داغ عشق

شاید خیلی دیر فهمیدیم که چقدر همدیگه رو دوست داریم………

سه سال بود که دانشگاه میرفتم ، از همون اول که الهام رو دیدم لرزش قلبم رو حس کردم، دختری که همیشه آرزوی رسیدن به اون رو داشتم، اما یه حس ترس همیشه من رو از الهام دور نگه مداشت، میخاستم همیشه بتونم تو چشای قشنگش نگا ه کنم و به بهانه های مختلف باهاش صحبت کنم.
همیشه مثل یه سرباز آماده بودم تا هر کاری داره واسش انجام بدم به امید اونکه بفهمه عاشقشم……..
سر کلاس بودم که تلفنم زنگ خورد، اومدم بیرون ، داییم بود و ازم خواست سریع بیام تهران……..
وقتی رسیدم خونه صدای گریه خبر میداد که یه مصیبت بزرگ دارم، ……… پدرم فوت کرده بود
الهام برای همه مراسم پدرم اومد، تو بهشت زهرا وقتی حسابی گریه میکردم الهام اومد نزدیکم و با مهربونی اشکامو پاک کرد و دلداریم داد

فوت پدرم یه مشکل ساده نبود، حالا من باید میشدم مرد خونه، پدرم تو بازار مغازه داشت که حالا به امون خدا مونده بود، 2 تا خواهر و یه برادر و مادرم و من که پسر بزرگ بودم.
لازم نبود کسی بهم بگه تا بفهمم که دیگه نمیتونم دانشگاه برم و باید چرخ خونه رو بچرخونم.
خوب لحظات سختی بود که به یاد آوردنش هنوزم ناراحتم میکنه.
یه پسر 21 ساله که از کاسبی و بازار هیچی نمیدونه باید بره تو بازار و با گرگای بازار سرشاخ بشه ،
ادمی که 3 ترم دیگه مهندسیشو میگرفت حالا باید از همه اون زحمات میگذشت و خودشو فدای خونواده میکرد.
از همه سخت تر الهام بود، حرکت اون روزش تو بهشت زهرا و همدردی که باهام داشت بهم ثابت کرده بود اونم دوستم داره، خیلی با خودم کلنجار رفتم تا دلمو راضی کردم از الهام دل بکنم.
تو اون روزا به خودم قول شرف دادم که تا خواهرا و برادرم سروسامون نگیرن فکر ازدواج و عشق و عاشقی رو از ذهن و دلم پاک کنم.
چسبیدم به کار و حجره سنتی پدرمو بعد از 10 سال تبدیل به یه تجارتخونه درست و درمون کردم، خدا راهو واسم باز کرده بود و پول رو پولم میومد، 2 تا خواهرم درسشونو خوندن و ازدواج کردن، موقع ازدواجشون به هر کدوم یه آپارتمان گرون قیمت هدیه دادم تا جای خالی بابا رو حس نکنن.
داداش کوچیکه که عزیز بابا بود رو واسه تحصیل فرستادم انگلستان، دلم میخواست جای منم درس بخونه .
روزا اونقدر پر مشغله بود که هیچی از روز و شب نمیفهمیدم ، انگار شده بودم یه تیکه سنگ. مدام بهم میگفتن که زن بگیر اما دل و جونم رغبتی نداشت.
حالا که بچه ها سر و سامون گرفته بودن میخواستم پیش مامان بمونم تا تنهایی رو حس نکنه …….
………………

غروب بود که مامان زنگ زد که بچه ها شب میان و یه لیست خرید بلند بالا بهم داد، تو فروشگاه زنجیره ای مشغول خرید بودم، یه قوطی رو از قفسه اومدم بردارم که دنیا جلوی چشام ایستاد.
الهام بود، مثل بت بهت زده و ساکن شده بودم، انگار برق گرفته باشم،…..
با تردید جلو رفتم و سلام کردم، وقتی چشاش تو چشام افتاد یه غم سنگین رو دیدم، انگار یه دنیا حرف نگفته داشت اما هنوز همون دختر با صلابت قبل بود خیلی زود خودشو جمع و جور کرد و شروع به احوالپرسیهای معمولی کرد…..
اومدیم بیرون، الهام ماشین نداشت و با اصرار من قبول کرد من برسونمش،
الهام فوق لیسانسشو گرفته بود و تو یه شرکت نفتی استخدام شده بود و 4 سال پیش با یکی از اقوامش ازدواج کرده بود.
الهام: شهرام هنوز واسم سواله که چرا یه دفعه ارتباطتو با همه قطع کردی، تو از همه ما بهتر بودی و اگه ول نمیکردی الان دکتراتو گرفته بودی……….
من: خوب شرایط اونجوری رقم خورد و منو کشید تو یه عالم دیگه ، خدا رو شکر تو کار حسابی موفق شدم
الهام به بیرون خیره شد ، یه حرف بود که میخواست بگه اما ترجیح میداد قورتش بده، برگشت و با یه حالت عجیب با یه حس آمیخته به تاسف و حسرت بهم نگاه کرد و گفت کاشکی اونموقع فقط به خودتو خانوادت فکر نمیکردی.
قلبم آتیش گرفت ، سالها گذشته بود اما عشقش هنوز تو دلم بود
حرفی نداشتم بگم تا خونشون سکوت کردیم هردو ، خداحافظی کرد و پیاده شد، در حالی که حلقه اشک تو چشاش و لرزش بغض تو صداش موج میزد.
تو اولین جای خلوت زدم کنار ، سرمو گذاشتم رو فرمون و حسابی به حال خودم زار زدم.
من از زندگی چی داشتم؟ هیچی فقط یه عدد با چند تا صفر جلوش که اسمش سرمایه بود.
نه عشقی تو زندگیم بود نه سرگرمی و دلخوشی و نه کسی که پیشش درددل کنم و آروم بشم.
شب تو رختخواب همه زندگیمو مرور کردم ، من به خیلی چیزا رسیده بودم اما به عشقم نرسیده بودم.
من با همه وجودم الهامو میخواستم و اینبار باید بهش میرسیدم.
2 روز بعد بهش تلفن کردم، قرار گذاشتیم فرداش ناهار با هم باشیم، قبول کرد و اومد دفتر تازه تاسیسم تو ظفر.

با یه دسته گل زیبا و با وقار مخصوص به خودش اومد دفتر.
الهام: خوبه بابای آدم همچین دفتر و دستکی ارث بذاره
من: الهام اینارو همهشو خودم ساختم، از بابا یه ارث مختصر مونده بود اما من تو این مدت بدجور دویدم تا واسه خودم کسی شدم.
الهام: چرا ازدواج نکردی؟
تو چشاش زل زدم ، دوست داشتم داد بزنم چون تو عشقم بودی و هستی….. از جام بلند شدم و رفتم جلوی پنجره
من: عجب بارونی میاد
الهام: پس اینهمه دویدن مال چیه؟ تو باید ازدواج کنی ،
من: یه بار عاشق شدم، اما نشد که بشه
الهام:راستی؟ من میشناسمش؟ از بچه های دانشگاه بوده؟
من: الهام… آه کشیدم
الهام سرشو به قهوش گرم کرده بود و سرش پایین بود با قاشق چایخوری بازی میکرد با صدای آروم گفت: شهرام تو نمیتونی تقصیر من بندازی، من میخواستمت بیشتر از جونم ولی تو یه دفعه رفتی که رفتی، واسه من خیلی طول کشید که قبول کنم تو واسه همیشه رفتی ولی اینهمه سال بی خبری دیگه مطمین شدم که دل بریدی.
تو چشاش زل زدم و قطره های اشک از چشام شروع به غلطیدن کردن
الهامم چشاش پر اشک بود، به هم نگاه میکردیم و اشک میریختیم، الهام سعی کرد فضا رو عوض کنه، الکی خندید و گفت دیوونه چرا گریه میکنی؟ از رو میز یه دستمال برداشت و اومد کنارم اشکامو پاک کرد، دستاشو با دستام گرفتمو بوسیدم.
اینا همون دستایی بود که آرزوی لمسشونو داشتم، اینا همون دستایی بود که تو بهشت زهرا وقتی برای بابام بیتابی میکردم با مهربونی نوازشم کردن .
به الهام خیره شده بودم و حسرت همه اون چیزایی رو میخوردم که از دستم رفته بود.
من:الهام من دیوونت بودم ، میخواستم زندگیمو فدای یه لحظه آسایشت کنم ولی چرخ زندگی نذاشت بهت برسم، تو این همه سال یه لحظه از فکرت بیرون نیومدم، ……
تکیه دادم به پشتی مبل و از ته دل آه حسرت کشیدم
الهام: شهرام وقتی رفتی یه درد گنده تو دلم کاشتی….
صورتمو نزدیک الهام بردم تو چشاش زل زدم و بهش گفتم : شاید واسه جبران خیلی دیر باشه ولی من واسه همیشه عاشقتم،
اینو که گفتم الهام لباشو به لبام چسبوند، نمیدونم چند دقیقه همدیگه رو میبوسیدیم
اونقدر عاشق هم بودیم که بعد این همه سال فارغ از همه دنیا میخواستیم درد دوری این سالها رو جبران کنیم.
الهام شوهر داشت اما من نمیتونستم از عشقی که یه عمر حسرتشو داشتم بگذرم، تو اون لحظات تو این فکرا بودم و با خودم کلنجار میرفتم که الهام لباشو از رو لبام کند و پاشد.
گفت : شهرام من شوهر دارم نمیدونم چرا از خود بیخود شدم و این کارو کردم، وای اگه محمد بفهمه چی میشه؟
پاشدم و ازش عذر خواهی کردم و کلی ناز و نوازشش کردم تا راضی بشه بمونه و ناهار و با هم بخوریم.
………..

بعد از ناهار خودم رسوندمش و با یه قلب ترک خورده برگشتم دفتر، حس میکردم الهام به شوهرش تعهد داره و نمیشه بیشتر به هم نزدیک بشیم.
چند روزی از هم بی خبر بودیم تا الهام زنگ زد و کلی پشت تلفن با هم صحبت کردیم از این ور و اون ور.
روزا میگذشت بی اون که ثمری داشته باشه تا اینکه بعد از تقریبا 2 هفته الهام زنگ زد، شب بود و من تازه میخواستم برم خونه، گفت شوهرش رفته جنوب واسه کاری و این صحبتا، بهش پیشنهاد کردم شام بریم بیرون ولی قبول نکرد و گفت شام درست کرده و دعوتم کرد برم خونشون با هم شام بخوریم.
…………….
در رو باز کرد اولین بار بود که با لباس غیررسمی میدیدمش، انگار یه فرشته از آسمون اومده بود پایین و روبروی من واستاده بود.
ازم پذیرایی کرد و کلی با هم صحبت کردیم و از هر دری گفتیم ولی همه اینا الکی بود و هردومون حرفای مهمتری باهم داشتیم.
سر میز شام روبروم نشسته بود
من: وای الهام چه دستپخت معرکه ای داری، خوش به حال شوهرت
الهام: اگه شما اون سالا یه دفعه به سرت نمیزد الان هر شب از این دستپخت میخوردی
من: ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست
الهام: یعنی چی؟
نمیدونستم موقع گفتنش بود یا نه ولی میخواستم بگم،
من: الهام بی تعارف میخوام یه حرفی بزنم
الهام : بگو
من: من و تو از اول واسه هم ساخته شدیم اینو هردومون میتونیم حس کنیم، من بدون تو هیچوقت روی خوشی رو ندیدم و ظاهرا تو هم حالت مشابه من بوده
گذشته ها گذشته ولی میشه راجع به آینده برنامه ریخت،
میدونم شوهر داری اما میخوام ازت تقاضای ازدواج کنم
الهام یه دفعه خشکش زد
الهام : دیوونه شدی؟

من: میتونی ازش طلاق بگیری، بعدشم از ایران میریم تا مشکلی واست نباشه ، ببین الهام نمیخوام الان جواب بدی خوب فکر کن بعد جواب بده.
الهام چیزی نگفت و شام تموم شد.
روبروی تلوزیون نشسته بودم الهام برام قهوه آورد و کنارم نشست، دستمو گرفت …..
الهام: من از خیلی وقت پیش فکرامو کردم از اون موقعی که با محمد ازدواج کردم، من میخوامت با همه جونم، خدا میدونه که حاضرم واست جون بدم، همیشه محمدو به یاد تو نگاه میکردم ، نمیخوام دل محمد بشکنه ولی تو تیکه تنمی ، میخوام با تو باشم ولی خیلی چیزا این وسط میترسونتم….
من: الهام این وسط بار اصلی رو دوش تو میفته، من بدون تو یه لحظه هم نتونستم به زن دیگه ای فکر کنم ، اما نمیخوام زندگیتو خراب کنم ، تو باید خیلی خوب فکر کنی ، به هر حال اون مرد بهت دل بسته….
الهام : شهرام من اگه از محمد جدا شم یعنی از همه خونوادم جدا شدم ، فقط تو دنیا تو واسم میمونی، شهرام میدونی چی میگم؟ میترسم
من: اگه لازم شد قطره قطره خونمو واست میدم عزیزم از چی میترسی؟
صورت الهامو تو دستام گرفتم و سرشو به سینه خودم چسبوندم، کلی حرفای عاشقونه تو گوش الهام زمزمه کردم….

الهام سرشو بالا آورد تو چشام نگاه کرد و بهم گفت شهرام با همه جونم عاشقتم، از الان منو زن خودت بدون….. لبامون تو هم گره خورد و شیرینی شیرین ترین عسل دنیا رو مزه مزه میکردم ، روی مبل دراز کشیده بود و من روی عشقم دراز کشیده بودمو لبای نازشو میخوردم و با همه احساسم تک تک اعضای صورتشو میبوسیدم. دستمو رو سینه های الهام گذاشتم و به آرومی فشار میدادم در حالی که لبامون تو هم بود و داشتم کیرمو که در حال انفجار بود رو تن الهام فشار میدادم و هر لحظه بیشتر تحریک میشدم، الهام دستاشو برده بود تو لباسام و داشت کمرمو نوازش میکرد.
دستمو بردم تو لباس الهام و سینه های بلورشو از رو سوتین نوازش میکردم و همزمان میبوسیدمش ، الهام چشاشو بسته بود و خیلی ناز آه میکشید و میگفت عزیزم من مال خودتم از اولم مال تو بودم……
دستمو بردم تو شلوار الهام و شروع به ماساژ دروازه بهشتش کردم، شرت الهام خیس خیس بود و در اوج تحریک بود…..
بلند شدم شلوار و شرت و کل لباس الهامو در آوردم و نشستم لای پاهای خوش تراشش و شروع کردم به خوردن کس نازنازیش و با انگشتم میکردم تو کسش، داشت از شدت تحریک بیهوش میشد و شدید آه و ناله میکرد و قربون صدقم میرفت.
الهام از جاش پاشد و جلوم نشست و کیرمو گذاشت تو دهنش و شروع به ساک زدن کرد.
دیگه داشتم میمردم کیرمو از دهنش در آوردم و خوابیدم روش و سینه هاشو میخوردم، لباشو بوسیدم و کیرمو دادم تو کس تنگ و گرمش ناخناشو رو گردنم فشار داد و گفت واییییی شهرام چرا اینقدر گندست مردم وای خدا آه جونم عزیزم قربون کیرت برم آه…

کلماتش اونقدر تحریکم میکرد که با همه وجود کیرمو فشار میدادم و عقب میکشیدم انگار هردومون میخواستیم عوض همه این سالها با هم سکس کنیم، الهامو برگردوندم و از عقب کیرمو کردم تو کسش و تلمبه زدنو شروع کردم وای این پوزیشن واقعا عالیه، الهام حسابی حال کرده بود و ارضا شده بود سعی کردم کیرمو از عقب بکنم توش اما تا سر کیرمو تو دادم جیغ و ناله الهام بلند شد و منم از خیر کون کردن گذشتم و به پهلو الهامو خوابوندم و از بغل کیرمو کردم تو کسش و با دستام پاهاشو به هم فشار میدادم تا تنگی کسش بیشتر بشه داشتم ارضا میشدم سرعتمو بیشتر کردم و همه آبمو تو کس الهام عزیزم خالی کردم.
بغلش کردمو حسابی بوسیدمش و موهای لختشو نوازش کردمو با هم واسه آینده کلی نقشه کشیدیم .
تا صبح دو بار دیگه با هم سکس کردیم و نهایت لذتو از با هم بودن بردیم.
از اون روز ما هر هفته یکی دوباری با هم سکس داشتیم،
الهام آروم آروم با شوهرش بنای ناسازگاری گذاشته بود، بعد 2 ماه الهام وکیل گرفت واسه طلاق گرفتن و تقریبا یکسالی طول کشید تا الهام بتونه طلاقشو بگیره در حالی که من تمام این مدت همراه لحظه به لحظه الهام بودم.

بعد از طلاق یه خونه خریدم واسه الهام و الهام تو اون خونه موند، خوب من و الهام با هم تو اون خونه زندگی میکردیم و خوشبختی رو کاملا حس میکردیم.
ما به همین شکل مخفیانه یکسال و نیم با هم زندگی کردیم.
خانواده الهام تقریبا طردش کرده بودن و جز من کسی رو نداشت.
اونقدر به هم وابسته شده بودیم که یه روز دوری هم غیر قابل تحمل شده بود.
خلاصه دوستان ما بعد از یکسال و نیم از طلاق الهام تو خانواده هامون مطرح کردیم که میخوایم ازدواج کنیم و علیرغم مشکلات ریز و درشت بالاخره با هم ازدواج کردیم.
امروز من و الهام یه پسر 6 ماهه داریم ، زندگیمون سرشار از عشق و خوشبختیه و در یک کلام همه چیز عالیه .

الهام تو تشکیلات تجاری خودم کار میکنه و هر وقت هم مسافرت میرم الهام باید باهام باشه چون ندیدنش دیوونم میکنه.
من چون سرم خیلی شلوغه حدود یک ماه طول کشید تا این داستانو براتون نوشتم.
امیدوارم براتون جالب بوده باشه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>