در کام ماده شیرها

شونزده سالم بود و هنوز هیچ سکسی هم نداشتم. خیلی تو کف بودم. دو سه تا دوست دختر داشتم اما هیچ کدومشون راضی نمی شدن که با هم سکس کنیم. دیگه داشتم دیوونه می شدم. اینقدر هم جلق زده بودم که پوست دستم کنده شده بود. در به در دنبال یکی می گشتم که بتونم باهاش سکس داشته باشم. راستش چند بار دوستام گفته بودن که میتونن واسم جنده جور کنن اما واقعا می ترسیدم. دنبال یه سکس بی دردسر بودم.
تا اینکه بالاخره یه فکری به سرم زد. با خودم گفتم اگه بتونم با یکی دوست بشم که ازم بزرگتر باشه شاید بتونم یه حالی بکنم. از اون موقع گشتم دنبال یکی که از خودم بزرگتر باشه. به چند نفر پیشنهاد دادم اما هیچ کدوم قبول نمی کردن. بهم می گفتن دهنت بوی شیر میده و از این حرفا. یه بار هم با یکی خیلی جور شدم اما آخرش پشیمون شد. یه دختره بود که شاگرد مادرم بود و میومد خونمون واسه کلاس خصوصی. مادرم دبیر زبان بود و توی موسسات خصوصی درس می داد. اسمش مهناز بود. بعد از کلی منت کشیدن قبول کرد و اومد خونمون. اما همین که خودمو لخت کردم پشیمون شد و رفت. نمی دونم چرا. همونجوری رفتم تو آینه خودمو نگاه کردم. بدنم سفید و ناز بود و هیچ مشکلی نداشت.

یه چند مدت گذشت تا اینکه متوجه چیزی شدم. کنار خونه ما یه آپارتمان ساخته بودند که ده دوازده واحدی داشت. و همه واحد ها هم فروش نرفته بود. توی یکی از همون واحد ها زنی بود که متوجه رفتار عجیبش شده بودم.
پنجره اتاق من روبروی پنجره واحد اون زن بود. می دیدم که گه گاهی میاد پشت پنجره و لبخند می زنه. اوایل اصلا بهش فکر نمی کردم اما هر روز رفتارش عجیب تر می شد. مثلا خیلی پیش میومد که توی کوچه به هم برمی خوردیم و اون حسابی نگاهم میکرد و لبخند می زد. کم کم به فکرش افتادم و به این بهانه که کس کسه و شونزده ساله و چهل ساله نداره خودمو قانع کردم که جدی تر بهش فکر کنم. رفتم دنبال درآوردن آمار.
از چند نفری که می شناختم در موردش پرسیدم. مثلا از نگهبان آپارتمان که با هم سلام و علیک داشتیم یا یه پسر که اسمش کامران بود و تازه دوست شده بودم باهاش. اما فقط یه چیز فهمیدم اینکه تنها زندگی میکنه.
از یه طرف کلافه بودم که چرا نمی تونم آمارشو دربیارم و از یه طرف هم می سوختم چون رفتارش کاملا تحریک کننده بود. مدتی هم به همین منوال گذشت تا یه اتفاق افتاد.
یه روز که برق خونمون اتصالی کرده بود بابام منو فرستاد که از نگهبان آپارتمان چسب برق و سیم چین و از این چیزا بگیرم. رفتم تو اتاقه نگهبانه اما اونجا نبود. جاش یه چیز بهتر بود. یه دفتر بزرگ باز همینطور باز مونده بود و توش شماره ساکنین ساختمون نوشته شده بود. چون اسمش رو نمی دونستم مجبور شدم همه شماره ها رو توی موبایلم بنویسم که خوشبختانه تعداد شماره ها زیاد نبود. فقط پنج تا بود. اونقدر ذوق کردم که دست خالی برگشتم خونه و چند تا فحش آبدار از بابام خوردم.
یکی یکی به شماره ها زنگ زدم. دو تا از شماره ها رو مردا جواب دادن و یکی رو هم یه بچه. از اونجا که می دونستم تنها زندگی میکنه پس باید یه زن بر می داشت. پس فقط دو تا شماره مونده بود. هر دو تا شماره رو زن ها جواب دادن. داشتم به هدفم نزدیک می شدم. به یکی از شماره ها چند بار زنگ زدم تا سر آخر یه مرد برداشت. فهمیدم که پس اون هم نیست. خوشحال خوشحال بودم. چون بالاخره شمارشو پیدا کرده بودم. اما اسمش چیه؟
چند بار زنگ زدم و از عمد حرفای عاشقانه می زدم. من دارم برات میمیرم و عاشقتم و از این حرفا. اما هر بار قطع می کرد . می گفت باید خودتو معرفی کنی و الا قطع می کنم. منم خب می ترسیدم. ممکن بود کار بده دستم.

دل رو زدم به دریا. زنگ زدم و بهش گفتم اگه خودمو معرفی کنم مشکل برام درست نمیکنی؟ بهم اطمینان داد که اذیتم نمیکنه. بهش گفتم بیا دم پنجره اونجا منو میبینی. گوشی قطع شد و اومد دم پنجره و من رو دید که با ترس روبروی پنجره ایستاده بودم. خیلی ترسیده بودم. بلافاصله گوشیم زنگ خورد. از ترس بر نداشتم . اگه به بابام میگفت آبروم می رفت. اون شب رو نخوابیدم. به گه خوردن افتاده بودم.
از اون روز به بعد با ترس و لرز بیرون می رفتم. همش دلهره داشتم که نکنه به بابام یا مامانم بگه. تا اینکه یه روز توی کوچه دیدمش. صدام کرد. با ترس و لرز جلو رفتم.
گفتش که شمارمو از کجا پیدا کردی . بهش گفتم. شروع کرد به نصیحت. ما هم سن نیستیم و تو باید درس بخونی و از این چیزا. آخرش اما چیزی گفت که دوهزاریم افتاد. گفتش که گاهی میتونم بهش زنگ بزنم و درد دل کنم.
من دیگه زنگ نزدم اما اون چرا. هر روز پیام عاشقانه می داد و تک می زد و از پنجره نگاهم میکرد. منم دیگه کم کم راه افتادم و یه چیزایی فهمیدم. اینکه اسمش اعظم هست و سی و هفت سالشه و توی یه شرکت بزرگ حسابداره و تنها زندگی می کنه. هر چی می گذشت رابطه ما بیشتر می شد و کم کم صحبت از سکس هم پیش اومد.
بار اول اون حرف رو به سکس کشید. گفت «تا حالا سکس داشتی». با حسرت گفتم «نه». گفت «چرا، تو که خیلی خوشگلی؟». مونده بودم چی بگم. چند بار دیگه هم بحث رو به سکس کشوند و توی آخرین تلفن گفتش که اگه من میخوام حاضره با من سکس داشته باشه.

وقتی این رو گفت انگار دنیا رو بهم داده بودن. مثل دیوونه ها میخندیدم. شاد بودم. سر حال. روزی هزار بار اندامش رو تصور می کردم. خیلی خوشگل نبود اما برای من بی تجربه که کیرم فقط با دستم آشنا بود انگار بهشت برین بود. چشم های سیاه داشت. موهای سیاه. لبای پهن و دندونای بزرگ و سفید. پاهای گوشتالود و هیکل قوی. از من خیلی قوی تر بود. قدش نزدیک 180 می شد و معلوم بود وزنش هم زیاده در حالیکه من فقط 172 قدم بود و 61 کیلو وزن داشتم.
بالاخره قرار رو گذاشتیم. پنجشنبه شب. هر جوری بود خونه رو پیچوندم و زدم بیرون. فکر همه جا رو کرده بودم. نگهبانه هم گیر نمی داد چون دیده بود که گاهی میرم پیش کامران (همون دوستم که توی یکی از اون واحدها بود). به خودم هم صفایی داده بودم. موهای زیربغل و کیرم زده بودم و حسابی عطر زدم.
در رو که زدم زود اومد بیرون. خیلی ماه شده بود. یه تاپ مشکی و یه شلوار چرمی قشنگ. کیرم داشت منفجر می شد. گفت شام خوردی و منم گفتم آره. چند دقیقه ای نشستیم و شربت خوردیم و بعدش گفت حاضری؟ منم با همه وجودم گفتم آره.
شروع کرد به لخت کردنم. تو چند ثانیه لخت مادرزاد بودم. هی قربون صدقه ام می رفت و به سینه هام دست می کشید و لیس می زد. تعجب کرده بودم. من تجربه نداشتم و می گفتم حتما قلقش اینه. حسابی من رو لیسید و منم سینه و کونش رو می مالوندم. دستمو گرفت و گفت بریم تو اتاق. اونجا تخت خواب هست. در رو باز کرد. اولش هیچی ندیدم خیلی تاریک بود. وقتی چراغ رو روشن کرد کپ کردم. سه تا زن دیگه هم تو اتاق بودم. گیج بودم. به اعظم نگاه می کردم و اون هم همش می خندید. رو کرد به اون سه تا زن و گفت « می پسندید؟» اونام با خنده اومدن جلو و شروع کردن دست کشیدن به بدنم. خیلی ترسیدم. سریع برگشتمو خواستم فرار کنم اما در اتاق بسته بود. خواست جیغ بزنم که دیدم اعظم و یه زن دیگه چاقو درآوردن و گفتن اگه داد بزنی همینجا تیکه پارت می کنیم.

به گه خوردن افتاده بود. گریه می کردم. اولش فکر کردم میخوان ازم پول بگیرن اما اونا پول نمی خواستن. چیز دیگه ای می خواستن.
اعظم چاقو رو گذاشت کنار گردنمو و منو کشید روی تخت و چهار نفری شروع کردن به بستن دست و پام. دهنم رو هم بستن. فکر نمی کردم اینطوری بشه. اولش خودمو دلداری دادم که بجای یکی چار تا زن رو میکنی اما موضوع چیز دیگه بود.
هر چهارتاشون شروع کردن به لخت شدن. واااااااااااااای.واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای. خدایا یعنی خواب نبودم. اون زنها کیر داشتن.
گیج بودم. منگ بودم. گریه میکردم اما بی دفاع بودم. در مورد دو جنسه ها چیزهایی شنیده بودم اما باور نمی کردم خودم تو دامشون افتادم. اومدن به سمتم. اونا میخواستن من رو جر بدن.
اعظم اومد رو سینم و کیرشو گرت جلوی دهنم. دستمال رو از رو دهنم برداشت و گفت اگه صدات دربیاد خفه ات می کنم. کیرشو چپوند تو دهنم. داشتم خفه میشدم. گریه می کردم و طعم بد کیرشو مزه میکردم. یکی دیگه شون که اسمش مژگان بود اومد نزدیک کونمو شروع کرد به خوردن کونم. و اون دو تای دیگه که فهمیدم اسم هاشون مهین و پریسا است اومدن سراغم. مهین که باید چهل و پنج سالی می شد اومد و پاهام رو لیس می زد. انگشتای پامو میکرد تو دهنش و گاز می زد. پریسا هم داشت روی بدنم دست می کشید و تهدیدم می کرد. فهمیدم که چاره ای ندارم جز اینکه به حرفشون گوش کنم.
دست و پاهامو باز کردن و منو مثل سگ خوابوندن رو تخت اعظم اومد پشتمو و بقیه هم دست و پاها و دهنمو گرفتم.آاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااخ. هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو. مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممممممممممممماااااااااااااااااااااااااااااااان. نفسم بالا نمی اومد. وقتی به خودم اومدم دیدم دارم کیر مژگان رو لیس می زنم و اعظم هم داره کونمو میکنه. یه مایع گرمی روی سوراخم حس می کردم نمی دونم آب کیر بود یا خون. اعظم داشت وحشیانه من رو میگایید. میگفت سگ کوچولو مدتها بود واسه ات نقشه داشتم. درد بود درد. هم درد کونم و هم درد شونه هام چون اعظم با ناخونای بلندش شونه هام رو چنگ می زد. مدتی اینطور گاییده شدم و بعد نوبت بعدی بود. اعظم کیرشو از کونم بیرون کشید و چند تا سیلی به کونم زد. مژگان که پیرترینشون بود کیرشو کرد تو کونم. مثل اعظم درد نداشت اما بازم سخت بود. مژگان راحت پنجا سالش می شد. تو این مدت هم که مشغول کون دادن به مژگان بودم داشتم کیر مهین رو میخوردم. مژگان یه پنج دقیقه ای منو گایید و آبشو ریخت تو کونم. مهین اومد سراغم. منو برگردوند به پشت و گفت اگه پسر خوبی باشی اذیتت نمی کنم. سینه هام رو لیسید و کیرشو به زور تو کونم جا داد. وقتی مهین داشت منو میگایید پریسا تخم هاشو توی دهنم میکرد. از ریسا خیلی می ترسیدم. از همه جوون تر بود و کیرش واقعا گنده. قیافه اش هم گنده بود. مهین هم با لذت من رو کرد و پریسا آخرین نفر بود. دیگه لازم نبود به زور نگهم دارند. جون نداشتم از اون گذشته پریسا اونقدر قوی بود که نیازی به گرفتن من نبود. دو تا پاهامو داد بالا و بی اغراق نزدیک بیست دقیقه وحشیانه منو از کون جر داد.

آخراش داشت خوشم میومد. مژگان دیگه کیرش خوابیده بود و مهین هم فقط گاهی با دندوناش گوشمو می گرفت اما هنوز اعظم و پریسا گشنه بودند. تا صبح چند بار دیگه گاییده شدم. پریسا دو بار دیگه و اعظم و مهین هم یکبار دیگه منو گاییدن.
صبح که شد بی حال از خواب بیدار شدم. چهار تا تراول صد هزاری گوشه تخت بود و اعظم هم داشت بهم می خندید. اومد ماچم کرد و گفت که خیلی بهمون حال دادی اینم جایزت، به نفعته که ساکت بمونی.
راستش بعد از اون شب خیلی فکر کردم چیکار کنم. از یه طرف کیرم بود و بی پولی از یه طرف کونم بود و پولداریو تصمیم گرفتم که بازم برم پیششون. هنوز هم باهاشون در ارتباطم و دارم بهشون کون میدم. هم به مژگان، هم مهین و هم اعظم. اما کون دادن به پریسا طعم دیگه ای داره. الان دیگه اگه پریسا هفته ای یکبار کونمو جر نده نمی تونم دووم بیارم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>