زيرِ گنبد کبود

يکي بود
يکي نبود

زيرِ گنبد کبود

يه دختر ناز و خوشگل بود به اسم ستاره

……….
کلاس سوم دبيرستان

سر کلاس رياضي….

دوستم شيرين کنارم نشسته بود
و داشت تند تند توي دفترش يه چيزي ميکشيد

نگاه کردم
ديدم
عکسِ يک هواپيما کشيده
با يک آدمک توش
زيرش نوشته
درِ از US مياد…مهندسِ معماريه

منم همون سوالي رو پرسيدم
که هميشه دخترها اول ميپرسن

خوشگلِه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت خيلي وقت پيش ديدمش
اسمش ايمان هست

————————————–

اين قضيه گذشت
تا اين که امتحانها که تموم شد
واسه جشن تولد شيرين به خونه شون دعوت شديم

مهمونيهاي شيرينخيلي معروف بود
چون از استخر گرفته تا ميزِ قمارو خلاصه هر جور فسق و فوجوري!!!! که فکرشو بکنيد توش پيدا ميشد .جالب اينجا بود
که پدر ،مادرِ من ..با اين همه حساسيتي که روي من داشتند
هميشه به من اجازه ميدادند که به اونجا برم

….
من هم از خدا خواسته

چون که خونهِ شيرين اينا ،فقط يک کوچه با خونهِ دوست پسرم فاصله داشت
از هر فرصتي واسه رفتن به اونجا استفاده ميکردم …………..

تا اينکه اون شب

شب تولد شيرين

يک دست گل خيلي خوشگل سفارش دادم
و کادوش رو که چند جلد کتاب بود برداشتم و آماده مهموني رفتن شدم

———
توي اون سن و سال….
هيکل زنانه من داشت شکل ميگرفت

ديگه از اون حالت دخترونگي در اومد بودم
سينه ها..و باسنِ برجسته و موهاي خيلي بلند…..

و شادابي و نشاطي که مختص اون دوران هست

من رنگ سبز خيلي دوست دارم لباس اون شبام هم سبز بود
رنگ سبز به رنگ پوستم هم خيلي مياد .لباسم آستين حلقِه اي بود
که يک کت کوتاه(نگيد خيلي دهاتي هست ها…چند سال پيش مد بو به خدا)

يکي از اونا هم روش بود
که البته من به محضِ رسيدن به خونهِ شيرين اينا
کت رو از تنم در آوردم
و توي کيفم قايمش کردم…………….

اون شب
وقتي رسيدم اونجا

شيرين اومد به پيشوازم و خنديد و گفت
ناقلا ،خودتو واسه مهموني من اين همه ساختي
يا واسه علي
خنديدمو بوسش کردم
گفتم علي کوفت بخوره…
اگه گوني هم بپوشم از سرش زيادم .واسه جشن تو خوشگل کردم

…………………………

شيرين بي نهايت زيبا شده بود
يک تاپ نقره اي رنگ با يک دامنِ بلنده چسبون به رنگ مشکي پوشيده بود

که يک چک داشت تا بيخِ رونش
………..
هيکلش هم که حرف نداشت
قد بلند…
باريک
لب هاي خوش فرمو برجسته
چشماي عسلي و خمار
خلاصه خيلي خوشگل شده بود
….
ازش پرسيدم
کي مياد؟
گفت کي؟
گفتم همون معماره ديگه
……………………………………..
شيرين خنديدو گفت
انگار تو بيشتر از من دلت شور ميزنه
گفتم واي شيرين اگه خوب بود بيا عوض
شيرين خنديدو گفت نه …امکان نداره
اولش که علي جون جون تو زيادي خوشتيپه
من از bf خيلي خوشتيپ خوشم نمي آد
دومش که اين معماره و بزرگ شده US هست و خيلي کلاس دارهِ
کتاب هم مينويسه

منم خنديدمو گفتم
تا دلت بخواد حسود خانم،
همه شهرو بگردي مثل علي پيدا نميکني
…………………………………………
الحق هم که راست ميگفتم

علي…از هيچ نظري کم نداشت
توي هم سنو سالاي خودش تيپ ترين بود

صورتِ خيلي خوش ترکيب و هيکل خيلي عالي
دستهاي خيلي قشنگ
و اخلاقش
که من واقعا ديوونه اون اخلاقش بودم
مغرور اما جنتلمن و يک عاشق واقعي
…………………………

اما
حس ديدن معماره شيرين هم داشت زيرِ پوستي
قلقلکم ميداد
کم کمک بقيه مهمونا ميومدن

دختر و پسر هايي که
من فقط توي مهمونيهاي شيرين
ديده بودم
واسه همين
اکثرا
خيلي آروم و خجالتي ميشدم
چون بجز خود شيرين
ديگه هيچ چيز مشترکي با هم نداشتيم

شايد هم من زيادي در اين قسمت پاستوريزه بودم
نه اهلِ سيگارو،قمارو الکلو ..اين چيزا بودم
و نه مثل اونا اهلِ پارتيهاي شبانه و شرط بنديو اينا….

اما بهم خوش ميگذشت
و از ديدنشون شاد ميشدم
کم کم که به ساعت ? نزديک ميشديم و دل شوره من بيشتر ميشد. ساعت ? علي از استخر بر ميگشت .اونجا مربي بود. من قرار بود بهش زنگ بزنم
و واسه همديگر رو ديدن…يک برنامه بذاريم.
———————————————
تلفن زدم مامانش گوشيو برداشت.منو کاملا ميشناخت.آخه چند سالي بود که با علي دوست بوديم .مامانش خيلي علي رو دوست داشت . گوشي رو به علي داد. وايييييييييييييييييييييييييييييييييييي. گوشي رو که بر ميداشت يک جوري ميگفت سلام عزيزم که دلم ميخواست از توي تلفن برم پيشش خدايا چه قدر دوستش داشتم .
گفت سلام عزيزم
—سلام آقا معلم،خزينه خوش گذشت
—حيف که نميشه تو رو ببرم
—زشته جلو مامانت اينجوري نگو
—آخه اونکه نميدونه تو چي ميگي
—خنديديم
پرسيد
–برنامه چيه ؟مياي اينجا؟
—گفتم مهموني اينجا باحاله. ميخواي تو بيا
—نهههههههههههههههههههه .ميدوني بعد از چند وقت ميخوام ببينمت؟ اول تو بيا بعد با هم ميريم پيش شيرين.
—-مثل بي شعورها واسه کيک و شمع بيام؟
—–نه…مثل عاشقها يه وقتي رو واسه خودمون بذاريم
.
.
اينجور که با هم صحبت ميکرد
و اين طور که ابراز علاقه ميکرد،،،ديوونش ميشدم.
————————–
بهش گفتم تا ??? بشماري اونجام.

.
.
.
زود مانتوم رو پوشيدم يک گل سرخ از توي گلدون شيرين اينا کش رفتم.
شيشه عطرم رو خالي کردم روي خودم و به اونجاهايي که حتي عقلِ جن هم نميرسه عطر زدم.
توي آينه واسه خودم ماچ فرستادم و مثل جن بو داده از درِ خونه شيرين اينا
به سمتِ اونجا دويدم.
—-
قلبم داشت از جا کنده ميشد.چند ماهي بود نديده بودمش آخه نمي شد.
مامان ،بابام همه برنامه هاي منو ميدونستن و من هم خيلي ترسو بودم .
————–
پشت در ايستاده بود .
انگار داشتم توي ابرا ميرفتم.نميدونستم خوابم يا بيدارم. آخ خدايا مرسي
مرسي خدا جون مرسي از فرصتي که بهم دادي.
……………..
درو که باز کرد نفسم داشت بند ميومد. يک تي شرت سفيد پوشيده بود با شلوارِ جين. بوي اودکلنش …واااااااااااااااااييييييييييي
مثل آهنربا بود .با اون صورتِ خوش ترکيب و اون جستش…..

نگاه اون هم پر از تحسين بود. دستامو گرفت.پيشونيم رو بوسيد و يه آه محکم کشيد .

برق اشک رو توي چشماش ديدم

با بغض گفت : ديگه انقدر دير به دير نيا……

طاقت نياوردم و محکم بغلش کردم………

واي که چه قدر دلم واسه اين آغوش تنگ شده بود .واسه حس کردنش
واسه شونه هاش گردنش دستهاش
—-
همينجوري که همو بغل کرده بوديم درو بست و توي خونه رفتيم
اتاقِ مامانش طبقه دوم بود و طبقه اول کلا دست علي بود.

جوري به هم چسبيده بوديم
که انگار بهمون چسب 444…. قلو زدن!
بعد از چند دقيقه که اون آتشِ اوليه فرو نشست تازه به هم نگاه کرديم…

رفتيم توي اتاقش چه قدر از اون اتاق خاطره داشتم همه چيز به رنگ آبي پر رنگ بود و نقاشي هائي که به ديوار بود .يک نقاشيِ مداد رنگي که هميشه من و علي با هم راجع بهش بحث داشتم .
اون ميگفت عکسِ عيسي هست…من ميگفتم نه…موسي هست .
نقاشيِ فوق العاده زيبايي بود
————–
علي ? سال از من بزرگتر بود اما وقتي باهاش بودم احساس ميکردم
خيلي بيشتر از سنش درک ميکنه .
پسرا توي اين سنو سال..خيلي کم مسئوليت پذيرند.
اما…
،،،،،،،،،،،،،
کمکم کرد مانتوم رو از تنم در آوردم موهام که تا اون موقع تا کمرم بود مثل يه آبشار نرم ريخت دورو برم …
از پشت بغلم کرد بازوهامو گرفت و منو بو ميکشيد و ميبوسيد…….
ديوونم ميکرد…
گفت:
حق نداري با اين لباس بري مهموني شيرين اينا برگشتم و به چشماش نگاه کردم .
يه دفعه هر دو با هم گفتيم :دوستت دارم
و با شرم چشمامو بستم و گذاشتم لبم رو ببوسه .بوسِه اي که بعد از گذشت اين همه سال …هيچوقت يادم نميره
……………
يه کيسر فوق العاده بود
نرم،،،عاشقونه…با احساس .همه اون چيزي که يک دختر دلش ميخواست
هميشه وقتي منو ميبوسيد يواشکي چشمامو باز ميکردم
و نگاش ميکردم .اون چشماي بسته با موجه هاي بلند و سياه رنگ،،،،

بوسهِ طولاني بود
اما آروم
منو به سمتِ تختش هدايت کرد
اول نشستم
و بعد منو خوابوند.
هنوز با بوسِ به هم وصل بوديم
کنارم دراز کشيد

بازوهامو …نوازش ميکرد
به موهام چنگ انداخته بود و منو ميبوسيد و ميبوسيددددددددددددددددددددددد…

نور آباجور و بوي خوبي که توي فضايِ اتاق بود جوّ خيلي رومانتيکي رو درست کرده بود .يک موزيک خيلي قشنگ
و من
توي اون لباس..
با اون موهاي پريشون احساس ميکردم cindrella هستم!!!!
شرايط خاصي بود
هر دومون به شدّت جوّ زده شده بوديم
نرم نرمک بندِ لباسم رو از سر شونه هام آزاد کردو لباشو روي گردنم و شونه هام گذاشت .
با يک دستم به موهاش چنگ زده بودم و با دست ديگم اونو به سمتِ خودم فشار ميدادم
…………..

اصلا به فکر سکس…تحريک شدن و اينجور چيزا نبودم
اون لحظات فقط و فقط بودنمون با هم و دوست داشتنمون برام مهم بود
هميشه همين طور بود .من ?? سال با علي دوست بودم اما رابطمون هميشه توي چارچوب خاصي بود انگاري پيماني نگفت ما رو از انجامِ خيلي از کارها بر حذر ميداشت
………………

دستش رو به نرمي پشتم برد و زيپ لباسم رو پائين کشيد .لباسم با يک حرکت سر خرد و تا پايين کمرم رفت …
همه جام پيدا شد. ديوونش کرده بودم از نگاش پيدا بود اونم کمتر از من ديونهِ نشده بود…
از سرشونه هام تا وسط سينه هام روي شکمم و نافم رو ميبوسيد.
هيچي نميگفت
منم هيچي نميگفتم………..

حرفي واسه گفتن نبود
عشقي بود که همه وجودمون رو در بر گرفته بود و حسش ميکرديم
…………

چشم ها ..کاره خودشون رو انجام ميدادند
دستامو توي دستش گرفت و به چشمام خيره شد
نفسم بند ميومد وقتي اينجور نگام ميکرد.
خدايا
قربونت برم
هر چي خوبي بوده…توي اين شخص جمع کردي…………

با نگاش ذوب ميشدم
…………..

و بارانِ بوسه ها ادامه داشت

با شرم…
پايين تي شرتمو بالا زدم و دستامو به پشت شونه هاش رسوندم و با حرکت بازوهام تي شرتشو از تنش در آوردم….

………………………..

هر دومون داغ بوديم .پوستش مثل کوره بود .داغ داغ
از تماس باهاش،،،همه تنم به لرزه افتاده بود .
داغ..خواستني…

صداي نفس زدن هاش بلند تر شده بود………..
دستهاش و زبونش …همه جا کار ميکرد!!!!!!!

………..
انقدر دوستش داشتم که گريم گرفته بود

بدونِ اينکه بخوام اشکم سرازير شده بود . با لبخندِ غمگيني بهم نگاه کرد

چشمامو بوسيد

گفت :

يه شب يه مهموني ميگيرم که مهموناش فقط ? نفر باشند…….

تماس بدنش
گرمايِ تنش
مهربوني اي که مثل نور،از وجودش به من ميتابيد همه اون چيزي بود که ميخواستم…..

———–

نيم ساعاتي در آغوشِ هم عشق ورزيديم .
اينکه ميگم عشق… واقعا عشق بود …. قوي..پراز اميد…آرامش بخش
……………..
يه موزيک قشنگ شروع شده بود .دستامو گرفت
پرسيد:
افتخار رقص ميدي خوشگل خانم ؟
با ناز گفتم
فقط به شما
……

دستامو حلقِه کردم دور گردنش. اونم دستشو انداخت دور کمرم.
حرکت موزون. انگار شناگري که سوار موجِ آهنگِه.
چه حسي
چه حالي
خدا
چه خوشبختم امشب
اين کسي که روبروم ايستاده همونيه که هميشه آرزو دارم از نزديک لمسش کنم .چه مهربون .چه قدر مثل خودم عاشق.
………………………………
خودشو به من چسبونده بود و من يک چيز سفتو قلمبه اي رو احساس ميکردم
که هر لحظه گنده تر ميشد!
خيلي خجالت ميکشيدم.
سرمو توي شونه هاش قايم کرده بودم و اصلا بهش نگاه نمي کردم…..

هنوز زيپ لباسم از پشت باز بود
دستشو آروم توي لباسم برده بود و کمرم رو نوازش ميکرد .هيچ فشاري توي کارش نبود خيلي آروم و مطمئن مثل آدمي که دقيقا ميدونه چه کار ميکنه
،،،،
ميلرزيدم از هيجان و حالا که بزرگ شدم ميفهمم
که به شدت تحريک جنسي شده بودم اما اون موقع اصلا اين چيزا حاليم نبود.
اطلاعات غلطي داشتم که از همشاگردي هام گوش به گوش بهم رسيد بود.

همينطور که ميرقصيديم
و محکم بغلم کرده بود
به ارومي پشتمو نوازش مي کرد
زيپ لباسم از پشت باز شد
تماس دستاههاي گرمش
با تن برهنه ام
هيجاني غريب زير پوستم ايجاد ميکرد
من هم سرمو روي شونه هاش گذاشته بودم
خيلي نرم و اروم
سرشونه هاي لباسم رو پايين آورد
حالا
سينه به سينه
بهم چسبيده بوديم
التهاب 2 تا بدن
که همديگر و ميخوان………………
تپش قلبش رو احساس ميکردم
سينه هام
که ديگه تو اين سن وسال!
حرفي واسه گفتن داشتند!
به سينه هاش فشرده ميشد
چونه ام رو گرفت
و سرم رو بالا آورد
به چشم هم نگاه کرديم
اروم گفت:
_چه چشمهايي داري ستاره !
……………….
لبش رو لبهام گذاشت
يک دستش روي کمرم
و يک دستش لاي موهام …….
بوسه که تموم شد……
بدون اينکه نگاهم کنه
دوباره لباسم رو بالا کشيد
و زيپش رو بست
احساس ميکردم کلافه شده
با خودش درگيره
که کاري انجام نده

………………………..

ميدونستم با دختري به اسم لادن دوسته
و باهاش سکس ميکنه
قبلا در اين مورد باهم صحبت کرده بوديم
من با اين موضوع هيچ وقت مشکلي نداشتم
چون
نه علي و نه من ;سکس رو وارد رابطه نکرده بوديم
لادن رو ديده بودم
البته عکسشو
5 سال از علي بزرگتر بود
به نطر من قشنگ نبود
اما هيکل خياي خوبي داشت
اونم مربي شنا بود

علي فقط يک بار به داشتن همچنين رابطه اي اشاره کرده بود
و من ديگه هيچوقت ازش نپرسيدم
ميدونستم اگه چيزي باشه
خودش برام ميگه

واين رو مطمئن بودم
که تو رابطه ي ما
عشق حرف اول رو ميزنه

……………………………………
آروم من رو نشوند رو تخت
گفت:
_الان بر ميگردم
و از اتاق بيرون رفت

…………………………
موزيک تموم شده بود
جلوي اينه ايستادم و خودم رو مرتب کردم
موهام پريشون شده بود
و رژ لبم هم پاک شده بود
بجز رژ لب;هيچ آرايشي نمي کردم

موهام رو درست کردم
و رژم رو هم تازه کردم
گونه هام به شدت سرخ شده بود
و توي چشمام يه برق عجيبي بود
و شادي و طراوت
از زير پوستم
بيرون مي جهيد!
انگار که شفاف شده بودم
هيچ احساسي توي دنيا
با احساس قشنگ دوست داشتن و دوست داشته شدن
برابر نيست
……………………..
به سمت ضبط صوت رفتم
و يک نوار ديگه گذاشتم

نوار ايراني با اهنگهاي شاد…….
چراغو روشن کردم
و پنجره رو هم باز کردم………….
فضا عوض شده بود
و جادوي اون لحضه ها از بين رفته بود

………………………….
علي با 2 تا ليوان اب طالبي به اتاق برگشت
با لبخند بهم گفت:
_اره اينجوري بهتره
بزار زير نور درست حسابي ببينمت!
تو تاريکي;مادر فولاد زره هم خوشگل ميشه

و بعد گفت:
_نه
انگار;راستي راستي خوشگلي!

و هر دو خنديديم
وقتي مي خنديد
حيلي خوشگل ميشد
با اون دهنه خوش ترکيب و دندانهاي سفيد……
انگار قند توي دلم اب ميکردند

کنارم نشست وگفت:
_ديگه چه خبر؟
با مدرسه در چه حالي؟
گفتم:
_مدرسه مثل قبله
تا الان که معدلم بالاي 19 بوده
تا ببينيم بقيش چي ميشه

گفت:
_ميدونم که گل ميکاري
خود علي هم درسش خيلي خوب بود
برادر يکي از دوستام باهاش همکلاس بود
و مي گفت يکيي از بهترين هست
(اما چه حيف که وقتي ديپلم گرفت
ادامه نداد
و بين درس خوندنش فاصله افتاد)

به ساعتم نگاه کردم
1 ساعت مثه برق گذشته بود
بايد بريم
به شيرين قول دادم که سر 1 ساعت برگردم

گفت:
_باشه
بزار به مامانم بگم
مامانش طبقه بالا بود
يک ايفون داشتند که از پايين به بالا صحبت مي کردند
شنيدم که به مامانش گفت
جشن تولد دوست ستاره هست
1_2 ساعت باهاش ميرم
وچند لحظه سکوت
….

e?حالا حتما من هم بايد باشم
چشم
چشم
بله
چشم
باشه بهش ميگم

وگوشي رو گذاشت

دلشوره گرفتم
با ناراحتي بهم گفت:
_مامانم ميگه
بايد بريم خونه خواهرم
شوهرش رفته ماموريت
بايد هم براش يکم خريد کنيم
هم شب رو اونجا بخوابيم
…………………..
خيلي ناراحت شدم
اما به روي خودم نياوردم
گفتم :
_باشه
پس من تا دير نشده برم

گفت:
نه !
چند دقيقه ديگه پيشم باش
سرشو گذاشت روي پاهام
ودراز کشيد
با موهاي سياه و نرمش بازي ميکردم
و صورت قشنگش رو
نوازش ميکردم
اون يکي دستم رو
توي دستاش گرفته بود
و ميبوسيد
گفت:
_با پيانو در چه حالي؟
گفتم:
فعلا که بخاطر درها تعطيله
اصلا نميرسم کلاس داشته باشم
گفت:
دستهات قشنگترين دستهايه که تا حالا ديدم
سرمو پايين اوردم
و بوسيدمش
چند دقيقه اي توي اون حالت بوديم
و به راز ونياز عاشقانه مشغول بوديم
حرفها
قولها
و زمزمه هايي که
فقط 2 تا عاشق بهم ميگند

موقع خداحافظي شده بود
تا دم در منو همراهي کرد
هيچي نميتونستم بگم
نمي دونستم دفعه بعد کي ميبينمش
دلم نمي خواست حتي يک لحظه هم ازش جدا شم
در آعوشش گرفتم
گفتم:
_ميام;به خدا قول ميدم بيام
هيچي نگفت و محکم فشارم داد
و يک نفس عميق کشيد

خودمو از آ‘غوشش بيرون کشيدم
و به سمت خونه شيرين به راه افتادم …………

مجبور شدم يک عالمه در بزنم
صداي موزيک بقدري بلند بود
که هيچ کس صداي در رو نميشنيد
وقتي به داخل سالن رفتم
اکثرا در حال رقص بودند
و مشروب ميخوردند

چند تا دختر پسر هم توي حياط و لب استخر بودند

شيرين نبود
هرچي دنبالش گشتم نديدمش
از يکي از دخترا پرسيدم:
شيرين کجاست؟

با خنده اي مسخره گفت:
والا اگه ديديش به ما هم بگو!
………………………………………..
آب طالبي که خورده بودم اثر کرده بود
و هر چه زودتر بايد ميرفتم دستشويي!!!
نمي خواستم از دستشويي اين طبقه که همه ميرند استفاده کنم
به طبقه ي بالا رفتم
تا از wc اتاق شيرين استفاده کنم
که حس کردم 2 نفر آمدند توي اتاق
شيرين بود

……………………………..
صداي مردونه اي گفت:
_اره;اينجا بهتر از پشت بومه!

تو دلم خنديدم
گفتم:
پس سرکار خانوم
تا حالا رو پشت بوم بوده اند؟

شيرين گفت:
_اره! اما اگر يکي بياد خيلي بد ميشه

صدا!گفت:
_اصلا هم بد نميشه
مامان تو آرزشو که من تو رو بگيرم!

تو دلم گفتم:
_واه ه ه ه!
چه از خود راضي
چه مغرور
لوس بي مزه

شيرين با عشوه مي خنديد
تو دلم گفتم:
خاک تو سرت کنند شيرين پسر نديده

يادم رفته بود که خودم واسه علي چه جوري پرپر ميزدم
……………………………..
بعد صدايي نيمومد
فهميدم مشغوله بوس بوس بازي هستند

يادم افتاد بايد حضور خودمو اعلام کنم

اما
پيش خودم فکر کردم;من که پايين کاري واسه انجام دادن ندارم
شيرين هم اگه بفهمه
من اينجا هستم
ناراحت نميشه
پس
فعلا تا وقت هست
سر از کار اينها در آرم!
صداي نفسهاي شيرين و آه نالهاش بلند شده بود

چشمام 4 تا شد
واااااااااااااااااااااااااااا !
مگه دارند چيکار ميکنند؟
با يه حساب سرانگشتي فهميدم روي تخت هستند
و چون تخت با در دستشويي
فاصله زيادي داشت
آروم در دست دستشويي رو باز کردم
يک ايينه قدي بزرگ رو به روي من به ديوار بود
و از توش
نماي کاملي از تختخواب داشتم

اخ خ خ خ خ خ خ خ جون ن ن ن ن ن ن
داشتم از فضولي ميمردم

اما
با ديدن چيزي که ديدم
خشکم زد

memare
تاپه شيرين رو در آورده بود
و روش خم شده بود
وداشت سينه هاي شيرين رو ميخورد
اونم با چه اشتهايي
انگار از قحطي اومده بود
خشن بود
و ميديدم چه جور سينه هاي شيرين رو توي مشتش فشار ميداد
موهاش بلند بود
وهيکلش درشت و ورزشکاري
شيرين با اون قد و بالاي نازکش
در برابرش مثه ساقه ي گندم بود!!!!!

به شيرين ميگفت:
بخورمش برات
اره؟
بخورمش
بهم بگو

صداش خيلي مردونه بود
خودش هم يه مرد کامل بود
واسه من که به ناز نازي بازيهاي علي عادت داشتم
اين صحنه خيلي عجيب بود

شيزين يه چيزهايي يواش يواش ميگفت
کلمات بي ربط نا مفهوم
بايد مست مي بود
………………………………..

پيراهن خودش رو از تنش در اورد
مثل کشتي گيرها بود
من واسه شيرين مي ترسيدم
اين غول بي شاخ و دم که من ديدم
هيچي ازش بعيد نبود

دوباره افتاد روي شيرين
ومحکم بوسش ميکرد
زبونش رو به همه جاي تنش ميکشيد
صورتش رو لاي سينه هاي شيرين کرده بود
وليس ميزد

منم فقط يه ظرف popcorn کم داشتم!!!!
منتظر بودم ببينم اخر اين فيلم چي ميشه!!!!!!
کفشم پامو اذيت ميکرد
آروم از پام درش آوردم
وباز به ديد زدن يواشکي مشغول شدم
شيرين صداهاي عجيب از خودش درمياورد
نميدونستم
از بلايي که داره سرش مياد راضيه؟
يا داره احساس خشم ميکنه؟

memare يدفعه بلند شد
وشلوارشو از پاش دراورد
ديدم که شيرين هم کمکش کرد
تا شرتش رو هم از پاش در اره
دامن شيرين تا بالاي کمرش بالا رفته بود
ساقهاي بلند و خوش ترکيبش
که مثه برف بود
از زير اون دامن مشکي
واقعا دل هر مردي رو مي لرزوند

شيرين هنوز خوابيده بود
وقتي شيرين شرت memare رو در اورد
واسه اولين بار

يک penise واقعي سر بر افراشته رو توي زندگيم ديدم

هيچ وقت فکر نمي کردم اينقدر بزرگ باشه
جا خوردم
يه کمي هم ترسيدم

memare
چنگ زد توي موهاي شيرين
و
اونجاشو همينجور که شيرين خوابيده بود
کرد توي دهن شيرين

داشتم پس مي افتادم
تو دلم به شيرين فحش ميدادم…………………….

شيرين هم با ولع تمام
انگار که داره بستني شکلاتي ميخوره
اونجاي memare رو
توي دستش گرفته بود
و هي ميکرد توي دهنش

memare بالاي تخت رو گرفته بود
و خم شده بود روي شيرين
و ميگفت:
_بخورش!
تا ته بخورش!
مي خوام بکنم توي حلقت تا خفه بشي!!!!

و هي اونجاش رو فشار ميداد توي دهن شيرين
احساس ميکردم واقعا شيرين داره خفه ميشه
چون داشت اوق ميزد
اما
memare از اين کار خوشش ميومد

من که به اين جور کارا
و اينجور صحبتهاي dirty عادت نداشتم
خيلي بدم اومده بود

موهاي شيرين چنگ زد
سرشو آورد بالا
و يک لب طولاني ازش گرفت
بعد
با يه حرکت
دامن شيرين رو از پاش در اورد
که دام ميخواست بگم:
_اوهوي!!!!آقاهه!!!

دامن مارک دار رو با احترام از پاي يک خانوم در ميارن!!!
پاره ميشه ها!

دامن شيرين رو از پاش در اورد
و من ديدم که
به به!
شيرين خانوم از قبل تدارک ديدند
و زير اون دامن
هيچي نپوشيدند
تو دلم گفتم:
_از دست تو الاغ چيکار کنم شيرين؟

memare
با ديدن اون جاي شيرين
بد جور ديوونه شد
و گفت:
_جاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
ميخوام
ک….تازه ميخوام
جوووونم
شيرينم
چه قشنگه ک….ت

بخورمش برات
بگو
بهم بگو بخورم!
اما منتظر حرف شيرين نشد
و مثل گرسنه اي که تازه به غذا رسيده
خودش رو انداخت وسط پاي شيرين
پاهاي خوش ترکيب شيرين
روي شونه هاش بود
و داشت اونجاي شيرين رو ميخورد
ضربان قلب من
حالا روي 200 بود
از صداهايي شيرين که در مياورد
فهميدم که داره لذت ميبره

memare هم هي ميگفت:
_جوووووووووووووووووووووووووووووووون
عجب ک…ي!
عجب تيکه اي هستي!
وچند تا جمله انگليسي هم پشتش
که من نفهميدم چي ميگه……………..

وقتي حسابي شيرين رو خورد
به شيرين گفت:
_ديگه طاقت ندارم شيرين
ميخوام بکنمت
ميخوام امشب بکنمت
ميخوام;امشب مال خودم بشي
بگو که ميخواي

شيرين هم گفت:
_اره ايمان
اره ميخوام
بکن منو
……………….
من خشکم زده بود
فکر نمي کردم
تا اين مراحل پيش بره
اماده بودم
تا اگه بخواد بلايي سر دوستم بياره
بپرم تو اتاق
شيرين رو نجات بدم
چون حس کرده بودم
شيرين حالت عادي نداره

قلبم داشت از جا کنده مي شد ديدم معماره از جاش بلند شد ورفت طرف لباسش.
از توي جيب شلوارش يه چيزي مثل بسته آدامس در آورد آخه منه نديدبديد تا اون روزکاندوم نديده بودم. خشکم زده بود و نمي دونستم بايد چيکار کنم؟
اون بسته رو داد دست شيرين وروي شيرين خم شدلبش رو گذاشت کنار گوش شيرين وگفت خودت زحمتش رو بکش اما شيرين بي حس و حالتر از اون بود که بدونه داره چيکار مي کنه يا
مي خوان باهاش چيکار کنن . فقط يک چيز توي ذهنم بود بکارت شيرين . آيا من توي اون لحظه بايد ازش دفاع مي کردم؟ يا اين خواسته شيرين بود ونبايد مداخله مي کردم
معماره بسته رو از شيرين گرفت نشست روي تخت !!!وکاندومو به تن کشيد.
واي خدا آدم چه چيزهاکه نمي بينه !!!!
بعد پاشد وکنار تخت ايستادشيرين داشت با ناز بهش نگاه مي کردخم شد روي شيرين و حسابي بوسش کردسينه هاي شيرين تو چنگش گرفته بود و فشار مي داد جوري که من که از اونجا مي ديدم دردم مي گرفت.
واي ي ي خدا !!!!
اين نره غول مي خواد با شيرين نازنينم چيکار کنه؟
خوب خيلي زود جواب سوالمو گرفتم .همونجور که شيرين مي بوسيد گفت: برگردخانومي برگرد!!
واااه اينجوري مي خواد بکنه!!!؟
شيرين چهار دست وپا شده بود و معماره داشت …شو مي کشيد وسط …ن شيرين و با دستش
محکم مي زد روي باسن شيرين و مي گفت بگو شيرين بگو که مي خوايي من بکنمت مي خوام
تا ته بکنم توش………..
يجورايي خيالم راحت شد .مرتيکه واسه يه ( anal sex) سکس از پشت چه قشقرقي بپاکرده !!!
همچين گفت که من فکر کردم مي خواد شيرين عروس کنه : COOL:
خم شد و لاي باسن شيرينو ليس زد شيرين همچين آه وناله اي مي کرد که دلم مي خواست
ضبط داشتم و صداشو ضبط مي کردم و بعدأ واسش ميذ اشتم .
کمر شيرين خم کرد و ….. شيرين دادش به آسمون رفت يوااااااااااااش آخ ايمان يوااااااااش
تو دلم گفتم زهر مار !!!!
همچين با ناز مي گه اينجوري که تو مي گي احمق اون بيشتر فشارش ميده و همين کارم کرد .
در عرض سوت ثانيه جناب معماردوست نازنين بنده رو مي کرد اونم از ک ………
به شدت جيشمگرفته بود اما دلم هم نمي اومد اين صحنه رو از دست بدم
معمار هي عقب جلو مي شد چند بار هم وسطش …شو در مي اورد دوباره مي کرد تو و شيرينم هي آه وناله مي کرد . ايييييييش
بعد پاهاي شيرين گرفت و اونو تاقباز خوابند .
گفتم: واييييييييييي !!!!
نکنه مي خواد از جلو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما ديدم نه بازم از عقب گذاشت توي شيرين با اين تفاوت که کمر شيرين تو هوا بود و اون پاهاي شيرينو گرفته بود.
حرکتش خيلي قوي و تند بود و تختخواب به جير جير افتاده بود

وحشتزده شده بودم .دستام يخ كرده بود و قلبم به شدت ميتپيد .
معماره صداهاي عجيب ميداد و كلمات نامشخص انگليسي بكار ميبرد
شيرين هم مثل ژله توي دستاي اين يارو ميلرزيد و اينورو اونور ميشد
تا اينكه معماره يه نفس خيلي بلند كشيد و با كشيدن يه آهههههههههه طولاني
افتاد روي شيرين
شيرين هم پاهاشو حلقه كرده بود دور كمر معماره .من صورتشو نميديدم چون
از اونطرف لبه تخت سرش رو به پايين آويزون بود اما صداي نفس هاشو مي شنيدم
معماره خيلي زود پاشد پشتش رو به من بود خودشو تميز كرد پاهاي شيرينو باز كرد و گذاشت روي دوشش اول با دستمال براش تميز كرد و بعد چند تا ليس محكم به همه جاش زد و در گوشي آروم يه چيزي بهش گفت بعد ديدم آروم شيرين رو بغل كرد و خوابيد كنارش شيرين هم با رضايت سرشو گذاشت روي سينه معماره
معماره با موهاي شيرين بازي ميكرد و بهش گفت دردت كه نيومد شيرينم……… و شيرين لبخند زد .
معماره گفت .آخخخخخخخخ ببخشيد نمي خواستم خشن باشم اما اين تن و بدن با اون چشماي خمارت نميدوني با آدم چيكار ميكنه شيرين
شيرين معماره رو بوسيد و من فهميدم كه انگار واقعآ دوستش داره .
چند دقيقه كوتاه توي حال خودشون بودن و من به فكر اينكه من چجوري از اينجا بيام بيرون كه يك دفعه معماره گفت عزيزم من برم دستشويي توهم لباس بپوش تا بريم پايين
نا سلامتي تولدت هست
منو ميگي واييييييييي اصلآ فكر اينجاشو نكرده بودم . با يه حساب سر انگشتي اول خواستم پشت در قايم بشم يا از پنجره برم بيرون .ديدم خيلي سرو صدا ميكنه سريع به وان نگاه كردم رفتم توي وان و تا اون شلوارشو ميپوشيد منم پرده حمامو كشيدم و خوابيدم كف وان … واييييي كه داشتم از خجالت از دلشوره ميمردم حس ميكردم ممكنه صداي تاپ تاپ قلبمو بشنوه . معماره اومد تو و رفت سراغ دستشويي
اي خدا عجب غلطي كردم حالا بايد به صداي جيشيدن آقا هم گوش بدم اميدوارم پي پي نداشته باشه .آقا معماره هم كه انگار به اونجاش منبع آب وصل كرده باشن يك جيش طولاني كرد و سوت ميزد تا اينكه يه دفعه گفت عسلي چه بوي خوبي مياد حمومتون
عطرش آدمو مست مي كنه .من توي وان پكي زدم زير خنده چون فهميدم بوي عطر منه كه همه جا رو برداشته چون تقريبآ يك چهارم شيشه عطر رو روي خودم خالي كرده بودم
و بلآخره بعد از چند دقيقه جهنميه وحشتناك معماره از wc بيرون رفت.
هيچ وقت از شنيدن صداي سيفون اينقدر خوشحال نشده بودم ،آروم از توي وان اومدم بيرون و منتظر ايستادم معماره به شيرين گفت عسلي من ميرم پايين تو هم لباس بپوش بيا و لباسشو پوشيدو رفت
من مثل قرقي پريدم توي اتاق و با خنده شيطاني گفتم سلام عسل
شيرين بيچاره هاج و واج مونده بود . چند لحظه نگاهش به من خشك شد و تقريبآ فرياد زد ستاره
پريدم روي تخت و بغلش كردم گفتم جووووووووووووووونم اههههههههههه كه چه بوي گند افتر شيوي ميدي . هنوز لخت بود از سينه هاش نيشگون گرفتم و با خنده گفتم آهان پس اينجورياس كه آقا معماره ول نميكنه .ببينم قمبلتو‍‍!!!!!!
محكم زدم روي قمبلش … طفلكي هنوز گيج بود گفتم من اومده بودم خير سرم جيش بكنم
اما شاهد زفاف جنابعالي شدمو بعد هردومون زيديم زير خنده
شيرين هي زير لب قر ميزد كه چرا بهش نفهموندم كه اونجام .ميدونستم كه الكي ميگه و اصلآ جلوي من خجالت نميكشه . موهامو گرفت كشيد و منم گوششو گرفتم و با بالش زدم تو سرش گفتم پاشو جمع كن اين بساتتو.نيم ساعته منه بدبخت و مهمونا منتظريم اين كيك لعنتي تورو بخوريم بريم بعد با خنده گفتم شيرين كاش به جاي كيك حلوا درست كرده بودي شب جمعه هم هست ثواب داره
شيرين گفت الهي بميري كه از دست تو زندگي ندارم و با لگد منو از تختش انداخت پايين
عجب شبي بود هنوز بعد از 7….6 سال خاطرش مثل روز برام روشنه .چقدر شاد بوديم .چقدر خوشحال بوديم چقدر شيرين برام عزيز بود و هست و بلآخره بعد از اينكه مخزن مثانه ام رو خالي كردم و شيرين هم آرايشش رو درست كرد با هم رفتيم پايين
معماره روي مبل جلوي پله ها نشسته بود و از اينكه منو همراه شيرين ميديد جا خورد
اما بروي خودش نياورد.
شيرين رفت توي آشپزخونه كه براي آماده كردن شام هماهنگ كنه منم يه گوشه تاريك و خلوت پيدا كردم و نشستم .
چه شب پر هيجاني رو گذرونده بودم و بعد هم ديدن شيرين و معماره
كاش علي اومده بود .چقدر جاش خالي بود .دخترا و پسرا كنار استخر غوغايي به پا كرده بودن و يكي از پسرا يكي از دخترا رو هل داده بود توي آب .
صداي موزيك خيلي بلند بود .من نميدونم چرا توي ايران هر كي ميخواد پارتي شيك بده اول چراغ هارو خاموش ميكنه بعد موزيك بلند ميذاره .
توي اين افكار بودم كه ديدم معماره اومد سمت من. سلام كردم و دست دادم
گفت به به ستاره خانم شيرين خيلي از شما تعريف ميكنه اما نگفته بود چه چشماي قشنگي داريد.گفتم شما لطف داريد به پاي چشماي شيرين جون نميرسه
گرم و قوي صحبت ميكرد خيلي مردونه بود .حالا فهميدم چرا شيرين اينقدر دوستش داره
خيلي راحت و با اعتماد به نفس صحبت ميكرد محكم قوي و قابل اطمينان
يك لحظه با خودم فكر كردم احساسي كه به آدم ميده يك احساس شيرين مثل حمايت شدن هست . احساسي كه شيرين هرگز از طرف پدرش دريافت نكرد چون پدرش وقتي خيلي كوچيك بود اونارو ترك كرده بود
معماره ازم خواست باهاش برقصم
من خيلي خجالت ميكشيدم اما امل بازي در نياوردم ……. قبول كردم كه يك دفعه دستشو وسط رقص اورد بالا و كمر منو گرفتكشيد سمت خودش
من با خجالت كف اتاق رو نگاه ميكردم و آروم جوري كه بهش بر نخوره خودمو از دستش خلاص كردم
خنديدم
احساس كردم خيلي آدم پخته اي هست تا بلآخره شيرين اومد
بقي? اون شب به رقص . شام و كيك گذشت
وقتي مامانم اينا ساعت 12 اومدن دنبالم شيرين گفت سيندرلا ساعت 12 شد بدو برو خونتون ازش خدا حافظي كردم و رفتم
اون شب شب جدايي من بود شيرين و معماره (ايمان) به دوستيشون ادامه دادن تا حدي كه توي روابط سكسيشون خيلي پيشرفت كردن و شيرين چند وقت رفت خونه معماره موند
بعد معماره به شيرين كمك كرد تا براي يكي از دانشگاه هاي آمريكا apply كنه و شيرين بدليل داشتن پاسپورت خارجي خيلي زود تونست از ايران بره آخه پدر شيرين آلماني بود
2سال آمريكا بود اما بعد از اينكه پدر بزرگش فوت كرد برگشت ايران
ديگه با معماره gf . bf نبودن اما دوستان خوبي بودن . من هم به معماره خيلي دوست شدم و خيلي وقتا ساعت ها تلفني صحبت ميكرديم .خيلي آدم خوبي بود .
شيرين الان ايرانه و پيش خوانوادش ميخواد برگرده آمريكا شايد اين دفعه بتونن با معماره به تفاهم برسن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>