زهره خانوم، مامان دوستم

سلام دوستان من اولین باره که میخوام خاطره خودم رو بنویسم اگر در نحوه نگارش متن یا موارد دیگه ایرادی دیدید به بزرگی خودتون ببخشید…سعی کردم زیاد وارد جزئیات نشم و واقعا آنچه اتفاق افتاده رو خلاصه براتون تعریف کنم چون بهترین خاطره زندگی من بوده گفتم اینجا قرار بدم شاید شما هم خوشتون بیاد.. من پیمان هستم الان 27 سالمه این خاطره مال 1 سال پیشه…دوران دبیرستان که بودم همسایه ای داشتیم که پسر این خانواده با من همکلاسی بود.صبح ها با هم میرفتیم مدرسه بعد از ظهر ها هم کلاس کنکور داشتیم شب ها هم با هم میرفتیم باشگاه بسکتبال که به صورت حرفه ای از بچگی باهم میرفتیم…

ساعت ده یازده شب برمیگشتیم خونه تقریبا بیشتر وقتمون رو با هم بودم.چون ورزش میکردیم بدن هامون ورزیده بود هر دو تامون نسبت به سنمون جسه بزرگتری داشتیم. این دوستی عمیق و چندین ساله بین من و شهرام باعث شده بود حتی خانواده هامون هم با هم رابطه دوستی نزدیکی پیدا کنن مثلا عید ها و مناسبتای دیگه خونه هم میرفیتم.پدر و مادر شهرام از پدر مادر من از نظر سنی کوچکتر بودن و شهرام تنها فرزندشون بود پدر شهرام (ایرج خان) از مهندسان قدیمی و کارکشته راه و ساختمان بود مادرش هم استاد دانشگاه بود پدر شهرام انگلیس تحصیل کرده بود و بعد از ازدواج پنج شش سال اونجا بودن…از نظر مالی کاملا در رفاه بودن و فرهنگشون بیشتر شبیه فرهنگ فرنگی ها بود تا ایرانی ها… تابستون ها خانوادگی میرفتن انگلیس پیش فک و فامیل هاشون…همیشه دیدن زهره خانوم مادر شهرام برام یه انگیزه بزرگ بود به هر بهونه ای برم خونه اونا….زنی بسیار زیبا خوش استیل و بی نهایت خوش صحبت و جذاب .. استاد دانشگاه بود به واسطه سواد بالایی که داشت بسیار شیوا صحبت میکرد این مورد همراه با زیبایی اندام زهره خانوم طوری با هم مکمل بودن که هر آدمی رو جذب خودش میکرد…همیشه تو اون دوران آرزو داشتم حتی برای چند ثانیه این زن رو با تمام جذابیت هاش لمس کنم …اما حتی فکر کردن این مساله کوچیک هم برام دلهره آورو دور از ذهن بود از طرفی من و شهرام با هم بزرگ شده بودیم و رفاقت ما خیلی ریشه دار بودو من نمیخواستم شهرام بویی از علاقه من به مادرش ببره در این صورت تمام زندگی من و شهرام به هم میریخت…روزها گذشت و بالاخره روز کنکور رسید ..بعد از اعلام نتایج بعد از چند سال همکلاسی بودن ..ما دوتا سرنوشتمون از هم جدا شد من دانشگاه قبول شدم ولی شهرام قبول نشد و رفت سربازی.. با هم رابطه کم و بیش داشتیم تا اینکه یک روز شهرام بهم زنگ زد گفت تصمیم داره بره انگلیس پیش عموش و اونجا ادامه تحصیل بده…تو همون سالها بود که ما از اون محله اسباب کشی کردیم و تقریبا رابطه ما با خانواده شهرام قطع شد…..ندرتا با تلفن با هم ارتباط داشتیم..ولی من همیشه به یاد اونا بودم دو سال پیش بود که از طریق فیسبوک شهرام بهم مسیج داد که میخواد با یه دختر انگلیسی ازدواج کنه و زندگی خوبی هم واسه خودش درست کرده.

بهار پارسال بود که به طور خیلی اتفاقی پدر شهرام رو بعد از چند سال دوری تو شرکتی که کار میکردم ملاقات کردم …یک ساعتی با هم گپ زدیم و خاطرات رو زنده کردیم…وقتی میخواستیم خداحافظی کنیم بهم گفت ما هنوز همون خونه زندگی میکنیم با خانواده به ما سر بزن و از این تعارف ها…من هم که دلم واسه دیدن زهره خانوم یه ذره شده بود گفتم چشم حتما در اولین فرصت ..تقریبا دو ماه بعد از دیدار با پدر شهرام یکی از روزهای گرم تابستون بود که یخورده سرم خلوت شده بود …تصمیم گرفتم برم اونجا …ساعت پنج بعد از ظهر بود که رسیدم دم در خونه شهرام دل تو دلم نبود …فقط میخواستم چند دقیقه ام که شده ببینمش… فقط همین….هیچ فکری تو سرم نبود..استرس شدیدی داشتم بعد از چند سال نمیدونستم چه جوری مواجه بشم! ….وقتی زنگ زدم زهره خانوم با همون صدای لطیف و جذاب پشت آیفون اولین جمله رو که گفت قلبم دیگه داشت از سینه ام میزد بیرون…

وقتی معرفی کردم خیلی خوشحال شد و در رو باز کرد ..هنوز همون طبقه سوم بودن…رفتم بالا بعد از سلام و احوال پرسی دیدم اشک تو چشماش حلقه بست یادش به به قدیما افتاد بود….یک ساعتی با هم گرم خاطره گفتن بودیم …اینقدر غرق صحبت بودیم که حتی فراموش کردم ازش بپرسم پدر شهرام کجاست؟تو همین حال و هوا بودم که که خوش گفت ایرج(پدر شهرام) یک ماهه رفته انگلیس پیش شهرام و خانومش و من هم چون اجبارا ترم تابستون دانشگاه کلاس برداشتم نتونستم برم حالا قرار شد سال دیگه ایشالا با هم بریم .. …..تو همین حال رفت به سمت آشپز خونه همینجور که داشت روی میز آشپز خونه یه چیزی واسه پذیرایی از من آماده میکرد بلند بلند از شهرام و خانومش و زندگیشون تعریف میکرد…من که واقعا تو او لحظات حتی از شنیدن صدای زهره از خود بیخود شده بودم بلند شدم رفتم دم در آشپز خونه ایستادم تا از نزدیک ببینمش..روبه میز بود و من پشت سرش.. اصلا متوجه حضور من نشده بو و هنوز بلند بلند داشت صحبت میکرد…یه دامن نسبتا بلند مشکی با یک پیرهن سفید نازک دکمه دار پوشیده بود …نزدیکتر شدم دست ها و پاهام میلرزید .. قدش از من سی سانتی کوتاهتر بود دستم رو آروم گذاشتم روی شونه هاش من اصلا حواسم نبود یهو ترسید و جیغ زد خواست برگرده که من خودمو بهش نزدیکتر کردم و دستامو محکم تر روی شونه اش نگه داشتم…تو همون حال سرمو نزدیک گردنش کردم ….به آرزوی همیشگیم رسیده بودم میخواست خودشو از زیر دستم نجات بده اما نمیتونست شروع کرد به التماس کردن..پیمان جان چرا اینطوری میکنی..؟؟!شوکه شده بود زبونش بند رفته بود نمیتونست چیز دیگه ای بگه ..خیلی ترسیده بود توی صدای لطیف و جذابش لرزش رو حس میکردم همین جور که ملتمسانه داشت حرف میزد… من هم که تمام آرزوی چندین ساله ام الان زیر دستم بود از خود بیخود شده بودم نمیدونستم دارم چی کار میکنم !! همینجوری خیلی آروم داشتم زیر گوش و گردنش رو لیس میزدم و میبوسیدم ..تو همون حالت دستامو آروم آوردم روی سینه هاش دیگه تو اون لحظه انگار تمام دنیا تو دستام بود… دستامو بالاتر بردم و دکمه اول پیرهنشو باز کردم خواست با دستش خودشو جمع کنه که با دست چپم مانع شدم دو تا دستای ظریفشو همونجوری با یک دست گرفتم پشت کمرش و در همون حال هنوز داشتم گردن و صورتش رو میبوسیدم و لیس میزدم ..

دست راستم رو خیلی آروم از همونجایی که دکمه پیرهنشو باز کرده بودم کردم زیر پیرهنش و شرو ع کردم از روی کرست سینه هاش رو نوازش کردن …دیدم دیگه هیچ عکس العملی نشون نمیده …حق داشت …شوکه شده بود..هر کاری که تو این چند سال تو ذهنم بود داشتم انجام میدادم باورم نمیشد…متوجه شدم دیگه واقعا چیزی نمیگه و کاملا در اختیاره منه ..چشم هاش بسته بود …سریع بر گردوندمش رو به خودم با یک نگاه ملتمسانه بهم میگفت ادامه ندم…!دستامو گذاشتم دو طرف صورتش و شروع کردم به لب گرفتن ازش.. خیلی وحشی شده بودم اون هم دیگه چیزی نمیگفت گویا تسلیم شده بود باز دستم رو کردم زیر پیرهنش و با اون یکی دستم بقیه دکمه هاش رو آروم آروم باز کردم …آهِ آرومی کشید بغلش کردم تو گوشش گفتم تو مال منی از همون سالها من دیوانه وار دوست داشتم زهره خانوم…تو همون حالت دستمو کشیدم پاین و بردم زیر دامنش دستمو خیلی آروم روی ران هاش یالا و پایین میکردم….دیگه آه و ناله اش بلند شده بود و مطمئن بودم تحریک شده تو همون حالت تی شِرتَمو سریع در آوردم باز بغلش کردم دستی ظریفش رو روی سینه ورزیده خودم حس میکردم..

شروع به لب گرفتن ازش کردم…همزمان پیرهنشو از تنش در آوردم باورم نمیشد اینقدر این زن جذاب و سکسی باشه داشتم دیوونه میشدم دستامو بردم پشتش و زیپ دامنشو کشیدم پایین خودش کمک کرد دامنشو از پاش درآوردم حالا فقط شورت و کرست تنش بود شورت گیپور شکلاتی و کرست مشکی رنگ.. بلندش کردم از آشپز خونه آوردمش توی اتاق آروم گذاشتم روی مبل راحتی جلوی تی وی…دیگه نمیدونستم چی کارکنم همه جای تن و بدنشو میخوردم و لیس میزدم…هیچی نمیگفت ولی معلوم بود بود حسابی تحریک شده.. با اینکه سنش بالاتر رفته بود ولی بدنش خیلی قشنگ مونده بود از روی مبل بلند شدم ایستادم روبه روش نگاهش واقعا تحریک کننده شده بود..گفتم زود باش …همین طور که تو چشمام نگاه میکرد موهاشو که پریشون شده بود تو صورتش جمع کرد پشت سرش ..نگرانی و شُوک تو صورتش کاملا معلوم بود …دستشو گرفتم و آوردم به سمت کیرم از روی شلوار مجبورش کردم کیرمو لمس کنه…بعد دستشو رها کرم …کمربند شلوارمو باز کردم وشلوارمو کشیدم پایین …وقتی کیرمو از زیر شورت دید که یواش یواش داشت کلفت تر میشد معلوم بود که حالی به حالی شد یه نگاهش به کیرم بود یه نگاهش به چشمای من ..نگاهی که هنوز ترس و شوک در اون دیده میشد..حتی نگاهش به کیرم منو تحریک میکرد دیگه داشتم میمردم از بس حشری شده بودم …دوباره دستشو گرفتم و چسبوندم به کیرم…بهش گفتم عزیزم زود باش …اونم که دیگه میدید هیچ راهی براش نمونده از طرفی معلوم بود کیر کلفت من از زیر شرت خیلی تحریکش کرده یواش شرتمو کشید پایین….کیرم انگار از قفس آزاد شده بود…همونطور که بهم نگاه میکرد… با دستای نازش کیرمو نوازش میکرد… دیگه تحمل نکردم سر زهره رو گرفتم تو دو تا دستام و سرشو نزدیک کیرم کردم ..دیگه راهی نداشت جز اینکه کیر منو ساک بزنه… وقتی کیرمو کرد تو دهنش انگار رفتم تو فضا اصلا قابل توصیف نیست اون لحظه ای که زبونش به کیرم خورد..پنج دقیقه ساک زد تو همون حالت موهای لخم مشکی شو که با دستام گرفته بودم ول کردم و کرستش رو باز کردم و کیرمو از دهنش درآوردم گذاشتم لای پستوناش و شروع به تلمبه زدن کردم بدنش خیلی داغ شده بود و عرق کرده بود غرق شهوت شده بود…کیرمو از لای پستوناش در آوردم و شروع کردم به بوسیدن سینه و شکمش و یواش یواش اومدم پایین آه و ناله هاش بیشتر تحریکم میکرد از روی شرت کُس و کونشو لیس میزدم دستمو آروم بردم زیر شرتش و یواش یواش کشیدمش پایین اینجوری بیشتر تحریک میشد با یه حالت چسبندگی شرتش به کسش چسبیده بود اروم درش اووردم که یه اه ه ه ه ه بلندی کشید و دستشو لای موهاش برد ..

چشماشو بسته بود… شرتشوکامل از پاش در اوردم… حالا دیگه لخت لخت بود…تو همون حالت بر گردوندمش دستاشو دادم جلو لب مبل کونشو دادم بالا با زبون چند دقیقه کسو کونشو لیس زدم صداش تمام اتاق و برداشته بود …دیگه وقتش شده بود ..با دو تا دستام کونشو گرفتم …ونزدیک خودم کردم تو همون حال با دستش داشت پستوناشو میمالید اول شروع کردم به خوردن کسش که دیگه داشت دیوونه میشد بعد از چند دقیقه کیرمو گذاشتم بالای سوراخ کونش و از بالا به پایین چند بار کیرمو کشیدم رو کس و کونش میخواستم حسابی حشری بشه داشت ناله میکرد دیگه تحمل نکرد سرشو برگردوند التماس تو چشمای خمارش کاملا مشهود بود کیرمو گذاشتم دم کسش آروم فرو کردم تو …یه ناله و جیغ خفیف کشید بلافاصله یه آه بلندی کشید یواش یواش تلمبه زدنو شروع کردم وسطای کار با دست چپم پاشو دادم بالا و ادامه دادم تو اوج لذت بود که کیرمو کشیدم بیرون بهش گفتم برگرد کارشو خوب بلد بود..

کیرمو کردم تو دهنش همینجور که داشت ساک میزد دوباره برگردوندمش فقط داشت آه و ناله میکرد ایندفعه کیرمو بدون معطلی فرو کردم تو کونش خیلی سوراخ کونش تنگ بود برا همین خیلی داد و فریاد کرد مثل اینکه ایرج خان زیاد از کون نکرده بودش ولی من با تمام فشار کیرمو تو کونش جلو عقب میکردم تمام هیکل خوشگلش از فشار کیر من تکون میخورد .. به خصوص پستونای خوشگلش…ااین صحنه رو که دیدم با دو تا دستام پستوناشو گرفتم و تمام وزن و فشار بدمو گذاشتم روی کیرم و سرعت تلمبه رو بیشتر کردم داشت چنگ میزد روکش مبلو از شدت درد ولی یواش یواش براش عادی شد و لذت میبرد کیرمو کشیدم بیرون کس و کونش داشت یکی میشد !!دیگه زبونش باز شده بود فقط میگفت بکن ..بکــــــــــن خواهش میکنم پیمان …بر گردوندمش یه لب ازش گرفتم پاهاشو دادم بالا و به هم چسبوندمشون لب های کسش افتاد بیرون…خیلی این صحنه تحریک کننده بود.. با زبون لیسیدمش و کیرمو کردم تو کسش و تا سر حد جنون کردمش دیگه آبم داشت میومد که دیدم صدای ناله هاش زیاد تر شد و صداش بلندتر شد فهمیدم داره ارضا میشه شدت تلمبه رو زیاد کردم که یهو زیر دستم احساس کردم لرزید و ارضا شد سریع کیرمو کشیدم بیرون نشوندمش جلو خودم کیرمو کردم تو دهنش به سی ثانیه نکشید که آبم با فشار اومد بیرون تمامشو خالی کردم تو دهنش …یه نگاه رضایت تو چشماش بود بلندش کردم بغلش کردم داشت از حال میرفت کلی قربون صدقه اش رفتم چشماش باز و بسته میشد بوسیدمش …زیر دست و پاهاشو گرفتم بلندش کردم بردمش تو اتاق خوابشون رو تخت خوابوندمش … پهلوش خوابیدم تو گوشم آروم گفت عزیزم دوست دارم …بعد آروم لب هاشو گذاشت رو لب هام دستامو بردم زیر موهاشو یخورده نوازشش کردم و قربون صدقه اش رفتم…دیگه به آرزوی چندین ساله ام رسیده بودم ..یک ساعتی تو همون حالت باهم بودیم ….انگار هر دو تامون بیهوش شدیم چشمامو باز کردم دیدم با یک حالت معصومانه تو همون حالت تو بغل من خوابش برده با پشت دستم موهاش رو از روی صورتش کنار زدم و بوسیدمش چشماش رو باز کرد…سکوت عجیبی بینمون بود …فقط با نگاه با هم حرف میزدیم چند لحظه که گذشت بلند شدم دوباره لب هاشو بوسیدم ازش تشکر کردم چند دقیقه با هم حرف زدیم …اون هم منو بوسید… بعد به پیشنهاد من رفتیم بیرون رستوران شام خوردیم چند ساعتی بیرون بودیم …خیلی با هم صحبت کردیم …دیگه دیر وقت شده بود …. بعد از تمام قول و قرار هایی که با هم گذاشتیم و صحبت هایی که با هم کردیم رسوندمش خونه و از هم جدا شدیم…اون روز واقعا خاطره انگیز ترین روز زندگی من بود.

مرسی دوستان عزیزم امیدوارم خوشتون اومده باشه

نوشته: پیمان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>