دختر همسایه

تعریف از خودم نباشه من جوونی سالم و مودب سر به زیر و خوش تیپ و خوش صورتم . چن سال پیش صاب خونمون قصد فروش خونشو داشت و مام چون باش قرارداد بستیم که تا خواست بفروشه تخلیه کنیم دیگه تخلیه کردیم و من و داداشم دنبال خونه گشتیم . من اصلا دوس نداشتم دیگه تو اون محله زندگی کنم چون چند باری دختراش بهم تیکه میپروندن و خیلی یه جوری نگام میکردن البته اینم بگم ما مال اون شهر نبودیم ولی از بخت بد من داداشم یه خونه دو کوچه پایین تر پیدا کرد و مام مجبور شدیم که بریم اونجا وقتی رفتیم اونجا مستقر شدیم تو هفته اول یه دختر بود چند باری پسر داداشم که 4 سالشه رو برد پیش خودش از همونجا متوجه شدم دختره یه چیزایی میخواد بگه . اصلا به رو خودم نیوردم یه چند هفته ای بود مرتب منو زیر نظر داشت و همین کارا رو میکرد دیگه روش باز شد . پنجره اتاق من باز میشد تو کوچه و تازه اوایل پاییز بود منم پنجره رو باز میکردم . یه چند وقتی بود که میومد زیر پنجره اتاق من و دوستاشو صدا میکرد . چند باری رفتم کنار پنجره ایستادم بهم زل می زد ولی من روم نمیشد تو چشای یه دختر غریبه نگاه کنم البته اعتماد به نفسم خیلی بالاست همین کارو چتد بار دیگه هم تکرار کرد .

خونواده من معمولا بیرون زیاد میرفتن و منم باشون نمی رفتم یه روز عصر می خواستن برن بیرون یکی از دخترای همسایمون که اسمشم مهسا بود از پسر داداشم این قضیه رو شنید برامون یه کاسه خرما اورد رفتم دم در دیدم با دوستاش همه اومدن دم در درو که باز کردم خندیدن منم جدی بشون گفتم کار داشتید کاسه خرما داد به من و گفت نضریه گرفتم بردم و کاسشو اوردم بدم بش بهم زل زد منم درو بستم چند دقیقه بعدش بابااینا رفتن منم تا دم در اومدم دیدم با دوستاش دم درن خودش رفت تو ولی دوستاش موندن بیرون . بابا اینا که رفتن منم رفتم بالا لباسامودر اوردم برم حموم دیدم در میزنن با تاب و شلوارک اومدم دم در بازم همشون دم در وایسادن و یه کاسه خرما دیگه دستشون بود گفتم مارو یه بار دادید گفت اشکال نداره دو ریالیم جا افتاد کاسه رو خالی کردم که بشون بدم یکی از دوستاش موند که کاسه رو بگیره اسمش الهام بود کاسه رو دادم بش همینجور بی مقدمه گفت مهسا تو رو دوس داره نمی خوای بش شماره بدی بش . اخم کردم و درو بستم . بار اولم نبود یه دختر بدون اینکه من بگم دوسش دارم بم گفت دوستت دارم ولی این دختر یه جوری بود و وقتی نگام میکرد یه جور حریسانه نگام میرد همون شب چون میدونستن تنهام صد بار در زدن و گفتن شماره می خوان منم دیگه خسته شدم چند بار بهشون فهش دادم ولی می ترسیدم آبرومون بره تو نامه بشون گفتم باشه دیگه مزاحم نشید آبروم پیش همسایه ها میره بدتر ول بکن نبودن شماره خط اعتباریمو دادم .

دیگه شرو کرد پیام دادن و زنگ زدن و دوست دارم گفتن ولی من حتی یه بارم بش نگفتم دوسش دارم چون نداشتم . خلاصه زیاد سرتونو درد نیارم خیلی اذیتم کرد و منم اصلا دیگه جوابشو ندادم یه سه ماهی شد تازه اون از همون اول به مامانشم گفته منو خیلی دوس داره منم متوجه شدم که مامانش خیلی منو تحویل میگیره گفتم شاید عادیه چون من آدم خوش رو و با همه خیلی شوخی میکردم خلاصه چند ماهی گذشت . برا خانوم خواستگار اومد و با این که باش قهر بودم ولی زنگ زد و گریه کرد و گفت من اونو اصلا نمیخوام و بش جواب منفی میدم تو رو میخوام . منم بم برخورد با عصبانیت جوابشو دادم ولی بعدش دلم براش سوخت بازم زنگ زد ولی این بار گفتم گناه داره تحویلش گرفتم و کلی دل داریش دادم ولی اون که فقط با من بودنو میخواست اصلا به حرفام گوش نمیداد باباش به زور وادارش کرد جواب مثبت بده و چند وقتی گذشت عقد کردن . بعد عقدش یه بار زنگ زد بش گفتم تا اون موقع دختر بودی ولی الان دیگه زن مردمی دیگه جوابتو نمیدم البته با خوبی گفتم اونم گفت باشه ولی هر دفه با یه خط زنگ میزد و هیچی نمیگفت خیلی اذیتم میکرد می اومد در خونه ما ،

دیگه همه خونه هم بهم شک کردن ولی من اصلا به رو خودم نیووردم اینم بگم به قول داداشم من یه کم مغرور هم هستم . دیگه از دست این دختره کاس شده بودم یه روز زنگ زد گوشی رو ور داشتم گفتم آخه ادم حسابی تو الان دیگه زن مردمی باید دلتو بدی کس دیگه نه من که با تو نسبتی ندارم تو الان دیگه یه زنی اینو میفهمی نه یه دختر ؟ بعد یواش گفت نه من زن نیستم . منم چون خبر عقدشو شنیدم ولی ندیدم ازش پرسیدم مگه عقد نکردی ؟ گفت آره . گفتم خب الان از نظر قانونی یه زنی نه دختر . بازم گفت نه من عقد کردم ولی زن نیستم دخترم . اصلا گیج شدم . گفت میفهمی چی میگم ؟ منظورشو متوجه شدم ولی خیلی خجالت میکشیدم یه نیم ساعتی هرچی پیام میداد جواب نمیدادم بعدش با خودم گفتم اون زنه باید حیا کنه تو خجالت میکشی ؟ پرسیدم منظورت از این حرفا چیه گفت من هنوز پردم سالمه پاره نیست اینم یعنی هنوز دوشیزم .

گفتم آره فهمیدم . پرسید اینا رو از کجا میدونی ؟ گفتم تو دانشگاه استاد تنظیم خانواده برامون گفت . پرسید دیگه چی گفت ؟ بدم اومد گفتم به تو چه . تا الان فکر میکردم که اون منو برا خودم میخواد بعد فکرم عوض شد . یه چند ماهی تلفنمو به بهونه اینکه گمش کردم خاموش کردم آخه خیلی مزاحم میشد منم با این اعتقاداتی که داشتم اصلا دیگه دوس نداشتم چشمم بش بخوره گذشتو اواخر تابستون عروسیش شد برا مام نامه فرستاد و از منم خواست که برم عروسیش ولی من با این حرف که باش رابطه ندارم و برام مهم نیست گفتم نمیام . با اینکه عروسی کرد و به قول خودش که میگفت هنوز دخترم دیگه زن شده بود منم خیالم راحت شده بود همون خونه رو بازم برا یه سال دیگه تمدید کردیم چون مجبور بودیم تا آخر ترم تو اون شهر بمونیم و دیگه با خودم میگفتم دیگه این دختر دست از سر ما برداشت ولی اصلا اون جوری که خیال میکردم نبود اون بازم از پشت درشون منو می پایید یه روز دیدم یه شماره ناشناس چنتا پیام عاشقانه برام فرستاد و اخر همه نوشت دوستت دارم . کنار خونه ی مهسا اینا یه همسایه داشتن که یه دختر داشت منم ازش خیلی خوشم اومد و مهسام چندبار گفت مریم همون دختر همسایه ، از رابطه من با مهسا خبر داره ولی اینم میدونه که من مهسا رو اصلا دوس ندارم و فقط دارم تحملش میکنم و اونم میدونه یه علاقه ای بش دارم و هر وقت منو میدید با ناز سلام میکرد و منم با عشق جوابشو میدادم و من بدبخت فکر میکردم اون شماره منو از مهسا گرفت و برام پیام میده . تو پیاماش گفت اول اسمم … م …. منم با خودم گفتم مهسا که عروسی کرد حتما مریمه . خیلی تحویلش گرفتم

ازش خواستم خودشو کامل معرفی کنه . گفت قول میدی ناراحت نشی منم قول دادم گفت مهسام . انگار یه سطل آب سرد ریختن تو سرم . گفتم اخه زن خوب چرا اذیت میکنی مگه عروسی نکردی مگه یه ماه نیست از عروسیت گذشت ؟ گفت آره ولی من بازم زن نیستم نذاشتم شوهرم پردمو پاره کنه میخوام اونی که دوس دارم این کارو بکنه . خیلی بدم اومد و عصبانی شدم و گفتم مگه منو برا این کارا می خوای گفت نه برا همیشه کنارم موندن می خوامت . گفتم خب تو مگه شوهر نداری گفت اونو ولش کن . با این اعتقادی که داشتم هر روز بیشتر رو فکرم راه میرفت و اعتقادمو کم تر میکردم همش با خودم میگتم این زنه شیطونه و منو داره امتحان میکنه زنگ زدم به مامانش گفتم جلوشو بگیر . گفت دختر من خیلی تو رو دوست داره ولش نکن وگر نه خودشو میکشه . البته مهسام چند بار اینو به خودمم گفت منم چون می خواستم عامل مرگ یکی نباشم باش خوش رفتاری میکردم . ولی این بار قید همه چیزو زدم و کلی فهش و ناسزا بارش کردم آخه خیلی اذیت میکرد و دیگه ازش خبری نشد ولی خیلی اعصابمو تو این یه سال داغون کرد که حتی قرص اعصاب مصرف میکردم البته تقصیر خودمم بود خیلی میترسیدم آبروم هم پیش خدا و خم پیش همه بره . قبل از امتحانا بازم شرو کرد به پیام دادن ترمهای گذشته موقع امتحانا انقد مزاحم شد که باعث شد که چنتا از درسامو افتادم بش گفتم بذار امتحانامو بدم بعد قول میدم بات دوس بشم برا همیشه .

خیلی قربون صدقم رفت و یه ساعت شد بازم پیام داد و کلی چیز عاشقانه برام نوشت و بعد گفت وای ببخشید اشتباهی برا تو فرستادم و هر روز از این پیاما زیاد میفرستاد . متوجه شدم این اصلا میخواد حال منو بگیره چون همش شب امتحانام یه موضوع جدید پیش می اورد با این که بش میگفتم فردا امتحان دارم ولی بدتر میکرد . قید امتحانا رو زدم و با خودم گفتم یه حال اساسی ازش بگیرم و شرو کردم به پیام عاشقانه براش فرستادن و دوستت دارم گفتن خودشم تعجب کرد گفت تو که از من بدت می اومد چطور منو دوس داری گفتم دارم دیگه و بحثو عوض کردم شرو کردم به احساستی کردنش و با خدام قهر کردم که چرا کمکم نکرد که دیگه اون شرشو بکنه و هرکی هم دیگه با خدا قهر کرد و باش نبود دیگه غرق گناه میشد . باش قرار میذاشتم و میدیدمش خودشم باورش نمی شد که این منم و چند باریم رفتم خونشون البته تو پارکینگشون . شرو کردم به مخ زدنش الان دیگه چون رفتار من مثل قبل نبود حتی زور بام دست میداد تا لب گرفتن و بقل کردنش خیلی راحت بود چون خودش از خداش بود . دیگه بام راحت شده بود یه بار به زور اوردمش خونه و کلی با هم لب گرفتیم و بقلش کردم البته تا چشمم بش افتاد ا زنگاه حوس آلود که نگاش میکردم کیرم سیخ سیخ شده بود . وقتی بقلش میکردم کمرشو عقب میکشید اون روز فقط موفق شدم که سینه هاشو دربیارم و ازشون بخورم ولی دیگه روم نشد شلوارشو در بیارم چند باریم روش خوابیدم و لی نذاشت رو کسش بخوابم از شانس ما مامانشم که از این موضو با خبر بود زنگ زد بش گفت بابات میدونه اومدی خونه خودشون زود بیا که اگه نباشی بد میشه و رفت ولی قول داد هفته دیگه که اومد خونه باباش اینجام بیشتر بمونه .

ما رو تو کف گذاشت و رفت البته زیادم مالی نبود ولی ما که بار اولمون یود تو کفش موندیم . برا هفته آینده کلی نقشه ریختم . با اس ام اس انقد با احساس باش رفتار کردم که قول داد حتما کنارم لخت لخت بخوابه ولی بازم پشیمون شد گفت شرتمو نمیکنم منم گفتم اشکال نداره از خرس مو کندنم غنیمته یه روز بابا اینا قرار بود با خونواده عمو برن بیرون البته برن خونه عمو بعد برن بگردن منم طبق معمول گفتم نمیام البته این بار با برنامه ای کاملا حساب شده خلاصه بابا اینا رو همون شب فرستادم که برن شب خونه عمو که یه شهر دیگه بود و شب اونجا بخوابن . رفتن و منم فقط فکر فکر فردا بودم که مهسا قرار بود بیاد خونه . رفتم و کلی برا فردا خرید کردم و چنتا فیلم سکسی هم از یکی از بچه ها گرفتم اون ناکس هم متوجه شد من مهمون دارم گیر داد که منم میام تا بزور گولش زدم نه بابا مهمون کجا بود برا خودم میخوام . تازه خبرش کامپیوترم اصلا فیلما رو نخوند . شب رفتم حموم و کلی خودمو آراسته کردم انصافا خیلی هم توپ شدم که اگه میخواستم تا صب میشد صد تا رو بیاری سیخ بزنی . ولی خدایش من اهل این حرفا نبودم انقدرم از این زنه نفرت و حس انتقام داشتم فقط به فکر انتقام گرفتن ازش بودم . خلاصه بگم فردا ظهر شد و طرفم قرار بود بیاد .

زنگ زد گفت من خونه بابامم کسی پیشته ؟ گفتم نه . گفت مامانمم میدونه . گفتم بیا اشکال نداره . رفتم درو باز کردم و اومدم از پنجره نگاه میکردم که یه وقت کسی نبینه آبرومون بره . کسی نبود اومد تو منم رفتم پایین و پشت درو زدم که اگه بابااینا بدون هماهنگی اومدن نرسن سرمون مهسام ترسیده بود . بردمش بالا سر پا چادرشو نکند کلی همو بقل کردیم و حدود 20 دقیقه از هم لب میگرفتیم . انقد لبامو خورد که بعضی وقتا زبونمو گاز میزد بردم نشونمش گفتم یه چیز بیارم بخوری ولی انقد کیرم سیخ شد که اصلا نشد بلند شدم بازم نشته از هم لب گرفتیم و دلو زدم به دریا بلند شدم رفتم تو آشپزخونه ولی اونم کیرمو از زیر شلوارکی که پام بود قشنگ دید یه شیرینی و شربتی اوردم با هم خوردیم بازم شرو کردیم لب گرفتن . هوا یه ذره سرد بود بخاری رو زیاد کردم و بازم کلی از هم لب گرفتیم بش گفتم راحت باش گفت راحتم روسریشو کندم گفتم اینجوری میگم .بش گفتم میخوام یه کم از اون تپل مپولات بخورم خندید ولی کاری نکرد . لب گذاشتم رو لباش و خوابوندمش و خودمم خوابیدم روش و دکمه های مانتوشو باز کردم گفت بذار خودم باز کنم اون وقت برا خودت هی بخورشون تا سیر بشی . تا اون باز کرد منم پیرهنمو در اوردم که خجالت نکشه و مساوی بشیم بعد یه کم ازشون خوردم ولی زیاد خوشم نیومد . خوابیدم روش و اونم هی منو ماچ میکرد . بلند شدم گفتم تو ضعیف تری بخواب رو من که من خستت نکنم یه کم خوابید دیدم داره نفس نفس میزنه فهمیدم خیلی داره حال میکنه .

بش گفتم مهسا شلوارتو نمیکنی گفت نه . گفتم مگه قول ندادی . اولش خیلی ناز اومد ولی من دیگه کاریش نداشتم فقط اون بوس میکرد ولی تا بی محلی منو دید گفت باشه . من چشامو بستم اونم کند گفت باز کن. وووووووووای عجب رونای سفیدی منم زود شلوارمو کندم ولی من که انقد پوستم سفید بود پیش رون های اون مثل پشمالوها بودم . من خوابیدم و اونم خوابید روم ولی اون خیلی با من حال میکرد . مرتب منو میبویسد منم بوسش میکردم اولش میترسیدم ناراحت بشه یواش دست بردم رو باسنش و هی از رو شرت مالوندمش ولی دیدم نه تازه خوششم اومد هی یواش یواش می مالوندمش اونم خودشو رو کیر من می مالوند ولی خیلی گرم شده بود . بش گفتم حالا شرتتو بکن . گفت نه نمیکنم . منم گذاشتمش کنار و از رو خودم برداشتمش گفتم این تو بودی که گفتی عاشقتم . اون اولا که من اصلا قصد نداشتم اصلا باش دوس بشم همش سکسی حرف میزد بارها بهم رسوند که دوس دارم مال تو بشم و خودمو تقدیم تو بکنم ولی الان که من لوسش کردم گفت بسه دیگه شرتمو نمیکنم . یه چند دقیقه ای باش حرف نزدم هر چی فکر کردم فایده نداشت این بار من رفتم روش . تا خوابیدم روش خودش پاشو باز میکرد کیرم از زیر دوتا شرت که یکیش مال اون بود یکیش مال من داغی کسشو حس میکرد من زیاد باش حال نکردم نه با لباش نه با سینه هاش و نه با بدنش ولی خواستم اون حال اساسی رو ازش بگیرم . هی رو شرتی به هم می مالوندیم .

من دست زیر شرتش بردم و کونشو با انگشتام می مالوندم ولی اون کونی حاضر نشد شرتشو بکنه و یه چند دقیقه ای می مالوندمش ولی انصافا اون خیلی حال میکرد . با خودم گفتم پس من چی ؟ خواستم شرتشو بکنم یه باره خودشو جم کرد و مانع شد منم یه زوری زدم ولی فایده نداشت این بار دیگه از روش رفتم کنار و هیچی نگفتم . با خودم یه کم فکر کردم گفتم باید رو احساساتش راه برم . من نقش بازی کردنو خیلی خوب بازی میکردم قبلا هم تو چندتا نمایش و تاتر مقام اوردم . خودمو زدم به گریه و چنتا قطر اشک الکی ریختم . خیلی ناراخت شد گفت چته . بش گفتم دلم برا خودم میسوزه و از این جور چیزا . یه چند بار ماچم کرد و ازم لب گرفت و ازم خواست برم روش تا رفتم خودش تابلو پاشو وا کرد و منم از رو شرت مالوندمش خودش از خداش بود که بکنه چون چندبار صداش در اومد خیلی حال میکرد منم کیرم تمام گرمای کس تنگشو احساس میکرد خیلی آه آه میکرد . گفتم مهسا وقتشه دیگه این بار خودش شرتشو کند منم کندم دیگه انقد عجله کردم که اصلا چشمم به کسش نیفتاد تا خوابیدم روش اصلا چیزی نگفت منم دیگه تف نزدم رو کلاهک هسته ای ولی کس مهسا هم داغ داغ بود هم خیس خیس .

پاشو باز کرد و منم یواش حل دادم توش . مهسا سنی نداشت 18سالش بود ولی دور کسش موداشت الته ندیدم با کیرم احساس کردم . سوراخش خیلی تنگ بود منم یواش حل دادم تو یه درد کوچیک احساس کرد و منم خیلی ملایم می رفتم و میومدم اونم سفت منو بقل کرد و از هم لب میگرفتیم انقدر قبلش به هم ور رفتیم که من خیلی زود آبم اوم و ریختمش توش ولی انقدر اومد که با این که هنوز تا آخر تو بود از کنارش بیرونم میومد و همینجور گذاشتمش تو و بی حال خوابیدم روش تا کیرم خودش یواش یواش خابید اومد بیرون ولی شاید به اندازه یه لیوان آب داشت که تا بیرون اومد با اینکه مهسا کلی شو با دسمال پاک کرد ولی هی از تو کسش آب میومد که رو تشک زیر پامونم ریخته شد . بعد مهسا سریع به بهونه دست شویی رفت دستشویی ولی من مطمعنم دستشویی نداشت یه کار کرد که من آخرش متوجه نشدم . مهسا دومین دوست دخترم بود البته اولیش هم مث مهسا زیاد پابرجا نبود و منم یه دوست خوب میخواستم که با او قط رابطه کردم و بعد این قضیه مهسا پیش اومد . مهسا اولین دختری بود که من باش قرار گذاشتم ببینمش ، اولین دختر غریبه بود که با من دست داد ،
اولین دختری بود که با هم بوس بازی کردیم ، اولین دختری بود که من بدنشو دیدم و اولین دختری بود که من باش رابطه سکسی داشتم .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>