سكس با دختر عمه مليكا

ارش هستم حدود 29 سالمه و هر چی فکر کنید عاشق سکس هستم یکی از کسایی که تو کفش بودم و دست روزگار کارو به چه جاها که نمیکشونه!ماجرا از اونجا شروع شد که من تازه خدمت سربازیم تموم شده بود و به عروسی دختر عمم که کلی به یادش جغیده بودم دعوت شدیم! نمیدونین اونروز چه قد شاکی بودم و همش صحنه سکس اون دومادو با دختر عمعم تو ذهنم بود و دلم میخواست جای دوماده من هوشنگ خانو (آخه از بچگی داییم اسم شومبوله منو هوشنگ خان گذاشته بود) به فیض اون کس داغو نانازه دختر عمه هه برسونم. یه جورایی ازاینکه نمیشد اینکارو کرد حرص میخوردم. عمم 4 تا دختر داشت که 3 تاشونو میمردم واسشون. اولیه که چند سال قبل ازدواج کرده بود. شوهر عمم ادم سرشناسی بود و وضع مالیشم توپسکه توپسک بود و حالا خودتون اون عروسی رو تصور کنید که چه ادمایی توش بودن انگار بین خانوما مسابقه سر این بود که هرکی لختی تر بپوشه برندس!ولی منبرعکس همیشه اصلا تو این نخا نبودم چون هوشنگ خان همش بهم غور میزد که دیدی خاک بر سرمون شد و… منم شرمندش شده بودم کث نتونسته بودم براش کاری بکنم.تو این حالو احوالا بودم که دیدم عمه هه اومده پیشم نشسته و میگه شل بازی در بیاری 2 تایه دیگه هم از دستت رفته ها اخه تو فامیل همه یی جورایی منو دوست دارن و از بچگی زن داییامو خاله هام سر نگر داشتن من دعواشون میشده.

عممم دلش میخواست من یکی از داماداش باشم و همش با من پیش دیگران پز میداد.همونجا بودکه منم مثل این ادمای بی جنبه(پسرایی که خدمتشون تموم میشه امادگی نامل برای بدبخت شدن دارن چون تازه داره پشت گوشاشون مخملی میشه {دخترای موقعیت طلب این زمانو جدی بگیرن چون با یکم عشوه گری میتونن موضوعو عشقولانه کنن}) سری رفتم تو نخ دختر عمه کوچیکم که اونوقت حدود 18 سال داشت. خلاصه اونشب رفتم یکم مشروب خوردم تا ریلکس شم.عروسی تموم شد و در راه برگشتن به خونه به مامانم گیر دادم که من فلانی که اسمشو ملیکا میزارم میخوام خداییش ملیکا خیلی خوشرو و خوش هیکل بود قد بلند چهره ناز و دوست داشتنی پوست گندمی و موهای بلوند طبیعی (یادمه خواهرام که بچه بودن گوشت نمی خوردن مامانمم برای هینکه گولشون بزنه میگفت ملیکا گوشت میخره که موهاش طلایی شده اگه شما هم بخورین اونجوری میشین اوناهم باور میکردن و میخوردن{اخه میدونین چیه ؟ خانوما دوست دارن یه جورایی گول بخورن! در هر سنی یه جورشو دوست دارن} ) بگذریم ملیکا خانم برای مامایی قبول شده بود خداییشم کم خواستگار نداشت خواهرم که از جریان من باخبر شد بهم گفت اینکارو نکن اخه ملیکا رابطش با اون خوب بود و مسایلش رو به خواهره میگفت حالا نگو اون از پسر دوست باباش خوشش میاد (باباش توکار ساختوساز ساختمون بود و خیلیم کلک و زرنگ جوریکه سه سوت مختو میزد و پولتو از چنگت در میاورد و حتی صابونش به تن بابای ساده و مظلوم منم خورده بود و کسی زیاد ازش به خوبی یاد نمیکردو نمیکنه! خیلیم زنباز و حوسچرون بود طوریکه زن دومش همسن و همکلاسی دختر عمه دومیم که اونروز عروسیش بود” بود) بابای پسره هم راضی نبود که با خوانواده اونا وصلت کنه دختر عمه ساده منم تو خیالش واسه پسره کلی تریپ میرفت. با وجود نصیحتهای خواهرم گوش من بدهکار این حرفا نبود و قبول نمیکردم که اون بخواد با یکی دیگه ازدواج کنه اخه هوشنگ خان که این چیزا حالیش نبود.مامانم به زور من این مسئله رو با اونا در میون گذاشت و دختر عمه اولیم هم که منو دوست داشت خیلی خودشو راضی نشون میداد هممم که راضی راضی ولی دختر عمه دومیم مخالف بود و میگفت ملیکا پزشکی قبول شده و تو دیپلم داری فقط و بدردش نمیخوری که از همون موقع ازش کینه گرفتو و بدم هومد. ولی در اخر قرار شد تصمیم با ملیکا باشه اونم که فکرش پیش پسره بود با وجود همه صحبتهایی که دختر عمه بزرگم باهاش کرد قانع نشد و اخر جواب رد داد بهم.من که کلی بهم برخورده بود دیگه بیخیال شدم و سرمو با کارهای خودم گرم کردم.

ملیکا برای تحصیل و دانشگاه به یکی از شهرستانها رفت و بعدا با خبر شدم که بی خیال پسره شده و اونجا با یکی از همکلاساش دوست شده اخرشم فهمیدم که پسره تابلو کرده که اونو واسه پول باباش میخواد بی خبر از اینکه از باباش یه پاپاسیم به داماد نمیرسه تازه باباهه پول دوماد بزرگرم پیچونده! حتی سالگرد تولد دخترش یه زمین به اونا هدیه داده که بعدا معموم شده زمینه دودرهای بوده و 10 تا صاحاب داره {قابل توجه داماد سرخونه های وبال و محترمیکه واسه پول پدر زن ازدواج میکنن} یه بار از یکی شنیدم پولیکه پدر زن به ادم میده مثل کیری میمونه گه به در ورودی خونت نصب میشه و در هنگام ورود و خروج به صورتت میخوره احتمالا تو دهنتم بره! {پس در اینصورت هیچگاه هنگام ورود و خروج دهنتونو وا نکنید}ملیکا که از ماجرای پسره با خبر میشه اونو ایگنور میکنه و با یکی دو نفر دیگه دوست میشه ولی تفلکی از همشون بدی میبینه. بعد از مدتی درسش تموم میشه و به خونه بر میگرده و تو یه زایشگاه شروع به کار میکنه.من معمولا زمستونا به اسکی میرم چند بارم اونارو تو پیست اسکی دیدم ولی دیگه کاملا بی خیال شده بودم و رابطمو باهاش بصورت فامیلی ادامه میدادم. تو پیست بهش اسکی یاد میدادم یه بار که باهم رفته بودیم از قله بیایم پائین مامورا که تو پیست میان و به جوونا گیر میدنکه یوقت کارای غیر اسلامی هنجام ندن به ما گیر دادن منم که کلم بو قورمه سبزی میده جوابشونو دادم و گفتم فامیلمونه ولی ماموره گفت تو حق نداری باهاش اسکی منی منم گفتم اون تازه کاره نمیتونه تنها بیاد پائین باید من باهاش باشم که ماموره گفت تو برو من خودم میارمش منم گفتم مگه تو بهش محرمی؟

و وقتی رسیدیم پائین رفتم دفترشون و به مسئولش شکایت کردم و گفتم ماممور شما به ناموس ما نظر بد داشته و من شکایت دارم توضیح بدین که اونکه محرم نیست چجوری میخواسته دختر عمه منو پائین بیاره؟ اوناهم که حرفی واسه گفتن نداشتن عذر خواهی کردن و گفتن اگه ما کنترل نکنیم اینجا سر ناموسای شما هر بلائیی امکان داره بیارن و اسلام در خطر میافته {ارواح کس ننشون اخه یکی نیست بگه شما خودتون از همه ناموس دزد ترید} اینم بگم که من تو پیست خیلی احساس مسئولیتم گل میکنه و خودمو در رابطه با خانوما مسئول میدونم و از جوووونشون حفاظت میکنم(کونه لق اقایون. اگه بیفتن بمیرن به تخم چپم میخواستن نیفتن به من چه اصلا) راستی اینم بگم گه من روزای اول که اسکی بلد نبودم و نمیدونستم چجوری باید ترمز کرد تا یه خانوم جلوم بود همونجوری میرفتم تو بغلش بعد باهم میخوردیم زمین و من میافتادم روش {اینقذه خوبهههههههه} خلاصه ماموره ازم عذرخواهی کرد منم گفتم ازاین به بعد مواظب باش به کی گیر میدی.یه بار از پیست با دختر عمه بزرگم و دوستاش و ملیکا باهم برگشتیم خونه دختر عمممم تارف کرد برم خونشون منم خوب دست رد به سینهیه خانوما نمیزنم رفتم ملیکا هم هومد شبو اونجا موندیم.بعد از اون دیگه زیاد نمی دیدمش سالی یکی دو بار میومدن خونه ما از وقتیم که عمم از شوهرش جدا شده بود من زیاد خونشون نمیرفتم!یه بار رفتم کونه عمم که تنها زندگی میکرد بهش سر بزنم که گفت شبو بمون اینجا ملیکا هم اتفاقا اومد اونجا و دیدم حالش خیلی گرفتس و بعد فهمیدم دوست پسرشو که میخواست باهاش ازدواج کنه با یکی دیده (اخه دیگه زیر 3 4 تا دوست داشتن این روزا کسر شاءنه ) و ملیکای ساده هم که دنباله پایبندیو این حرفا. نشستم یکم باهاش صحبت کردم و از حالو روزه زمانه براش گفتم و ارومش کردم. دیگه بعد ازون ندیدمش وسر به کار خودم گرم بود که یه روز تو مغازم بودم که دیدم موبایلم زنگ خورد ملیکا بود ازم خواست تو یه مسئلهای کمکش کنم منم قبول کردم قرار شد فرداش بریم سفارت انگلیس راجع به گرفتن ویزای دانشجوئی و شرایطش سوال کنیم اخه میگفت دیگه از زندگی اینجا خسته شده و میخواد بره خارج ادامه تحصیل بده باباشم قبول کرده اخه حیوونکی حقم ذاشت پسرای خوب و در خور شاءنش که به خاطر باباش نمیومدن خواستگاری بقیه هم که به طمع پول باباش میخواستن بیان!گوگولی مگولیای نازم حالا یکم نظر اندازی کنید و یه حالی به حوله ما بدین تا باز براتون ادامشو نوشتن کنم! راستی من از اونجائی که تازه کارم بلد نیستم چه جوری از این شکلکای یاهو تو نوشته هام گذاشته کنم تا بهتر بتونم حسمو به شما انتقال بدم وقتی روشون کلیک میکنم صفحه عوض میشه و یه صفحه سیاه میاد!؟ملیکا فردای اونروز اومد پیشم و با هم رفتیم سفارت.

تو راه باهاش صحبت میکردم و بهش گفتم تصمیم خوب و درستی گرفتی اونم کمی باهام درد دل کرد و گفت از کارای باباش کلافس اخه باباهه حالا رفته بود تو کار سومین ازدواج( قانونی ) حالا غیر قانونیاش بماند. زن دومشم که خونرو ترک کرده بودو ملیکارو با 2 تا پسرش {داداشای ناتنی ملیکا}تنها گذاشته بود این بیچاره هم قبل از ازدواج داشت حسابی بچه داریو تجربه میکرد. راستی اینم باید بگم که یکی دو بار زن دومی با دوست پسراش در رفته بود و یه چند روزی غیبش زده بود به قول معروف یه حالی به حول ابروی حاج اقا {بابای ملی= ملیکا} داده بود به قول بابام از هر دستی بدی از اونیکیم میدی!این ملی بیچاره ازکارکه برمیگشت خونه تازه کار اصلیش یعنی خونه داری شروع می شد. بگذریمبا ملی رفتیم سفارت و یه سری اطلاعات گرفتیم و ادرس چند تا سایت دادن گفتن اونجا کاملا توضیح داده. بعد در راه برگشت از روی ادب ازش دعوت کردم ناهار با هم باشیم اونم قبول کرد رفتیم خونه دوستم که چند وقتی نبود و کلید خونش دست من بود جاتون خالی یه ناهار حسابی زدیم به بدن بعدشم یه دسر با نون اضافه {بستنی و موز و با کاکائو و این چیزا تزئین کرده بودم} به بدن اضافه کردیمو رفتیم تو کار اینترنت یکم سایتارو چک کردیم بعد بهش گفتم دوست داری یه لبی به خمره بزنیم ؟ اونم که میدونست من شرابای کار درستی عمل میارم گفت اره دلم میخواد. منم رفتم سور و سات شرابو ردیف کردم. جاتون خیلی خالی یه دو سه بادیه زدیم و داشتیم pmc تماشا میکردیم که دیدم گونه های ملی سرخ شده عین لبو شنگ بازا میدونن شراب رو خانوما چه تاسیری داره {من کلا به مشروب میگم شنگ که از ریشه اب شنگولی خودم گرفتمش اونم 2 تبخیره} حیف که بلد نیستم چجوری ازین جنگولک منگولکای یاهو بذارم تو نوشته هام وقتی روشون کلیک میکنم صفحه میره و یه صفه سیاه میاد خلاصه ازونجا که ادم باید بلاسه دیدم ملی نگو شرر بگو شده بود خود شعله اتیش. گفتم ملی چته؟ اون در حالیکه زبونش سنگین شده بود گفت ها؟

هیچی گرممه {تصور کنید رو مبل نشسته کنار من} سرشو گذاشت رو شونه من. منم یکم نازش کردمو با موهاش بازی کردم دیدم داره حالی به حالی میشه یهو بهم گفت یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی؟ گفتم چی؟ گفت هنوزم دوسم داری؟ من مونده بودم چی بگم! اخه دیگه از حال و هوای ازدواج بیرون اومده بودم و میخواستم اینو بهش بفهمونم. بهش گفتم منظورت چیه ؟ چرا باید از دختر عمم بدم بیاد؟ گفت فکر کردم ازم کینه بدل گرفتی!؟؟ اخه میدونم اونوقتا خیلی دوسم داشتی و وقتی تو پیست اونجوری مواظبم بودی و به ماموره اونجوری جواب دادی از کارت احساس غرور بهم دست داد. میخوام ببینم هنوزم دوسم داری؟؟؟؟ گفتم اره دوست دارم و اگه قصد ازدواج داشتم حتما تو اولین انتخابم بودی.دستمو گرفت تو دستش گفت دوست دارم باهات باشم دوستت باشم !! توچشماش نگاه کردم دیدم با تمام وجود اینو گفته اخه از چشم میشه خیلی چیزارو فهمید.منم تو چشمای ملی کلی چیزای خوب دیدم. دستمو گره کردم دور گردنش و محکم تو بغلم فشردمش. زل زدم تو چشماش و….. یه لحظه دیدم لبامون تو لب همدیگه گره خورده باید اعتراف کنم که این لب با لبای دیگه فرق داشت و لذت زیادی میداد ملی چشماش خیس شده بود و داشت اروم گریه میکرد بهم گفت این احساسو هیچوقت نداشته کم کم حس رومانتیک داشت به یه حس همراه با شهوت تبدیل میشد هوشنگ خانم صداش در اومده بود که منم بازی بدین همونجوری که لبای ملی رو میخوردم زبونمو کردم تو دهنش که اونم شروع کرد اروم به مکیدنش با دستام صورتشو گرفتم و پیشونیشو بوسیدم هوشنگ خان نیم خیز شده بود دوباره لبو زبونو بعد رفتم سراغ زیر گلو و گردن و لاله گوش و یکم گاز مختصر و چاشنیش کردمبعد یقه پیرنشو باز کردم بالای سینشو لیسیدم دستمو فشار دادم به سینش که مثل سنگ شده بود

اونم با دستاش سرمو نوازش میکرد. پیرنشو دراوردم یه سوتین مشکی که با تور تزیین شده بود اومد جلو چشمم عرض اندام کرد یه طرفشو دادم بالا سینه ناز و خوش تراش سفیدش افتاد بیرون دور نوکشو یه هاله صورتی خوشرنگ گرفته بود وای که بدنش چه بوئی داشت دیونم میکرد نوک سینشو زبون زدم و با زبونم باهاش بازی میکردم زیر سینشو میلیسیدم همشو کردم تو دهنم نفساش حالا دیگه تندتر شده بود اون یکی سینشم از سوتین دراوردم همون کارا رو تکرار کردم از لای سینش تا زیر لبشو میلیسیدم و لبارو میمکیدم همینتور شونه ها و بازوشو. بعد رو مبل خوابوندمشو زیر بغلشو میلیسیدم بغل سینه هاشم همینتور بعد یواش یواش رفتم پائینتر طرف نافشو خلاسه کل بدنشو میلیسیدم بعد گفت پیرنتو در بیار میخوام بغلت کنم گرمای بدنتو حس کنم خودش پیرنمو در اورد و سینه هاشو چسبوند به سینم گفت وای چقد داغی دارم ازت انرژی میگیرم. ازاونطرف هوشنگ خانم حسابی قد الم کرده بود و می خواست قفسشو که شورتم باشه پاره میکرد انگار حسودیش شده بود و میخواست اونم گرمای بدن ملی رو حس کنه.شلوارمو در اوردم و هوشنگ خانه بی جنبه سریع از قفس خودشو انداخت بیرون. بی شرف خوش هیکلو قد بلند هم هست. یادم میاد تو مدرسه با ارین همکلاسیم که حیوونکی بعدا تو سربازی با ماشین تصادف کرد و مرد شرط بستیم که مال هر کی بزرکتر باشه اونیکی براش پیتزا بگیره هوشنگ خانم که بی شرف پر ادعا یه 22 سانتی رو خط کش خودشو بالا کشید برنده شد و ارین کوچولو هر کاری کرد ار 20 نتونست بیشتر عرض اندام کنه وبالاخره هوشنگ خان گفت برو پیتزارو بزن مهمون من حالشو ببر. ملی که هوشنگو دید شیطنتش گل کرد و با دست گرفشو فشار میداد طوریکه هوشنگ خان داشت خفه میشد و میگفت باب یکم ملایم تر باهام برخورد کن وزیر لبی غرغر میکرد میگفت منم بعدا اشکتو در میارم. ملیم که متوجه این مسئله شده بود خواست ار دلش در بیاره و یه بوش مهمونش کرد ولی مثل اینکه هوشنگ خان راضی نشده بود و گفته بود حالاکه اینکارو باهام کردی میخوام ته حلقتو معاینه کنم ببینم لوزه هات در چه حالین ملی ساده ام باور کرده بود که هوشنگ دکتره خلاصه یکم نیگاش کرد و سر هوشنگو تو دهنش کرد و یکم مکش زد که تو یه فرصت مناسب هوشنگ موقعیت طلب خودشو رسوند به نزدیکی لوزه ها که یباره ملی اوق زدمنم هوشنگو تنبیه کردمو از ادامه معاینه محرومش کردم و درحالیکه هی غرغر میکرد بهش قول دادم جاهای دیگری هم برای معاینه ببرمش اونم مثل خر کیف کرد و گفت زودباش منم دعواش کردم گفتم اگه صبر نکنی دوباره میندازمت تو قفس!….دوباره ملیو گرفتم تو اغوش اسلام و لباشو بوسیدم.حالا نوبت من بود که جوجوی ملیو از قفس در بیارم ابو دون بدم….. شلوار ملی رو در اوردم زیرش یه شورت خوشکل زد بیرون از رو شورت یکم جوجوشو ناز کردم بعد خوابوندمش یطرف شورتو دادم کنار دیدم به به چه جوجوی نازو سفیدی! جوجوئه پراشم ریخته بود نوکشم صورتی بود. یه بوسش کردمو از زیر ناف شرو کردم به لیسیدن اومدم پائین شورت ملی رو در اوردم مشیه پاشو وا کردم یکم نوکه جوجورو زبون زدم بعد با انگشتام دهنشو را کردم زبونمو کردم تو.

وای چه خوشمزه بود و نرم و لطیف و گرم! خدا قسمت همه بکنه….. داشتم میخوردمش که دیدم ملی داره به خودش میپیچه یکم دیگه در حالیکه سینه هاشو میمالیدم خوردم که دیدم ملی میگه آرش بی تو من تنهایم. آرش بی تو من سردمه بیا تو بغلم. آرش… میگم تورو دوست دارم!بغلش کردم. هوشنگ فرصت طلبم وقتو غنیمت شمرد و خودشو شمهمون لای پاهای ملی کرد هی خودشو میمالوند به جوجو بیشرف میخواست تو دل جوجورو معاینه کنه.یکم با ملی لبو لب بازی و این حرفا کردیم که ملی یاد هوشنگ خان افتاد با دستش هوشنگو گرفت برد جلو جوجو! جوجو مسکه داشت واسه هوشنگ ناز میگرد نمیذاشت هوشنگ بره تو. هوشنگم که این حرفا سرش نمیشه یه فشار به لبای جوجو اورد جوجو هم که دهنش اب افتاده بود تباشو شل کرد و هوشنگ بزور رفت تو جوجو یکم مقاومت کرد اخه هوشنگ گنده بک بزرگ بود داشت دهنشو جر میداد ولی بالاخره اب دهن جوجو کارو راحت تر کرد و هوشنگ خودشو اون تو جا کرد. وقتی هوشی رفت تو ملی یه جیغ کشید و بعدشم اخو اووخو و هوشنگ مثل مته گرانیت که میخواد راشو تو سنگ وا کنه هی خودشو با ضربه بیشتر تو میبرد.کم کم اخو اووخه ملی به واییییییییییییییییو اوووووووووفو بعدشم جون تبدیل شد دیگه ملی داشت حال میکرد و لذت بردنشو از حرکاتش میفهمیدم. منو هوشیم کم حال میکردیم اونم چه حالی!.

هوشی که انگار قرص اکس خورده و بالای بالا بود هی خودشو اونتو تکون میداد ملیم تشویقش میکردو قربون صدقش میرفت یکم ملی زیر خوابید من رو بعد برعکس….ملی ر نشسته بود و داشت خودشو تکون میداد منم با باسنو سینه و همه جاش ور میرفتم اونم سرصداش حسابی دراومده بود {من از اینکه طرفم سر صدا کنه خیلی لذت میبرم ملیم خدائیش خیلی خوش سکس بود} ملی میگفت اب بده من اب میخوام و….. مگفت چرا نمیشی ؟ منم میگفتم دوست دارم تو اول بشی اینجوری بیشتر لذت میبرم {من تو سکس ارضا شدن خانم واسم اهمیت داره و به این مسئله احترام میذارم} در همین حال دیدم ملی داره بدجور خودشو تکون میده و یباره خودشو سفت کردو سرشو برد بالا و دیدم اقا هوشی داغ داغ شد فهمیدم ملی ارگاسم شده.بعد شل شد و در همون حالت خوابید رومن. منم نازش میکردمو با موهاش بازی میکردم و کمرشو ماساژ میدادم.حالا با اجازه برم یه چیزی بخورم بعد میام بقیشو منویسم واستون.ملی ارضا شده بود و اروم رومن خوابیده بود هوشنگ خانم یه جای خوب واسه خودش پیدا کرده بود و همون تو اروم گرفته بود و هر از چند گاهی یه تکونم میخورد. همون جوریکه ملیو ناز میکردم سرشو بلند کرد و ازم تشکر کرد و بعد از بوسیدن من گفت تو خیلی خوبی حالا منم میخوام ارضات کنم. بلند شد اقا هوشیرو ازاونجا در اورد و بوسش کرد و شروع کرد به خوردنش منم با سینه هاش بازی میکردم بعد ازش خواستم پوزیشن 69 بگیره تا منم براش بخورم اونم اینکارو کرد جوجوشو کردم تو دهنم یه مزه ترش ملسی میدادیکم که خوردیم همدیگرو ملی به حالت سگی 4 دستو پا شد منم هوشیو فرستادم تو یکم بازی بازی کردمو عمود بر اون {حالت سکس شیر} اخه منم متولد مرداد هستم یعنی اقا شیره ام دیگه! شروع به تلمبه زدن کردم دستمو گرفته بودم به شونه هاش محکم با اقا هرشی ضربه میردم سینه های ملی هم با ضربه های من تکون میخورد من سینه مثل مال ملی رو خیلی میپسندم سایزش بین 70 و 75 سفت و خوش تراش {اگه خوشکلترین دخترم باهام باشه سینه هاش شل باشه اصلا هوشی سرشم بالا نمیکنه چه برسه به اینکه معاینش کنه!خلاصه تلمبه میزدمو کلی سرصدا بلند شده بود

از یکطرف شالاپ شولوپ از طرف دیگه اخو اووووخ ملی بعد چند پوزیشن دیگرم امتحان کردیمو دیدم دارم ارضا میشم سرعتمو بیشتر کردم که یهو هوشنگ خان زهرشونو ریختن. ابم ریخت همونتو دیدم ملی داره از لذت به خودش می پیچه هنور هوشنگ خان انگار عصا قورت داده باشه صاف صاف بود یکم دیگه هم تلمبه زدم دیدم ملی جیŸ4;ی زد و ارگاسم شد. حسابی عرق کرده بودیم اروم همدیگرو بغل کردیمو خوابیدیم. اینبار ملی داشت منو ناز میکردو میبوسید. بهش گفتم ملی ریختم اونتو گفت عیبی نداره بلدم چیکارش کنم اخه همونطور که میدونید اون مامائی خونده بود کلیم چیز ازش یاد گرفتم.بعدش یکم به خودمون رسیدیمو ملی واسم میوه پوست میگرفت. دیگه ملی داشت دیرش میشد. خونشون کرج بود ولی قرار بود اونشب خونه خواهرش بمونه که تو تهران بود. ملی رو بردم رسوندو برگشتم مغازه.دیگه منو ملی شده بودیم دوست پسر دوست دختر هر روز تماس داشتیم معمولا اخر هفته ها هم میومد تهران پیشم و خلاصه صفا دیگه. به من میگفت تو چرا نمیای کرج؟ میگفتم ملی اونجا شما سرشناسین یه وقت یکی می بینه خبر به گوش فامیل می رسه منم نمی خوام کسی بفهمه و همیشه هم بهش می گفتم مواظب باش سوتی ندی یه وقت ولی اون میگفت دوست دارم تو هم بیای کرج! ملی خیلی منو دوست داشت ولی من نمیخواستم بذارم کار به جائی برسه که منو شوهر خودش بدونه و به روشهای مختلف این مسئله رو بهش گوشزد میکردم.مامانم اینا یه جورایی مثل اینکه شک کرده بودن و مامان بهم میگفت مواظب باش دوباره کله خراب نشی ها یادت هست که چجوری جوابتو دادن منم اصلا منکر این قضیه میشدم و میگفتم چی شده مگه؟ {مثلا خبر ندارم} یبارم زنگ زدم خونشون ابجی بزرگش ورداشت صداشون عین همدیگس مخصوصا از پشت تلفن منمفکر کردم ملیه سوتی دادم درشت ! و وقتی به ملی گفتم گفت خواهرم میدونه و من شاکی تر شدم چون ملی مثل اکثر دخملا همه چیشو به ابجیش میگفته. البته ابجی بزرگش منو خیلی دوست داشت ولی خوب من نمی خواستم این مسئله پیش بیاد و از ملی شاکی شده بودم واسه همین خواستم رابطمو باهاش کمتر کنم تا ابا از اسیاب بیافته و رفتم شمال واسه گردش ملی بهم گفت یکی از خواننده ها اونجا کنسرت داره شوهر خواهر بزرگش هم که اهنگساز چندتا خواننده معروفه باهاشون اومده. منم به بهانه اینکه تبلیغ کنسرترو دیدم زنگ زدم به شوهر دخترعمم اونم وقتی فهمید من اونجام بهم گفت بیا کنسرت همههنگ میکنم بیارنت تو منم تیپ زدمو با دوستم رفتیم.

اقا یهو از رو استیج سر در اوردیم نشستیم کنار گروه موزیک. خدائیش چه جمعیتی هم امده بودن ما هم خرکیف شده بودیمو همچین واسه این دخترا یه ژستیم گرفته بودیم که یعنی آره و اینا.رفیقم هم که بهش میگفتم آلکس {اخه اسمش علی اصغر بود داشت میرفت خارج گفت اونا نمیتونن علی اصغر و تلفظ کنن گوزپیچ میشن به اصطلاح منم گفتم خودتو آلکس معرفی کن} کلی اونجا شیطونی کرد و اینا. ! بذگریم ملی هر روز چند بار زنگ میزد که به قول معروف منو چک کنه البته به بهونه اینکه دلش برام تنگ شده. منو الکسم داشتیم عشق میکردیم اونجا برگشتنیم تو جاده با 2 تا دخمل اشنا شدیمو…وقتی برگشتم تهران یواش یواش رابطمو با ملی سرد کردم چون می دونستم اون نمی تونه جلو خودشو بگیره و بندو به اب میده ملی هم ناراحت بود از اینکارم و میخواست هر جوری شده با من بمونه یادمه واسه تولدم با کادوش کلی شرمندم کرد ولی من سعی میکردم منطقی برخورد کنم چون بوی خوبی از رابطمون نمی امد تا اینکه ملی هم یواش یواش قانع شد.چند وقت بعدشم مامانم بهم گفت واسش یه خواستگار خوب اومده اونم قبول کرده { باور کنید باید اسم منو بذارن بخت واز کن چون اکثر دوست دخترام بعد از دوستی با من ازدواج کردن خیلیاشون هنوزم بهم زنگ میزنن. کمتر اتفاق میافته با دعوا و کدورت با کسی بهم بزنم}.چند وقت بعدشم که به عقد و عروسی ملی دعوت شدیم خدائیشم چقد تو لباس عروس ناز شده بود و منم با دیدین اون صحنه گریه کردم.الانم ملی بارداره و گویا تا 2 ماه دیگه زایمان میکنه به امید خدا و تا جائی که من اطلاع دارم خوشبخت شده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>