روژان در آغوش آرامش

اینم از آخرین قسمت سری داستان های روژان (روژان قربانی عشق و شهوت، روژان پناه هوس مردای شب، طعم تلخ سکس و روزگار روژان) کمی طولانی تر از قسمت های قبل شده. ترجیح دادم داستان بی دلیل کش نیاد و به قسمت بعدی نکشه. پایان این داستان اگه دست خودم بود شاید جور دیگه ای تمومش میکردم ولی پایانش انتخاب خود روژانه.

……………………………………………………………………………………

تو ماشینش که نشستم نمیدونم چرا از دیدنم شوکه شد. با تعجب و حیرت خیره شده بود بهم و ازم چشم برنمیداشت. طول کشید تا استارت بزنه. توی راه نزدیک بود دو بار تصادف کنه. در تمام طول راه چهرش در هم بود و سکوتش آزارم میداد. هر از گاهی نگاهی بهم مینداخت و حس میکردم به سختی نگاهشو ازم برمیداره. وقتی رفتیم توی خونه. به سمت نشیمن راهنماییم کرد. نمیدونستم باید چی کار کنم یا چی بگم. نشست رو بروم و گفت “اسمت روژانه؟” گفتم “بله” بلافاصله گفت “اسم فامیلت چیه؟” ترس برم داشت. ترسیدم مامور باشه. با تردید پرسیدم “برای چی میپرسین؟!” دستاشو با کلافگی توی موهایی که به سختی میشد تار موی سیاه توش پیدا کرد، کشید و گفت “سالها پیش زنی رو میشناختم که تو به شدت شبیهشی. به من اسم فامیلتو بگو” وقتی گفتم “فرهمند” به وضوح رنگ از روش پرید. چشماش گشاد شد و دهنش باز موند. شروع کرد به نفس نفس زدن. نفسش دیگه بالا نمیومد. شوکه شده بودم. یه لحظه حس کردم الانه که سکته کنه. نفهمیدم از تو آشپزخونه چطور آب آوردم. همه لیوانو سر کشید. ولو شده بود روی مبل. دستامو گرفت توی دستاش که مثل تن مرده یخ کرده بود. تو چشمام خیره شد و با صدایی که میلرزید گفت “تو دختر گلاویژ و فرازی؟!” با شنیدن اسم مامان و بابا این بار دهن خودم باز موند. به سختی نفس کشیدم و گفتم “شما مامان و بابامو میشناختین؟” خطوط صورتش در هم شد. اشک توی چشماش جمع شد. خیره بود تو چشمام. با خودش انگار حرف میزد. “خدایااااا… خدایااااا… میخواستم چی کار کنم خدااااا….” پلک نزد ولی اشکاش ریخت پایین. سرشو آورد پایین و دستش همه صورتشو پر کرد و شونه هاش شروع کرد به لرزیدن. حال خودمو نمیفهمیدم. نمیدونستم کجام و این مرد حدودا شصت ساله کیه که اینجور جلوی من اشک میریزه. تا به اون روز جز گریه های بابام سر خاک مامانم گریه مردی رو ندیده بودم.

دستمو گذاشتم روی شونش و گفتم “شما کی هستین؟” با چشمای خیس و سرخش خیره شد تو چشمام و گفت ” منو نمیشناسی روژان؟ منه رو سیاه عمو حمیدم. همون که همیشه میگفت یه شب میام موهای خوشگلتو میچینم. منو یادت نمیاد؟” انقدر بدبختی کشیده بودم که چیز زیادی از خاطرات دوران کودکی برام واضح نبود. چیزی یادم نمیومد. تصویر خیلی گنگی از دوران کودکیم داشتم. تا جایی که یادم میومد هیچ وقت هیچ فامیلی دور و برمون نبود. سکوتمو که دید گفت “چقدر شبیه مادر خدا بیامرزتی! شبیه همون سالهایی که با چشما و موهای مشکیش فرازو دیوونه کرد” یاد مامان و بابا و حس آشنا بودنش باعث شد اشکام سرازیر بشن. میلرزیدم و گریه میکردم. دستامو گرفت و گفت “چرا این شکلی؟! چرا باید اینجوری پیداتون کنم؟! فراز چه بلایی سرش اومده که یه دونه دخترش به این روز افتاده؟!” نمیشناختمش اما حس خوبی نسبت بهش داشتم. سرمو گرفت روی سینش و هر دو با هم گریه کردیم. خالی شدم. از درد از تنهایی از بی کسی اون همه سال خالی شدم.

به جای اتاق خواب با هم رفتیم تو آشپزخونه و چایی خوردیم. نشست رو بروم و ازم خواست براش از بابا بگم. شوکه بود. غمگین بود. لابه لای حرفام آه میکشید. نفس بلند میکشید. چایی میخورد و سیگار پشت سیگار روشن میکرد. هر چی من بیشتر حرف میزدم عمو حمید بیشتر ناراحت میشد. طفلک حالش خراب شده بود از حرفای من.
یه سیگار دیگه روشن کرد و یه پک عمیق زد و در حالی که چشماشو تنگ کرده بود گفت “با بابات تو جاده سنندج آشنا شدم. ماشینم خراب شده بود و بابات بکسلم کرد. از همونجا رفاقتمون و بعدها شراکتمون شروع شد. بابات دیوانه گلاویژ شد و ازدواج کردن و نسرین و مامانت هم شدن دوستای جون جونی. سپهر ما دو ساله بود که مامانت تو رو حامله شد. به دنیا که اومدی یه گولۀ سفیدِ برف بودی لای انبوه موهای مشکی. چشمات مثل دو تا تیله سیاه بود. سپهر 8 ساله بود که فهمیدیم نسرین تومور داره. دار و ندارمو فروختم و بردمش انگلیس ولی حالش رو به وخامت گذاشت. فراز سهم منو از شرکت به دو برابر قیمت خرید و برام فرستاد. به خاطر نسرین همونجا موندگار شدیم. دست تنها تو غربت با سپهر خیلی سخت بود برام. نسرین جلو چشمم تحلیل میرفت و کاری نمیتونستم بکنم. اون اواخر به خاطر اوضاع آشفتم ارتباطم با بابات قطع شده بود. نسرین که از دنیا رفت بعد از 7 سال برگشتم ایران. هیچ کس از بابات خبری نداشت. خونه سهروردی رو هم فروخته بود. خیلی دنبال فراز گشتم ولی انگار یه قطره آب شده بود و فرو رفته بود توی زمین!”
یه سیگار دیگه روشن کرد و در حالی که آه میکشید گفت “وقتی نگاهت میکنم انگار گلاویژه که نشسته رو بروم. زنده و مردش فرازو دیوونه کرد”

گفتم “اگه مامانم نمیمرد، اگه بابا به اون حال و روز نمیفتاد، اگه منو زیر دست جمال نمینداخت، اگه اون اتفاق نمیفتاد الان خیلی کارا میتونستم بکنم. خیلی بدبختم که حتی جرات ندارم خودمو بکشم” بغضم دوباره ترکید و صدای هق هقم بلند شد. عمو حمید از پشت میز بلند شد و با جدیت گفت “بهترین وکیل رو برات میگیرم. نگران هیچی نباش” چشمام از ترس گشاد شد. از جام بلند شدم و گفتم “اگه تبرئه نشم چی؟! اگه دارم بزنن؟” اومد جلو سرمو گرفت رو سینش و گفت “تا مطمئن نشیم که میتونه تبرئه ات کنه بیگدار به آب نمیزنیم. اگه نشه از مرز ردت میکنم. میفرسمت اونور پیش سپهر. نمیذارم تو این خراب شده نابود بشی”
سرمو آوردم بالا و گفتم “وکیل یا رد شدن از مرز خیلی هزینه داره. من …” نذاشت بقیه حرفمو بزنم و گفت “اگه فراز سهممو از شرکت به اون قیمت نمیخرید نسرین رو خیلی زودتر از انتظارم از دست میدادم. بیشتر از چیزی که فکرشو کنی به بابات بدهکارم”

تا دم دمای صبح حرف زدیم. هیچ کدوم پلک رو هم نذاشتیم. عمو حمید هم خسته بود هم فشار عصبی زیادی بهش وارد شده بود. خجالت زده بود از این که قرار بود تو این سن و سال با دختر یکی یک دونه رفیق گرمابه و گلستانش بخوابه. چند بار زیر لب گفته بود “خدا رو شکر که شکل مامانت شدی”
با این که خسته بود کلی گشت تا چند تا از عکسای مامان و بابامو پیدا کنه. عمو حمید و بابا هر دو تو عکسا لاغر بودن و هر دو سیبیل داشتن. اون موقع عمو نصف الانش بود. چهرش خیلی عوض شده بود. بهش گفتم اگه بابا رو ببینه نمیشناسه. گفت “هر کاری بتونم برای پیدا کردنش میکنم”
مامانم به وضوح از من زیباتر بود. چند تا عکس چهار نفره بود و دو تا عکس که من و سپهر هم توشون بودیم. هیچی یادم نمیومد. عکسا رنگی ولی رنگ و رو رفته بودن. موهامو مامانم دو تا گیس بافته بود و یه سارافون بافتنی قرمز تنم بود. سپهر از من قدش خیلی بلندتر بود و یه شلوار پیش سینه دار سبز تنش بود. باورم نمیشد دارم عکسای بچگیمو میبینم. عمو حمید لبخند زد و گفت “میتونی عکسا رو برداری” چقدر لبخندشو دوست داشتم. فکر نمیکردم روزی بیاد که یکی از مشتریامو انقدر دوست داشته باشم.
بهش گفتم باید برگردم خونه. وقتی گفت “دیگه نمیذارم برگردی تو اون خونه و حق و حساب اون مرتیکه عصبی رو هم به موقعش میذارم کف دستش” دلهره گرفتم. دستامو گذاشتم رو دستاش و گفتم “سالار هر کاری هم کرده باشه تنها کسی بود که پناهم داد. هنوزم اون چند ماه اولی که باهاش زندگی کردم بهترین روزای زندگیمه. خودم باهاش حرف میزنم. دلم نمیخواد پای سالار وسط این ماجرا کشیده بشه. دلم نمیخواد برای دوستم ترانه و بقیه مشکلی پیش بیاد”

سکوت کرد و بعد گفت “مطمئن باشم بلایی سرت نمیاد؟ نیست و نابودت نکنه؟!” لبخند زدم و بهش اطمینان دادم که اتفاق بدی نمیفته. توی کوچه قبل از پیاده شدن پاکت عکسا رو داد دستم و پدرانه پیشونیمو بوسید. بهش گفتم “یکی از بهترین شبای زندگیم بود” و پیش از این که اشکامو ببینه پیاده شدم.
طبق معمول سالار خونه نبود. خیلی وقت بود که فهمیده بودم شبایی که من خونه نیستم اونم خونه نمیمونه. همونجا توی هال روی کاناپه ولو شدم. بیدار که شدم از تو حموم صدای آب میومد. عکسا از پاکت در اومده بود و روی میز ولو بودن. سالار در حالی که حوله بسته بود دور کمرش از حموم اومد بیرون. بهش سلام کردم. جواب نداد. اخماش تو هم بود. یه نگاه به من کرد و یه نگاه به عکسا و منتظر شد. نشستم روی مبل و گفتم “باید باهات حرف بزنم” تو همون حالت ایستاده گفت “میشنوم” گفتم “بذار یه چایی دم کنم” گفت “گفتم میشنوم”
نمیدونستم باید از کجا شروع کنم. به عکسا نگاه کردم و گفتم “عکسای بابا مامانمه و من” اخماش تو هم بود “خب؟!” نگاش کردم و گفتم “مشتری دیشب دوست قدیمیه بابامه. از شباهت من با مامانم منو شناخت” سالار خیز برداشت سمتم. از جام بلندم کرد و گفت “چی بهش گفتی روژان؟!” آب دهنمو قورت دادم و گفتم “هیچی من هیچی نگفتم” پرتم کرد رو مبل و گفت “یه بار دیگه میپرسم، دروغ بگی میزنم لهت میکنم” اشک تو چشمم جمع شد و گفتم “باشه تو رو خدا آروم باش میگم. راستشو میگم. تو رو خدا هولم نکن میگم” سالار کلافه ازم فاصله گرفت و گفت “بنال”

نشستم سر جام و گفتم “بچه که بودم عمو حمید صداش میکردم. خودم یادم نیومد. خودش بهم گفت. میخواد برام وکیل بگیره سالار. میگه اگه نشه تبرئم کنن، از مرز ردم میکنه” به وضوح حالت چهره سالار عوض شد. نفساش تند شد و پره های بینیش از هم باز شد. چند دقیقه ساکت بود و بعد گفت “اگه نتونست از زیر چوبه دار بکشدت پایین چی؟!” بلافاصله گفتم “اول مطمئن میشه بعد اقدام میکنه. اگه نشه منو از مرز رد میکنه” بلافاصله گفت “اونور چی جوری میخوای دووم بیاری؟! زبون بلدی؟! درس خوندی؟! چه گوهی میخوای بخوری؟!” صداش داشت بالاتر میرفت “زیر خارجیا میخوای بخوابیییییی؟” وقتی گفتم “پسرش اونوره” یکی خوابوند زیر گوشم و گفت “پس قراره زیر پسرش بخوابی! پسرش عاشق چشم و ابروته که نندازتت زیر این و اون؟”
نمیدونم چطور جرات کردم. شاید دیدن عمو حمید بهم اعتماد به نفس داده بود ولی با بغض گفتم “تو که عاشق چشم و ابروم بودی چه گلی به سرم زدی؟!” دست سالار تو هوا خشک شد. تو چشمام زل زد و خیلی جدی گفت “میتونی همین امشب جمع کنی بری” بعد رفت تو اتاق و در رو کوبید. دلم گرفت. یهو ته دلم خالی شد و اشکام سرازیر شد.

نشستم تا بیرون بیاد از اتاق. لباس پوشیده بود و موهاشو خشک کرده بود. شناسنامه امو پرت کرد جلوم و گفت “هر چی میخوای بردار و به سلامت” داشتم خفه میشدم از رفتار سردش. مثل غریبه ها باهام حرف میزد. با این که دلم از سالار خون بود با این که فکر میکردم برام شده یکی مثل بقیه ولی هنوز ته دلم دوسش داشتم. هنوز دلم میخواست بشه همون سالار روزای اول که زیر پر و بال شکستمو گرفت. ولی نه فقط با من که با خودش هم در جنگ بود.
چیز زیادی جز وسایل شخصی و چند تا تیکه لباس برنداشتم. سالار تو هال سیگار میکشید و ویسکی میخورد. عمو حمید تو کوچه منتظرم بود. همونجور که به تلویزیون خیره شده بود گفت “هر موقع تونستی یه شماره حساب مطمئن بده که پولتو برات واریز کنم” من به اسم خودم حساب نداشتم. از این که منو یاد پولای کثیفم انداخته بود دلم گرفت. کلید خونه و موبایلو گذاشتم روی میز جلوش. حتی نگام نکرد. بغضمو قورت دادم و بی هیچ حرفی از خونه زدم بیرون.

یکی از دوستای صمیمی عمو حمید دکترای حقوق داشت و استاد دانشگاه بود. عمو حمید میگفت اگه خسرو نتونه کاری کنه هیچ کس دیگه ای نمیتونه. غروب پنجشنبه همون هفته رفتیم خونه دوست عمو حمید. از عمو حمید جوونتر بود. خانم خوشگلش بعد از احوالپرسی و پذیرایی تنهامون گذاشت. از برخوردشون با عمو حمید فهمیدم خیلی صمیمی هستن. خیلی با احترام باهام برخورد کردن. دکتر اعتمادی سوال میکرد و جواب میدادم و همه رو یادداشت میکرد. اخماش تو هم بود. کلی با عمو حمید بحث کردن. حرفای قلمبه سلمبه میزدن که من خیلی سر درنمیاوردم. ولی نه ناامیدمون کرد و نه امیدواری داد. گفت باید تحقیق کنه.
خواستیم بریم که خانمش گفت “حمید بمونین بچه ها هم کم کم پیداشون میشه خوشحال میشن ببیننت” عمو حمید چشماش برق زد و گفت “اوه پس باز این آتیشپاره آخر هفته سر خرشو کج کرد اینوری؟” همه زدن زیر خنده. راحت نبودم بینشون. خجالت میکشیدم. عمو حمید دستشو انداخت دور شونه هام و با مهربونی نگام کرد و گفت “نبینم معذب باشیا. بذار این ورپریده برسه بهت قول میدم عاشقش بشی” به مینو خانم تعارف کردم کمکش کنم ولی قبول نکرد. نیم ساعت بعد انگار تو خونه بمب ترکید. یه دختر با چشمای گرد و صورت گرد و موهای چتری که ریخته بود روی پیشونیش از در اومد تو. خیلی با مزه و خوشگل و شیطون بود قیافش. یه مانتوی کوتاه لی که بیشتر شبیه بلوز بود تنش بود. نگام مونده بود رو رژ لب قرمز جیغش. هنوز منو ندیده بود. اول خودشو انداخت تو بغل دکتر اعتمادی و لپ دکتر رو رژمالی کرد. بعد نوبت مامانش شد. خیلی پر انرژی و پر سر و صدا بود. مردی که همراهش بود قد و هیکل متوسطی داشت و چهره مردونه و تیپ مردونه. خیلی موقر بعد از حال و احوال با دکتر اعتمادی و مینو خانم اومد سمت عمو حمید و گفت “بَه! سلام حمید خان مشتاق دیدار” تازه نگاه دختره افتاد به ما و جیغ کشید و گفت “عمو حمییییید میکشمت کی زن گرفتی؟! اونم به این جووووونییییییی؟! عمووووووووو…” داشتم پس میفتادم از حرفاش. مهلت نمیداد به آدم. عمو غش غش خندید و دکتر اعتمادی سرخ شد. مینو خانم لبشو گاز گرفت و گفت “پری؟!” من یاد شبی که قرار بود با عمو حمید بخوابم افتادم و حالم بد شد.

عمو یه نیشگون محکم از لپ پری گرفت و گفت “زبون به دهن بگیر آتیشپاره” پری در حالی که وانمود میکرد دردش گرفته خیره شده بود به من و منتظر موند. مینو خانم سریع گفت “این خانم خوشگل روژان دختر یکی از دوستای قدیمی حمیده” بعد رو به من گفت “این آتیشپاره هم دخترم پریچهر و ایشون هم آقا منصور دامادم هستن” باهاشون دست دادم. پریچهر اومد نشست کنارم و گفت “دختر تو چقدر خوشگلی!” از لحن صمیمیش خوشم اومد. لبخند زدم و گفتم “نه به خوشگلی شما”
حق با عمو حمید بود. خانواده گرم و راحتی بودن. پریچهر خیلی خونگرم و شوخ و شیطون بود. شوهرش هم خیلی آقا بود و غیر از جانم و عزیزم به هم نمیگفتن. بهش حسودیم نشد ولی خیلی دلم خواست منم یه خانواده اینجوری داشتم. عمو حمید با لبخند نگام میکرد. مردی که قرار بود مثل خیلی از مردای دیگه یکی از مشتریام باشه شده بود فرشته نجات من. اون شب پریچهر ازم قول گرفت حتما با عمو حمید برم شمال خونشون. هنوز چیزی از وضعیت من نمیدونست و منم اون شب چیزی نگفتم.

دکتر اعتمادی بعد از یک ماه تحقیق و بررسی با اطمینان گفت که تبرئه ام میکنه. شبی که قرار بود فرداش خودمو معرفی کنم دل تو دلم نبود. حس میکردم با پای خودم دارم میرم پای چوبه دار. پریچهر بهم زنگ زد و کلی پای تلفن منو خندوند و بهم روحیه داد. ترانه از دو روز قبلش اومد پیشم موند. تا صبح پلک رو هم نذاشتیم. همون شب به سالار زنگ زدم ولی گوشیشو جواب نداد. دلم میخواست صداشو بشنوم ولی نشد.
از همون لحظه اولی که پام به زندان باز شد همه اعتماد به نفسی که عمو حمید و دکتر اعتمادی و بچه ها بهم داده بودن پودر شد رفت هوا. پشیمون شده بودم و خودمو لعنت میکردم. میترسیدم از مردن. از وقتی مامان مرده بود از مرگ میترسیدم. هر شب کابوس میدیدم و رعشه دستام بدتر شده بود. تو اولین دادگاه وقتی فاطی خانم چشمش به من افتاد چنان داد و فغانی راه انداخت که از دادگاه بردنش بیرون. جیغ میکشید و نفرینم میکرد. فشارم اومد پایین و غش کردم. حال روحی و جسمیم افتضاح بود. فاطی خانم انگار بیست سال پیرتر شده بود.

نمیدونم عمو حمید چقدر خرج کرد و دکتر اعتمادی چطور کلی مدرک و امضا و استشهادنامه و شاهد ردیف کرد. وقتی بعد از هفت ماه حکم برائتم صادر شد باورم نمیشد که دیگه منم مثل بقیه آزادم. هر چی از عمو حمید پرسیدم پول دیه رو چی جوری جور کرده چیزی نگفت. میدونستم اون همه پول نداره. تو مدتی هم که من زندان بودم خیلی دنبال بابا گشته بود ولی نتونسته بود پیداش کنه.
عمو حمید بهم گفته بود تو اون مدت سالار دهنشو صاف کرده از بس زنگ زده و جویای حال من شده. حتی چند بار رفته بود در خونه عمو حمید و تهدیدش کرده بود که “اگه سر روژان بره بالای دار زنده نمیذارم تو و اون وکیل لعنتی رو” باورم نمیشد که سالار نگران من شده باشه. چیزایی که عمو حمید تعریف میکرد با لحن سرد و نگاه یخ و خالی روز آخرش زمین تا آسمون فرق میکرد.

چند روز بعد از آزاد شدنم از عمو حمید اجازه گرفتم برم دیدن سالار. با این که حالش از سالار به هم میخورد مخالفت نکرد ولی گفت خودم میرسونمت و منتظر میشم تا بیای. تَری آمار سالار رو بهم داده بود و میدونستم خونه است. در اصلی آپارتمان باز بود. وقتی سالار در خونه رو باز کرد از دیدنم جا خورد. چند ثانیه طول کشید تا از جلوی در بره کنار. هنوز در رو کامل نبسته بودم که بازوهاش حلقه زد دورم. شالم از سرم افتاد و بینیشو کشید توی موهام. نفسای عمیق میکشید. دلم برای بوی تنش لک زده بود. تنش گرم بود و همون بوی همیشگی رو میداد. بوی قاطی عطر و سیگارش. دستامو دور گردنش حقله کردم و خودمو کشیدم بالاتر. لباشو که گذاشت روی لبام طعم همون ویسکی همیشگیو میداد. خودمو محکم چسبوندم بهش. به هم مهلت نمیدادیم. با ولع لب و زبون همو میمکیدیم. منو چسبوند به دیوار و چنان گردنمو لیس و میک زد که دردم گرفت. سینه هامو محکم میمالید و چونه و زیر گلومو گاز میگرفت. شده بود همون سالار روزای اول. همون که عاشق خوابیدن تو آغوشش بودم.

نفهمیدم چی جوری لباسای همو درآوردیم. نفس نفس میزدیم و لبامون از هم جدا نمیشد. سالار دستاشو انداخت زیر کونم و بلندم کرد. از پشت چسبیده بودم به دیوار. پاهامو دور کمرش حلقه کردم. سینه هام چسبیده بود به سینه هاش. داغ داغ بودیم هر دو. سر کیرش که خورد به کسم خیس خیس شدم. کیرش داغ و سفت بود. بیشتر از همیشه میخواستمش. کونمو کشید بالاتر. سر کیرشو گذاشت در کسم و بعد منو محکم کشید پایین و همزمان کیرشو فشار داد و فرو کرد. همون لحظه همه تنم لرزید یه آه بلند کشیدم. سالار زیر گلومو گاز گرفت و گفت “چقدر زود اووومدیییییییی! حالا حالاها کار دارم باهااااات”
سرمو فرو کردم تو کتفش و گفتم “میخوام. بازم میخوام. بکن سالار. دلم میخوادت. بکن منوووو” کیرشو تا ته فشار داد و باز آه کشیدم. درش آورد و دوباره فرو کرد. دوباره و دوباره. بازم دلم میخواست. زیر گوشش آه و ناله میکردم. صدای نفساش حشری ترم میکرد. حرکتش سریعتر شد و ضربه هاش محکم تر. کمر میزد و با دستش کونمو بالا پایین میکرد. خیس عرق شده بودیم. داشتم دوباره ارضا میشدم. صدای آه و اوهم همه خونه رو برداشته بود. وقتی آب سالار پاشید توی کسم همزمان با دل زدن کیرش منم ارضا شدم و ناخونامو فرو کردم تو کتفش. فشارم داد به دیوار و پیشونیشو گذاشت روی سینم. سرشو که آورد بالا بعد از مدت ها لبخند سالار رو دیدم. از اون لبخندای نادر که خدا میدونست دوباره کی میشه تو صورتش دید. لباش دوباره رفت رو لبام. این بار اما با آرامش میبوسید. بغلش کردم و تو همون حالت نگهم داشت و رفت سمت اتاق خواب. آروم گذاشتم روی تخت و خودمونو تمیز کردیم و فرو رفتم تو بغلش.

آروم آروم موهامو نوازش میکرد و پشتمو میمالید. نفهمیدم چقدر گذشت. تو بغلش داشت خوابم میبرد. یه سیگار روشن کرد و بعد از چند تا پک گفت “میخوای چی کار کنی؟” لبامو کشیدم روی سینش و چند بار بوسیدمش و گفتم “هنوز نمیدونم. عمو حمید میگه شاید بهتر باشه از ایران برم” سیگارشو خاموش کرد و با عصبانیت گفت “عمو حمید پفیوزت غلط کرد!” سرمو بلند کردم و با تعجب گفتم “سالاااااارررر؟!” اخماش تو هم بود. هیچ کدوم چشم دیدن همدیگه رو نداشتن. قلت زد و اومد روم. نوک سینه هامو گرفت تو دهنش و شروع کرد به مکیدن. داشتم دوباره از حال میرفتم. سرشو آورد بالا و زبون کشید رو لبام. خواستم ببوسمش که سرشو کشید عقب و گفت “هیچ کس نمیتونه مثل من بهت حال بده” دوباره لیس زد لبامو. دستاش رفت لای پام و شروع کرد به مالیدن چوچولم. داشتم خیس میشدم. انگشتشو آروم فرو میکرد تو کسم و درمیاورد. چشمام باز نمیشد. خیره شده بود تو چشمام. صدای زنگ موبایلم جفتمونو پروند. ولی نذاشت از زیرش جُم بخورم. گفتم “وای عمو حمیده پایین منتظرمه” گفت “عیبی نداره منتظر میمونه” گفتم “سالار؟!” گفت “درد و سالار! مرض و سالار! زهرمار و سالار!” بعد یهو کیر سفت شدشو فرو کرد تو کسم و همونجا نگه داشت و گفت “بکنم یا بکشم بیرون؟” دوباره حشریم کرده بود. دلم میخواستش. لب پایینمو گاز گرفت و گفت “بکشم بیروووووون؟” نفسام دوباره تند شد و به زور گفتم “نهههههههه” گفت “خب؟” گفتم “سالاااااااار” گفت “دررررد! بکشم بیرووووووون؟” کسم داغ کرده بود زیرش. نالیدم “ننننهه بکن سالار بککککککن” شروع کرد آروم عقب جلو کردن. دیگه عجله نداشت. با موهام ور میرفت و آروم آروم کیرشو تو کسم عقب جلو میکرد. خوب میدونست چی جوری حشریم کنه. انقدر لبامو خورد و سینه هامو مالید و کمر زد که برای بار سوم ارضا شدم. دیگه جون نمونده بود تو تنم. خودش هم یه کم بعد از من اومد و همه وزنشو انداخت روم. پیش از این که از بغلش بیام بیرون منو کشید رو خودش و با لحنی که خیلی هم دستوری نبود گفت “روژان برگرد پیش خودم” اولین بار بود سالار رو اینجوری میدیدم. باورم نمیشد. شوکه شده بودم. نتونستم چیزی بگم. وقتی نشستم تو ماشین عمو حمید روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم. پاکت سیگارش خالی شده بود. چیزی نگفت و گاز ماشینو گرفت و رفت.

چند روز بعد صدای داد و هوار عمو حمید همه خونه رو برداشت “میخوای رو چه حسابی با این الدنگ غولتشن زندگی کنی؟! شخصیت درست و حسابی داره؟! کار و بار آدمیزادی داره؟! اخلاق و رفتار خوب داره؟! چرا میخوای خودتو بدبخت کنی آخه روژان؟! دو روز دیگه باز بگیرنش بیفته تو هلفدونی میخوای چی کار کنی؟!” عمو حمید راه میرفت و حرص میخورد. میترسیدم سکته کنه. از طرفی نمیخواستم بعد از اون همه زحمتی که برام کشیده بود نمک نشناسی کنم و از یه طرف شرایط من طوری نبود که هر کسی حاضر بشه باهام زندگی کنه. هم عمو حمید رو دوست داشتم هم سالار رو.
بالاخره یه شب عمو حمید و سالار نشستن و سنگاشونو وا کندن. عمو شرط گذاشت که سالار سه دنگ خونه رو به نامم کنه و حق طلاق هم باید با من باشه. فکر نمیکردم سالار قبول کنه ولی قبول کرد. روز عقدمون پریچهر و دکتر اعتمادی و مینو خانم و ترانه اومده بودن. پری با دیدن سالار شوکه شده بود. آخرش طاقت نیاورد و زیر گوشم با خنده گفت “یا خدا! روژان نمیترسی ازش؟!” سالار برای دیگران هر قدر نخراشیده و نتراشیده و غیرقابل تحمل بود برای من اولین مرد زندگیم بود و دوسش داشتم. به نیم ساعت نکشید که شدم زن سالار. از جشن و مراسم و بزن و بکوب هم خبری نبود. همین قدر که سالار اخماش تو هم نبود باید خدا رو شکر میکردم.
دیگه ازش نمیترسیدم. دیگه دستم رعشه نمیگرفت. دیگه مهر قتل رو پیشونیم نبود. حالا دیگه شوهرم بود و یه حس تازه ای بهش پیدا کرده بودم. سالار اخلاق و اعصاب درست حسابی نداشت. اگه غذاش آماده نبود یا نمکش کم و زیاد بود غر میزد، برعکس منصور که پری میگفت هیچی هم درست نکنم میاد خودش یه چیزی درست میکنه و واسه منم میذاره. اما رگ خوابش دستم اومده بود. هر قدر هم اخمو و عنق بود از ناز و عشوه من کم نمیشد. دوباره مثل روزای اول مشتاش رو دیوار پشت سرم پایین میومد و ناز و نوازشش مال تنم بود. از جانم و عزیزمی که بین پریچهر و منصور بود بین ما خبری نبود اما وقتی گذاشت باشگاه و کلاس رانندگی ثبت نام کنم برام از صد تا جانم و عزیزم با ارزش تر بود.

گرچه وقتی سپهر از انگلیس اومد سالار نذاشت برم دیدنش ولی وقتی میذاشت تنهایی برم خرید یعنی بهم اعتماد داره و منم چیزی بیشتر از این نمیخواستم.
به جز ترانه حالا با پری هم حسابی رفیق شده بودم و بعد از کلی التماس سالار اجازه داد با عمو حمید بریم شمال خونه پریچهر و منصور. کنار دریا نشسته بودیم که چشمم افتاد به ساعت مچی پهن و خوشگل پری. خندید و گفت “خوشت اومده؟” گفتم “خیلی خوشگله” بازش کرد و گفت “مال تو” داشتم تعارف میکردم که نگام افتاد به خط روی مچش و زبونم بند اومد. خیلی خونسرد دست کشید روش و یه چشمک زد و گفت “یه یادگاریه کوچیکه از دوران خریت” و بعد هم زد زیر خنده. باورم نمیشد دختری به این شادی با اون خانواده چنین کاری کرده باشه با خودش. با خودم فکر کردم هیچ وقت نباید از رو ظاهر مردم درباره خوشبختیشون قضاوت کرد. از اون روز به بعد من و پری به هم نزدیک تر شدیم و برام از اتفاقاتی که براش افتاده بود گفت “بعد از پارسا فکر میکردم دیگه نمیتونم هیچ مردی رو تحمل کنم اما منصور دیدمو به زندگی عوض کرد. منصور باهام مثل یه دوست همجنس خودش برخورد کرد و شد بهترین دوستم و حالا هم پیش از این که شوهرم باشه بهترین دوستمه” همونجا بود که پری بهم گفت پول دیه رو سالار داده و از عمو حمید خواسته به من چیزی نگن.

از شمال که برگشتیم هر چی اصرار کردم عمو حمید بالا نیومد. نه اون خونه ما میومد و نه سالار خونه عمو حمید. گاهی وقتا جفتشون مثل بچه ها لج میکردن و من اون وسط بین عزیزترین مردای زندگیم کش میومدم. در رو که باز کردم دیدم سالار رو کاناپه خوابیده. دلم تنگ شده بود براش. دست کشیدم به موهاش و گونشو بوسیدم. چشماش نیمه باز شد و منو کشید رو خودش و با صدای بم و خوابالو و بداخلاقش گفت “تو گوه میخوری دیگه بدون من بری جایی” زدم زیر خنده. محکم به خودش فشارم داد و گفت “روژان میزنم لهت میکنما” هنوزم که هنوزه بزرگترین تهدید سالار همینه و منم عاشق این تهدیدشم.

نوشته:‌ پریچهر

6 thoughts on “روژان در آغوش آرامش

  1. فک کنم تنها داستانی باشه که دارم براش کامنت میزارم!! اما به خاطر خوندن ادامه داستان شده روزی 20 برا به سایت سر میزدم.خیلی قشنگ و جذاب بود داستانت.دستت دردنکنه.
    سعید!!!

    View Comment
  2. داستانت فوق العاده بود.من تا الآن بیشتر داستانای این سایتو خوندم ولی خدایی با این داستان از همه بیشتر خوشم اومد.منم مثل نفر قبلی اولین کامنتی که من دارم میزارم.خیلی ممنون.

    View Comment

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>