سکس پریچهر و مهندس برج زهرمار

چند ماهی بود که از همسرم جدا شده بودم. مهندس عمران بود و با چند تا از همکلاسی هاش یه شرکت ساختمانی زده بودن و کار و بارشونم خوب بود. هیچ مشکلی با هم نداشتیم تا وقتی که قیمت ملک و زمین و مصالح ساختمانی یهو به شدت بالا پایین شد و سر مصالح حسابی ضرر کردن. واحدایی هم که ساخته بودن یا فروش نمی رفت یا زیر قیمت باید می دادن و سرش با هم اختلاف پیدا کرده بودن.
شرکت رو مجبور شدن تعطیل کنن و هر کس با ضرر سهمش رو گرفت و رفت کنار. همسرم نتونست خودشو جمع و جور کنه و با دو تا از رفیقاش کم کم نشستن به تریاک کشی. شک کرده بودم بهش. توی خونه قاشق سوخته و سنجاق سر سوخته پیدا کرده بودم. یکی دو جای فرش آشپزخونه رو هم سوزونده بود وقتی نبودم. بالاخره زمانی خودم و خانوادم مطمئن شدیم که افتاده بود تو کار شیشه و با هر چی دکتر روانشناس صحبت کردم گفتن امکان نداره بشه ترکش داد. تمام تلاشمو کردم دوباره برش گردونم به یه زندگی سالم ولی حتی دیگه تو صورتش هم نمی شد نگاه کرد. طلاقم داد و بعد از سه سال از زندگی هم رفتیم بیرون. باورم نمی شد توی 28 سالگی بیوه شدم.

بعد از چند ماه گریه زاری و اعصاب درب و داغونی که واسه خودم درست کرده بودم یکی از دوستام، بهار، برای کار تو یه شرکت تجاری خصوصی معرفیم کرد. اینجوری هم روحیه ام بهتر می شد. هم دستم می رفت تو جیب خودم. مدیرعامل شرکت هم دوست همسر بهار بود و سفارش منم کرده بودن یه جورایی.
من لیسانسم زبان انگلیسی بود و قرار بود به عنوان مترجم اونجا کار کنم. فقط قبل از رفتن، بهار بهم گفت: “ببین پری فقط یه چیزی که هست این مدیر عامله رفیق فرزاد خیلی عنق و اخمو و جدیه. با هفت من عسلم نمیشه خوردش. همیشه انگار عصا قورت داده. ما باهاش رفت و آمد داریم. گیر نده و هر چی گفت بگو چشم و آبروی من و فرزاد رو حفظ کن.”
گفتم : “بهار زن من داره؟ زنش چطور تحملش می کنه این شازده رو با این همه کمالات؟!” بهار یه قیافه حق به جانب به خودش گرفت و گفت: “نه بابا! زنش کجا بود؟! کی به این برج زهرمار زن میده؟!” گفتم: “خاک بر سرت بهار انقدر ازش تعریف کردی می ترسم جلوش حرفات یادم بیاد خنده ام بگیره.” گفت: “پری به خدا خفه ات می کنم آبروریزی کنی. من جلو فرزاد آبرو دارم.”
اون روز به شوخی و خنده گذشت. روزی که قرار بود برای مصاحبه برم شرکت، از دست حرفای بهار استرس گرفته بودم. ده جور مانتو و شلوار جین و شال و روسری عوض کردم و آخرش هم یه مانتو تنگ و کوتاه مشکی که دو طرفش تا نزدیک رونم چاک داشت با یه شلوار جین سورمه ای تیره راسته و نیم بوت مشکی پوشیدم. یه شال قرمز نخی سرم کردم با یه کیف اسپرت چرمی قرمز. خیلی ملایم آرایش کردم. آرایش ملایم بیشتر از جیغ بهم میومد. یه گردنبد بدلی قرمز خوشگل هم انداختم روی مانتوم. توی آینه که به خودم نگاه انداختم تیپم توپ شده بود. بعد مدت ها داشتم باز می شدم همون پری شیطون و با نشاط سابق. مدت ها بود تیپ درست و حسابی نزده بودم و به خودم نرسیده بودم. فقط نشسته بودم گوشه خونه و تو سر خودم می زدم. بابام که منو دید اخماشو کرد تو هم و گفت: “تو داری مهمونی می ری یا مصاحبه برای کار؟!” گفتم: “قربون باباییم برم. شرکتش خصوصیه دولتی نیست که بوی پشگل بدم استخدامم کنن.”
دفتر مرکزی شرکت نزدیکای خیابون قائم مقام تو عباس آباد بود. اصلا حواسم نبود که عباس آباد به طرف غرب یک طرفه است. تو ولیعصر سر عباس آباد که پیاده شدم مجبور شدم بقیه راه رو پیاده برم و یه ربع دیر رسیدم. منشی مهندس پارسا که سر و ریخت خیلی معمولی ای هم داشت گفت: “شما یه ربع دیر کردین آقای مهندس نمی تونن امروز شما رو بپذیرن” حسابی خورد تو برجکم.

می خواستم بزنم تو دهن زنیکه بگم تو یکی خفه شو واسه من قیافه نگیر. عین شیربرنج وارفته بود دختره. با خونسردی ظاهری یه لبخند خرکی هم زدم و گفتم: “من منتظر می مونم شاید ایشون وقت پیدا کنن” شیربرنج عین ماست دهنشو باز کرد و گفت:”هر جور میلتونه ولی وقتتونو تلف می کنین!” تو دلم فحش می دادم به بهار. خیلی دلم می خواست ببینم این مهندس مقرراتی برج زهرمار چه تحفه تبرکیه. یک ساعت نشستم و هی شیربرنج رفت تو اتاق مدیرعامل و هی پرونده برد و آورد ولی خبری نشد. تا این که جناب مهندس از اتاقشون تشریف فرما شدن بیرون. قبل از خودش یه مرد میانسال اومد بیرون و از جلو من رد شدن و تا دم در اون مرد میانسال رو بدرقه کرد و کلی هم تعارف تیکه پاره کردن. فکم افتاده بود پایین. پدر سگ خیلی خوش تیپ بود. قیافه اش هم خیلی خوب بود ولی تیپش یه چیز دیگه بود. شلوار پارچه ای خاکستری با یه پیراهن طوسی روشن و یه کراوات نقره ای با رگه های خاکستری پررنگ. بوی عطرش هم که دیگه داشت بیهوشم می کرد. یه لحظه به خودم اومدم که دیدم داره خیلی جدی نگام می کنه. آب دهنمو قورت دادم و خودمو جمع و جور کردم و سریع پا شدم وایسادم و گفتم: “سلام، من پریچهر…” نذاشت حرفم تموم بشه و بدون این که جواب سلاممو بده عین همون برج زهرماری که بهار گفته بود، گفت: “ساعت 10 منتظرتون بودم. حتما خانم سخایی بهتون گفتن این جا مقرارت خودشو داره” تو دلم می گفتم ای تو روحت بهار اینو با هفتاد من عسلم نمیشه خورد چه برسه به هفت من! مرتیکه خوش قیافه گنده دماغ! یه قیافه نگران مظلوم به خودم گرفتم و بلافاصله گفتم: “من جدا شرمنده ام جناب مهندس. قابل توجیه نیست ولی مشکلی پیش اومد و خواهش می کنم این بار رو به بزرگواری خودتون ببخشید. مطمئن باشید که دیگه تکرار نمیشه” ولی تو دلم دندونامو فشار می دادم به هم و می گفتم یک حالی من ازت بگیرم مهندس!!!
زبونم خیلی جاها تا اون موقع نجاتم داده بود. البته خیلی جاها هم سرمو به باد داده بود. با سر اشاره کرد که بشینم و به شیربرنج گفت: “نیم ساعت دیگه ایشونو بفرستین اتاق من” کفرم بالا اومده بود. ولی نشستم. وقتی رفتم توی اتاقش اشاره کرد بشینم روی مبلی که نزدیک میزش بود. دکور دفترش حرف نداشت. همه چی با رنگ یاسی و خاکستری ست شده بود. تو دلم گفتم لابد عاشق خاکستریه. وقتی نشستم یه پامو انداختم روی اون یکی پام. یه نگاه عاقل اندر سفیه به سرتاپام کرد ولی چیزی نگفت. یک ساعت درباره مقرارت تخمی شرکت و خودش فک زد و وظایفمو برام روشن کرد و هر چی که باید می گفت رو گفت و مخمو کرد تو فرقون از بس یه بند حرف زد و باید و نباید کرد. منم خفه خون گرفتم و دو تا گوش داشتم دو تا هم قرض کردم که یادم نره حرفاش. شاید اگه حقوقش اونقدر خوب نبود عمرا قبول می کردم اونجا کار کنم. مرتیکه خودشیفته از خودراضی انگار از دماغ فیل افتاده بود. وقتی خواستم برم گفت: “ضمنا این جا سالن مد و مهمونی نیست. اگر می خواین این جا کار کنین باید ساده و رسمی لباس بپوشین” گفتم: “بله، حتما” و اومدم بیرون. یه نفس عمیق کشیدم و از فرداش کارمو شروع کردم.

تو شرکت دختری نبود که واسه این برج زهرمار غش و ضعف نکنه. دخترایی که تو دفتر مرکزی کار نمی کردن پرپر می زدن و خودشونو به هر دری می زدن که به هر بهانه ای بیان دفتر مرکزی و شازده رو از نزدیک برای چند لحظه هم که شده زیارت کنن. دیگه حالم به هم می خورد از بس همه جا بین دخترا حرفش بود. اسم مهندس پارسا از دهن کسی نمی افتاد. البته اسم فامیلیش پارسا بود و همه هم پارسا صداش می کردن. اسم کوچیکش سهراب بود. به نظرم حدود 35 بهش می خورد. مدیریت انگار تو خونش بود. به همه چی مسلط بود و مو رو از ماست می کشید بیرون. منم سعی می کردم سر کار سرم با کونم بازی نکنه و شیش دنگ حواسمو می دادم به کار. یه بار هم به فرزاد گفته بود از کارم راضیه ولی زبونم یه کم درازه. آخه چند باری شده بود که جرات کرده بودم و جوابشو داده بودم و بعد هم به سرعت از دفترش جیم زده بودم بیرون. چند بار هم خواست از ترجمه ام ایراد بگیره که اساسی رفتم تو برجکش و زیر بار حرفش نرفتم ولی ریده بودم به خودم و می گفتم الانه که اخراجم کنه ولی نکرد.

تا این که یه شب بهار دعوتم کرد برای شام و گفت پارسا هم دعوته. گفت بیا حالا هر چی دق دلی داری امشب خالی کن سرش ولی آبروریزی نکن. همه چی رو واسه بهار تعریف می کردم. بهار می دونست منم یه جورایی خوشم میاد از این مرتیکه ولی کی جرات می کرد نزدیکش بشه؟!
اون شب یه تیپ اساسی سکسی زدم. یه دامن تنگ کوتاه طوسی مات پوشیدم با یه بلوز آستین حلقه ای یقه شل قرمز که یه نمه خم می شدم چاک سینه ام می افتاد بیرون. با کفش پاشنه بلند خاکستری. و گوشواره های درشت حلقه ای قرمز. بهار می گفت: “خاک بر سرت فکر می کنه جنده ای که اینجوری” گفتم: “تو خفه شو من خودم می دونم چطوری حال این مرتیکه رو جا بیارم” فرزاد قبل از اومدن پارسا رسید و با خنده گفت: “پریچهر قصد جون رفیق ما رو کردی امشب؟” بهار هم پشت بندش گفت: “فرزاد امشب پارسا از دست این آتیشپاره فرار نکنه خوبه”
خندیدم و گفتم: “اولا کی واسه رفیق چلغوز شما تیپ زده؟! دوما من همیشه همین قدر خوش تیپ و خوشگل هستم. سوما رفیق چلغوز شما اگه به آدمیزاد رفته باشه فرار نمی کنه”
اونشب قیافه پارسا دیدنی شده بود. منو که دید انگار برق بهش وصل کردن. فرزاد بهش نگفته بود منم هستم. اصلا مستقیم نگام نمی کرد. وقتی حواسم نبود نگام میکرد و نگاش که می کردم سرشو برمی گردوند. منم تو دلم می گفتم خودتی!
از عمد هم رو به روش می نشستم و پامو مینداختم رو پام. معذب بودنشو کاملا می شد احساس کرد. کلی هم با بهار و فرزاد گفتم و خندیدم و دلبری کردم ولی پارسا بیشتر ساکت بود یا حرف هم که می زد مخاطبش فرزاد و بهار بودن.
آخر شب که خواست بره فرزاد بهش گفت: “قربونت پارسا سر راهت پری رو هم برسون که من یه امشبو زحمتم کم بشه”
بلافاصله گفتم: “فرزدا چقدر تو به فکر منی آخه! ولی مزاحم آقای مهندس نمی شم. با آژانس می رم” پارسا واسه اولین بار در طول اون شب منو مخاطب قرار داد و گفت: “تا شما حاضر می شین من ماشینو روشن می کنم”

قند تو دلم آب شد. دلم می خواست اون صورت اخموی بداخلاقشو ماچ کنم. یه چشمک به بهار زدمو رفتم که حاضر بشم. ماشینش یه رونیز مشکی بود. هوا خیلی سرد بود و به فرزاد گفتم دیگه وانسته تو کوچه. وقتی خواستم سوار بشم دیدم حتی نیم متر هم نمی تونم پامو از هم باز کنم. بگو آخه دختر دامن تنگ پوپشیدنت چی بود! پارسا با خباثت تمام یه نیشخند زد و گفت: “مشکلی پیش اومده؟!” سعی کردم لبخند بزنم و با شیطنت گفتم: “متاسفانه ماشین شما یه کم واسه دامن من تنگه” برای اولین بار زد زیر خنده ولی زود خودشو جمع کرد. دیگه دندونام هم از تعجب هم از سرما می خورد به هم. پیاده شد و اومد سمتم. با دست راستش دست راستمو گرفت و دست چپش رو هم گذاشت زیر باسنم و تقریبا بلندم کرد و گذاشتم روی صندلی. میلرزیدم دیگه، چون زیر پالتو فقط یه دامن نازک اونم بی جوراب تنم بود. ولی خدا رو شکر می کردم که هوا سرده و پارسا نمی فهمه نصف لرزیدنم از هیجانه. وقتی نشست پشت فرمون بخاری رو زیاد کرد و گفت: “الان گرم میشه” بعد خم شد روم. یه لحظه فکر کردم می خواد ببوسه منو و ناخودآگاه خودمو چسبوندم به صندلی. دستشو برد و کمربند ایمنیمو برام بست یه لحظه مکث کرد همونجا و خیره شد تو چشمام و بعد راه افتاد. صورتش انقدر به صورتم نزدیک بود که داشتم پس میفتادم. ماشینش هم بوی عطرشو میداد. دلم می خواست باهاش سکس کنم. چشمامو بستم و فکر کردم شاید دیگه فرصتی نشه انقدر نزدیک بهش بشینم. موقع پیاده شدنم پیاده شد و دستمو گرفت و کمک کرد پیاده بشم. دستشو محکم گرفتم و یه کم دیر ول کردم. تو کونم عروسی شده بود واسه همین تماس های کوچیک.
فرداش دیگه دلم نمی خواست برم شرکت. مریض شده بودم از فکرش. می خواستم پارسا رو خام کنم و حالشو بگیرم ولی برعکس خودم گرفتارش شده بودم. متنفر شده بودم از خودم. دلم نمی خواست منم مثل بقیه دخترای شرکت براش غش کنم.
دیگه مثل سابق شیطنت نمیکردم و جوابش رو هم نمی دادم. سعی می کردم کمتر جلو چشمش آفتابی بشم. مدام به خودم تلقین می کردم که ازش بدم میاد. تا این که قرار شد برای یه سفر کاری به عنوان مترجم باهاش برم دبی. حال خودمو نمی فهمیدم. بهار می گفت: “خاک بر سرت خوبه روز اول می خواستی سر به تنش نباشه!” همین که قرار بود چند روز رو کنارش باشم خودش خیلی بود. پارسا تو هتل تاج پالاس دو تا اتاق رزرو کرده بود. دو روز اول انقدر سرمون شلوغ بود و انقدر جلسه و جلسه بازی بود که شب سرم به بالش نرسیده خوابم می برد.
روز سوم بعد از ناهار کارمون تموم شد و فردا صبحش قرار بود برگردیم. دلم می خواست برم بیرون و یه کم واسه خودم بگردم و دبی ندیده از دنیا نرم. مطمئن بودم پارسا با من بیرون بیا نیست. واسه همینم فکر کردم تنهایی برم عشق و حال. هوا مثل بهار بود. یه شلوارک جین آبی کوتاه پوشیدم با یه تاپ دوبنده لیمویی. وقتی خواستم برم تو راهرو هتل پارسا رو دیدم. یه نگاه مخصوص عاقل اندر سفیه باز به سرتاپام انداخت و گفت: “به سلامتی جایی تشریف می برین؟” با پررویی تمام گفتم: “فکر می کردم ساعت کاری تموم شده باشه!” اخماشو کرد تو هم و گفت:”شما امانتین همراه من، این جا هم ایران نیست، صبر کنین خودم هر جا که بخواین می برمتون ” کفرم دراومده بود. باز تیریپ سخنرانی مدل برج زهرمار برداشته بود. وحشتناک می شد وقتی اخم می کرد. خیلی وقت نبود و فقط تونستیم بریم چند تا فروشگاه و من یه کم تو لامسی پلازا و ابن بطوطه سوغاتی خریدم و پارسا هم با این که از خرید متنفر بود به زور همه جا دنبال من میومد. برای شام هم برگشتیم هتل.

بعد از شام تصمیم گرفتم برم یه دانسینگی جایی یه کم دور از چشم این گودزیلا خوش بگذرونم. هم چهره شیطون و بامزه ای داشتم هم هیکلم خوب بود. دلم می خواست پارسا رو به زانو دربیارم ولی توی اون دو روز جز کار بین ما حرفی نشده بود و قطع امید کرده بودم ازش حسابی. دلم می خواست شیفته و کشته مرده ام بشه ولی سرسخت تر از این حرفا بود. اون شب پیراهنی که تو لامسی پلازا خریده بودم پوشیدم. یه پیراهن مشکی تنگ کوتاه دکولته بود. کفشای پاشنه بلند مشکی هم پوشیدم و پاسپورتمو با یه کم پول با خودم برداشتم. وقتی داشتم می رفتم پارسا هنوز تو لابی هتل نشسته بود. سعی کردم سریع رد بشم تا منو نبینه. مسیری رو رفتم که بتونم برگردم. به اولین کلاب سر راهم که رسیدم پریدم تو. نزدیک هتل بود.
قبلا چند باری مشروب خورده بودم ولی دوست داشتم توی بار امتحان کنم. اول با آبجو شروع کردم. مزه ماءالشعیری می داد که الکل داره. خوشم نیومد. با این که شنیده بودم ویسکی واسه خانوما سنگینه ولی دلم می خواست امتحان کنم. مزه زهرمار می داد ولی به زور دادم پایین. حسابی داغم کرده بود. بعد از ویسکی یه شات تکیلا سفارش دادم. تکیلا رو دوست داشتم و قبلا هم خورده بودم. صدای موزیک خیلی بلند بود. چند نفری بهم پیشنهاد رقص دادن ولی از قیافشون خوشم نیومد و قبول نکردم.
یه پسر بامزه سیاه سوخته ای اومد کنارمو با لهجه غلیظ و تخمی عربی به انگلیسی گفت بیا برقصیم. سرم یه کم گیج می رفت. خواستم بلند شم از رو صندلی که تعادلمو از دست دادم. دستمو گرفت و گفت می خوای برقصی؟ رفتیم وسط. نمی فهمیدم چه مدلی دارم می رقصم ولی خیلی باحال بود. انقدر اون وسط همه چی قاطی پاطی بود معلوم نبود کی با کی داره می رقصه. محمد همون پسره یه آبجو برام گرفت و رفتیم بالا. دیگه حسابی مشروب گرفته بودم و یه کمم حالم بد بود که بعدا فهمیدم نباید چند نوع مشروب مختلف رو با هم خورد. محمد زیر بغلمو گرفت و گفت می خوای بریم بیرون؟ گیج می زدم و هنوز از کلاب بیرون نرفته بودیم که پارسا مثل اجل معلق سر رسید و نمی دونم چی به محمد گفت و دستمو از دستش گرفت و کشید دنبال خودش. تو حال خودم نبودم. حس می کردم عصبانیه اما هم سرم گیج می رفت هم حالم خراب بود. هم داشت گریه ام می گرفت. یهو نفهمیدم چطور شد همونجا کنار خیابون بالا آوردم.
پارسا زیر بغلمو گرفت و با دستمال دور دهنمو پاک کرد. نفهمیدم چطوری رسیدیم هتل. ولی گریه می کردم و پارسا سعی می کرد آرومم کنه. منو برد توی حمام و دست و صورتمو شست. یه قرص هم به زور با آب پرتقال به خوردم داد که بعدا فهمیدم ضد تهوع بود. هم بهوش بودم و هم نبودم. کند شده بود همه حرکاتم. دلم پارسا رو می خواست. دلم می خواست بغلم کنه. گریه می کردم. بهش التماس می کردم نره اتاق خودش. کلافه شده بود. یهو چنان محکم منو کشید تو بغلش و چنان لباشو گذاشت روی لبام که از حال رفتم. مثل لب ندیده ها داشتم لبشو از جا می کندم. بعد هم به همون شدت ولم کرد و پرتم کرد رو تخت و خودش نشست لبه تخت و پشتشو کرد به من و دستاشو کرد توی موهاش. زیر لب ولی طوری که بشنوم گفت: “پدرمو درآوردی پریچهر. به خدا برگردیم ایران اخراجت می کنم”

دلم قیلی ویلی رفت از حرفش. از پشت بغلش کردم. سرمو گذاشتم روی کتفش و دستمو گذاشتم روی سینه اش. لبمو کشیدم پشت گردنش. سریع برگشت سمت من و دوباره لباشو چسبوند به لبام. دستمو کردم توی موهاش و شروع کردیم به خوردن لبای هم. هر دو نفس نفس می زدیم. وقتی به خودمون اومدیم اشک تو چشمام جمع شده بود. گفتم: “تو رو خدا پارسا هیچی نگو. بذار برسیم ایران اخراجم کن. هر کاری دوست داری بکن ولی امشبو…” دیگه اشکام سرازیر شده بود… اشکامو پاک کرد و بغلم کرد. دست می کشید روی موهام. سرمو فرو کردم تو گردنش. گفت: “اخراج کمه برات ورپریده. پدر منو درآوردی این مدت بس که دلبری کردی. می خواستی امشب منو حرص بدی؟ آره؟ می خواستی کفر منو در بیاری؟ آره؟ لذت می بری از این که عذابم بدی؟” رگ گردنش زده بود بیرون. چشمای اشکیمو که دید سکوت کرد. هق هق می کردم دیگه. خودمو محکم چسبونده بودم بهش. دیگه برام مهم نبود چیزی. آغوش گرم و تن داغ پارسا رو می خواستم. لباشو می خواستم. لبامو بردم سمت لباش. منو کشید روی تخت و خم شد روم. مثل وحشیا لب همو می خوردیم. آروم همونجور که لبامو می مکید زیپ پهلوی لباسمو کشید پایین. پیراهنمو از پاهام درآورد. منم شروع کردم به باز کردن دکمه های پیراهنش. ولی چون هنوز گیج بودم یکی در میون باز کردم. سوتینمو از پشت باز کرد و چنان سینه هامو توی مشتش فشار داد که آخم در اومد. گفتم “آی آی پارسا درد گرفت آآآآآییییییی تو رو خدا” گفت: “تو رو خدا چی؟ پارسا تو رو خدا چی؟ بگو می خوام بشنوم” گفتم: “تو رو خدا دردم گرفت یواشتر” سینه هامو بیشتر فشار داد و گفت: “این که چیزی نیست! حالا مونده تلافی همه آتیش سوزوندناتو در بیارم! باید التماس کنی زیرم امشب” با حرفاش حشری ترم کرد. از این که تونسته بودم دلشو ببرم خوشحال بودم. لباساشو درآورد و اومد کنارم دراز کشید. خم شد روم و همون جور که لبامو می خورد دستشو کرد توی شورتم و شروع کرد به مالیدن چوچوله ام. از حال رفته بودم. یهو چنان گازی از لبام گرفت و چنان چوچوله امو فشار داد که برق از سرم پرید. خواستم لبامو از دهنش بکشم بیرون ولی بیشتر فشارشون داد. چوچوله ام هم درد گرفته بود. با یه لحن حشری گفت: “چیه؟ مگه همینو نمی خواستی؟ مگه نمی خواستی دیوونه ام کنی؟” بعد همه صورت و گردنم لیس زد. یه خشونت دلچسبی توی حرکاتش بود. همه تنمو داشت خیس می کرد. به سینه هام که رسید وحشی تر شد. چنان میکشون می زد و فشارمی داد و گاز می گرفت که صدام هم از درد هم از شهوت و لذت در اومده بود. می گفت: “جووووون، ناله کن تا حال کنم. دردت میاد آره؟ پدر منو که این مدت درآوردی تو! حالا نوبت منه، جیغ باید بزنی زیرم. باید به التماس بیفتی”
نوک سینه هام از درد داشت می ترکید. گفتم: “تو رو خدا پارسا خیلی درد گرفته تو رو خدا دیگه گاز نگیر” دوباره چنان گازی از نوک سینه ام گرفت که ضعف کردم. همزمان انگشتش اشارشو توی کسم فرو کرد و عقب جلوش می کرد. با شصتش هم چوچوله امو می مالید. لذت همراه درد پیچید توی تنم. آب از کسم راه افتاده بود. وقتی 3 تا انگشت کرد تو کسم دردم گرفت. بیشتر از یک سال بود سکس نکرده بودم. دوباره اومد سراغ لبام و این بار با ملایمت زبون می کشید روی لبام. زبونمو می کشیدم روی زبونش و تا می خواستم لباشو بخورم خودشو می کشید عقب. زبون می کشید روی نوک سینه هام و بعد مکث می کرد. دیوونه شده بودم از دستش. گفت تا التماس نکنی خبری نیست.

گفتم “تو رو خدا پارسا دارم می میرم. می خوامت. تو رو خدا اذیتم نکن” همونجور که انگشتاشو توی کسم عقب و جلو می کرد گفت: “باید بگی چی می خوای؟ بگو می خوای چی کارت کنم؟ بگو می خوام بشنوم” دیگه طاقت نداشتم. دلم می خواست کیرشو تا ته بکنه تو کس خیس و داغم. گفتم: “تو رو خدا پارسا بکنش تو کسم. کیرتو بکن تو کسم. کیرتو می خوام”
انگشتاشو که از کسم درآورد ته دلم خالی شد. جفت پاهامو داد بالا روی شونه هاش و سر کیرشو گذاشت دم کسم. گفتم: “وای پارسا خیسش کن. اینجوری که نمی ره تو!” گفت: “حرف نزن. تو رو باید خشک خشک کرد. حالی ازت جا بیارم دیگه منو اینجوری حرص ندی” آب کسمو مالید به کیرش ولی کافی نبود. کیرشو فشار داد به کسم. انقدر درد داشتم که داشتم از حال می رفتم. جیغم در اومده بود. بهش التماس می کردم نکنه. داشتم جر می خوردم ولی گوشش بدهکار نبود. انقدر سینه هامو فشار داد که درد کسم یادم رفت. نوک سینه هامو بین انگشت شصت و اشاره اش می گرفت و چنان فشار می داد که اشکم در اومده بود. یهو با یه حرکت سریع کیرشو تا ته کرد توی کسم. نفسم بند اومد. ولی تکونش نداد. همونجا نگهش داشت. آروم شروع کرد به مالیدن چوچوله ام. لحنش آروم شد و گفت: “جووووونم، خووووووشگلم، الان جا باز می کنه، چنان می کنمت که تا عمر داری یادت نره” یه کم آروم عقب جلو کرد. آب از کسم زده بود بیرون. دردم کم شده بود و لذت و شهوت و خواستن توی تنم پیچیده بود. محکم توی کسم تلمبه می زد. دیگه از شدت لذت فریاد می زدم. دستشو گذاشت جلوی دهنم. هر دو خیس عرق شده بودیم. دیگه مستی از سرم پریده بود حسابی. پارسا هم به شدت نفس می زد و آه می کشید. حال می کردم زیر کیر گنده و کلفتش. نگاهمون به هم بود وقتی عضلاتم به شدت منقبض شد و تنم چند بار لرزید… گفت: “جوووووووووووون، فدااااااااااااااااااااات، چقدر شدید ارگاسم شدی!” پاهام خسته شده بود. دیگه وارفته بودم و جون تو تنم نبود. پارسا هم فهمید. منو برگردوند رو شکم و گفت ریلکس باش. گفتم: “پارسا تو رو خدا نکنی تو کونم؟!” گفت: “اونم به موقع اش عزیزم. الان فقط می خوام با کس تنگ و داغت حال کنم”

از پشت کیرشو محکم فرو کرد تو کسم. تو این حالت خیلی راحت بودم. نزدیک ارگاسمش کیرشو درآورد و همه آبشو خالی کرد روی کمرم. دمر افتاد کنارم و صورتمونو کردیم طرف هم. موهامو از صورتم زد کنار و گفت: “دیوونه اتم پری” لبمو چسبوندم به لبش و با لباش بازی می کردم. گفت: “مثل این که آدم نشدی هنوز! باز تنت می خاره آره؟” گفتم: ” نه، حالمو که حسابی جا آوردی ولی دوست دارم ببوسمت”
با دستمال هم منو هم خودشو تمیز کرد. بغلم کرد و سرمو گذاشت روی سینه اش. آغوشش پر از آرامش بود. سکس کردنش هم مثل خودش بود. تو سکس هم بداخلاق بود. ولی دوستش داشتم. همه چیزشو دوست داشتم. انقدر نوازشم کرد و حرفای آروم و دلچسب زد که تو بغلش خوابم برد. صبح سریع با هم یه دوش گرفتیم و یه کم لب بازی کردیم و برگشتیم ایران. تمام راه برگشت برعکس مسیر رفت، سرم رو شونه پارسا بود و دستم تو دستاش.

بهم گفت نمی خواد بهار و فرزاد چیزی از این ماجرا بدونن و منم به شرافتم قسم خوردم که بهشون نمی گم. ولی تو دلم فقط منتظر بودم پام برسه تهران تا زنگ بزنم به بهار و یه جیغ بنفش بکشم و همه چی رو مو به مو براش صد بار تعریف کنم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>