زیباتر از رویا

ساعت از نه شب گذشته بود. توی شهرک غرب گیتار به کول منتظر ماشین بودم. دانشجو بودم و برای کمک خرجی مجبور بودم گیتار درس بدم، هر ساعت و هر کجا که بود. چند دقیقه ای می شد که منتظر ایستاده بودم. دلم می خواست زودتر به خانه برسم. هم گرسنه بودم و هم خسته. توی عالم خودم بودم که یه بنز سفید جلوم ترمز کرد.
- سوار شو!

زنی سی – سی و پنج ساله پشت فرمان بود و با نگاهی آمرانه منتظر عکس العمل من. فکر کردم آشنائی است یا کسی که دلش به حالم سوخته و می خواهد مرا تا یک جائی برساند. خودم و گیتارم را روی صندلی عقب جا دادم و ماشین حرکت کرد. اما توی میدان مسیرش عوض شد و به یکی از خیابانها پیچید.

- یک ساعت باهات کار دارم بعد با آژانس می فرستمت خونه ات. رندانه از دادن جواب خودداری کردم. می خواستم سر در بیارم از من چی می خواد. به فضای روشن تری که رسیدیم تازه تونستم سر و ضع و قیافه شو یه کم ببینم. خوش قیافه و توپر بود. شال نازکی سر و شانه اش را می پوشاند و نمی پوشاند. در آن روشنائی کم رنگ، به زحمت و با تعجب متوجه شدم که لباس خواب تنش است: رکابی توری که بندهای سوتین از زیرش پیدا بود. چه نقشه ای دارد؟ سناریوهای متفاوتی از فکرم گذشت، از جنائی گرفته تا ناموسی، و نقش من این وسط چی بود؟

خیلی زود به خانه ای ویلائی رسیدیم که درش با کنترل باز شد. ماشین زیر آلاچیق پارک شد. او جلو افتاد و من با گیتار دنبالش. توی راهرو خانه تازه توانستم ببینم چه لعبتی است: اندامی توپر و خوش تراش مثل تنیس بازها، در لباس خواب سه تکه، شورت و سوتین و رکابی توری که به زحمت تا بالای زانو می رسید. خانه ی شیکی بود، و تر و تمیز. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد گیتاری گران قیمت بود که روی سه پایه قرار داشت. سناریوهای تازه ای توی ذهنم شکل گرفت اما قبل از آن که به نتیجه ای برسم، با صدائی که دیگر آمرانه نبود گفت: غذا چی می خوری؟ پیتزا یا حاضری؟
- هرچی باشه.

- حموم اونجاست، برو یه دوش بگیر، تا خوردنی آماده بشه.
تقریبا مطمئن شدم که چیز بدی در انتظارم نبود، اما فقط تقریبا. توی حمام عطر دل انگیزی پیچیده بود و هر چه می دیدم وسایل زنانه بود. تنها زندگی می کرد؟ تردید و سوالهای بی جواب مانع می شد خیالات جنسی اوج بگیرد؟ کمی طولش دادم و با حوله ی آستین داری که آنجا بود خودم را خشک کردم. اما لباسهایم سرجایشان نبودند. حوله به تن بیرون آمدم. قبل از آن که دهن باز کنم گفت: لباسات اونجا آویزونه، موقع رفتن بپوش.
علتش را می توانستم حدس بزنم، بوی عرقی که می دادند!
روبروی هم نشستیم. مشروبی قرمز رنگ توی گیلاسها ریخت. وقتی خم شد که به من تعارف کند توانستم سینه های باشکوهش را تا اندازه ای ببینم. من زن لخت دیده بودم ولی دوباره به این گفته ی یونانیان اعتقاد پیدا کردم که پوشش مناسب، تن عریان را زیباتر می کند. واقعا همین طور است. اندامی نیمه پنهان زیر لباسی که به نشان دادن بخشی از تن و بدن و انحناهای آن اکتفا کند به مراتب جذابتر و تحریک کننده تر است.

اولین جرعه ی مشروب خوشگوار که از گلویم پائین رفت دیگر میل جنسی بیدار شده بود. موسیقی آرامی که پخش می شد زهر سکوت را می گرفت. به عادت زنان که معمولا مستقیم در چشم غریبه ها نگاه نمی کنند، سرش پائین بود و زیر لب با آهنگ همراهی می کرد. حریمی را حفظ می کرد. سکوت هم بخشی از حفاظ این حریم بود. به گیلاس دوم رسیده بودیم و من با جرات بیشتری تماشایش می کردم. وقار و خونسردی قابل تحسینی داشت. پاهایش را روی هم انداخته بود و شکاف رانهای جسبیده به هم که امتدادش به نقطه ای تاریک و پرجاذبه می رسید اشتهای مرا کاملا تحریک کرده بود.
- برقصیم!

از جا بلندم کرد. دست در گردنم انداخت، سرش را روی سینه ام گذاشت: فیگور تانگو. دستهایم را به کمرگاهش تکیه دادم. اکنون سکس در باشکوهترین و زیباترین حالتش در دسترسم بود. رویائی در بیداری بود. بدن گرم و نرمی که زیر دستانم حرکت می کرد، بوی عطر ملایمی که از موهایش می بلعیدم و گونه ی نرمی که به سینه ام می سائید واقعیتی بود که هیچ رویائی به گردش نمی رسید. جرئتی به خودم دادم وبدنم را بیشتر به او جسباندم. دلم می خواست ببوسمش اما جرئت نمی کردم، فرمانده او بود و من تسلیم. آرام می رقصیدیم و می چرخیدیم و با هر چرخش به اتاق خواب نزدیکتر می شدیم. و حالا توی اتاق بودیم که در پرتو چراغ خواب کم نوری روشن بود. روی تخت دراز کشید. کنارش دراز کشیدم و تنها جمله ای که آن شب از دهانم بیرون آمد را خیلی آهسته توی گوشش گفتم: چقدر زیبائی. و بغلش کردم. ابتدا جرئت هیچ کار دیگری نداشتم تا او نیز متقابلا مرا به خودش فشار داد. گونه اش را بوسیدم ولی او مرا نبوسید. دستهایش را از من جدا کرد و شورتش را در آورد. با زبان بی زبانی نیاز بشریش را خالصانه آشکار کرد و من مصمم شدم به بهترین نحو پاسخ دهم و تا او کاملا ارضا نشده باشد به فکر ارضای خودم نباشم. کاملا آماده بود و دخول به راحتی انجام شد. در ابرها سیر می کردم اما مرتب به خودم نهیب می زدم تا جلوی ارضا شدنم را بگیرم. منتظر علامتی از او بودم. نمی دانم چقدر طول کشید تا انقباض ماهیچه های مهبل و حلقه شدن پاهایش دور کمرم را احساس کردم. بعد از آن بود که نفسی عمیق کشید و آرام شد. من که تا آن موقع خودم را به سختی کنترل کرده بودم، مغرور و سر بلند از امتحانی که پس داده بودم همه ی نیرویم را متمرکز کردم و با تمام توان در آغوشش کشیدم. با خیال آسوده لگام شهوت را باز کردم تا بدنم از آنچه مدتها انباشته بود خالی شود. برای اولین بار از تخلیه ی شهوت راضی بودم.

آخرین تکه ی لباسم را که پوشیدم آژانس دم در حاضر بود.
- از همه چی ممنون. لطفا امشب رو فراموش کن و اصلا به این فکر نباش که دوباره تکرار بشه.
سرم را به علامت تائید تکانی دادم و به سمت در راه افتادم. رویا به آخرش رسیده بود. توی ماشین دستی به گیتارم کشیدم که ارتباطی مجهول با گیتاری که در آن خانه بود داشت و مطمئنم همین ارتباط مرا به آنجا برده بود. از آن به بعد هم هر بار که زخمه را با سیم هایش آشنا می کنم، به این ارتباط غریب فکر می کنم. هنوز آن گیتار را دارم، همچون شاهدی از آن شب رویائی.

B J

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>