دانشکده

استبداد و خفقان همه جا رو گرفته بود. دانشگاه ها هم در امان نمونده بودند. دم در ورودی، حسابی به پوشش دخترها گیر میدادن. و تا جایی که تونسته بودن و کلاس داشتن دخترها و پسرها رو از هم جدا کرده بودن. همه ی سالنها و راهروها و حتا آسانسورها رو هم دوربین کار گذاشته بودن. اگر کسی نمیدونست فکر میکرد اینجا یک پادگان نظامی یا یک زندانه و نه یک دانشکده! بگذریم …خدا لعنت شان کند. من و مونا، که هم رشته ای بودیم، چند ماهی بود که با هم دوست شده بودیم و توی انجمن اسلامی فعالیت میکردیم و حسابی هم همدیگه رو میخواستیم. بیشتر وقتها توی پارک جلوی دانشکده میرفتیم و بعدازظهرها و غروبها راحت تر بودیم و اگه دست میداد یکی دوتا بوسه از گونه¬ی هم میدزدیدیم. شبها هم که خونه میرفتیم تا جایی که تابلو نکنیم و بخصوص والدین او بهش شک نکنن بهم اس میدادیم. یکی از معضلات جدی برای ما، البته به خیال من، این بود که جایی نداشتیم تا با هم خلوت کنیم، البته مونا اصلا دختر لاشی ای نبود، ناسلامتی فوق لیسانس مملکته.

خلاصه، بیشتر به فضای تاریک سینما پناه میبردیم و کمی آزادانه تر همدیگه رو نوازش میکردیم. یکی دو هفته پیش که چندین بار از مونا خواهش کرده بودم و او هم اولش اخم و تخم کرد و قهر از او و منت¬کشی از من، بلاخره راضی شده بود که از روی لباس سینه هاشو لمس کنم. انگار دنیا رو بهم داده بودن. حجم سینه هاش توی دستم جوری بود که نه دوست داشتم دستم رو فشار بدم و نه دوست داشتم فشار ندم. چند باری که سینما رفتیم فقط ردیف آخر مینشستیم (با پیشنهاد من البته) تا بتونم با سینه هاش بازی کنم و لبای شیرینش رو ببوسم. خیلی آروم با سینه هاش بازی میکردم و در گوشش پچ پچ میکردم که دوستش دارم و از همه چیز توی دنیا او رو بیشتر میخوام…سروگردنش رو ول میداد روی سینه م. بار سومی که بعد از اجازه¬دادنش به سینما رفتیم یه خورده که دیدم اوضاع مساعده و به اصطلاح نرم شده، دو سه تا از انگشتای دستم رو از لای دکمه های مانتوش خزوندم تو.

وای که چه گرمایی حس کردم، هرچند زیر مانتوش تاپ پوشیده بود. خیلی آروم و مهربون گفت: امیر چه کار میکنی؟ گفتم: اگه اجازه بدی یه کم بهم نزدیکتر بشیم، چون خیلی میخوامت… چیزی نگفت ولی در عوض خودش رو یه کم محکمتر بهم چسبوند و تماسش رو بیشتر کرد. جسارت بیشتری پیدا کردم و سینه ی راستش رو یکباره توی مشتم گرفتم…احساس عجیب و ناشناخته ای داشتم، فرم سینه برام خیلی شگفت آور بود (و هست). کمی که سینه ش رو از روی تاپ مالوندم با نوک انگشتم به سراغ یقه ی تاپ اش رفتم و پوست گردن و بالای سینه اش رو نوازش کردم. با انگشتم لباسش رو خم کردم و یه کم تو رفتم. دستم رو گرفت. گفت: امیرجان میشه بیخیال شی؟ گفتم: بخدا خیلی میخوام، بذار یه کم حال کنیم… بازم مهربانانه گفت: فک میکنی من نمیخوام؟ ولی عزیزم این که راهش نیس…گفتم: بابا چیزی نمیشه که، ما همو میخوایم ولی فعلا نه جایی داریم و نه شرایط ازدواج فراهمه، پس ایراد نگیر دیگه (قیافه م رو لوس کردم و لبش رو بوسیدم). دیگه چیزی نگفت. انگار راضی شد. میخواست باهام همراهی کنه. پس از مدتی که در سکوت گذشت و یکی دو تا بوسه از هم گرفتیم، دوتا از دکمه های بالای مانتوش رو باز کرد و سرش رو گذاشت رو سینه م. مانتوش دیگه مانع نبود. منم دستم رو از بالا توی تاپ ش کردم و سوتین ش رو کنار زدم و سینه ش رو به چنگ گرفتم. نه صدایی میشنیدم نه چیزی میگفتم و نه به چیزی فکر میکردم. تمرکزم فقط و فقط روی پستونهای زیبا و خوشدست مونا بود. با ولع خاصی سینه هاش رو نوبت به نوبت میگرفتم و چنگ میزدم ولی کم کم آرومتر شدم و بیشتر نوازششون میکردم. کیرم راست شده بود. این پام رو روی اون پام انداختم تا نفهمه….. اون روز گذشت و من شب تا دیروقت بیدار بودم و به سینه های مونا فک میکردم. بیشتر در این فکر بودم که کاش بیشتر از اینها ازش بهره¬مند میشدم.

با خودم فک میکردم چه کار میتونم بکنم، کجا میتونم ببرمش، چطور راضی اش کنم و از این جور پرسشها. چندبار دیگه هم سینما رفتیم و دسترسی به پستونهاش راحت شده بود. دستم رو یواش یواش به پاهاش می مالوندم یا اینکه یکباره یکی از دستام رو روی پاهاش میزدم یا مینداختم. تکنیک همیشگی م این شده بود که چیپس یا پفک رو توی دستم می¬گرفتم و دستم رو میذاشتم روی پاهای او. پشت دستم رو آروم روی پاهاش حرکت میدادم. کاش این شلوار لی رو به پا نداشت (این فکری بود که تو سرم میگذشت). او متوجه بود ولی به روم نمی¬آورد. چند باری هم علنن روی رون¬هاش رو نوازش کردم ولی فقط دور و بر زانوهاش میگشتم و جرأت بالا رفتن و نزدیک شدن به ته رون¬هاش رو نداشتم. درباره ی ازدواج هم با هم صحبتهایی کرده بودیم البته نظر دوتامون این بود که ازدواج جواب نمیده و پارتنر (partner) بودن بهتره. البته هدف من از بازکردن این بحثها این بود که فضا رو به جایی بکشم که میخوام. مونا خیلی ناز و زیباست، هرچند خانواده پولداری نداره ولی تحصیلکرده و فهمیده است؛ خیلی باید روش کار میکردم و کردم…. هرچند میتونستم به کمک دوستام یه خونه خالی جور کنم ولی مطمئن بودم که مونا حالا حالاها خونه خالی نمیاد. و ناگهان یک نقشه ی پلید. از اونجایی که با این ناز و نوازشها و مالیدن ترنج¬های مونا و پاهای خوش¬فرم ش اسپرم به کله ام زده بود میخواستم حتا اگر شده لاپایی بزنم و کیرم رو به پاهاش برسونم و بلاخره یه جوری حال کنم که آبم بیاد. به این فکر افتادم که حالا که باید گزینه ی خونه خالی رو کنار بذارم میتونم به دستشوییهای دانشکده یا دستشویی سینما فک کنم چون دستشویی یه حالتی داره که با همه ی کثیفی و تنگی ولی یه جور اطمینان خاطر به دختره میده چون زورگیرکردن و مانند این امکان نداره؛ هرچند چندش¬آوره و باید کلی چاپلوسی کنم تا راضی شه (حالم از اون پسرهایی بهم میخوره که فک میکنن همه ی دخترها جنده اند و با یه سوت میان زیرشون میخوابن؛ اینجور پسرها احتمالا دستشون به دخترجماعت نرسیده یا فقط به جنده ها رسیده).

دختری مثل مونا رو باید منت میکشیدم و هزارجور اطمینان خاطر بهش میدادم تا رام بشه و بهم حال بده. دستشوییهای سینما خیلی کثیف بودن و احتمال دیده شدن هم زیاد بود چون رفت و آمد زیادی به اونها وجود داشت. درعوض، بعدازظهرها توی دانشکده خیلی خلوت میشد و دستشوییها هم بزرگتر بودن و هم خیلی تمیزتر. ولی مانع بزرگ دوربینها بود. همه ی دستشوییهای دانشکده رو بررسی کردم، ورودی همه ی اونها با دوربین زیر نظر بود بجز یکی شون: دستشوییهای طبقه پنجم که مخصوص استادها بود. خیلی کیف کردم. رفتم تو تا وارسی کنم. دستشویی استادها برق میزد. روشویی خیلی تمیز که با سنگ مرمر بزرگ ساخته شده بود. یه فضای بزرگ که سه تا سلول دستشویی هم داشت با درهای کیپ و قفل دار……. رفتم رو مخ مونا. تکنیکم این بود که یه کم خودمو گرفتم و وانمود کردم که ازش دلخورم. دلیلش رو پرسید. باهاش حرف میزدم ولی دلیل دلخوریمو نمیگفتم. میدونستم که اینجوری دخترا بهتر پا میدن و آمادگی نزدیکترشدن رو پیدا میکنن (البته دخترایی که باهاشون آشنا یا دوست هستی). یکی دو روز سرسنگین بودم. بعد که خیلی خواهش کرد که دلیل بیارم، بعد از تموم شدن کلاسها، توی سالن که تقریبا خلوت بود پیشش رفتم و گفتم: بابا منم آدمم، منم مثل بقیه دوستام که عشق و حال میکنن نیاز جنسی دارم، مگه تو خودت نیاز جنسی نداری؟ چرا به فکر من نیستی؟ گفت: امیر یه کم یواشتر حرف بزن همه شنیدن. گفتم: بفرما! اینم از جواب دادنت. آروم گفت: آخه عزیزم من هرکاری که تونستم کردم و هرجور که شده باهات همراهی کردم. گفتم: نه خیر، کم بوده، من بیشتر میخوام. یه کم محکمتر گفت: امیر خان اینجا ایرانه منم یه دخترم. فکرای نامربوط رو از سرت بیرون کن. نرمتر گفتم: من که سکس کامل نمیخوام. گفت پس چی میخوای؟ سرم رو پایین انداختم (تظاهر میکردم) و با حالت لوس گفتم: خوب سکس ناکامل که میشه…….

ساعت پنج بعدازظهر گذشته بود. یکی دو تا از استادها توی طبقه پنجم بودن و بقیه رفته بودن. نگهبانی میدادم تا مونا بره تو دستشویی. رفت. بعد خودم پریدم تو و در رو بستم. به مونا اشاره کردم که بریم توی یکی از سلولها. پاورچین پاورچین رفتیم تو و در رو قفل کردیم رو خودمون. کیف مونا رو از دستش گرفتم و آویزون کردم به رخت¬آویز بعد کیف خودم رو آویزون کردم. مونا رو از کمر گرفتم و به سمت خودم کشوندم و از شکم چسبوندم به خودم و لباشو شروع کردم به خوردن. هرچند میدونستم خیلی خلوته و احتمال اینکه یکی از استادها بیاد دستشویی خیلی کمه ولی یه خورده میترسیدم. آروم به مونا گفتم: اگه کسی اومد تو، اصلا نترس و هیچ صدایی از خودت نده، هرکی بیاد بعد از چند دقیقه میره و فکر میکنه که تو سلول ما هم یکی از استادها ست. سرش رو به علامت باشه تکون داد.

دستش رو انداخت دور گردنم و با آرامش خاصی لبم رو میبوسید. دکمه های مانتوش رو تا پایین باز کردم و از زیر، دستم رو بردم تو تاپ ش و حمله کردم به پستونهاش، سرم رو بردم تو و تاپ ش رو بالا زدم تا بتونم سینه هاش رو ببینم، خجالت کشید ولی گذاشت که ببینم. احساس وصف¬ناپذیری داشتم. شروع کردم به خوردن و لیس زدن سینه هاش. پاهاش شل شد، دستم رو بردم تو کمرش رو گرفتم. یه کم که سینه های سفید و نیپل های صورتی ش رو خوردم، کیرم حسابی راست شده بود. با اینکه قبلا راضی ش کرده بودم برای سکس ناکامل ولی بازم در گوشش آروم گفتم: اجازه میدی به پاهات دست بزنم؟ یه لبخند مهربون رو صورتش نشست و گفت: امیرجان خیلی دوستت دارم. بعد دستم رو گرفت رو باسنش گذاشت. آخ که چه کیفی کردم، تو آسمونا به پرواز دراومدم. وای ی ی ی، کون مونا تو دستم بود. خوابش رو هم نمیدیدم………

مونا رو چسبونده بودم به خودم و فشارش میدادم به تنم، کف دستهام رو میمالیدم به کمرش و روی کتف هاش، ولی خیلی آروم و نوازشگرانه. سر و صورتش رو هی می بوسیدم و می بوییدم. حس عجیبی داشتم، حس سیری ناپذیری. او هم دستهاش رو توی کمر من حلقه کرده بود و سرش رو گذاشته بود روی سینه ام. دستم توی کمرش بازی میکرد و آروم آروم به طرف گودی کمرش و سرانجام باسن ش اومدم. از حالتی که مونا به خودش گرفته بود و خودش رو ملوس، تو آغوشم ول کرده بود فهمیدم که تن خودش رو تا جایی که بشه در اختیارم قرار داده، حالتی از سرمستی بر هر دومون چیره شده بود. برآمدگی باسن ش رو لمس کردم، هرچند از روی شلوار لی بهش دست میزدم ولی نرمی و گرمی کونش رو احساس میکردم، با کف دست کونش رو می فشردم، چنگ میزدم، زور میزدم که با دستهام به لای باسنش راه ببرم و درز کونش رو احساس کنم. گفت : «امیر لبامو ببوس، خیلی میخوام»، همون کار رو کردم، لب پایینی ش رو به دهن گرفتم و میک میزدم، یواش یواش زبونم رو دخالت میدادم؛ زبونم رو به علامت اینکه میخوام توی دهنش ببرم کمی به لباش فشار دادم، دهنش رو باز کرد و به زبونم راه داد. آخ که چه حسی داشتم. زبونم توی دهنش، تا جایی که میرسید، میچرخید و اجزای دهنش رو لمس میکرد تا اینکه با زبونش گلاویز شد. انگار بهم گره خوردند، یعنی میخواستیم بهم گره بخورند، زبونهامون رو حسابی بهم میمالیدیم و لب و دهن هم رو میخوردیم. دست بردم و سینه های ترنج¬گونه ی مونا رو گرفتم و مالوندم، لبهای هم رو میخوردیم و من با دست از این سینه به اون سینه نقل مکان میکردم و گاه به نرمی و گاه به تندی و سختی اونها رو در دست میفشردم.

به چشمهای سیاه و درشت مونا خیره شده بودم و لبهاش رو میخوردم؛ لبهاش طعم معصومانه ای داشت، و نگاهش سرشار از خواستن بود. گفتم: «می¬خوای هم رو لمس کنیم؟» فهمید که منظورم اینه که او کیر من رو به دست بگیره و من کس او رو. کمی سرش رو پایین انداخت و آهسته گفت: «خجالت میکشم». با انگشتم زیر چونه ی کوچک و نرمش رو گرفتم و سرش رو بالا آوردم و گفتم: «جیگرم منم یکم خجالت میکشم ولی بلاخره یه روز باید اینکارو بکنیم، پس بیا و ضدحال نزن»، گفت: «اصلا دلم نمیخواد به امیر جونم ضدحال بزنم، ولی…» گفتم «ولی نداره دیگه» گفت «تو رو خدا اذیتم نکنی ها…» گفتم: «عزیزم تا هر جا که خودت اجازه بدی پیش میریم، هر وقت هم که نخواستی بگو تا تمومش کنیم…» با کرشمه گفت «باشه…». در آغوش گرفتمش و با دستهام باسن ش رو فشردم. دستش رو گرفتم و یکباره رو کیرم گذاشتم. یه خورده دستش رو پس کشید ولی بعد، دستش رو برگردوند رو کیرم.

ولی هیچ حرکتی به دستش نمیداد. با دستم دستش رو روی کیرم تکون دادم تا حجم کیرم رو با دست تجربه کنه. تو دلم قند آب میشد که قراره نوبت منم برسه و دستم رو روی کسش بذارم. زیپ شلوارم رو پایین کشیدم، ناگهان سرش رو بالا گرفت و تو صورتم نگاه کرد، انگار دوست نداشت ببینه. ولی من کار خودم رو کردم و کیرم رو تمام قد از شلوار درآوردم. راستِ راست شده بود (نزدیکِ 20 سانتی میشه). پرخون و شق شده بود و نبضش میزد. دست مونا رو آروم گذاشتم رو کیرم. دست یک آدم دیگه، اونم یه دختر، اونم مونای عزیزم رو کیرم بود…کیرم دو سه تا تکون اساسی خورد، مونا هم دستش رو کمابیش بیحرکت نگه داشت، صورتش از خجالت سرخ شده بود و چشماش رو بسته بود…ولی این احساس رو توی دستهاش نمیدیدم که بدش بیاد و بخواد دستش رو برداره….تو گوشش آروم پچ پچ کردم: «چه حسی داری؟ خوبه؟» سرش رو روی سینه م گذاشت و پاسخی نداد هرچند کیرم رو تقریبا محکم گرفته بود. توی سرش رو بوسیدم و گفتم: «میشه منم دست بزنم؟» دستش رو از روی کیرم برداشت و دو دستی کمرم رو حلقه کرد و خودش رو چسبوند بهم…فک کردم خیلی دوست نداره… دوباره تو گوشش پچ پچ کردم: «نترس فدات شم، قول میدم اذیت نکنم…» گفت: «خیلی مواظبم باشی ها…» گفتم : «چشم عزیزم». دکمه و زیپ شلوارش رو به کمک هم باز کردیم. همینکه باز کردیم قسمت پایین شکمش آشکار شد. اونجا رو که دیدم نزدیک بود از هوش برم، چقدر سپید بود. آرزو کردم کاش توی یه اتاقی، جایی، بودیم که میتونستم دراز به دراز خودم رو بندازم رو زمین. تکیه دادم به دیوار. از دیدنش سیر نمیشدم. فقط کمی شلوارش رو پایین کشید. برآمدگیِ رونها که پیدا شد قلبم داشت وامیستاد، یه شورت نارنجیِ زیبا دروازه¬ی بهشت رو پوشونده بود.

دستم یارای تکون خوردن و گرفتن پاهاش رو نداشت. تنها کاری که میتونستم بکنم دیدن بود. فقط میدیدم…. میدیدم…. ذل زده بودم. کمی که به خودم اومدم دست راستم رو آروم جلو بردم و به پاهاش زدم. مثل کره نرم بود. مثل آتیش گرم. بی اختیار نشستم و سرم رو گذاشتم روی رونش و بوسیدم ش، لیسس زدم، بو میکشیدم، سر و صورتم رو روی شورتش می¬کشیدم و بوسش میکردم. مونا گویی که مقاومت نمیتونست بکنه عقب عقب رفت و چسبید به دیوار دستشویی. منم به دنبالش. سرم رو از روی شورتش برنمیداشتم. احساس کردم با دو دستش سرم رو چسبیده و فشار میده. طاقتم طاق شده بود یا به طاق زده بود یا طاق به طاق شده بود یا هر چی نمیدونم ولی خوب میدونم که میخواستم همه ش رو بخورم، دوست داشتم مونا رو یه جا قورت بدم، میخواستم همه ی تنم روی همه ی تنش رو بپوشونه، دوست داشتم هرچه بیشتر با تنش تماس داشته باشم. یکباره متوجه شدم مونا دست برده و میخواد شورتش رو پایین میاره…منم دست بردم از پشت، کونش رو لمس میکردم و انگشتام رو بردم زیر شورتش و آروم آروم کشیدم پایین….وای که سپیدی و تپلیِ پاهاش مغزم رو میترکوند،

موهای نرمی روی تنش روییده بود، و انگار هیچ بار با تیغ اصلاح نکرده بود. چیز زیادی از کسش دیده نمیشد، فقط خط و خطوطِ سه راهی (محل تقاطع شکم با پاها رو با اجازه دوستان سه راهیِ بهشت می¬نامم) دیده میشد. زبونم رو چاپوندم لای پاهاش، تا جایی که میشد. یه خورده پاهاش رو باز کرد و سرم رو محکم فشار داد تو. وای که چه بوی آلبالویی و دلپذیری میداد. لیسسسس میزدم و میبوسیدم و میبوییدم…کیرم رو درآوردم و گذاشتم لای پاش. به سختی عقب و جلو میرفت چون خشک بود. بهش گفتم کرمی چیزی داری یه کم نرمش کنیم. مونا گفت توی جیب کوچیکه ی کیفش یه کرم هست. فوری درش اوردم و کیرم رو کرم مالی کردم و دوباره چاپوندم بین پاهای تپل و گوشتیِ مونا. چقدر نرم و لغزنده شده بود… مونا رو محکم بغل کردم و کونش رو با دو دست گرفتم و با کیرم عقب و جلو میکردم، سر کیرم از پشت پاهاش درمیومد و به دست خودم که لای کونش کرده بودم میخورد. گمون میکنم بیشتر از پانزده تا بیست بار عقب و جلو نکرده بودم که آبم اومد و منی رو توی توالت ریختم…هیچ نمیدونم چه مدت بود که با هم اون تو بودیم، شاید نیم ساعت، شاید سه ربع ساعت، شاید یک ساعت، اصلا نمیدونم. باری، نمیتونستم تن فرشته¬آسای مونا رو بدرود بگم ولی چاره ای نبود…شلوار خودم رو بالا کشیدم و پیرهنم رو بستم و کمک کردم تا او هم دکمه هاش رو ببنده و مقنعه ش رو مرتب کردم…کیفهامون رو به دوش انداختیم که بریم. گفتم: «تو صبر کن منتظر علامت من باش، اول من میرم بیرون». با بستن چشمک¬گونه¬ی چشماش گفت باشه. بیرون رفتم. خلوت بود. در رو باز گذاشتم و آروم گفتم: «بیا»…از پله ها پایین رفتیم. دوشادوش هم، بی هیچ کلامی، حیاط دانشکده رو ترک کردیم و رفتیم…

نوشته: امیررضا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>