(سکس با ملکه (طنز

داشتم برمیگشتم پادگان …تک تنها نزدیکای غروب بود…باورم نمیشد که چند ساعت پیش چه اتفاقی افتاد و من چه کار کردم فکر میکردم این یه رویاست و یا اینکه تو بیداری خواب داشتم میدیدم…باور کردنی نبود من با یه ملکه سکس کرده بودم واقعا من با یه ملکه سکس کرده بودم…
چندروز قبل..تازه اسفند ماه شده بود هوا بگی نگی بهاری بود خوب و گرم …ولی از نظر روحی داغون بودم نه من همه دوستام داغون بودن..هنوز تو شوک زلزله بم بودیم کار منم اونجا حمل و نقل اجساد بود نه اینکه مجبور به این کار باشم این کار رو انجام میدادم چون کسی حاظر به انجام دادنش نبود یکی دوهفته ای بود که تو پادگان بودم و تازه از بم برگشته بودم میخواستم تمام اون خاطرات رو از سرم بیرون کنم ولی هرچه بیشتر تلاش میکردم کمتر موفق میشدم

تا اینکه چندتا از دوستام اومدن سراغم بهم گفتم مهران دوست داری یه حالی کنیم..یکیشون مشهدی بود و یکی دیگه اهل چابهار میدونستم منظور از حال یعنی ناسی ،بنگی ،حشیشی چیزی تو این مایه ها از این تعجب میکردم که اونها میدونستن من از این اشغالها بدم میاد و همش بهشون میگفتم اگه پهن تو دهنتون بزارین فایدش بهتر از این ناس و گراسه..یه کلام بهشون گفتم بزنین به چاک حال حوصلتون رو ندارم..جابر اومد جلو و گفت (بخوانید با لهجه شیرین مشدی) ای بابا یررررررررره مو که نگفتم بریم هواگیری کنیم… مودونم مرد این کارها نیستی یه زنیکه ای جور کردم گفتم که تو ماشین داری و شهر کرمون رو هم که خوب مشناسی من تو رسول با هم بریم

خوب میدونستم که اونها هرچی داشته باشن معرفت ندارن مال این مرام خرج کردن نبودن پادگان ما تو باغین بود و دوازده کیلومتری با کرمان فاصله داشت..اونها هم که به غیر از سیم خاردارهای پادگان و دیوار پریدن و رفتن تو باغین و هواگیری کردن کار دیگه ای بلد نبودن…بهشون گفتم :خوب پس راننده میخواین دیگه کس مغزها یه تاکسی دربست بگیرین یه راست شما رو میبره منو برای چی میخواین؟..جابر از اون بچه زرنگهای مشهدی بود یه نگاهی به من کرد و گفت(نخوانید با لهجه شیرین مشهدی):راسیتش این زنه خیلی با کلاسه شمارش رو از یکی گرفتم تا الان ندیدمش یکم باهاش حرفیدم دیدم نمیتونم ادامه بدم قطع کردم گفتم که تو هم سر زبون داری ماشینم که داری کرمان رو هم که میشناسی خواستم یه حالی بهت بدم تو هم یه حالی به من بده باهاش بحرف
رسول که اخر بچه پخمه ها بود اصلا تو باغ نبود به غیر از کون خودش و دولش وسینه ای مادرش در شش ماهگی فکر نکم تا حالا چیزی دیده باشه..جابر هم کونده ای بود که نگو ..خدا هم مونده بود جنس این یره مشهدی رو از چی ساخته بعضی موقعها به شوخی بهش میگفتم از بس تو شمع دزدی کردی که کل بدنت بوی پارافین میده اصلا به جای گوشت پوست تو رو از پارافین درست کردن..
شماره رو از اونها گرفتم واووووو…یه شماره رند و خط اول کرمان یه نگاه بهشون کردم و گفتم:نه بابا !!! ادم شدین بچه مایه دار تور میکنین..رسول عین کس مغزها نگام کرد و گفت :از کجا میدونی بچه مایه داره؟با خنده نگاش کردم و گفتم :هیچی ول کن بابا شما تو ولایتتون کف بینی میکنین ما تو ولایتومن شماره بینی!!

جابر سینه رو داد جلو و گفت:مو ایننوم دیگه یررررررره!!فکر کرئدی کم کسی هست جابر زبله؟من:کس گفتی فکر کردی راست گفتی؟بزار بزنگم ببینم کیه امروز میرم بیرون میزنگم بیبنم اینی که میگین چه جور ادمیه ..زدم رفتم بیرون شماره رو گزاشتم جلوی روم.. تا تو اولین باجه یا تلفن خونه بزنگم..یه جار رو پیدا کردم و رفتم داخل زنگ زدم بعد از چندتا بوق گوشی رو برداشت..الووووو؟..سلام خانوم من مهران هستم..سلام امرتون؟من: ببخشید این موقع ظهر تماس میگیرم اول از همه بگم من مزاحم نیستم و شماره شما رو یه دوست به من داده دیروز هم با شما تماس گرفتن..زنه:من زینت هستم میشه بگین چه موقع؟

من:دقیقا نمیدونم ولی لهجه مشهدی داشت اسمش هم جابر هست خاطرتون اومد؟زینت:اهاااااااااا یادم اومد چرا خود ایشون تماس نگرفتن؟خوشم نمیاد شماره من دست به دست بشه من:نه شما ،هیچ شخصی نمیخواد شمارش دست به دست بچرخه ولی اون بنده خدا مجبور شد به من متوسل بشه!!زینت با تعجب:چرا؟مگه اتفاقی افتاده؟من:نه اتفاقی نیفتاده یعنی افتاده..اینم اونه که جابر با شنیدن صدای ناز و جذاب شما و همچنین طرز بیانتون تمام اعتماد به نفسش رو از دست داده هر وقت که میخواد بزنگه لکنت میگیره نمیتونه و بلد نیست با یه خانومی مثل شما چطور باید سر صحبت رو باز کنهو حرف بزنه

زینت یه خنده ناز و لوسی کرد و گفت:اینطوریها هم که میگین نییییییییییییییییییستش یه خداااااااااااااااااا…من یه زن معمولی و ساده هستم ولی فکر کنم به خوب ادمی برای حرف زدن با من متوسل شدن و با خنده گفت:از اون پسرهایی هستی که فکر کنم دختر تو محلتون از دستت در نرفته درسته؟…آخش چه زود راه داد از این زنهایی با افه شتری نبود شانس اوردم وگرنه مجبور بودم کلی پول تلفن بدم یه لحن مظلومانه ای گرفتم و گفتم نه جان زینت من تو کوچمون به مهران الیور توییس مشهور بودم از بس مظلوم و ساده هستم دوست دختر چیه؟من شاشم هنوز کف نکرده دوست دختر بگیرم؟؟!! از اون حرفها میزنی شما؟..یه خنده ای کرد که گفتم اگه الان کنارم بود کل شهر خبر دار میشدن!! بعد از کمی جک دری بری گفتن و کسشرات معمول مثل فدات بشم و چه صدای نازی داری …وااااااااااای بمیری زینت کم نیاری تو زبون.. از این حرفها رفتیم سر اصل مطلب از سنم پرسید گفتم بیست یه ساله و خوش قد بالا اونم گفت 31سالشه و توپر..بعد یکم لحنش جدی شد و گفت تو و دوستات میتونین خرج یه خانوم شیرین زبون رو بدین ؟گفتم:فوقش ماشین پادگان رو میزارم بنگاه میفروشم چون میدونم ارزشش رو داره !!!(کس شر رو داشتین؟)گفت:چون شما سربازین و من هم از تو خوشم اومده 50تومن میگیرم سه نفر هستین دیگه بهتون فشار نمیاد ولی یه چیز بگم بهتون من فقط به خاطر حال کردن سکس میکنم تصور نکنین زن بدی هستم(من اخر نفهمیدم جنده پس کیه؟)نه زینت جووووووون این چه حرفیه؟این جور زنها کنار خیابون ریختم اگه ما هم اهل این کار بودیم میرفتیم همون خیابونیها رو میگرفتیم مزاحم شما نمیشدیم…زینت:مرسی عزیزم معلومه که پسر فهمیده ای هستی..این ادرس منه یاداشت کن…

بعد از خداحافظی از این حرفها قبض تلفن رو گرفتم تا با جابر حساب کنم…اون موقع سکه بود 90تومن اونوقت خانوم برای یه ساعت50تومن از ما میخواست بگیره..ولی از حق نگزریم صدای نازی داشت خیلی خوش زیون بود..فقط ادرسش زیاد نظرم رو جلب نکرد پشت میدون بار کرمان!! یه خط در میون خونهای درستی داشت زیاد اهمیت ندادم

رفتم پادگان..جابر و رسول مثل اینکه باباشون رو دیده باشن که بعد از چندسال اومده خونه دویدن و اومدن سمتم اصلا نمیزاشتن بحرفم..گفتم ادرسش رو گرفتم جابر هی میگفت پس بده دیگه منم گفتم تا پول تلفن رو حساب نکنه خبری نیست هر چی باشه به خاطر اونها کلی از جیبم رفته بود خواست زر زر کنه گفتم کون لق هردوتون من خودم تنها میرم..اخر هم نصف نصف اون و رسول پول دادان ادرس رو دادم و گفتم هنوز قرار نزاشتیم چون 50تومن پولشه باید با هم بدیم دنگ دنگ..رسول یه نگاهی کرد و گفت یعنی چقدر؟گفتم من ده تومن چون ماشین از منه شماها هم بیست تومن جابر دیگه داغ کرد گفت:چه خبره؟رو پیشونیم چیزی نوشته؟تو نه یکی دیگه..این همه راننده از خداشون هم هست..گفتم:پس برو با همون راننده ها خوش باش بچه زرنگ خودت هم میدونی که اگه یکی از این کسخلهای عملی زبون داشتن و شهر رو هم مثل من میشناختن سراغ من نمیومدی با این حال هرچی خودت صلاح میدونی اگه زینت به اون جدیده پا نده یعنی به شما هم پا نمیده ..کون لق همه شما من خودم زینت رو درست کردم خودمم خرابش میکنم ببینم کدومتون کون دارین دوباره راضیش کنین

جابر با کلی نق نوق از من جدا شد و رفت و گفت اصلا زیر بار حرف زور نمیره میدونستم داره گوه اضافه میخوره و برمیگرده شب برگشت و با لحنی که انگار کیر تو کونشه قبول کرد منم فرداش کیلومتر ماشین رو دست کاری کردم تا سر حسای کردن پول بنزین بتونم یکم از اونجا بزنم …یه مقدار از پول رو تهیه کردم
با زینت قرار گزاشتیم قرا شد که ظهر بریم و بعداز ظهر برگردیم اون دوتا از سرهنگ سیم خاردا ر مرخصی گرفتن(فرار کردن)یه جای سوارشون کردم و به سمت خونه زینت رفتیم من بین راه از داروخانه کاندوم گرفتم به اون کسخلها و زینت اعتباری نبود..جابر وقتی کاندوم رو تو دستم دید یه پوزخندی زد و گفت:الحق که سوسولی!! من :کیرم به اون طرز فکرت بیاد این چه ربطی به سوسول بودن داره ؟البته از توی که گوه میکنی تو دهنت بیشتر از این توقعی نیست..رسول هم که داشت هی اب دهنش رو قورت میداد و تو یه وادی دیگه ای بود..میشد کیرش رو دید که شق شده..نزدیکهای خونه زینت زدیم کنار و لباس شخصی پوشیدیم..اونجا بود که متوجه شدم جابر عجب خوش لباسیه….ماشین رو تو یه کوچه پارک کردیم و رفتیم طرف خونه زینت ادرسش سر راست بود و لی یکم پرس جو هم کردیم دم خونه که رسیدیم خشکم زد این دیگه چه خراب شده ای بود
واقعا پشیمون شدم خواستم برگردم و بگم که نریم تو که دیدم رسول زنگ زد انگار پشت در منتظر بودن در جا در باز شد جابر هم حس منو داشت اگه اون گوساله زنگ نمیزد صددرصد برمیگشتیم و پول رو خرج خرید
شامپو صابون میکردیم که باهاش میشد یه چند سالی کلی جغید باز بهتر از اینجا بود دیگه کاریش نمیشد کرد جلو سیخ عقب میخ بود رفتیم داخل بادا باد..ما هم که سرباز بودیم واز زور شهوت کیر تو سوراخ دیوار هم میکردیم

رفتیم داخل از اون خونه های قدیمی بود وسط حیاط دور تادور اتاق یه حوض هم وسطش بود که بوی تعفن میداد کلش کف صابون بود انگار تمام رخت چرکهای کرمون رو اونجا میشستن..از هر سوراخ سنبه ای هم بچه میزد بیرون قد و نمیم قد

تو یه گوشه حیاط هم دوتا مرد بودن که مفنگی لاغر داغون ولی یه جای سالم تو دست بالشون نبود معلوم بود جای چاقو هست کلا دوتا ادم داغون که به یه فوت بند بودن ولی دلیل نمیشد ازشون نترسید از اونهایی بودن که هرکاری ازشون بر میومد..یه ادمی اومد جلوم یه مرد گفت با زینت کار دارین؟گفتیم اره هست؟خبرش رو داری؟گفت:اره زنمه مگه میشه خبرش رو نداشته باشم…مارو میگیه مثل گچ سفید شدیم ریدیم به خودمون کس کش برگشت گفت:هر سه نمیشه برین تو.. تک تک ..پول رو هم باید اول بدین..جابر به زبون اومد و گفت:تک تک میریم داخل ولی کارمون تموم شدپول رو میدیم!! قبوله؟ اگه نه ما رو به خیر و شما رو به سلامت..از جابر خوشم اومد محکم گفت طوری که طرف فهمید با په په گلابی طرف نیست..یکم من من کرد و قبول کرد..بعد گفت اول کی میره؟من و جابر به هم دیگه نگاه کردیم و با انگشت رسول رو نشون دادیم..اونم از سر زوق قبول کرد انگار بزرگترین محبت رو تو زندگی از ما گرفته بود!! بدوبدو و با سر رفت تو اتاق ..من و رسول داشتیم دور بررو ورنداز میکردیم چشمون به یه دختری خورد که واقعا زیبا بود ولی از چشاش معلوم بود که عمل داره میگم زیبا یعنی زیبا بدون ایراد یه مانکن واقعی اونجا متوجه شدم که شوهرش یکی از اون مفنگیهاست و دختره هم از تو ی این جور جاهایی عمل اومده..نمیدونستم باید دلم براش بسوزه یا بگم کون لقش.

.توصیف واقعیش یه کارخونه ای بود که فقط اشغال تولید میکرد..یه مشت ارازل به تمام معنا اون بچه هام هم به ده سالگی نرسیده یه ساقی حرفه ای میشن …دیدم از توی اتاق صدای خنده و اه اوف از این حرفها میاد شوهره نیشش تا بنا گوش باز شد میرفت کنارپنجره و یه نگاهی میکرد رسول حب انداخته بود و به این زودها ابش نمیومد صدای شالاپ شولوپش حتی به گوش ما هم میرسید شنیده بودم که کیر رسول اندازه کیر اسبه..جالبتز از اون دیدن شوهره بود که لب پنجره داشت با یه ولع خاصی نگاه میکرد…و حتی کمرش رو هم تکون میداد انگار که اون داره میکنه تو کس زینت بعد از نیم ساعت رسول اومد بیرون دیگه خبری از استرس و ترس نبود صدای ناز زینت و جیغ داد هاش ما رو هم حشری کرده بود..جابر خیلی حشرش زده بود بالا انگار پشیمون بود که چرا اون اول نرفته

بعد از رسول نوبت جابر بود که بره رسول اومد بیرون قیافش دیدن داشت انگارتازه از مادرزاده شده نیش تا بنا گوش باز بود جابر پول رو داد و رفت داخل رسول اصلا حرف نمیزد انگار تا اسمون بود چشماش رو بست و فقط لبخند میزد نمیدونم چرا ولی از اینکه رسول داره اینقدر لذت میبره خوشحال بود یه بچه ساده و بی قل قش تا دو روز قبل داشت سرم رو میخورد و از کس کون و چطور باید گاییده بشه میپرسید

هییییییییییییچی بارش نبود من جابر تا دلتون بخواد زبون بسته رو میزاشتیم سر کار و بهش میخندیدم…تو همین احولات بودم که دیدم جابر نیمه لخت اومد بیرون و گفت:مهران کاپوت بده!!! یه جور ی گفت که خندم گرفته بود …یه استرسی تو صورتش بود من چیزی نگفتم و به کاندوم بش دادم شوهره رو یه نیم نگاهی بهش انداختم انچنان داشت جابر رو نگاه میکرد که انگار بدترین توهین زندگی رو از طرف جابر دریافت کرده ..نمیدونم چرا ولی یه لحظه فکر کردم اگه ترتیب زینت رو ندم این یارو ترتیب منو میده بیشتر از پول دوست داشت سکس زنش رو بینه.. جابر رفت داخل ولی خبری از سر و صدا نبود شوهره هم که داشت از پنجره دید میزد زیاد کیفول نشده بود زود کار جابر تموم شد و نوبت من شد برم یه هیجانی درونم بود که نگو رفتم داخل واااااااااااااااااااااای چی داشتم میدیدم

یه اتاق که بگی نگی تر تمیز بود از در دیوارش عکس حیون چسبونده بودن بیشتر کرگدن و اسب ابی…وسط اتاق هم چندتا پتو پهن بود و روش زینت خوابیده بود شرتش رو تا زانو پایین داده بود و پیراهنش رو باز کرده بود و میتونیستی سینههاش رو ببینی و با چشمهای پر از شیطنت داشت منو نگاه میکرد…با یه صدای ملوسی گفت بفرما داخل دم در بده!!!هم این داخل هم اون داخل..بعد با یه صدای بچه گونه ای شروع کرد به خندیدن ..اماااااااااا اندام زینت جووووووووووون

قد حدودا 160وزن دست کم100(من هی میگفتم ماماموتها زنده هستن نمیدونم چرا به من میخندیدن)سایز سینه نامشخص به هیچ عنوان نمیتونستی فرق گردن سینه شکم باسن و رون رو تشخیص بدی کلا یه سره بود…یه پیراهن مردونه نارنجی گل ملنگولی و یه شرت سفید با کلی عکس کفش دوزک صورت سیاه و دندونهای کثیف و جرم گرفته..موهای که حنا گرفته بود و ناخونهای شکسته قبل از اومدن ما یه حمومی رفته بود ولی انگار گربه شور کرده بود..من میگم کون شما بگو کون !! صندوق عقب کادیلاک بود انگار1!میخواستم برم بیرون که چشم به چشم شوهره خورد میشد با دعوا و درگیری رفت بیرون ولی به دردسرش نمی ارزید

به قول یکی از نویسندگان این سایت که کیرش به حرف اومده بود کون من به حرف اومد و میگفت:ای مهران به تو فرمان میدهم یا این زن رو بکنی یا اینکه مرا به گا بدهی یا اینجا یا در پادگان زیرا این مرد با یه تشر راضی نمیشود و کارتان به دادگاه پاسگاه میکشد پسسسسسسسسسس به گا تا گاییده نشوی زیرا گاییده شدن بهتر بگا رفتن امد پدید(یکم کونم طبع شاعرانه داره )و بدین سان بود که من دوبار رو کیر زبون بسته کاندوم کشیدم(چی میشه یه کاندوم ساخته بشه ادم از سرتا نوک انگشتش رو هم بپوشونه؟)..کیرمن هم که اگه مرغ میدید راست میکرد چه برسه به زینت..بگزیم رفتیم سراغ زینت جون اونم من رو دید و عین تازه عروسها خودش رو جمع کرد و ناز غر فر…کونده لاشی جنده رو چه به این غلط کاریها؟منم یکم نازش رو کشیدم و انگار که دارم التماسش میکنم خواهش کردم پاهاش رو باز کنه تا من کیرم رو بزارم داخل اون سوراخ توالت…انچنان خوش خوشک شد که نگو کلی با زبون بازی داشتم قربون صدقه بدنش میرفتم..بعد از خوردن لب سینهای کرگدنیش رفتیم سراغ کسش چندش اورترین منظره زنگیم بود کل بدن زینت مو داشت و از همه بدتر کسش بود با چمن زن هم نمیتونیسی پشماش رو بزنی..من بیشتر از زن و دختر لاغر از چاق و توپر خوشم میاد اصلا از زنهایی که عین اسکلت و روکش پوستس هستن خوشم نمیاد ولی این یکی دیگه خیییییلی توپر بود و بدتر از همه کثیف بود

هر طوری بود سوراخ رو پیدا کردم کریستف کلمب اگه بود نمیتونست اون سوراخ رو پیدا کنه زیرکوهی از چربی و پشم دفن شده بود سرتون رو در د نیارم گزاشتم داخل میخواستم با سرعت هرچه تمام تر ارضا بشم و سریع میکردم و تو کسش تند تند
زینت برگشت و گفت:هااااااااااا چیه کس ندیدی تو؟حیرررررررررررون شدی ؟من هم گفتم دیدم ولی این شاه کسه!!!
کیرم رو با تمام قدرت فرو میکردم ولی انگار برای زینت یه خلال دندونه !!من با کله میتونستم برم داخل…
زینت داشت با گوشیش ور میرفت و انگار نه انگار دارم میکنمش..متوجه شدم وقت رو داره حساب میکنه و بهم گفت:
مهرانووووو هر دقیقه منو بیشتر بکنی1000تومن میشه !!!به این میگن یه جنده اهل حساب و کتاب و مدیر!!حساب دقیقه رو هم داره ..منم گفتم:اگه پول داشتم زینت جون تا صبح میکردمت!!
نمیدونم این حرفم چه کارش کرده بود که خیلی حال کرد..شروع کرد با من حرف زدن که اره دختر بغلی ریغو منو مسخره میکنه…میگه از من سرتره بعد شروع کرد به درد دل

ابجیم این میگه اون میگه اون دوتا که تو حیاطن از کس کونم ایراد میگیرن و میگن خوش کس نیستی..فقط میخوام تصور کنین که دارین یه زن رو میکنین و تقه میزنین و اون زنه به جای اه اوف داره در کمال خونسردی براتون درد دل میکنه و حرف میزنه و شما هم دارین تایید میکنین و با جوابهای مثل:واااای نگو زینت…اینها هیچی بارشون نیست..چه میفهمن کس چیه؟
راستی اجیت چند سالشه؟خدااااا پدرت رو بیامرزه چه زود رفتن!!! واز این حرفها دارین جوابش رو میدین…اونجا بود فهمیدم ادمهای یکه تو این خونه هستن با هم کلی رفیق و ندارن و اهل سکس ضربدری زیک زاکی بعلاوه اعشاری…هر مدلی که بگین هستن اون بچه ها هم متعلق به همست فقط لازمه بگنن بابا نصف کرمون روشون رو برمیگردونه..به هفت سالگی نرسیده ریاضیدانی میشن که نگو توپولوژی جبری رو میخورن برات..هرچی باشه کیر پروده این مدل سکس هستن
..

دیدم دارم یه ربع هی میکوبم این ابم نمیاد که نمیاد ..تو خودم بودم که چه کنم چه نکنم گفتم چشم رو میبندم یکی رو تصور میکنم دیگه
چشم رو بستم اولی انجلیا جولی گفتیم بادا باد دیگه… چشمها رو باید شست جور باید دید اینجا صدق میکنه(لاکرداربا اسید نیتریک هم میشستم افاقه نمیکرد)اولی رو زدم به عشق انجلیا جولی چشممم رو بستم و رفتم تو فکر انجل جووون ولی دیدم نه این نمیشه ..کون زینت رو دیدم گفتم جنیفر جون اینجا به در میخوره با زچشم رو بستم باز دیدم کون زینت کجا کون جنیفر کجا سرتون رو در نیارم نیکول کیدمن وزیر امور خارجه امریکا رایس الیزابت اول دوم سوم…(برو بالا)دیدم نه نمیشه هی داشتم میکوبیدم و زینت میحرفید…یه ان یه فکری به ذهنم رسید یه لامپ دویست بالی سرم روشن شد یادم اومد تو دوران قاجار زنهای چاق به عنوان ملکه بودن و نهایت زیبایی من داشتم با یه ملکه باقوه دوره قاجار سکس میکردم من هم سر دادم بالا و سینه جلو با تمام قدرت کوبیدم

..فقط بازی کردن با گوشیش یکم صحنه رو دچار تضاد زمانی میکرد که ازش خواهش کردم گوشی رو کنار بزاره و دل به کار بده!!! زینت که متوجه تعقیررفتارم شده بود سرحال اومد و با صدایی خیلی بلند که انگار میخواست کل خونه خبرداربشن شرع کرد به اه اوووف جیغ بکن بکن این حرفهاااا…ولی از اون جالبتر شرت زینت بود ….اخ نمیدونین چه شرت سکسی بود!!یه شرت مامان دوز با کلی کفش دوزک…یه شرت که انگار یه دنیا خاطره توش نهفته بود به نظر من یه اثر هنری تابناک در زمینه شرت سازی بود وااااای کشته مرده اون کفش دوزکها شدم البته اسبهای آبی که عکسشون رو دیوار بود جای خود داشتن..بعداز دیدن کارتون ماداگاسکار عاشق این شدم که برم افریقا مخ یه اسب ابی رو بزنم و تا حد کشت بکنمش…شماها اگه یه اسب ابی رو از نزدیک ببینین دیگه سراغ کس نمیرین اوووووووووووووف نمیدونین این حیون چقدر سکسی هستش(البته الان به زافه هم نظردارم ولی این یکی رو با ملایمت و احساسی میکنمش)

و اما شرت زینت از قدیم گفتم فرش میخوای برو کاشون،مبل میخوای برو همدون، شرت میخوای برو کرمون!!!فکر کنم که بهش پشت به پشت(کون به کون)ارث رسیده بود آخ اگه اینجا مثل خارج بود صددرصد میزاشتنش تو موزه تا مردم با دیدن این شرت تجیدی خاطره و میثاق با خاندان زینت کنن..تو این احوالات بودم که ارضا شدم زینت هم از بس جیغ داد کرده بود گلوش گرفت..
لباسم رو پوشیدم و خندان از اینکه یه شاهزاده رو گایددم اونم با شرت کفش دوزکی و عکسهایی هنری از اسبهای ابی فوق سکسی اومدم بیرون ..مرده شاد شاد بود زینت هم دنبالم اومد یه چادر کرد رو سرش و لخت اومد بیرون چادر از سرش میوفتاد ولی پشمش نبو.د شوهره اومد کنارم گفت:راضی بودین؟من:اوووووف عالی بود !!حیف نیست شما اینجا زندگی میکنین چرا نمیرن یه جا بهتر بابا حیف زینته..زینت یکم سرخ سفید شد گفت:جان مهرانوووو راضی بودی؟اگه نه بگو این دخترووو لاغره رو برات لقمه بگیرم…من:زینت اگه میخواستیم اون رو بکنیم خوب همون اول میگفتیم..جیگیییییر خانوم این استوخونی ها گوشت تو تنشون نیست کیر من و رسول بهش بخوره از وسط چارتیکه میشه…اینها باید دول بخورن..

همون وسط حیاط چادر رو دادم پایین یه گاز از سینش گرفتم و گفتم:ایییییین خوردن داره…زینت رو میگی انگار کیر بلورین و تخم زرین سی یکمین جشواره کس و کون برتر سال رو بهش دادن و مثل دختر بچه ها میخنددیدو زیر چشمی اون دختر زیبای کنار حیاط رو نگاه میکرد و بهش فخر میفروخت …اون ادمی که مثلا شوهرش بود هم انچنان با لذت به سیگارش پک میزد که نگووو داشتیم میرفتیم بیرون که زینت اومد دم گوشم گفت:مهراااااانی!اینبار به خودم زنگ بزن بریم خونه اواااجیم اونجا اوجیم رو هم بکن ازت چیزی نمیگیرم…هروقت خواستی بیا قدمت رو چشم به این شوهر من نگی یهوووو!!کسخل میشه همه ما رو حیرون میکنه میره…من:زینت باور کن من شرمندت هستم اخه تو ارزشت از این پولی که من دادم بیشتر بود اگه داشتم خیلی بیشتر میدادم ولی سربازم دیگه کاریش نمیشه کرد…نمیدونی چه حالی به من دادی امروز
زینت:با یه خنده ناز گفت:خودت رو لوس نکن دیگه برو به سلامت منتظرتم

از خونه زدیم بیرون …همون جا بدون خداحافظی از رسول و جابر جدا شدم یکم تو شهر کار داشتم و اعصابم به هم ریخته بود..سریع لباسم رو عوض کردم و سوار ماشین شدم کارهام یه دوساعتی طول کشید راه افتادم سمت پادگان با تمام ووووجودم حس میکرم که یه چیز دراز و کلفت تو کونم داره وول میخوره..یه ان فکر کردم دسته بیله..نه اون نبود یکم کلفتره..اره کلفتر بود تیر چراغ برق ؟نه اونم نبود تیر اهن شونزده ؟درازیش که اون بود ولی کلفتیش هنوز جا داشت..دیدم کنارم داره یه تریلی با بار میله گرد و تیراهن میره..اهااااااا یافتم تریلی بود با بار تیر اهن شونزده و یه نموره میل گرد..انگار اونها هم داشتم منو نگاه میکردن حتی میلگردهای شیطون و نازک هم رو پیدا کردن و میخواستن یه ناخونکی به کون من بزنن..کونم حرفی نمیزد تو خودش بود حال حوصله ای نداشت…کیرمن هم انگار تازه فهمیده بود چه کلاهی سرش رفته ..تو خودش جمع شده بود..ناراحت و دلگیر…اااااه ای کیر به چه می اندیشی؟مگه خود نامردت هی نمیگفتی من میکنم پس هستم!!خوب رفتی کردی دیگه باز چه مرگته؟ این همه خرجت کردم رفتم تو دل خطر!جای دست درد نکنه برام قیافه میگیری؟ به تخممم تا یه ماه از کف دستی خبری نیست !!

رفتم پادگان یه راست از دژبانی سراغ جابر رو گرفتم ..گفتن تو همون خوابگاه دژباناست..اتاق دزبانی فرش شده بود و خیلی تر تمیز بود با دژبانها راحت بودم بعضی موقها لواز یدکی استوک و روغن مرغ رو که از دست امار چیهای پادگان در رفته بود میرفتم تو بازار میفروختم البته به ندرت ولی هروقت پا میداد این کار و رمیکردم پولش رو قسمت میکردیم بعد از تصادفی که تقصیر من نبود و کل هزینه رو از جیب داده بودم گفتم که من باید خار مارد اینها رو بگام
رفتم تو اتاق دیدم همه دور بر جابر و رسول جمع شدن…کیر همه شق شق بود فهمیدم کونده داره تعریف امروز رو میکنه..رفتم بالا سرش یقش رو گرفتم و بلندش کردم
من:کونده لاشی این چی بود ؟این کجا بود منو بردی ؟من به خاطر این گونی گوه مجبور شدم کیلومتر ماشین رو دست کاری کنم میدونی اگهخ بفهمن چقدر باید اضاف بخورم؟بوی گندش هنوز تو تنمه …زور زدم که بالا نیارم…پول رو از حلقومت میکشم بیرون جابر…شانس اورد که شرت زینت کفش دوزکی بود و رو دیوار عکس عشقم یعنی اسب ابی رو زده بودم وگرنه همونجا اندازه بیست تومن میکردمش
دیدم جابر هی داره گوشه لبش رو گاز میگره که مثلا ساکت باش
بعد از ده دقیقه فهمیدم اقا چه خالی که نبسته..

من و مهران و رسول رفتیم خونه اون زنه..من میگم خونه شما بگین خونه ..عین قصر
نوکرش در رو باز کرد رفتیم تو دهنمون وااا بود من به مهران و رسول گفتم بابا ضایع بازی در نیارین ندید بدیدها..تو مشهد از این گنده ترش هم هست نوکرش مار و برد پشت در اتاق خواب خانومه زنه برگشت گفت اول جابر بیاد از همون پشت در ابم داشت میومد..رفتم تو دیدم یه هوری بهشتیه نمیدونین چقدر قنشگ بود …کونده طوری تعریف میکرد انگار ملکه زیبایی رو کردیم …جالتر از همه اینه که با وساطت اون من برای سکس اومده بودم و داشتم پشت در کف دستی میزدم اگه اون نبود من و رسول هم نمیومدیم زنه هم جابر و رسول رو تا خود پادگان با ماشینش اورد..

اونم ماکسیمااا..با گریه از جابر جدا شد و خواهش کرد اینبرا اون تنها بیاد چون میخواد از اول تا اخر مال اون باشه..منو میگی انگار یه تریلی دیگه اضافه بر تریلی قبلی فقط با بار فلفل رفت تو کونم…کس مغز خالی بند به عمرش ماکسیما رو از نزدیک ندیده بود بعد میگفت زنه منو رسوند منم که چوب خشک بودم…حالا بماند که تو اون خوابگاه چقدر جابر ضایع شد وقتی که من واقعیت رو گفتم..کون لقشم کردن لاششی پدر سوخته به من میگه پشت در داشتم کف دستی میزدم

این داستان و خاطره من بود کلش و خلاصش برمیگرده به این که رفتیم خیر سرمون کس کنیم کیر خوردیم برگشتیم..یه داستان ساده که تلاشم این بود جذابش کتنم براتون امیدوارم خوشتون بیاد اگه مثل من مشکل اسپم رو دارین خواهشن امتیاز فراموشتون نشه..داستان قبلیم که «سکس جمعی» بود هم با مایه های طنز هست
اگر کسی میتونه یه اصلاحیه بدون توهین هم بزنه خیلی ممنون میشم چون فقط و فقط این خاطره رو برای سرگرمی و شادی شما نوشتم دوستارتون مهران

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>