روژان قربانی عشق و شهوت

اخمام هنوز تو هم بود و خیره شده بودم به دود سیگار لای انگشتام که با صدای زنگ موبایلم ده ضرب از جام پریدم. فکر کردم سالاره ولی ترانه بود. با صدایی که نگرانی توش موج میزد گفت “هنوز زنده ای روژان؟!” با بی حالی گفتم “بنال ترَی اعصاب ندارم” با همون لحن نگران گفت “خاک بر سرت شد. سالار تهرانه. مثل شیر زخم خورده راه افتاد سمت خونه. نشد زودتر بهت خبر بدم. همین الان بزن بیرون تا نرسیده”
منتظر بقیه حرف ترانه نشدم. دلهره ریخت تو دلم. کجا میتونستم برم؟! فکر میکردم سالار تهران نیست و تا چند روز دیگه که برگرده آبا از آسیاب میفته. موقع خاموش کردن سیگار تو جا سیگاری انگشتمو سوزوندم. نفهمیدم چی جوری مانتومو تنم کردم و شالمو سرم انداختم. چنگ انداختم به کیفم و هنوز دستم به دستگیره در نرسیده بود که در تو صورتم باز شد و هیکل سالار با فک منقبض شده و اخمای گره خورده، وحشتناک تر از همیشه چارچوبِ در رو پر کرد.

چشمام از ترس گشاد شد و نفسم بند اومد. باز دست راستم رعشه گرفت. تا بیام در برم از پشت شالمو با یه دسته از موهام گرفت توی مشتش و کشید. ابروهام پیچ خورد تو هم و سرم از درد به عقب خم شد اما صدام در نیومد. دستام رفت سمت موهام. سالار با دندونای چفت شده تو هم، با حرص گفت “باز سر منو دور دیدی دُور برداشتییییییییی؟! این دفعه دیگه آدمت میکنم روژان”
میدونستم مثل سگ ازم حساب میبره. عاشق ترسِ توی چشماش بودم. وقتی سرتاپاش میلرزید و زبونش از ترس بند میومد لذت میبردم. چند وقت که گذشت دیگه حالت چشماش مثل اون روزای اول بی پناهیش نشد. مخصوصا بعد از اون 6 ماه لعنتی که کابوس شب و روزم شده بود. همیشه دلم برای روژانِ روزای اول که مثل یه پرنده تنها تو بغلم می لرزید تنگ میشد. حالا بزرگ شده بود و بی پروا. یاد گرفته بود پراشو باز کنه. گاهی وقتا کارایی میکرد و حرفایی میزد که میدونست هر کی غیر از اون بود امواتشو میاوردم جلو چشماش و قبرشو خودش میکند اما در مورد روژان فقط میتونستم تا یه مدت زبون درازشو کوتاه کنم. با این که از جسارتش حال میکردم ولی این دفعه دیگه کفرمو حسابی بالا آورده بود و دلم میخواست بزنم کس و کونش رو یکی کنم. وحشی و سرکش بود و میدونستم چطور باید آدمش کنم.

شالم از سرشونه هام افتاد وسط هال. همونجور که موهام توی مشتش کش میومد کشون کشون کشیدم سمت اتاق خواب و پرتم کرد روی تخت. کثافت عاشق موهای بلند مشکیم بود و نمیذاشت کوتاهشون کنم. اگه کوتاهشون میکردم لااقل موقع کتک خوردن یکی از دردام کم میشد. وقتی عصبانی میشد رگ شقیقه اش به وضوح میزد. چشماش مثل یه ببر وحشی بهم خیره شده بود و بدون این که چشم ازم برداره شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهن مشکیش.
از ترس مثل مجسمه رو تخت خشک شده بودم. دیگه مثل سابق دلم برای پوست تیره و سر سینه پهن و بازوهای پُرش ضعف نمیرفت. دیگه بوی تنش مستم نمیکرد. مخصوصا وقتی به زور باهام میخوابید و برای کوتاه کردن زبونم به قول خودش کس و کونم رو یکی میکرد. متاسفانه بعد از اون 6 ماه عذاب آور دیگه سالار اون سالار سابق نبود.

با این که مثل سگ ازش میترسیدم ولی گاهی وقتا رگ کُردیم میزد بالا و حریف زبون دراز و طبع سرکشم نمیشدم و کاری رو میکردم که میدونستم به مذاق سالار خوش نمیاد. ترانه همیشه بهم میگفت “وقتی یه گوهی میخوری و تو روش وامیستی تخمشم داشته باش که پای لرزش بشینی” منم میزدم تو سرم و میگفتم “همین دیگه تَری، مشکلم اینه که فقط گوه خوردنشو بلدم و بعدش نمیدونم باید چه غلطی کنم” ترانه هم سرشو تکون میداد و میگفت “هر دوتون دیوونه اید فقط تو یه دیوونه خوشگل تو دل برو و سالار یه دیوونه بیابونی غیر قابل تحمل”
به غلط کردن افتاده بودم که سالار با کیر گنده و کلفتش اومد سمتم و با خشونت مانتومو که وقت نکرده بودم دکمه هاشو ببندم از تنم کشید بیرون. تیشرت و سوتینمو با هم از سرم کشید. سوتینم محکم کشیده شد به پوست بازوها و صورتم. موهامم همراه لباسام کشیده شد و باز درد پیچید توی سرم. محکم کوبید تو سینه ام و به پشت افتادم رو تخت. پاهامو مثل پر کاه داد هوا و شورت و شلوارمو با هم کشید و پرت کرد همونجا که بقیه لباسامو پرت کرده بود.
میدونستم هم خشک خشک تو کس و کونم میکنه و هم کتکه رو میخورم. هیکل گنده اشو انداخت روم و تا به خودم بیام چند تا کشیده سنگین خوابوند تو گوشم. صورتم سوخت. چشمام پر از اشک شد اما خودمو سفت نگه داشته بودم مبادا یه قطره از چشمم بچکه. متنفر بود از زنایی که گریه میکنن. کافی بود یه قطره از چشمام بیاد تا عصبانیتش از اینم بیشتر بشه. اینو همون روزای اول آشنایی بهم حالی کرده بود. بعد با صدای بم و عصبانیش داد زد و گفت “باز گوه زیادی خوردی؟! فکر کردی مردم مسخره و معطل توئن؟ با این جفتک پرونیا چی رو میخوای ثابت کنی؟ هااااان؟”

همین که دست راستش دوباره رفت بالا دستامو سپر صورتم کردم. دستای ظریفمو به راحتی آب خوردن مهار کرد و گفت “هم به من کس و کون میدی هم فردا شب میری کار ناتمومتو تموم میکنی” اینو که گفت با حرص گفتم “بمیرمم زیر اون هیولای روانی نمیخوابم” با پشت دست محکم کوبوند تو دهنم. دهنم طعم خون گرفت.
داشت زیر هیکلم خفه میشد اما دست از زبون درازی برنمیداشت. اون لحظه دلم میخواست فقط صداشو ببرم. نباید میذاشتم سرکش تر از این بشه. دستاشو مهار کرده بودم و نمیتونست جُم بخوره. موهای مشکی پرکلاغیش پخش شده بود روی ملافه سفید و داشت دیوونم میکرد. رگای آبیِ پستونای سفید و گِردش پر رنگ تر از همیشه شده بود اما الان موقع ناز و نوازش و لب و لیس نبود. دلم واسه جر دادن کس و کون تنگ و داغش له له میزد. باز هار شده بودم و میخواستم خودمو از حرص اون 6 ماه خالی کنم.

وقتی کیر خشک و کلفتشو به زور فرو کرد تو عمق کسم چشمامو بستم و دندونامو رو هم فشار دادم تا صدامو توی گلوم خفه کنم. میدونستم هر صدایی که از من در بیاد برابره با بیشتر حال کردن سالار و تحریک شدن بیشترش. اگر فقط یه کم تحریک میشدم و یه کم کسم خیس میشد اون همه درد نمیکشیدم. حس میکردم داره به کسم سمباده میکشه. کسم میسوخت و سینه هام داشت زیر دستای سالار له میشد. انقدر محکم تو کسم تلنبه میزد که تخت تکون میخورد. حس میکردم دارم از وسط نصف میشم. با هر ضربه ای که با کمرش به وسط پام میزد یه کم سرم عقب میرفت. انقدر که سرم به شدت خورد به لبه تخت و درد همزمان توی سر و گردنم پخش شد. سالار عین خیالش نبود. نفهمیدم چقدر طول کشید که مثل جنازه برم گردوند. روی زانوهاش وایساد و کمرمو کشید بالا و کونمو جلوی کیرش تنظیم کرد. صورتم فرو رفت توی خوشخواب. گردن و کمرم داشت میشکست. وقتی کیرشو به زور توی کونم فرو کرد نفسم از درد بند اومد. نای داد زدن نداشتم. به زور و محکم و با حرص تلنبه میزد. جونم از تنم در رفته بود دیگه. ملافه رو که زیرم جمع شده بود به سختی از جلوی دهنم دادم کنار و با ته مونده توانم و صدایی که برای خودمم غریبه بود نالیدم “سالاااااااار”
دست نگه داشت. موهامو از پشت کشید و با عصبانیت و حرص گفت “وقتی مثل یه گربه وحشی به صورت یارو پنجول کشیدی و در رفتی باید فکر اینجاشم میکردی”

وقتی روژان اسممو با ضعف و بی حالی صدا زد دلم میخواست مثل همون روزای اول بگیرمش تو بغلم و آرومش کنم. جوری برخورد کرده بودم باهاش که هنوز نفهمیده بود هر قدر در برابرم بی دست و پا تر و بی پناه تر باشه دل سنگ من در برابرش نرم تر میشه. هر چی جسورتر و محکم تر میشد منم دیوونه تر میشدم. با این که ته دلم راضی بودم از این که زیر اون مرتیکه نخوابیده ولی آتیش خشمی که روژان برای همیشه توی دلم روشن کرده بود هیچ وقت خاموش نمیشد. با این که روژان مقصر نبود نمیتونسم بپذیرم و ببخشمش. هم حق شراره رو کف دستش گذاشته بودم و هم دهن روژان رو سرویس کرده بودم اما هر وقت به اون 6 ماه لعنتی فکر میکردم دلم میخواست با همه عشقی که بهش دارم با دستای خودم تیکه تیکه اش کنم.
نفهمیدم چقدر توی کونم تلنبه زد و چند بار کیر کلفت و وحشیشو از کونم کشید بیرون و فرو کرد توی کسم. فقط دلم میخواست زودتر خالی بشه و دست از سرم برداره. سالار تو سکس صداش در نمیومد. صدای ناله های حشریشو فقط میشد موقع خالی شدن کمرش شنید. ولی اون شب دیگه حسّام کار نمیکرد. جون تو تنم نمونده بود و نفهمیدم کِی آبشو خالی کرد. ظهر فرداش با تن کوفته و صورت کبود و کس و کون و دهن پاره از خواب بیدار شدم.

تا چند ساعت نتونستم از جام پاشم. وقتی توی آینه خودمو دیدم خیالم راحت شد که انقدر درب و داغون شدم که تا چند هفته نشه روم حساب کرد. کتک خوردن از سالار قابل تحمل تر از خوابیدن زیر اون مرتیکه روانی بود. گشتم دنبال گوشیم. روی میز توی هال کنار بساط عرق خوری و زیرسیگاری سالار بود. ترانه بیشتر از 10 بار زنگ زده بود. خودمو به زور کشوندم رو کاناپه و به ترانه اس ام اس دادم “زنده ام هنوز”
همه تنم درد میکرد. به پشت افتادم و خیره شدم به سقف. یاد روزی افتادم که برای اولین بار سالار رو دیدم. درست سه روز بعد از کوبیدن گلدون تو سر جمال بود. وقتی خون فواره زد یه دختر 20 ساله وحشت زده بودم که فقط به عقلش رسید شناسنامه اشو ورداره و فرار کنه.

یاد مهندس فراز فرهمند افتادم که زنشو تو تصادف از دست داد و با مرگ زنش همه زندگیش دود شد رفت هوا. عاشق مامانم و لندرور بابام بودم که وقتی 10 سالم بود توی تصادف با هم له شدن. بعد از 10 سال داشتن میرفتن سنندج. پدربزرگم تو بستر مرگ پیغام داده بود که مامانمو بخشیده و میخواد ببینتش. بابام یه مهندس راه سازی خوش تیپ تهرانی بود و مامانم یه دختر کرد بینهایت زیبا که تو اولین نگاه عاشق هم شدن و اولین بار تو همون لندرور کار دست هم دادن و همون موقع نطفه من بسته شد و هر دو از طرف خانواده هاشون طرد شدن. پدربزرگم اگر میدونست این بخشش به مرگ مامانم ختم میشه هیچ وقت نمیبخشیدش.
مامان که مُرد زندگی برای بابا تموم شد. غم از دست دادن مامان برای شونه های نحیف منی که تو ناز و نعمت بزرگ شده بودم خیلی سنگین بود و بدتر از اون هر چی بیشتر میگذشت بابا هم از دنیای زنده ها بیشتر فاصله میگرفت. بعد از چند سال زندگیمون از خونه 100 متری سهروردی کشید به یه اتاق 9 متری کثیف و درب و داغون توی خونه قمر خانم تو یکی از تنگ ترین و چرک ترین محله های پایین شهر. بابا خرج دود و دم خودش و شکممونو با آشغال فروشی تو بازار سید اسماعیل درمیاورد. هر موقع به صورتش که دیگه اثری از مهندس فرهمند خوش قیافه توش نبود، نگاه میکردم، باورم نمیشد عشق یه زن بتونه یه مرد رو به چنین فلاکتی بندازه. خیلی وقتا از بابام، از زندگی و حتی از مامانم متنفر میشدم اما جرات خلاص کردن خودمو نداشتم.

از وقتی قد کشیدم و پستونام دراومد و باسنم قلنبه شد و روز به روز بیشتر شبیه مامانم شدم، نگاه جمال پسر صاحبخونمون بهم عوض شد. دیگه لازم نبود بابام واسه چس مثقال تریاک به هیکل خمیده اش تکون بده. دیگه فاطی خانم واسه اجاره های عقب افتاده صداشو نمینداخت روی سرش و کلفت بار من و بابام و روح مامانم نمیکرد. با خرحمالی صبح تا شب تو خونه فاطی خانم خرج همه اینا درمیومد اما چشمای کثیف جمال چیز دیگه ای میخواست. سایه جمال هر روز روی زندگیم سنگین تر میشد. وقتی بابام حاضر شد منو به خاطر بدهیای ناچیز و بساط دود و دمش بندازه زیر کیر جمال، برام فرو ریخت. وقتی جلوم زار زد و گفت نه نگم برام مرد. رقت انگیز شده بود وضعیتمون.
اون روز غروب فاطی خانم یه پیر سگ رو که تو محل همه سرش قسم میخوردن آورد که منو صیغه جمال کنه تا مبادا اسلام به خطر بیفته. نمیدونستم باید چی کار کنم. مخم کار نمیکرد. وقتی فاطی خانم چادرش رو کشید سرش و قرآنش رو زد زیر بغلش و رفت مسجد تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده. همیشه همینجور بودم و بعد از گیر افتادن تازه فکر راه چاره میفتادم. بابام که بود و نبودش فرقی نمیکرد و همیشه خدا خمار بود. من موندم و جمال با اون هیکل چندش آورش که شیپیش لای موهاش چارقاب مینداخت. خواستم در برم که وایساد تو چارچوب در و شروع کرد به خندیدن. با داد و هوار هم جز آبروریزی بین همسایه های بدتر از جمال و فاطی خانم چیزی نصیبم نمیشد. حالم داشت از دندونای زرد و کریهش به هم میخورد. چفت در رو انداخت و با یه لحن چندش آوری گفت “اول و آخرش مال خودمی جیگرطلا” وقتی گوشه اتاق گیرم انداخت و دستاشو گذاشت روی پستونام و فشارشون داد داشتم از بوی تنش بالا میاوردم. همه تنم میلرزید. قلبم مثل قلب بچه گنجشک میزد. بهش التماس کردم. زار زدم.

همون روز فهمیدم به مرد اگر التماس کنی جری تر و وقیح تر میشه.
وقتی دید تو حالت ایستاده حریفم نمیشه و هر کار میکنه دهن بوگندوش به دهنم نمیرسه با عصبانیت گفت “رامت میکنم روژان” بعد با یه حرکت منو رو زمین خوابوند زیرش و پاهامو توی پاهاش محکم قفل کرد و دستای زبر و گنده اشو برد زیر بلوزم. با دستام کوبیدم به سر و صورتش ولی با یه دست جفت دستامو گرفت و چنان فشار داد که ناله ام در اومد. زیر هیکلش نمیتونستم درست نفس بکشم. یه لحظه چشمم به گلدون شیشه ای کنج دیوار افتاد. کافی بود دستم بهش میرسید. سعی کردم مخ از کار افتادمو به کار بندازم. جمال با یه دست دستامو گرفت بالای سرم و با دست دیگه اش بلوز و سوتینمو داد بالا و پستونامو کرد تو دهنش و شروع کرد به مکیدن و گاز گرفتن. همه تنم مور مور میشد اما سعی کردم آروم بگیرم. یه کم که گذشت وقتی دید دست از تقلا برداشتم یه لبخند کثیف زد و دستامو آروم ول کرد و رفت سراغ شلوارم. همون موقع دستمو رسوندم به گلدون. سر جمال لای پاهام بود که گلدونو با همه توانم کوبیدم تو فرق سرش. صدای آخ بلندش تو اتاق پیچید و بعد از اون جلوی چشمام فقط خون بود که از سر و صورتش سرازیر شده بود.
با سالار از طریق ترانه و چند تا دختر دیگه که تو پارک براش دخترای ترگل ورگل و خوشگل جور میکردن آشنا شدم. اونا هم منو کشوندن خونه شراره تو پاسداران که پایینش سالن آرایش و اپیلاسون بود و دو طبقه بالا هم جایی که با دخترا زندگی میکردن و به مشتریا سرویس میدادن. شراره یه زن زیبای 30 ساله با موهای رنگ شده بلوند بود که حدود 15 تا دختر زیر دستش کار میکردن. شراره هم در اصل برای سالار کار میکرد. نه پولی داشتم نه جایی برای خوابیدن. توی اون سه شب که شراره بهم جا داد هر شب کابوس میدیدم جمال مرده و همه جا رو خون گرفته. دستم از همون موقع رعشه گرفت.

میدونستم آشنایی با سالار که هم خونه تیمی داشت و هم تو کار خرید و فروش مواد و مشروب بود، عاقبت خوشی نداره اما از شراره خواهش کردم از این سالار خان بخواد بره ببینه چی سر جمال اومده. وقتی سالار با اعلامیه فوت جمال اومد خونه شراره، فشارم افتاد پایین و دیگه نفهمیدم چی شد. چشمامو که باز کردم شراره با لیوان آب قند کنارم بود و سالار رو به پنجره وایساده بود و سیگار میکشید. با صدای شراره سالار برگشت و با ابروهای پهن گره خورده و چشمای سیاهش خیره شد بهم. سالار دو سال از شراره بزرگتر بود. قد بلند و هیکلی بود. با این که قیافه اش خوب بود ولی خیلی جدی و بداخلاق به نظر میومد. شکستگی گوشه ابروی چپش توی ذوق میزد و یه جورایی صورتشو ترسناک میکرد. صدای بم و مردونش رو بار اول همون روز که بهوش اومدم شنیدم. چشماش تو چشمای من بود که به شراره گفت “شَرَر بیا بیرون کارت دارم”
چشمای سیاهش سگ داشت انگار. ابروهای پُرِ مشکی کمون، گونه های برجسته، بینی کشیده و قلمی و لبای قلوه ایِ رنگِ خونش انگار روی پوست شفاف و سفیدش نقاشی شده بود. وقتی توی کوچه اعلامیه سَقَط شدن اون مرتیکه لندهور رو دیدم فکرشم نمیکردم با این قیافه و این جثه مواجه بشم. باورش سخت بود که این دستای ظریف از پس اون تن لشِ قلچماق براومده باشه. سالها بود که دیگه چشم و ابروی هیچ زنی نتونسته بود نگاهمو میخکوب کنه و تو دل سنگم اثر بذاره. وقتی بهوش اومد و چشماشو دوخت بهم دلم میخواست پدرسگو درسته قورتش بدم. اما یادمم نمیرفت که همین عروسک ظریف و لوند زده خار و مادر یارو رو یکی کرده و دخلشو آورده. ممکن بود بازم این کار رو بکنه. از طرفی نمیتونستم ازش بگذرم. فکر تصاحبش دست از سرم برنمیداشت. پاشو میذاشت بیرون یا نصیب گرگای بدتر از من و شراره میشد یا جاش بالای طناب دار بود یا نهایتش تا موهاشم مثل دندوناش سفید بشه حبس میخورد.

سه روز دیگه هم خونه شراره بودم. حالم خیلی خراب بود. باورم نمیشد زدم جمال رو کشتم. با این که بابا برام مرده بود ولی بازم نگرانش بودم. سالار به شراره گفته بود معلوم نیست کجا گم و گور شده. توی اون چند روز حرفای شراره توی گوشم زنگ میزد “حداقل به زور زیر کسی که حالت ازش به هم میخوره نمیخوابی”…”کسی که با سالار کار کنه از همه نظر تامینه”… “با این وضعیت میخوای چی کار کنی؟! آخرش همینه ولی با سالار که کار کنی کنار خیابون وانمیستی و مثل خانوما واسه خودت زندگی میکنی”
میدونستم هیچ خانومیتی در این کار نیست. بعد از مامان زندگیم تو فلاکت و نکبت گذشته بود اما هیچ وقت پامو کج نذاشته بودم. حالا با مدرک سیکل و بی پشتوانه چه گوهی میتونستم بخورم؟! خوش بینانه ترین وضعیت زمانی بود که جمال زنده بود. حالا با یه پرونده قتل کدوم قبرستون میتونستم برم؟! مخم کار نمیکرد و روزی صد بار به خودم میگفتم کاش میذاشتم جمال کارشو بکنه حداقل بهتر از این وضعیت بود که مُهر قتل بخوره رو پیشونیم. فاطی خانم اگه منو پیدا میکرد جر واجرم میکرد که یه دونه پسرشو فرستادم سینه قبرستون. تازه خلاف شرع هم که نکرده بود. هم شاهد داشتن هم صیغه نامه.
یک هفته بعد سالار اومد دنبالم. همه توی اون خونه ازش حساب می بردن حتی شراره. جرات نداشتم باهاش برم. وقتی از ترانه پرسیدم سالار چه جور آدمیه گفت “اخلاقش که خیلی سگیه” بعد هم خندید و گفت “ولی راستش هیچ وقت با دخترایی که براش کار میکنن نمیخوابه و از اون نظر نمیدونم چه مزه ایه” شراره که انگار از حالم خبر داشت خندید و گفت “نترس به اندازه ظاهرش ترسناک نیست فعلا که شانست زده و چشم خودشو گرفتی”

عینک آفتابی گنده ای که برام خریده بودن رو زدم و از خونه رفتم بیرون. سالار تو رونیز مشکیش نشسته بود و سیگار میکشید. وقتی نشستم زبونم قفل شد و نتونستم سلام کنم. بدون این که نگام کنه خیلی جدی گفت “زبونت جا موند خونه شَرَر؟” آب دهنمو قورت دادم و آروم گفتم “سلام”
سالار یه آپارتمان خیلی شیک دو خوابه داشت توی نیاوران. اتاق خوابو بهم نشون داد و گفت “لباساتو تو اون اتاق عوض کن شناسنامه اتم بیار باهات کار دارم” لباسی نداشتم. مانتو و شال و شلوار و تیشرتم همه مال ترانه بود که هم سایز در اومده بودیم. توی اتاق خواب نگام که به تخت دو نفره افتاد پشتم تیر کشید و یه لحظه یخ کردم. هیکل سالار هم، مثل جمال درشت بود اما به وضوح سر رو ریخت و رفتارشون با هم فرق میکرد. اما بازم میترسیدم ازش. اگه اونم مثل جمال باهام رفتار میکرد چی؟! با فکرشم مو به تنم سیخ میشد.

وقتی شناسنامه امو باز کرد اخماش رفت تو هم و گفت “روژان اسم واقعیته؟! اسم و فامیل خودت و ننه بابات به زندگیت نمیخوره!” دلم نمیخواست تحقیرم کنه. سرمو گرفتم بالا و گفتم “یه زمانی تو سهروردی زندگی میکردیم” ابروهاش رفت بالا و با سوالایی که پرسید هر چی که میدونستم رو براش تعریف کردم.
سکوت کرده بود. نمیشد چیزی از صورتش فهمید. چشمام رو دوخته بودم به دهنش. بالاخره دهن وا کرد و خیلی جدی و واضح گفت “هر زندگی ای تا الان داشتی تموم شده. میدونی که واسه چی اینجایی؟ تا وقتی با منی حق نداری با کس دیگه ای بخوابی. تو این خونه حرف حرفِ منه. آب بخوای بخوری باید خبر داشته باشم وگرنه بدجور پشیمون میشی. گوشاتو خوب باز کن. این در هنوز بازه. شناسنامتم هنوز روی میزه. همین حالا تصمیم بگیر. اگه امشب بمونی باید تا هر موقع که من میگم بمونی اگر نه همین حالا از این در میری بیرون و دیگه حق برگشتن نداری. شیرفهم شد؟”

میدونستم جایی رو نداره بره ولی باید این گربه ملوس رو دم حجله میکشتم تا دو روز دیگه جرات نکنه به صورت خودمم پنجول بکشه. چشمای نگرانش وسط اون صورت عروسکیش دل سنگمو داشت از جاش میکند.
نفسم حبس شده بود موقع حرف زدنش. با وضعیتی که من داشتم میخواستم کدوم قبرستون برم؟! به قول شراره لابد شانسم زده بود که سالار ازم خوشش اومده بود. مطمئنا سرویس دادن به یک نفر خیلی بهتر از خوابیدن زیر صد نفر یا آویزون شدن از طناب دار بود. اما هنوز چیزی از اخلاقای گند و عجیب غریب سالار نمیدونستم. سکوتمو که دید شناسناممو از روی میز برداشت و رفت سمت در. ناخودآگاه پرسیدم “جایی میرین؟” با اخمای تو هم برگشت سمتم و گفت “یادت باشه تو این خونه تنها کسی که سوال میکنه منم. ضمنا لازم نیست انقدر رسمی حرف بزنی” و بعد رفت.
اون شب سالار خونه نیومد. تو اتاقی که تختش یک نفره بود خوابیدم. کامپیوترش و وسایل ورزشیش تو همون اتاق بود و چند تا عکس با نیم تنه لخت ازش به دیوار بود. عکساش از خودش خیلی بهتر بود. خیلی دیر و خیلی بد خوابیدم. غروب با صدای سالار از خواب بیدار شدم. داشت با موبایل حرف میزد. با موهای ژولی پولی و همون تیشرت و شلوار جین اومدم تو هال. همونجور که حرف میزد نگاهش به من بود. حرفاش که تموم شد سلام کردم. گفت “دیگه تو اون اتاق نمیخوابی فهمیدی؟” سکوتمو که دید اومد سمتم چونه امو محکم گرفت تو مشتش و گفت “هر چی که میپرسم یه جواب داره افتاد؟” دست راستم باز رعشه گرفت. آروم گفتم “آره” نگاش افتاد به دستم. دستمو گرفت و گفت “واسه چی دستت میلرزه؟” دستاش گرم بود. گفتم “از وقتی گلدونو زدم تو سر جمال اینجوری شده”

یه کم نگام کرد و بعد دستاشو حلقه کرد دورم. چشمام از تعجب گشاد شده بود. نمیدونستم باید چی کار کنم. قدم بلند بود ولی نه در برابر سالار. سرم به زور به سینه اش میرسید. تنش یه بوی خوبی میداد. با این که از بوی سیگار متنفر بودم ولی بوی تنشو که با بوی سیگار قاطی شده بود دوست داشتم. لباشو گذاشت روی موهام و گفت “نیازی نیست بترسی. اینجا جات امنه. حواسم بهت هست به شرطی که اون روی سگ منو بالا نیاری” دلم میخواست وقتی داره این حرفا رو میزنه صورتشو ببینم. سرموگرفتم بالا و خیره شدم تو چشمای سیاهش. خم شد و آروم لباشو گذاشت روی لبام. داغ داغ بود لباش. یهو گوشیش زنگ خورد و ازم جدا شد. همونجا ولو شدم روی کاناپه.

با موهای به هم ریخته و چشمای پفالو که هنوز از خواب بیدار نشده بودن خیلی تو دل برو تر شده بود. وقتی چونه اشو گرفتم توی مشتم دستش شروع کرد به لرزیدن. راحت میتونستم چونه ظریفشو توی مشتم خورد کنم. دلم میخواست بین بازوهام لهش کنم. وقتی توی بغلم سرشو آورد بالا، لبای رنگ انارش روانیم کرد. لبامو گذاشتم روی لباش. مثل دستاش سرد سرد بود. گوشیم زنگ خورد. ولش کردم و سُر خورد روی کاناپه.
حرفاش که تموم شد نشست کنارم و گفت “اون مرتیکه لندهور رو فراموش کن. دیگه هم به من اینجوری نگاه نکن. قرار نیست مثل اون تن لش به زور قورتت بدم” بعد در حالیکه پیراهنشو در میاورد گفت “پاشو اون بسته های جلو در رو بردار هر کدوم اندازت نبود بذار کنار. بعدم یه چیز درست کن بخوریم”
کلی لباس برام خریده بود. هم زیر هم رو و عجیب که همه هم اندازم بود. اون شب بعد از این که دوش گرفت و شام خورد گفت “هر موقع خواستی میتونی بری بخوابی. یه بسته قرص هم کنار تخته از امشب شروع کن به خوردن” از وقتی بهم گفت به زور قورتم نمیده خیالم راحت شده بود. میدونستم حرفش حرفه.
نصف شب وقتی دوباره خون همه جا رو گرفت، وقتی داشتم از دست پلیسا فرار میکردم سالار از صدای فریادام بیدار شد و بیدارم کرد و محکم منو گرفت تو بغلش. بالا تنه اش لخت بود و تنش گرم. عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم. سرمو گرفت روی سینه اش و آروم گفت “هیییییش…. هیییییش… نترس من کنارتم… چیزی نیست خواب دیدی… تموم شد دیگه” بعد ازم خواست خوابمو تعریف کنم. وقتی به هق هق افتادم شروع کرد به مالیدن پشتم و تو گوشم گفت “محکم باش و مثل زنای ضر ضرو گریه زاری نکن. بدم میاد از زنایی که گریه میکنن. دیگه دلم نمیخواد ببینم گریه میکنی” کم کم آرومم کرد و تو بغلش با آرامش خوابیدم. وقتی بیدار شدم سالار خونه نبود. غروب که برگشت پرسید “خوب خوابیدی؟” روم نمیشد نگاش کنم. سرمو انداختم پایین و گفتم “آره”

از وقتی شراره اومده بود و ابروهاشو برداشته بود و صورتشو بند انداخته بود چشم و ابروش پر رنگ تر و جذاب تر شده بود. گفته بودم نازک نکنه ابروهاشو. صورت دخترونشو دوست داشتم. با لباسایی که براش خریده بودم لعبتی شده بود. کمر باریک و کون قلنبه و پستونای تپلش هوش از سر کیرم برده بود. ولی با تجربه ای که با اون مرتیکه داشت نمیخواستم بی گدار به آب بزنم و منزجرش کنم. لرزش دستاش و کابوسای هر شبش اعصابمو خط خطی میکرد و هر چی فحش خار مادر دار بود نثار روح اون قرمساق دیوث میکردم.
سالار تا یک هفته کاری به کارم نداشت. هر شب کابوسای من تکرار میشد و هر شب توی بغلش و با ناز و نوازش دستاش به خواب میرفتم. برام قرص آرام بخش گرفته بود و وقتی قرصا رو میخوردم بهتر میخوابیدم. قرص ضد بارداری هم برام گرفته بود. عادت داشت تو خونه لخت بگرده. از پوست تیره و سینه پهن و بازوهای قوی و پرش خوشم میومد و ناخودآگاه چشمام خیره میموند روشون. یه زنجیر طلا زرد کلفت هم همیشه به گردنش بود. من اون شب یه پیراهن سرخابی آستین حلقه ای زیر زانو پوشیده بودم. یقه اش نسبتا باز بود و تا پایین دکمه میخورد. طبق خواسته اش موهام باز بود. وقتی خونه بود حق نداشتم با کش یا گیره ببندمش.
بعد از شام گفت بشینم کنارش. فیلم “Heaven’s Burning” رو گذاشت و بعد دستشو انداخت دور شونه هام و منو چسبوند به خودش. اسم بازیگر مردش “Russell Crowe” بود که خیلی از تیپش خوشم اومده بود. هیکل و بازوهای سالار خیلی شبیه قهرمان فیلم بود. وقتی فیلم میرسید به صحنه های سکسی هم خوشم میومد هم بی اختیار خجالت میکشیدم و روم نمیشد نگاه کنم ولی انقدر داستان فیلمش قشنگ بود که دلم نمیخواست تموم بشه.

سالار آروم با نوک انگشتاش بازومو نوازش میکرد و مثل هرشب لیوان ویسکیش هم تو دستش بود. تو آخرین صحنه فیلم وقتی زن و مردی که عاشق هم بودن هر دو مردن نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. سالار اخماشو کرد تو هم و گفت “بزنم لهت کنم حالا؟ مگه نگفتم دیگه نمیخوام گریه کردنتو ببینم؟!” دست خودم نبود و به هق هق افتادم. اشکامو با انگشتاش پاک کرد و لباشو گذاشت روی چشمام و پلکامو بست. بعد لباشو کشید روی گونه هام. لبای بستشو به همه جای صورتم میکشید و صورتمو نوازش میکرد. نفسای داغش بوی مشروب و سیگار میداد. گریه ام بند اومده بود. سرمو تکیه داد به پشتی کاناپه و خم شد روم. آروم آروم لبامو از هم باز کرد و شروع کرد به مکیدن. من کاری نمیکردم. بلد نبودم و نمیدونستم باید چی کار کنم. صحنه های عاشقانه فیلم جلو چشمم رژه میرفت و زبون سالار با طعم ویسکی توی دهنم میچرخید. آروم با صدایی که بم تر از همیشه بود گفت “بده من زبونتو” زبونمو فرستادم تو دهنش. وقتی زبونمو مکید حس کردم داره همه وجودمو میمکه. کم کم منو خوابوند روی کاناپه و خودشو کشید روم. نصف پستونام از یقه ام زد بیرون و چسبید به سینه اش. دستامو با یه دستش گرفت بالای سرم و لبای خیس و داغش آروم آروم رفت زیر گلوم و بعد پایین و پایین تر. نفسام داشت تند میشد. وقتی لباش رسید به سر سینه ام با همون دستی که آزاد بود دکمه های پیراهنمو یکی یکی تا پایین باز کرد و بعد سرشو فرو کرد بین پستونام. بینی و لباشو میکشید به اون قسمت که از سوتین مشکی توریم زده بود بیرون. دستامو ول کرد و منو نشوند و پیراهن و سوتینمو از تنم درآورد. حالا فقط با یه شورت مشکی تور جلوش نشسته بودم.

هنوز خجالت میکشیدم. بغلم کرد و رفتیم روی تخت. آباژور رو روشن کرد و خیره شد به هیکلم. کنارم دراز کشید. همین که نوک انگشتاشو کشید به نوک سینه هام یه حالی شدم و تنم شل شد. نوکشون زد بیرون و سالار با انگشتاش باهاشون ور میرفت و بازیشون میداد. مدام لبمو گاز میگرفتم و به زور خودمو نگه داشته بودم که آه نکشم. سالار زیر لب گفت “خودتو عذاب نده و راحت باش” نفسای تندمو با صدا دادم بیرون. خم شد و نوک سینه راستمو کشید توی دهنش. از حال رفتم و یه نفس عمیق کشیدم. زبونشو دایره وار رو گردی قهوه ای سینه ام میچرخوند و با یه دستش نوک سینه چپمو آروم میمالید. هر لحظه دمای بدنم بالاتر میرفت و لای پام داشت خیس میشد. اولین بار بود چنین حسی رو تجربه میکردم. سینه هامو با دستاش به هم نزدیک میکرد و نوبتی نوک هر دو رو میک میزد. زبونشو روی شکمم که کشید کمرم ناخودآگاه بلند شد. وقتی شروع کرد به لیسیدن دور نافم دیگه حالم دست خودم نبود. حالا دیگه لای پام خیس خیس بود و شورتم چسبیده بود به کسم. بلند آه میکشیدم و پیچ و تاب میخوردم. لباش کم کم رسید به بالای کسم. نفسای داغش که به پوستم میخورد دیوونه میشدم. شروع کرد با انگشتاش کسمو از روی شورت مالیدن. انگشتاشو از خط شورتم میبرد تو و لبه های کسمو میمالید. وقتی شورتمو درآورد انگشت اشارشو چند بار از سوراخ کونم کشید توی شیار کسم و بعد با شصتش چوچولمو فشار داد.

از شدت لذت بیهوش شده بودم. صدای آه و اوهم اتاقو پر کرده بود اما سالار یه کلمه هم حرف نمیزد. پاهامو تا جایی که میتونست از هم باز کرد و سرشو برد وسط پاهام. زبون داغش که به لبه ها و سوراخ کسم خورد دستم رفتم سمت سرش و فشارش دادم به خودم. لبه های کسمو میمکید و زبونشو توی سوراخ کسم فشار میداد. همزمان دستاش نوک برجسته سینه هامو میمالید. همه کسمو کرده بود توی دهنش. داغی زبونش داغ ترم میکرد. انگار تب کرده بودم. وقتی چوچولمو کشید توی دهنش و شروع کرد به میک زدن یهو همه تنم به شدت لرزید. خالی شدم و بعد از چند ثانیه آروم گرفتم.
لباشو تمیز کرد و شلوارک و شورتشو درآورد و کنارم دراز کشید و خیره شد تو چشمام. روم نمیشد نگاش کنم. بغلم کرد و منو کشید روی خودش. کیر سفت و داغش چسبید به کسم. سرمو کنار سرش توی بالش فرو کردم و سالار شروع کرد به مالیدن پشتم. دستاش کم کم رفت روی تپلی کونم. کونمو چنگ میزد و همزمان لاله گوشمو میمکید. انگشتشو با آب کسم خیس کرد و آروم چند بار تو کسم عقب جلو کرد. هنوز تنم کرخت بود. یه کم منو رو خودش جا به جا کرد و نوک کیرشو گذاشت جلوی سوراخ کسم که خیس و لزج بود. با دستاش کونمو میمالید وقتی کیرشو فشار داد. سرمو از درد بلند کردم و سالار لبامو کشید تو دهنش و یه بار دیگه کمرشو بلند کرد و کیرشو فشار داد. خواستم کمرمو بلند کنم که دستاش مانع شد و محکم به خودش فشارم داد و همزمان باز کیرشو فشار داد تو. لبامو میمکید و نمیتونستم ناله کنم. آروم چرخید و منو انداخت زیرش. نفساش تند شده بود. چند بار کیرشو مالید روی کسم. چند بار کیرشو توی شیار کسم عقب جلو کرد و باز یه فشار دیگه داد. ناله کردم “آآآآآآآآآآآآآآآییییییییی”

تو گوشم با یه لحن حشری و کشدار گفت “نترس آروووم آروووم می کنمت” وقتی گفت میکنمت باز خیس شدم. پاهامو تا جایی که می تونست باز کرد و در حالیکه باز زبونمو میخواست سر کیرشو فرو کرد توی کسم. داغ شدم. آتیش گرفتم. حس کردم کسم سوخت. سالار انگار دیگه اونجا نبود. بازم فشار داد. یه فشار دیگه. دوباره و دوباره. تنگ بودم. داغ بودم. خیس بودم. درد و لذت با هم قاطی شد و کیرش راهشو باز کرد و همراه با درد و شهوت چسبید به ته کسم. سرشونشو گاز گرفتم. ناخونام فرو رفت توی کتفش. یهو کیرشو کشید عقب و این بار محکم تر فشارش داد. دادم در اومد. ضربه هاش محکم تر و منظم تر میشد. صدای نفسای داغش زیر گوشم تند و تند تر میشد. هر بار که کیرشو میکشید بیرون و دوباره تا ته توی کس داغم فرو میکرد انگار شیره جونمو باهاش میکشید بیرون. تنم زیر کیرش بالا پایین میشد. سینه هام میلرزید از شدت کمر زدنش. پر و خالی میشدم. وقتی کیرش به ته کسم میخورد لذت دیوونم میکرد. صدای تخت در اومده بود. با هر ضربه ای که میزد صدای آه منم بلند میشد. یه ضربه محکم دیگه زد و حس کردم کیرش رفت توی دلم. همونجا نگهش داشت و چند تا آه بلند کشید و کیرش چند بار توی کسم دل زد و خالی شد. همون موقع از صدای آه سالار منم به شدت تنم لرزید و چند ثانیه بعد زیر کیرش همه تنم کرخت و بی حس شد. هر دو خیس عرق شده بودیم. سالار افتاد روم. صدای نفساش هنوز میومد و تپش قلبشو روی سینه ام حس میکردم. وقتی حس کرد نفسم ازسنگینیش بند اومده خودشو کشید کنار. خیره شد به پایین پام.

کسم میسوخت. خواستم ببینم اون پایین چه خبره ولی نذاشت. خم شد روی سینه هام و نوکشون رو بوسید و با یه لحن جدی گفت “از جات تکون نخور”
بیشتر از انتظارم خون اومده بود. نمیخواستم چشمش به خون بیفته. نمیدونستم کِی پریود میشه و بعد از اون تجربه به خون چه عکس العملی نشون میده. ملافه رو از زیرش کشیدم بیرون و مچاله کردم و انداختم پایین تخت. تن سفید و هوس انگیزشو گرفتم بین بازوهام و چیزی نمونده بود دوباره کیرم سیخ بشه. اگه بار اولش نبود تا صبح 10 بار دیگه هم میکردمش. پرده خیلی از دخترا رو زده بودم اما حس مالکیتی که نسبت به روژان داشتم تا اون روز به هیچ کس نداشتم. حتی به شراره که روزگاری عاشق هم بودیم.
درد داشت به تنم برمیگشت. ولی لذت نوازش دستای گرم سالار روی تنم و اثر مسکنی که بهم داد درد رو از یادم برد و پلکامو انداخت روی هم. سرمو چسبوندم به سینه اش و با فکر این که چقدر با جمال فرق داره بین بازوهای قدرتمندش به خواب رفتم.

با صدای موبایلم از فکر و خیال در اومدم. ترانه بود که منو برگردوند به زمان حال و دوباره یادم انداخت کجای زندگی وایسادم. صداش هنوز نگران بود. به سختی لحنمو شوخ و خندون کردم و گفتم “دیدی تخمشو داشتم که پای لرزشم بشینم تَری؟”

نوشته: پریچهر

یک دیدگاه برای “روژان قربانی عشق و شهوت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>