روژان پناه هوس مردای شب

امیدوارم هم بچه هایی که منتظر ادامه داستان روژان قربانی عشق و شهوت بودن و هم کسایی که تازه دارن داستانو میخونن از این قسمت خوششون بیاد.

……………………………………………………………………………………

ترانه میدونست لحن شوخ و شنگم ساختگیه. بازیگر خوبی شده بودم یعنی روزگار ازم بازیگر قابلی ساخته بود. ولی تَری رو نمیتونستم گول بزنم چون از جنس خودم بود. تماسو که قطع کردم باز خیره شدم به سقف. از هر حسی خالی بودم. حتی دیگه درد رو هم حس نمی کردم. صورت خوشگل مامان، چهره تکیده بابا، نگاه وقیح جمال، روزی که سراسیمه از اون خراب شده زدم بیرون، خنده های ترانه توی پارک و رژ صورتی یخیش، شراره و موهای بلوندش و چشمای سیاه سالار همه و همه جلوی چشمم رژه میرفتن. گاهی فکر میکردم اگر اون 6 ماه لعنتی دووم آورده بودم این بلاها سرم نمیومد ولی باز یه صدایی تو سرم میگفت آخرش که چی؟! چطور میخواستی دووم بیاری؟ اونم با مُهر قتل روی پیشونیت؟! سالار مگه چقدر نگهت میداشت؟!
تن کوفته و درب و داغونمو به زور کشیدم تو حموم. آب گرم رو باز کردم و چشمامو بستم ولی صحنه های همیشگی زندگیم دست از سرم بر نمیداشتن. همیشه حتی با چشمای بسته مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد میشدن. کل زندگیمو نکبت گرفته بود ولی حافظه لعنتیم بیشتر از هر چیزی مایه عذابم میشد. مخصوصا وقتی برعکس بقیه بچه ها من نمیتونستم بزنم به طبل بی عاری، من نمیتونستم چهره مردای شبو فراموش کنم. نگاهشون، حرکاتشون، خواسته هاشون، لحن حرف زدنشون و …

شیش هفت ماهی میشد که با سالار زندگی میکردم. توی اون مدت با اخلاق سگیش، با عصبانیت گاه و بی گاهش، با بد مستیاش، با حساسیت های با مورد و بی موردش، با بود و نبودش، با نوازش دستاش، با آغوش گرمش، با همه خواسته هاش کنار اومده بودم. چاره ای جز زندگی با سالار نداشتم اما از سکس با سالار واقعا لذت میبردم. هیچ وقت بهم ابراز علاقه نکرده بود اما حس میکردم فقط سکس نیست که منو کنارش نگه داشته. من نمیتونستم خیلی از خونه بیرون برم ولی هر چی که لازم داشتم برام میخرید. گاهی وقتا هم برای این که یه هوایی بخورم میبردم بیرون. همیشه هم با همون عینک آفتابی گنده و جاهایی که خیلی شلوغ نبود.
حتی برای رعشه دستام با یه دکتر روانشناس صحبت کرده بود و با این که هنوزم موقع عصبی شدن دستم میلرزه ولی خیلی بهتر از روزای اولش شد. خیلی وقتا که حس میکرد حال و حوصله ندارم و رو مود نیستم فقط بغلم میکرد و تا صبح سرم از سینه اش جدا نمیشد. هم بهش عادت کرده بودم، هم دوسش داشتم و هم ازش میترسیدم. گاهی وقتا چند شب پیداش نمیشد. وقتی نبود به شراره میسپرد دورادور هوامو داشته باشه. واسه بود و نبودش من نه حق سوال کردن داشتم نه حق زنگ زدن به موبایلش. اگر قرار بود به گوشیش زنگ بزنم از قبل بهم اجازه میداد و وقتی چیزی نمیگفت یعنی زنگ زدن ممنوع. اولین بار که بی اجازه به گوشیش زنگ زدم چنان عصبانی شد که خدا خدا میکردم حالا حالاها خونه نیاد ولی میدونستم که میاد. خودمو تو حموم حبس کردم. سالار که اومد کوبید به در حموم و با عصبانیت داد زد “میای بیرون یا من بیام تو؟” با لباس و با تن خشک از حموم اومدم بیرون. یقه امو گرفت و منو چسبوند به دیوار و زل زد تو چشمام و گفت “دیگه هیچ وقت سر خود به گوشیم زنگ نمیزنی افتاد؟!” آب دهنمو قورت دادم و با حرکت سرم گفتم آره. صداش بالاتر رفت و گفت “نشنیدم” صدام از ته چاه در اومد “آره” دستاش شل شد ولی من نفسم دیگه بالا نمیومد. بارها پیش میومد که سالار از دستم کفری و عصبی میشد. مخصوصا وقتایی که با ترانه تلفنی حرف میزدم یا یواشکی قرار میذاشتیم ترانه بیاد خونه پیشم.

خیلی وقتا سالار نمیفهمید ولی وقتی میفهمید اشهدمو میخوندم. خدا رو شکر مشتشو فقط به دیوار بالای سرم میکوبید و هیچ وقت دست روم بلند نمیکرد.
اون شبم مثل خیلی شبای دیگه از سالار خبری نشد. شب سومی بود که نیومده بود. ساعت 12 بود. اگر میخواست بیاد قبل از 12 میومد. دیگه اشتها نداشتم. غذا رو گذاشتم تو یخچال و گرفتم خوابیدم. دلم براش تنگ شده بود. عادت کرده بودم کنارش بخوابم. اولین مردی بود که تو آغوشش میخوابیدم.
صبح با صدای تلفن از خواب پریدم. چشمام مست خواب بود. هوا گرگ و میش بود. فکر کردم سالاره. پریدم روی گوشی ولی شراره بود. با نگرانی گفت “روژان زود وسایلتو جمع و جور کن من تو راهم دارم میام دنبالت”
نگرانیش بلافاصله بهم منتقل شد، پرسیدم “چی شده شراره؟ سالار طوریش شده؟” تقریبا داد زد و گفت “حرف نزن. فقط کاری رو که بهت میگم انجام بده. من تا چند دقیقه دیگه اونجام”

نمیدونستم اگه سر سالار بلایی بیاد من باید چه غلطی بکنم. دل تو دلم نبود ولی وقتی نشستم تو ماشین شراره، انقدر عصبانی بود و چنان اخماش تو هم بود که ترجیح دادم چیزی نپرسم. وقتی رسیدیم خونه اش در رو باز کرد و با یه لحن دستوری گفت “برو بالا تو اتاق ترانه” بعد هم بدون این که توضیحی بده گاز ماشینشو گرفت و رفت. ترانه تو تختش نبود. حدس زدم شب مونده پیش مشتریش. با دیدن تخت خالیش حالم بد شد. همونجا تو تخت تَری دراز کشیدم ولی از نگرانی خوابم نبرد. تو اون خونه احساس امنیت نمیکردم. دلم سالار رو میخواست. دخترایی که خونه بودن کم کم بیدار شدن. ستاره که با ترانه و عسل تو یه اتاق میخوابیدن وقتی چشماشو باز کرد با تعجب پرسید “تو اینجا چی کار میکنی؟!” ریمل و خط چشمش پخش شده بود دور چشماش و موهای شرابی پوش خورده اش هم رفته بود رو هوا. یه تاپ دو بنده سنگ دوزی شده زرشکی تنش بود و نصف سینه های درشتش افتاده بود بیرون. مشخص بود که از سر کار مثل جنازه اومده و افتاده رو تخت. چشم و ابروشو برام نازک کرد و بعد جوری که انگار داره با خودش حرف میزنه گفت “لابد سالار خان سیر شده ازش که اینجوری ماتم گرفته” حرصم گرفت از حرفش. اگه یه کم دیگه ادامه میداد بغضم میترکید. دهنشو باز کرد باز یه چیزی بگه که همون موقع ترانه از راه رسید.

اون روز یکی از بدترین روزای زندگیم بود. سالار رو با مشروب گرفته بودن و به گفته شراره احتمال داشت براش شیش ماه تا یک سال حبس ببرن. ظاهرا بار اولی بود که میگرفتنش. اعصاب شراره حسابی خراب بود و پشت سر هم سیگار میکشید و تو خونه هر چی در دهنش میومد بار دخترا میکرد. نمیدونستم باید چی کار کنم. شراره هم حرفی نمیزد. فقط گفته بود خونه سالار دیگه امن نیست و نمیتونم دیگه اونجا بمونم. ستاره رو فرستاد یه اتاق بزرگتر و تختشو داد به من. ستاره اگه چاره داشت چشمامو از کاسه درمیاورد. تو همون هفته اول فهمیدم که کلا تو اون خونه کسی خیلی از من خوشش نمیاد. از راه نرسیده و بی چک و چونه شده بودم سوگلی سالار. کسی که این وسط بیشتر از بقیه از دستم شکار بود شراره بود. عشق اول سالار. عشق روزای نوجوونی. تنها کسی که پشتم بود تَری بود. عسل هم بهتر از ستاره نبود. حسادت زنونه رو نمیشه هیچ جوری مهار کرد.
با این که واسه سالار 6 ماه حبس بریدن ولی شراره هیچ وقت در موردش حرفی نزد. بعد از دو سه هفته اتفاقی که ازش میترسیدم افتاد و شراره زهرشو ریخت “نمیتونی یک سال تمام اینجا مفت بخوری و مفت بخوابی! من نه جای اضافی دارم نه نون خور اضافی میخوام. یا مثل بقیه زندگی میکنی یا خیلی ناراحتی به سلامت!”

کدوم قبرستون میخواستم برم؟! آرامش اون چند ماه زندگی با سالار آوار شد رو سرم. ترس و دلهره ریخت تو دلم “کجایی سالار؟!”
اون شب تا صبح گریه کردم. نه گذاشتم ترانه بخوابه نه عسل. تَری سعی میکرد دلداریم بده ولی عسل میرفت رو اعصابم “جمع نمیکنه این بساط آبغوره گیریشو. مرده شور برده نمیذاره کپه مرگمونو بذاریم. فکر کرده اولین و آخرین جنده روی زمینه! تافته جدا بافته است انگار! فقط بار اول یه کم سخته. تازه خوبه همچینم بار اولش نیست! یکی ندونه فکر میکنه آفتاب مهتاب ندیده روشو! چنان عَر و عور راه انداخته که انگار شراره حکم اعدامشو صادر کرده! مردم خوب بلندن مردتر از سالار هم واسه خودشون دست و پا کنن فقط ادا اصولشون واسه ماست!”
با این حرفش ترانه داد زد “خفه شو عسل شورشو دیگه درآوردی!” جز تَری و شراره و سالار کسی از جریان جمال خبر نداشت و نمیدونستن چرا من چارچنگولی چسبیدم به سالار.
جلوی شراره کسی جرات نداشت پشت سر سالار جیک بزنه ولی وقتی نبود حسابی دق دلشونو خالی میکردن. البته هیچ کس جرات نمیکرد مستقیم تو روم حرفی بزنه اونم از ترس سالار بود که میدونستن بالاخره درمیاد از زندون.

حرفای ترانه تو مخم زنگ میزد “روژان اونقدرا هم که فکر میکنی سخت نیست. اینجا مطمئنه. همیشه یه سقف بالا سرت هست. مشتریای شراره آدم حسابین. طرف نمیتونه هر بلایی دلش خواست سرت بیاره. تو خیابون وانمیستی. نمیگیرن ببرنت”
داشتم میمردم. دیگه به جایی رسیده بودم که از ترانه میپرسیدم “تَری با پیر پاتالا هم خوابیدی؟ خیلی تهوع آورن؟ تَری جوون ترا چی جورین؟ فحش میدن به آدم؟ تحقیر میکنن آدمو؟ تَری باید چی کار کنم؟ تَری من بلد نیستم ناز و عشوه الکی بیام، تَری…”

ترانه دیوونه شده بود از دستم. واسه اون سن و سال طرف مهم نبود. ناپدریش وقتی 16 ساله بود بهش تجاوز کرده بود و اونم از خونه زده بود بیرون. میگفت مردا همشون سر تا پا یه کرباسن. میگفت رفتار بعضیا یه کم متفاوته ولی در کل تو یه جنده ای و به چشم دیگه ای هم بهت نگاه نمیکنن.
شراره برام واضح کرد که هر کاری که مشتری میخواد باید براش انجام بدیم. ناز و نوز و از کون نمیدم یا ساک نمیزنم و این ادا اصولا تو سیستم شراره نبود. فقط ساعت موندنمون بستگی به پولی داشت که طرف به شراره میداد. شراره سر هر مشتری میگفت که چند ساعت باید بمونیم.

گاهی وقتا مشتریایی که شناخته شده بودن یا معرف داشتن، تلفنی قرار میذاشتن و گاهی وقتا هم میومدن خونه شراره و خودشون انتخاب میکردن. شبی که فرداش قرار بود منم کنار دخترای دیگه تو سالن بشینم تا مشتری بیاد و انتخابمون کنه به شراره گفتم “فقط یه خواهش ازت دارم. میدونم که میتونی بگی نه ولی ازت خواهش میکنم نه نگو” بعد هم با بغض گفتم “من به هیچ مشتری ای لب نمیدم” چشمای ملتمسمو دوختم بهش و منتظر شدم. با نفرت زل زد تو چشمام. پوزخند زد و بعد از یه مکث کشنده سرشو به نشونه مثبت تکون داد و اشاره کرد که ازاتاق برم بیرون. دلم نمیخواست جز لبای سالار لب دیگه ای رو ببوسم. اینجوری انگار دلم به یه چیزی خوش بود.
اون شب با قرص خوابی که تَری بهم داد خوابیدم. بالاخره اون غروب لعنتی رسید. همه آماده شده بودیم. بعضی از دخترا از شب قبل یا از صبح بیرون بودن. برام سخت بود جلو بقیه لباس سکسی تنم کنم. ولی بقیه عین خیالشون نبود و لخت و عور تو خونه میگشتن و شوخیای زننده سکسی هم میکردن با هم. من به دستور شراره یه شورت و سوتین تمام تور مشکی پوشیده بودم. روش هم یه لباس خواب حریر نازک مشکی بالای زانو. به خاطر سفید بودن رنگ پوستم مشکی بیشتر از هر رنگ دیگه ای بهم میومد. چشمامو ستاره آرایش کرده بود. چشمام سیاه تر از همیشه شده بود با خط چشم و ریمل مشکی و سایه مشکی غلیظی که پلکامو پوشونده بود و رژ لب قرمز مایع که برقش حشر هر مردی رو میزد بالا. به وضوح از بقیه زیباتر بودم و آرزو میکردم که ای کاش نبودم.

وقتی اولین مشتری پاشو گذاشت توی سالن فشارم افتاد پایین. یه مرد جا افتاده حدودا 50 ساله که شکمش نیم متر از خودش جلوتر بود و موهای جلو سرش ریخته بود. کت شلوار و کراوات شیکش هیچ جوری نمیتونست فشار پایین افتاده منو بالا ببره. نگاه خیره اش رو تن هممون بالا و پایین میشد. نگاهش رو سینه های میترا که تپل و سفید بود ثابت شد. نفسمو دادم بیرون و خدا رو شکر کردم که چشمای عسلی و سینه های تپل و لوندی میترا نجاتم داد. ولی رعشه دستم باز شروع شده بود و اعصابم ریخته بود به هم. تَری کنارم وایساده بود. بهم لبخند زد و زیر لب گفت “خاک تو سرت مثل میت شده رنگت عمرا کسی نگات…” هنوز حرفش تموم نشده بود که یه پسر جوون خوش قیافه حدودا 35 ساله اومد تو. بقیه در حال دلبری با چشم و ابرو بودن اما من نه اعصاب عشوه اومدنو داشتم و نه بلد بودم. یه جین سورمه ای تیره سنگشور شده پاش بود با یه کمربند قهوه ای پهن که قلابش خیلی جلب توجه میکرد. پیراهن مشکیش منو یاد سالار انداخت. دو تا از دکمه هاش باز بود و سینه پر موش معلوم بود. آستیناشو تا آرنج بالا زده بود. داشتم فکر میکردم چقدر پشمالوئه که تَری با آرنج زد به پهلوم. به خودم که اومدم زیر لب گفت “بسه دیگه قورت دادی بهادر رو، مثل مجسمه وانستا راه بیفت برو حاضر شو”

قبل از این که سوار ماشینش بشم شراره گفت “مشتری قدیمیه. اگه خواست شب میمونی. نبینم گند بزنی روژان. به خدا اگه بازی در بیاری مثل سگ پرتت میکنم جلو مامورا” یه گوشی موبایل هم بهم داد و گفت این از این به بعد دستت باشه شماره خودمم توش سیوه.
ماشینش نمیدونم چه کوفتی بود ولی خیلی شیک بود. بعدا تَری گفت ماشینش آزراست. وقتی نشستم صدای پخشش بلند بود. آهنگ نسترن بود که دخترا تو خونه باهاش میرقصیدن. شاد بودن آهنگ یه کم حالمو بهتر کرد ولی هنوز مضطرب بودم و دستم میلرزید.

تا نشستم یه نگاه به عینکم انداخت و گفت “تو این تاریکی این دیگه واسه چیه؟!” چیزی نگفتم. با یه لحن شوخ گفت “گربه خورده اون زبون خوشمزتو؟” بعد هم دست چپمو گرفت و انگشت وسطمو کرد تو دهنش و مکید و بعد از چند ثانیه دستمو فشار داد وسط پاش. داشتم میمردم. صدام در نمیومد. با دستش دستمو روی کیرش تکون میداد. یه نگاه بهم انداخت و گفت “شراره گفت تازه کاری آرررررره؟”
بازم سکوت کردم. گفت “نترس لولو خرخره که نیستم. نازتم میکشیم خانم خوشگلههههههههه، زبونتم باز میکنیییییییییییممم” بعد هم زد زیر خنده. داشتم بالا میاوردم. سعی کردم یه نفس عمیق بکشم. انقدر پوست لبمو خورده بودم که اگه رژم 24 ساعته نبود همون موقع صد بار پاک شده بود. بهادر تا برسیم با دستم رو کیرش بازی کرد و زیر لب آه و اوف کرد و واسه خودش حال کرد. کیرش کم کم بزرگ شد و میشد حتی از روی جین سفتیشو حس کرد.

رفت یکی از محله های بالای شهر. تَری بعدا گفت دربنده خونه اش. به محض بستن در خونه منو چسبوند به در و عینکمو از رو صورتم برداشت و گذاشت رو جاکفشی. چسبید بهم و کیرشو فشار داد به وسط پام. دستاش رفت روی سینه هام و لباش اومد سمت لبم که بلافاصله سرمو کشیدم کنار. به روش نیاورد. سرشو خم کرد و خواست دوباره لبامو ببوسه که دستامو به زحمت گذاشتم رو سینه هاش و گفتم هر کار بخوای میکنم ولی لب نه. چند ثانیه گذشت. یه پوزخند زد و سرشو برد تو گردنم. بوی عطرشو دوست نداشتم. خیلی تند و گرم بود. توی راه از بوی عطرش سردرد گرفته بودم. دلم عطر تلخ و خنک سالار رو میخواست.
همونجا پشت در مانتومو از تنم درآورد. تاپ و سوتینمو با هم زد بالا و افتاد به جون سینه های گرد و تپلم. دستامو با یه دستش کشید بالای سرم. دستام درد گرفت. سینه هامو محکم میلیسید و میمکید. دستامو ول کرد. باز خودشو چسبوند بهم. تاپو از سرم درآورد. با خشونت برم گردوند. سینه هام چسبید به در. سوتینمو باز کرد. از پشت خودشو چسبوند بهم. کیرشو فشار داد لای کونم و بالا پایین کرد. دستشو حلقه کرد دور کمرم و کمرمو داد عقب. زیپ شلوارمو کشید پایین. دستشو برد توی شرتم. لبشو چسبوند پشت گوشم و گفت “اووووووووووووووفففففففف چه نرم و تپلهههههه” بعد شروع کرد به مالیدن کسم. زیر گوشم با لحن حشریش گفت “جوووووووووووووووون چه کُسیییییییییییییی” بعد محکم و سریع زیر گوشم و گردنمو لیس زد. پشت گوشمو که لیسید وا رفتم و خیس شدم. یه دستش رو سینه هام بود و با دست دیگه اش کسمو میمالید. کیرشو از پشت به کونم فشار داد و گفت “دوست داری بهم کُسسسسس بدی یا کوووووووووون؟”

خفه خون گرفته بودم. برعکس سالار چقدر زرت و پورت میکرد. برم گردوند رو به خودش و باز خواست لباشو بذاره رو لبام که سرمو برگردونم. زد زیر خنده. شلوار و شورت و کفشمو با هم درآورد و همونجور که از جلو چسبیده بود بهم شروع کرد مالیدن کسم. یه سر و گردن ازم بلند تر بود و سرم چسبیده بود روی سینه اش. زبونشو با ولع میکشید روی گونه هام. تا نزدیک گوشه لبم زبونشو میکشید ولی رو لبم نمیرفت. لباشو کشید کنار گوشم. لاله گوشمو گرفت تو دهنش و آروم گفت “اگه امشب ازت لب نگیرم اسممو عوض میکنم” تو دلم با حرص گفتم “عمرا”

انقدر صورتمو لیسید و کسمو مالید که دیگه نمیتونستم روی پاهام وایسم. خیره شد تو چشمام و گفت “باز کن دکمه هامو” دستم هنوز میلرزید. دکمه هاشو باز کردم. انگشتشو آروم از کسم کشید بیرون و پیراهنشو از تنش درآورد. باز خیره تو چشمام گفت “برو پایین” خیس خیس بودم. روی در سُر خوردم. به سختی سگک کمربندشو باز کردم. شلوار و شورتشو که کشیدم پایین کیرش سیخ شد جلوی دهنم. به اندازه کیر سالار بزرگ و کلفت نبود ولی کوچیکم نبود. شلوارش پایین پاهاش چین خورد. کفشاش هنوز پاش بود. سرمو گرفت بین دستاش و کیرشو تا ته فرو کرد تو دهنم. وقتی حس کرد دارم عق میزنم درش آورد. زیر تخماشو گرفت و گفت “خودت بخورش” حالم بد بود. بغض داشتم. دلم سالار رو میخواست.

سر کیرشو مالید روی لبام و گفت “جوووووووووووون باز کن اون لبا روووووو” دهنمو باز کردم و کیرشو تا جایی که میتونستم توی دهنم جا دادم. پایین کیرشو گرفتم توی دستم و شروع کردم به عقب جلو کردن کیرش توی دهنم. دیگه از حالت تحریک دراومده بودم و اشک تو چشمام جمع شده بود. صدای آه و ناله هاش در اومده بود “اوووووووووووووففففف آآآآرررررررررههههه اووووووف آآآره بخوووووور بخووووووووووووووور آآآآآهههههه” دستاش روی سرم بود و فشارش میداد به کیرش. طعم تلخ پیش آبشو توی دهنم حس کردم. نزدیک بود عق بزنم که وسط آه و اوفش گفت “تخماااااامو بخور” یه نفس عمیق کشیدم و یکی یکی تخماشو کردم تو دهنم و لیسیدم. دو تاش با هم تو دهنم جا نمیشد. تخماش از آب دهنم خیس خیس شده بود. یه کم بعد دوباره کیرشو فرو کرد تو دهنم و شروع کرد به عقب جلو کردن. زانوهام روی سرامیک درد گرفته بود. حرکاتش سریع تر شد. حالم داشت دیگه به هم میخورد. سریع تر تلمبه زد و تا ته کیرشو میکرد تو حلقم. یهو صدای ناله هاش بلند و مقطع شد. کیرش توی دهنم چند تا تکون سریع خورد و آبشو با فشار خالی کرد تو دهنم و همونجا کیرشو نگه داشت و گفت “آآآآآآآآآآآااهههههه”
داشتم خفه میشدم. یه مقدار از آبشو مجبور شدم قورت بدم. طعمش حال به هم زن بود. سرمو کشیدم عقب و دستامو گرفتم جلوی دهنم و بقیه آبشو در حالی که عق میزدم ریختم توی دستام. سالار هیچ وقت آبشو تو دهنم خالی نمیکرد. میدونست بدم میاد.

بهادر همونجا روی زمین ولو شد و با بی حالی گفت “دستشویی اونجاست” دُوییدم سمت دستشویی و صورتمو گرفتم زیر آب سرد و باز عق زدم. بغضم ترکید و اشکام با آب قاطی شد. سرمو که آوردم بالا آرایشم تکون نخورده بود خیر سر ریمل و خط چشم واترپروفی که دستور شراره بود.
آب باز بود و تو آینه خیره شده بودم به چهره ای که پشت آرایش غلیظ ستاره با من بیگانه بود. فرو ریخته برگشتم تو سالن. بهادر هنوز همونجا جلوی در تکیه داده بود به دیوار و چشماشو بسته بود. نشستم روی اولین مبلی که نزدیکم بود. صورتمو خشک نکرده بودم. سردم شده بود. رفتم سمت لباسام هنوز دستم به سوتینم نرسیده بود که بهادر منو کشید تو بغلش. کیرش کوچیک شده بود. سردم بود ولی تن اون گرم بود. بازوهاشو حلقه کرد دورم. سرشو آورد پایین که لبامو ببوسه ولی سرمو برگردوندم و سرم فرو رفت تو سینه اش. باز زد زیر خنده.

گفت “پاشو بریم یه چیزی بخوریم” کفش و شلوارشو درآورد ولی شورتشو کشید بالا. خیلی پشمالو بود تنش. یه زنجیر نازک سفید هم به گردنش بود. زنجیر سالار رو بیشتر دوست داشتم.
نذاشت لباسامو بپوشم. منو برد جلو شومینه و روشنش کرد. دو تا پتو و چند تا کوسن آورد انداخت کنارم. اوایل مهر بود و هنوز هوا سرد نشده بود ولی من سردم بود. مهر بود اما بی مهرترین ماه زندگیم بود. زانوهامو گرفتم تو بغلم و سرمو گذاشتم رو زانوهام. وقتی متوجه حضور بهادر شدم که از پشت خودشو چسبوند بهم و لباشو کشید پشت گردنم. از جا پریدم. گفت “پاشو بیا یه چیزی بخور” گفتم “سردمه” بند و بساط مشروب و ژامبون و بقیه مخلفاتشو آورد جلوی شومینه. گفتم “اشتها ندارم میتونم برم؟” بدون این که نگام کنه خیلی جدی گفت “شب اینجایی هنوز کارم باهات تموم نشده” انگار یه سطل آب یخ خالی کردن رو سرم.

یه آهنگ ملایم گذاشت و یه نخ سیگار روشن کرد و اومد کنارم و لم داد به دو تا کوسنی که روی هم گذاشته بود. خیره نگام میکرد و پکای عمیق به سیگارش میزد. نمیدونستم چه مشروبی آورده. سالار همیشه ویسکی میخورد. مثل سالار چند تا تیکه یخ انداخت تو لیوانا و اندازه دو تا بند انگشت مشروب ریخت توشون. یکی از پتوها رو پیچیده بودم دورم. گفتم “من نمیتونم بخورم” خیره و جدی نگام کرد و گفت “این یکی دیگه تو شرط و شروط شراره نبود”
یعنی خفه شو باید بخوری.
یه کم پتو رو کنار زد و سینه هام افتاد بیرون. با همون دستش که سیگار توش بود لیوانشو برداشت و گذاشت روی سینه ام. یخ کردم. لبه لیوانشو میکشید به نوک سینه ام. نوک سینه ام زد بیرون. می ترسیدم سیگارش بخوره به تنم و بسوزم که خم شد و سینه امو کشید تو دهنش و شروع کرد به میک زدن. یه کم بعد لیوانمو داد دستم و گفت “یه ضرب برو بالا گرمت میکنه”
سالار هیچ وقت نخواسته بود باهاش مشروب بخورم. لیوانشو گرفت سمتم و یه ضربه آروم زد به لیوانم و گفت به سلامتی لبات و یه ضرب رفت بالا و بعد یه پر پرتقال گذاشت دهنش. دلم واسه بد مستیای سالار تنگ شد.
لیوان من ماسیده بود تو دستم. یه پیک دیگه واسه خودش ریخت و گفت “این بار نری بالا خودم میریزمش تو حلقت” باز یه ضربه آروم به لیوانم زد و گفت “بازم به سلامتی لبااااااااات”
مدل خودش، مدل سالار رفتم بالا و همشو قورت دادم. تا عمق وجودم سوخت. چند دقیقه بعد حس کردم خونم داره داغ میشه. یه پر پرتقال چپوند تو دهنم و دومین پیک رو واسه من و سومی رو واسه خودش ریخت.
نمیدونم پیک چندم بودیم. نمیدونم چند پر پرتقال و ژامبون چپونده بود تو دهنم. پتو از دورم افتاده بود. داغ بودم. سالار دستش رو شونه ام بود و بازومو نوازش میکرد. بهادر داشت یه پیک دیگه میریخت. سرم سنگین بود. کند شده بودم. خیره نگاش میکردم. نزدیک صورتم بود صورتش. این لبا لبای سالار بود یا بهادر؟! سرمو برگردوندم. خوابید روم. دستاشو به همه جای تنم میکشید.سالار انقدر تنش مو نداشت. از زیر گوشم شروع کرد. لباش رسید به گونه ام. لباش داغ بود. نفساش داغ بود. چند بار گوشه لبمو بوسید. کسمو میمالید. از آتیش شومینه تنم گُر گرفته بود یا سرم از مشروب داغ بود؟ انگشتاش بود یا کیرش که فرو کرد توی کسم؟ اونم تا ته. کشید عقب و آروم دوباره فرو کرد تو کسم. خیس خیس بود زیرم. سینه هام توی دستاش بود. تنش چسبیده بود به تنم. وسط پاهام محکم کمر میزد. توی مستی و شهوت غرق شده بودم. هر بار که کیرشو میکشید عقب دلم میخواست دوباره زود فرو کنه توی کسم. دلم نمیخواست کیرشو در بیاره. ناله میکردم زیر لب. لباش کنار لبم بود. لبامو گذاشتم رو لبای سالار. نفسای داغم با نفسای داغ بهادر یکی شد و به اوج رسیدم…

صبح که بیدار شدم کسی خونه نبود. سرم داشت از درد میترکید. چشمامو به زور باز کردم. کنار تخت رو زمین پر از دستمال کاغذی چروک و یه کاندوم مچاله بود. بهادر شماره تلفن و پول آژانس رو گذاشته بود رو پاتختی. وقتی یادداشتشو خوندم از هر حسی خالی شدم. دلم دیگه به هیچی خوش نبود. دیگه فرقی با بقیه نداشتم. یکی شده بودم مثل همه.
زیر شماره آژانس نوشته بود “من بیخود سر اسمم شرط نمیبندم کوچولو”………………….بهادر
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

اسم داستان رو از ترانه روسپی فریدون فروغی انتخاب کردم
ای پناه هوس مردای شب
همیشه گریه به دل خنده به لب

نوشته:‌ پریچهر

یک دیدگاه برای “روژان پناه هوس مردای شب

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>