رامسر و عشق تپل من

یه چند وقتی بود نتونسته بودم مسافرت برم و یا تفریح درست حسابی نداشتم . خودمو بدجور مشغول کار وبار کرده بودم هر موقع هم که خانوادم می خواستن برن جایی من میموندم و کارهارو اداره میکردم تا اینکه تصمیم گرفتم برم شمال تقریبا اواخر خرداد بود ما تو رامسر یه ویلای معمولی داریم دو طبقه س طبقه پایین وقتی میریم خودمون استفاده میکنیم طبقه بالا رو به یکی سپردیم میده اجاره خلاصه ماشینو ورداشتم خیلی اروم جاده رو گرفتم که برم اونجا تقزیبا ظهر بود که رسیدم ویلا خالی بود مستاجر نداشت اون روز یکم به سرو وضع هر دو طبقه و حیاط و گل و گیاه رسیدم و روز رو شب کردم . شب یه چرخی بیرون زدم خبر خاصی نبود کنار ساحل یکم پیاده روی کرم و برگشتم خونه و کفه مرگمو گذاشتم صبح پاشدم و یه صبحانه مفصل میل فرمودم و چایمو بردم تو حیاط بخورم که دیدم وضعیت ماشین خیلی خرابه دوباره خوی کارگریم گل کردو افتادم به جون ماشین که تمیزش کنم . تقریبا نزدیکای ظهر بود که در باز شد و این دوستمون امد تو و بعد از احوال پرسی و این حرفا گفت که مستاجر آورده و میخوان ویلا رو ببینن. .. و ماجرا از اینجا شروع شد.

دوستمون راهنمایشون کرد اومدن تو یه آقا و خانوم جوون و با کلاس بودن اومدن تو و با بنده هم خوش و بش کردیم اینجا بود که من مبهوت تماشای این خانوم زیبا شدم یکم از این خانوم براتون تعریف کنم تجسمش کنید تا ببینیم بعد چی میشه .

یه خانوم با قد حدودا 170 وزنشو نمیدونم ولی بدن پری داشت با سینه هایی حدود 80 یکم شکم داشت البته از نوع فوق جذاب و پاها و رانهای گوشتی و باسنی بی نهایت زیبا ، هم گرد و هم بزرگ با پوستی سفید .چهرش خیلی خوشگل و تو دل برو وکمی معصومیت تو چشمای ناز و شهلاش داشت . البته همه اینارو همون موقع ندیدم و نفهمیدم اینارو طی دو روز متوجه شدم ولی اینجا کامل توضیح دادم که تجسم بشه .
بله با راهنمایی دوستمون از کنار من رد شدن که برن داخل ، از پشت که داشتم تماشاش میکردم واقعا از ته دلم به شوهرش تبریک گفتم بابت انتخابی که کرده بود یا به طورش خورده بود یا هر چیزی . وقتی که داشت آروم قدماشو بر میداشت باسنش یه حالت رقص خواصی داشت لمبر باسنش که یه مقدار بالا میرفت به طرف اون یکی لمبرش مایل میشد و هلش میداد اون طرف و اون یکی هم دوباره به همین ترتیب و یه لرزش ریزی رو باسنش بود که واقعا شهوانیش کرده بود .
البته مانتوش تنگ نبود تقریبا نیمه گشاد بود ولی باسنش کار درست بود که همچین صحنه ای رو ساخته بود .

بالا رفتنش از پله ها رو دیگه تعریف نمیکنم براتون اون بمونه برا خودم
وقتی که خواست از در بره تو یه نیم نگاهی برگشت طرف من و لبخند کوچیکی زد و رفت تو منم برگشتم طرف ماشین که خودمو تو بدنه ماشین دیدم ماشینم رنگش مشکی هست اینه که مثل آینه نشونم داد که تا زه متوجه شدم با یه رکابی و شلوارک به مهمونامون خوش آمد گفتم . حدس زدم لبخند خانوم به خاطر خوش تیپیه من بوده که بعدا خودش هم همینو گفت .
خلاصه خونه رو پسند کردن و قرار شد برا دو روز اینجا باشن مبلغ رو گرفتیم و با شوهر این خانوم که رضا بود اسمش شماره هامون رو رد و بدل کردیم و خونه رو تحویل دادم و ماشینو کشیدم کنار که آقا رضام ماشینشو بیاره تو . رضا از ماشین اومد پایین و صدا زد فرنوش .. (اسم این خانوم زیبا فرنوش بود)
فرنوش..
- جانم
- میشه وسایلو بعدا بیارم بالا العان خستم
- باشه مشکلی نیست عزیزم
و آقا رضا هم ماشینو ول کرد رفت داخل منم با ماشینم مشغول بودم دیگه داشت موضوع برام عادی میشد که دوباره صدای نازشو شندیم که گفت :
- صاحب خونه

بله بفرمایین برگشتم طرف صدا که واقعا یه فرشته دیدم . مانتوش رو در آورده بود با یه تیشرت زرد تنگ و با شلوار لی همون بدنی که براتون گفتم رو اینجا خودم مشاده کردم . گفت میشه اسمتون رو بدونم ؟ گفتم البته کوچیک شما سعید
گفت که آقا سعید اگر براتون زحمتی نباشه یکی دو تا از این وسابل رو ببریم بالا رضا خسته بود رفت یه دوش بگیره منم اینا رو لازم دارم منم گفتم حتما و با همون وضعیت خوش تیپیم چیزای رو که میخواست براش از ماشین برداشتم که بریم نمی دونم از روی شیطنت بود یا احترام اینجاشو خودمم زیاد متوجه نشدم بهش گفتم شما اول بفرمایین، جلو که راه افتاد زبونم بند اومد ته دلم خالی شد یه حس عجیبی بهم دست داد خط باسنش هفت هشت سانتی بیرون بود نمی دنم شلوارش از اینا بود که خط باسن بیرون میمونه یا باسنش انقدر بزرگ بود که تو شلوارش جا نمیشد پوست سفید بدنش با اون بالا پایین رفتن لمبرهای کونش حس شهوت فوق العاده ای بهم داده بود که یهو برگشت و بازم با یه لبخند کوچیکی گفت پس چرا نمیاین ؟ که به خودم اومدم و گفتم ببخشید راه افتادم پشت سرش وسایلو گذاشتم تو پذیرایی و وقتی خواستم برگردم گفتم واقعا خوش به حال آقا رضا ! گفت چطور مگه ؟؟ گفتم به خاطر اینکه همسری مثل شما داره دوباره تکرار کرد که وا چطور مگه ؟ گفتم هم خوشگلین هم نازین و هم خیلی خوش اندامین .. این آخری رو نمیدونم چطور جرات کردم و گفتم . اونم با همون لبخند کوچیکش تشکر کرد وگفت نمی دونم شایدم خوش به حالش باشه منم گفتم قطعا همینطوره و برگشتم بیرون. تقریبا ساعت پنج بعد از ظهر بود که آقا رضا صدام میکرد اومدم بیرون بعد از حالو احوال و معذرت از اینکه مزاحمم شده گفت کجای رامسر دیدنیه و اولین باره اومدن اینجا کجا رو باید برن بگردن ؟!

منم براش توضیح دادم و گفتم کجا برن خوبه حرفامون ادامه پیدا کرد تا جایی که بیشتر همیگرو معرفی کردیم که بچه کجایی و چی کاره ایم از این حرفا که پیشنهاد داد که اگه کاری ندارم باهاشون برم تا هم اسیر خیابونا نشن همین که با دوست بیشتر میچسبه . منم قبلو کردم و بعد از بیست دقیقه دم در منتظر فرنوش بودیم که بیاد و بریم . فرنوش اومد با چه تیپی اومد یه آرایش معمولی ولی با کلاس داشت با شال سفید و یه مانتو کوتاه که بیشتر پاهاش افتاده بود بیرون رونهای خیلی پری داشت با یک شلوار مشکی چسبون مانتوشم تقریبا تنگ بود خلاصه خیلی خوش تیپ و سکسی شده بود خلاصه نشستیم تو ماشن اونا من عقب نشستم که هر دو رو خوب بتونم ببینم. یکم داخل شهر اینور و انور رفتیم و من گفتم بریم تله کابین رامسر خیلی باحاله قبول کردن و راه افتادیم . انجا که رسیدیم فرنوش بین ما حرکت میکرد بعضی وقتا خیلی بهم نزدیک میشد بعضی مردا و جوونا رو میدیدم که بد جوری زل میزنن بهش دیگه کاری از دستمون بر نمیومد فرنوش خیلی روی فرم بود کاریش نمیشد کرد.خلاصه سوار تله کابین شدیم و رفتیم بالا و یکم بالا پیاده روی کردیم و با برخوردای کوچیک اما هیجان انگیز برای من برگشتیم خونه .فکر فرنوش از سرم بیرون نمیرفت شب زدم بیرون و چرخی زدم و یه شیشه مشروب گرفتم برگشتم خونه و بعد از شام یکم با تلوزیون ور رفتم حوصلم سر رفته بود همش فرنوش میومد جلو چشمام و اندامش مخمو مشغول میکرد . حدود ساعت 12 شب بود که مشروب رو ور داشتم رفتم تو حیاط بشنم هوا خیلی عالی بود رفتم بغل ساختمون که اونجا یکم چمن و گل و گیاه بود رفتم نشستم رو چمنا یه پیکم زده بودم که صدای ناله ای شنیدم !! گوشامو که تیز کردم دیدم صدا از طبقه بالای خودمونه !! واوو بله صدای عشقم فرنوش بود آخه پنجره اتاق خواب بالا رو به این طرف ساختمونه و باز مونده بود البته کولر هست نمودونم چرا اونجا رو باز کرده بودن ؟؟!!
ناله ها یواش یواش بیشتر میشد پاشدم خودمو چسبوندم به دیوار و گوش وایسادم خیلی آروم صداشو میشنیدم که میگفت :

- آره بیشتر بیشتر اوووووووممم
- آره ادامه بده بیشتر بیشتر خودشو خودشوووو وایییییی آره اووووومم
با یه صدا بلند تری صداش دیگه قطع شد منه بدبختم زبونم چسبیده بود به سقف دهنم گلوم خشک شده بود نمی تونستم تکون بخورم داشت کم کم حالم سر جاش میمومد که برگردم ولی دوباره صدا شروع شد اینار یه صدای ضربه هم بهش اضافه شده بود !! بله آقا رضا داشت تلمبه میزد فرنوش یواش یواش داشت ناله هاش بلندتر میشد و قشنگ میشد صداشو شنید
- آره محکمتر تا ته بکن توش اوومم وای خدا دارم میمیرم رضا بزنش محکم بزنش
- اوخخخخخ آره محکم بکن
صدای شالاپ شلوپ کونش و قشنگ میتونستم بشنوم نامرد خیلی محکم میکوبیدش بعد چند دقیقه صداشون کامل قطع شد منم زود مشروب رو برداشتم و برگشتم تو که یه موقع پا میشن منو میبینن.
دیگه واقعا کلافه شده بودم از شدت شهوت داشتم به خودم میپیچیدم و شیشه رو سر میکشیدم من اونجا یه دوست زن داشتم که بچه جایه دیگه ای بود خلاصه اونم برا خودش جریان داره تو رامسر موندنی شده بود تنها زندگی میکرد میونم باهاش خوب بود ورداشتم بهش زنگ زدم که بیاد پیشم واقعا داشتم میمردم .
- الو سلام سیمین خوبی ؟
- سلام سعید جان مرسی تو خوبی چه عجب این وقت شب ؟؟!!
- سیمین ، جان من کجایی بیام دنبالت رامسرم حالم خیلی بده کیرم داره خفه میشه هر طور شده باید ببینمت .

گفت گم شو بابا کیرت راست شده میخوای منو ببینی ؟؟!! منم خودم العان جایی مهمونم پیش یه پسر گل تر از توام ویلاشم از مال شما قشنگتره خودشم مهربونتره من شب و پیش اینم هیچ جام نمیام .
گفتم سیمین تو رو خدا رحم کن بهم خیلی محتاجتم هر چی بخوای میدم بهت ، اصلا قبول نکرد و گفت برو جلق بزن تا فردا ببینم چی میشه و گوشی رو قطع کرد که هیچ خاموشش هم کرد .
صدای فرنوش از گوشم بیرو نمی رفت و همش ناله هاشو با خودم مرور میکردمو مشروب و سر میکشیدم دیگه لب و لوچم بی حس شده بود و راحت بدون مزه میدادمش پایین تو همین فکرا بودم که بی حال افتادم رو تخت که همون جام خوابم برده بود انقدر خورده بودم که از حال رفته بودم .

طرفای ظهر بود که با صدای در بیدار شدم رضا بود که صدام میزد . با همو وضعیت آشفته در رو باز کرم دیدم آقا رضا خیلی قبراق و سر حال پشت در وایساده داره با تعجب به من نگا میکنه که این چه سرو وضعیه سر حرف رو باز کرد و گفت رسم مهمون نوازی نیست تنهایی بشینی نوش جان کنی ..به منم یه ندا میدادی خلاصه بعد یکم چرت و پرت گفت اگه کاره ای نیستی بیا همراه ما اینجا رو یکم بگردیم هم جاهای خوبش رو بلد نیستیم هم اینکه تنهایی حال نمیده . منم به خاطر عشقم قبول کردم زود یه دوش گرفتم و سرو وضع رو درست کردم اومدم بیرون که دوباره با دیدن فرنوش هنگ کردم کنار باغچه وایساده بود داشت با گلها ور میرفت . دوباره ناله هاش برام زنده شد داشتم بهش فکر میکردم و تماشاش میکردم . اینار یه مانتو سفید نازک و بدن نما تنش بود با یه شلوار جین کوتاه زیر زانو . تپلی پاهاش با رنگ سفیدش بد جور خود نمایی میکرد . با صدا رضا به خودم اومدم و رفتم جلو با فرنوش هم احوال پرسی کردم که تازه متوجه شدم که زیر مانتوش یه تاپ مشکی کوتاه تنش بود که تا بالای نافش بود و از نزدیک قشنگ معلوم بود چه مدلیه . شلوار جین کوتاه مانتو سفید نازک خیلی خیلی سکسی شده بود . تصمیم گرفتیم بریم جواهر ده و برا نها ر ماهی کباب کنیم و با پیشنهاد فرنوش که گفت اینبار با ماشین سعید آقا بریم ببینیم آزرا سواریش چطوریه !! ماشین خودشون پرشیا بود . خلاصه اینبار با ماشین من زدیم بیرون رفتیم جواهر ده
البته نرسیده به جواهر ده که ورودی میگیرن دیگه جلوتر نرفتیم همون جا کنار جاده ترشیجات از این چیزا میفروختن که فرنوش از خود بیخد شده بود و همه رو داشت تست میکرد و چندتا شیشه ترشی و مربا خرید برا خودش . من حواسم به اطرف بود ببینم مردا که فرنوش رو میبینن چطور نیگا میکنن باورتون نمیشه بعضیا چشماشون گرد میشد وقتی میدیدنش با اون اندام و کونی که زده بود بیرون کونش واقعا بزرگ و خوش فرم بود . خلاصه از اونجا برگشتیم و یه جای دنج پیدا کردیم با فاصله از جاده کاملا خلوت بود و برا نهار اماده شدیم . من و رضا هم مشغول زغال و کباب ماهی و این حرفها بودیم گاهی هم یواشکی فرنوش رو دید میزدم شلوار جینش بازم از همونا بود که خط باسن میمونه بیرون چون مانتوش که نازک بود شلوارش معلوم میشد که پایین تره اگه دقت میکردی یکم خط کونش معلوم میشد . دیگه داشت ناهارمون آماده میشد که فرنوش ناله کرد که بابا مانتو دست و پاشو گرفته و گرمش شده و از این حرفا . آقا رضا هم نا مردی نکرد و گفت خب درش بیار دور و بر که کسی نیست راحت باش دیگه چرا داری ناله میکنی ؟؟!!

اونم پاشد مانتوش رو در آورد !!!!!!!!!!!!!!! وای خدای من چی میبینم من !!!!!!!!!!!
واقعا چشمتون روز بد نبینه . یه تاپ سکسی مشکی باز . منظور از باز بودن یعنی کمی بالاتر از سوتینش بود و چاک سینه هاش که هیچ بیشتر سینه هاش بیرون بودن و از پایین جمع شده بود تا بالای نافش و کمی هم که شکم داشت خیلی حشری کننده بود از همه بدتر که کونش که تو شلوارش جا نمیشد لمبراش قشنگ بیرون بودن و و قتی نشسته بود از پشت سرش که رد میشدم میدیدم که بیشتر کونش بیرون بود . دیگه از حالم خبر نداشتم و به زور خودمو جمع میکردم فرنوش متوجه حال من بود و بعضی مواقع لبخند شیرینی تحویلم میداد. منم با اینکه شهوت تمام وجودم رو گرفته بود ولی داشتم دلم رو هم بهش میباختم چشماش خیلی دلفریب بودن همه وجودم و ذهنم رو مشغول خودش کرده بود . نهارم که کوفتم شد اصلا نفهمیدم کجا رفتیم چی خوردیم کی برگشتیم ..

موقع برگشتن رضا گفت اگه مشروب داری بیار شب نشینی کنیم و شب آخری که اینجاییم حالشو ببریم . منم از خدا طلبیده قبول کردم از کنار آینه یه گاهی به فرنوش کردم اونم بازم با نگاه شیرین و لبخندش جوابمو داد.
اینا رسوندم ویلا خودم برگشتم بیرون که دوباره مشروب بگیرم دیگه از دیشبیه چیززیادی نمونده بود .
بیرون بودم که رضا تماس گرفت که شام رو هم ما اماده میکنیم جایی نرو شام بیا بالا . بازم با شوق تمام قبول کردم . برگشتم خونه کمی استراحت کردم و یه دوش مشتی هم گرفتم حسابی تیپ زدم و نشستم پشت ماهواره تا صدام بزنن.
ساعت 10 بود که با تماس آقا رضا شیشه رو برداشتم و پریدم طبقه بالا .
رضا اومد جلو درو شیشه رو ازم گرفت رفت آشپزخونه و فرنوش هم از اتاق خواب اومد بیرون بازم منو مجذوب خودش کرد . من تو عمرم تا این حد مجذوب کسی نشده بودم نمی دونم اندامی که فرنوش داشت انقدر برام جذاب بوده یا نگاهی که داشت اینطوریم کرده بود نمیفهمیدم فقط می خواستم تماشاش کنم و از دیدنش لذت ببرم لذتی که هر لحظه برام بیشتر میشد .
از اتاق خواب با یه تاپ معمولی و یه دامن نسبتا کوتاه اومد بیرون خلاصه رفتیم شما رو خوردیم اومدیم پذیرایی یکم ورق بازی کردیم تا اینکه فرنوش جان با دست پر از آشپزخونه امد . مشروب و میوه و مزه
ما که رو زمین نشسته بودم اونم اومد کنار رضا و تقریبا روبروی من نشست دامنش چنسش نرم و نازک بود و میچسبید به پاهاش و قشنگ مدل روناشو نشون میداد .

خلاصه ساقی ما هم شد و ریخت هر سه باهم شروع کردیم . رضا گفت من عادت بدی دارم وقتی میخورم خوابم میگیره . اتفاقا خودمم همین جوریم وقتی میخورم خوابم سنگینی میکنه فرنوش گفت آره مردم میخورن شاد بشن این میخوره بخوابه خود فرنوش دو تا پیک بیشتر نخورد و به ما میرسید منم داشتم با چشمام میخوردمش وقتی میخواست جابجابشه پاهاشو که از هم باز میکرد تا دم بهشت نازش رو میدیدم که یه شرت مشکی تنش بود بار دوم که جابجا شد پاهاشو زیرش جمع کرد دامنش صاف شد رو دو تا پاش منم که روبروش بودم قشنگ رونهای گوشتیش رو تا خود شرتش میدیدم و نفسم کم کم بند میومد دیگه پر رو شده بودم چشمم رو از لایه پاش بر نمی داشتم اونم هیچ کاری نمیکرد خیلی حشری نیگام میکرد . رضا که نیمه دراز کشیده بود به فرنوش اصرار کرد که دوباره باید بخوری حتی یه پیک کوچولو رضا نیم خیز شد که به زور بده بخوره چون مشروب هم گرفته بودش نتونست خودشو کنترل کنه هر دو با هم دراز کشیدن رو زمین البته بیشتر شبیه زمین خوردن بود من صحنه ای دیدم که مخم سوت کشید دامن که کامل از رو پاهاش کنار رفت همه چیزش افتاد بیرون یه شرت لامبادا میگن چی میگن از اینا تنش بود جلوی شرتش خیلی کوچیک بود و از هر طرف گوشت کوسش قشنگ بیرون بود پشت شرتشم یه خط بودکه اونم وسط کونش بین لمبراش گم شده بود و چون سعی میکرد که از زیر رضا بیاد بیرون پاهاشو که اینور و انور کرد شرتش لغزید کنارتر و از بغلش کسش افتاد بیرون یه کس سفید و بی مو و تپل دیگه داشت سرم گیج میرفت خودمو به زور کنترل کرده بودم .

خلاصه از زیرش خلاص شد و پاشد نشست رضا هم همون جا موند میگفت اصلا نا نداره بلند بشه فرنوش هم دیگه خودشو جمع نکرد و همونطور دامنش بالای روناش مونده بود شرتش رو تنش راحت بود و کشی نداشت جون رفته بود کنار و وقتی هم که فرنوش نشست شرت بین گوشت کوسش و رونش گیر کرده بود وبیشتر کوس تپلش مونده بود بیرون و ایندفه دیگه خط کوسش رو هم میتونستم ببینم . یکم سکوت شد و هیچ کس چیزی نگفت منم غرق چشماش بودم و کسش . رضا گفت برام یه بالش بیار نمی تونم پاشام چشام باز نمیشه فرنوش پاشد رفت براش بالش آورد و دوباره همونجا نشست یکم شوخی کردیم و ار اینور و اونور گفتیم که متوجه شدیم رضا به همین زودی خوابش برده یا خودش رو زده به خواب اینجاش رو نفهمیدم. فرنوش برگشت طرف من ازم پرسید میخوری بریزم برات ؟؟ منم با مکس جواب دادم نه کافیه برام بهتره دیگه منم پاشم برم ادامه دادم که دیگه نمی تونم خودمو کنترل کنم. پاشدم که برم گفت چطور دلت میاد منو انطوری اینجا تنها بزاری بری ؟؟
گفتم دلم نمی یاد برم ولی العان میخوام برم خود کشی کنم . گفت خودتو بکشی یا خودتو راحت کنی ؟؟ موندم چی بگم که دل زدم به دریا و با صدای آرام و لزران گفتم میتونی باهام بیای پایین ؟؟ اونم بعد از مکثی نگاهی به رضا انداخت و پاشد که باهام بیاد……………..
پاشد و دستم رو گرفت خودش جلوتر رفت منم دنبال خودش کشید .

باورم نمیشد که میخواد خودش رو تسلیمم کنه فکر میکردم همه چی خوابه حال عجیبی داشتم تا اینکه رسیدیم پایین و مستقیم بردمش اتاق خواب در وبستم برگشتم سمتش که با یه حالت معصومانه همراه با شهوت نیگام میکرد رفتم بغلش کردم و محکم به خودم فشارش دادم تا باور کنم که پیشمه و مال منه بعد یک لب ازش گرفتم ولی اون همکاری نکرد منم مسیر لبام رو عوض کردم رفتم سمت گلو و زیر چانش خیلی آروم میخواستم تمام بدنش رو ببوسم و کشفش کنم . خیلی آروم دوباره برگشتم سمت لباش که اینبار شیرین ترین لب زندگیم رو تجربه کردم خیلی آروم ولی همراه با عشق و شهوت . همه فکرم و ذهنم مشغول لذت دادن و بردن از این زن فوق العاده زیبا بود دوباره لبام رو بردم طرف گلوش و از اونجا به سمت چاک سینه هاش تا جایی که تاپش اجازه میداد رفتم پایین ولی اصلا دست نمیزدم بهش . لبم رو برداشتم و آروم تاپش رو در آوردم برگشت تا بند سوتینش رو باز کنم که کمی خودشو کشید عقب که کونش چسبید بهم یه لحظه چشمام گرد شد از لذتی که این کارش بهم داد کون نرم و بزرگش محشر بود . از پشت بغلش کردم و گفتم اگه اجازه بدی من برم بی حس کننده بزنم برگردم ؟ رفت سمت تخت و منم سمت آشپزخونه تو یخچال یه دونه لیدو کایین شیشه ای بود از اینا که به دندون میزنن نمی دونم بابا اونو واسه چی خریده بود . برگشتم اتاق دیدم دراز کشیده رو تخت و دامنش برگشته روی شکمش و رونهاش با تمام جذابیتش بیرون مونده صحنه ای بود که هرگز فراموش نمی کنم. منم کنارش دراز کشیدم دستاشو بردم بالای سرش صاف گذاشتم روی تخت . تو این حالت سینه های زن تو بهترین حالتشون قرار میگیرن منم با دستام از بغل سینه هاش گرفتم که سنگینی نداشته باشن تا بهترین لذت رو فرنوش تجربه کنه آروم همه سینه هاشو براش میخوردم و ناز میکردم جز سر سینه هاش . قسمت قهوه ای سینه هاش چنان جمع شده بود و سر سینه هاش زده بود بیرون که زبر و سفت شده بودن همینطور ادامه دادم تا اینکه صداش در اومد که سرش رو بگیر منم بین لبام گرفتم و با لبام فشارش دادم از آهی که زد متوجه شدم اینطوری بیشتر حال میده چون به حالت التماس میوفته و با اصرار خودش جاهای حساسش رو لمس کنم بهتره

بعد ازاینکه سینه هاشو حسابی خوردم و ماساژ دادم از سینه رفتم پایین تر زود خودمو رسوندم به رونهایی که عاشقش شده بودم سفید و تپل و قبل از اینکه شروع کنم خواهش کردم که شرتش رو در بیاره تا وسط کار وقفه نباشه . از بالای زانوهاش شروع کردم میومدم بالاتر از روی کس تپلش رد میشدم فقط نفسم رو به کسش میزدم که بیشتر طالبش بشه آروم آروم مسیر رو تنگتر کردم و فقط موندم اطراف کوسش . کوسش واقعا عالی بود لبه های بیرونیش رو براش با لبام میکشیدم و فشار میدادم و ناله ای اونم که شهوت رو چند برابر میکرد . تا اینکه دوباره صداش در اومد که سعید خواهش میکنم بسه خودش رو بگیر دارم میمیرم ولی من توجه نکردم که اینار با صدای بلند تری گفت تو رو خدا زود باش تحمل ندارم صداشم میلرزید منم با دستام لبهای کوسش رو باز کردم تا چوچولش کامل بیاد بیرون آروم نزدیک شدم و گرفتمش بین لبام نیگرش داشتم یه لحظه بدنش تیک زد و با صدای بلند آهی کشید و گفت وایییی خدا آره همینه اینو میخوام اووووووووووووم .
منم شروع کردم و آروم چوچولش رو میکشیدم و ولش میکردم که با اینکارم داشت دیونه میشد و حسابیی لذت میبرد منم خوشحال بودم که داره به اوج لذتش میرسه ازش پرسیدم میخوای با دستم بزنم بالای کوست ؟ اونم قبول کرد . اول آروم میزم و دوباره چوچولش رو با لبام میگرفت و ول میکردم دوباره محکمتر میزدم روی گوشت بالای کوسش چند بار که زدم با صای بلندی گفت محکمتر بزنش محکمتر وااااای خدا چه حالی میده …
دو سه تا مکم میزدم و دوباره با لباو شیرجه میزدم رو کوسش . بالای کوس و کمی از شکمش حسابی قرمز شده بود ولی لذت عجیبی به هر دومون داده بود بعد چند دقیقه گفت :
آره همینطور ادامه بده آره فقط خودشو بگیر ولش نکن آره خدااااااااااااا آره ادامه بده آراه خودش واااااااااااااااای دارم میام اوووووووووووممم و با یه حالت جبغ و سرفه سرم رو هل داد عقب پیچید به خودش ارضاء شد .

منم فقط داشتم نوازشش میکرد و قربون صدقش میرفتم و با کونش ور میرفتم .
بعد فرنوش خیلی آروم گفت سعید کوسم بد جور داغ شده من کیرتم میخوام زود باش هر جور بخوای بهت میدم فقط زودتر راحتم کن . …

منم رفتم لایه پاهاش و کیرم رو خیس کردم گذاشتم دم کسش و با یه فشار کوچیک تمام کیرم تو کوسش جا گرفت هر دومون از سر لذت که بهمون دست داد آخ بلندی کشیدیم من دراز کشیدم روش و اون پاهاشو دور کمرم قفل کرد . دست راستم رو بردم زیر کمرش و با اون یکی دستم سرو گردنش رو از زیر گرفته بودم شروع کردم عقب جلو کردن فرنوش خیلی زود شروع کرد به ناله کردن و اینکه چقدر داره بهش خوش میگذره و بهتر از این نمیشه و از این حرفا . منم سرعتو بیشتر کردم و محکمتر میزدم وقتی بدنم به روناش و شکمش میخورد خیلی صدای بلندی میداد فرنوش اول میگفت آرومتر ولی بعد بالش رو گذاشت رو صورت و دهانش و حسابی جیغ داد میزد نخواستم همونجور تموم بشه بعد سر پا دمرش کردم و فقط دستاش رو گذاشت روی تخت و خم شد پایین و چنان قنبل کرد طرفم که کونش دو برابر شد زود گذاشتم تو کسش و شروع کردم وقتی کیرم رو میکوبیدم ته کوسش یه موجی از اینور کونش شروع میشد تا کمرش میرسید و برمیگشت . دو سه دقیقه بیشتر نتونستم تو این حالت دوام بیارم و با تمام وجودم ارضاء شدم انگار که از همه جای بدنم خون به طرف کیرم کشیده شده بشه و بدنم لرزید و کیرم رو کشیدم بیرون همش رو رو کمر فرنوش خالی کردم فکرشم نمیکردم انقدر منی از کیرم بیاد بیرون . بعد از مکث کوتاهی با ده تا دستمال کاغذی کمرش رو تمیز کردم اونم برگشت و همدیگرو حسابی بغل کردیم و ازهم لب مستانه عشق میگرفتیم . فرنوش زود لباسش رو تنش کرد وقتی خواست بره ازش تشکر کردم که خودش رو از من دریغ نکرد و اجازه داد شب به این خوبی و رویایی داشته باشیم . چیزی نگفت و با یه لبخند برگشت و رفت .
منم دیگه حال هیچ کاری رو نداشتم و همونجا افتادم نمی دونم کی خوابم برده بود .
صبح بازم با صدای در بیدار شدم . رضا بود که میگفت بیا خونه رو تحویل بگیر ما داریم میریم . زود خودمو جمع و جور کردم رفتم بیرون تا دیدم دارن وسایل رو میزارن تو ماشین انگار دنیا رو سرم خراب شده بود واقعا فرنوش داشت میرفت . راستی بچه شیراز بودن میخواستن برن تهران و از اونجا هم برگردن شیراز .

وقتی رضا رفت تو که بقیه وسایل رو بیاره فرنوش یه کاغذ از کیفش برداشت و داد بهم تازه یادم اومد که ازش شماره نگرفته بودم منم ازش تشکر کردم و گفتم ممنون به موقع بود . خلاصه مطلب خداحافظی کردن و با یک چشمک از طرف فرنوش راهی شدن . درو که بستم کاغذ رو باز کردم شمارشو ببینم ولی یه دست خط بود که اینطور نوشته بود :
عزیزم شاید وقتی اینو میخونی ما ازت دور شده باشیم ولی خواستم بدونی که بهترین مسافرت عمرم رو اینجا تجربه کردم و هیچ موقع فراموش نمیکینم.
و تو تنها مردی بودی که با نگاهت تونستی نظرم رو جلب کنی و تنها با نگاهت راضی بشم که خودم رو تسلیمت کنم شاید نگاهت متفاوت بود . ولی پشیمون نیستم چون بهترین و کامل ترین سکس رو با تو تجربه کردم .
هیچ وقت فراموشت نمی کنم . فرنوش

و دیگه هیچ چیز رو کاغذ نبود شماره نبود نه پشت نه رو همین بود و همین ناخودآگاه از در پریدم بیرون ولی اونا رفته بودن . ومن جز شماره شوهرش هیچ چیزی ازش نداشتم .

مخلص همه دوستان
نوشته: آشنا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>