سرگذشت خواستن های دل من- 2

قسمت قبل

بعد از رسیدن به آرزوم یعنی ارتیاط سکسی و عاطفی با یه مرد ، یکسالی با کیهان رابطه گرم و پرهیجانی داشتم ( باید جریان من و کیهان را در سرگذشت خواستن های دل من بخونید ) تا اینکه باز کیهان و خانوادش برای مدت زیادی از ایران رفتن ! نمی خوام از غم سفر کیهان تعریف کنم ولی همینقدر بگم که برای جفتمون سخت بود بخصوص برای من و تا چندماه پس از رفتنش ، گیج و دلشکسته بودم و هنوز هم هردومون منتظریم تا کیهان برگرده تا روزهای خوش و پرهیجان و لذت بخش رو ادامه بدیم . 5 ماه پس از رفتن اش بود که بلاخره تونست حالیم کنه که ، من هم مثل اونکه خانواده داره باید فکر زندگی خودم باشم ، و من هم گفتم میخواهم تا همیشه رابطمون پایدار باشه و کیهان هم گفت که چنین خواهد بود . تقریبا 7 ماه بود که با هیچ کس رابطه ای نداشتم ، و شهوتم داشت به اوج میرسید ، اما همه رو با کیهان مقایسه میکردم و نمی تونستم تن به کسی بدم تا اون روز گرم تابستونی در شمال . یک هفته بود که با خانواده خودمون و داییم رفته بودیم ویلایمون تو نور ،

حسابی از دریا و آفتاب و هوا استفاده میکردیم و خیلی خوش میگذشت ، اما یه چیز همش نفس منو بند می آورد ، شهوت ، شهوت و شهوت ! دلم تن و بدن و کیر کیهان میخواست و همش مثل اینکه قلبم تو کس و کونم می تپید ، خود ارضایی به یاد کیهان هم جواب نمی داد ! خلاصه بد خماریی میکشیدم و حسابی کلافه بودم ، دیگه داشتم به یه سکس هرچند بی دوام با یکی از اطرافیان فکر میکردم ، اما هیچکدوم چنگی بدل نمی زدن . اونروز تو باغچه ویلا دراز کشیده بودم و داشتم آفتاب می گرفتم که یه دفعه داییم دوید تا در ویلا رو باز کنه ، در و که باز کرد یه ریوی نقریه ایی اومد تو ، و یک زوج جوون با یه پسر سه چهار ساله ازش پیاده شدن ، تازه یادم اومد که دوست داییم بهروز با خانومش هستن که قرار بود چند روزی بیان پیش ما ! من بروی خودم نیوردم تا رفتن تو ،

یه 45 دقیقه بعد دوش گرفتم و رفتم طبقه بالا تا مایوم رو عوض کنم ، که از کنار اتاقی که برای مهمون تازه آماده کرده بودیم ردشدم ، که صدای بهروز و زنش مینا رو شنیدم ، بهروز می گفت : عجب هواییه ، دلم میخواد یه تنی به آب بزنم و بعد ناهار تو این هوا یه دل سیر بکنمت ، مینا گفت : ا ، سرحال اومدی ! من سرک کشیدم تو اتاق و دیدم مینا جلو آینه دولا شده و داره روژ لب میزنه و بهروز هم از عقب بقلش کرده و داره خودش میماله بهش ، بعد دسشو کرد تو شرت مینا و مینا گفت : جون ، حالا بریم بعد نهار کس کوبت میکنم ! من از ترس اینکه دیده نشم ، رفتم پی کار خودم . یربع بعد دیدم بهروز و بابام و داییم رفت سمت دریا ! سر نهار همه جمع شدیم و یه نهار مفصل خوردیم ، هوای شرجی و نهار حسابی سنگینمون کرده بود و هرکس یجا ولو شده بود تا استراحت کنه ، که ساناز گفت : دنیس بیا یه فیلم بزار ببینیم ، من هم یه فیلم گذاشتم و جلو تی وی ولو شدم ، تو همین زمان بهروز و مینا گفتن با اجازه میریم بالا بخوابیم . ، اکثرا جلو تی وی خوابشون برده بود و بچه ها هم که سرشون به فیلم گرم بود ! من میخواستم برم ببینم میتونم سکسی که بهم قول داده بودن رو ببینم برای همین یربع بعد از رفتن اونا بلند شدم و آروم رفتم بالا ، در اتاق رو بسته بودن ،

گوشم رو گذاشتم روی در که دیدم صدای خفیف آه و ناله مینا میاد ، از سوراخ در نگاه کردم فقط پاهاشون روی تخت معلوم بود که تو هم گره خورده بود ! چیزی معلوم نبود ! رفتم تو اتاق خودمون که بقل اتاق اونا بود ، یه دفعه چشم به تراس افتاد که جلوی اتاق خواب ها بود و رو به دریا و به هم راه داشتن. یواشکی رفتم تو تراس و از کنار پنجره تو رو نگاه کردم ، تو اتاق سایه بود و بیرون روشن ، پس نمی شد خوب داخل رو دید ، دست گذاشتم رو پنجره و نگاه کردم ، دیدم بهروز افتاده روی مینا و داره نرم نرمک تلمبه میزنه و مینا هم سر بهروز رو بقل کرده و داره گردنشو لیس میزنه و آه ناله میکنه ، تازه بهروز رو به دید خریداری نگاه کردم ،نزدیک 40 سالش بود، قدش بلند بود و بدنی معمولی داشت و سرشو هم تراشیده بود !، قیافه سکسی داشت و خیلی خوب داشت مینا رو میکرد ، یکی از پاهای مینا رو بالا گرفته بود و و پای دیگشو کنار رونش انداخته بود و داشت شلپ شلپ تلمبه میزد ، مینا تو چشمش نگاه میکرد و کش و قوس میومد ،

تا اینکه کشید بیرون و ابشو ریخت رو پستونای مینا ، من بی اختیار داشتم کوسمو میمالیدم و انگشت میکردم ، که یه دفعه دیدم بهروز داره بلند میشه ، از ترس که منو نبینه ، فرار کردم تو اتاق ، میخواستم باز سرک بکشم که دیدم دیگه فایده نداره ، برای همین اومد از اتاق بیرون که تو راهرو به بهروز که داشت میرفت سمت توالت برخورد کردم ، لخت بود فقط با شورت ! یه آن چشم تو چشم شدیم ، گفت : ببخشید ! گفتم : خواهش میکنم و از کنارهم گذشتیم. برگشتم که دیدم اونهم برگشته و باز چشم تو چشم شدیم و من از پله ها رفتم پایین . تا بعد از ظهر از فکر سکس اونا و شهوت خودم خوابم نبرد ، عصری همه رفتیم تو حیاط و دور میز نشستیم به خوردن و صحبت کردن ، بهروز هی زیر چشمی منو میایید و تا نگاهمون به هم میخورد یه لبخندی به هم تحویل میدادیم . کم کم دلم میخواست یه حالی باهاش بکنم ، و حس میکردم تو نخ منه ! شب موقعه خواب فکر کردم ، اگر یکم پا بدم اونهم حتما پایست تا یه حالی بکنیم ، خوب اصلا مثل کیهان نبود ، اما خیلی قیافه شهوانی و سکسی داشت شبیه بروس ویلیس بود ، از اونها که آدم دلش میخواد یه کس وحشی بهش بده ، این فکرها حسابی شهوانیم کرده بود و کس و کونم داغ شده بود ، دلم میخواست برم سروقتش ، اما نشدنی بود ، با این فکرا خوابم برد. فردا صبح همه تصمیم گرفتن برن بیون گردش ، شنیدم که بهروز از همه معضرت خواست و گفت باید بمونه و جند تا میل کاری بزنه ، اما خودشو میرسونه، من دیدم همه میرن بیرون ، وقت خوبیه که تنها گیرش بیارم ، رفتم و لباسمو در اوردم و یه حوله پیچیدم به خودم و رفتم تو حموم ، یه بیست دقیقه دیگه اومدم بیرون و خودمو زدم به اون راه که مثلا فکر میکنم تنهام ، رفتم تو آشپزخونه یه لیوان بستنی برداشتم اومدم وسط پذیرایی حولمو پهن کردم و دمر افتادم و شروع کردم بستی خوردن یه مجله هم انداختم جلوم ! صدای جیرجیر درو پشت سرم شنیدم و بخودم نیوردم ،

از شیشه در زیر تلویزیونی دیدم پشتم واستاده و داره بدن لخت منو میبینه ، یاد کیهان افتادم و اینکه با اون هم همینطورها رابطه پیدا کردم ! من پاهامو تو هوا چرخوندن و بعد چمباتمه زدم و مثلا دارم یه مطلب میخونم ، قنبل کس و کونمو داده بودم بالا . بهروز رو تو شیشه میز تی وی میدیدم که همینطور واستاده و داره نگاه میکنه ، یه آن دیدم که اونهم صورت منو تو شیشه میز دید ! نگاهمون تو شیشه میز بهم گره خورد ! و بهروز یه خنده شیطنتبار بهم زد ! من تندی برگشتم و حولمو به خودم پیجیدم ! و گفتم : وای شمایید ؟ گفت : آره پس کی باید باشه شیطون ؟ من که دیدم داری منو می بینی ! و اومد طرفم و نشست زمین ، اومدم خودمو جمع کنم که دست انداخت و نگهمداشت ! گفت : کجا ؟ گفتم : برم لباس بپوشم گفت : ای کلک ، من 10 دقیقس پشتت واستادم و تو منو داری می پایی ، حالا میخوای بری لباس بوشی ؟ گفتم : کی من دارم میپام ؟ گفت : آره دنیس جون تو میپای مثل دیروز که از تو تراس داشتی منو مینا رو نگاه میکردی ! گفتم : من ؟ که یه دفعه بغلم کرد و گفت : خیلی شیطونی ! اما حالا که اینو بلند کردی باید خودتم بخوابونیش و کیرشو از روی شلوارکش بهم نشون داد ! شروع کردم ناز و انکار و گفتم : نه بهروز خان زشته ، بزار برم ! گفت : نه عزیزم ! و یه دفعه از زمین بلندم کرد گذاشت رو کاناپه ، و حولم از تنم افتاد ! گفت : اوف باغ بابات آباد شه ، عجب جیگری پرورش داده ! اینها پستونن یا طالبی ؟ اوف چه پوستی داری – ولم کن ! یه دفعه میانها – گفت : دستبردار تو خودت میدونی اونها تا 2 ساعت دیگه هم پیداشون نمیشه و شروع کرد پستونامو خوردن – یواش نوکشو کندی ! – گفت : چشم عزیزم ! و لبشو گذاشت رو لبم و شروع کرد مکیدن و همینطور با انگشتاش چوچولمو میمالید ،

کم کم داشت خون میکوبید تو مغزم ! سرشو یا دستم بردم لای پام و اونهم با کمال میل شرع به لیسیدن و خوردن کسم کرد ! کله تیغ انداختش خیلی شهوت انگیز بود ،بازوهاشو انداخته بود زیر رونهام و با انگشتاش کسمو از هم باز کرده بود و داشت چوچولمو میک میزد ! گفتم : اووووف بخور بهروز ، جوون ! بعد کونمو از هم باز کرد و با زبونش سوراخ کونمو لیس زد و زبونشو فرو میکرد تو سوراخم و بعد تا خط لا پام و کسمو لیس میزد ! اوف دیگه تا مغزم داشت آتیش مگرفت و حسابی کسو کونم آب انداخته بود ! بلند شد تی شرت و شلوارک و شرتشو سریع کند و کیرشو اورد جلو صورتم ، منکه مدتها بود مزه کیرو نچیشیده بودم ، کیرشو بو کردم و بوسیدم و بعد شروع کردم به ساک زدن ، که بهروز حشری شد و سرمو گرفت و تو دهنم تلمبه می زد ، چشام داشت در میومد و تمام بزاقم از معدم زد بالا. گفت : جون بخور کس طلا ، یخور ! و بعد بلندم کرد وبه پهلو خوابوندم رو زمین خودشم خوابید پشتم و پای چپمو بلند کردو کیرشو گذاشت لای پام و پرسید : این کوس نازنین بازه یا بازش کنم ؟ گفتم : بازه بزن توش ! گفت : جون و زد توش ! آخ که چه حالی داد ، کوسم که له له کیرو میزد کیر بهروز به جون گرفت ، بهروز پامو بالا گرفت و شروع کرد تند تند تلمبه زدن ! جوووووووون میخوام تا ابد بکوبی توش وحشی ! بهروز گفت :جون میترکونمت ! و پاهامو بهم چسبوند دسشو انداخت دور شکمم وو با اوندستش پستون چپمو گرفت و شروع کرد با سرعت تمام تلمبه زدن ! ووووووووووای ، اوووووووووووی ، نفسم درنمی اومد سرمو برگردوندم و دیدم کله تراشیده بهروز سرخ شده ، زبونمو در اوردم و اونهم همونطور که می کوبید تو کوسم زبونمو می مکید ! آآآآآآآآآآآآآآه جون کچل بکن من جوووون ! بهروز بلندم کرد و قنبلم هوا داد و خودش بلند شد واستاد و باز شروع کرد تلمبه زدن ، دیگه داشت واقعا جرم میداد ،

باز شدن نسوجم رو از داخل کاملا حس میکردم ! وااااااا آههههههههههه جون جون جون ها ها ها ها ، آخ ارضا شدم و همین وقت بهروز کشید برون و ابشو ریخت رو سوراخ کونم ! افتادیم رو زمین دراز به دراز ! بهروز گفت : دنیس جون مدتی بود کوس 19 ، 20 ساله نکرده بودم ! چه کوسی هستی تو ! گفتم : منم مدتی بود کیر بهم نرسیده بود ، تو هم خوب گاییدی منو ها بوروس ویلیس وحشی من ! خلاصه بلند شدیم و خودمونو جمع کردیم و سوار شدیم و خودمونو رسوندیم به دیگرون که قرار بود نهار رو بیرون تو رستوران بخوریم ! فرداش بهروزاینها مارو ترک کردن و این شمال حسابی به من ساخت ! دو سه بار دیگه با بهروز پریدم تا اینکه گفت مثل اینکه زنش بو برده ، برای همین رابطمون رو قطع کردیم !

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>