دکتر بهنام

3سال پيش حميد يکي از دوستامو برا عمل جراحي مغز بستري کرديم حميد 15 روز بستري بود از قبل از عمل تا ريکاوري و بعد از عمل تو اين 15 روز من دائم بالا سرش بودم و دکتر حميد يه مرد 36 ساله جا افتاده خوشتيپ و سر زبون دار بنام دکتر بهنام بود که روزي چند نوبت به حميد سرکشي ميکردو چک ميکرد.خلاصه تو اين مدت با دکتر چندين بار کل کل جک وتيکه اينا افتاد همينجوري باهم رفيق شديم تا اينکه روزآخر که اولين روز بهترن 2سال عمرمم بود حميد و مرخص کرديم دکتر گفت بيا مطب فراموشمون نکني و اين حرفا ما هم کمي تعارف و بعدشم باي و اومديم خونه.تا 6 ماه بايد حميدو هر ماه ميبرديم معاينه و حميد طفل معصوم که تنها رفيقش من بودم و پدر نداشت و يه مادر پير که خودش و به زور جمع ميکرد.سر تاريخ با حميد رفتيم مطب دکتر تا ما روديد خيلي تحويل گرفت راستش خودم جا خوردم يه معاينه 15 دقيقه ايي شد 1.30 گپ و بازم جک و تيکه پروني.وسط صحبتاش اما مريضاي ديگه اش رو هم ويزيت ميکرد.اون روز گذشت و هرماه 1 بار تا 6 ماه همين برنامه بود باورم نميشد هرچي بيشتر ميگذشت دکتر علاقه اش به من بيشتر ميشي تا جاييکه خودم شک کردم که علت اين تحويل گرفتنها چيه.

بعدها بهش گفتم فهميدم که احساس واقعي دلش بوده.خلاصه رفاقت من با کتر عميقتر عميقتر شد ديگه باهم قرار فرحزاد و درکه و سفر و اينا داشتيم تا اينکه يه روز دکتر گفت اينقده حرفت تو خونه ماست که پريسا خواسته شام بيايي خونه و باهم دورهم باشيم.از مطب دکتر اومدم خونه و سريع رفتم دوش گرفتم و اصلاح اساسي تميز کردم و کت شلوار ديپلمات مشکي داشتم با پيراهن سفيد براق و کراوات دودي خلاصه خوش تيپ کردم و با کلي فکرو خيال که چه خواهد شد امشب اومدم سر ميدونی که قرار شد دکتر سر راه بياد دنبالم و سعي کردم 5 دقيقه زودتر از قرارمون برسم چون بهنام خيلي دقيق بود.اونم منو با اين تريپم ديد اولش خنديد ولي معلوم بود خيلي خوشش اومده بودو کلي تعريف که هميشه اين تيپي بگرد و قربون صدقه رفت.سر راه خواهش کردم يه جا نگه داشت ،از يه گلفروشي معروف يه دسته گل گرفتم و از قنادي لادن تجريش هم يه بسته شيريني تر گرفتم.بهنام ميگفت پريسا عاشق شيريني تره و از يه کادو فروشي هم سرر راه يه مجسمه تخت جمشيد که پريسا عاشق بود گرفتم و راه افتاديم ديگه سمت خونه ساعت حدود8.10 بود رسيديم.خونه دکتر يه واحد از طبقات بالاي يه برج بلند تو ظفر بود که شبها از تراس اونجا تقريبا کل تهران خودنماي ميکرد و يه آرامش خاصي داشت. ساعت 8.15 بود و ما پشت در آپارتمان و منم دل تو دلم نبود که ايکاش اولين قرارمون بيرون بوديم راحتتر بودم و اگه از من خوشش نياد و تحويل نگيره و پريسا چه شکلي ميتونه باشه و هي اين فکرا داشت ديوونم ميکرد که آهسته در باز شد و من سرم پايين صداي پريسا رو شنيدم که خيلي با صلابت و مهربون سلام و احوالپرسي کردو با دکتر روبوسي کرد و خوشامد گويي و سرمو که آوردم بالا ديدم واقعا يه فرشته خوشگل و زيبا با يه لباس حرير سبز خوشگل و لخت که تا بالاي رونش افتاده بود و يه شلوار مشکي پارچه اي که خيلي سنگين و زيباتر نشون ميداد روبروم ايستاده و با يه لبخند گرم که واقعا ته دلم نشست و از استرسم کم کرد

دست داد و خوشامد گويي و دعوتمون کرد داخل و بر خلاف توهمات من ظاهرا پريسا هم تو همين نگاه اول ازم خوشش اومد اينو تو کلماتو تعربف و تمجيداش ميشد فهميد که دائم ميگفت بهنام از شما خيلي تعريف کرده و هميشه حرف شما تو خونه ماست.منم مثل لبوي زمستون قرمزو داغ و بي زبون فقط ميگفتم مرسي لطف دارين خواهش ميکنم و از اين حرفا ، دکتر نيش خند ميزد و ميخنديد و يواشکي بهم ميگفت چه آدم شدي و هي سر به سرم ميذاشت و ميخنديد و کم کم آرامش پريسا رو که ديدم با حرفاي صميمي اش منم يخم واشد و شروع کردم به بلبل زبوني و جک و شوخي و باورم نميشد که به اين زودي تونسته بوديم با هم رابطه برقرار کنيم.پريسا خانم دستپختش عالي بود برا اونشب يه سوپ ايتاليايي و مرغ بريان و ماهي سرخ کرده درست کرده بود و سفره شام مفصل ، شام و با کلي خنده و شوخي هاي ملايم خورديم و حدودا 2 ساعت بعد از شام هم از هرچي که فکرش رو بکنيد صحبت و بحثو شوخي و اينا شد و ديگه آخر شب بود يه آژانس گرفتم و پريسا موقع خداحافظي با تشکرهاش از بابت شيريني و هديه و اينا که به گفته خودش واقعا سورپرايز شده بود.هديه ها چيز بارزشي نبود غير منتظره بودنشون برا پريسا خيلي جالب بود.منو خيس عرق کرد و با يه آرامش خاصي به خونه برگشتم.بعد از شب اولين ملاقات خانوادگي ديگه پريسا رو نديدم تا 2ماه بعدش که دکتر گفت 5شنبه مهموني جشن تولد خواهر زاده پريسا ست پريسا دعوتت کرده ، منم بدون هيچ تعارفي رو به بهنام گفتم:مگه اينکه پريسا به فکر ما باشه.

بهنام يه نيم نگاهي به من کرد و گفت: بابک خيلي پروويي مگه با هم کم بيرون رفتيم ، گفتم بابا شوخي کردم و يه جک گفتم و بهنام هم يادش رفت. خلاصه شد 4 شنبه و منم يه دست لباس نو تهيه کردم و ميخواستم يه دست سفيد بپوشم.براي فردا قرار بود منم برم خونه بهنام اينا از اونجا با هم بريم خلاصه تيپ سفيد اسپرت پوشيدم و اصلاح و دوش و………راه افتادم ساعت 6.15 رسيدم خونه بهنام ، زنگ و زدم پريسا جواب داد و درو باز کرد رفتم بابلا ديدم فرشته خوشگل من تازه از حموم اومده و داره تن وموهاشو خشک ميکنه بهنام هم هنوز نيومده بود. پريسا تا منو با لباس جديد ديد يه چند ثانيه اي فقط نگام کردو يه اوه کشيد و بووسم کرد و تعارف زد بيام تو رفتم رو کاناپه نشستم و اونم رفت تو اتاق خواب لباساشو عوض کنه و بلند بلند هم حرف ميزد و خيلي خوشحال بود که برا تولد خواهرزاده اش ارزش قائل شدم و لباس نو گرفتم و از تو اتاق خواب بلند بلند صحبت ميکرد:مگه ميخوايي بيايي خواستگاري و از اين حرفا بعدشم يهو از اتاق اومد بيرون دامن کوتاه مشکي تنش بود تا بالاي زانو لباسشم هنوز دستش بود فقط سوتين بسته بودانگار يه حرف مهم ميخواست بگه که با اين عجله اومد اومد و با نيشخند بهم گفت:بابک.راستي اگه بخواهي عروسي کني؟؟؟حرفشو همينجا خورد و ديگه ادامه نداد منم گفتم خب؟؟؟ديگه ادامه نداد اصرار کردم که چي ميخواست بگه گفت دلمون برات تنگ ميشه اگه بري؟؟؟گفتم همين؟؟؟گفت اره اين آره رو يه جوري با ناز کشيد و سرش و انداخت پايين که ديگه نتونستم بشينم و تماشا کنم بلند شدم و رفتم طرفش و از دوتا بازوهاش گرفتم و نگاهش کردم و بعدشم سرم و گذاشتم رو سرش و اهسته کشيدمش تو بغلم و بدنش هنوز گرم بود از حرارت حموم و يه لوسيوني ميزد که هم خوشبو بود و هم خيلي نرمترش ميکرد.

تو بغلم چسبوندمش و پشتش با دستام ماساژ ميدادم اونم دستاش و دور کمرم حلقه کرده ود و از سينه هام ميوسيد و لباش گذاشتم رو لبام خيلي آهسته و يکنواخت لب و زبونش رو بوسيدم و کمي خوردم و اونم همينطور يهو چشمم به ساعت افتاد گفتم پريسا دير نشه ، پريسا به خودش اومد و زودي دويد اتاقشو جمع و جور کردو لباس قشنگهاشو پوشيد و بهنام هم همينموقع زنگ زد که من آماده ام پايين زود بياييد و ديگه درا رو قفل کرديم و رفتيم پايين سوار ماشين شديم و را افتاديم ساعت7.30رسيديم خونه آقاي سعيدي شوهر خواهر پريسا.اين خواهر زاده اش اسمش مليکا بود جشن تولد 12 سالگيش بود تقريبا تمام دوستاش بودن.ماهم که اومديم پريسا بلافاصله من رو به مهسا خواهرش و آقاي سعيدي شوهر خواهرش معرفي کرد که نکنه احساس غريبي کنم.آقاي سعيدي از اين آدماي فوق العاده شوخ طبع و بگو بخند بود.مهسا هم بزنم به تخته هيچي از پريسا کم نداشت سفيد و کمي تپل تر و موهاش رو بنفش سوخته مش کرده بود و خيلي بهش ميومد با اينکه بهنام کنارم بود ولي پريسا هر چند دقيقه يکبار بهمون سر ميزد و خلاصه خيلي خوش گذشت فقط اين دوستاي مليکا هي جيغ و ويغ ميکردن و يه کم از اونا کلافه شده بودم و ديگه وقت شام شد و شام رو اوردن که ديگه سرو صداها جمع شد.خونه آقاي سعيدي بزرگ بود براي همه جا بود که راحت غذا بخورن شام که جمع شد ديگه کوچولوهايي که تنها اومده بودن همه رو آقاي سعيدي رسوندشون بقيه مهمونا هم که يواش يواش رفتن ديگه خو.دموني شديم تقريبا من بودم و دکتر و پريسا و آقاي سعيدي و مهسا.مليکا هم که خسته بود رفت استراحت کنه تا 3 صبح آقاي سعيدي حرف زد و همه خنديدن.نميدونم پريسا چي به مهسا گفته بود که از اون اول تا آخر همينجوري نگاه سنگينش رو حس ميکردم يه نگاه خاص و اسير کننده.

از اونشب جشن تولد به بعد همه فکرم توي نگاه مهسا بود و هزاران فکرو خيال خام که آيا چيزي پشت اون نگاه بوده يا نه يه نگاه معمولي بوده ، با اينکه دلم مطمئن بود که نگاه مهسا نگاه عادي نبود ولي هر بار که تو اين فکر که مثل خوره به جونم افتاده بود فرو ميرفتم سعي ميکردم بدون قضاوت و نتيجه گيري فضاي فکريم رو بشکنم و خودمو با فکراي ديگه مشغول ميکردم چون از نتيجه گيري از اون اتفاق خيلي وحشت داشتم نميخواستم اسير يه نگاه بشم که خداي نکرده بعدا اتفاقاتي پيش بياد که بهنام و پريسا و بقيه فکر کنن از اعتمادشون سوء استفاده کردم چون واقعا اينطوري نبوده هرگز به بهنام و خانوادش خيانت نکردم.اگر با پريسا و بهنام راحت بودم فقط بخاطر اين بود که اين يه تمايل کاملا 3 طرفه بود بهنام و پريسا در کنار تمام حسن خلقيکه داشتن تمايلات جنسي خاصي داشتن هرچند هنوز به سکس نرسيده بود ولي واقعا يه آرامش خاصي بين هر 3نفر وجود داشت.بیخیال قضیه شدم.من وضع ماليم بد نبود با يکي از دوستام يه شرکت واردات مواد اوليه رنگهاي صنعتي داشتيم به خاطر کارم بيشتر تو مسافرت بودم و 2 هفته اي بود براي يه تسويه حساب قديمي رفته بودم کرمان.بعد از ظهر دوم مهر ماه 84 بود هواي کرمان سوز خشکي داشت. بارم و بسته بودم و با يه تاکسي از هتل اومدم فرودگاه و با پرواز ساعت 10 صبح اومدم تهران و از فردگاه تا برسم خونه حدودا نيم ساعتي تو راه بوديم. خونه پدري تو کوچه پس کوچه هاي تجريش بود و منم با مامان و بابا که سنشون کم هم (مامان 64 بابا 76) نيست باهم زندگي ميکرديم و خلاصه يه دوش گرفتم و مامان نهار قرمه سبزي درست کرده بود که من عاشقشم ، نهار و خوردم و راه افتادم طرف شرکت ساعت 2.15رسيدم خانوم طاهر منشي شرکت و محسن شريکم و يکي ديگه از کارمندا بنام آقاي محمودي تو شرکت بودن. سلام و احوالپرسي و چاق سلامتي که تموم شد يکي يکي سوغاتي هاشونو دادم و اين وسط خانوم طاهر از همه بيشتر ذوق زده شده بود.

خانم مينا طاهر يه خانوم حدودا 34 ساله خوش قدو قامت و واقعا زيبا و شيرين زبون با لحن کلام واقعا دلنشين بودکه از شوهر معتادش جدا شده بود و با مادرش تنها زندگي ميکردن ما با هم صيغه محرميت خونده بوديم و در اصل همسر صيغه اي من ميشد از اين رابطه فقط محسن اطلاع داشت و چون خانوم ديگه اي تو شرکت نداشتيم که فضولي کنه تقريبا احساس امنيت ميکرد و من از تمايلات مينا واقعا خوشم ميومد اگه نخوام پنهون کنم اين 2 هفته دلم براش خيلي تنگ شده بود هم برا شيرين زبونياش هم برا سکسش. مينا از لحاظ رواني خيلي وارد بود هميشه هر وقت سکس ميکرد از روز قبلش شروع ميکرد به شيرين زبوني ه تيکه جک و البته نه در حضور همه ، تقريبا وقتايي که تنها بوديم. اتاق مار من و محسن دقيقا چسبيده به هم بود و دفتر و ميزمنشي هم وسط سالن.کارمندا ساعت 4ميرفتن منشي با مدير ميرفت اين يه قانون بود محسن ميدونست که مينا هم دلش هوس يه سکس اساسي کرده به روي خودش نياورد م 4 خداحافظي کردو رفت و بقيه بچه ها هم که موقع اومدن نبودن.همه با هم رفتن.يکي دنبال دوست دخترش يکي دنبال مسافر کشي و يکي پيش خونوادش و…شرکت طوري بود وقتي از درب آپارتمان خارج ميشدي درب از بيرون باز نميشد ديگه از درب پاينن هم اگه خارج ميشدي فقط با آيفون ياز ميشد وقتي همه رفتن سکوت مطلق دفتر بود و من و مينا.نميخواستم اون پيش قدم بشه خودم رفتم بالا سرش دست گذاشتم رو شونه هاش گفتم خسته نباشي ما رو نميبيني خوش ميگذره. با يه صداي ارزون که نشون مداد از همون ظهر ثانيه ثاينه انتظار اين لحظه رو ميکشه گفت مرسي ، اين چه حرفيه که حرفشو بريدم و دستمو رو شونه هاش به پهناي 2 کتفش اروم غروم شروع کردم به ماساژ دادنش و ديدم که چشماش خمار شد و گفت دلم برات تنگ شده بود.

ازهمونجا ازپشت صندلي خم شدم و دستامو از 2 طرفش انداختم رو سينه هاش که تو حالت عاديش کلاملا گرد و بي نقصه الانم که سفت و شق شده يود و کمي سينه هاشئ ماليدم و ديدم به ناله افتاد و خودش و رو صندلي رها کرد و از همون بغل سرمو از پشت سرش به گوشاشا نزديک کردم و و موهاشو مش نسکافهاي کرده بود تا حالا به اين خوشگلي نديده بودمش ، منم از همون پشت سرمو بردم جلو و يه بوس آبدار از لپاش گرفتم و لبامو گذاشتم رو لباش که ديدم بي اختيار دست منو که رو سينهاش بود همي ميماليد و فشار ميداد و آروم در گوششش بااهاش حرف ميزدم : مينا جون عزيز نازم ، گل قشنگم ، نميدوني دلم برات يه ذره شده بود و لاله گوششش و که ميمکيدم احساسس ميکردم آبش روان شده و بي معطلي لباسا ش در آرودم و اونم لباساي منو در آوردو خودشو تو بغل من محکم چسبودن و ديوانه وار لباي منو ميخورد و منم از خودم بيخود شده بودم ناخداگاه ميچرخيديم و تا اينکه نزديکه ديوار شديم و منم چسبودنمش به ديوارو يه پاشو به کمک خودش گرفتم بالا و بر خلاف هميشه که خيلي مفصل سکس ميکرديم چون هم اون فوق العاده بي طاقت بود و هم من ديگه بي مقدمه چسبيديم به هم و با دست کير منو رو کوسش هدايت کرد و به محض اين که رفت توششششششش شروع کردم از آروم آروم به تند و نهايتا با هر ضربه رون پاي من يه ناله اي ميکرد و خودشو سفت تر توی بغلم جا ميکرد و از صداش فهميدم به ارگاسم رسيد و کم کم آرومش کردم و تا اينک تلمبه زدن و متوقف کردم و فقط ميبوسيدمش تو بغلم ديدم رمقي نداره سر پا بايسته بردمش رو يه کاناپه بزرگ که وسط سالن بود و خوابودنمش و يه پاشو انداختم رو پشتي کاناپه يه پاشم بازه باز کردم از پاييين شرو ع کردم کوسش رو با زبون تميز کردن و ليسيدن ، اولش خيلي نرم با احساس و دوره کوسش و قلب ميکشيدم و بعدش از صداي نفسهاش فهميدم دوباره داره اوج ميگيره زبونمو لووله کردم انتهاي کوسش و فرو کردم تووو و تمامه کوسش رو با ولع ميخوردم.

بعد از 20 دقيقه برا بار دوم به ارگاسم رسيد و باز هم ولو شد رو کاناپه منم ديگه برام نفسي نمونده بود کمي روش دراز کشيدم و بعد از چند دقيقه اي که با هم حرف زديم مينا رفت از تو يخچال آب انار شيرين آورد که از قبل آماده کرده بود.شيطون ميدونست من عاشق آب انار وسط سکس هستم.بعداز نوشيدن آب انار من رو کاناپه لم دادم و مينا اومد پاينه پام نشست و با کيرم شروع کرد به ور رفتن و همش هم حرفاي عاشقانه ميزد.با کير من اينقده با احساس حرفا ميزد که همين لحن کلامش و حرفاش منو از خودم خارج ميکرد و خيلي سکس رو لذتبخش ميکرد و منم ديگه رهاش ميکردم و فقط با موهاي سرش و صوورتش و گلوشو سينه هاش بازي ميکردم تا اينکه آبمو اورد چشمامو بستم و فقط احساس کردم از تو دهنش خارج نکرد کيرمو و تمامه آبمو کشيده بود تو دهنش و با اب دهنش مخلوط ريخت رو سينه هاشو هي ميمياليد و باهاشون عشق بازي ميکرد.پایان

یک دیدگاه برای “دکتر بهنام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>