سروش در اصفهان

سلام. اسم من سروش و الان 26 سال دارم. این قضیه ای كه می خواهم براتون تعریف كنم مال چند سال پیش است. یعنی همون ماهی كه من در مرخصی پایان دوره خدمت بودم و تصمیم گرفتم برم اصفهان منزل عموم. به خاطر دیدن دختر عموم كه خیلی خاطر خواهش بودم. عموم سالهاست در اصفهان زندگی می كنه و همسرش هم اصفهانیه و دو تا دختر داره كه اون موقع یكی از اونها ازدواج كرده بود و كوچكتره رو هم كه من می خواستم.خلاصه یه روز صبح حركت كردم و بعد از رسیدن مستقیم رفتم خونشون. عموم كه هنوز سر كار بود اما زن عموم و دختر عموم طبق روال گذشته منو كلی تحویل گرفتند كلی گپ زدیم بعد رفتم یه چرت خوابیدم تا عموم اومد. بعد با عموم رفتیم باغشون و تا شب اونجا بودیم. فردا صبح من طرفهای ساعت 10 بیدار شدم. طبق معمول عموم سر كار بود و چون دختر عموم دانشجو بود و امتحان داشت رفته بود دانشگاه. خلاصه من بودم و زن عمو. این زن عمویی كه من دارم حرفش رو براتون می زنم اصفهانیه و زن قد بلند و خوش هیكلیه و صورت گندم گونی داره. البته بگم طرفهای 180 هم قد داره و نسبت به قدش هم وزن مناسبی داره و اصلا هم شكم نداره…البته عموم هم قد بلنده و من خودم 190 قد دارم.

من این زن عموم رو اولا خیلی دوست دارم و اون هم منو خیلی دوست داره. طوری كه من هر وقت اونجا هستم خیلی منو تحویل می گیره. خلاصه از خواب پاشدم و رفتم دیدم تو آشپزخونه مشغوله بعد از سلام و این حرفها و خوب خوابیدی یه صبحونه به من داد و من خوردم و اومدم نشستم پای ماهواره. بعد از چند لحظه هم اون اومد با سبد میوه و نشست مبل كناری من. همینجوری كه داشتم شبكه ها رو تغییر می دادم یه شبكه اومد كه داشت فیلم اشكها و لبخند ها رو برای شب تبلیغ می كرد. من این فیلم رو یه بار دیده بودم و همون جایی رو نشون می داد كه جولی اندروز داشت با اون یارو كه الان اسمش یادم نیست می رقصید. یه لحظه شیطنتم گل كرد و به زن عموم گفتم: بیا با هم برقصیم. یه لبخند قشنگی زد و با اون لهجه اصفهانیش گفت: نه زشت منم پر رو پر رو گفتم آره.یه كم من و من كرد معلوم بود كه روش نمیشه. منم وقت رو تلف نكردم سریع یكی از اون سی دی هایی كه با خودم آورده بودم گذاشتم و ماهواره رو خاموش كردم و دست زن عموم رو گرفتم بلندش كردم تا منو همراهی كنه.

زن عموم زن خیلی مهربونیه و تا اونجایی كه من یادمه همیشه لباس های سرتاسری آستین كوتاه می پوشید كه تا سر زانوهاش بود و اگه مهمون هم داشتن یه جوراب پارازین می پوشید. البته همیشه روسری سر می كرد. اون وقتهایی هم كه من اونجا بودم هم روسریش رو بر نمی داشت. البته هر وقت دختر عموم بود از مامانش می خواست كه جلوی من روسری سر نكنه. البته اون هم روسریش رو بر می داشت و بعد از یه مدتی دوباره سر می كرد. انگار كه عادت كرده باشه. اون موقع هم زن عموم روسریش سرش بود اما جوراب پاش نبود. بهش گفتم كه اجازه بده روسریش رو بردارم و اون هم مخالفتی نكرد. البته اینو بگم زیاد به من نگاه نمی كرد. چون خجالت می كشید. اما گفتم منو خیلی دوست داره.خلاصه تو اون حالت حجب و حیا روسریش رو برداشتم و دست راستم رو روی شونه چپش و دست چپم رو روی پهلوی راستش قرار دارم. بعد بهش گفتم شما هم همین كار رو بكنید .بخاطر اینكه حرفی زده باشه گفت: چقدر سخته و منم گفتم: راحته زن عمو. زود یاد می گیری. و شروع كردیم. زن عموم تو همون حالت حجب و حیا بود و هی سرش رو پایین می انداخت و وقتی هم منو نگاه می كرد یه لبخندی می زد. من هم یه لبخندی می زدم و تو همون لحظه هم با چشمهام می خوردمش. كار هم به اونجا رسید كه صدای زن عموم دراومد یعنی هر كی تو اون لحظه چشمهای منو می دید می فهمید كه حشر بالا زده. با اون لهجه قشنگ اصفهانیش و با لبخند گفت: چت شده؟ مثل اینكه حالت خوب نیست و من هم كه دیگه تو حال خودم نبودم تو یه لحظه محكم بغلش كردم و بهش گفتم دوسش دارم و شروع به لب گرفتن كردم. دیگه نمی دونستم چی كار می كنم و اون دستم هم كه رو پهلوی راستش بود دیگه روی كونش بود و هی كونش رو می مالیدم . یه لحظه كه لبم از لبش جدا شد گفت چی كار می كنی؟ الان عموت می یاد. من هم سفت بهش چسبیده بودم گفتم اون الان نمی یاد.

البته از این كار من جلوگیری نمی كرد ولی زیاد هم راغب نبود. شاید می ترسید. من دوباره شروع به خوردن كردم و این دفعه از گردنش. و می دیدم كه داره لذت می بره و هی می گفت نكن نكن و از این حرفها و تو همون حالت بردمش تو اتاق خوابشون و انداختمش رو تخت البته هنوز بهش چسبیده بودم. یه لحظه ولش كردم تا زیر پیراهن و شلوار راحتیم رو در بیارم به من گفت: سروش اگه عموت بفهمه منو می كشه و من هم گفتم كه عمو الان نمیاد و هیچ كس نمی فهمه. سریع دست راستمو حلقه كردم دور گردنش و دست چپم رو گذاشتم رو قفسه سینه هاش و خوابوندمش. البته خودش هم جلوگیری نكرد و شروع كردم لب گرفتن و سینه هاش رو می مالوندم كم كم دستمو بردم توی لباسش و سینه هاش رو گرفتم و شروع كردم به مالوندن. چشمهاش روبسته بود ولی صداش در نمی اومد و من هم مشغول كار خودم بودم. از لب گرفتن كه خسته شدم سه تا دگمه لباشسو باز كردم و سینه هاش روكه سفت هم بود درآوردم و شروع به خوردن كردم. تو تموم این لحظات دو تا پاش رو جمع نگه داشته بود و نمی خوابوندش همون جوری كه سینه هاش رو می خوردم پام رو انداختم رو پاش و به زور خوابوندم و كم كم شروع به مالیدن پاهاش كردم ودستم رو كم كم آوردم بالا و از روی شورت توریش گذاشتم روی كسش و یه كم مالیدم و شورتش رو گرفتم و آروم از پاش درآوردمش. نگاهش كردم دیدم داره نگام می كنه. انگاری هنوز باورش نشده بود.

من هم همون جوری كه نگاهش می كردم لباسش رو از بالا در آوردم و سوتینش رو هم در آوردم. دیگه لباسی تنش نبود اما من هنوز شورتمو در نیاورده بودم و درش آوردم. زن عموم همینجوری به من نگاه می كرد. پهلوش خوابیدم و بغلش كردم و بوسیدمش و گفتم خیلی دوست دارم و می خوام بكنمت.اون به من گفت هنوز باورم نمیشه داریم چی كار می كنیم و گفت من شوهر دارم و این كار درست نیست و تو باید بعد از ازدواجت با دختر عموت این كارا رو با اون بكنی و من كه داغ داغ بودم و اصلا این چیزها حالیم نبود گفتم: فقط برای همین یه دفعه. كسی نمی فهمه و شروع به بوسیدنش كردم. گفتم: عمو پایینت رو می خوره؟گفت: نه!گفتم من می خوام بخورمش.گفت: مریض می شی ها.گفتم: تو به این كارا كاری نداشته باش و پاهاش رو از هم باز كردم و یه كم با انگشت با كسش ور رفتم و شروع به خوردنش كردم. حالا بخور كی نخور. اینقدر خوردم كه دیگه انرژیم داشت تموم می شد.

زن عموم اصلا دیگه تو حال خودش نبود و چشمهاش رو دوباره بسته بود و با اون لهجه قشنگش آه و اوه می كرد. منم كه دیگه طاقت نداشتم رفتم روش و یواشی كیرم رو داخل كسش كردم. البته زن عموم اون موقع طرفهای 42 سالش بود و كلی زیر دست عموم رفته بود. اما كس خوبی داشت اما تنگ نبود. همینجوری روش بودم و تلمبه می زدم. من كلا از اون دسته آدمها هستم كه آبم دیر میاد. زن عموم چشمهاش رو باز نمی كرد و هی آه و اوه می كرد.منم هی بهش می گفتم: دوستت دارم و از این كس و شعرها . احساس كردم آبش اومد من هم همینجوری اینقدر تلمبه زدم تا وقتش شد موقع اومدنش هم چون دوست نداشتم آبم رو بیرون بریزم همون جا خالی كردم تو كسش و اون هم چیزی نگفت و بیهوش همینجوری كنار هم افتادیم. من هنوز تو بغلم داشتمش و ولش نمی كردم بعد كه حال اومدیم با هم رفتیم حموم و دوش گرفتیم و اومدیم بیرون. زن عموم بنده خدا روش نمی شد منو نگاه كنه. من 3روز دیگه اصفهان بودم ولی نشد دیگه اونو بكنم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>