رعد و برق

از وقتی بچه بودم از رعد و برق می ترسیدم و خصوصا شبها وقتی رعد و برق شدیدی میگرفت به اتاق پدر و مادرم می رفتم و وارد تختخواب کینگ سایز آنها می شدم و مادرم منو تا وقتی که طوفان بند بیاد در آغوش می گرفت. من همیشه از شدت ترس می لرزیدم و تنها گرمای بدن مادرم و صدای آرامش بخش او بود که من رو آروم می کرد.

یک بار در همچین شرایطی قرار داشتیم که قضایا جور دیگه ای رقم خورد. من دوازده سالم بود و آن شب بدترین طوفانی بود که تا به آن موقع دیده بودم. رعد و برق چنان شدید بود که ستونهای خونه داشت میلرزید. آذرخش همچون شلاقی هوا رو می شکافت و من از شدت ترس نزدیک بود خودم رو خراب کنم. به سمت اتاق پدر و مادرم دویدم، وارد تختخوابشون شدم و مادرم درحالیکه از شدت ترس می لرزیدم و نمی تونستم حرکتی بکنم منو بغل کرد. آنشب حتی پدرم هم تحت تاثیر طوفان قرار گرفته بود.

بالاخره طوفان بند آمد و به مرور زمان همین که ترسم کم شد، متوجه گرمای بدن مادرم شدم که منو سفت به خودش چسبانده بود. صورتم روی سینه هاش بود و حسابی بهش چسبیده بودم. اونم مدام قربون صدقه ام می رفت و موهام رو نوازش می کرد. در همین حین کیرم راست کرد و به شکم مامانم چسبید. همینکه کیر کوچکم سیخ شد، حس می کردم که داره همراه با ضربان قلبم ذوق می زنه و مطمئن بودم که مامانم فهمیده که من حشری شدم. مامانم هیچی بهم نگفت و هیچ حرکتی هم نکرد و همینکه یه خورده گذشت متوجه شدم که نوک پستونهای مامانم که به صورتم چسبیده بود سفت شده.

برای یه مدت هیچکداممان حرکتی نکردیم ولی همینکه سرو صدای خرخر بابام بلند شد، مامانم خودشو یه خورده از من جدا کرد. خیلی حالم گرفته شد چون کیرم داشت حسابی حال می کرد و بهش خوش می گذشت. البته نیازی به نگرانی نبود چون مامانم آروم لباس خوابشو تا بالای کمرش بالا آورد و منو دوباره بخودش چسباند. ولی ایندفعه کیرم با بدن لختش در تماس بود. کیرم وسط دو تا پاهاش گیر افتاده بود و اونم پاهاشو سفت به همدیگه چسباند و همین باعث شد که خیلی بیشتر بهم حال بده.

نمی دونستم چیکار کنم. بخاطر همین هیچ حرکتی نکردم و کیرم همونجور لای پاهای پر موی مامانم گیر افتاده بود و تقریبا با لبه های کسش در تماس بود. دوباره مامانم یه تکونی به خودش داد و یه کمی هم پاشو بلند کرد و حس کردم که دستش رو گذاشت رو کیرم و به یه سمتی هدایتش کرد. در این لحظه بود که بهترین و غیر قابل توصیف ترین واقعه در زندگیم اتفاق افتاد. احساس کردم که کیرم به درون یه چیز گرم و لیز سر خورد. بعد مامانم دستهاشو روی کپلهام گذاشت و منو به طرف خودش فشار داد. تازه آنموقع بود که فهمیدم کیرم توی کس مامانمه. شروع کردم به فشار دادن و کیرمو تا ته تو کس مامانم فرو کردم و مادرم آروم تو گوشم گفت: “عزیزم آرومتر، نمی خوای که باباتو بیدار کنی، میخوای؟ نگران نباش من هیچ جا نمی رم، فقط یه خورده یواشتر.”

دستهاشو روی کپلهام گذاشته بود و با فشار دستهاش عقب جلو می کرد. بیشتر از چند دقیقه نگذشته بود که برای اولین بار در عمرم فهمیدم خوشبختی واقعی یعنی چی. تا آنموقع نمی دونستم که انقدر آبم زیاده چون تا چند دقیقه همینطور داشت آبم میومد. مامانم تا فهمید آبم داره می یاد، منو سفت تر به خودش چسباند و من همه آبمو تو کسش خالی کردم.

بعد دستهاشو دورم حلقه کرد و بوسم کرد وپچ پچ کنان گفت: “دوست داشتی؟ خوشت اومد؟” من هیچی نمی تونستم بگم (راستش جرأتشم نداشتم) و فقط سفت بغلش کردم. مامانم آروم گفت: “بهتره تا بابات از خواب بیدار نشده بری تو اتاقت، من مطمئنم که بعد از این سریع خوابت می بره.”

راست می گفت، عین یه جنازه خوابیدم و اگه صبح از خواب بیدارم نمی کرد تا خود ظهر می خوابیدم. بابام سر صبحانه در مورد طوفان کمی حرف زد و بعد رفت سر کار و من و مامانو تنها گذاشت. احساس عجیبی داشتم چون می دونستم دیشب چیکار برام کرده بود ولی الان صبح بود و تو روشنایی روز مادرم مثل همیشه به نظر می رسید، آدمی که به همه چیز احاطه داشت.

میز صبحانه رو تمیز کرد، واسه خودش یه لیوان چایی ریخت و اومد کنار من نشست. لبخندزنان رو به من کرد و گفت: “دیشب بعد از اینکه طوفان تموم شد بهت خوش گذشت؟” دستپاچه شده بودم و کیرم هم داشت راست می کرد، با حالت مظلومانه ای گفتم: “عالی بود، تا حالا همچین احساس خوبی نداشتم. دیگه بهتر از این نمی شد!” اینو گفتم و از خجالت صورتم مثل لبو سرخ شد.

مامانم خندید و گفت: “اونطوری که تو آبت اومد معلوم بود که خیلی بهت حال داده. اما می دونی تو زود کارتو کردی و ارضاء شدی و اصلا صبر نکردی که منم ارضاء بشم. می دونی که زنها هم ارضاء می شن!”

ولی من نمی دونستم. من هیچی درباره سکس نمی دونستم به غیر از اینکه خیلی حال می داد که آدم اینکارو با یک زن بالغ مثل مامان خودش انجام بده. وقتی کلاس پنجم بودم یه بار سعی کردم که یه دختره که تو محله مون بود رو بکنم، ولی اون از دستم عصبانی شد و گذاشت رفت چون بلد نبودم چطوری کیرمو تو سوراخش بکنم.

تو همين حال واحوال بودم که حرفای مامانم منو بخودم آورد: “خوب پسر گلم، حالا که به اندازه کافی وقت داریم، می خوام با آن کیر جوان و سفتت حسابی باهام حال کنی!!! البته اندفعه اجازه بده که منم ارضاء بشم، باشه!”

در دم کیرم راست شد و قلبم تند تند می زد. باورم نمی شد، مادرم داشت از من می خواست که دوباره بکنمش. صورتم عین لبو سرخ شد. با صدای گرفته ای که بخاطر ترس می لرزید گفتم: “آره، دلم می خواد که دوباره بکنمت و … و … اگه راستشو بخوای … یعنی می شه فقط همین یه دفعه نباشه.”

همون خنده مادرانه و همیشگیش رو تحویلم داد و گفت: “وقتی از خجالت سرخ می شی، وای که صورتت چقدر خشگل می شه. پسر کوچولوی من می خواد مامانشو بکّکّکّکّنه. می خواد کیرشو بکنه تو کس من و آب کیرشو تا قطره آخر بریزه تو و انقدر مامانی رو بکنننننه تا آب کسم مثل سیل راه بیفته.”

از اینکه می شنیدم مامانم داره اینجوری باهام حرف می زنه یه خورده ترس ورم داشته بود و خجالت می کشیدم ولی خوشمم می آمد. حرفاش بد جوری حشریم کرده بود و می خواستم هر چه زودتر یکنمش.

مامانم متوجه شد که بدجوری تو کفم و حشری شدم، دستمو گرفت و منو برد تو اتاق خواب خودش – جایی که شب گذشته برای اولین بار در عمرم فهمیدم سکس چیه. همین که وارد اتاق شدم دیدم که فقط یه لایه ملافه رو تخت کشیده بود وخلاصه تختخواب کاملا از قبل آماده شده بود. تازه اونجا بود که فهمیدم مامانم همه چیزو از قبل برنامه ریزی کرده بود!

“لباساتو دربیار و تماشا کن که من چه جوری لباسامو در میارم.” سه صوت لباسامو درآوردم و لب تخت نشستم و منتظر شدم تا مامانم لخت بشه. لبه دامن لباسشو گرفت و اونو از بالا درآورد و بعد لباسشو تا کرد و گذاشت رو لبه صندلی. حالا فقط یه شورت و یه کورست تنش بود و جلوم وایساده بود. پاهاشو از هم وا کرده بود و دستاشو پشت کمرش گذاشته بود تا سینه هاش قلمبه بیرون بزنه. عمدا اینکارو کرد تا منو بیشتر حشری کنه. مامانم یه زن خوشگل و 35 ساله، یه کمی گوشتالو، پستونای بزرگی داره و نوک پستوناش می خواست کرست ابریشمیشو سوراخ کنه و از رو لباس کاملا معلوم بود که نوکش خیلی بزرگه. وقتی راه می رفت پستوناش بالا و پائین می پرید و آدمو دیوونه می کرد. پستوناش تحت تاثیر نیروی جاذبه یه کمی بطرف پائین متمایل شده بود ولی نه زیاد و هنوز خوش فورم بود. پوست صافش به سفیدی عاج و به نرمی حریر بود.

شورت و کورستش سفیدرنگ بود و حسابی فیت تنش بود. شورتش توی حفرات بدنش فرو رفته بود و آدمو حالی به حالی می کرد. مامانم پاهای خوش حالت و شکم صافی داشت. کسش باد کرده بود. به کسش نگاه کردم و یادم اومد که این همونجائی بود که دیشب آبمو توش ریخته بودم. کیرم مثل آهن سفت شده بود و بدجوری درد می کرد و سر کیرم بخاطر ترشح آبم برق می زد.

مامانم جلوم رو پاشنه چرخید و کونشو بطرفم قمبل کرد و منم شروع کردم به تماشای کون گرد و قلمبه اش. عجب کونی بود، هر لپ کونش اندازه یه هندونه بود. دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و در حالیکه مامانم برام استریپ تیز می رقصید شروع کردم به جلق زدن. به طرفم اومد و دستمو گرفت و نذاشت جلق بزنم.

بهم گفت: “حیفه، نریزش رو زمین. هیچ می دونی، تو انجیل اومده که: بهتر آنست که نطفه خود را در شکم یک فاحشه خالی کنید تا آنرا بر روی زمین ریخته و هدر دهید. خوب اگه انجیل اینو گفته، فکر نمی کنی که بهتر باشه که آبتو تو شکم مامانت بریزی تا تو شکم یه فاحشه؟” دستمو گذاشت رو کسش و برای اولین بار بود که تو روز روشن کس مامانمو لمس می کردم. آبش راه افتاده بود و واسه همین شورتش خیس بود. شروع کردم به ور رفتن باهاش و اونم لای پاهاشو باز کرد و کسشو دراختیارم گذاشت.

“عزیزم، کیرتو می خوام! دوست داری همینطوری که شورت وکورست تنمه منو بکنی یا دوست داری که لخت لخت شم؟” راستش برام فرقی نمی کرد، فقط اینو می دونستم که هر لحظه ممکن بود که آبم بیاد و باید حتما می کردمش.

“بعضی از مردها دوست دارن که زنو وقتی شورت و کورست تنشه بکنن، چون اینکار خیلی حشریشون می کنه. پس بهتره که اول شورتمو بدی کنار و همینطوری منو بکنی، بعد اگه خواستی همه رو در میارمو برات لخت لخت می شم.”

سرمو به نشانه رضایت تکون دادم، تنها چیزی که می خواستم این بود که کیرمو بکنم تو لونۀ خیس و لیزی که وسط پاهای مامانم بود. دلم می خواست که یه بار دیگه احساس لذتبخش ریختن آبمو تو کس مامانم احساس کنم.

مامانم رفت رو تخت و طاقواز خوابید، پاهاشو باز کرد و زانوهاشو بطرف بالا خم کرد. بعد یه بالشت گذاشت زیر سرش و به من که پائین تخت نشسته بودم نگاه کرد. منم به لای پاهاش، به کس گنده اش نگاه کردم و در حالیکه کیرم از شدت شهوت می خواست بترکه بطرفش رفتم. بهم گفت: “بیا بخواب روم،” و منم کامل رو بدن خوش فورمش خوابیدم و از لیزی بدنش و تماس با شورت و کورستش لذت می بردم. حالا می فهمم که چرا مامانم می گفت بعضی مردها دوست دارن که زنو وقتی لباس زیرش تنشه بکنن. منم یکی از اونا شده بودم.

مامانم کیرم رو گرفت و داشت آروم اونو روی کسش می مالید که من صدام در و اومد و بهش گفتم، “مامان آبم داره میاد.” اونم دیگه صبر نکرد و با یه دستش شورتشو زد کنار و با دست دیگش کیرمو به سمت شکاف وسط کسش هدایت کرد و با یه حالت شهوت انگیزی در گوشم گفت، “همشو بده به من. وای که دلم چقدر کیر جوان می خواد. تو عشق منی عزیزم، تا ته بکنش تو کسم.” منم کیرمو تا ته کردم تو و همین که به تهش رسیدم آبم اومد و همشو ریختم تو. پاهاشو (که جوراب شلواری پاش بود) و دستاشو دورم حلقه کرد و فریاد زد، “آره” و بدنش زیر من شروع کرد به تکون خوردن و لرزیدن و در حالیکه منم داشت آبم میومد، آب کسشو ریخت روی کیر من.

هر دوتامون شدیدا ً تحت فشار شدید جنسی بودیم، و این واقعیت که من به عنوان پسر داشتم توی روشنائی روز مامانمو می کردم باعث شده بود که عکس العمل هردوتامون نسبت به این احساسات شدیدتر هم بشه. مامانم بعد از اینکه دیشب بدنش رو در اختیار من گذاشته بود و منهم نتونسته بودم ارضائش کنم، شدیداً نیاز داشت که تخلیه بشه و منهم شدیدا ً تمایل داشتم که دوباره به محل تولدم برگردم. همه اینها باعث شده بود که عشقبازیمون خیلی پرحرارت بشه. همینطوری روی بدن شهوت انگیزش خوابیده بودم و آبم رو توی کسش می ریختم. هم خوشحال بودم وهم از شدت خجالت سرخ شده بودم، آخر سر هم زدم زیر خنده. مامان هم شروع کرد به خندیدن و دستشو گذاشت زیر صورتمو و بوسم کرد، البته نه از اون بوسهایی که مامانها بچه هاشونو میکنن. یه بوس طولانی و داغ که باعث شد دوباره کیرم که هنوز تو کس مامانم بود راست بشه.

بعد از چند لحظه مامانم به حرف اومد و گفت، “خیلی ممنون عزیزم. واقعاً بهش نیاز داشتم. تمام شبو تو عذاب بودم. بدنم می خواست که ارضاء بشه و ذهنم می خواست که دوباره کیر جوونتو بکنم تو کسم و دوباره ریخته شدن آب داغتو تو رحمم احساس کنم. ناقلا خیلی آبت زیاده ها، وقتی آبت میاد انگار سیل داره میاد.” بعد خنده معنی داری کرد و گفت، “میدونی که آبتو تو همون کسی ریختی که ازش بیرون اومدی؟”

برای چند لحظه به این موضوع فکر کردم و متوجه شدم که اینطوری بچه درست می شه، بعد از مامانم پرسیدم، “مامان، من آبمو ریختم تو، ممکنه که حامله شی؟”

از روی شهوت نگاهی به من کرد و گفت: “امکانش هست، چون که من قرص ضد حاملگی نمی خورم. احتمالش خیلی زیاده که تو مامانتو حامله کنی.” و بعد از چند لحظه گفت: “دلت می خواد اینکارو بکنی؟ دلت می خواد یه بچه تو کس مامانی بکاری؟ دلت می خواد تو همونجائی که ازش بیرون اومدی یه بچه بکاری؟ دلت می خواد ببینی که مامانی شکمش بزرگ شده و داره بچه تو رو تو شکم خودش حمل میکنه؟” راستش من تا اون موقع به این موضوع اصلا ً فکر نکرده بودم و فقط به این فکر می کردم که با مامان خشگل و باحالم سکس داشته باشم.

مامان به صورت من که نشانه های گیجی و سردرگمی در آن موج می زد نگاه کرد و خنده کنان گفت: “من به این سادگیها باردار نمی شم، بابات 6 سال طول کشید تا منو حامله کنه. و حتی اگه من حامله بشم، ازآنجائیکه یه زن شوهردار و محترم هستم کسی بهم شک نمی کنه چون همه میدونن که هر زنی که شوهر داره ممکنه یه روزی حامله بشه. تو اینطور فکر نمی کنی؟” بعد با پاهاش محکمتر منو به خودش فشار داد و گفت: “عزیز دلم، انقدر به این چیزا فکر نکن و کس گرسنه مامانو تا می تونی بکن. وای خیلی وقت بود که دلم هوس کیر سفت و جوون کرده بود. می خوام حسابی منو بکنی وهمه آبتو بریزی تو کسم.” و همونطور که تو بغل مامانم بودم کیرم دوباره راست کرد و دوباره شروع کردم به کردنش.

مامانم در مورد یه چیزی اشتباه می کرد. من اصلا نگران حامله کردنش نبودم، برعکس هر چی بیشتر بهش فکر می کردم، بیشتر حشری می شدم. فکر اینکه یه بچه تو کس مامانم درست کنم رو حتی تو خوابم نمی دیدم چه برسد به بیداری. می دونستم که تا اینکارو نکنم آروم نمی شم و دلم می خواست ببینم بچه ام توی همون کسی که من از توش بیرون اومدم داره رشد می کنه. حالا که فهمیده بودم امکان انجام اینکار وجود داره، بیشتر از هر چیزی تو دنیا می خواستم که اینکارو بکنم. درحالیکه این افکار پلید و شهوتپرستانه تو ذهنم بود، شروع کردم به کردن مامانم و کیرمو کامل از تو کسش درمی آوردم و دوباره تا ته می کردم تو. با دهنم نوک یکی از پستوناشو از رو کرست گرفتم و شروع کردم به مک زدن. مامانمم سریع کرست نرمشو کنار زد و پستون لختشو گذاشت تو دهنم، منم مثل این آدمهای قحطی زده و به یاد بچگیهام شروع کردم به مک زدن و خوردن پستوناش. همینطور که مشغول خوردن بودم مامانم بهم گفت: “آخ جون! نوکشو محکم بگیر تو دهنتو تا می تونی سفت مک بزن…. از این به بعد هرموقع بخوای – به غیر از جلو بابات – می تونی پستونامو بخوری….آه … فقط قبلش بهم بگو تا برات آماده اش کنم.”

فکر اینکه اگه مامانمو حامله کنم پستوناش دوباره پر شیر می شه حسابی حشریم کرد. می دونستم که دوباره می تونم از نوک پستوناش شیر بخورم، اما این دفعه در حالی از پستوناش شیر می خورم که کیرم داره تو کسش سر می خوره و بالا و پائین می ره. فکرکردن به این چیزا باعث شد که حسابی حشری بشم و دیگه داشتم ارضاء می شدم که داد زدم: “مامان! دیگه نمی تونم خودمو نگه دارم، آبم داره می یاد.”

صدائی که جوابمو داد تا حدودی خشن و ناآشنا بود: “آره عزیز دلم،همشو بده به من! مامانیو بکن … آبتو بریز تو کسم … می خوام تا قطره آخرشو بریزی تو.” منم دقیقا ً همین کارو کردم. احساسی که در آن لحظه داشتمو نمی تونستم باور کنم. قدرتش حتی از قدرت جاذبه زمین هم بیشتر بود. انگار جونم داشت از بدنم در می یومد. نمی دونستم که آیا بدنم توانائی تحمل این همه لذت رو داره یا نه.

انگار که تمام وجودم به یه مایع داغ تبدیل شده و داره از مجرای کیرم خارج می شه و می ریزه تو کس مامانم. در این لحظه هیچ چیزی به غیر از کیر من و کس مامانم تو دنیا وجود نداشت. من و مامانم یکی شده بودیم. آب کیر من با آب کس مامان قاطی شده بود، دستها و پاهامون به همدیگه قلاب شده بود، کیرم تو کسش بود، زبون اون تو دهن من بود و زبون من تو دهن اون، آب دهنمون با هم یکی شده بود، آب کیر پر از اسپرم من با آب کس مامان با هم قاطی شده بود، سفت به هم چسبیده بودیم و از شدت شهوت هر دوتامون نفس نفس می زدیم و ناله می کردیم، در واقع، من و مامانم با هم یکی شده بودیم و دو روح در یک بدن بودیم.

فکر کنم برای یه مدتی اصلا ً تو این دنیا نبودم و یه جائی تو آسمونها سیر می کردم. وقتی دوباره برگشتم رو زمین دیدم که هنوز تو بغل مامانم هستم و کیرم اگرچه الان دیگه شل شده بود هنوز تو کسشه و پاهاش هنوز پشت کمرم به هم قلاب شده. می دونستم که در آغوش مادرم به اوج لذت رسیده بودم. همینطور که زیرم خوابیده بود آروم خودشو تکون داد و پاهاشو از رو کمرم برداشت و من دیگه نرمی ساق پاهاشو روی کمرم حس نمی کردم. با چشمای خمارش بهم نگاه کرد و گفت: “یه کار برای مامان می کنی؟”

تا به این لحظه انقدر مامانمو دوست نداشتم و حاضر بودم هر کاری که ازم می خواد براش انجام بدم. بهش گفتم: “می خوای برات چیکار کنم؟ فقط کافیه بگی، هر کاری بگی می کنم.”

تو چشام خیره شد، یه لحظه مکث کرد و گفت: “کس مامانیو لیس می زنی؟” و به نظر می یومد که مردّده که این سئوالو ازم بپرسه یا نه.

لبخندی بهش زدم و گفتم: “آره مامان! با کمال میل حاضرم کستو بخورم.” از اینکه ازم خواسته بود تا اینکارو براش بکنم هیجانزده بودم و ازاینکه می تونستم با مامانم در مورد سکس راحت حرف بزنم بیشتر هیجانزده ام می کرد.

از روی بدنش به سمت پائین سر خوردم و خودمو وسط پاهاش قرار دادم و اونم پاهاشو برام کامل باز کرد. به کس پشمالوی مامانم که بخاطر عشقبازیمون یه خورده باز شده بود نگاه کردم و دیدم که آب کیرم از سوراخ کسش سرازیر شده و برای اولین بار بوی تند و باحال کُسی رو که تازه کردنش به مشامم خورد. اولش کمی مردد بودم که چه جوری و از کجا شروع کنم ولی بعدش زبونمو بیرون آوردم و یه ذره با چوچولش بازی کردم، مامانم اولش یه کم شکّه شد ولی بعد با دستش سرمو به طرف کسش هل داد و قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی داره میفته، کس پشمالوی مامانم تو دهنم بود و تازه آن موقع بود که فهمیدم از طعم کس گائیده شده مامانم خوشم می یاد.

طعم آب کیر من شور و طعم آب کس مامانم ترش بود و این دو تا با هم قاطی شده بود و یه معجونی رو درست کرده بود که از خوردنش سیر نمی شدم. فقط این دو تا با هم قاطی نشده بودن بلکه تا چند لحظه پیش وقتی که من عصاره وجودمو تو کس گرسنه مامانم ریختم بدنهامونم با هم یکی شده بودن. همینطور کس مامانمو لیس می زدم و زبونمو تا جائی که می شد می کردم تو کسش، وقتی آب کسش داشت میومد سر منو محکم دم کسش نگه داشت. وقتی آبش اومد چنان آه و اوهی می کرد که نگو، تموم بدنش انگار که برق گرفته باشدش یهو سفت شد و آبشو ریخت تو دهنم و منم تموم آبشو خوردم. من با دهنم تونسته بودم کاری کنم که مامانم که یه زن با تجربه و میانسال بود، آب کسش بیاد. خیلی به خودم افتخار می کردم ….

از آن به بعد هر روز مامانمو بعد از برگشتن از مدرسه و مواقعی که بابام حواسش نبود و خلاصه هر موقع که وقت گیر می آوردیم می کردم. من مامانمو توی تموم اتاقهای خونه و در هر وضعیتی که فکرشو بکنی (لخت مادرزاد یا وقتی که لباس تنش بود) می کردم. یکی از جاهائی که مامانم خیلی دوست داشت اونجا بکنمش، تخت خواب ازدواجش بود. ولی من خودم دوست داشتم که وقتی از مدرسه میام شلوارمو در بیارم، برم پشتشو دامنشو بدم بالا، کیرمو لای لپهای کونش بمالم. مامانمم سریع دستشو می ذاشت رو کابینت آشپرخونه و دولا می شد و کونشو به طرف من قمبل می کرد. منم شورتشو می زدم کنارو کیرمو می کردم تو کس خیسش، بعد کمرشو با دستام می گرفتم و انقدر می کردمش تا آبم میومد و همشو می ریختم تو کسش. وقتی می خواست آبم بیاد از قبل بهش می گفتم و اونم با عضلات کسش چنان به کیرم فشار می آورد که من تا قطره آخر آبمو می ریختم تو کسش. اونم وقتی داغی آب منو تو کسش حس می کرد، آب کسش میومد.

این جریان حدود یه سال ادامه داشت و من ومامانم حسابی عاشق هم شده بودیم و هر جا و از هر موقعیتی برای بغل کردن و لب گرفتن و کردن همدیگه استفاده می کردیم. تازه چهارده سالم شده بود و یه روز وقتی از مدرسه اومدم خونه و طبق عادت همیشگی کیرمو از عقب کردم تو کس مامانم و داشتم از نرمی ساق پاهاش و تماسش با بدنم لذت می بردم، که برگشت و از روی شونش نگاه شهوت انگیزی به من کرد و گفت: “یه خبر خوب برات دارم … من حامله ام!”

کلماتی که مامانم بر زبان آورد تا اعماق وجودم رخنه کرد و یه شادی عجیبی سراسر وجودمو فرا گرفت، بهش گفتم: “بچه مال منه؟” مامانم خندید و گفت: “مطمئنا ً مال توست، چون کیر تو تنها کیری بوده که هر روز کس منو با اسپرم آبیاری کرده.” انقدر هیجانزده و خوشحال بودم که همون لحظه آبم اومد و همشو ریختم تو، جوری که انگار می خواستم مطمئن شم که بچه مال منه.

از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم. بچه من داشت تو رحم مامانم رشد می کرد و من به آرزوم رسیده بودم. بعد به فکر بابام افتادم و ازش پرسیدم: “اونوقت بابا چی فکر می کنه؟ شک نمی کنه؟”

مامان دوباره خندید و گفت: “اون ماهی یه بار اونم یکی دو قطره از آبشو می ریزه تو من، انقدر هست که فکر کنه بچه مال اونه. عزیزم! نیاز نیست که نگران این موضوع باشیم، اینکه بابای بچه کیه یه رازه که بین من وتو می مونه، مگه نه؟” من از شدت خوشحالی دیگه داشتم پر در می آوردم و بهش گفتم: “مامان خیلی دوستت دارم.” اینو گفتم و آبمو دوباره تو کس مامانم خالی کردم. اونم وقتی آب کیر داغ پسرشو تو کسش حس کرد، آب کسش مثل موشکی که از سکو پرتاب می شه یا مثل سدی که شکسته شده باشه شروع کرد به اومدن.

مامانم الان 46 سالشه و من هنوز هر روز می کنمش. البته بعد از تولد دخترمون، مامان، چون دیگه دلش نمی خواست بچه دار بشه، شروع کرد به خوردن قرص ضد حاملگی. دخترمون الان 6 سالشه و خیلی خشگل ونازه. اون فکر می کنه که بهترین برادررو روی کره زمین داره، چونکه هرروز اونو می بوسه و نوازشش می کنه. اگر چه دخترمون الان چیزی نمی دونه ولی من و مادرش تصمیم گرفتیم که وقتی بزرگ شد و به سن بلوغ رسید، این برادرش باشه که لذت جنسی رو برای اولین بار به او آموزش بده.

همونطور که من برای اولین بار لذت برقراری رابطه جنسی رو با مادرم تجربه کردم، که نه تنها به من اجازه می داد بلکه تشویقم می کرد که بکنمش و آب کیرمو تو کس و تو دهنش بریزم، دخترمون هم قراره همین لذات رو از پدرش یاد بگیره.

نوشته: شکسپیر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>