سحر و سیما

سلام اسم من سحر 33 سالمه 13 سال پیش ازدواج کردم. خانواده ما یک خانواده مذهبی بود ومن و خواهر بزرگم که 3سال از من بزرگتره از 7 , 8 سالگی چادر سرمون میکردیم و همین مذهبی بودن باعث شد که من زود ازدواج کنم و شوهرم هم از یک خانواده مذهبی بدتر از خانواده خودمون . قبل از شروع از خودم بگم یک زن با ظاهری معمولی قد 168 وزن 76 تپل با پوستی نسبتا سفید سایز سینه 85 و از همه مهمتر شورت xxxl اون بخاطر داشتن باسن خیلی بزرگ و برجسته منه و همین مساله هم باعث شد تا از سن بلوغ به بعد به هیکل خودم یا بهتر بگم به باسن خودم علاقه پیدا کنم . تقریبا 17 سالم بود که متوجه شدم باسنم نسبت به هم سنو سالهای خودم بزرگتره و این مسئله کم کم برام جالب شد اوایل وقتی توخونه تنها میشدم از ترس اینکه کسی منونبینه درب اتاق رو خودم می بستم و شورتم میکشیدم پایین پشت به آینه میکردم و با کپلم بازی می کردم

کم کم اینکار برام عادت شده بود و توحمام سوراخو کونمو با وازلین چرب میکردم و انگشت وسطی رو میکردم توش انقدر جلو و عقب میکردم که ارضا میشدم ولی جرات نمیکردم چیز دیگه ای توش کنم یا کار دیگه ای بکنم حدود یک سال به همین صورت خودمو ارضا میکرم تا اینکه اردیبهشت ماه سال آخر دبیرستان بودم شدیدا مریض شدم و با خواهرم سیما رفتم دکتر .

سیما هنوز ازدواج نکرده بود اینم بگم که سیما کلا روحیات مردونه داشت لباسهای پسرونه میپوشید بقول فامیلهای دور نزدیک سیما برای خودش یه پا مرد بود و هنوزم همونجوریه . خلاصه قرار شد من 4 تا آمپول همون شب بزنم بعد از داروخانه رفتیم درمانگاه سیما قبض تزریقات گرفت چون تو تزریقات هیچکس نبود مستقیم رفتیم تو سیما آمپولاروداد به مسئول تزریقات و به من گفت بروآماده شو تا این حرف زد یک دفعه دلم ریخت هم از در آمپول میترسیدم و هم از اینکه کونمو سیما و آون خانمه ببینه احساس خوبی داشتم. چادرمو گذاشتم با لای سرم و زیپ و دگمه شلوارمو باز کردمو خوابیدم رو تخت یک کم گوشه شرتمو دادم پایین همون موقع سیما اومد تو گفت زود باش دیگه این چیه باید 4 تا آمپول بزنی دیونه و قبل ازاینکه من کاری بکنم امد وسط شورتمو گرفت و تا زیر برجستگی باسنم کشید پایین یکدفعه کل کون به اون بزرگی هلپی افتاد بیرون تا سیما این صحنه دید با خنده گفت اووووه این همه رو از کجا آوردی و آروم با حالت خاصی که خیلی خوشم اومد با دست تمام باسنمو لمس کرد گفت اگه من پسر بودم از خجالت این کون درمیاومدم. یک لحظه از خجالت سرخ شدم چون برای اولین بار بود که سیما ازکلمه کون جلو من استفاده میکرد احساس کردم که واقعا جلو یه پسر حشری لخت شدم و اگر سیما پسر بود همونجا ترتیبمو میداد

کلا درد آمپول یادم رفت بعد از تزریق تا خونه فقط تو فکر حرف سیما بودم چرا اونجوری حرف زد هرچی بیشتر میگذشت بیشتر حشری میشدم دوست داشتم زودتر به خونه برسم و یه حال اساسی به سوراخم بدم احساس میکردم سوراخم داره باز میشه وقتی رسیدم خونه یک راست رفتم تواتاق تا لباسمو عوض کنم سیما هم با من اومد تو چون اتاق ما یکی بود سیما بی مقدمه آروم زد به کپلم و گفت خیلی درد داره دیگه داشتم دیونه میشدم از ته قلب دوست داشتم سیما پسر بود همونجا بهش کون میدادم خلاصه خودمو جمع و جور کردم و رفتم تو توالت تا خواستم شروع کنم سیما درب زد و گفت زود باش میخوام برم دوش بگیرم چون حمام و توالت ما تقریبا یکی بود منم از خدا خواسته سریع پریدم بیرون سیما با یه نگاه معنی دار به من رفت تو توالت منم سریع رفتم تو اتاق شلوار و شورتمو تا رو زانوم کشیدم پایین و بصورت سجده ای خوابیدم یه تف به سوراخم زدم انگشتم تا ته کردم تو کونم واقعا سوراخم باز شده بود چون با یه فشار کوچیک تا جایی که میشد رفت تو و شروع بع جلو عقب کردن کردم دیگه تو ابرا بودم دائم به فکر حرف سیما بودم و تصور میکردم واقعا یه پسر داره کونم میزاره دیگه داشت آبم می اومد که یک دفعه یه صدایی از پشت سرم گفت خوب چرا باانگشت .

انگار برق بهم وصل کرده باشن یکدفع برگشتم سریع ایستادم از ترس زبونم بند اومده بود سیما تو چارچوب در ایستاده بود با همون خنده هیزش داشت منو نگاه میکرد داشت گریم میگرفت فقط بریده بریده با بغض گفتم ترو خدا به مامان نگو چون اگر به مامان میگفت بقول معروف خونم گردن خودم بود سیما یه نگاهی بمن کرد اومد طرف منو درب اتاقو پشت سرش بست قلبم داشت از جا در میاومد سیما اومد سمت منو آروم منوبغل کرد گفت نترس به مامان نمیگم یه مقدار آروم شدم ولی هنوز از زور خجالت داشتم عرق میکرد یواش گفتم قول میدم دیگه اینکارو نکنم فقط به مامان نگو سیما گفت من گفتم نمیگم نترس منم مثل تو یعنی هر انسانی نیاز داره خجالت نکش من میرم بیرون تو بکارت برس تعجب کردم که منم مثل تو یعنی چی سیما یه نگاهی توصورتم کرد آروم مثل یه مرد دستشو گذاشت روباسنم و شروع کرد آروم فشار دادن در گوشم یواش گفت میخوای من برات بکنم تازه به خودم اومدمو گفتم چی روی گفت سوراخ کونتو خانم کون تو جمله آخرش لحنش عوض شده بود شهوت تو چشاش پر بود بدون اینکه من جواب بدم آروم بازومو گرفتو من برگردونو گفت همونجوری بخواب منم مطمئن شدم که سیما هم اینکارست و همونجوری سجده ای رو زمین خوابیدمو گفتم مامان نیاد گفت نترس دربو قفل کردم من که مثل تو نیستم دیدم سیما از زیر تختش از توکیفش یه کرم درآورد شروع کرد به چرب کردن سوراخم گفتم میخوای چکار کنی گفت تو بخواب من کارمو بلدم توفرض کن من دوست پسرتم الان چنان حالی به کونت بده تا آخر عمر یادت نره منم همونجوری که سرم روی فرش بود منتظر بودم تا برای اولین بار کون دادن تجربه کنم

سیما با یک دست کونمو میمالید با انگشت دست دیگه شروع کرد با بازی کردن به سوراخم خیلی استادانه اول با انگشت دور سوراخمو ماساژ میداد بعد یواش یواش انگشتشو رو سراخم میگذاشت بدون اینکه بره تو فشار میداد بعد از اون شوک دوباره احساس کردم سوراخم داره باز میشه و واقعا داشتم لذت میبردم چون این اولین باری بود که کسی دیگه ای برام اینکارو میکرد بعدا فهمیدم که سیما اینهمه تجربه رو از دوست پسرش کسب کرده بود کم کم یک دونه انگشتشو کرد تو سوراخم و خیلی آروم شروع کرد به عقب جلو کردن از شدت لذت دوست داشتم داد بزنم احساس میکردم تو کسم داره آتیش میگیره بعد ازچند دقیقه سیما با دو انگشت شروع کرد به باز کردن سوراخم یه مقدار میسوخت ولی انقدر لذت داشت که نمیتونم توصیف کنم دیگه طاقت تموم شد و بی اختیار شروع کردم به آه و اوه کردن سیما هم که حسابی حشری شده بود با اون دستش شروع کرد به زدن روی کپلم هی قربون صدقه کون من میرفت و میگفت جون تو فقط بگو این همه کون از کجا آوردی من اگه جای تو همچین مالی داشتم تمام پسرای محل بیچاره میکردم و از این حرفا ولی من اصلا حواسم به حرفاش نبود دیگه صدام داشت به داد تبدیل میشد که ارضا شدم تمام دست پام بی حس شد سیما که فهمید من ارضا شدم گفت تازه اولشه و انگشتشو از سوراخم کشید بیرون وقتی دستشو در آورد گشادی سوراخمو حس کردم

دیدم سیما سریع بلند شد از اتاق رفت بیرون و بعد چند لحظه برگشت همنجوری که خوابیده بودم برگشتم و دیدم یه خیار نسبتا کلفت که قطرش تقریبا 3 سانت میشد با خودش آورده و همونجوری که مثل کیر تو دستش داره تکون میده گفت جون حالا نوبت اینه گفتم نه سیما اون درد داره گفت مگه تا حالا امتحان کردی گفتم نه گفت پس حرف نزن بخواب که تازه میخوام بکنمت تصور رفتن اون خیار تو کونم برای من که فقط با یک انگشت خودمو ارضا میکردم منو میترسوند ولی ته دلم دوست داشتم تجربش کنم سیما هم با همون کرم خیار چرب کرد سریع رفت پشت من رو زانوهاش ایستاد دقیقا مثل یه مرد که میخواد از پشت بکنه و سر خیار رو گذاشت روسوراخم و آروم یه مقدار فشار داد گفتم یواش من میترسم با خنده گفت نترس استاد ایجاست و با یه فشار نسبتا محکم تقریبا سر خیار رفت تو کونم با وجود اینکه سوراخم قبلا باز شده بود یک لحظه تا مغر سرم ازدرد تیر کشید ناخودآگاه چنان خودمو کشیدم جلو که سرم خورد به پایه تخت و گفتم ترو خدا سیما غلط کردم درش بیار و سیما بدون توجه به حرف من خیارو همونجوری تو سوراخم نگه داشت احساس میکردم دارم جر میخورم سیما گفت یک کم تحمل کن الان خوب میشه

خجالت نمیکشی با این کون به این گندگی ناله میکنی نمیدونم چقدر گذشت که سیما خیار در آورد دوباره با دوتا انگشت شروع کرد به کردن کونم و گفت درد داری دیگه اون درد و نداشتم و گفتم نه فقط یه کم میسوزه گفت من که گفتم تحمل کنی درست میشه و همونجری داشت خیلی آروم کونمو میکرد ولی ایندفعه انگشتاش خیل راحت تر تو سوراخم جابجا میشد بعد از چند با رجلوعقب کردن انگشتشو در آورد و خیلی سریع تا من متوجه بشم تمام خیار فروکرد تو چون یکدفه و با فشار اینکارو کرد بی اختیار با صدای بلند گوزیدم سیما یکدفعه مثل پسرای حشری گفت جون تا زه داری کونی میشی و شروع کرد با سرعت خیارو تو کونم عقب جلو کردن حال عجیبی داشتم درد سوراخ کونم از یک طرف لذتی که تازه داشت از کلفتی خیار به من دست میداد از یک طرف و خجالت گوزیدن جلو سیما از طرف دیگه باعث شده بود که واقعا تو حال خودم نبودم هرچی سیما بیشتر میکرد از درد کم میشد و به لذتش اضافه میشد واقعا نمیدونستم داره چه اتفاقی میافته نفهمیدم چقدر این کار طول کشید تمام بدنم خیس عرق بود سیما هم با تمام وجود داشت منو میکرد درست یادم نیست ولی فکر میکنم دو یا سه بار دیگه ارضا شدم فقط وقتی متوجه شدم سیما خیارو از کونم در آورد بی اختیار به شکم روی زمین ولو شدم چون سوارخم دیگه از باز شدن گذشته بود حسابی گشاد شده بود

دوباره بی اختلر یک با ردیگه با صدای بلند تر گوزیدم از حال رفتم نفهمیدم چقدر گذشت با صدای مامان به خودم اومدم که میگفت سحر سیما کجایید بیا ببینم رفتی دکتر وقتی چشمومو باز کردم دیدم لباسم مرتبه و سیما رو تخت خودش نشسته با خنده به من گفت ساعت خواب گفتم ساعت چنده گفت پاشو مان اومده ساعتم 8 مثل آدمی بودم که تازه بعد از یه عمل بهوش اومده این حس چند سال بعد سر عمل سزارین پسرم تجربه کردم یادم اومد که وقتی ما اومدیم خونه ساعت تقریبا نزدیک 5 بود ولی دقیقا نمیدونستم چقدر خوابیدم بدنم با وجود چند بار ارضا شدن بی حس بود و چون مریض هم بودم واقعا ضعف کرده بودم به زور از جام بلندشم سر وضع خودمو تو آینه دیده خودم احساس میکردم چشمام گود افتاده سوراخم شدیدا میسوخت فکر میکردم هنوز سوراخم جمع نشده یا اینکه یه چیزی توشه خلاصه وقتی ازاتاق رفتم بیرون مادرم منو دید و گفت الهی بمیرم مادر تو چرا اینجوری شده که سیما سریع پرید تو حرف گفت آمپولایی که زده قوی بود دکتر گفته باید چند روز استراحت مطلق کنه غذای مقوی بخوره چون مریضیش شدید بوده ضعیف شده مامان گفت پس تو برو استراحت کن تا من برای شام یه چیزی درست کنم سیما یه چشمک بهم زد و گفت مامان راست میگه تو برو استراحت کن با همون حال رفتم دستشویی و صورتمو شستم یه کم سرحال شدم و دوباره رفتم تو اتاقو رو تخت خودم دراز کشیدم و به اتفاقاتی که گذشته بود فکر میکرد بعداز اون روز تا چند روز وقتی میرفتم دستشویی سوراخم میسوخت

ولی وقتی فکر لذت بی اندازش میافتادم دوباره حوس میکردم زیر سیما بخوابم و بهش کون بدم و همین باعث شد که از بعد خوب شدن مریضیم و همزمان خوب شدن سوراخم دوباره با سیما همین جریان داشته باشم البته اینم بگم که بعدا رابطه من سیما دوطرف شد و منم به اون حال میدادم ولی هیچ وقت اون لذت رو تجربه نکردم تا اینکه دومین اتفاق بزرگ زندگی سکسی من افتاد که اونم به واسطه سیما بود و باعث شد که من تا الان که ازدواج کردم و صاحب یک پسر شدم یک کونی تمام عیار باقی بمونم(حیف که شوهر احمقم قدر همچین مالی رو نمیدونه ) که اگه فرصت شد بعدا اون ماجرارو براتون تعریف میکنم

اگه خوب نتونستم بنویسم ببخشید چون اولین بار بود که مینوشتم خواهش میکنم با نظراتتون منو راهنمایی کنید تا بقیه اتفاقت رو بهتر براتون تعریف کنم

2 thoughts on “سحر و سیما

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>