سرگذشت خواستن های دل من

سلام ، من دنیس هستم و 22 سالمه. تجربه نخستین سکس واقعی خودم رو براتون تعریف می کنم ، هممون می دونیم که خیلی از دخترها تو شرایطی که من داشتم با من شریکن ، برای همین من شرح روزها و شب ها و شوق ها و دلشکستگی ها و آرزوه هام و شکل رسیدن به اونها رو بازگو می کنم تا شاید کمک کنه که شما هم بتونید به خواست قلب تون برسید ، برای همین این سرگذشت یک کم طولانیه ! ما یه خونواده 5 نفری هستیم و من دختر وسطی هستم ، خواهرم مونا 24 سالشه و دانشجو و ساناز هم 11 سالشه . مامانم زود ازدواج کرده یعنی 16 سالش که بود با بابام که از تهران برگشته بود به شهرمون نه بزور اما به قول خودش با اکراه ازدواج کرده بود و تو 17 سالگی مونا رو بدنیا اورده بود بابام آدم خوبیه و تو بازار تو هجره ارثی پدربزرگم فرش می فروشه. ما یه خاله داریم که جدا شده وتقریبا با ما زندگی می کنه ، خیلی تیکه اس ، قدبلند و لوند و رو مده ، و کلا از اوناست که تو همه جا چشم مردها و زنها بهشه و اونهم از این موضوع استفاده میکنه و سروگوشش می جنبه . خاله خیلی موثر بود که چشم و گوش ما باز شده ، ما هرچند وقت یکبار سراز زیرابی رفت های خاله درمی آوردیم اما چون خیلی همیدگر رو دست داشتیم ومثل یک دوست باهمون رفتار می کرد و می کنه این مسائل رو مثل یه راز پیش خودمون نگه داشتیم . بله ، من 17 سالم شده بود و مونا 19 ساله ،

واقعیتش خیلی طرفدار پیدا کرده بودیم ، ما رو راه براه تو مهمونی ها دعوت می کردن . مامانم حیونی خیلی برای ما نگران بود و هست ، اما خالم هر جور شده به ما حال میده و کمکمون میکنه به عشق و حالمون برسیم ! مونا چون فکر میکرد فاصله سنی بابام با مامان زیاد بوده و مامان هم با این مسئله زیاد حال نمی کرده ، می گفت آدم باید با پسرای جون بپره اما من از مردای جون خوشم میاد که قرتی و سربهوا نباشن . خلاصه از مونا اسرار از من انکار ! دوربرمون پربود از پسرای رنگ وارنگ و مونا هم راه براه با دوسه نفر رفیق میشد و از موقعیت زمانی دانشگاه هم کلی استفاده میکرد . تا یه روز جمعه گفت : کوسخول خانوم تا کی می خواهی تو ذهن خودت باشی؟ شب ها تا صبح با خودت وربری و با پستون سنگ شده و کس و کون عرق کرده خوابت ببره ؟، بیا آخر هفته بریم باغ دامون اینها ، خودش که خیلی از تو خوشش میاد ، خوش تیپ هم که هست پولم که داره ، حالشو ببر . گفتم میام اما اگر باکسی حال نکنم زیر حرف زور نمی رم . خلاصه جمعه باز هم با پادرمیونی خاله رفتیم باغ بابای دامون طرف های فشم . من دفعه چندوم بود دامون را می دیدم ، بدک نبود یکم از سنش بیشتر میزد و ادای مردها رو درمی اورد . خلاصه بعدظهری بعد ناهار هرکی به طرف پخش پلا شدن .مونا اومد دست من گرفت با خودش برد طبقه سوم ویلا ، گفت با یه تجربه تازه بهت بدم این سیگار بکش ،

گفتم عشق و حال رو که باید کرد ولی دود خطریه ، گفت نه خنگه خطری نیست من چندبار زدم بیا بزن بدت اومد نکش ، گفتم حالم بد میشه! گفت ، اگر شد من هستم , بلاخره من قبول کردم دوپک بزنم ! پک اول نه پک دوم دیدم دنیا داره دورسرم می چرخه و رفتم رو ابرها . دیگه یادم نیست تا اینکه یه دفعه دیدم تو باغچه هرچی غذا و مشروب خورده بودم برگردوندم ، بخودم که اومدم دیدم دامون میگه :بابا خوب بهش نمی سازه چرا مجبورش می کنید ؟ بیا بریم دنیس جون خودم مواظبتم . من هم که اصلا حالهم سرجاش نبود باهاش رفتم . یه زده رو کاناپه نشستیم اون سر منو تو بغلش گرفت و نوازش کرد . کمکم نوازشاش برد به گردن و سینه هام و بعد دیدم تو بلغش ام اون داره گردنمو می بوسه و یه دفعه دیدم دسش رو کرد زیر دامن من و داره با کوسم ور میره ، من داغ کردم ، حس هرم نفساش رو سینم که داشت پستونمو میخورد و حس ضعف دور نافم می کردم ، اصلا حس استقامت نداشتم ، دامون منو بغل زد برد تو اتاق دیگه و تا به خودم بیام تاپ منو درآورد و افتاد روم ، حالا نخور کی بخور؟! من هم که حشری شده بودم دست انداختم به شلوارش و کشیدم پایین یه دفعه داغی یه چیز نرمو رو شکمم حس کردم ، نگاه انداختم دیدم کیر دامون داغ و راست ، واستاده ، چنبار پیش از این با پسرای دیگه تا این مرحله رسیده بودم ، اما چون هوشیار بودم ، به یه لاپایی و لیسدن بسنده کرده بودم ،اما الان دلم می خواست ، بـــدم ، از کوس کونم آتیش بیرون میزد ، صفت گرفتمش و اون هم گفت جون، جردت می دم ! اما یه لحظه بخودم اومد و چرخیدم و گفتم فقط از کون بکن، باشه ؟ دامون گفت باشه ،

اما اگر هم پردتو بزن، نوکرتم خودم برات میدم بدوزن ، گفتم خفه شو فقط از کون بکن، باشه ؟ گفت باشه و کونمو باز کرد کیرشو گذاشت دم کونم ، من داشتم از داغی کیرش حال میکردم که یه دفعه احمق چپوند و من هم دادم رفت هوا ، گفتم وحشی یواش ، اما اون حالیش نبود پستونا مو مثل پرتقال فشار میداد و تپ تپ تو کون من می کرد. من دیگه داشت از درد و وحشی گری اون ، حال از سرم می پرید که کونم آب انداخت و نرم شد با اینکه از وحشی گریش اعصبانی بودم اما این وضعت داشت کم کم حال می داد ، من یه انگشمو انداخته بودوم رو چوچولم و داشتم می مالیدم و اونهم داشت می کرد. داشتم ، حال میومدم و احساس خوشی داشتم ، از صدای ناله های خودم و نفسای دامون به وجد اومده بودم و داشت اوج می گرفت که یه دفعه دامون یه تکنو سخت خورد و آبشو ریخت تو کونم .و بعد آه کشید اوفتاد اون کنار !! من شده بودم مثل آتیشی که روش آب بریزی ،

برگشتم نگاهش کردم دیدم مثل الوار افتاده روتخت و دستاشو بازکرده و داره نفس نفس می زنه ! گفتم چی شد؟ گفت اوف خیلی حال داد دمت گرم ؟ گفتم همین ؟ حال داد ؟ پس من چی ؟ گفت عزیزم بریم نیم ساعت دیگه باز میایم ادامه می دیم ! منو میگی ؟ گفتم مگه من جنده ام ؟ خاکبرسرت با این کردنت !بلندشم رفتم تو دستشویی و آب آقا رو از خودم شستم ! مثل سگ کتک خورده شده بودم ! گفتم چی فکر می کردیم چی شد ! اومدیم برای اولین بار خودمون رو ول کنیم و لذت زندگی رو ببریم ، این کره خر چه گندی زد به حالمون ؟! خلاصه زدم از اتاق بیرون ، شب موقع برگشتن مونا گفت ؟ حال کردی شیطونا با دامون؟ گفتم ، حال ؟ کره خر منو بین زمین و آسمون ول کرد ، پخش تختخواب شد !ریده به ذهن و حالم کثافت ! تو هم باین لقمها که برای من می گیری ! مونا گفت جون من ، آخی ببخشید ، آخه خیلی ادعاش میشه ، فکر کردم بدرد تو میخوره ! ببخش تورو خدا ! گفتم ؛ بیخیال بابا ، ولش کن کثافتو ! یک شب بابام برای عمه ام و خانوادش که بعد از چندین سال زندگی تو انگلیس به ایران برگشته بودن ، مهمونی داد . دختر عمه ام سالی هم سن من بود و ما با هم رابطه اینترنتی داشتیم ، از دیدن هم خیلی خوشحال شدیم . بعد از آداب و رسوم معمول و گذشت چند ساعت ، رفتیم تو اتاق من و سالی گفت : دختر خدا خفت نکنه ، عجب جیگری شدی تو ، اصلا بهت نمیاد 17 سالت باشه ، هرکی این هیکل رو ببینه و این قد و اون سینه ها رو فکر می کنه 23 -24 سالته ! تو از مونا هم باحالتر شدی ! گفتم : ارث مادری دیگه ! سالی گفت : راست می گی داری کپی مامانت و خالت می شی ! خوب با این دم و دستگاه که بهم زدی باید سرت خوب شلوغ باشه و حالش ببری ؟ من که نمی خواستم برم تو جزیات گفتم : ای نه بابا درس و سال دیگه پیش دانشگاهی و کنکور زیاد اجازه نمیده ،

اما بدک نیست ! تو چی ، تو که اونور بودی لابد دیگه نونت تو روغن بوده ! گفت : آره ، البته من یه نموره فرق می کنم ! گفتم یعنی چه ؟ گفت من از تیکه های مثل تو خوشم میاد ؟ گفتم ای شیطون ، لز میزنی ؟ گفت آره عزیزم من بیشتر از دخترا و زنها خوشم میاد تا مردها ، البته با مردها هم پریدم اما خیلی کم ! گفتم با مردا؟ یعنی از خودمون خیلی بزرگتر ؟گفت آره بابا ! اونجا بیشتر دخترها دوست دارن با جوون های جاافتاده یا مردها بپرن ، اصلا سرش رقابت دارن ! من گفتم ، پس اونجا جای منه ! من عاشق مردهام ، زیاد با پسره ها حال نمی کنم ، گفت می فهمم ، پسرها باحالن اما سربهوان . گفتم : آره آدم باهاشون حس می کنه که قدرنمی دونن و حس حمایت کردن ندارن ! بکن دررو هستن ! خلاصه اونشب کلی با سالی گفتیم از زندگی ، درس و آینده و دخترها و مردها و پسرها ، باهم خوب جوش خوردیم و ازون به بعد بیشتر هم دگرو می دیدیم . سالی برای اینکه بتونه برا پیش دانشگاهی اسم بنویسه باید می رفت مدرسه تطبیقی ، که خیلی مدرسه یا حالی بود ، با یه دختره سیاه پوست رفیق شده بود و حسابی لز میزدن ، یه روز قرار بود برم خونشون تا باهم بریم استخر مجتمعشون ، طرف های ساعت 3 رسیدم و زنگ زدم ،در بازکرد گفت بیابالا ، رفتم تو آپارتمانشون دیدم بوی دود و دم میاد ، صداش کردم ، گفت بیا تو اتاقم ، رفتم دیدم به به ، تامارا اون دختر سیاه که چندسال از ما بزرگتر بود لخت رو تخت خوابیده و داره سیگار دود میکنه ، سالی هم جلو آینه داره به خودش میرسه ، گفتم : مثل اینکه بدموقع اومدم ، خوب اگر برنامه داشتید خبرم می کردی ! تامارا با فارسی دست و پاشکسته گفت : نه خوب اومدیی ، سالی کیلی از تو تعریف کرد ! سالی هم گفت : ما از صبح باهمیم ،

جات خالی ! گفتم من که میدونی احلش نیستم ! گفت بابا بیا امتحان کن نخواستی دیگه نکن ! گفتم نه ! بریم اسختر گفت بریم ! سه تایی رفتیم تو استخر ، خلاصه یه ساعتی شنا و سونا گرفتیم و اومد بالا ، داشتم لباسامو عوض میکردم که دیدم صدای ملچ و ملوچ و آی و اوی میاد ، رفت تو اونیکی اتاق دیدم تامارا سالی رو انداخته رو زمین داره لب میگیره و با یه ویبراتور گذاشته داره به چوچول سالی حال میده ! سالی هم ناله کنان میگفت ییس ییس ، دوایت هاردر بی بی ! اوه گاششش !من نشستم رو مبل کنار اتاق رفتم تو بهر اینها ، سالی با چشمهای خمار نگاهی به من کرد و لبخندی شهوانی به من انداخت ، تامارا با ملایمت بلندش کرد رو لبه تخت نشودش و پاهاشو از هم باز کرد و شروع کرد کس سالی رو خوردن لیس زدن ، سالی هی منقبض و منبسط می شد و پستونشو فشار می داد ، تامارا مثل مار دور سالی چرخیده بود و دوتا از انگشتاشو کرده بود تو کون سالی و سرش روی شکم و رون و کس سالی می چرخید ، سالی هی صداش میرفت بالاتر و تامارا با ملایمت بلند شدن و پوزیشن 69 گرفتن سالی رو بود و تامارا زیر ، سالی همچین کس قهوه ای تامارا رو می خورد و چوچولشو می مکید مثل اینکه هزار اگر نخوره میمیره ، تامارا حسابی تحریک شده بود داشت سوراخ کون سالی رو می لیسید ، یه دفعه دیدم تامارا دست کرد از زیر روتختی یه کیرمصنوعی گنده خار داره سلیکونی دراورد داد به سالی ، سالی هم اول تا ته کیررو کرد تو حلقش با آب دهنش خیسش کرد و بعد گذاشت دم کس تامارا ،

و یواش یواش کردش تو کس تامارا و بعد شروع کرد تند تند کوبیدن تو کس قهوه ایش و دستگاه رو هم روشن کرد ، تامارا داشت اون زیر منفجرمی شد ، من یه دفع به خودم اومدم دیدم دستم تو شورتمه و شورتم لجز شده، خون تو مغزم می کوبید و سینه هام سفت شده بود و نوک پستونام سیخ شده بودن ، تامارا با آه و ناله بلند ارضا شد و سالی یه لب طولانی و عاشقانه ازش گرفت ! بعد یه دفعه چشمش به من افتاد و نیش خندی زد و گفت : آخی جیککم ، توهم دلت میخواد ؟ واومد طرفم جلو پام نشست رو زمین و از موچ پام نوازش کرد تا کمردم و بعد شورتم گرفت و آروم درحالی که توچشمام نگاه میکرد ، اونو کشید پایین ، بعد با یه فشار حالیم کرد که پاهامو از هم بازکنم ، من بی اختیال خواستشو انجام دادم و سالی شروع کرد به بوسیدن رون هامو کم کم سرش برد دور نافم و با نک زبونش لیس زد ، کم کم رفت پایین و سرش کرد لای پاهام و شروع کرد کنار کوسمو خوردن من بی اختیار پاهامو رو دسته ای مبل بالا کشیدم و سر سالی رو روی کسم فشار دادم سالی ، هم مثل اینکه داره یه بستنی خامه ای می خوره شروع کرد کوسمو لیس زدن ، بعد لبهای کوسمو از هم باز کرد و شروع کرد چوچولمو خوردن ،

من حسابی مورمورم شده بود و دست انداختم به پستونام که داشتن دیگه می ترکیدن ! سالی کیر منصنوعی را با آبدهن خیس کرد و آروم آروم کردش تو کونم ، ویراتورش رو هم روشن کرد، سوراخمو میلرزوند خیلی نرم و دورخودش می چرخید ، بعد ویبراتور خودشو گذاشت رو چوچولم ، سرش اورد بالا و شروع کرد لب گرفتن ازمن ، من داشتم منفجر می شدم و با تمام وجود ارضا شدم ، جوری صدام دراومد که سالی لبشو گذاشت رو دهنم که صدام زیاد بالا نره ! من رو مبل خودمو جمع کردم و ریلکس به تاق اتاق نگاه کردم و گفتم : سالی جون مرسی ، چه حالی دادی دختر ! و سالی گفت : گفتم که امتحانش ضرر نداره عزیزم ! این شروع سکس بین من و سالی و تامارا بود که البته من بعضی وقتها پا میدادم تا اینکه بابام تصمیم گرفت خونمون را بفروشیم و تو مجتمع سالی اینها که شیک و کلاسیک بود یه آپارتمان بزرگتر بخریم . پس از جابجا شدن به مجتمع سالی اینها این روابط ما بیشتر شد ، اما کم کم تازگی و کشش رو برای من ازدست می داد ، من نیاز به مرد داشتم تا منو به اوج احتیاجم برسونه و لذت واقعی رو بفهمم . یه مدت می گذشت و من تو اطرافیانم یه پسری که دلم بخواد باهاش بخوابم واقعا نمی دیدم ، مخصوصا او تجربه گوهی که با دامون داشتم رو اصلا حاضر نبودم تکرار کنم ، ولی خوب دلم خیلی سکس میخواست و خماری می کشیدم، تا اون روز … یه روز که تو تراس خونه نشسته بودم دیدم یه تاکسی فرودگاه تو کوچه واستاد و یه زن جوون باردار با یه مردی ازش پیاده شدن و وارد مجتمع ما شدن ، زنه 26-27 ساله بود و آقاه 35 ساله بنظر می رسید ، که با احتیاط تمام دست زنشو گرفته بود و از پله ها بالا برد. فرداش داشتم صبح میرفتم مدرسه که تو حیاط دیدم آقاه داره ورزش میکنه ، در که بازکردم سرایدارمون احد آقا اومد و دستش نون بود گفت بفرمایید دنیس خانوم ، من تشکر کردم و دم در منتظر سرویس واستادم که احد آقا صدا زد ،

آقای مهندس نوناتون رو بدم دم آپارتمان، که صدای اون آقای اومد که نه خانوم خوابه بیدار میشه بزار تو سرایه داری میام میگیرم ! گفتم آقا احد همسایه جدیدن ؟ گفت نه مهندس س . قدیمیان اما چند سالی خارجن میان و میرن ! همین موقع سرویس من اومد و من رفتم مدرسه ! از اون روز هی سرک می کشیدم ، ببینم که مهندس س. رو می بینم ، اما فقط بعضی وقتها در حال ورزش یا در حال رفت و آمد با ماشینش دیدمش ! تا یه شب عمه ام زنگ زد و گفت برای جمعه شب بیایین دورهم باشیم . شب که رفتیم خون عمه ام دوتا دیگه از خانواده های مجمع که قبلا هم دعوتشون کرده بود بودن هستن . ما تازه نشسته بودیم ک که زنگ آپارتمان را زدن ، شوهر عمه ام رفت در باز کرد و گفت به به سلام بیتا خانوم ، کیهان جان خوبی ، و صدای آشنای آقای مهندس س. را شنیدم که گفت ، قربون شما، شما چطورین و داخل شدن ! آقای مهندس دست خانومش رو گرفته بود ، یه پیراهن دونه اناری خیلی خوشرنگ با شلوار خاکستری و کفش براق مشکی پوشیده بود و بوی اودکلن آرمانیش یه دفعه خونه رو پرکرد ! بیتا خانوم زن خوشگلی بود با موهای مشکی که یه لباس شب مشکی بارداری پوشیده بود ، قدبلند و خوش آرایش ! اما من هواسم یه مهندس بود ، بی اختیار گفتم جووون این بود مهندس س. ؟ که سالی گفت : خفه آرومتر ! همه شنیدن ! من ترسیدم و نگاهی به اطرافم کردم دیدم نه صدای من تو سلام و احوالپرس گم شده و شکر خدا کسی نشنیده ! شوهر عمه ام معرفی کرد ، آقای مهندس س. همسایه قدیمی ما و خانومشون ، آقای …… و مهندس خیلی با آرامش و با صدای دورگه گفت خوشبختم کیهان هستم !وقتی ما جلوپاشون بلند شدیم ، با احترام و توجه کامل گفت خانوم ها بفرمایید خواهش می کنم ، و بیتا رو روی مبل نشوند و خودش هم نشست . خلاصه اون شب چشم از کیهان برنداشتم ، قد بلند بود ، هیکل بسکتبالیست ها رو داشت ، خوش قیافه بود و موهای سیاهی داشت که رشته های سفید توش دیده میشد ، خیلی با آرامش رفتار می کرد و حسابی و حرفه ای مشورب می خورد . امین یکی از پسرهای همساه ها که خیلی ادعاش میشد و ایچ من بود براش ویسکی ریخت و پرسید اوردور براتون چی بیارم ، خیلی آروم و با یه تبسم مهربون درگوشش گفت :جوون ویسکی که مزه نداره ،

یخ بریز کافیه ! من منتظر بودم به یه بهانه ای باهاش هم کلام بشم ، اما اونها نشسته بودن و درباره مسائل جدی زندگی و جامعه و سفرهاشون می گفتن ! هنوز زیاد دیرنشده بود که کیهان معضرت خواست و گفت بخاطر شرایط بیتا اجازه مرخصی می خواد و پاشدن و رفتن ! اون شب تمام شد ، اما من بلاخره مردمو پیدا کرده بودم و تمام شب رو تا صبح خیالپردازی میکردم که چطور با آقای مهندس می خوابم و حال می کنم ! فردا با زنگ سالی از خواب پریدم !گفتم بله : گفت درد و بله ، بی شرف کست تا صبح برای کیر مهندس کیهان بود بود کرده نه ؟ من خودمو از تک و تا نداختم و جواب دادم ! نه بابا ، باحاله اما زن داره و اونجور که میگی نیستم ! گفت : آره ارواح کون قشنگت ، دیشب چشم ازش برنداشتی ، جادوت کرده بود ! جلو لوتی و ملغ بازی ، خیلی با حاله ، فقط بپا که بعضی وقت ها عین برج زهرمار میشه و بیتا جونو هم خیلی دوستداره ! گفتم : حالا ببینیم چی میشه ! چند وقتی گذشت و من کلا داشتم از دسترسی به کیهان ناامید می شدم ،تا یه شب بابام به مامانم گفت یه آلبوم از فرش ها اوردم برای مهندس کیهان ، گفته بودبیارم شاید بخواهد خرید کنه ! بربر بده بهشون وقت کردی ! تا این حرف زد من پیش خودم گفتم این یه فرصت برای من ، گفتم الان خونه نیستن ! همین الان از پنجره دیدم رفتن بیرون ! بعد از یه مکس گفتم من فردا میرم خونه سالی اینها تا باهام انگلیسی کارکنه ، میدم دم خونشون ! بابا گفت پس میزارمش روی کنسول دم در ! من از خوشحالی داشتم ذوق میکردم ! اونشب با این فکر رفتم تو رختخواب که فردا چی میشه ، اول کلی خیال پردازی کردم که میرم دم خونشون ، شاید ازهم دعوت کنه برم تو و …. کلی از این رویاهای سکسی ، اما بعد گفتم امکانش کمه تازه زنش هم خونس پس باید یه کاری کنم یه دلبری توپ تو کمترین زمان بکنم ! فکر کردم که باید به خودم برسم تا اونجا که میشه سکسی باشم ! صبح که از خواب بلندشدم اولین کاری که کردم رفتم سرکمدم و با نگاه کردن لباسها فکر کردم چی بپوشم که سکسی باشه ، این تاپ و اون دامن ، این دامن اون پیرهن خلاصه یافتم ،

یه بادی استریج داشتم که دوست مامان از ایتالیا اورده بود و چون فکر میکرد من سایزم باید برابر یه دختر 17 ساله معمولی باشه خیلی دیگه جذب بود ، اون دراوردم جلو اینه پوشیدم دیدم اووف مثل اینکه لختم ، بادی سفید بود با دوتا پروانه بنفش و زرد که از سمت چپ بدن پرواز میکردن ، اما یه مشکل وجود داشت ، با اون لباس که نمی شد تو مجتمع چرخید ، پس زنگ زدم به سالی و اون گفت خوب عزیزم روش ماتنو بپوش بیا اینجا بعد چون آپارتمانشون روبری ماست ، یه لحظه بکن برو زنگ بزن ! گفتم راستی اما اگر بیتا درو بازکنه چی؟ سالی گفت نه بیتا سنگین شده اگر مهندس باشه خودش در باز می کنه اگر هم تنها باشه زن آقا احد خونشونه ، امروز هم که 5شنبه اس ، کیهان خونس !گفتم باشه ! رفتم خودمو درست کردم و بادی رو پوشیدم با یه صندل مشکی ، مانتمو پوشیدم و رفتم خونه سالی اینها ! رفتمیم تو اتاق سالی تا مانتو دراوردم گفت ، جوووون بخورمت ، عجب چیزی شدی ، قلب آدم وامیسه ، گفتم ااا ! گفت جون تو انگار لختی ، یه دفعه میترسم کیهان دیونه شده همون جلو در بکن تو این کس و کون ! گفتم پس درسته همه چیز ، گفت آره برو ببینیم چی میشه ،

تا می تونی لفتش بده بزار آب از چک و چیلش راه بیوفته ! من نفس عمیق کشیدم و خودمو یه بار دیگه تو آینه جلو رختکن برانداز کردم ، سالی گفت واسا یه لحظه و چندبار با کف دست زد رو کسم ، گفتم چیکار می کنی سوختم ، گفت بزار این نون خامه ای بیشتر باد کنه ومن با اعتماد بنفس بالا ، زدم بیرون ! سالی لای درو باز گذاشته بود و داشت از چشمی نگاه می کرد ، من دل تو دلم نبود که یکی از همسایه های آپارتمان ه ای بقلی نیا و منو با اون وضع نبینن . زنگ زدم ! خبری نشد ! باز زنگ زدم ! خبری نشد ! میخواستم برگردم که صدای کیهان اومد ، بله یه لحظه صبر کنید ! من دل تو دلم نبود که در باز شد و کیهان با یه حوله روبدوشامری در باز کرد ! سلام مهندس !- سلااام دنیس خانوم ! ،

خوبی ؟ – مرسی شما خوبید ؟ – خوبم خوبم ! همینجور که داشت حرف میزد نگاهش روی هیکل من دوبار بالا و پایین رفت و یه مکثی روی پایین و بعد سینه هام کرد و یه دفعه خودش و جمع کرد و گفت : بفرمایید ، من گفتم : این آلبوم رو بابام داد بدم شما ! گفت آلبوم ؟ گفتم : آلبوم فرش ها گفت : آهان مرسی و دست درازکرد آلبوم بگیره که مثل اینکه یادش رفته بود ، دم حوله رو ول کرد و من از بین اونها کیرشو تشخیص دادم ، دلم ضعف رفت ، اما تو کسر ثانیه دوباره حوله رو دور خودش محکم کرد و گفت : مرسی ، تشکر کن و به بابا سلام برسون ! – در حالی که یه پامو یه زره باز گذاشته و روی پاشنم تکون می دادم گفتم بزرگیتون میرسونم ، کاری ندارید ! گفت : زحمت کشیدی ! گفتم : پس روزتون خوش ! گفت : روز تو هم خوش ! من روی پاشنه پام چرخیدم و تلق تلق رفتم سمت خونه سالی اینها ، خیلی دلم می خواست برگردم ببینم چه می کنه ، اما صدای بسته شدن در رو با یک مکث کوتاه شنیدم ! در که باز کردم سالی گفت : چی شد ؟ داشتی برمیگشتی همچین به کونت و هیکلت خیره شد که نگو ! گفتم : کار خودمو کردم !و با خودم فکر کردم حقا که از خاله ام خوب ارث بردم ! از فردا فقط حواسم بود که هرطور شده باهاش روبرو بشم تا تاثیر کارخودمو ببینم ! اما نمی شد ! دیگه کلافه بودم ،خود ارضایی و لز زدن با سالی و تامارا هم دیگه حال نمی داد ، فقط کیهان رو میخواستم ! حسابی پاچه گیرشده بودم ! یه روزمونا که بوبرده بود سرری توکارمه تنه میزد ، ترشیدی ، چی شده ؟گفتم : هیچی ! گفت چرا بخودت بد می گذرونی ؟ این امین بدجوری تو کفته 3 ماه میگه بابا بگو دنیس یه زنگی به من بزنه ،

باهاش بپر حال نکردی ول کن . گفتم : امین ، شلوارشو بکش بالا که داره از کونش میفته ! ول کن بابا ! – بابا تو دیگه نوبری ،ماهی 30 روز پریودی ، اه. داشتم کل کل میکردیم که زنگ در زدن ، مامان رفت در بازکرد و گفت : به به آقای مهندس خوبید ؟راه گم کردید ، بفرمایید تو . صدای کیهان رو شنیدم که گفت : سلام خانوم اختیار دارید ، من از این آلبوم جندمورد در نظردارم که کدهاشون رو تو کاغذ نوشت لای آلبومه ، لطف کنید به آقا رضا بگین بی زحمت قیمت این ها رو به من بگن ، در ضمن 3 شنبه هفته دیگه تولد بیتاست ، خواستم دعوت تون کنم با خانواده تشریف بیارید .مامان گفت با کمال میل، مزاحم می شیم ! کیهان گفت :پس فعلا خداحافظ – خداحافظ . مامان در بست و بوی اودکلن کیهان باز همه جا پخش شد ! خالم گفت : خوش بحال بیتا خانوم ، عجب تیکه ای تور زده ! تا 3 شنبه هفته بعد برای من یکماه گذشت ، گفتم باید از این فرصت استفاده کنم و حسابی خودمو به کیهان نزدیک کنم ! صبحش رفتم پیش سالی و حسابی به سرو وضع خودمون رسیدیم و رو پارو اپیل کردیم ، شب یه تاپ کالباسی رنگ دکلته با یه مینی ژوپ جین خودم و یه کفش پاشنه 10 سانتی کالباسی مونا رو پوشیدم . در رو کیهان بازکرد ، وقتی به من رسید یه مکثی کرد ، گفتم سلام ! گفت : سلام بفرمایید خوش آمدید ! مهمونای دیگه که آمدند چند پسر و دختر دیگه هم همراهشون بودن ،

مهمونی گرم می گرفت اما من همش چشمم به کیهان بود ! همش سالی رو جای میشوندم و میستوندم که به هوای صحبت با اون کیهان تو دیدم باشه ! خالم یه گیلاس مارتنی از کیهان خواست و وقتی کیهان براش اورد ، من گفتم ، یکی هم برای من می ریزید ؟ کیهان گفت : مسئله ای نیست اگر سیما خانوم اجازه بدن . خالم گفت : مسئله ای نیست مهندس ، دنیس دیگه خانومی برای خودش ! مامانش اجازه داده ! و مهندس گفت : بعله ماشالله ! چقدر هم به شما شبیه ! خالم با خنده گفت : حالا خوبه یا بد ؟ کیهان : من اول که شما رو با هم دیدم گفتم خواهرید ، دنیس جان دختر زیبا و شادابیه ! خالم گفت : عاشقشم مهندس ، منو یاد جونتری های خودم می ندازه ، البته قدش ازمن و مامانش بلندتر خواهد شد ! کیهان گفت : بله دیگه ، پسرکش می شه ! من سریع جواب دادم : اونم با پسرای این دوره زمونه . کیهان : مگه چشونه ؟ گفتم : بیشترشون یا سوسولن یا بی کله ! کیهان خندید و گفت : خوب باید یه خوبشو پیدا کنی ! گفتم : من از مرداها خوشم میاد ! خاله گفت : آره این فقط از مردها خوشش میاد ، آبش با پسرها تو یه جوب نمی ره . کیهان گفت : بلاخره مرد می شن ! تو که عزیزم خودت حالا خیلی جوونی ، دیر نمیشه ! راستی چند سالته ؟ گفتم : 18 سال . خاله گفت : 17 سال 7 ماه ! من برگشتم شاکی یه نگاهی بهش انداختم . کیهان خندید و گفت : برای 5 ماه خودتون و ناراحت نکنید ولی بزنم به تخته رشدت خوبه !خاله گفت : بعله ، ورزش هم میکنه درسشم خوبه ! من تو دلم گفتم : اتاقشم خودش جمع می کنه ،

ساعت 8 شب هم میخوابه ! اگر من تو رو نمی شناختم خاله یه چیزی ، اما تو که…! کیهان گفت : چه ورزشی ؟ گفتم : شنا و ایروبیک ! عاشق رقص هم هستم ! کیهان گفت : به به ، بهترین ورزش ها برای رشد خوب و همزمان ، یه نگاه حرفه ای به هیکل من انداخت ! تو دلم گفتم : منظورش این هیکل و سروسینه و کس و کونه ! بی شرف ! می خوامت ! کیهان دستشو گذاشت پشتم و ادامه داد : چه رشته ای میخونی ؟ مامانم پرید وسط : رشتش که فعلا ریاضیه اما میخواهد تو دانشگاه هنر بخونه ! و وارد جمع شد ! باید طراحی هاشو ببیند ! کیهان گفت : بهتون تبریک می گم با این دخترتون سیما خانوم ! حالا به چه هنری گرایش داره ؟ گفتم : نقاشی ، گرافیک شایدهم عکاسی ! کیهان گفت : عالیه ، هنر رشته ای که آدم توش خسته نمیشه ! گفتم : راستی شما مهندس چی هستید ؟ گفت : من معمارم عزیزم . بعد مکثی کرد و گفت با اجازه من یه سری به بقیه مهمون ها بزنم ! مامان گفت خواهش می کنم . کیهان رفت با مهمونای دیگه خوش بشی کرد ، بعد رفت پشت بار خونه چندتا لیوان مشروب ریخت ! همیطور که داشت کارشو می کرد ، من تو کفش بودم ، یه جین راسته سنگشور پوشیده بود با یه تیشرت یقه هفت طوسی زرشکی با یه کتونی مشکی ، یه گردنبند چرم قهوه ای با آویز طلا و یه ساعت باحال و یه دستبند چرم به دست راستش . بدن ورزیده ای داشت و اوخ جلو شلوارش آماس کرده بود ! یاد اونروز افتادم که از زیر حوله یه آن کیرشو دیدم ! اووف اگر می شد الان کسمو می خورد ! دلم می خواد تو بازوهاش بگیردم و از داغی کیرش کمرم بسوزه ! دلم میخواد موهام تو مشتش بگیره و بکن تو کونم ، و کوسم ، آره کوسم ، می خوام پردمو بدم تو بزنی ، مثل یه اسب نرهمچین بکنی که نالم تا هفت آسمون بره ، اوووف جووون عزیییزم ، میخوااااام میخوام !

- هی حشری چیکار می کنی ؟ – چیه ، مگه چی شده سالی ؟ – بابا تابلو ، انقدر خودتو به چهارچوب در نمال ! با این حرف سالی بخودم اومدم ، اینقدر تو کف سکس با کیهان بودم که حواسم به اطرافم نبود ! گفتم : سالی ویبراتورت بده ! گفت : اوه زدی بالاها ، بیا بریم بهت بدم ! گفتم نه تو برو از خونه بیار ! سالی گفت : کوسخول کجا میخوای کارت و کنی ؟ گفتم اصل نمی خوام . رفتم یه خیار از روی میز برداشتم همینطور که سالی با چشم گرد منو نگاه میکرد رفتم تو دستشویی ! خیار رو با مایه دستشوی آغشته کردم و آروم آروم کردم تو سوراخ کونم! آه کیهاااان ! کیهان ، هوووو ، جون ! کاشکی اوپن بودم ! . بعد خیارو از وسط نصف کردم و با داخلش شروع کردم چوچولمو ، ماساژ دادن ، خدایا چی میشد الان زبون کیهان بود ! اوووف میخوام ، کیر کلفت تو میخوام ، جرم بده ، جوووون ، آه ه ه ه ، هوهوهوهو ، هوهوو ، ه ه ه ه ، وای وای وااا، آخ ی ی ! یکم که بخودم اومدم ، خودمو جمع و جور کردم و تو آینه به سرو وضع رسیدم و تا از دستشویی زدم بیرون یه دستی خورد به پشتم ، قلبم ایستاد، برگشتم دیدم کیهان واستاده !!! گفت : کجا رفتی برات مارتینی ریختم ، بیا ! من که از هیجان و ترس داشتم وا میرفتم ،نفهمیده گفتم : مرسی عزیزم !! کیهان مکثی کرد ، بعد لبخندی زد و با وقار مردنه ای گفت :خواهش می کنم ، خواستی بازهم بگو. گفتم: حتما و تو دلم گفتم ، من خودت میخوام ، بدنت و کیرتو ! مارتینی رو سرکشیدم و رفتم که یکی دیگه ازش بخوام ، اما گرم صحبت با بیتا و یکی از مهمون ها بود ! خودم رفتم سمت میز که یکی از پسرها اومد جلو و گفت : سلام من منصور هستم ، می تونیم با هم برقصیم ، اومدم بگم نه ، یه دفعه گفتم : اول یه لیوان مارتینی برام بریز ، لیوانم پرکرد و بعد ، گفت : شما خیلی زیبایید ! من خنده ای کردم چیزی نگفتم ، مارتینی رو سرکشیدم ، میخواسم بگم مرسی و بپیچونم که باز یه فکری زد به سرم ! گفتم : خوب یه آهنگ باحال بزار برقصیم ! گفتم ” دیس ایز ا گودنایت ، بلک اییز” دارن ؟ گفت : واستا ببینم ! و رفت سمت دختری که با لپ تاش آهنگ ها رو میذاشت ، و بعد از چند لحظه اومد و گفت داره پیدا می کنه ! شما چند سالته ؟- 17 . – نه ؟ – چطور مگه ؟ – هیچی ماشالله ! خوبه ! آهنگ شروع شد و من پسررو کشیدم وسط جوری که به جایی که کیهان واستاده باشه نزدیک باشیم ! و شروع کردیم رقصدن ، من سعی می کردم حرکت ها تنازانه بکنم ! یهو دیدم خالم گفت : جانم دنیس آفرین و نظر کیهان به من جلب شد ! من یه نگاهم به زمین یه نگاهم به کیهان میرقصیدم و سینه و باسن جوری غر میدادم که بخور تو دیدش ! خلاصه با آهنگ همه حال کردن و مخصوصا من ! تا شب چنبار دیگه رقصیدیم ،

اما دیگه پا نداد با کیهان هم صحبت شم ! آخر شب موقع خداحافظی کیهان گفت : مرسی ، خیلی خوب رقصیدی ! من هم پررو جلوی بیتا گفتم : شما که نرقصیدید ! کیهان گفت : آخه من از این رقص ها بلد نیستم ! گفتم : ا ، کاشکی یه آهنگی که شما بلد بودید میرقصیدیم ، بیتا خندید و گفت : اما ما از رقص شما لذت بردیم . گفتم : لطف دارید . بیتا مثل اینکه داره با یه بچه حرف میزنه گفت : نه عزیزم ، خیلی قشنگ میرقصی ! اون شب باز به یاد کیهان تو رختخواب از این دنده به اون دنده می شدم ، دیگه انقدر چوچول و پستونامو مالیده بودم ، پوستشون حساس شده بود ! آخه من باید چیکار کنم ؟ فردا تو مدرسه یه فکری زد به سرم ، کیهان معماره میتونم به هوای نشون دادن طرح هام برم سراغش ! آره فکرخوبیه !! از مدرسه نرسیده، شروع کردم بین طرح هام گشتن و 7 -8تا رو انتخاب کردم ! عصری زنگ زدم خونه کیهان اینها ، بیتا برداشت ، بعد از معرفی و حال و احوال و گفتم : بیتا خانوم ، آقای مهندس هستن ؟ – نه عزیزم کارشون داشتی ؟ – راستش من تعداد زیاد طراحی دارم ، میخواستم آقای مهندس ببینن و نظرشون رو بگن و تو انتخاب رشته راهنماییم کنن. – خیلی خوبه ، کیهان مشخص نیست کی دقیقا بیاد ، طرف های ساعت 9 زنگ بزن ، باید اون موقع ها رسیده باشه . –مرسی پس تماس میگیرم ! ببخشید مزاحم شدم . – نه عزیزم مزاحمتی نبود ، به مامان سلام برسون. ساعت 9 زنگ زدم ، بیتا برداشت و گوشی را داد به کیهان . – سلام مهندس خوبید ؟ – سلام دنیس جان ، توخوبی ؟خانواده خوبن ؟ – مرسی سلام دارن خدمتتون ، مزاحم شدم که بگم .. – بله بیتا جون گفت برام ، مسئله نیست خوشحال میشم کمکت کنم ، طرحهاتو بیار ،

ببینیم هنرمند اینده چیکارها کرده ! – مرسی ، کی بیام که مزاحمتون نباشم ؟- مزاحمتی نیست .. میخوای پس فردا ساعت 5 بیار ! – باشه خیلی لطف می کنید ! پس فعلا دیگه مزاحمتون نمی شم ! شب خوش ! – مزاحمتی نیست ، به خانواده سلام برسون خداحافظ. صبح تو رختخواب بودم که شنیدم مامانم داره با عمم تلفنی حرف میزنه ، و کاشف بعمل اومد که دیشب بیتا زودتر از موعد درد زایمانش گرفته و همون دیشب سزارین کرده ! از بدشانسی من بیتا برای اینکه تنها نباشه رفت خونه مادرش و کیهان رو دیگه نمی شد پیدا کرد ! امتحان های من هم شروع شد و یکماهی من چشم براه یه فرصت بودم تا با کیهان روبرو شم ، اما پا نمی داد ، تو این وضعیت قرار شد بعد امتحان ها با ععم اینها بریم شمال و 15 روزی هم اونجا بودیم و من هم همش فکرم با کیهان بود ! روزی که برگشتیم دیدم جلوتر از ما کیهان ماشینشو پارک کرد و رفت بالا ، خوشحال شدم که برگشتن ، همون عصر مادرم زنگ زد خونشون برای احوال پرس بیتا و بچه که کیهان برداشت و گفت : خوبن ولی هنوز خونه مادر بیتا هستن ، من اشاره کردم به مامان که برای طرح هام میخوام با مهندس صحبت کنم و مامان هم بعد خداحافظی گوشی رو داد به من .

منم بعد از حال احوال گفتم که نشد که طرح هامو ببینه و نظر بده ، حالا کی وقت داره ؟ گفت : جمعه طرح ها رو ببرم خونشون ! مثل اینکه دنیا رو به من داده بودن ! من و کیهان تنها ! ها ها ! جمعه ساعت 11 زنگ زدم ، کیهان گفت بعد از ظهر ساعت 3 طرح ها رو بیار ! ساعت دو لباس پوشیدم ، یه دامن تنیس کتون با یه تاپ نیم دلکولته ، یه تنگه لا کونی و صندل پاشنه بلند ،همه مشکی ، بدون کرست ! جلوی آینه که خودمو دیدم ، گفتم اووف کیهان خیلی باید به خودش مسلط باشه که بتونه از همچین هیکلی بگذره ، مخصوصا اینکه تو شمال برنزه هم کرده بودم ، بیچاره سالی دو سه بار خفتم کرد ، اما من تن به کار نمی دادم ! خلاصه ساعت 3 یه مانتو کلوش و بلند از مانتو های خاله که پیش ما بود برداشتم و پوشیدم و زدم بیرون . زنگ زدم ، کیهان در باز کرد و تعارفم کرد تو . یه شلوارک طرح نظامی پوشیده بود با یه تی شرت بژ و بوی اودکلن خوبی می داد ! مانتمو دراوردم و نشستم رو کاناپه نشیمن ! کیهان گفت : به به چه خوشرنگ برنزه شدی ! من خوشحال از این تعریف و شروع صحبت، گفتم : مرسی ، پوست برنزه دوست دارید ؟ گفت : آره و ازم پرسید : نوشیدنی چی میخوری ؟ گفتم : هرچی شما بدبد فقط خنک باشه ! برگشت و تو دوتا لیوان بزرگ آبجو اورد ! بعد از طرح ها رو برداشت ! یه یک ربعی طرح ها رو وارسی کرد و چندتا سئوال هم کرد و گفت : ،من فکر می کنم تو بیشتر نقاشی تا گرافیست ، فکر کنم شاید بهتر باشه نقاشی یا حتی عکاسی بخونی تا گرافیک ، تو دیدت خوبه و معلومه که با احساس ترسیم می کنی اما باید رو دستت کارکنی ، پیشنهاد می کنم یه دوره کلاس طراحی بری تا 2 سال دیگه که می خواهی کنکور بدی ، بیشتر با طبیعت کاری خودت اشنا بشی ! در ضمن یه دوربین هم بخر و شروع کن عکاسی ،

من تو این ضمینه می تونم کمکت کنم ! همینطور که صحبت میکرد پامو به پاش چسبونده بودم و با هر حرکت پاهمون به هم میمالید ، از داغی بدنش احساس خوبی داشتم و کم کم حس میکردم لای پام و چاک کون و کسم عرق کرده ،تو این حس ها بودم که یه دفعه بلند شد و رفت تو اتاق کارش و گفت بزار ببینم یه چندتا کتاب آموزش طراحی داشتم بدم بهت ! منم دنبالش رفتم تو اتاق ، دو دیوارچسبیده به هم اتاق کتابخونه بودو اون داشت تو قفسه ها می گشت ، میخواستم از پشت بغلش کنم ، اما جرات نمی کردم ! گفت ببین تو هم تو اون قفسه ها را بگرد ! 4 تا کتاب هستن کنار هم اصول طراحی ! من هم تو دلم گفتم : خدایا ، مرد بیا منو دریاب ، کتاب چیه ! یا خیلی شوتی یا خیلی خود دار ! اگر اولی باشی که خودم می کشمت ! شروع کردم گشتن تو قفسه ها ، یهو به فکری زد به سرم و جوری دولا شدم که باتوجه به کوتاه بودن دامنم ، بتونه راحت کوس و کونم رو ببینه ! الکی یه کتابی رو از دستم انداختم تا صداش نظرشو سمت من جلب کنه ! اما من به روی خودم نیوردم و همینطور دولا این پا اونپا کردم تا لمبر کونم این کفل اون کفل بشه ! گوشم تیز بود ! متوجه شدم از گشتن دست کشیده ! فکر اینکه داره منو برنداز میکنه ، خارشی به کوس و کونم انداخت ، بعد همینطور که مثلا داشتم می گشتم ، گفت : چقدر کتاب دارید ! همشونو خوندید ؟ با مکث و سرسری گفت : آره ، آره خوندم بیشترشونو ! من یه پام رو به کم خم کردم و اونیکی ام صاف نگهداشتم ، تا کفلم قلمبه شه ! تو همین وقت از کنار دستم دیدم یه قدم بطرف من اومد و فاصلمون خیلی کمه ، منتظر بودم از پشت بغلم کونه ،

دل تو دلم نبود ، قلبم داشت از حلقم بیرون میزد ، کوسم داغ شده بود و چاک کونم عرق سرد کرده بود ! که یه دفعه فکری زد به سرم ، با یه حرکت سریع در حالی که کمرم رو راست کردم، یه قدم گذاشتم عقب و کون و کسمو مالیدم به زانو و رونش و مثلا اینکه جاخوردم برگشتم رو بطرفش ، اون هم ناخودآگاه منو بغل گرفت ، یه آن چشم تو چشم شدیم ! من همینطور تو چشمش ذول زدم و اون مثل اینکه از نگاهم خوند که چه حالی دارم ، سرشو اورد پایین و یه لب آروم اما با مکث ازم گرفت ، اما بسرعت سرش برد عقب ، من اما دیگه به چیزی که میخواستم رسیدم ، سرشو گرفتم و لب رو گذاشتم رو لبش و شروع کردم با ولع لباشو غرق بوسه های کوتاه پیای کردم ! یه لحظه سرشو کشید عقب ! نگاهش از صورتم به روی سینه هام چرخید ، داشت با نگاهش منو می خورد و تو یک لحظه منو تو بغلش بالاکشید و روی کاناپه چرمی وسط اتاق نشوند ، جلو پام روی زمین نشست ،پای چپمو برد بالا و از روی مچ یه بوسه گرفت و زتجیر پابندمو با لبش لمس کرد ! پام اورد پایین بعد نگاهی پراشتیاق به رونم انداخت و لباشو گذاشت رو رونم و شروع کرد بوسیدن و یه دفعه از بالای زانوم با سرزبونش تا بالای رونمو لیسید ! این روش باوقارش در عین شهوت و اشتیاقی که درش می دیم منو به اوج شهوتی رسوند که تو خواب هم تجربه نکرده بودم ! چشمام به زور باز نگه می داشتم ! گرمای لباشو روی شکمم احساس می کردم ، سرم بی اختیار به عقب افتاد و تمام بدنم بطرف جلو و رو به کیهان کشیده میشد ! تاپ رو بالا زد و شرو کرد نوک پستان هایم رو بوسیدن و بوییدن ! و ما نوک زبان گردی سینه هامو آروم و با اشیاق لیسیدن ! خدایا بالاخره شد ! آره بدستش اورم ! نفس ام داشتن تنگ و کشیده می شدن ! دست درازکردم و تی شرتشو مثل خودش آروم از سرش بیرون کشیدم ،

مثل اینکه حرکات کشدار ولی پراز شهوتش رو به منهم انتقال داده بود ! احساس انقباض تو کشاله رونم و زیر شکمم می کردم ! و سوراخ کونم میخواست بزنه بیرون و کوسم هم فکر می کردم داره کشیده میشه ! آه ه ه ! چه حس قشنگی ! بی اختیار لب هام روی گردنش می چرخید و می بوسیدم و میلیسیدم ! خورناسه ای از گلوش بصدا دراومد و لب هامو به دندون گرفت ! خدایا و با زبانوش لبهامو مزه مزه کرد ! تاپمو آروم دراورد و پرت کرد پشت سرش و منو خوابوند روی کاناپه ، سرش روی گونه هام ، گردنم ، میونه سینه هام و نوکش و بعد به طرف پهلو هام می چرخید و با زبونش لیس میزد و می بوسد و بو می کرد ، یک آن دستشو رو احساس کردم رفت میون پاهام ، و از روی شرتم شروع گرد به ارومی کوسم رو مالیدن ، آه هو هو جوووون آه عزیزم ! ناله هام داشت کم کم بلند می شد ! کوسم اینقدر آب انداخته بود که از روی پارچه نازک تنگم بیرون زده بود ! کیهان انگشت خیس از آب لجز منو ، با زبون مزه کرد و در حالی که تو چشمام نگاه میکرد انگشتشو کرد تو دهنش و مکید ! من احساس کردم دلم هری ریخت آه خدایا ! باز دستشو کرد لای پام و شرتمو کنار زد ، دو انگشتشو رو کوسم بالا کشید و شرو کرد کوسم و چوچولمو ماساژ دادن دورانی ! آب از کوسم راه افتاده بود ، تو همین هین لب شو گذاشت روی لب هام و زبونشو کرد تو دهنم و با زبونش بازبونم بازی می کرد و من هم ناخودآگاه شروع کردم جواب دادن ! زبونش تو دهنم بود ، و دست راستش رو کوسم و با دست چپش بغلم کرده بود ، باز دستشو بیرون اورد که دیگه کاملا از آبم خیس شده بود ، انگشتاشو اورد نزدیک صورتم و صورتمو با آبم آغشته کرد ،

بعد برای اولین بار حرف زد و گفت : خوشگل حشری کوچولو برنزه ! و بازبانش آبمو از روی صورتم لیسید و دسشو که هنوز خیس بود با نرمی حول داد تو دهن خودم ، مزه آبم عوض شده بود خیلی لجزتر و بودارتر از همیشه ! همینطور که انگشتاشو آروم بیرون کشید و من مکیدم ! رفت عقب ، نشست روی زمین و پاهامو باز کرد و سرش برد لای پاهام ! دامنو زد بالا ، شرتم از لای کونم کشید کنار و نگاهی بهم انداخت و گفت : مثل گل می مونه !من که زبونم بند اومده بود گفتم : مال توه ، مال توه ! و کیهان شروع کرد بو کردن کوسم ، من خودم بالا کشیدم تا ببینم داره چیکار می کنه ! با نوک دماغش دور کسمو بو کرد و هو مثل اینکه داره بستنی لیس میزنه از پایین کوسم تا زیر شکممو لیسید و همه آب کوسمو هرت کشید ، و با صدای دورگه گفت : جووون ، جوووون ! بعد برای اولین بار با یه حرکت سریع منو کشید پایین و دراز کرد رو کاناپه و پاهامو انداخت رو بازوهاش و منو روی کمرم بالا کشید ، جوری که کوس و کونم اومد بالا ، بعد با شهوت و حرارت زیاد شروع کرد کوسمو لیسدن و مک زدن و خوردن ! وای دیگه داشت دیوانم می کرد ، دستوم اول تو موهای مشکیش چرخوندم و با دیدن تارهای پراکنده سفیدش ، حسش کردم ، جووون مرد مرد ! و کوسمو تو دهنش فشار داردم ، اونهم بدون اینکه سر برداره دست انداخت سینه چپمو فشار دادن ! حرکت زبونش روی کوسم سریعتر شده بود و تند تند چوچولمو توک زبونی لیس میزد و هرچند لحظه یکبار یا دوبار کل کوسمو لیس میزد ! نفسم درنمی اومد ، فقط صدای نفس های تند کیهان تو گوشم بود ، و کم کم نفسم باز شد ، آه آی ی ی ، آه ه ه ه ه جوووون ، ای ای ای آییییییییی ، شش ششش ، جون جون جوووووووون ، خدا خدا خدددا ، آه آه آه ، آه ، سر کیهان همچین تو کوسم فشار می دادم که میخواستم سرش بر تو وجودم ! دیگه پاهامو روی کاناپه فشار می دادم و روی کمرم بلند شده بود ، کیهان با یه دسشت لای کسمو باز کرده بود و داشت داخل کسمو و چچولمو میک ولس میزد و انگشت وسط دست دیگشو کرده بود تو سوراخ کونم و از تو به کوسم فشار می داد ، فریادم دراومده بود آه آه آهههههههه ه جوووون جوون جوووووونم ، وا ییییی ، ه ه ه ه ه ه ، آخخخخخخخخخخخ آه آه ه ه ه ، آره آررررره ، جوون بیشتر بی یی شرف آه ه ه آههههههه آخ خ خ هو هـــ< ه ه ه آه ه و برای اولین بار ارضا شدم ارگاسم کامل آخ! زانوهام دور سر ژولیده کیهان قفل شده و میلرزید ، احساس کردم تمام اعضام شکوفه کردن ! کیهان آرم پاهمو باز کرد و چند بوسه از کشاله رونم کرد که باز مور مورم شد ! من کم کم داشت نفسم آروم می شد که منو دوباره روی کاناپه دراز کرد ،

شروع کرد ازم لب گرفتن و دسمتو برد و گذاشت رو کیرش که مثل چماق صفت شده بود ! دست انداختم و دگمه شلوارکو باز کردم و زیپ کشیدم ، کیهان قد راست کرد تا من شلوارک بکشم پایین ، من که اینکارو کردم دیدم سرکیرش از شورتش معلومه ، خودش اونو کند و من کیرشو که مثل فنر تکون میخورد دیدم ، سرخ و پر از خون و رگهاش متورم بود ، سرش مثل یه آلوی رسیده پرآب و بادکرده بود ، و چند قطره لجز از نوکش کش میومد ، کیر که دیدم احساس کردم لای پام و چاک کونم و توی کوسم و زیر شکمم داره ضربان پیدا می کنه و دوباره داره حشرم میزنه بالا ! کیهان کیرشو اورد جلوی صورتم و من بوسیدمش و یهو احساس کردم گرسنه ام شده ، گرسنه کیرش و می خواستم درسته قورتش بدم ، دهنم پر بزاق شده بود در حالی که گلوم خشک شده بود ، از ته معدم دلم میخواست بخورمش ، نفهمیدم چطوری از کاناپه خیز برداشت روی زمین و دنبال کیر کیهان که بگیرمش ، کیهان یه قدم عقب گذاشت و صورت منو گرقت و بازرو بطرف خودش چرخوند و با نگاهی دیوانه وار و جستجو گر به من نگاه کرد ، من اصلا حالیم نبود و دستشو کنار زدم و خواستم کیرشو بگیرم ، بالاخره گرفتم اول از زیرتخم تا سر کلاهکشو یه لیس زدم ، اصلا فکر می کردم غذاست ، میخواستم قورتش بدم و بعد شروع کردم به خوردن ، کیهان تو چشمام نگاه میکرد ، و سرش برد عقب و خورناس کشید و با صدای دورگه گفت : بخور حشری ، بخور ! و عقب عقب رفت بطرف کاناپه ، و من چهاردستوپا دنبال کیرش له له میزدم ، وقتی افتاد رو کاناپه ، من شروع کردم تخماشو لیسیدن ، و اون موهامو کنار میزد و با دستاش شونه می کرد و تو چشام نگاه می کرد و بی صدا می گفت جون جون بخور ! من با دست براش جغ می زدم و با دهن ساک ! ولی مثل اینکه از سر گلو تا سوراخ کونم کیر می خواست برای همین تا تخم کردم کیرشو تو دهنم ! اونهم سرمو فشار داد ! حالت عوق زدن داشتم اما بازم معدم و وجودم کیر میخواست تا دیگه نتونستم ، نفسم بند اومد و اون از دهنم تمام ترشحات گلوم بیرون زد ،

تند تند نفس می کشیدم ، اما بازم می خواستم یکباره دیگه تا تخم کردم تو گلوم ! داشتم به عق می افتادم ، که کشید بیرون و با یه حرکت بلند شد و من از پشت بغل کرد و بعد و دولام کرد و کیرشو که با ترشحات گلو و دهن من آغشته شده بود آروم گذاشت روی سوراخ کونم ، من که فهمیدم میخواد چیکار کنه ، خودم پوزیشن راحت تری گرفتم و قشنگ قنبل کردم ، سر کیرشو آروم آروم داد تو ، من داشت دردم می گرفت اما دردشو دوست داشتم ، باز ادامه داد ، آخ آخخخ آه و آروم آروم می کشید بیرون میداد تو و هر دفعه بیشتر می کرد تو ! آه آه جون ، جون – جرت بدم حشری من ؟ – جرم بده ، جون جووووون آخ آخ ! دیگه تا تخم میکرد و درمیورود ! تپ و تپ و تپ صدای برخورد تخماش و بدنش به کفل و کشاله رونم داشت دیونم می کرد ، همونجور که داشت میکرد از کاناپه بلندم کرد و روی زمین درازم کرد، وزن سنگین و بدن عرق کرده داغش حالم اورد ، خورناس هاش شبیه غرش شده بود ، که یه دفعه قطع کرد و همینطور که روی من افتاده بود گف ، کاشکی اوپن بودی ! و اروم ازم کشید بیرون ! نفس نفس زنان گفتم : بزن بازش کن ! یزن پردمو ! میخوام ! میخوام ممممم جووون ! کیهان بکون توش ! کیهان گفت : خودم هواتو دارم دنیس ، نترس ! گفتم : نمی ترسم بکون تو تنم ، بکن تو دلم ! کیهان آروم کیرشو اورد پایین ، و من برای راحتی سرشو گرفتم و بردم لایه کوسم ! کیهان از پشت گونمو بوسید ، من برگشتم تو چشماش نگاه کردم و اون التماس تو نگاهم خوند و آروم کیرشو فرو کرد تو کوسم ، درد فشارشو روی پردم احساس کردم ، یکم جمع شدم اما ، با حرکت بعدی کیهان یه درد همراه با سوزش حس کردم ! و درد تمام وجودمو گرفت !تو چشمای هم نگاه کردیم ! و تو هوا بوسه ای بهم دادیم ! چشم تو چشم بودیم و کیهان آروم کیرشو بیشتر میکرد تو ! آخخخخخخ ، آیییییییی ، ههههههه ، جونننن ،

آخ ه ه ه ه و ، وای یییی آخ آخ ، کوسم کوس سسسم ، ، کیهان جون جون ! من شروع کردم خودم عقب و جلو رفتن ! و احساس باز شدن می کردم ، کیهان هم بیشتر فرو می کرد دردم میومد اما داشتم لذت می بردم ، کیر کیهان باز تو کوسم صفت تر شق تر شد ! جون عزیزم دنیس س و تمام کیرشو اروم فرو کرد بهم ؛ آه خدایا ، درد پر لذتی ! کوسم پر از اب شده بود ، لجز ولی صدای باز شدن نسوج داخلیمو از درون حس می کردم ، کیهان یه دستشو گذاشت زیر شکمم و منو بالا کشید من نیم خیز روی زمین بودم ، سرمو برگردونم و بهش نگاه کردم ! جووون بوکن من ! جوووون ف آه آهه آییییی آیییی ، وحشی جوووون آه هههه آخ چلپ و چلوپ ، چلپ و چلووووپ جووووووووووون آخخخخخ جرم بده جررر ! کیهان من بالا کشید دستشو انداخت زیرگلوم و با دست دیگش شکممو بغل کرد و شرو کرد صورتمو لیس زدن و لب گرفتن و با تمام توان تلمبه میزد ! درد لذت بخش با ضربان میزد تو مغزم ! آه آههههه آخ آخخخخخخخخخ جوووننننننننن خدااااا ، وای هههه آه آه آه آههههه هههه آ[[[[[[[[[[[[[ه و شششش شش هههه ، آههه آ]]]]]]]]] ه ، برای بار دوم ارضا شدم ! شل شدم روی زمین و کیهان هنوز داشت تلمبه میزد ، برگشتم و تو چشماش ، نفسم در نمی اومد ، بدون صدا گفتن جووووووون ، کیهان یه دفع بیرون کشید ، کیرشو گرفت سمت صورتم ، یه فریاد گرفته کشید آووووو ، آووووو آه آه آهههه و ناگهان آبش طغیان کرد تو صورت و گردن و سینه ام ! بوی قوی آبش تماتم وجودمو گرفت داغ و غلیظ ، بی اختیار کیرشو گرفتم و شروع کردم خوردن آبشو که داشت هنوز میومد ، براش جغ زدم و ابشو تو دهنم خالی کردم ! کیهان رفت روی کاناپه ولو شد و به من اشاره کرد برم بغلش بشینم ! جفتمون تخلیه تخلیه شده بودیم ! به بوس از لبم گرفت و بغلم کرد ! گفت : دنیس تو فوق العاد ه ای ! صورت و گردن و سینه امو با دستمال پاک کرد ! باز بغلم کرد و از سینه ام بوسید ! گفت : واقعا مرسی عزیزم ! تو مثل بهشت می مونی ! گفتم : مرسی عزیزم ! تو برام مثل خون تو رگامی ! گفت : راستی اصلا غصه بکارتتو نخور خودم هروقت بخوای برات راست و ریستش می کنم ! خندیدم و گفتم : اصلا غصه نداره ،

مونا درسش تموم نشده زده تو کار دوخت و دوز ! گفت : ای شیطونها پس تا آخرشو خونده بودی ! گفتم : آره ولی چندین ساله خودمو برای همچین لحظه ای آماده کرده بودم ! گفت – راستش از بعد از ازدواجم تا امروز بارها دلم می خواست با یکی دیگه باشم ! چندین نفر از شاگردها و همکارها و اشناها یا تو خیابون و سفر پا داده بودن و میدن ، اما هیچ وقت فکر نمی کردم ، یه شیطون کوچولوی 18 ساله منو بدام بندازه ، اونم اینطوری ! گفتم : 17 سال 10 ماه ! خندید و گفت : اوف اره تو میتونی براحتی جای دخترم باشی ! اما واقعا خیلی پرکششی ! درواقع اونروز که برای اولین بار اومدی دم خونه تا آلبوم فرش ها رو بدی ، خیلی نظرمو جلب کردی ! گفتم: اما من از وقتی شما از سفر برگشتید ایران ، تو کفتم ، چه شب ها و روزهایی که توخیال خودم باهات نخوابیدم ! همش دونبال این بودم که یه جور حالیت کنم مال توم ! گفت : اما بگم ، اگر خودت دونبالشو نمی گرفتی من ، جرات نداشتم بهت پیله کنم ، تو خیلی باجراتی دختر ! با این وجود ، همه جوره میتونی رو من حساب کنی ، رابطه ما دیگه خیلی خاصه ! گفتم : خیلی خوبه ، خیلی و بوسیدمش ! و اون هم منو بلند کرد و روی پاهاش نشوند ، با موها م ور رفت ! – اوف عجب نازنینی هستی ! و شروع کرد سینه هامو بوسیدن ! انگار جفتمون بازم می خواستیم ادامه بدیم ، که تلفن زنگ زد ! کیهان برداشت ، بیتا بود گفت : سلام خوبم ، تو خوبی ؟ آره میام ! باشه ، شما حاضر شید ! اوکی قربونت ، فعلا ! و گوشی گذاشت . باید میرفت دنبال بیتا ! باز منو بوسید و گفت : دلم میخواست حالا حالاها با هم بودیم ، مخصوصا بخاطر تجربه ای که تو پیدا کردی ، دلم میخواست کنارت بودم ! گفتم : من همیشه تو رویام با یه مرد خوابیدم و خوب الان هم که چند ماه به تو فکر کردم ، خوب الان هم به خواستم رسیدم ، من ناراحت نیستم که هیچ حال هم می کنم ، شاید یه کم بترسم اما با تو مهم نیست ! بلند شدیم و هرکدوم حاضز شدیم و با یه بوسه طولانی از خونه زدیم بیرون ! این شروع رابطه من با کیهان بود …. ( اسامی همه مستعار هستن )

یک دیدگاه برای “سرگذشت خواستن های دل من

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>