سقفی که فرو ریخت

معمار خواست دست به کار بشه برای نوشتن قولنامه که صدام به زور در اومد “ننویس آقا معمار” همه نگاه ها برگشت سمتم. داشتم می مردم. انگشت بهم می زدن اشکم درمیومد. با درموندگی رو کردم به جمع و نفسمو با بدبختی جمع کردم و گفتم “نمیفروشم”
کارد می زدن خون معمار در نمیومد. عصبانی بود و اخماش تو هم. صداش از حد معمول بالاتر رفته بود “با زن جماعت نباید معامله کرد! حرفشون حرف نیست! سه ساعته ما رو علاف کردین تا مدارکو بیارین، حالا میگین نمی فروشم؟! مسخره کردی ما رو خانم؟!”
نتونستم حتی معذرت خواهی کنم. پیش از این که اشکامو ببینن زدم از بنگاه بیرون.

نرسیده به میرداماد یهو یادم افتاد که سند و شناسنامه و کارت ملی رو برنداشتم. لعنتی تو این ترافیک همینو کم داشتم. تقصیر کاوه شد. صبح که مدارکو گذاشتم روی میز توالت از تو آشپزخونه صداش اومد “خانومم شکر تموم شده کجاست؟” قهوشو بی شکر نمیخورد هیچ وقت. می دونستم دو ساعتم بگرده آخرش هم چشمش قوطی شکر رو نمی بینه. به جای آدرس دادن، رفتم بهش شکر رو بدم و بعد هم با هم از خونه اومدیم بیرون. روزایی که با هم از خونه میرفتیم بیرون سر این که کی اول از پارکینگ بیرون میره کل کل داشتیم. تو پارکینگ گوشیش زنگ خورد. منم یه لبخند شیطنت آمیز زدم و کاوه رو پشت سرم جا گذاشتم. بعد از سه بار باخت حالا این دفعه نوبت کاوه بود که هر کاری من می گم بکنه. هر کی زودتر از پارکینگ میزد بیرون تا ساعت 12 شب وقت داشت به بازنده اس ام اس بده و بگه ازش چی میخواد. آخرین بار کاوه تا یک هفته فقط تو کونم گذاشته بود و کون نشیمن نمونده بود برام.

به خاطر همین از لحظه بیرون زدن از پارکینگ شروع کردم به نقشه کشیدن. گرچه من نمیتونستم تو کونش بذارم ولی میتونستم دهنشو سرویس کنم.
نزدیکای 3 و نیم بعد از ظهر بود. انگار فرقی نمی کرد چه ساعتی باشه، خیابونا مثل همیشه غلغله بود. ساعت 4 تو خیابون دولت قرار داشتم. پشت چراغ شریعتی و میرداماد زنگ زدم به معمار و گفتم “آقا معمار من تو شریعتی ام اما مدارکو جا گذاشتم یه کم دیر میرسم میشه زنگ بزنی خانم صفایی بگی دیرتر بیان؟”
با لحن دیفالت همه بنگاهیا گفت “خانم مهندس الان دارین می گین؟!”
فایده نداشت هر بار هم که می گفتم من مهندس نیستم باز حرف خودشو می زد. نمردیم و مهندسی نخونده مهندس شدیم. چراغ سبز شد و حواسم نبود و صدای بوق ماشین عقبی دراومد. طبق عادت موقع کلافگی چتریامو فوت کردم بالا و گفتم “شرمندم به خدا. باید برگردم خونه بدون مدارک که نمیشه. می رسونم خودمو”
“معمار که صداش هنوزم شاکی بود گفت “باشه من زنگ میزنم بهشون شما هم سعی کن زودتر بیای قال این معامله رو بکنیم همین امروز”

کاوه سر آخرین پروژه اش چندین میلیون بدهی بالا آورده بود. یه خونه قدیمی داشتم که درواقع تا سال ها خونه پدریم بود و بعد از این که بابام یه خونه بهتر خرید چون من عاشق اون خونه بودم زدش به نام من و سر عقد داد بهمون. کاوه اگه می فهمید نمیذاشت بفروشمش. بعد از قولنامه هم باید برمیگشتم شرکت و کارای عقب مونده رو انجام میدادم ولی به کاوه گفته بودم تو شرکت جلسه داریم و دیر میام خونه. دلم می خواست سورپرایزش کنم. دلم می خواست بهم تکیه کنه. برام مهم نبود داشتن اون خونه قدیمی. دلم نمی خواست شبا با فکر بدهیاش بخوابه. این اواخر بدجور کلافه و درهم بود.
تو ترافیک بودم که موبایلم زنگ خورد. کاوه بود. تا اومدم جواب بدم لعنتی گوشی از دستم افتاد زیر صندلی. صدای زنگش قطع نمیشد. کم کم آسمون شروع کرد به باریدن. بخاری رو زیاد کردم و زدم رو پخش…
همین امشب از غصه ها می میرم
انتقام خودمو از دو تامون می گیرم
دیگه از دست تو هم کاری بر نمیاد
باید آروم بگیرم

عاشق قاطی شدن صدای موزیک و برف پاک کن و بارون بودم…
ماشینو تو خیابون جلوی در آپارتمان پارک کردم. یه نگاه انداختم به زیر صندلی ولی گوشی رو پیدا نکردم. صندلی مدتی بود که خراب شده بود و عقب نمی رفت. وقت نکرده بودم بدم درستش کنن. بی خیال گوشی شدم. دیواره آسانسور شیشه ای بود و هر چی بالاتر می رفتم انگار شهر خاکستری تر میشد. به نظرم اومد آسانسور کند شده. ساعت 4 و ربع بود. دیر کرده بودم. سریع کلید انداختم و کفشامو با پام درآوردم و رفتم سمت اتاق خواب. تعجب کردم. صبح در اتاق خواب رو نبسته بودیم. هنوز دستگیره رو نچرخونده بودم که صدای “جووووووووووون” گفتن کاوه خون رو تو رگهام خشک کرد. حس کردم یه لحظه خون به مغزم نرسید. وقتی صدای “بکککن بکککن” زنی رو شنیدم یخ کردم پشت در اتاق خواب. صدایی که غریبه نبود… کاوه صداش مثل همه وقتایی که حشرش بالا میزد، بم شده بود و کشدار. صدای “اووووففففففففف اوووووففففففف” گفتنش مثل پتک کوبید تو سرم “اووووووووووووفففف چه کککککوووووونی داری یاسیییییییییییییی”، “چقدر تنگه کککککککککککووووونت پدرسگ جندددده”
باورم نشد با یاسمن خوابیده… یاسمن هم آه و اوه میکرد و با صدایی که پر از عشوه و تمنا بود میگفت “جرم بده کااااااوه دلم میخواد کیر کلفتت جرم بدهههههه”، “آآآآآآآخ کاااوه میمیرم واسه کککییییر کلفتت”

دیگه گوشام نمیشنید. قدرت حرکت نداشتم. خشکم زده بود. باورم نمیشد. دستم به وضوح میلرزید. همه تنم میلرزید. نفسم دیگه بالا نمیومد. بعد از 5 سال زندگی مشترک، بی صدا زیر سقفی که فکر میکردم فقط متعلق به من و کاوه است، پشت در اتاق خوابم فرو ریختم…
ناباور و منهدم بدون این که کفشامو بپوشم در رو پشت سرم بستم و اشکام هم با من فرو ریخت…
نفهمیدم چطور از پله ها پایین رفتم. نفهمیدم چطور ماشین رو روشن کردم. موقع استارت زدن دستام می لرزید. استارت که خورد پخش هم همزمان روشن شد
همین امشب از غصه ها می میرم
انتقام دلمو از دوتامون می گیرم
مطمئنا به شب نمی کشید. به بنگاه معمار نرسیده از غصه می مردم. زار می زدم و رانندگی می کردم. چند بار نزدیک بود تصادف کنم. چند بار موبایلم زیر صندلی زنگ خورد. بارون مثل سیل می بارید. درست مثل همون روزی که یاسمن کنارم تو ماشین نشسته بود و غمباد گرفته بود. تو چشمای قهوه ای نگرانش چشم دوختم و گفتم “یاسی انقدر خودتو نخور. درست می شه. بذار با کاوه صحبت کنم. مطمئنم دستتو یه جا تو شرکتش بند می کنه. کاوه عمرا به من نه بگه. طلاق گرفتی دنیا که به آخر نرسیده. ” یاسی با کلافگی انگشتاشو برد تو موهای مش کردش و گفت “فندک ماشینت کار میکنه؟”

حالا توی خونه من… توی اتاق خواب من… روی تخت من… با شوهر من… باورم نمیشد. چقدر احمق بودم. روزی که سیروس بهم گفت “یاسی دیوار اعتمادمو خراب کرده و دیگه نمیتونم باهاش زندگی کنم” چقدر ابله بودم که حرفاشو گذاشتم پای تعصب مردونه و کورکورانش. چطور در طی این سالها یاسی رو نشناخته بودم؟! قلبم تیر میکشید و نفس کم میاوردم و پشت سر هم آه بلند میکشیدم…
بدون این که فکر کنم کجا دارم می رم رسیدم رو به روی بنگاه. جای پارک نبود. یه ماشین یه کم عقب تر از من از پارک در اومد. سریع دنده عقب گرفتم و صاف کوبیدم به ماشین پشت سری. انگار منتظر یه تلنگر بودم که کامل بشکنم. سرمو گذاشتم رو فرمون و با صدای بلند شروع کردم به زار زدن. صدای بوق ماشینای عقبی با صدای کوبیده شدن شیشه ماشین قاطی شد. سرمو بلند کردم. شیشه رو دادم پایین. خیس شده بود و اخماش تو هم بود. چهرش آشنا بود ولی مخم کار نمی کرد. با عصبانیت گفت “خانم معلومه چی کار می کنین؟!”

با هق هق گفتم “خسارتتونو می دم جناب” و باز زار زدم…
با تعجب نگام میکرد. با لحنی که دیگه عصبانی نبود پرسید “چیزی شده خانم؟! چرا گریه می کنین؟! به خاطر تصادفه؟!”
هق هقم قطع نمی شد نمی دونم اون لحظه چطوری و از کجام این حرفو در آوردم ولی گفتم “بهم خبر دادن که شوهرم مرده” حالت صورتش تغییر کرد و گفت “بهتره رانندگی نکنین. زنگ بزنین یکی بیاد دنبالتون”
با حرفی که زدم آروم شدم و در حالی که سعی می کردم به اعصابم مسلط باشم، پیش از این که راننده های شاکی بریزن رو سرم، گفتم “ممنون. یه جا پارک می کنم و میام خدمتتون برای خسارت ماشین” منتظر جوابش نشدم. چند متر جلوتر پارک کردم. ماشینشو تو همون جای پارک، پارک کرده بود ولی خودش نبود. بی ام و قدیمی و قراضه من داغون تر نشده بود اما چراغای ماکسیمای مشکی خوشگل اون خورد شده بود. سرتا پام خیس بود و تازه یادم افتاد کفش پام نیست. همیشه یه جفت کفش اسپرت تو ماشین داشتم. با همون جورابای خیس پوشیدمشون. اشکام با بارون قاطی شده بود.

کارت ویزیتمو گذاشتم زیر برف پاک کنش. رفتم تو بنگاه. معمار تا منو دید با کلافگی گفت “معلومه کجایین خانم مهندس؟! موبایلتونو چرا جواب نمی دین؟!” بعد انگار تازه متوجه ظاهر به هم ریخته ام شده باشه گفت “چیزی شده خانم مهندس؟ حالتون خوبه؟!”

نای حرف زدن نداشتم. نشستم روی نزدیک ترین صندلی و با بی حالی گفتم “چیزی نیست. خبر دادن یکی از اقوام فوت کرده” لحن معمار آروم شد و گفت “تسلیت می گم غم آخرتون باشه”
هنوز کلمه “ممنون” از دهنم کامل در نیومده بود که صدای تسلیت خانم صفایی رو شنیدم. بعد از تعارفات معمول تازه چشمم به راننده ماکسیما افتاد که کنار خانم صفایی نشسته بود. با تعجب نگام می کرد. آه از نهادم بلند شد. روز بدبیاری بود. تازه دوزراریم افتاد که چرا چهرش آشنا بود. پسر خانم صفایی قرار بود روز قولنامه بیاد. گند زده بودم با اون دری وریایی که سر هم کرده بودم.
من و کاوه بعد از ازدواج یک سال تو خونه قدیمی زندگی کرده بودیم ولی اون موقع پسر خانم صفایی ایران نبود و من هیچ وقت ندیده بودمش. فقط عکسشو تو خونه خانم صفایی دیده بودم. زمانی که بچه بودیم چند ماه پیش از این که بابا خونه جدید رو بخره و ما از خونه قدیمی بریم، خانم صفایی اینا اومدن طبقه پایین. ارسلان چند سالی از من بزرگتر بود و بیشتر تو خودش بود. بعد هم که ما رفتیم و دیگه ندیدمشون تا بعد از ازدواجم که من و کاوه رفتیم طبقه دوم اون خونه. یک سال بعد هم کاوه یه خونه بزرگتر خرید و اون جا رو اجاره دادیم. دورادور به خاطر خونه با خانم صفایی در ارتباط بودیم. از وقتی شوهرش فوت کرد پسرش برگشت ایران که هواشو داشته باشه. قرار بود طبقه بالا رو پسرش بخره که کل ساختمون دست خودشون باشه. منم با مشکلی که کاوه پیدا کرد گفتم که می فروشم. حالا روم نمی شد بگم پشیمونم ولی با درموندگی رو کردم به جمع و نفسمو با بدبختی جمع کردم و گفتم “نمیفروشم”

کارد می زدن خون معمار در نمیومد. عصبانی بود و اخماش تو هم. صداش از حد معمول بالاتر رفته بود… نتونستم حتی معذرت خواهی کنم. پیش از این که اشکامو ببینن زدم از بنگاه بیرون. چند ساعت تو خیابونا چرخ زدم. از بس گریه کرده بودم چشمام باز نمیشد. گوشی لعنتی واسه خودش گاهی زیر صندلی زنگ می خورد. به خودم که اومدم جلو خونه قدیمی بودم. چراغ خانم صفایی اینا روشن بود. آروم کلید انداختم و آهسته رفتم طبقه بالا. نشستم رو زمین و تکیه دادم به دیوار. یاد روزای اول زندگیم با کاوه تو این خونه افتادم و زدم زیر گریه.

یاد بوسه ها و عشقبازی های اول زندگی. یاد ناز کشیدنا و هفت روز هفته سکس کردنا. کاوه رحم نمیکرد. گوشه اتاق، روی میز آشپزخونه، سرپا و چسبیده به کتابخونه، موقع اتو کردن لباسا، توی حموم و حتی موقع مسواک زدن جلوی آینه دستشویی… هر جا که دلش میخواست شورتمو میکشید پایین و کیر کلفت و سیخ شدشو فرو میکرد تو کس و کونم و اگر همزمان کسمو با دستاش نمیمالید به التماس میفتادم…
یاد زمزمه های عاشقانه اش با صدای بمی که همیشه دلمو میبرد “پری کوچولوی خودمی تو… بوی موهات مستم میکنه پری… بده من اون لبای خوردنیتو…، نفسمی…، همه کسمی…” حالا به هق هق انداخته بودم. هر قدر زار می زدم سبک نمیشد دلم. داشتم خفه میشدم. با صدای در به خودم اومدم. باز که کردم ارسلان جلوم بود. یه لبخند بی جون زد و گفت “شماره میدین ولی جواب نمیدین!”
عذر خواهی کردم و گفتم “گوشیم افتاده زیر صندلی ماشین. صندلی هم خرابه نمیشه عقب جلوش کرد. نتونستم درش بیارم”

بدون این که بپرسه چه مرگته و این جا چی کار میکنی گفت “سوئیچو بدین میارمش براتون”
چند دقیقه بعد با گوشیم برگشت. خاموش شده بود. خیره نگام می کرد. سر پا وایساده بودیم هر دو. تازه توجهم به قد بلند و چهره مردونش جلب شد. شقیقه هاش کمی جو گندمی شده بود و بهش میومد. حرفم نمیومد. اون به حرف اومد و گفت “امکان نداشت بشناسمتون. ما که اومدیم این خونه شما رفتین”
با یه لبخند بی جون گفتم “آره یادمه. منم اولش نشناختم شما رو”

یه کم سکوت کرد و گفت “قصد دخالت ندارم ولی شب می خواین این جا بمونین؟”
سکوتمو که دید گفت “هوا سرده. این جا هم که خالیه. تشریف بیارین پایین”
با شرمندگی گفتم “نه ممنون. خوبه همین جا. مزاحم شما و خانم صفایی نمیشم”
دلم می خواست تنها باشم. چیزی نگفت و رفت. چند دقیقه بعد دوباره برگشت و گفت “مامان پاش درد می کنه نمی تونه این پله ها رو بیاد بالا. ولی می گه اگه پریا نیاد پایین خودش میاد بالا”
با شرمندگی گفتم “روم نمیشه تو روشون نگاه کنم”

با یه لحن خیلی جدی گفت “این چه حرفیه؟ فراموش کنین. پایین منتظرتونیم”
وقتی رفتم تو، گرمای خونه که خورد تو صورتم تو دلم گفتم خدا خیرشون بده. خانم صفایی صورتمو بوسید و انگار نه انگار که معامله رو به هم زدم حال مامان و بابا رو پرسید اما از کاوه چیزی نپرسید. ارسلان چایی آورد. فنجونو گرفتم بین دستام تا گرم بشم. ارسلان شعله شومینه رو بالا کشید. هیچی ازم نپرسیدن. شب تو اتاق ارسلان خوابیدم. خواستم رو زمین بخوابم نه روی تختش ولی روم نشد چیزی بگم. چند دقیقه بعد خودش اومد و بالش و ملافه روی تخت رو عوض کرد و گفت “من توی حال می خوابم اگر چیزی لازم داشتین هر ساعتی که بود بیدارم کنین”

مثل یه مجسمه بی جون توی آینه اتاقش خیره شدم تو چشمای درشت قهوه ای روشنم که از بس گریه کرده بودم متورم و کوچیک شده بود. موهای لخت و بلندمو جلوی آینه مثل هر شب گیس کردم. حس کردم چروکای ریز دور چشمم زیاد شده. حس کردم 30 سالگی خیلی زوده برای خیانت دیدن. خیلی ناگهانی آوار شد روی شونه هام…
خوابم نمی برد. هی از این دنده به اون دنده میشدم. مدام صحنه سکس کاوه و یاسی رو مجسم میکردم. صدای داد و بیداد معمار هنوز توی سرم بود. گوشیم شارژ شده بود. روشنش که کردم پنج دقیقه به 12 بود. اس ام اس های کاوه رو باز نکردم. میسد کالامو چک نکردم. دلم میخواستم هیچ جای دنیا نباشم. طبق قرارمون برای کاوه اس ام اس زدم و یک کلمه نوشتم “طلاق” و دکمه سِند رو فشار دادم و گوشی رو خاموش کردم.
بوی سیگار ارسلان توی اتاق خواب میومد. رفتم تو هال. تو تاریکی نشسته بود و نور قرمز سیگارش پررنگ و کم رنگ میشد. نشستم رو به روش. با صدای آروم گفت “عادت قبل از خوابه” آروم گفتم “میشه یه نخم به من بدین؟”

تو تاریکی هر دو خودمونو یه کم جلو کشیدیم. سیگار رو که اومدم از دستش بگیرم دستامون خورد به هم. دست اون داغ بود و دست من سرد. کبریت که کشید صورتش یه لحظه روشن شد. پک زدم و صورتش خاموش شد. هر دو خودمونو عقب کشیدیم. پک زدم و خودمم همراه سیگارم دود شدم.

ادامه دارد

……………………………

لخت بودم و به پشت دراز کشیده بودم. سینه هام پخش شده بود. سردم بود و نوکشون زده بود بیرون. دستای گرم ارسلان از پهلوهام به سمت بالا کشیده شد و سینه هامو گرفت و به هم نزدیکشون کرد و فشارشون داد. مثل دو تا توپ گرد بودن تو دستاش. یه کم خیره نگاهشون کرد و بعد آروم روی نوک سینه هامو بوسید. زبونش گرم بود. آروم لیسید و میکشون زد. چشمامو بستم که نبینم. نمیخواستم تن لخت یه مرد غریبه رو روی خودم ببینم. تنی که بوش برام آشنا نبود. سرشو توی نرمی سینه هام فرو کرد و بو کشید. کم کم همه تنش چسبید به تنم. وقتی خودشو بالاتر کشید و لای پاهاش به لای پاهام کشیده شد، چندشم شد. هنوز چشمام بسته بود. لبای نرمش از زیر گلوم کم کم بالا اومد. چونمو یه گاز کوچولو زد و پیش از این که لباش به لبام برسه با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم… خیسِ عرق شده بودم. دهنم خشک شده بود و تو شوک بودم. سرم سنگین بود. فکر انتقام از کاوه یه لحظه آرومم نمیذاشت و تو خواب هم دست از سرم بر نداشته بود. بالاخره صدای موبایلم خفه شد. آفتاب تا وسط اتاق خودشو کشیده بود. شرمزده و کلافه از خواب مزخرفی که دیده بودم، یه نگاه به دور و برم کردم. قرص خواب گیجم کرده بود. در حالی که سرم داشت از درد میترکید یاد شب قبل مثل پتک کوبید تو سرم…

تو دو وجب جا، جایی نبود که نگشته باشم. تلو تلو میخوردم و واسه یه نخ سیگار لعنتی پرپر میزدم. صدای ستار از لپ تاپم پخش میشد… خسته و در به در شهر غمم/ شبم از هر چی شبه سیاه تره/ زندگی زندون سرد کینه هاست/ رو دلم زخم هزار تا خنجره… مامان و پرند از سر شب اعصاب برام نذاشته بودن. با این که پرند پنج سال ازم بزرگتر بود، هر چی در دهنم اومده بود بهش گفته بودم و گوشی رو خاموش کرده بودم. یه زندگی کاملا سگی واسه خودم درست کرده بودم. روی یه تیکه جاجیم زرشکی درب و داغون با یه دست رختخواب گوشه اتاقِ خوابِ شب زفافم، وسط یه مشت خرت و پرت، واسه روز دادگاه روزشماری میکردم.
مرخصی بدون حقوق گرفته بودم. آب پاکیو روی دست مامان اینا ریخته بودم و نمیدونستن کجام. هر موقع هم زیادی روی مخم رژه میرفتن گوشیمو خاموش میکردم. کاوه تخم نکرده بود بگه من چه مرگمه ولی پیغام داده بود “به پریا بگین من طلاق بده نیستم” هر روز زنگ میزد و اس ام اس میداد و در به در دنبالم بود. گاهی خواهش و تمنا میکرد و گاهی هم با توپِ پُر طلبکار بود. وقتی اس ام اس میدادم که “دارم تلافی میکنم… فقط چشماتو ببند و تصور کن…” مثل یه ببر زخم خورده به خودش میپیچید. التماس میکرد، تهدید میکرد و خط و نشون میکشید “تو فقط پریای خودمی بگو که داری دروغ میگی”، “پریا به خدا اگه فقط یک درصد هم حرفت راست باشه زنده نمیذارمت”، “پریا غلط کردم بذار با هم حرف بزنیم”، “پریا ببینمت تیکه تیکه ات می کنم”… دلم میخواست دیوونش کنم همونجور که اون منو دیوونه کرده بود. حاضر نبودم دیگه زیر یه سقف باهاش زندگی کنم.

کاوه برای من تموم شده بود. همون لحظه پشت در اتاق خواب برام تموم شد.
صدای گوشیم دوباره ذهنمو کشوند وسط خرت و پرتام. دلم سیگار میخواست. ولی یادم اومد که از دیشب سیگار نداشتم. یادم اومد که از دیشب در به در دنبال یه نخ سیگار کوفتی بودم. یه نخ سیگاری که باعث شد… یه آه بلند کشیدم و دلم از خودم گرفت. با یادآوری اتفاقات شب قبل دلم میخواست هر کس و هر چیز رو مقصر بدونم جز خودم… حتی یه نخ سیگار لعنتی رو…

بدون سیگار دیوونه میشدم. ستار همچنان واسه خودش میخوند… من هنوز در به در شهر غمم… بی توجه به ساعت ته لیوان وودکا رو سر کشیدم و به جای سیگار سعی کردم تو اون بازار شامی که دورم درست کرده بودم سوئیچو پیدا کنم. از وقتی درخواست طلاق داده بودم مثل دودکش سیگار میکشیدم و تا خرخره مشروب میخوردم و دردمو میریختم تو خودم. نمیخواستم جلوی کسی زار بزنم. نمیخواستم کسی خورد شدنمو ببینه. حس حقارت میکردم از این که کاوه یاسی رو با اون سر و ریخت به من ترجیح داده بود. به پریایی که از خوشگلی همه فامیل بهش میگفتن پری دریایی. پریایی که به مهربونی معروف بود. به پریایی که به خاطر کاوه به سینه همه پسرای فامیل دست رد زده بود. از بس فکر کرده بودم قاطی کرده بودم و فکر میکردم نکنه دارم تقاص دلایی که ناخواسته شکستم رو پس میدم.

نمیدونم چقدر طول کشید تا دو طبقه رو برم پایین. نمیدونم چقدر طول کشید تا در ماشینو باز کنم. جای سوئیچو پیدا نمیکردم. هر چی استارت زدم بی پدر روشن نشد که نشد. سردم شده بود و دندونام میخورد به هم. سرم سنگین شده بود. یکی زد به شیشه. هر چی زل زدم نفهمیدم کیه. در ماشینو باز کرد. پلکام هی میفتاد رو هم. سرشو آورد پایین و گفت “خوبین پریا خانم؟! کجا میخواین برین این وقت شب؟!” سعی کردم خیلی عادی بگم “میرم سیگار بخرم” یه کم بعد در سمت راننده رو باز کرد و آروم منو کشید بیرون. سعی کردم روی پاهام وایسم ولی عملا تمام وزنمو انداختم روش. روی دستاش از پله ها بردم بالا. کنار دیوار آروم گذاشتم زمین. نمیتونستم وایسم. روی دیوار سُر خوردم و نشستم. ارسلانم نشست. وقتی دید کلید رو نمیتونم پیدا کنم همه کیفمو خالی کرد رو زمین. بغلم کرد و گذاشتم روی تشک و با یه لحن سرزنش بار گفت “چی کار کردی با خودت؟!” انگار منتظر یه تلنگر بودم. بغضم ترکید و سرمو توی سینه اش فرو کردم و زار زدم.

صدای زنگ گوشیم برای بار سوم در اومد و از فکر شب قبل و سینه ارسلان کشیدم بیرون. سر دردم بدتر شده بود. حتی یادآوری شب قبل هم اعصابمو میریخت به هم. پیش از این که صداش خفه بشه جواب دادم. حرفای ارسلان تاثیرشو گذاشته بود. باید تمومش میکردم. باید باهاش حرف میزدم. برای ساعت 5 تو اِسکان قرار گذاشتم و بدون شنیدن صداش گوشی رو خاموش کردم. تصمیم گرفتم از کرختی خودمو نجات بدم و یه دوش بگیرم و برم خرید و یه دستی به سر و روم بکشم. میخواستم هنوز جلوی کاوه همه چی تموم باشم.
توی پالتوی مشکی یقه خزدار با نیم بوت پاشنه بلند و شال پشمی زرشکی تیره خیلی شیک و خانوم شده بودم. خیلی ملایم آرایش کرده بودم و رژ زرشکیم لبامو برجسته تر کرده بود. اصراری برای پوشوندن کبودی روی گونه چپم نداشتم. یه خانم شیک و زیبا با غمی به سنگینی کوه روی شونه هاش توی شیشه سرتاسری بالکن، زل زده بود بهم. سوئیچو تو دستم فشار دادم و از تصویر توی شیشه دل کندم. استارت زدم و ماشین دوباره بازی درآورد و روشن نشد. درست مثل دیشب که صداش ارسلانو کشونده بود تو کوچه. دوباره استارت زدم و اینبار باهام راه اومد و روشن شد. ماشین تو کوچه خلوت راه افتاد و اتفاقات شب قبل توی ذهن شلوغ من…

ارسلان بغلم کرد و سعی کرد آرومم کنه “پریا؟ آروم باش… پری؟” سعی کرد سرمو بالا بیاره. اشکامو با انگشتاش پاک کرد. دستاش گرم بود. زل زد تو چشمام و گفت “حرف بزن سبک بشی. انقدر نریز تو خودت دختر!” دوباره زار زدم… “چی تو دلته که هر شب صدای هق هقت بلنده؟! چی کار کردی با خودت؟!” صدام توی اتاق خالی پیچید و دردی که تو اون مدت، تنهایی به دوش کشیده بودمو ریختم بیرون “تو اتاق خواب من… روی تخت من… با بهترین دوس… دوس…تَم… اووون… زنیکه جنننده رو به من… به من… تر…ترجیح… باور…رَم نمی…شششه…” هق هقم نمیذاشت درست حرف بزنم. صدا توی گلوم خفه میشد. سعی میکردم داد بزنم ولی بدتر عضلات صورت و شکمم منقبض میشد و نفسم میگرفت. از شدت فشاری که بهم اومده بود میلرزیدم. بازوهاشو چنگ زدم. بغلم کرد و شروع کرد به مالیدن پشتم “باشه پریا… آروم باش… خودتو داغون کردی… هیییششش آروممم…. آروووممم… هیییششش” نمیدونم چقدر تو بغلش بودم. هق هقم به سکسکه تبدیل شده بود. از گرمای تنش گرم شدم و صداش آرومم کرد. سرمو بالا آوردم و زل زدم تو چشماش. اخماش تو هم بود. صدای “جوووون” گفتن کاوه به یاسی پیچید توی سرم. صدای “آهههه و اوووه” حشری یاسی زیر شوهرم… پیش از این که صداهای توی سرم روانیم کنن، آتیش انتقامی که مدتها بود تو دلم روشن شده بود، شعله کشید و چشمامو بستم و لبامو چسبوندم به لبای ارسلان. لباش داغ بود.

بوی تنش به شدت برام غریبه بود ولی به نیمه خوب وجودم مجال ندادم و بیشتر تو آغوشش فرو رفتم. لباشو آروم روی لبام کشید و نرم و آروم شروع کرد به بوسیدنم. خالی از شهوت، پر از حرص و انتقام بوسیدمش. فکر انتقام از کاوه هر لحظه بیشتر هولم میداد. دستامو آروم حلقه کردم دور گردنش و انگشتام توی موهاش فرو رفت. حلقه دستای ارسلان هم دورم محکم تر شد و فشارم داد به خودش. غربیه بودن آغوششو داشتم دوباره از ذهنم پس میزدم که یهو به شدت منو از خودش دور کرد و یه کشیده محکم خوابوند زیر گوشم و سرم داد کشید “چه غلطی داریم میکنیم؟!”
مستی از سرم پرید. بلند شد و پشتشو کرد به من و سرشو گرفت بالا و دستاشو پشت سرش قلاب کرد. بلند بلند نفس میکشید. دستمو گرفتم جلوی دهنم ولی صدای گریه ام انقدر شدید بود که برگشت سمتم. روی نگاه کردن تو صورتشو نداشتم. با دستام صورتمو پوشوندم. حق با ارسلان بود. چه غلطی داشتم میکردم؟! میخواستم از کاوه انتقام بگیرم؟! میخواستم به تلافی خیانت کاوه بهش خیانت کنم؟! به خودم چی؟! به خودمم میتونستم خیانت کنم؟! به پریا؟! به پریایی که همیشه صادقانه زندگی کرده بود؟! پریایی که هیچ وقت کاری برخلاف میلش انجام نداده بود؟! جواب پریای وجودمو چی میخواستم بدم؟! میخواستم از این داغونترش کنم؟!
ارسلان دستامو از روی صورتم برداشت و خیلی آروم گفت “منو ببخش. یکی باید محکمتر از این تو گوش خودم بزنه. تو مستی من که مست نیستم” دوباره صورتمو با دستام پوشوندم.

از کاوه بیزارتر شدم که قدرت فکر کردن رو ازم گرفته بود و باعث شده بود به این فلاکت بیفتم. که زندگی آروم و عاشقانمونو با هوسش زیر رو رو کرده بود. که باعث شده بود از خونه خودم گریزون بشم و برای اولین بار اون شبو توی اتاق و روی تخت یه مرد غریبه سر کنم و حالا از روی مستی و درد و انتقام شخصیتمو زیر پا بذارم و لبامو روی لباش… لعنت به تو کاوه لعنت به تو…
ساعت نزدیک 5 بود. سعی کردم غم اتفاقات شب قبل رو از ذهن و ظاهرم پس بزنم. با مصیبت یه جایی تو میرداماد برای پارک پیدا کردم. وقتی رسیدم کاوه هنوز نیومده بود. چند دقیقه بعد سراسیمه از راه رسید و بابت دیر کردنش عذرخواهی کرد. برعکس همیشه اصلاح نکرده بود و آشفتگی از سر رو روش میبارید. من ولی آروم بودم. شاید آرامش قبل از طوفان بود. نگاهش بلافاصله رفت روی گونه چپم. دستشو که آورد جلو، سرمو کشیدم عقب و دستش موند رو هوا. عقب کشید و پرسید “صورتت چی شده؟!” همه تلخیمو توی صدام ریختم و با طعنه گفتم “به جای دلم از صورتم میپرسی؟!” نفسشو با صدا داد بیرون و چیزی نگفت. پیشخدمت برای گرفتن سفارش اومد. هر دو قهوه سفارش دادیم. برای اولین بار مثل من بی شکر سفارش داد. فنجونو توی دستام گرفتم، یه جرعه نوشیدم و تلخی قهوه تلخ ترم کرد. تلخ تر اتفاقاتی که تو اون مدت برام افتاده بود. کاوه هم یه جرعه از قهوش خورد و خیره شد تو چشمام. چشمامو دوختم به زنی که عکس صورتش توی قهوم افتاده بود. شکسته بودم ولی سعی کردم خودمو محکم نشون بدم.

نمیخواستم کاوه شاهد حال خرابم باشه. توی دلم آشوب بود. دلم میخواست تف کنم توی صورتش و بگم خیلی نامردی ولی اونی که باید شروع میکرد کاوه بود. بالاخره سکوت سنگین بینمونو شکست “چقدر زرشکی بهت میاد” پوزخند زدم و ادامه داد “پریا… میدونم دلتو شکستم. میدونم خیلی نامردم. میدونم درحقت خیلی ظلم کردم. هر چی بگی حق داری ولی پشیمونم پریا. به عشقی که هنوز بهت دارم مثل سگ پشیمونم. غلط زیادی کردم. پری ببخش و از کابوس از دست دادنت خلاصم کن. پریا من بدون تو نمیتونم زندگی کنم. تو رو خدا برگرد. خونه رو عوض میکنم. وسایلو عوض میکنم. هر کار تو بخوای میکنم فقط ببخش و برگرد…”
کاوه مهلت نمیداد و مثل مسلسل حرف میزد و معذرت میخواست. فکر میکرد به خاطر این که هنوز امیدی به این زندگی دارم، به کسی چیزی نگفتم. فکر میکرد با معذرت خواهی تموم میشه. نمیدونست با روح و روانم چی کار کرده. نمیفهمید که چون میخواستم جلو دیگران نشکنم و غرورم له نشه، ریختم تو خودم. وقتی دید بدون اینکه حالت چهرم تغییر کنه دارم فقط خیره نگاهش میکنم، ساکت شد. قهوم یخ کرده بود. نفسشو با صدا بیرون داد و سرشو انداخت پایین. این بار سکوت بینمونو موزیک متن گنجشکای گوگوش شکست و منو برد به روزای خوشی که بارها با هم قهوه خورده بودیم ولی حالا حسم با همیشه خیلی فرق میکرد. خودمو از خاطرات عاشقانمون که حالا به نظرم مسخره میومد، کشیدم بیرون و باز تلخ شدم و گفتم “اگر همین کار رو من با تو کرده بودم بازم مینشستی اینجا تا من ازت معذرت بخوام؟! میبخشیدی و برمیگشتی؟!”
بدون این که جواب سوالامو بده دوباره شروع کرد “پریا یه فرصت دیگه بده بهم. به زندگیمون. به عشقمون. پری من هنوز فقط عاشق تواَم. پریا هر چی بود فقط یه هوس زودگذر بود.

قسم میخورم همون یک بار بود و بار اول و آخر بود. من هیچ احساسی به…” تپش قلبم داشت حالمو به هم میزد. حرفاش دوباره منو یاد اون روز لعنتی انداخت. روزی که کابوس دائمی شبام شده بود. صدای سکسشون از سرم بیرون نمیرفت… دلم نمیخواست اسمشو جلوی من بیاره. دستامو دور فنجون فشار دادم تا متوجه لرزششون نشه. به شدت دلم سیگار میخواست. درست مثل شب قبل…
ارسلان کنارم نشست و تکیه داد به دیوار. یه نخ سیگار روشن کرد و داد دستم. یه نخم برای خودش آتیش زد و گفت “متاسفم پریا. میدونم چقدر داغونی. میدونم ولی این راهش نیست. جواب اشتباه رو با اشتباه نمیدن. باید باهاش رو به رو بشی. باید باهاش حرف بزنی و مشکلت رو عاقلانه حل کنی. اگه پشیمونه و توانشو داری ببخش و اگر نه تمومش کن” نمیتونستم حرف بزنم. مطمئن بودم که نمیتونم ببخشم. هیچ کدومشونو. سیگار توی دستم بدون اون که پک بزنم، آروم آروم داشت دود میشد. خیره شده بودم به بطری خالی وودکای گوشه اتاق. ارسلان سیگارشو روی جاسیگاری پر از سیگار خاموش کرد و گفت “پریا شیطنت مردونه یا یه هوس آنی و زودگذر رو با عشق اشتباه نگیر.

خیانت خیلی کار کثیفیه و قابل توجیه نیست ولی اکثر مردا با این که عاشق زنشون هستن گاهی وقتا شیطنت میکنن و این به معنی دوست نداشتن زنشون نیست. سکس بدون عشق به زندگیت حتی تلنگر هم نمیتونه بزنه وقتی عاشق توئه. سعی کن ببخشی ولی اگه فکر میکنی اون زنو دوست داره رهاش کن” اون شب پیش از اثر کردن قرص خوابی که ارسلان بهم داد، خیلی به حرفاش فکر کردم و تصمیم گرفته بودم بالاخره جواب تلفن کاوه رو بدم.
حالا کاوه نشسته بود رو به روم و داشت وقیحانه خیانتشو ماستمالی میکرد. بالاخره چشم از انگشتام دور فنجون قهوه برداشت و بدون این که اسم یاسی رو جلوم بیاره ادامه داد “پری باور کن هیچ احساسی بهش ندارم. فقط سکس بود. یه سکس احمقانه. یه اشتباه بزرگ. پری پشیمونم. هر کاری بگی میکنم فقط ترکم نکن. پری ببخش. پری بکش ولی طلاق نخواه. پریا تو تنها زنی هستی که میتونم باهاش زندگی کنم” عجز و درموندگی تو صداش موج میزد. هیچ وقت کاوه رو تو این موقعیت ندیده بودم. کاوه مغرور و پر ادعا حالا جلوم داشت التماس میکرد. دلم میخواست حرفاشو باور کنم اما زل زدم تو چشماش و با قاطعیت گفتم “ولی تو تنها مردی هستی که من دیگه نمیتونم باهاش زندگی کنم”

نگاه کاوه یخ زد. انگار خیلی امیدوار بود. نمیدونست اون پریای مهربون پشت در اتاق خواب برای همیشه مُرد. یه نخ سیگار روشن کرد و افتاد به جون سیگارش. در من هم دیگه از آرامش اولیه خبری نبود. با ناراحتی گفتم “اگه با یه فاحشه خیابونی خوابیده بودی شاید میتونستم حرفاتو باور کنم. فکر میکردم انقدر مرد هستی و جنم داری که اگه از زندگیمون راضی نیستی بیای و بگی و توافقی تمومش کنیم. فکر نمیکردم انقدر نامرد باشی که با بهترین دوستم بهم خیانت کنین. اونم کجا؟!” صدام داشت کم کم بالا میرفت “تو حریم زندگی مشترکمون! حالا هم من اصراری برای عذاب کشیدن جفتمون تو اون حریم شکسته ندارم. اگر هنوز هم ذره ای برای اون چند سالی که با هم تلف کردیم احترام قائلی تمومش کن. مدارک طلاقو امضا کن و بذار به آرامش برسم”
دندوناشو فشار داد رو هم و فکش منقبض شد. از کوره در رفت و با صدایی بلندتر از صدای من گفت “حرف آخرت همینه دیگه؟! پریا اون پنبه رو از گوشت در بیار من طلاق بده نیستم. عاشقتم و طلاقت نمیدم” بعد هم پول قهوه رو پرت کرد روی میز و از جلوی چشمای حیرت زدم دور شد…

خسته و کوفته رسیدم به غار تنهاییم. انگار کوه کنده بودم. شب ارسلان اومد پیشم و همه چیز رو براش تعریف کردم. رفت تو فکر و گفت “بهش اعتماد کن پری. بهش فرصت بده” اشکام آروم آروم روی گونه هام سر خورد و گفتم “نمیتونم. نمیتونم یک عمر با شک باهاش زندگی کنم. دیگه نمیتونم. نمیتونم با مردی که قراره صدای زنگ موبایلش یا چند دقیقه دیر اومدنش فکرمو به هزار جا بکشونه زندگی کنم” باز لرز کردم و گریه ام شدت گرفت. ارسلان بغلم کرد. به شدت به حمایتش نیاز داشتم. دیگه آغوشش برام غریبه نبود. دیگه احساس گناه نداشتم. حالا مثل یه دوست بود برام. مثل برادری که هرگز نداشتم. شاید اگر به ارسلان بر نخورده بودم تا حالا پریای وجودمو دق داده بودم. ارسلان نفسشو داد بیرون و تو چشمام زل زد و گفت “نمیدونم چی بگم. اعتماد دیر به دست میاد و اگه خراب بشه ممکنه دیگه نشه به دستش آورد ولی سعی کن یه فرصت دیگه به جفتتون بدی”

چند هفته گذشت. کاوه تو اولین جلسه دادگاه شرکت نکرد. به شدت از طرف خانوادم تحت فشار بودم اما طاقت آوردم و دلیل درخواست طلاقمو حتی به پرند هم نگفتم گرچه شک کرده بود. جلسه دوم دادگاه با حضور کاوه تشکیل شد ولی همچنان مرغش یه پا داشت. وقتی قاضی پرونده گفت “دخترم ایشون تعهد کتبی میدن و شما هم کوتاه بیا و برو سر خونه زندگیت” دلم میخواست خرخرشو بجواَم. نه برای خیانت کاوه شاهد داشتم و نه به خاطر خیانت میشد طلاق گرفت! همون روز دست از پا درازتر زنگ زدم به دکتر اعتمادی دوست بابا و ازش خواهش کردم وکیلم بشه و تمومش کنه ولی انگار همه درها به روم بسته شده بود. دکتر با صدای خفه و گرفته ای گفت “میدونی که مثل پری خودم برام عزیزی ولی بابات در جریانه پریا جان، پریچهر رگشو زده و الان هم بیمارستانیم و با این حال و روز نمیتونم کار کنم”

دنیا دور سرم چرخید. فکر میکردم بدبخت ترین آدم روی زمین منم و بقیه همه خوش و خوشبخت و بی مشکلن. پریچهر از من کوچیکتر بود. میدونستم نامزدیش با سینا به هم خورده و داغونه ولی نمیدونستم تا این حد اوضاعش خرابه. دوستای خانوادگی بودیم و هر موقع با هم بودیم اونو پری صدا میکردن و منو با همون آ اضافه تا با هم قاطی نشیم. انگار ناف همه پریای دنیا رو با غم و غصه بریده بودن. اون به خاطر عشق از دست رفتش رگ دستشو زده بود و من میخواستم رگ زندگی مشترکمو بزنم.
تا این که یه شب بعد از چند هفته بالاخره کاوه از خر مرادی که مملکت اسلامی در اختیار همه مردا قرار داده پایین اومد و اس ام اس داد و نوشت “طلاقت میدم ولی یه شرط داره” باورم نمیشد. خودم بهش زنگ زدم و بدون سلام گفتم “قبوله” موذیانه گفت “اول بشنو بعد جواب بده” گفتم “میشنوم ولی هر چی باشه قبوله” کاوه یه کم مکث کرد و بعد خیلی جدی گفت “به شرطی که قبل از طلاق یه بار دیگه باهام بخوابی”
شوکه شدم. فکر کردم اشتباه شنیدم. از اون طرف خط دیگه هیچ صدایی در نمیومد. از حرص دندونامو فشار دادم به هم و دردم گرفت. خیلی خونسرد گفت “قبول کرده بودی دیگه نه؟” با غیض گفتم “چطور میتونی چنین پیشنهادی بدی؟! خیلی پست فطرت و بی شرمی! خیلی عوضی هستی” با خونسردی زد زیر خنده و گفت “پس یه کار کن هر چه زودتر از شر این پست فطرت بی شرم خلاص بشی.

خوب میدونی که من حرفم دو تا نمیشه یا یه بار دیگه باهام میخوابی اونم با شرایطی که من تعیین میکنم یا آرزوی طلاقو باید به گور ببری”
دستام سست شد. گوشی از دستم افتاد. آخرین سیگار توی پاکتو با حرص آتیش زدم. چطور میتونستم قبول کنم؟! چطور میتونستم قبول نکنم؟! چی کار باید میکردم؟! کاوه طلاق بده نبود. تو همین مدت هم دهنم بابت تنها زندگی کردن و حواشی پیش اومده صاف شده بود. چقدر دیگه باید میرفتم و میومدم؟! ظاهرا دو راه بیشتر نداشتم یا باید میبخشیدم و دوباره اعتماد میکردم و برمیگشتم! یا باید یه بار دیگه زیرش میخوابیدم و برای همیشه تموم میشد… دو راهی که هر دوش برام وحشتناک بود…

……………..

عینک آفتابیش نمیذاشت چشماشو ببینم ولی به نظر خونسرد میومد. اون عینکو خودم براش خریده بودم. با یاسی رفته بودیم کیش. دستم داشت از سنگینی نایلکسای خرید میشکست که چشمام خیره موند رو اون عینک پلیس که مخصوص هوای ابری بود. یاسی که از نگاهم فهمیده بود چی تو سرمه خواست بزنه تو سرم که از بس دستاش پر بود نتونست ولی یه چشم غره آنچنانی بهم رفت و گفت “مرده شورتو ببرن که کیشو واسه کاوه بار کردی شوور ذلیل بدبخت” زدم زیر خنده و گفتم “وای دلت میاد یاسی؟ مطمئنم با این عینک خیلی جیگر میشه قربونش برم” یاسی گفت “خاااااک بر سرت” و من عینکو خریدم.

حالا کاوه با همون عینک لم داده بود تو اپیروس مشکیش که همیشه میزدش تو سر بی ام و قدیمی و درب و داغون من. خیلی وقت بود تو ماشین کاوه ننشسته بودم. خیلی وقت بود با هم تو یه ماشین نبودیم. وقتی سوار شدم بلافاصله به این فکر کردم که چند بار یاسی جای من نشسته روی این صندلی. کاوه سلام کرد و گفت “خوبی؟” بوی عطرش ماشینو برداشته بود. کادوی تولد پارسالش بود. کت مخمل کبریتی نوک مدادیش هم سلیقه خودم بود. با جین دودی و پیراهن کتون خاکستری ست کرده بود. کراواتش نمیدونم برای چی بود ولی دیگه زیادی خوش تیپ کرده بود و رفته بود رو اعصابم. لبم باز نشد به جواب سلامش. عجیب بود که تو ماشین شوهرم حس یه زن فاحشه رو داشتم. از ماشینش، از تیپش، از بوی عطرش، از صداش، از همه چیزش بیزار بودم. حس کردم دارم گُر میگیرم. تپش قلبم بالا رفت و دلم به هم خورد. شیشه رو دادم پایین و هوای سرد خورد تو صورتم و یهو یخ کردم. کاوه خم شد سمتم و دست چپمو گرفت و با نگرانی گفت “خوبی پریا؟ چت شد یهو؟” نمیخواستم ضعف نشون بدم. نمیخواستم پیشش کم بیارم. سریع دست سردمو از دست گرمش کشیدم بیرون. یه نفس عمیق کشیدم و شیشه رو دادم بالا و بدون این که نگاهش کنم خیلی آروم گفتم “بریم”

چیزی نگفت و راه افتاد. چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی. بارون زد و صدای برف پاک کن منو کشید تو بی ام و 316 مدل هشتاد و چهارم. سال اول دانشگاه بودم و تازه گواهینامه گرفته بودم. بابا به قولش عمل کرد و اون ماشین شد کادوی قبولیم. یاسی اولین کسی بود که سوارش شد. یکی از روزایی که در حال خیابون گردی بودیم بارون شروع کرد به باریدن و صدای جیغ و داد یاسی بلند شد “بمیری الهی پریا که این قراضه رو خریدی بزن کنار تا به کشتن ندادیمون” با این که نه جلومو درست و حسابی میدیدم نه عقبو ولی برای حفظ ظاهر زدم زیر خنده و با بدجنسی گفتم “یاسی جون خب یه کم خم شو با دستت برف پاک کن رو تکون بده لااقل به یه دردی بخوری” اون روز راه نیم ساعته یک ساعت طول کشید و با شوخی و خنده و ترس و اضطراب، بی برف پاک کن ولی بی تلفات رسیدیم خونه.

وقتی 15 ساله بودم همسایه دیوار به دیوارمون شدن. اول خانواده ها و بعد ما با هم دوست شدیم. خوشگل نبود ولی خیلی خوش هیکل و لوند و شیطون بود. مدام سر به سر پسرا میذاشت و به هر طریقی که میتونست حالشونو میگرفت و گاهی وقتا واسه چیزای کوچیک تیغشون میزد. البته اونا هم خیلی وقتا از خجالتش در میومدن و حسابی گوشمالیش میدادن اما یاسی از رو نمیرفت. تو شیطنتای یاسی من همیشه تماشاچی بودم. تا این که دیپلم گرفتیم و من دانشگاه علامه و یاسی دانشگاه تهران مرکز قبول شد و خواه ناخواه همو کمتر میدیدیم اما همچنان صمیمی بودیم و خیابون گردیامون اونم به قول یاسی با ماشین مشدی ممدلی همچنان ادامه داشت. کم کم شیطنتای ساده دخترونش تبدیل شد به دوست پسرا و رابطه های متعدد که همه رو از سیر تا پیاز برام تعریف میکرد.

یه دنیا انرژی و شیطنت بود و مثل خواهرم پرند دوسش داشتم. من به جز داستان عشق کاوه داستان دیگه ای نداشتم که برای یاسی تعریف کنم. همه زندگیم شده بود کاوه. عشق اول و آخرم. از سال سوم دانشگاه افتاده بود دنبالم. از بچه های سال بالایی بود و خوش قیافه و خوش تیپ و سرزبون دار. چشم خیلی از دخترا دنبالش بود. دل منم مستثنی نبود و حسابی دلمو برده بود ولی میترسیدم ازش. دوست نداشتم با کسی که اون همه چشم دنبالشه زندگی کنم. نمیدونم چند بار ازم خواستگاری کرد ولی هر بار جواب من نه بود. کاوه هم هیچ رقمه کوتاه نمیومد و میگفت “من حرفم دو تا نمیشه. وقتی میگم تو رو میخوام یعنی همین که گفتم و بالاخره بله رو میگیرم ازت” هر جا هم که میتونست تنها گیرم بیاره یک ثانیه رو هم از دست نمیداد “دلبری نکن پریا کار دستت میدما”، “پریا اول و آخرش که مال خودمی”، “نازت منو کشته پریا دستم بهت برسه من میدونم و تو”، “آخ که پریا فقط دستم بهت برسه پشیمون میشی از این همه دلبری” حرفاش و لحن مردونه و در عین حال صمیمیش برام خوشایند بود و به قول یاسی مثل خر قند تو دل آفتاب مهتاب ندیدم آب میشد.

کاوه بعد از فارغ التحصیلی همچنان یه پاش تو دانشکده بود و دست از سرم برنمیداشت. تو پسرای فامیل کم خواستگار نداشتم اما دلم پیش کاوه بود و همه رو رد میکردم. همون روزا بود که با همون ماشین مشدی ممدلی در به در این مطب اون مطب شدیم تا دسته گلی که یاسی آب داده بود رو راست و ریس کنیم. دلم میخواست یه دعوای مفصل باهاش بکنم ولی اشکاش جلومو میگرفت. پشیمون بود و مثل موش تو خودش جمع شده بود. دیگه از اون همه ادعا و شیطنت خبری نبود. به هیچ جا دستمون بند نبود. اون سالها دوختن پرده بکارت هنوز مد نشده بود و اگر جای قابل اطمینانی رو هم گیر میاوردیم پولش رو نداشتیم. وسط این در اون در زدنا کاوه به دادمون رسید و مرد و مردونه با سیروس حرف زد. وقتی بهم گفت “این پسره که حرفی نداره میگه از خداشه دوستتو بگیره ولی یاسمن خانم رضایت نمیده” باورم نشد یاسی مخالف باشه. میگفت “سیروس اون مردی که من میخوام نیست” دهن من و کاوه صاف شد تا به یاسی حالی کردیم بهتره با سیروس ازدواج کنه. اون ماجرا من و کاوه رو هم به هم نزدیکتر کرد و بعد از مدتی من طعم اولین بوسه رو از لبای داغ و حریص کاوه چشیدم

وقتی تو سالن تاریک نمایش تئاتر هملت آروم صدام کرد و رومو که کردم طرفش لباش چسبید به لبام و دیگه هیچی از هملت نفهمیدم. بعد از مدتی رابطمون شکل دیگه ای به خودش گرفت و منم تشنه کاوه شدم. عشق، شهوت، درد و اوج لذت رو توأم با هم برای اولین بار تو شب زفافم توی همون خونه قدیمی که عاشقش بودم، تو آغوش کاوه تجربه کردم و از اون شب به بعد حریممون یکی شد.
صدای کاوه از فکر اون سالها بیرونم آورد “پریا جان بیداری؟” همه جا سفید بود. سفید یکدست. نور برف چشمامو زد. وقتی چشمم افتاد به خونه ویلایی کوچیکی که کاوه برای ماه عسل منو آورده بود، هم شوکه شدم هم حرصم گرفت. میخواست با این کارا و یاد گذشته خامم کنه. تو دلم گفتم “کور خوندی کاوه این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست. دیگه مثل خر تو دلم قند آب نمیشه” با این حال طبق قراری که با کاوه گذاشته بودیم اعتراضی نکردم و پیاده شدم. یکی دو بار سُر خوردم و کاوه زیر بغلمو گرفت و با هم از سر بالایی بالا رفتیم. خونه تو منطقه ییلاقی پلور بود و ایوونش مشرف به قله دماوند. کمی تو ایوون ایستادم و به نرده های چوبیش تکیه دادم و از سکوت دلچسبی که با صدای کشیده شدن لاستیک ماشینا روی آسفالت خیس شکسته میشد، لذت بردم.

کاوه هم کم کم وسایل و بالشا و پتو رو برد تو. پیش از اون که لرز کنم رفتم تو و یه کم بعد چسبیدم به شومینه و پتو و فنجون قهوه ای که کاوه دستم داد. خونه کوچیک بود و زود گرم شد. بوی چوب سوخته دلمو ضعف برد ولی وقتی یادم اومد برای چی اونجاییم تمام احساسات نوستالژیکم کوفتم شد و باز غم توی دلم قلمبه شد ته گلوم. به سختی بغضمو کنترل کردم. کاوه برای ناهار از رستوران تو راهی نزدیک خونه ماهی گرفت درست مثل ماه عسلمون با این تفاوت که این بار از گلوی هیچ کدوممون پایین نرفت. دو تا گیلاس شراب سفید ریخت و به سلامتی من رفتیم بالا. بعد از غذا اومد نشست کنارم. یکی یه گیلاس دیگه شراب ریخت و یه نخ سیگار آتیش زد. دل منم خواست. خواستم یه نخ بردارم که گفت “تو که خیلی وقته دیگه نمیکشی!” چیزی نگفتم و اولین پک رو زدم. با نگرانی گفت “پریا دوباره شروع کردی آره؟!” پک دوم رو که زدم با حرص و لحنی سرزنش بار گفت “تقصیر من لعنتیه” نذاشت لبام به پک سوم برسه. آروم از دستم گرفت و خاموشش کرد و گفت “پریا خواهش میکنم نکش” کلافه و عصبی بودم. دلم نمیخواست تو اون خونه کنارش باشم. دستامو گرفت تو دستاش و گفت “پریا داغون تر از اینم نکن.

حیف لبای خوشگل و دندونای سفیدته. حیف وجود نازنینته” کنترلمو از دست دادم و داد زدم “حیف روح و روان نازنینم نبود که کثافتکاریتو با دوست صمیمیم کشوندی تو حریم خصوصیمون؟! حالا حیفمه که سیگار دود کنم از دست تو بی وجدان؟! اون موقع که با اون رفیق نارفقیم افتادین رو هم وجود نازنین من کجای ذهن بیمار و خائنت بود؟! اون موقع که دستاشو گرفتی، وقتی لباشو بوسیدی، وقتی تنت به تنش خورد من کجای ذهن هرزه ات بودم؟! هااان؟! برای چی منو کشوندی اینجا؟! که ثابت کنی خیلی مردی؟! که ثابت کنی هر کاری که دل هر جاییت بخواد میتونی بکنی؟! که هم با جنده ها بخوابی هم هر موقع خواستی با من؟! آره؟! جواب بده. چی رو میخواستی ثابت کنی؟! چرا طلاقم نمیدی؟! چرا آزارم میدی؟! چی از جونم میخوای؟! میخوای اعتراف کنم داغونم؟! آره؟! آره داغونم کردی. تو کردی. حالا ولم کن بذار برم. تو رو خدا ولم کن. از این داغون ترم نکن. من نمیتونم تا ته بازی تو بیام. تو بردی کاوه. تو بردی ولم کن. تو که خیلی وقته منو از زندگیت انداختی بیرون چرا انقدر عذابم میدی؟! چرا بی شرف؟! چرا بی وجدان؟! چرا؟!…”
دیگه به هق هق افتاده بودم. بقیه دردم خفه شد تو گلوم. تنم میلرزید. دیگه برام مهم نبود. کم آورده بودم. نمیتونستم ادامه بدم. نمیتونستم به ساز کاوه برقصم. سناریوی کاوه حسابی به هم خورده بود. دستش رو شده بود. فکر کرده بود با یادآوری چهار تا خاطره عاشقانه میتونه دلمو به دست بیاره. از این که فکر کرده بود تا اون حد احمقم جوش آورده بودم.

دستای کاوه دور شونه هام حقله شد. منو کشید سمت خودش و محکم گرفت تو بغلش. دیگه حس تقلا واسه بیرون اومدن از آغوشش رو نداشتم. اون لحظه فقط دلم میخواست گریه کنم. لرزش تنم بین بازوهاش کم و کمتر شد ولی ذره ای از دردم کم نشد. آروم تو گوشم گفت “پریام؟ پریم؟ پری من؟” همیشه هر موقع دعوامون میشد وقتی کاوه مقصر بود، وقتی پا پیش میذاشت اینجوری صدام میکرد. آروم آروم انگشتاشو کشید توی موهام. میدونست خوشم میاد با موهام بازی کنه. داشت همه تلاششو برای برگردوندنم میکرد. نمیدونست چه خوابی براش دیدم. آروم که شدم سرمو گرفت بالا و زل زد تو چشمام و گفت “پریا به پیر، به پیغمبر، به هر چی میپرستی من دوستت دارم. پریا به روح پدرم تو تنها عشق زندگیم بودی و هستی. پریا خطا کردم. غلط کردم. اشتباه کردم. پریا دردت داره منو میکشه. غم توی نگاهت داره منو دیوونه میکنه. پریا به خدا من از خودم متنفرترم تا تو از من. من داغون تر از توام. نمیگم من مقصر نیستم ولی تقصیر اون زنیکه هم هست. خامم کرد پری. نفهمیدم چطور از راه به درم کرد. نفهمیدم چطور کر و کورم کرد. نفهمیدم چی شد… ای کاش درک کنی پریا…”

خودمو از بین بازوهاش کشیدم بیرون. زل زدم تو چشماش و خیلی جدی گفتم “اتفاقا حالا خیلی خوب درک میکنم. حق با توئه آدم واقعا نمیدونه یهو چی میشه. همه چی یهویی اتفاق میفته بدون این که بفهمی چی شده” مکث کردم. کاوه گیج شده بود و گره افتاده بود به ابروهاش. خونسرد ادامه دادم “موقع تلافی کردن دقیقا همین حس رو تجربه کردم. نفهمیدم یهو چطور شد” گره ابروهای کاوه باز شد. چشماش از حدقه زد بیرون. بهت همه صورتشو گرفت. چند ثانیه حرف نزد. حس کردم حتی نفس نکشید. همون قدر محکم نگاهمو خیره تو چشمای یخ زدش نگه داشتم. نباید ذره ای شک به دلش مینداختم. حالا بازی داشت از رو سناریوی من پیش میرفت. صدای مضطرب کاوه سکوت وحشتناک بینمونو شکست “دروغ میگی پریا. داری دروغ میگی. میخوای دیوونم کنی. میخوای عذابم بدی. دروغه پریا دروغ میگی”

شونه هامو با بی قیدی انداختم بالا و گفتم “میتونی باور نکنی. قراره مدارک طلاق بین ما امضا بشه. لزومی نداره برای کاری که نکردم خودمو پیش مردی که قراره ازش جدا بشم خراب کنم. مریم مقدس بودنم باید عذابتو بیشتر کنه نه خیانتم، نه؟ خیانتم میتونه عذاب وجدانتو کم کنه و من هیچ علاقه ای به کم کردن عذاب وجدانت ندارم ولی از اون جا که در تمام سالهایی که با هم بودیم چیزی جز صداقت ازم ندیدی نتونستم بهت حقیقتو نگم”
چند بار دستاشو کشید توی موهاش. صداش لحن التماس گرفت “پریا یه بار دیگه ازت میپرسم. خواهش میکنم راستشو بگو. پریا هر کاری تو بگی میکنم. طلاقت میدم ولی راستشو بگو”

کاوه تردید داشت. نمیخواست و نمیتونست باور کنه. باید کاری میکردم که باور کنه با لحنی مصمم گفتم “کاوه خودتو گول نزن. بارها بهت گفتم که تلافی میکنم، نگفتم؟ مطمئن باش برای تلاقی به قدر کافی انگیزه داشتم. این لبا رو حالا یه مرد غریبه بوسیده. این تن به تن یه مرد غریبه خورده. پریات با یه مرد غریبه خوابید تا باهات بی حساب بشه”
دست کاوه بالا رفت که بخوابونه زیر گوشم. آمادگشیو داشتم. نه تکون خوردم نه چشمامو بستم. میخواستم باور کنه. دستش تو هوا خشک شد و افتاد کنارش. نفسش بند اومده بود. صدای شکستن و خورد شدنش رو خیلی بلند شنیدم. با صدایی که جون توش نبود نالید “همیشه فکر میکردم اگه روزی زنم بهم خیانت کنه با دستای خودم خفه اش میکنم… ولی حالا…”

آتیش شومینه داشت خاموش میشد. داشت سردم میشد. خیلی بهم فشار اومده بود. با عصبانیت و ناراحتی گفتم “کاوه میدونی که برای چی اینجاییم بهتره زودتر تمومش کنیم. من آماده ام برای اجرای شرطی که گذاشتی”
معلوم نبود کجا رو نگاه میکنه. روح تو چشماش نبود. کراواتشو باز کرد و آروم گفت “دیگه نیازی نیست. امضا میکنم” بعد بطری مشروب و سیگارشو برداشت و از خونه زد بیرون. یه کم هیزم ریختم تو شومینه. داشتم یخ میزدم. دو تا گیلاسی که برای من و خودش ریخته بود هنوز رو زمین بود. هر دو رو پشت هم و یه ضرب رفتم بالا. نیم ساعت بعد برگشت. بطری رو خالی کرده بود ولی میدونستم با نصف بطری مست نمیشه. گفتم “بهتره برگردیم. من رانندگی میکنم” بطری رو گذاشت رو میز. آخرین نخ پاکتو گذاشت گوشه لبش. اومد نشست کنارم. خیلی نزدیک. صورتشو نزدیک صورتم کرد و با همون سیگار گوشه لبش گفت “تو روشنش کن” روشن کردم. پک زد و دودشو داد تو صورتم و گفت “حالا که بی حساب شدیم میخوام یه بار دیگه طعم لباتو بچشم. میخوام لمست کنم یه بار دیگه.

میخوام برای آخرین بار…” سیگارشو گرفت تو دست چپش و لباشو چسبوند به لبام. طعم شراب و سیگار میداد. طعم شبای تعطیل. طعم کاوه… لب پایینمو به دندون گرفت و مکید. سرشو یه کم خم کرد و همه لبمو کشید تو دهنش. نفهمیدم با سیگارش چی کار کرد. سرمو گرفت بین دستاش و محکمتر لبامو مکید. تقریبا افتادم تو بغلش. تکیه دادم به بازوش. نمیدونستم دلم برای طعم لباش تنگ شده. برای بوی افتر شیوش. نمیخواستم ببوسمش ولی انقدر لیسید و مکید تا بالاخره بوسیدمش. بوسیدم و بوسیدم. بازوهاش حلقه شد دورم. فشارم میداد به خودش. صدای استخونام داشت در میومد. یهو دستاشو برد وسط پاهام و یه لحظه از شدت شهوت لرزیدم. کاوه خیره نگام کرد. چند ماه بود سکس نداشتم. چند ماه بود از سکس متنفر شده بودم. دستاش خیس خیس شد وقتی رفت توی شورتم. انقدر مالید تا بی حس شدم تو بغلش. لباسامو یکی یکی و خیلی آروم درآورد. لباسای خودشم درآورد و تن داغشو کشید روی تنم. آتیش شومینه صورتمو داغ کرده بود. از زیر گلوم شروع کرد به زبون زدن. نوک زبونش که به نوک سینم خورد انگار بهم برق وصل کردن. تنم یه تکون خورد و صدای آهم در اومد.

آروم مکید و اون یکی رو مالید. به نافم که رسید کمرم بلند شد. وقتی زبونش به چوچولم خورد حس کردم دارم از شدت شهوت و لذت میمیرم. چوچولمو مکید و نفسمو بند آورد. نذاشت خیلی حال کنم و خودشو یهو کشید بالا. کیرش سفت و داغ شده بود. سفتیشو دوست داشتم. مالیدش روی کسم. دوباره از حال رفتم. نفسامون تند و صدا دار شده بود. همزمان با لب گرفتن سر کیرشو فرستاد دم سوراخ کسم. داغ کرده بودم. دلم میخواست زودتر بکنه تو. تا ته. دلم میخواستش. خیره شد تو چشمام و گفت “خیلی میخوامت پری، بگو که تو هم میخوای بگو بهم” کیرشو یه کم فشار داد تو و گفتم “میخوام کاوه منم میخوامت” بیشتر فشار داد. کسم سوخت. درد و لذت قاطی شد تو هم. کمرمو بلند کردم و کاوه بیشتر فشار داد و تا ته فرو کرد و صدای نالم بلند شد “آییییییییییییییی” صدای کاوه بم شده بود “جاااان دلم؟ پریام… خانومم… خوشگلم… جاااانم؟”

وا داده بودم و دیگه برام مهم نبود. این بار آخر بود و میخواستم لذت ببرم. کاوه شروع کرد به کمر زدن. سینه هام داشت تو دستاش له میشد. خیس عرق شده بودیم. بوی تنشو دوست داشتم. دلم برای بوی تنش، برای لمس تنش تنگ شده بود. دیگه صدامو نمیتونستم کنترل کنم. داشتم به اوج میرسیدم که سرعت کمر زدنشو کم کرد. آروم تا ته کشید بیرون و باز آروم تا ته کرد تو. با اعتراض گفتم “کاوه نکککن” با لحن حشریش گفت “نکنننم؟!” گفتم “کاوه بککننن، اذیت نکن” یهو لبامو کشید تو لباش و یهو ول کرد و گفت “با کی خوابیدی پریا؟ میشناسمش؟” بعد محکم کمر زد و گفتم “نه، چه فرقی میکنه؟” کشید بیرون و گفت “پس غریبه بود” دوباره فرو کرد و گفت “چند بار باهاش خوابیدی پریا؟” شروع کرد به محکم کمر زدن. حال جر و بحث نداشتم. گفتم “ول کن کاوه اذیتم نکن” دوباره کشید بیرون نگه داشت و گفت “دروغ گفتی کوچولو آره؟” گفتم “نه” دوباره فرو کرد. تا ته و با حرص. درحالی که محکم کمر میزد گفت “بگو که دروغ گفتی. باز کن چشماتو. باز کن. منو نگاه کن پریا. ببینمت” انقدر محکم کمر زد که از درد چشمام باز شد. داشتم ارضا میشدم. خیلی نزدیک شده بودم. از حالتام میفهمید دارم میام. گفت “بگو. بگو پریا. راستشو میخوام بشنوم” داشت میکشید بیرون که سریع گفتم “آره” به کمر زدن ادامه داد و بلافاصله گفت “آره چی؟” در حالی که کسم کیر کاوه رو داشت له میکرد همه تنم شروع کرد به لرزیدن و تو اوج لذت داد زدم و گفتم “آهههه… آررره… آره دروووغ گفتممم…” کیر کاوه هم همزمان چند بار توی کسم به شدت دل زد و خالی شد و با همه وزنش افتاد روم.

چند ثانیه بعد غلت خورد و در حالی که کیرش هنوز توی کسم بود خیس عرق چسبیدیم به هم. سرمو فرو کردم توی گردنش. نفساش میخورد به گوشم. لاله گوشمو بوسید و گفت “مرسی پریام” خودش لای پامو تمیز کرد. پتو رو کشید روم و بغلم کرد و تو بغل هم خوابیدیم.
بیدار که شدم کاوه بیدار بود. سرمو از روی بازوش برداشتم و به پشت خوابیدم و خیره شدم به سقف. باورم نمیشد باهاش خوابیده باشم و اون همه لذت برده باشم. فکر میکردم تن دادن به شرط طلاقم غیرقابل تحمل باشه. کاوه یه وری خم شد روم. موهامو با بازی بازی از رو پیشونیم زد کنار. لبامو بوسید و گفت “خوب خوابیدی خانومم؟” انقدر لحنش مهربون بود که صادقانه گفتم “بعد از مدت ها بالاخره تونستم بی کابوس بخوابم” خودشو کشید روم. ساعدشو گذاشت دو طرف شونه هام و گفت “هر کاری که تو بخوای میکنم. بگی امضا کن امضا میکنم ولی… یه فرصت دیگه بهم بده پریا. قسم میخورم که حتی اگه تلافی هم کرده بودی باز میخواستمت. خودم باعث و بانیش بودم و کسی که باید سرزنش بشه منم نه تو. پریا نمیگم ببخش. نمیگم فراموش کن. فقط یه فرصت دیگه بهم بده. بذار جبران کنم. قول میدم هر موقع که نخواستیم بذارم بری ولی مطمئن باش کاری میکنم که هرگز دلت نخواد ترکم کنی. پریا میخوام بدونی چه بمونی چه بری همیشه مدیونتم که آبرومو نبردی و به کسی حتی پرند چیزی نگفتی. به خاطر خیلی چیزا نمیخوام از دستت بدم. پریا نذار از دستت بدم… بمون…”

آروم گفتم “یه نفر هست که میدونه” پرسید “کی؟” گفتم “همون که جای انگشتاش روی صورتم بود” پرسید “کیه؟ میشناسمش؟ چرا دست روت بلند کرد؟” گفتم “نه نمیشناسیش. دست روم بلند کرد چون نامرد نبود ولی دیگه هیچ وقت دلم نمیخواد ازم در موردش چیزی بپرسی”
کاوه بهت زده گفت “منظورت از دیگه هیچ وقت چیزی نپرس اینه که…” نوک دماغشو فشار دادم و گفتم “کاوه تو که خنگ نبودی! مردم از گشنگی چقدر روده درازی میکنی؟! پاشو یه چیز بگیر بخورم تا جنازم نمونه رو دستت” همه صورتمو غرق بوسه کرد و به جای این که بره یه چیزی بگیره بخوریم مثل یه بچه روی سینم آروم گرفت.

بهم خیانت کرده بود ولی نتونسته بودم بهش خیانت کنم. دلمو شکسته بود ولی نتونسته بودم دلشو بشکنم. هنوز آغوشش بهم آرامش میداد. هنوز دوسش داشتم. هنوز چیزی بینمون برای موندن بود. با خودم فکر کردم میشه حرص و عصبانیت و کینه و خودخوری رو مدتی کنار گذاشت. میشه یه فرصت دوباره داد. میشه فکر کرد که بدترین اشتباهات میتونن قابل جبران باشن. میشه تو آخرین لحظات جلوی پاشیدن و فرو ریختن رو گرفت یا سقفی که فرو ریخته رو دوباره از نو بنا کرد.

نوشته: پریچهر

12 thoughts on “سقفی که فرو ریخت

  1. قلم شیوا با.ذهن پویا و.خلاق هستید ونویسنده توانایی هستید. تمام داستان با سرانگشتان ارسلان چرخید و تغییر کرد.مردانی بسان ارسلان استثنا هستند. شناختن افرادی چون این مرد بزرگ لیاقت میخواهد.

    View Comment
  2. خیلی خیلی زیبا و پراحساس نوشتی از اول تا اخر زندگی خودم تو ذهنم بود بعضی شما دخترا و زنا که مثل توهستند خیلی خوبن و لایق پرستشن همیشه از خدا همچین زنی میخاستم که فقط درک و معرفت داشته باشه ولی یکی امد تو زندگیم بهم خیانت کردو زندگیمو داغون کردو رفت بدون اینکه ی نگاه به کس دیگه کرده باشم خیلی عاشقش بودم ولی افسوس که تنوع دلب بود و رفت دنبال هرزگی..ارخدا میخام ی زنی مثل زنی که توی داستان بود سر راهم قراربده جونمم براش میدم

    View Comment

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>