داستان بی نهایت

اون شب طبق معمول حدود ساعت نه شب بود که از باشگاه میومدم خونه. خیلی خسته بودم و چون چند روز هم غیبت داشتم یه مقدار سنگین تر کار کرده بودم تا هیکلم از رو فرم نیوفته. پله های اپارتمانم رو یکی یکی اومدم بالا. کلید رو توی قفل انداختم و قبل از اینکه بچرخونم دیدم در یهو باز شد. یه مقدار جا خوردم ولی وقتی صورت خندان و تپلی پریسا رو دیدم که از شوکه شدنم خنده ش گرفته لبخندی زدم و وارد خونه شدم. پریسا طبق معمول همیشه یه تاپ و شلوار استرج مشکی پوشیده بود که بدن سفید و تپلش رو جمع و جورتر نشون میداد. وقتی درو پشت خودم بستم دستشو دورگردنم حلقه کرد و لباشو محکم رو لبام گذاشت. یه لحظه تمام خستگیم در رفت و احساس کردم یه جون دوباره گرفتم. پس از چند لحظه که لباشو از رو لبم برداشت یه نفس عمیق کشیدم و گفتم چته دختر نفسم بند اومد بذار بیام تو بعد خفه م کن. دوباره خندید و گفت اخه منتظرت بودم.

یه نگاهی بهش انداختم. مثل همیشه شاد و بشاش بود. چشمای روشن و موهای خرماییش با پوست سفید بدنش کاملا همخونی داشت. قدش از من کوتاهتر بود یه مقدارهم تپل و توپر. عاشق نگاه کردناش بودم مخصوصا وقتی با یه عشوه خاصی بهم زل میزد. دختر ساده و مهربونی بود که همه چیز تو دنیا براش جالب بود. ساکم رو از دستم گرفت و پرسید اب میخوری. گفتم اره دارم میمیرم از تشنگی سریع رفت تو اشپزخونه و با یه لیوان اب برگشت. وقتی اب خنک رو خوردم انگار نیرویی تازه گرفتم. لیوان رودادم دستش و درحالی که با دستم کون سفت و درشتش رو فشار میدادم یه بوسه از لپش کردم. هروقت که میخوام ببوسمش وسوسه میشم که لپشو گاز بگیرم واسه همین همیشه حواسش جمعه. ولی ایندفعه همچین قصدی نداشتم.

پرسیدم فرزانه کجاست و به سمت اتاق خواب راه افتادم. پریسا درحالی که هیکلش رو روی کاناپه ولو میکرد گفت طبق معمول رفته حموم. درحالی که لباسامو در میاوردم گفتم ای بابا مگه نمیدونه که این موقع من همیشه از باشگاه میام باید دوش بگیرم. پریسا با شیطنت جواب داد شاید واسه همین میپره تو حموم. لباسامو کامل دراوردم و با یک شرت رفتم پشت در حموم. صدای دوش اب میومد. چند ضربه به در زدم و درو باز کردم. توی اون فضای بخارگرفته اندام باریک و کشیده فرزانه رو دیدم که پشت به در زیر دوش داره یه ترانه رو زمزمه میکنه:

میخوام تورو ببینم نه یکبار نه صد بار به تعداد نفسهام… اصلا متوجه نشد که درو باز کردم. یه مقدار همونطور نگاش کردم. واقعا جذاب بود. اب روی شونه هاش سر میخورد و روی باسن گرد و ورزشکاریش میریخت. پوست بدنش سبزه روشن بود و نسبت به پریسا لاغرتر و بلندتر بود. وقتی درو پشت سرم بستم یه کم ترسید و سریع برگشت ولی تا منو دید یه نفس به ارومی کشید و گفت تویی سیاوش ترسیدم چرا اینطوری میای تو. گفتم منکه در زدم تو نشنیدی نیز اصلا هم نمیدونستی که من الان میخوام بیام. همونطور که زیر دوش بود یه لبخند شیطنت امیز زد و گفت خیلی خودتو تحویل میگیریا. من دیگه کارم تموم شده داشتم میرفتم. ایندفعه با دقت نگاهش کردم سینه های گرد و رو به بالاش زیر دوش اب تکون میخورد و منو به چالش میطلبید. نگاهمو اروم به پایین سر دادم به لای پاهاش که کس بدون مویی رو پنهان کرده بود. کم کم حس کردم که کیرم داره از زیر شرت بلند میشه. فرزانه همونطور که به برجستگی زیر شرتم زل زده بود گفت چشماتو درویش کن بچه فیلم سینمایی که نگاه نمیکنی مگه نمیگی میخوای دوش بگیری خب بیا دیگه من دارم میرم. وخواست که از کنار من رد بشه. دستم رو انداختم دور کمرش و درحالی که میچسبوندمش به خودم چرخیدم طرف دوش اب. لباشو گرفتم تو لبم و شروع به میک زدن کردم.

اب دوش از سر و صورتمون جاری بود و همزمان با خوردن لبش وارد دهنم میشد. موهای بلند اب خوردهش تا روی کمرش میرسید. شکم و سینه هاشو چسبوندم به خودم و توی چشمای قهوه ایش که شهوت توش موج میزد نگاه کردم. دوتا دستامو از پشت رو لمبه های کونش گذاشتم و بیشتر چسبوندم به خودم. با این کارم فرزانه هم بیکار نموند و دستاشو روی دوطرف کمرم گذاشت و شرتم رو اروم طوری کشید پایین که کیر راست شدم رو اذیت نکنه. همیشه ازین دقت نظرش خودشم میومد. مثل خودم حواسش بود که توی رفتارش خشونت به خرج نده. میدونست که برعکس خودش من عاشق سکس ملایمم. وقتی شرت اب خورده و خیسم رو دراورد کیر سیخ شده مو گرفت تو دستش و مثل کسی که واسه اولین باره داره کیر میبینه براندازش کرد. اروم نشست و زیر دوش اب که هنوز باز بود کاملا شستش. یه کم مالید به صورتش و درحالی که چشماشو بسته بود تا اب واردشون نشه شروع به خوردن کرد. دلم نمیخواست ابم زود بیاد و میخواستم زودتر برم سراغ کردن کسش. میدونستم که واسه لاس زدن و عشقبازی وقت زیاد داریم واسه همین بلندش کردم و یه لب محکم از لبش گرفتم. اروم برگردوندمش فهمید و خودش دولا شد و دسته های شیر حموم رو گرفت. اب هنوز باز بود و با ریزشش روی بدنمون باعث میشد که بیشتر لذت ببریم. کونش رو تا اونجا که میتونست به بیرون قمبل کرد و پاهاشو باز کردو کس سبزه ش از لای پاش بیرون زد.

نشستم و با دستم لای کسش رو باز کردم. اب شرشر روی کمرش میریخت و از لای کسش رد میشد. زبونمو روی کسش کشیدم این حرکتم باعث شد کمرش رو یه تکون بده. چندبار دیگه این کارو تکرار کردم بازهم همراه لیسیدنش اب دوش وارد دهانم میشد. حس کردم بیش از اندازه اب خوردم. یه کم دیگه زبونم رو وارد کسش کردم و بلند شدم واماده برای کردنش. دوطرف کونش رو از هم باز کردم تا کیرم راحت تر وارد کسش بشه. به خاطر باز بودن اب، ترشحاتی که باعث روانتر شدن کسش میشد پاک شده بود و این موضوع کردنش رو سخت تر میکرد. میدونستم که مجبورم بدون نوازش کیرم رو وارد کسش کنم. فرزانه هم که اینو فهمیده بود سرش رو پایین گرفته بود و منتظر بود. وقتی کسش رو کاملا باز کردم سر کیر کلفتم رو به ارومی وارد کردم و فشار دادم. خیلی راحت تر از اونی که انتظارش رو داشتم داخل رفت. ولی با این حال درد ناشی از ورود کیر باعث شد که سرش رو بالا بیاره و یه اه هوسناک بکشه. توی کسش داغ بود. پس از چند لحظه شروع به تلمبه زدن کردم. از پشت اندام قشنگش رو نگاه میکردم. اب دوش روی کمرش میریخت و از روی کیرم که توی کسش عقب جلو میرفت رد میشد و به زمین میریخت. موهاشو گرفتم و سرش رو بالا اوردم. با اینکار یه مقدار خشونتی که میدونستم توی سکس دوست داره و من بیشتر مواقع ازش دریغ میکردم رو چاشنی کردنم کردم.

لحظات لذتبخشی رو میگذروندم. همیشه عاشق سکس توی حموم و مخصوصا زیر دوش بودم. فرزانه هم که اینو میدونست اکثر مواقع منو توی این موقعیت قرار میداد. توی همین حس و حال بودم که حس کردم دوتا چیر نرم اروم خورد به پشتمو همزمان دوتا دست تپل دور شکمم حلقه شد. یه چند ثانیه ای طول کشید تا بفهمم چه اتفاقی داره میفته. وقتی متوجه شدم و اروم برگشتم به پشت سرم نگاه کردم بدن سفید تپل و بلورین پریسا رو دیدم که لخت لخت داره خودشو میچسبونه بهم. اینقدر توی سکس با فرزانه غرق شده بودم که یادم رفته بود پریسا هم بیرون حمومه. نمیدونم چند دقیقه داشت مارو از پشت سر نگاه میکرد. توی همون حالت درحالی که کیرم رو توی کس فرزانه عقب جلو میکردم سرم رو به طرف پریسا چرخوندم ولبای قرمز و قلوه ایشو توی لبم گرفتم و شروع به خوردن کردم. دستمو از دور کمر فرزانه برداشتم و اروم بردم لای پای پریسا و کس نرم و تپلش رو که نوک چول قرمزش زده بود بیرون رو مالیدم. تازه اون موقع بود که فهمیدم کسش چقدر خیسه و معلوم شد که ما اینقدر تو حال خودمون بودیم که اصلا متوجه نشدیم که پریسا کی وارد حموم شد. فرزانه که کندشدن حرکتم رو دید برگشت و پریسا رو نگاه کرد. نیشش باز شد و درحالی که با ضربه های من نفس نفس میزد گفت چیه بدذات نتونستی تحمل کنی فقط من فیض ببرم. پریسا هم در حالی که سعی میکرد از پشت تخمامو توی دستش بگیره گفت خوبه حالا همیشه توی حموم واسه توئه.

تو تختخواب هم که تا میام کاری کنم میپری وسط و میگی منم بازی. پریدم وسط حرفشون و گفتم بسه بابا دعوا نکنین اینقدر هست که دوتاتون رو سیر کنه و با یک حرکت پریسارو کشوندم کنار خودم زیر دوش. سینه های نسبتا بزرگش رو توی دستم گرفتم و درحالی که به حرکت عقب جلو توی کس فرزانه ادامه میدادم کردمش توی دهنم. دیدن تن و بدن سفید و سکسی پریسا خیلی بیشتر به وجدم اورد. با اینکه بدنش پر بود ولی زیاد چاق نبود. رونای سفید و قشنگی داشت و کونش هم از روی کمرش به بالا باریک میشد. یه دستم رو روی کونش گذاشتم و دست دیگرمو بردم لای کسش. لبهامو روی لبای سرخش گذاشتم و همزمان با مالیدن کسش شروع به میک زدن کردم. حواسم بود که کیفیت کردن کس فرزانه رو هم کم نکنم. دیگه نتونستم طاقت بیارم و حس کردم که دارم ارضا میشم ولی قبلش سریع کیرم رو بیرون کشیدم تا مانع بشم. خوشبختانه به موقع اقدام کرده بودم. ریزش اب دوش که دیگه کم کم داشت سرد میشد باعث شد که ابم برگرده. میدونستم که در این حالت تا مدتی دوباره طول میکشه که به مرز ارضا برسم.

فرزانه که ازین پوزیشن خسته شده بود سرپا شد و ایستاد. کش و قوسی به بدنش داد و نگاهی به من کرد که داشتم با حرص لب پریسا رو میخوردم. به حالت اعتراض گفت باز تا پریسا رو دیدی منو ول کردی. نخواستم که فرزانه رو ناراحت کنم. واسه همین برگشتم طرفشو تکیه دادمش به دیوار و پای راستش رو بلند کردمو کیرم رو کردم توی کسش. چشماشو بست و یه اخ کوچیک گفت. اونم مثل اینکه از دیدن پریسا به وجد اومده بود با چندتا ضربه محکم خودشو محکم چسبوند بهم و با لرزش خفیفی ارضا شد. اروم کیرمو ازکسش کشیدم بیرون و برگشتم طرف پریسا که داشت کشس رو میمالید و مارو نگاه میکرد. کشیدمش طرف خودم و زیر دوش اب چسبوندم به خودم. تمام بدنش رو خیس کردم. دوش اب رو که دیگه داشت سرد میشد بستم و لبای قرمز وقلوه ای پریسا گرفتم تو دهنم سینه های گرد و تپلش رو چسبوندم به سینه های خودم. تن و بدنش یه تیکه اتیش بود با اینکه زیر دوش رفته بود ولی بازم داغ بود. توی همون حالت دستامو زیر کسش بردم و یکی از باهاشو بلند کردمو کیرمو روی کسش کشیدم.

چشماش رو بسته بود و سرش رو بالا برد. میدونستم که پرده داره و نمیشه مثل فرزانه باهاش حال کرد. واسه همین برش گردوندم اونم و مثل فرزانه شیر اب حموم رو گرفت و کونش رو طرف من قمبل کرد. از دیدن کونش توی اون زاویه کیرم که تواین فاصله یه مقدار شل شده بود دوباره شق شد. واقعا از پشت زیبا بود. دستم رو به ارومی رو کمر و لمبه های خوش تراش کونش کشیدم باز کردم. سوراخ کون قهوه ای کمرنگش رو که بالای کس قلمبه شده خودنمایی میکرد با انگشت شصت مالیدم. به قدری کس قشنگی داشت که وسوسه شدم کیرم روتا ته بکنم توش. فرزانه یه مقدار اونطرف تر روی یک چهارپایه پلاستیکی نشسته بود و درحالی که کسش رو میمالید با چشمای خمارش مارو نگاه میکرد متوجه نگاه و تامل من روی کس پریسا شد و در حالی که اخم کرده بود به صدا دراومد هوووووم چیکار میکنی؟ یه نگاه بهش کردم و گفتم بدچیزیه لامصب. پریسا که اینارو دید برگشت و تو همون حالت گفت قرارمون فقط کون بودا. پیش خودم گفتم حالا اگه قرارمون از کس بود عمرا قبول نمیکرد کون بده.

کیرم رو روی کسش مالیدم و به پیش ابش که تمام کسش رو خیس کرده بود اغشته کردم. واسه همین بود که دوش اب رو بستم چون کارم رو برای کردنش سختتر میکرد. یه مقدار کیرم رو روی سوراخ کونش مالیدم و در حالی که قبلش شصتم رو تا یه بند فرو کرده بودم توش اماده کردنش شدم. کیرم رو اروم فرو کردم یاد روز اولی افتادم که میخواستم کونشو بکنم. واقعا تنگ و بکر بود. الان هم با اینکه خیلی وقته ازون روز میگذره بازهمون تنگی رو داره. کلاهک کیرم که وارد کونش شد خودش رو منقبض کرد. با دست یکی روی کونش زدم و گفتم خودتو شل بگیر دختر. سرش رو اورد بالا و لباشو گاز گرفت و خودشو اروم داد عقب. همیشه همین کارو میکرد تا کمتر دردش بیاد. وقتی تا ته رفت حس کردم که دور کله کیرم رو با یه حلقه تنگ محاصره کردن. یه کم تو همون حالت موندم تا جاباز کنه. وقتی خودش شروع به عقب جلو کردن کرد منم باهاش همراهی کردم. با هرضربه یه موج روی کون و کپلش ایجاد میشد. کمرش رو نوازش کردم و با ناخنهام روی کونش میکشیدم. میدونستم این کار دیوونه ش میکنه. موهای پشت سرش رو دور ذستم حلقه کردم و سرش رو به بالا گرفتم. پریسا برعکس فرزانه از خشونت خوشش نمیومد وبرعکس عاشق ناز و نوازش بود. واسه همین بدم نمیومد یه مقدار اذیتش کنم.

روی کمرش خم شدم و زیر گوشش نجوا کردم چیکار داری میکنی. درحالی که چشماشو بسته بود تو همون حالت گفت دارم کووون میدم. گفتم کون دادن رو دوست داری. با ناله جواب داد اررررررره. موهاشو کشیدم و راستش کردم. تو این حالت لمبه های کونش بسته میشد و کیرم وسطش فشرده تر میشد. حس کردم نهایت لذت رو ازین حالت میبره. فرزانه که دید دارم خشونت رو چاشنی کردنم میکنم بلند شد و اومد طرفم. در حالی که سینه های اویزون پریسا رو فشار میداد رو به من گفت چرا واسه من اینطور خشن رفتار نمیکنی و نوک پستون پریسا رو لای انگشتش فشار داد. پریسا که کونش تنگتر شده بود از درد به خودش پیچید. فرزانه دستش رو پشت گردنم گذاشت و یه لب محکم ازم گرفت. دیگه خسته شده بودم. حس میکردم که کمرم داره درد میگیره. اگه ورزش مداوم و تغذیه خوب نبود تا اینجا دووم نمیاوردم. فرزانه سرش رو لای سینه های پریسا کرد و شروع به خوردنشون کرد.

گاهی هم با شیطنت و بدجنسی نوکشون رو گاز میگرفت. گفته بودم که عاشق سکس خشنه و حالا میخواست که پریسا رو مورد لطف خودش قرار بده. همونطور که کیرم توی کون پریسا تلمبه میزد فرزانه نشست بین پاهاش و شروع به خوردن کسش کرد و البته با چاشنی خشونت. پریسا دیوانه وار نفس نفس میزد و ناله میکرد. صداش توی فضای بسته حموم اکو میشد. به طوری که اگه کسی ازبیرون میشنید فکر میکرد که ارواح خبیثه توی حموم رخنه کردن. این حالت دیگه رمقی واسم نذاشت و خودم رو که تا اون موقع سعی کرده بودم نگه دارم شل کردم و همزمان با لرزشهای خفیف پریسا اب کیرم رو با فشار توی کونش خالی کردم ودل دل زدن کیرم رو توی کونش حس میکردم. چند لحظه توی همون حالت موندم و اروم کیرم رو از کونش کشیدم بیرون. این حرکت باعث شد که ابم از کونش روی رونش بریزه. فرزانه که بین پاهای پریسا بود شروع به لیسیدن و زبون زدنشون کرد. دیگه داشتم از پا میفتادم. خیلی وقت بود که سه نفری توی حموم به این صورت ایستاده سکس نداشتیم. معمولا سکسهامون رو کاناپه یا تخت خواب انجام میشد.دوش اب رو باز کردم و کون و کپل پریسا رو شستم. فرزانه هم بلند شد و سه نفری رفتیم زیر دوش. پریسا که هنوز حالش جا نیومده بود سرش رو روی شونه هام گذاشت و فرزانه هم توی بغلم اروم گرفت. منم یه دستم رو روی کون پریسا گذاشتم و دست دیگه رو روی کون فرزانه. سرمو رو به بالا گرفتم برخورد اب دوش روی صورتم خستگیمو کمتر میکرد. توی همون حالت به روزی فکر میکردم که با این دوتا فرشته اشنا شدم و روابطمون شروع شد…

روی کاناپه نشستم و دارم تلویزیون نگاه میکنم. برنامه های خسته کننده ای که میون انبوهی از اگهی های تبلیغاتی پخش میشه. نمیدونم اگه این ماهواره رو هم نداشتیم چیکار میکردیم. از صبح که یا کلاسیم یا سرپروژه های مختلف. همه دلخوشیم اینه که بیام خونه و اوقاتمو با فرزانه و سیاوش بگذرونم. گفتم سیاوش.. نمیدونم چرا دیر کرده هر شب تا این موقع دیگه خونه رسیده بود. فرزانه که تا اومد رفت حموم دوش بگیره. میدونم که دوش گرفتن بهونه شه. منتظره تا سیاوش بیاد و تو حموم باهاش حال کنه. همیشه همینطوریه. تو خونه طوری لباس میپوشه که رو وسوسه ش کنه. خب البته حق داره. هرچی باشه اول اون باهاش دوست شد و بعد من بهشون اضافه شدم.

نمیدونم چطور شد که به اینجا رسید. یه دوستی سه نفره که هیچ کجای دنیا نمیشه نمونه شو پیدا کرد.با سیاوش توی یک تور مسافرتی اشنا شدیم. نه این تورهایی که هدفشون فقط وقت گذرونیه و نشون دادن جاذبه های توریستی شهرهای مختلف. یه تور تفریحی توی یکی از شبکه های اجتماعی ایرانی. مدتی بود که من و فرزانه عضو این شبکه اجتماعی شده بودیم و کلی هم فعالیت میکردیم. من و فرزانه دوران دانشجویی باهم اشنا و خیلی زود باهم صمیمی شدیم. هردومون هم اهل شهرستان که واسه دانشگاه اومده بودیم تهران. برای همین از خیلی لحاظ شبیه بهم بودیم. توی کلاس همیشه پیش هم مینشستیم و همه جا باهم میرفتیم. کم کم یه رابطه عاشقانه بین ما شکل گرفت. به طوری که خیلی ها بهمون حسادت میکردن و پشت سرمون حرفهای مزخرف میزدن. مخصوصا پسرهایی که دستشون رو ازمون کوتاه کرده بودیم چو انداخته بودن که این دوتا همجنسبازن. کلی به این حرف میخندیدیم. البته یه جورایی بدمون نمیومد که دیگرون مخصوصا پسرا اینجوری فکرکنن. حداقل از مزاحمتها و ورورهای بیخودیشون تو دانشگاه راحت بودیم. ولی قیافه دخترها دیدن داشت وقتی مارو باهم میدیدن. خیلیاشون طرف ما نمیومدن و اونهایی هم که لزبین بودن سعی میکردن که خودشون رو به ما بچسبونن. که البته مشخصه که از هر دوگروه جدا خودمون رو دور نگه میداشتیم. سال اول رو که توی خوابگاه مزخرف دانشجویی گذروندیم تصمیم گرفتیم واسه سال دوم دونفری یه خونه اجاره کنیم. به سختی ولی هرجور که شد یه اپارتمان نقلی گرفتیم و یه مقدار هم وسیله جمع و جور کردیم باهم زندگی دانشجویی رو شروع کردیم. من فرزانه رو عاشقانه دوست داشتم و اونهم همینطور. شبها توی بغل هم میخوابیدیم و از جیک و پیک هم باخبر بودیم.

ولی نه من و نه اون هیچوقت حس همجنسگرایی نسبت بهم نداشتیم. اتفاقا همیشه باهم مخ پسرا رو میزدیم. اکثر وقتها هم واسه خنده دو به دو با یه پسر و دوستش دوست میشدیم و بعد از اینکه می تیغیدمشون باهاشون بهم میزدیم. داشتم میگفتم که توی این گروه اینترنتی یه گروهی بود که هر هفته تورهای تفریحی ترتیب میداد و هزینه هاشم نسبت به تورهای مسافرتی خیلی کمتر بود. ماهم هرهفته روزهای جمعه هماهنگ میکردیم باهاشون میرفتیم. دیگه تقریبا با مدیر گروه و بقیه بچه ها اشنا شده بودیم. توی یکی از همین تورها چندتا دخترو پسر رو دیدیم که از رابطشون معلوم بود خیلی باهم صمیمی و دوست هستن و مشخص بود که خیلی وقته که همو میشناسن. حدود سه تا پسر و چهار تا هم دختر. همشون هم دور یه پسر خوشتیپ و خوش هیکل به اسم سیاوش جمع میشدن و توی یه اتوبوس واسه هم جا میگرفتن. بچه های خوب و منطقی به نظر میرسیدن. نه مثل خیلیا بی جنبه و لاشی بازی در میاوردن و نه ضدحال و عنق. غذاشون رو باهم میخوردن و بزن و برقصشون هم باهم بود. خیلی دوست داشتیم که یه جورایی بهشون نزدیک بشیم. ولی مثل اینکه اونها هم از رابطه صمیمی من و فرزانه فکرای بد میکردن. بعد از چند هفته دوباره گروهشون رو دیدیم. ایندفعه با فرزانه هماهنگ کردیم که خودمون رو یه جوری باهاشون اشنا کنیم. واسه همین توی همون اتوبوسی که چندنفرشون جا گرفته بودن سوار شدیم. این دفعه دوتا دختر و دوتا پسر نشسته بودکه یکیشون همون سیاوش بود.

رفتیم اخر اتوبوس روی دوتا صندلی بشینیم که یهو یکی از اون دخترای گروهشون گفت ببخشید خانومم اینجا جای کسیه. فرزانه گفت خب ماهم کسی هستیم دیگه. اون دختره خواست دوباره چیزی بگه که ایندفعه سیاوش گفت اشکال نداره ندا. بعد رو به ما گفت بفرمایید بشینید. فرزانه هم با یه نگاه شیطنت امیز گفت ممنونم و نشست سمت پنجره و منم نشستم پهلوش. اون دختره که اسمش ندا بود و معلوم بودکه خیلی حالش گرفته شده دزدکی بهمون چشم غره میرفت. اینو موقعی که برگشتم تا پست سرم رو نگاه کنم فهمیدم. توی همین حین نگاهم به سیاوش افتاد که کنار یه پسر دیگه نشسته بود.حق داشتن که همه دورش جمع میشدن. پسر قدبلند و خوشتیپی بود. موهای مشکی و روغن زده براق چشمهای مشکی و ابروهای پرپشت مردونه داشت از هیکلش معلوم بود که ورزشکاره. یه پیراهن کمر کرستی تنگ پوشیده بود که بازوهای ورزیده ش توی استین کوتاهش خودنمایی میکرد. دکمه های پیرهنش هم تا روی سینه باز بود. یه گردنبند طلایی هم گردنش بود. با یه شلوار جین ابی رنگ. از نگاه های گاه و بیگاه فرزانه فهمیدم که بدجوری چشمش رو گرفته. این موضوع رو ندا هم فهمیده بود و چپ چپ نگاهمون میکرد.

از بقیه نفرات گروهشون فقط یه دختر دیگه اومد وقتی مارو جای صندلیشون دید تعجب کرد. ولی با اشاره سیاوش چیزی نگفت و اتوبوس بعد از حدود نیم ساعت راه افتاد. اونروز قرار بود بریم تنگه واشی. یه منطقه تفریحی سمت دماوند. از جاذبه های توریستیش رودخونه ای بود که از بین دوتا تخته سنگ عبور میکرد. به طوری که برای گذشتن و رسیدن به محل اتراق راهی جز رفتن از میان رودخونه وجود نداشت. واسه همین همه مجبور بودن که با دمپایی و همونطور با لباس به اب بزنن. با اینکه وسط تابستون بود ولی هم جریان اب زیاد بود و هم سرمای اون. وقتی از اتوبوس پیاده شدیم بچه های گروه سیاوش بلافاصله باهم جمع شدن و به سمت رودخونه راه افتادن. من و فرزانه هم دونفری کوله هامون رو برداشتیم و به همراه بقیه نفرات دنبالشون راه افتادیم. وقتی به اب زدیم حس کردم که سرمای اب تا مغز استخون پام نفوذ کرده. مسئول تور که یه پسر جوان بود مدام سفارش میکرد که مواظب دمپاییا و همینطور راه رفتنتون باشید چون اگه توی اب بیفتید به سختی میتونین خودتون رو کنترل کنین. من و فرزانه دست همو محکم گرفتیم و زدیم به اب. عمق زیادی نداشت. نهایت تا بالای زانو بود. البته هرچی جلوتر میرفتیم تا روی کمرمون هم میومد. سیاوش و بچه های گروهش جلوتر از همه حرکت میکردن و گهگداری هم پشت سرشون رو نگاهی مینداختن.

بقیه نفرات تور هم چند به چند مشغول راهپیمایی توی اب بودن. خنکای اب توی اون گرما واقعا لذتبخش بود. با اینکه لباسمون تا بالای زانو خیس شده بود ولی بدنمون به سرمای اب عادت کرده بود. دیگه به وسطهای راه رسیده بودیم و تقریبا تاکمر توی اب بودیم. پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم که بقیه هم مثل ما توی اب هستن. زن و مرد و دختر و پسر و پیر و جوون همه توی اب بودن. یه لحظه خنده م گرفت و به فرزانه گفتم: اخه مگه مجبور بودیم بیایم اینجا که اینطوری گیر بیفتیم. فرزانه هم که ازین موقعیت ما هم عصبی شده بود و هم خنده ش گرفته بود گفت همینو بگو ماهم بیکاریما…

هنوز این حرف کاملا از دهانش خارج نشده بود که یهو یه تخته سنگ که زیرپاش بود لغزید و سر خورد توی اب. منهم چون دستش رو محکم گرفته بودم کنترل خودم رو از دست دادم و باهاش افتادم تو اب. فرزانه که ترسیده بود بلند داد زد ااااای کمممممک.. کوله پشتی و کیف و همه وسایلمون روی اب شناور شده بود توی بدموقعیتی گیر افتاده و واقعا مستأصل شده بودیم. چند نفر از پسرایی که پشت سرمون بودن و از اول روز زاغمون رو چوب میزدن فردین بازیشون گرفت و خواستن خودشون رو به ما برسونن ولی فاصله شون از ما خیلی بود. توی همین هیر و بیر بود که حس کردم یه دست مردونه قوی دور کمرمو گرفت چسبوند به خودش. وقتی به خودم اومدم دیدم سیاوش با یه دستش منو گرفته وبا دست دیگرش هم بازوی فرزانه رو. بلند فریاد زد اروم باشین گرفتمتون. بعد روبه پسری که همراهش بود فریاد کشید شاهین کوله پشتیشون رو بگیر. همون پسری که توی اتوبوس کنار سیاوش نشسته بود سریع کوله و بقیه وسایلمون رو که روی اب غوطه ور بود گرفت. توی این فاصله من و فرزانه تونستیم سرپا وایسیم وخودمون رو کنترل کنیم. سیاوش وقتی دید که سرپا شدیم گفت حالتون خوبه. میتونین راه برین.

من گفتم خوبم اره میتونم. ولی فرزانه که پاش رو سنگ سر خورده بود نمیتونست واسه همین دستشو دور کمر سیاوش انداخت. اونم منو رها کرد و زیربغل فرزانه رو گرفت و اروم شروع به راه رفتن کردن. بالاخره وقتی بعد از حدود نیم ساعت پیاده روی توی اب به اونور رودخونه رسیدیم تمام لباسامون تا زیر گردن خیس اب بود. بی رمق و خسته کنار هم روی زمین نشستیم. حال روز فرزانه از من خیلی بدتر بود. پای راستش از مچ پیچ خورده بود و نمیتونست درست راه بره. بقیه نفرات هم کم کم از رودخونه بیرون اومدن. شاهین کوله و کیف و بقیه وسیله هامون رو که از اب گرفته بود رو برامون اورد. بقیه بچه های گروه سیاوش اومدن و دورمون حلقه زدن. ندا همون دختری که توی ماشین دیدیمش اومد جلو نشست روبروی فرزانه و ازش پرسید حالت خوبه.؟ فرزانه هم که حوصله غمیش اومدن این دختره رو نداشت با بی حوصلگی جواب داد بهترم. سیاوش که اوضاع ما رو اینطوری دید گفت خیلی خب بهتره راه بیفتیم از بقیه عقب نمونیم و رو به ما گفت وسیله هاتون رو بردارین با ما بیاین. با این وضع مطمئنا چیزی واسه خوردن ندارین. سپس کوله هامون رو به همراه شاهین برداشت. منم بلند شدم و زیر بغل فرزانه رو گرفتم کمکش کردم تا سرپا وایسه و دونفری لنگ لنگان پشت سر سیاوش و گروهش راه افتادیم….

اونروز خیلی عجله داشتم که زودتر برسم خونه اما هرچی اشتیاقم بیشتر میشد ترافیک هم سنگین تر میشد. انگار همه دست به دست هم دادن که نذارن زودتر به خونه برسم. ثانیه شمار چراغ قرمز که شروع به حرکت کرد شوق و ذوق بودن با سیاوش هم هر لحظه بیشتر از قبل توی دلم بوجود میومد. میدونستم که اگه دیر برسم ممکنه پریسا زودتر از من دست بجنبونه. هرچند خودم پریسا رو وارد دوستی دونفرمون کردم ولی حس حسادت زنونه م نسبت بهش کم نمیشد با اینکه اصلا پشیمون نبودم و پریسا هم با درک این موضوع که دوستی من و سیاوش زودتر شکل گرفته، همیشه الویت رو به من میداد.
نمیدونم از چی این پسره خوشم اومد که اینطوری خودم رو ول کردم توی بغلش. شاید قیافه ی جذابش، هیکل مردونه ش یا اخلاق خوب و سنگینش منو اینطور جذب خودش کرد. از همون روزای اولی که به همراه پریسا توی تورهای مسافرتی میدیدمش بدجوری به دلم نشسته بود. توی چشماش یه چیزی بود که ازش خوشم میومد. یه جور جذبه، یا غرور مردونه. البته این فقط من نبودم که اینطور جذبش شده بودم. دخترایی که توی گروهش بودن هم همین حس رو نسبت بهش داشتن.

اینو میشد توی نگاه تک تک شون دید. سیاوش پسر خوب و با جنمی بود. توی گروهشون کسی رو حرفش حرف نمیزد البته نه به خاطر اینکه بخواد به کسی زور بگه. یه رفتاری با بقیه داشت که همه دوستش داشتن و بهش احترام میذاشتن. چندبار دیده بودم که اگه مشکلی برای کسی پیش میومد خیلی راحت و بدون هیچ منتی برای رفعش اقدام میکرد. مثل اونکاری که توی اخرین سفرمون به تنگه واشی برای من و پریسا انجام داد که باعث شد جرقه اشناییمون زده بشه. اشناییتی که تا الان هم ادامه داره و یکی از لذتبخش ترین دوستیهای موجود رو برای ما رقم زده. هنوزم وقتی یاد اون سفر میفتم مچ پام درد میگیره. دردی لذتبخش که بودن با سیاوش رو برای من به ارمغان اورد…

بعد از اینکه از آب بیرون اومدیم حس خیلی بدی داشتم روی دلم یه چیزی سنگینی میکرد و نگاه ترحم امیز دیگران رو روی خودم حس میکردم. پریسا هم همین حال و روز رو داشت و درحالی که زیر بغلم رو گرفته بود تا کمکم کنه برای راه رفتن، لنگ لنگان ادامه ی مسیر میدادیم. سیاوش و شاهین با فاصله کمی جلوتر از ما حرکت میکردن و بقیه هم هرکسی با دوست و اشنای خودش طی مسیر میکرد. فقط من و پریسا بودیم که به غیر از خودمون با کس دیگه ای اشنا نبودیم. سیاوش هرازچندگاهی نگاهی به پشت سرش و ما مینداخت و لبخندی دلنشین و مهربانانه بهمون میزد. لبخندی که نشانه ای از ترحم دیگران نداشت. وقتی که توی رودخونه شناور بودیم و سیاوش زیر بغلم رو گرفت و منم دستم رو دور کمر حلقه کرده بودم، حس بسیار خوبی داشتم. باور نمیکردم که اینقدر بهش نزدیک شده باشم. دلم میخواست خودم رو محکم بچسبونم بهش تا با گرمای تنش سرمای آب رو حس نکنم.

بالاخره به محل مورد نظر رسیدیم و زیر درختان سرسبزی اتراق کردیم. بلافاصله پس از رسیدن، روی تخته سنگی زیر سایه یک درخت نشستم و دمپایی مو در اوردم و مچ پامو که معلوم بود ورم کرده ماساژ دادم. به شانس خودم لعنت فرستادم که این دیگه چه اتفاقی بود که برام افتاده و مسافرتمون رو تحت تاثیر قرار داده بود. شاهین به طرفمون اومد و درحالی که سعی میکرد رفتاری راحت و صمیمی داشته باشه کوله پشتیمون رو کنار تخته سنگ گذاشت و پرسید: حالتون چطوره؟ و رو به من گفت: پات درد میکنه؟ و نشست و با دستش خیلی اروم مچ پامون فشار داد. دردم نیومد ولی از ریلکسی و راحتی شاهین هم خوشم نیومد و حس کردم میخواد ازین موقعیت سو استفاده کنه. ( البته بعدها فهمیدم که اشتباه میکنم) به همین خاطر پامو کمی جمع کردم و خیلی ناراحت جواب دادم: درد میکنه ولی بهتر از اولشه.

دروغ میگفتم چون هرکسی میدونه اگه از ضرب خوردگی مدتی بگذره دردش بیشتر میشه. شاهین بلند شد و درحالیکه متوجه ناراحتی من شده بود به سمت سیاوش که در طرفی دیگه به همراه دخترا مشغول انداختن زیر انداز و اماده کردن وسایل ناهار بود رفت و چیزی بهش گفت. اونهم برگشت طرف ما و نگاهی به من انداخت. سپس به سمت کوله پشتی خودش رفت و پس از کمی جست و جو با یه بسته قرص به طرفمون اومد. با دیدنش حس کردم طپش قلب گرفتم و هیجان زده شدم. لبخندی زد و کنارم نشست و گفت: شاهین بهم گفت که مچ پات بدجور درد میکنه این قرص استامینوفن رو بخور دردش رو کمی تسکین میده. چون وقتی سرد بشه دردش بیشتر میشه. بعد رو پریسا کرد و گفت: شما که حالتون خوبه؟ اگه توی افتاب بشینین لباساتون زودتر خشک میشه” و درحالی که بلند میشد ادامه داد: لباستون که خشک شد بیاین روی زیرانداز زیر سایه بشینین تا ناهار حاضر بشه. و به سمت شاهین که مشغول روشن کردن اتیش بود راه افتاد. پریسا وسایل کوله رو دراورد و روی تخته سنگ گذاشت. ظرف غذای الویه مون پر از اب بود و نون و بقیه خوراکیامون خیس خیس شده بود. چندتا بیسکوییت و شکلاتی که اورده بودیم هم دیگه قابل خوردن نبود و فقط میوه ها رو میشد ازشون استفاده کرد. بطری اب رو از میون وسایل برداشتم و با دوتا قرص سر کشیدم. نسیم نسبتا خنکی وزیدن گرفته بود که به خاطر خیس بودن لباسام باعث شد احساس سرما و لرز کنم. کم کم مسکن اثرش رو بروی درد پام گذاشت و حس کردم میتونم روی پام بیاستم. تازه اونجا بود که تونستم زیبایی های طبیعت اطرافم رو بهتر ببینم. جمعیت زیادی به صورت گروهی و انفرادی در زیر درختها نشسته بودن و از هر طرف بوی غذا و انواع کباب به مشام میرسید. حس کردم دلم ضعف میره. نگاهی به پریسا انداختم که وسایل کوله رو جمع کرده بود و از نگاهش به خوراکیهای از دست رفته معلوم بود که بدجوری گرسنه شه. وقتی ایستادن منو دید گفت: فرزانه خیلی گرسنمه ولی روم نمیشه بریم با اونا غذا بخوریم. یه جورایی معذبم.

منم که دست کمی از پریسا نداشتم گفتم: منم همینطور ولی مثل اینکه چاره ای نداریم. سیاوش که با بچه ها پای اتیش بگو بخند راه انداخته بود و به همراه شاهین جوجه های سیخ شده رو کباب میکرد متوجه ما شد و پس از چند دقیقه به طرفمون اومد. با لحن صمیمی تری نسبت به قبل از من پرسید: حالت چطور؟ به نظر میرسه مسکن روی پات اثر کرده.
لبخندی زدم و در حالی که وزنم رو روی پام مینداختم جواب دادم: اره خیلی بهترم دستت درد نکنه.
خواستم حرکت کنم که دردی خفیف رو توی مچ پام احساس کردم که باعث شد کنترلم رو از دست بدم اما قبل از اینکه بخوام بیفتم سیاوش خیلی سریع زیر بغلم رو گرفت و منو نگه داشت. ایندفعه سرم رو روی بازوی ورزیده ش گذاشتم و نگاهم بی اختیار به نشان فرهور طلایی که گردنش بود افتاد. یک لحظه عطر مردونه ای به همراه بوی عرقش دماغم رو نوازش کرد. در حالت عادی به هیچوجه از بوی عرق مردها خوشم نمیومد ولی نمیدونم چرا اون لحظه این بو برام خوشایند اومد. دست دیگه م رو توی دستش گذاشتم و محکم خودم رو نگه داشتم. اروم سرم رو بالا اوردم و با سیاوش چهره به چهره شدم. توی چشمای مشکیش نگاه کردم و در حالی که نفسهای گرمش رو روی صورتم احساس میکردم سعی کردم لبخند بزنم. از روی شانه هاش، پشت سرش رو نگاه کردم که دوستاش به اتفاقاتی که روی داده بود نگاه میکردن. مخصوصا دخترای همراهشون که مشخص بود این قضایا و حضور دو مهمان ناخوانده زیاد براشون خوشایند نیست. پریسا هم که وسایل رو جمع کرده بود بلند شد و به همراه من و سیاوش به سمت بقیه راه افتاد….

صدای بوق ماشین پشت سری منو به خودم اورد و فهمیدم که چراغ چند ثانیه ای هست که سبز شده. دنده رو جا زدم و خواستم که حرکت کنم ولی پام از روی کلاچ رد شد و ماشین خاموش شد. صدای بوق ممتد ماشینهای پشت سری هر لحظه بیشتر میشد و منو دستپاچه تر میکرد. تا خواستم ماشین رو مجددا روشن کنم ثانیه های پایانی چراغ گذشت و دوباره قرمز شد. صدای بوق اعتراض امیز ماشینهای پشتی به همراه متلکها و فحش های راننده هاشون به سوی من روانه بود. ” آخه زن رو چه به رانندگی. بابا بشینین تو خونه بچه داریتون رو بکنین دیگه” ،

” هی میگم خانوم کجا؟ هی میگی کجا کجا؟”،
“حیف اون ماشین که دادن دست تو”
شیشه ماشین رو بالا دادم و با بالا رفتنش صدای راننده ها هم کمتر شد. ولوم پخش ماشین رو زیادتر کردم تا موسیقی کمی ارومم کنه و دوباره در افکارم غوطه ور شدم…

ندا با دیدن من و پریسا بلند شد و به سمتمون اومد. دست منو گرفت تا دست سیاوش رو ول کنم. توی این موقعیت هم ول کن نبود. دوتا دختر دیگه هم که اسمشون شهره و بیتا بود بلند شدن و کوله رو از پریسا گرفتن. ندا با نگرانی ساختگی ازم پرسید: پات بهتره؟ البته با قرصی که سیاوش بهت داد باید دردش کمتر شده باشه.
این متلکش رو شنیده گرفتم و برای اینکه جواب خوبی بهش بدم گفتم: اره سیاوش جون لطف کرد امیدوارم براش جبران کنم.
قبل از اینکه متوجه اثر کردن حرفم و تغییر قیافه ندا بشم سیاوش از پشت سرمون گفت: نه بابا من که کاری نکردم انجام وظیفه بود خانومه….؟! راستی اسمتون رو بهمون نگفتین!
تازه متوجه شدیم که هنوز خودمون رو معرفی نکردیم. خواستم چیزی بگم که پریسا درحالی که نگاه خاصی به شاهین میکرد جواب داد: من پریسا هستم این دوستمم فرزانه ست.

سیاوش نگاهی به من انداخت و گفت: پس اسمت فرزانه ست. هر حدسی میزدم جز این. سپس ادامه داد: من سیاوش هستم. این دوستم شاهین که معرف حضورتون هست. خانومها ندا، بیتا و شهره هم از همراهان همیشگی ما هستن. البته دو سه تا دیگه از بچه ها امروز نیومدن ولی معمولا ما چند نفر توی بیشتر سفرها پایه ایم.
شاهین هم که متوجه نگاه های دوستانه پریسا شده بود در حالی که کبابها رو روی اتیش جابجا میکرد گفت: البته با حضور شما احتمالا تعدادمون بیشتر بشه.
این حرف به مذاق دخترها خوش نیومد. شاید ترجیح میدادن که به جای ما، دوتا پسر خوشتیپ بهشون اضافه میشد. پس از معارفه نسبی، دخترها سفره رو پهن کردن و ناهار رو به همراه سیاوش و شاهین حاضر کردن. هرچی بیشتر میگذشت با جمع صمیمی تر میشدیم. پس از خوردن ناهار و جمع کردن سفره قرار شد که از ذغالهای به جا مانده یه قلیون چاق کنن. ندا که متخصص چاق کردن قلیون بود به همراه شهره که دختری زیبا بود و از لباساش مشخص بود که پولدار هم هست، دوتا قلیون از توی کوله هاشون دراوردن و مشغول اماده کردنش شدن. شاهین شیرین بازیش گل کرده بود و سر به سر دخترا میذاشت و پریسا هم گهگداری برای اینکه سر صحبت رو باهاش باز کنه تیکه هایی مینداخت. کم کم باهاشون راحت تر شدیم و یخ بینمون اب شد. سیاوش یه دست ورق از توی کوله ش دراورد و از من پرسید: بازی که بلدی؟
جواب دادم : فقط حکم و چهار برگ.
سیاوش گفت: کل ورق همین دوتا بازیش از همه باحالتره. ولی ما بیشتر هفت خبیث بازی میکنیم میخوای یاد بگیری؟
گفتم: چرا که نه. اتفاقا خیلی دوست دارم یه بازی جدید هم یاد بگیرم.
بیتا دختری که به نظر کم حرف تر از بقیه میومد از توی کیفش یه بسته سیگارو فندک دراورد روشن کرد دودش رو داد طرف سیاوش و رو به من با شیطنت چشمک زد. سیاوش که از دود سیگار ناراحت شده بود گفت: بیتا بازم شروع کردی؟ مثل اینکه استعمال دخانیات رو باید توی گروه ممنوع کنیم.
بیتا که از چهره و سبک سیگار کشیدنش به نظر میرسید از بقیه بزرگتر باشه گفت: تورو خدا نکن سیاوش وگرنه کی میخواد ترک کنه..!

از لحنش اصلا خوشم نیومد. خیلی بی حیا و دریده به نظر میرسید. سیگار رو خیلی حرفه ای دود میکرد و مشخص بود که اینکاره ست. صورتش جای جوشهایی بود که معلوم بود به خاطر عصبی بودنش کنده. سیاوش هم زیاد سربه سرش نمیذاشت و یه جورایی ازش دوری میکرد. ولی توی چهره و رفتار این زن چیزی بود که خوشم نمیومد. بیتا خودش رو کشید طرف سیاوش و درحالی که سیگار روشن گوشه لبش دود میکرد به بهانه گرفتن ورقها دست سیاوش رو گرفت و کمی بیشتر از حد معمول توی دستش نگه داشت. سیاوش ازین رفتار بیتا معذب شد و درحالی که گوشه چشمی به من داشت ورق ها رو بهش داد و دستش رو از دستانش بیرون کشید. بیتا در حالی که سیگار هنوز روی لبش بود و دودش چشماش رو اذیت میکرد خیلی حرفه ای مشغول بر زدن و پخششون شد. از نگاههای سیاوش به بیتا فهمیدم که دل خوشی ازش نداره و فقط به خاطر مسائل خاصی تحملش میکنه…..

اینبار دیگه اجازه ندادم تا بوق ماشینهای پشت سری دربیاد و قبل از اینکه چراغ سبز بشه با یک تیک آف صدادار حرکت کردم. صدای اهنگی که از پخش ماشین، پخش میشد منو بیشتر بیاد سیاوش مینداخت. راست راستی عاشقش شده بودم و از وقتی که اولین سکس رو باهاش کردم این علاقه هم بیشتر شد. وقتی رابطه مون صمیمی تر شد، تصمیم گرفتیم که باهم توی خونه ی اون زندگی کنیم. راستش اون اواخر همش خونه ی سیاوش بودم و خیلی کم پیش میومد که برم اپارتمان خودمون که با پریسا گرفته بودیم که این موضوع باعث شده بود بین من و پریسا فاصله بیفته. اصلا دوست نداشتم که رابطه ی من و پریسا به خاطر یک پسر به پایان برسه یا به خطر بیفته. اونم این موضوع رو فهمیده بود ولی سعی میکرد به رومون نیاره و ترجیح میداد که مارو درک کنه. ولی من نمیتونستم بهترین دوستم رو توی شهر غریب تنها بذارم. وقتی موضوع رو با سیاوش درمیون گذاشتم تصمیم گرفتیم که اپارتمان خودمون رو تحویل بدیم و با پریسا بیایم خونه ی سیاوش و سه نفری زندگی کنیم. پریسا اول قبول نمیکرد و حتی تا یه مدتی هم تنهایی زندگی کرد ولی اخرش راضی شد که بیاد پیشمون. خونه ی سیاوش یه اپارتمان حدودا هفتاد متری دوخوابه بود توی یکی از محلات غربی و دنج تهران. خودش هم مدیربازرگانی و فروش یک شرکت صادرات و واردات بود که وضع مالی خوبی هم داشت ولی چون با خونواده ش مشکل داشت تنهایی زندگی میکرد. قبل از دوستی من دوست دخترای زیادی داشت. اینو میشد ازنوع رابطه ش و حرفه ای بودنش توی سکس فهمید. نزدیک خونه که شدم طپش قلب گرفتم. همش خدا خدا میکردم که سیاوش خونه نباشه.

طبق محاسبات من هنوز باید توی باشگاه باشه. ساعت حدود هشت و چهل دقیقه ی شب بود. ریموت کنترل درب پارکینگ رو زدم و چند دقیقه بعد توی پارکینگ ماشینم رو پارک کردم. خوشبختانه ماشین سیاوش نبود و این نشون میداد که هنوز نیومده. خیلی سریع پیاده شدم و کیفم رو برداشتم. پله ها رو تندتند بالا رفتم و اینقدر عجله داشتم که اصلا متوجه نشدم که شالم روی شونه هام افتاده. پشت در که رسیدم کفشهای پریسا رو دیدم و فهمیدم که زودتر از من اومده خونه. دیگه فرصت نکردم کلید رو از کیفم دربیارم و چندبار پشت سرهم زنگ رو زدم. پریسا بلافاصله در رو باز کرد و با دیدن من گفت: چته دختر مگه سر اوردی؟
تندی کفشهامو دراوردم و شالم رو که روی دوشم افتاده بود رو برداشتم. پریسا که عجله م رو دید با شیطنت گفت: هول نشو بابا، سیاوش هنوز نیومده.
گفتم: خودم میدونم دیدم ماشینش توی پارکینگ نبود. سریع دکمه های مانتوم رو دراوردم و لباسام رو از تنم خارج کردم. پریسا یه مقدار نگاهم کرد و خودش رو انداخت رو کاناپه. وقتی لخت شدم رفتم سمت حموم. میدونستم که سیاوش وقتی بیاد خونه اول از همه میاد که دوش بگیره واسه ی همین میخواستم توی حموم غافلگیرش کنم. همیشه از سکس زیر دوش اب خوشش میومد و منم سعی میکردم بیشتر توی این موقعیت قرارش بدم. کارش توی سکس زیر دوش حرف نداره و همه ی چیزی رو که از یک پارتنر میشه انتظار داشت رو انجام میده. فقط حیف که از سکس خشن خوشش نمیاد. برعکس ظاهرش که بیشتر مواقع و مخصوصا توی اداره شون خشک و رسمیه، ولی در باطن خیلی روحیه لطیفی داره. وقتی یادش میفتم و طرح هیکل مردونه و ورزیده ش رو توی ذهنم میارم واینکه تا چند دقیقه دیگه توی اغوشش سکسی بیاد موندنی رو تجربه میکنم، تنم مورمور میشه.
آب رو سرد و گرم کردم و اروم خودم رو زیر دوش کشیدم. با خوردن اولین قطره های اب به پوست تنم، رعشه ای لذتبخش همه وجودم رو در بر میگره و خستگی یک روز کار و رانندگی توی ترافیک رو از تنم به در میکنه. بازم یاد سیاوش میفتم و پیش خودم میگم الان کجاست؟ بی اختیار یاد ترانه ای میفتم و چشمام رو زیر دوش اب میبندم و شروع میکنم به زمزمه کردنش..
میخوام تورو ببینم نه یک بار نه صد بار به تعداد نفسهام، برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشمها رو میخوام…

با شنیدن صدای بسته شدن در به خودم اومدم و به سرعت به پشت سر برگشتم و سیاوش رو دیدم که با یک شرت کنار در وایساده و خریدارانه نگاهم میکنه…

بعد از جریان تنگه واشی رابطمون با سیاوش و گروهش بیشتر شد. به طوری که هر هفته برنامه ای رو برای جایی جور میکردن ما رو هم در جریان میذاشتن و اکثر مواقع همراهشون میرفتیم. هرچی بیشتر میگذشت رابطه م با سیاوش صمیمی تر میشد. یه جورایی خودش هم سعی میکرد به من نزدیک تر بشه که این موضوع خوشایند بقیه دخترای گروه خصوصا بیتا نبود. از نوع رفتار و برخورد بیتا به نظر میرسید که در گذشته رابطه ای صمیمی بین اون و سیاوش وجود داشته. هنوزم وقتی به سیاوش نگاه میکرد یا به اسم کوچیک صداش میکرد میتونستم توی نگاه و صداش حسی رو ببینم که نشون از یک عشق پنهان میداد. بیتا زنی بود حدود ۳۲ ساله که تجربه ی یک ازدواج ناموفق رو از سر گذرونده بود. شاید به همین دلیل نسبت به مردها اینقدر بدبین و بد دل بود. البته برای سیاوش استثنا قایل میشد. خیلی عصبی و خودخور بود. چشمهاش بعضی وقتها دودو میزد و روی صورتش جای خالی جوشهایی که کنده بود دیده میشد. بیشتر وقتها میدیدم که سیگار میکشه و توی بازی با ورق هم مهارت خاصی داره. با تمام این تفاسیر یه جذابیتی داشت که هرمرد و پسری رو به خودش جذب میکرد. اینو میشد از تعداد پیشنهادهای دوستی که همیشه از طرف بعضی پسرهای تور بهش میشد، فهمید. بعد از ورود من و پریسا به گروه و حضور تقریبا دائمی ما، شاهین و بهرام یکی دیگه از پسرها از حضورمون استقبال کردن و بیشتر مواقع یه جورایی هوامون رو داشتن. اما من خیلی نگران بقیه دخترها و خصوصا نگاههای بیتا بودم.
قرار بود که شهره ـ همون دختر پولدار و زیبا ـ برای ادامه تحصیل پیش عمه ش به بلژیک بره. به همین مناسبت میخواست یه گودبای پارتی برگزار کنه و همه ی دوستاش رو هم دعوت کنه. وقتی سیاوش این موضوع رو واسه من و پریسا مطرح کرد و گفت که شهره ماروهم دعوت کرده، پریسا خیلی خوشحال شد. ولی من حس خوبی نداشتم. میدونستم که حضور ما زیاد خوشایند بقیه نیست. سیاوش که تردید و دو دلی منو دید گفت: چیزی شده فرزانه؟

درحالیکه سعی میکردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم جواب دادم: نه چیزی نیست. فقط فکر نکنم که بتونیم بیایم. چون روز بعدش یه امتحان سخت داریم.
پریسا بدون اینکه متوجه نگاه معنی دار من بشه گفت: واسه چی نمیتونیم بریم؟! ماکه امتحان نداریم!!
و وقتی چشم غره منو دید و فهمید که سوتی داده خواست که قضیه رو جمع و جور کنه و ادامه داد: اهان راست میگه امتحان داریم. اصلا حواسم نبود سیاوش، نمیتونیم بیایم..
سیاوش که متوجه شده بود که قضیه چیه، روبه من کرد و با لحن ارومی پرسید: میدونم که فکر میکنین بقیه حس خوبی نسبت به شما ندارن ولی بهتره بهشون توجهی نکنین. مطمئن باشین با حضور شما به من وشاهین بیشتر خوش میگذره.
اسم شاهین که اومد برق شادی رو میشد توی چشمهای پریسا دید. دیگه نتونستم روی سیاوش رو زمین بذارم و با لبخندی رضایتم رو اعلام کردم..
شهره و خانواده ش توی یکی از محلات بالای شهر زندگی میکردن. ولی جایی که میخواستن پارتی رو برگزار کنن، یه ویلا بود سمت دماوند. هوا تاریک شده بود که سوار بر رونیز مشکی رنگ سیاوش که برای یکی از دوستاش بود، به ویلای شهره رسیدیم. یه محل دنج و اروم بین کوه که اطرافش رو باغهای البالو، گیلاس و انواع میوه احاطه کرده بود. وقتی وارد محوطه ویلا شدیم مخم از اون همه شکوه و عظمت سوت کشید. توی حیاط ماشینهای زیادی پارک کرده بودن. ماشینهای مدل بالایی که بعضیهاشون حتی تا چندصد میلیون قیمت داشتن. قبل از ورود ما بیتا و ندا و بهرام هم اومده بودن. اینو میشد از ماشین بهرام که گوشه ای پارک بود فهمید. وقتی از ماشین پیاده شدیم توی محوطه ی زیر ساختمان ویلا و جایی مثل یک پارکینگ سرپوشیده یک استخر شنا دیده میشد که البته توی این فصل که اوایل پاییز بود خالی و بدون اب بود. ولی از تمیزیش میشد حدس زد که توی فصول گرم سال مورد استفاده قرار میگیره. شاهین که نگاه منو به استخر دید اروم زیر گوشم گفت: نمیدونی تابستون توی این استخر چه تیکه هایی شنا میکنن” و تعجب منو که دید با شیطنت چشمکی زد. نفهمیدم راست میگه یا شوخی میکنه ولی وقتی شهره و بقیه دوستانش رو دیدم که با چه لباسی جلوی در از مهمونها استقبال میکنه، فهمیدم که شاهین همچین پر بیراه نمیگه..

شهره یه دامن کوتاه بالای زانو پوشیده بود و یک بلوز دورگردنی خیلی زیبا که پشتش کاملا لخت بود. سینه های سفیدش، بدون سوتین از زیر یقه کاملا بازش معلوم بود. موهای سرش رو که بالای سرش جمع شده بود، زیباییش رو بیشتر کرده بود. از بین دخترها تنها کسی بود که اصلا نتونستم بفهمم چه حسی نسبت به ما داره. نه خیلی بهمون نزدیک میشد نه خودش رو زیاد دور نگه میداشت. با دیدن ما لبخندی زد، با سیاوش و شاهین دست داد و با من و پریسا روبوسی کرد و خوش امد گفت. بوی عطری که زده بودهم واقعا دلنشین بود. بعد از استقبال مارو به داخل راهنمایی کرد و خودش جلوی در منتظر بقیه مهمونها موند.
داخل خونه که شدیم چیزی از یک قصر کم نداشت. سقف بلند و لوستری که ازش اویزون بود منو یاد عکسهای کاخ سعداباد انداخت که توی کتاب تاریخ دیده بودم. ستونهای بزرگی وسط اون تالار دیده میشد. گوشه ی سالن یک گروه ارکستر مجهز به چندین ساز و دی جی جلب توجه میکرد. پنجره ها توسط پرده های ضخیمی پوشونده شده بودن تا از بیرون رفتن نور و جلب توجه جلوگیری کنند. دورتادور سالن صندلی و میزهایی قرار داشت که روی هرکدوم سبدی از انواع میوه ها به چشم میخورد. یک نفر که لباسی شبیه مستخدم رو پوشیده بود با نهایت احترام، من و پریسا رو برای تعویض لباس به اتاقی راهنمایی کرد. وقتی وارد اتاق شدیم تعجبمون بیشتر شد. انگار اتاق گریم و پروو لباس مدلها بود. چند زن و دختر نیمه لخت مشغول تعویض لباس و ارایش کردن بودن. یک لحظه احساس حقارت کردم و از دیدن لباسها و جواهرالات اون زنها حس بدی بهم دست داد. خوشبختانه روز قبل به همراه پریسا لباس قشنگی رو برای مراسم امشب تهیه کرده بودیم. از صبح دیروز تمام کوچه برلن و بازارچه نوفل لوشاتو رو زیر پا گذاشته بودیم.

وقتی میز ارایش خلوت شد از توی ساک دستیم لباسم رو بیرون اوردم و پشت پاراونی که برای تعویض لباس در نظر گرفته بودن پوشیدمش. یه لباس بلند که رو سینه هاش کمی باز بود و رنگ سفید و مشکیش خیلی توی چشم میومد. موهامو روی شونه باز کردم و یقه روی سینه مو بالاتر کشیدم. از توی اینه متوجه نگاه خریدارانه چند زن و دختر شدم که با لبخند براندازم میکردن. پریسا هم لباس شبی مشکی رنگ پوشیده بود که هیکل تپل و باسنش رو جمع و جورتر نشون میداد. یه جورایی پوست سفیدش خیلی تو چشم میزد. موهای خرمایی و چشمهای عسلیش هم کاملا بهم میومد. پس از یه ارایش تقریبا ملایم لباسهای بیرونم رو توی ساک دستی گذاشتم و وقتی از اتاق بیرون میومدم تحویل همون پیشخدمت دادم. توی سالن مهمونها تعدادشون بیشتر شده بود دور میزها نشسته بودن و بعضیها هم کنار بار مشغول نوشیدن مشروب بودن. یه لحظه احساس کردم یه مهمونی اشرافی خارج از کشور دعوت شدم. نحوه لباس پوشیدن و رفتار مهمونها هیچ نشونی از مهمانیهای معمولی ایرانی ها نداشت. ارکستر هنوز شروع به نواختن نکرده بود ولی کم کم اماده میشدن تا مجلس رو با صداشون گرمتر کنن.

بین مهمونها دنبال شاهین و سیاوش میگشتم که از پشت سر یه صدای زنونه رو شنیدم که صدام کرد. وقتی برگشتم ندا و بیتا رو دیدم که با حسادت منو پریسا رو برانداز میکردن.از سرو وضعشون معلوم بود که حسابی مشروب خوردن. لباساشون هم خیلی توی چشم میزد. ندا یک شلوار برمودای لی پوشیده بود و صورتش رو به غیر از دور چشمش برنز کرده بود. یه رژ صورتی کمرنگ هم زده بود و یه بلوز صورتی حلقه ای تنش بود که تا چاک سینه هاش رو معلوم میکرد. بیتا اما لباسش سنگینتر بود ولی ارایشش دست کمی از ندا نداشت.
ندا طبق معمول شروع به متلک پرانی کرد و گفت: به به میبینم که کم کم دارین به زندگی توی تهران عادت میکنین. از لباساتون معلومه که میدونستین کجا دارین میاین. خواستم جوابش رو بدم که سیاوش رو دیدم به سمتون داره میاد. برای اینکه حالی از ندا گرفته باشم لبخندی زدم و دستم رو به طرف سیاوش دراز کردم. سیاوش قد و بالام رو برانداز کرد و درحالی که نشون میداد محو اندام ولباس من شده دستم رو توی دستش گرفت و مثل یک شاهزاده بوسه ای از پشتش کرد. این حرکت نظر چند نفر رو نیز به خودش جلب کرد که البته از بدو ورود ما به سالن بدجوری نگاهمون میکردن و میخواستن بدونن که همراهان ما چه کسانی هستن. بیتا و ندا که مشخص بود بدجوری ازین رفتار سیاوش ناراحت شدن ازما جدا شدن و به سمت میزی رفتن که بهرام و چندتا از دوستانش دورش نشسته بودن. سیاوش با پریسا هم دست داد و پشت دستش رو بوسید و مارو دعوت کرد به میزی که شاهین و یکی از دوستانش نشسته بود. وقتی با شاهین و دوستش امیر دست دادیم و نشستیم، ارکستر شروع به نواختن کرد.

خواننده ای که همراهشون بود با یک اهنگ ملایم شروع کرد به خوندن. کم کم همه ی مهمونها اومدن. این موضوع رو میشد از حضور شهره و همراهاش بین مهمونها فهمید. درب بزرگ سالن رو که بستن مهمونی رسما شروع شد. خدمتکاران با ظرف های میوه و سینی های مشروب به سر تمام میزها سرک میکشیدن و با نگاههای احترام امیزشون از میهمانان پذیرایی میکردن. بعضی از دختر و پسرها که مشخص بود به شرکت در اینجور مهمانیها عادت دارن به وسط پیستی که برای رقصیدن در نظر گرفته شده بود رفتن و شروع کردن به رقصیدن. با خاموش شدن چراغها و روشن شدن رقص نورها مهمونی گرمتر شد. دخترو پسر، زن و مرد از هر تیپی وسط مجلس دوبه دو، یا چند نفری مشغول رقصیدن بودن. اکثرشون مست بودن و توی حال خودشون نبودن.

نورهای رنگی و مه بخار خشک، فضای خیلی عجیبی رو به وجود اورده بود. مثل کلابها و بارهایی بود که بیشتر توی فیلمها دیده بودم. سیاوش به یکی از مستخدمینی که سینی مشروبی رو در دست داشت اشاره کرد و دولیوان برداشت یکی رو طرف من گرفت. تا قبل از امشب فقط یکبار مشروب خورده بودم که از مزه و طعمش حالم بهم خورده بود. ولی نمیتونستم دستش رو رد کنم و برای حفظ ظاهر هم که شده بود باید لبی تر میکردم. با لبخند گیلاس رو ازش گرفتم و درحالیکه زیر چشمی به پریسا نگاه میکردم که لبخندی شیطنت امیز روی لبش نشسته بود، به سلامتی خودمون اروم به لبم نزدیک کردم و با زبونم کمی مزه ش رو چشیدم. برام عجیب بود چون به اون بدمزه ای که فکرش رو میکردم نبود. دفعه قبل به محض اینکه وارد دهنم شده بود تا حلقم احساس سوزش میکردم ولی این یکی فقط یه مقدار بوی الکل میداد که خیلی هم اذیت نمیکرد.
سیاوش که متوجه حرکاتم شده بود لبخندی زد و گفت: مشروبش اصله. با اونایی که بیرون میفروشن زمین تا اسمون فرق میکنه.
ازین حرفش یه مقدار معذب شدم و برای اینکه چیزی گفته باشم لبخندی زدم و گفتم: اره مزه ی خوبی داره. و یه مقدار دیگه از محتویات درون لیوان رو سر کشیدم. مجلس به اوج خودش رسیده بود. اهنگهای تند و داغ به همراه رقص دخترایی که انگار همشون معلم رقص داشتن، فضای سالن رو هرچی بیشتر داغتر میکرد. کم کم مشروبی که خورده بودم اثر کرد. سرم داغ شد و حس کردم چشمام دودو میزنه. حال خیلی خوبی داشتم ودیگه احساس خجالت و سنگینی نمیکردم. ریتم اهنگ که ملایم شد زنها و مردهای وسط مجلس چسبیدن بهم و شروع کردن رقص تانگو و رمانتیک. رقص نور هم قطع شد و یه نور خیلی ملایم جاش رو گرفت. سیاوش بلند شد و درحالیکه دستش رو طرف من دراز کرده بود با یه لحن خیلی مؤدبانه و جنتلمن گفت: افتخار رقص میدی؟

اگه توی حال دیگه ای بود شاید اصلا روم نمیشد بلند شم ولی مشروب کار خودش رو کرده بود. لبخندی زدم و درحالیکه اطرافم رو میپاییدم دستم رو به طرف دستش دراز کردم و بلند شدم. ارکستر یه اهنگ ملایم رو مینواخت که راست کار رقصهای دونفره و تانگو بود. وقتی به وسط پیست رفتیم سیاوش یه دستش رو روی کمرم گذاشت و دست دیگه ش رو به دستم گرفت و کمی منو چسبوند به خودش. دوباره یاد روزی افتادم که توی رودخونه چسبیده بودم بهش. توی چشماش نگاه کردم و سعی کردم هرچی از یک رقص دونفره رو که توی فیلمها دیده بودم رو اجرا کنم. کفش پاشنه بلندم رقصیدن رو برام مشکل میکرد و خیلی سعی میکردم که پام رو اشتباهی روی کفش سیاوش نذارم. برای دومین بار بود که اینقدر بهش نزدیک میشدم. بازم بوی عرق تنش به همراه یه عطر ملایم کول واتر بینیمو نوازش کرد. اروم سرم رو به سینه هاش چسبوندم و در حالی که صدای ضربان قلبش رو حس میکردم توی افکارم غوطه ور شدم…

با قطع شدن موسیقی، صدای دست زدن مهمانها منو به خودم اورد. وقتی به چهره ی سیاوش و لبخندی که روی لبش بود نگاه کردم، فهمیدم که خیلی تند رفتم. اصلا تو حال خودم نبودم و مشروب هم روی این حالم اثر گذاشته بود. یه مقدار خجالت کشیدم و به بهانه ی رفتن به دستشویی از سیاوش جدا شدم. وارد دستشویی که شدم خودم رو توی ایینه نگاه کردم. صورتم قرمز شده بود و یه مقدار هم حالت تهوع داشتم. نمیتونستم به صورتم اب بزنم چون میکاپم پاک میشد. ولی از طرفی هم لازم بود که یه اب سرد به صورتم بخوره. شیر اب سرد رو باز کردم و سرم رو پایین بردم. یکی دوتا مشت اب به صورتم زدم و اروم دستی به صورتم کشیدم. وقتی سرم رو بالا اوردم ناگهان توی اینه چهره ی بیتا رو دیدم که زل زده و داره منو نگاه میکنه. از دیدنش یک لحظه وحشت کردم و به سرعت برگشتم. نمیدونستم اصلا کی وارد دستشویی شده بود. مثل اینکه یادم رفته بود درو پشت سرم قفل کنم. توی نگاهش یه خشم پنهانی دیده میشد و درحالیکه یک گیلاس مشروب توی دستش گرفته بود منو نگاه میکرد. یه کم به طرفم اومد و در حالیکه صداش میلرزید گفت: خوب با سیاوش جور شدی. رقص دونفره تون مثل دوتا عاشق و معشوق بود..
از لحن حرف زدنش خوشم نیومد. صداش پیچ و تاب میخورد و کاملا معلوم بود تحت تاثیر مشروب، تعادل خودش رو از دست داده. خواستم جوابی بهش ندم و به سمت در رفتم. وقتی فهمید که میخوام برم بیرون دستش رو روی در گذاشت و مانع شد. توی چشماش که نگاه کردم ترسیدم. رگه های قرمزی خون سفیدی چشماش رو گرفته بود و دهنش بدجوری بوی مشروب میداد. سرش رو جلوتر اورد و گفت: خوب گوش کن ببین چی میگم دخترجون، اون پسره به هیچکس وفا نکرده به توهم وفا نمیکنه. اینقدر خودت رو توی اغوشش ننداز. اخر و عاقب تو هم میشه مثل الان من. با این تفاوت که تو جوونتری. پوزخندی زد و به بین پاهام اشاره کرد و ادامه داد: مطمئنا هنوز چیزی رو تجربه نکردی. پس مواظب باش خانم کوچولو…

از حرفی که بهم زد بغض توی گلوم پیچید. حرفش مثل پتک توی سرم فرو اومد. حالا فهمیدم در مورد من چی فکر میکردن. دستش رو با شدت از روی در برداشتم و دستگیره ی در رو گرفتم. وقتی خواستم درو باز کنم بازوی منو گرفت و زیر گوشم غرید: حواست رو جمع کن دختر جون. گول ظاهر سیاوش رو نخور اون از یک گرگ درنده هم بدتره..
بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و در حالیکه بغضم ترکیده بود از دستشویی بیرون اومدم. صدای موسیقی تند و تیزی به همراه رقص نور و مه فضای سالن رو پر کرده بود. صدای دست زدن و شادی مهمانها به همراه هلهله کردنشون گوش رو کر میکرد. سریع به طرف میز رفتم و درحالیکه کیفم رو برمیداشتم با گریه به پریسا گفتم: باشو بریم..!
پریسا که حال و روز منو دید با تعجب بلند شد و پرسید: چی شده فرزانه؟ اتفاقی افتاده؟!!
و به دنبال اون سیاوش و شاهین هم نگران بلند شدن. از روی میز یه دستمال کاغذی برداشتم و گوشه چشمام رو پاک کردم. خیلی سعی کرده بودم که ریملم پاک نشه حتی وقتی اب به صورتم میزدم هم مواظب بودم که دور مژه هام پخش نشه ولی ایندفعه با اشک چشمم بدجوری قاطی شده بود و کلا ارایشم رو بهم ریخته بود. سیاوش که نگران من شده بود دستم رو گرفت و سوال پریسا رو تکرار کرد: چی شده فرزانه؟ و در حالیکه پشت سرم رو نگاه میکرد ادامه داد: کسی مزاحمت شده؟
توی چشماش نگاه کردم و حرفهای بیتا توی سرم پیچید: “به این پسره اعتماد نکن”
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و درحالیکه بغضم ترکیده بود گریه کنان به سمت در رفتم. بعضی از مهمانان که نزدیک میزما بودن متوجه نابسامان بودن اوضاع ما شدن و با تعجب نگاهمون میکردن. بقیه هم که صدای موسیقی ورقص مهمانها نظرشون رو جلب کرده بود بی توجه به ما توی دنیای خودشون بودن.

کنار در یه مستخدم با دیدن من در رو با احترام باز کرد. وارد حیاط که شدم سرمای پاییزی اونم توی اون منطقه کمی تنم رو مورمور کرد. قبل از اینکه در پشت سرم بسته بشه صدای سیاوش رو شنیدم که منو صدا میزد: فرزانه صبر کن. یه لحظه صبرکن ببینم چه اتفاقی افتاده؟
و بازوم رو گرفت و به سمت خودش کشید. مجبور شدم وایسم و در حالیکه گریه امونم نمیداد به طرفش برگشتم. دستش رو دورم حلقه کرد و چسبوند به خودش. وقتی توی بغلش رفتم و عطرتنش رو حس کردم، دوباره حرفهای بیتا توی ذهنم اومد. نمیخواستم باور کنم. اگه همونطوری بود که اون میگفت چی؟ اگه واقعا سیاوش فقط برای سواستفاده به سمتم اومده باشه..
اینبار گریه م تبدیل به هق هق شد. سیاوش منو بیشتر چسبوند به خودش و بوسه ای از موهام کرد. حس کردم توی بغلش اروم شدم. یه کم توی همون حالت موندم و سرم رو بالا گرفتم وتوی چشماش نگاه کردم. نگاه مهربونش و چهره ی مردونه ش دلم رو قرص کرد. چطور میتونست مثل حرفهایی که بیتا زده بود باشه؟؟!
چند دقیقه بعد پریسا و شاهین از خونه بیرون اومدن. پریسا نگران به سمت من اومد و هراسان پرسید: فرزانه چی شده؟ تو که منو نصفه جون کردی! و بغضش ترکید و منو گرفت توی بغلش. برای اینکه بیشتر نگرانش نکنم خودم رو کنترل کردم و گفتم: چیزی نیست پری. یه مقدار مشروب منو گرفته بود حالم بهم خورد.

سیاوش به شاهین اشاره کرد که پشت سر پریسا با نگرانی منو نگاه میکرد و گفت: تو با پریسا برگردین تو. اگه شهره بفهمه که مهمونیش رو اینطوری ترک کردیم ناراحت میشه. بهش بگین که حال فرزانه بهم خورد و سیاوش بردش دکتر. پریسا خواست چیزی بگه که شاهین بازوش رو گرفت و گفت: سیاوش درست میگه بهتره ما برگردیم به مهمونی. اون خودش همه چیز رو ردیف میکنه.
نگاه نگران پریسا رو با لبخند تلخی جواب دادم و گفتم: تو با شاهین برو نگران من نباش. و بوسه ای از لپهای تپلش کردم…
توی ماشین سیاوش که نشستم انگار یه وزنه ی سنگین روی سینه م گذاشتن. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم. سنگینی مشروب و گرمی اتاق ماشین چشمم رو سنگینتر کرد و به خواب فرو رفتم…

……………

نیمه های شب بود که از خواب بیدار شدم. دهنم خشک شده و حس میکنم که بدجوری تشنمه. توی رختخواب غلطی میزنم و وقتی دستم به بدن فرزانه میخوره تازه یادم میاد که کجام و چه اتفاقی افتاده. طرف دیگه م تن لخت و سفید پریسا رو میبینم که توی تاریکی میدرخشه. پشتش رو کرده به من و باسن بزرگ و تپلش بدجوری توی چشم میزنه. یهو یاد دیشب میفتم که یه سکس داغ و سه نفره رو باهم داشتیم. معمولا شبهایی که فرداش تعطیله سه نفری یه حالی بهم میدیم. خیلی اروم به طوریکه فرزانه رو از خواب بیدار نکنم از روش رد میشم تا از تخت بیام پایین. وقتی پام به پوست لطیف و سبزه ش میخوره که مثل همیشه طاق باز خوابیده و یک دستش رو روی پیشونیش گذاشته، یه لحظه دوباره هوسی میشم. مخصوصا با دیدن سینه های سفتش که باوجود درازکشیدنش بازهم نوکش روبه بالاست. تو تاریکی شورتم رو پیدا میکنم و میپوشم. عادت ندارم توی خونه لخت بگردم. از تو یخچال یه بطری بر میدارم و یه لیوان اب خنک برای خودم میریزم. خوردن اب توی این ساعت از شبانه روز هیچ لطفی نداره. مخصوصا که دهنم به خاطر خوردن مشروب تلخ و بدمزه شده. سرم یه مقدار سنگینه و درد میکنه. بازم زیاده روی کرده بودیم. همش تقصیر فرزانه ست. نه به اون شب اولی که با یه گیلاس اونجور قاطی کرد نه به الانش که تا ته بطری رو بالا نیاره ول کن نیست. یه لیوان دیگه اب میریزم و روی کاناپه ی توی پذیرایی میشینم. پاهامو روی میز میذارم و به اونشبی فکر میکنم که برای اولین بار فرزانه رو به خونه ی خودم اوردم….

توی ماشین که نشستیم کاملا فهمیده بودم موضوع چیه. وقتی فرزانه با اون حال به سمتمون اومد پشت سرش بیتا رو دیدم که لبخندی شیطانی روی لبش نشسته، فهمیدم که باید چیزی از من به فرزانه گفته باشه. میدونستم که این زن بالاخره کار خودش میکنه. توی اون مدتی که باهاش دوست بودم خیلی سعی کرده بود که خودش رو بهم تحمیل کنه. روزای اول خیلی خوب بود ولی نمیدونم چرا هرچی بیشتر از دوستیمون میگذشت حسش نسبت به من عوض میشد.

یه حس مالکیتی بهم داشت و سعی میکرد که منو نسبت به اطرافیانم بدبین و محدودتر کنه. دوست نداشتم که توی همچین مخمصه ای قرار بگیرم. از روز اول هم فقط به دنبال یه دوستی ساده و معمولی بودم. ولی مثل اینکه بیتا به چیزی فراتر فکر میکرد و وقتی اولین سکس رو توی خونه ی خودش باهاش انجام دادم رفتارش بیشتر تغییر کرد. دیگه فکر میکرد که من بهش تعلق دارم و با کوچیکترین حرکتی که از من میدید رفتاری خشن رو در پیش میگرفت. حتی وقتی سعی کردم رابطه م رو باهاش کمتر کنم تهدیدم کرد ابروم رو پیش بقیه میبره و به همه میگه که من ازش سوءاستفاده کردم. درحالیکه این خود بیتا بود که ازمن سواستفاده کرده بود. میدونستم که توی زندگیش ضربه های روحی زیادی خورده و همین موضوع باعث شده بود که عصبی بشه. روزای اولی که باهاش دوست شدم قصدم اینبود که یه دوستی سالم رو باهاش داشته باشم. مثل همه ی دخترایی که توی گروه بودن و البته خیلیاشون هم بدشون نمیومد که رابطه شون بامن صمیمی تر بشه.
ولی اشتباهی که کردم اینبود که گذاشتم رابطه م با بیتا اینقدر پیشرفت کنه که خودشم دچار این فکر بشه که میتونه خیلی بیشتر روی دوستیمون حساب کنه.

از جاده ی کوهستانی دماوند که بیرون اومدیم و وارد جاده اصلی شدیم، همش نگران این هستم که توی راه به مامور یا گشت پلیس برنخوریم چون به قدری سریع و ناگهانی از خونه ی شهره بیرون اومدیم که حتی فرصت نشد لباسهای فرزانه رو تحویل بگیریم. مجبور بودم از راههای فرعی به سمت خونه بریم تا سر و وضع و حالت فرزانه باعث جلب توجه نشه. خوشبختانه توی اون ساعت شب که از نیمه هم گذشته بود خیابونها خلوت بود و ترافیکی هم نبود. نمیدونستم چیکار کنم و اصلا باید کجا بریم. فقط میخواستم فرزانه رو ازونجا بیرون ببرم. چون حدس میزدم حرفهای بیتا باید خیلی روش اثر گذاشته باشه. توی تاریکی ماشین نگاهی بهش کردم. خیلی اروم و معصوم خوابیده بود. با اینکه چهره و صورتی شیطون داشت ولی موضوعی که ناراحتش کرده بود روی حالت صورتش اثر گذاشته بود.

اون روزی که توی تنگه واشی دیده بودمش خیلی ازش خوشم اومد. البته قبلش چندین بار دیده بودمش ولی هیچوقت پیش نیومده بود تا بخوام باهاش برخوردی داشته باشم. ولی انگار اون اتفاق توی رودخونه باعث شد که جرقه ی اشناییمون زده بشه. طفلکی نمیدونست که به خاطرش توی گروه خیلی تحت فشار قرار گرفتم. اینقدر که حتی این اواخر مجبور شدم رابطه م رو با بچه ها کمتر کنم. بیتا روی دخترا خیلی تاثیر گذاشته بود و با حرفهایی که درمورد من و فرزانه زده بود بینمون رو بدجوری خراب کرده بود. دیگه دخترا و همینطور بقیه بچه ها زیاد باهام خوب نبودن. به همین خاطر بود که همیشه فاصله م رو با دخترا حفظ میکردم. حتی با فرزانه هم زیاد گرم نمیگرفتم ولی حس حسادت بیتا باعث شد که بیشتر به طرف فرزانه جذب بشم. با تکونهای ماشین فرزانه از خواب بیدار شد و بعد از اینکه کمی دور وبرش رو نگاه کرد پرسید: سیاوش ما کجاییم؟
لبخندی زدم و جواب دادم: توی شهریم. حالت چطوره؟ بهتری؟
فرزانه خمیازه ای کشید و گفت: اره بهترم. خیلی خوب شد که ازونجا اومدیم بیرون. ولی نباید تورو مجبور میکردم که بامن بیای. شاید بهتر بود تو میموندی..
نگاهی بهش کردم و گفتم: میخواستی تنها توی اون بر بیابون چیکار کنی؟ و وقتی سکوتش رو دیدیم ادامه دادم: بیتا چی بهت گفت که اونطوری بهم ریختی؟
سریع نگاهی بهم کرد و خواست بگه بخاطر بیتا نبود که حرفش رو قطع کردم و گفتم: نمیخواد چیزی بگی. من خودم همه چیز رو فهمیدم.

فرزانه سکوت کرد و سرش رو به سمت پنجره گرفت. توی یک خیابون خلوت نگه داشتم و ماشین رو خاموش کردم. باید همینجا حرفهامو باهاش میزدم. کمی دور و برش رو نگاه کرد و پرسید: چرا اینجا وایسادی؟
نگاهش کردم و گفتم: ببین فرزانه من میدونم بیتا چی بهت گفته ولی باید بدونی حرفهایی که بهت زده راست نیست. اون سرخورده ست. درسته که در گذشته یه رابطه ی دوستانه بین ما در جریان بود، ولی اصلا هیچ قصد و نیتی نسبت بهش نداشتم. تمام حرفهایی که از من به دیگران گفته همش از روی غرض ورزی و حسیه که نسبت به من داره. تو نباید به خاطر حرف یه همچین ادمی رابطه ت رو بامن بهم بزنی میدونم…
حرفم رو قطع کرد و گفت: سیاوش به خدا من هیچ حسی نسبت به حرفهای بیتا ندارم. میدونم چه جور ادمیه و چرا این حرفهارو درمورد تو میزنه. ولی بیشتر از این ناراحتم که فکر میکنه من دارم تورو از اون و بقیه جدا میکنم. به خدا سیاوش من اصلا همچین قصد و نیتی نه داشتم و نه دارم. من فقط ازت خوشم اومد چون پسر خوب و مهربونی هستی. اره… پنهان نمیکنم که به دلم نشستی ولی اصلا نمیخواستم که به خاطر من رابطه ت با دوستات بهم بخوره. من….. من…..
بغضش ترکید و ادامه ی حرفهاشو خورد. دستش رو جلوی صورتش گرفت و هق هق گریه امونش نداد. یه کم راحتش گذاشتم تا با گریه خودش رو سبکتر کنه. بعد از چند لحظه یه دستمال کاغذی برداشتم و گرفتم جلوش و دست دیگمو روی شونه هاش گذاشتم و کشیدمش سمت خودم. دستمال رو ازم گرفت و اشک چشماش رو پاک کرد. سرش رو روی شونه هام گذاشت و کمی اروم گرفت. توی همون حالت بهش گفتم: فرزانه باور کن من همون حسی رو نسبت بهت دارم که تو بهم داری. از همون روزای اول که میدیدمت یه چیزی توی نگاهت بود که جذبم میکرد. یه جور راحتی، یا نمیدونم چطور بگم انگار قبلا میشناختمت..

این حرف رو طوری بهش گفتم که انگار با تمام وجودم گفته باشم. دروغ نمیگفتم و واقعا همین حس رو نسبت بهش داشتم. مثل اینکه حرفم روش اثر کرد. دستم رو گرفت توی دستش و فشار داد. سرش رو از روی شونه هام برداشت و انگار که بخواد تایید حرفمو توی چشمام ببینه نگاهی بهم کرد و ناگهان کاری روکه اصلا انتظارش رو نداشتم،ـ یا لااقل الان نداشتم ـ رو انجام داد
لباش رو روی لبم گذاشت و دستش رو پشت گردنم گرفت و سرم رو به سمت خودش کشید وشروع به خوردن لبم کرد. چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام و بفهمم که چیکار میکنه. یک لحظه گرمای لبش و عطر تنش همه ی وجودم رو پر کرد. خودش رو از من جدا کرد و دوباره توی چشمام نگاه کرد و با صدای بغض کرده ای گفت: سیاوش به خدا من دوستت دارم. از همون لحظه ای که توی رودخونه دستت رو دور کمرم گرفتی حس کردم تمام وجودم داره اتیش میگیره.

این حرکتش جسارت منو بیشتر کرد و اینبار من لبش رو به لبم گرفتم و با تمام وجود مشغول بوسیدنش شدم. کم کم بدنمون داغ شد و از گرمای تنمون بخار روی شیشه ی ماشین نشست. توی همین احوال که بدجوری بهم پیچیده بودیم، نور قرمز رنگی رو دیدم و همون لحظه یک ماشین گشت پلیس که از سر کوچه به طرفمون میومد، قلبم رو از جاش درآورد. تنها کاری که تونستم توی اون فرصت کم انجام بدم این بود که سر فرزانه و خودم رو تا جایی که ممکن بود به زیر صندلی ببرم تا از بیرون دیده نشیم. میدونستم اگه توی این موقعیت گیر بیفتیم اوضاعمون خیلی بهم میپیچه و شاید تا مدتها نتونیم ازش در بیایم. گشت پلیس به ارامی رد شد و انتهای کوچه از ما دور شد. حضور پلیس مارو از حال و هوایی که بودیم خارج کرد و باعث شد از اتفاقی که رخ داده بود معذب بشیم. کمی شیشه ی ماشین رو پایین کشیدم و ورود هوای تازه، بخاری که روی شیشه نشسته بود رو کمتر کرد. در حالیکه ماشین رو روشن میکردم از فرزانه پرسیدم: بهتره بریم خونه. خوب نیست این موقع و با این سر و وضع توی خیابون باشیم.
وقتی راه افتادیم هردومون میدونستیم که کجا میریم و چی میخوایم…

توی دنیای خودم بودم که متوجه ی حضور فرزانه توی پذیرایی شدم. اباژور کنار میز رو روشن کرد و با صدایی که از خواب پر بود پرسید: سیاوش تو اینجا چیکار میکنی؟!
اندام بلند و کشیده ش زیر نور کمرنگ اباژور خیلی وسوسه انگیز بود. موهای بلندش روی سینه های درشت و سفتش ریخته بود و در حالیکه با قدمهای اروم به سمتم میومد، صحنه ی زیبایی رو بوجود اورده بود. خمیازه ای کشید و روی پام که روی میز گذاشته بودم نشست. دستش رو دور گردنم حلقه کرد و سرش رو روی سینه هام گذاشت. وقتی دید شورت پامه با تعجب گفت: کی پوشیدی؟
گفتم: سرم درد میکرد و پا شدم یه کم اب بخورم. تو چرا بیدار شدی؟
فرزانه درحالی که سعی میکرد باسن لختش رو روی پام جابجا کنه جواب داد: دیدم سر جات نیستی اومدم ببینم کجایی؟

موهای بلندش رو از روی سینه هاش کنار زدم و درحالی که نوک یکیشون رو لای انگشتم گرفته بودم ازش پرسیدم: آب نمیخوری؟
فرزانه که تحت تاثیر رفتار من بدنش به وضوح گرم شده بود خودش رو جدا و با چرخشی پشتش رو کاملا به من کرد و درحالیکه سعی میکرد روی من دراز بکشه گفت: چرا تشنمه ولی دوست دارم توی بغلت بمونم. و چشماشو بست و دستامو دور سینه هاش حلقه کرد. حس خوبی ازین حالت بهم دست داد و با اینکه سنگینی تنش رو روی بدنم حس میکردم ولی گرمای وجودش بدجوری تنم رو نوازش میکرد. موهای بلندش از پشت سر روی صورتم افتاده بود و بینیمو خارش میداد. بازهم یاد همون شبی افتادم که اومدیم خونه…

جلوی در خونه که نگه داشتم صدای نفس نفس زدن فرزانه رو به وضوح میشنیدم. حس میکردم که از اتفاقات پیش رو هیجانزده شده. وقتی درو براش باز کردم و دستش سردش رو توی دستم گرفتم این موضوع رو بیشتر حس کردم. موقع بالا اومدن از پله ها با اینکه دامنش رو کمی بالا گرفته بود تا زیر پاش گیر نکنه، اما یکی دوبار نزدیک بود از پله ها پرت بشه پایین. منهم که سعی میکردم خودم رو اروم نشون بدم و به این موضوع فکر کنم هیچ اتفاقی بینمون نمیفته، ولی ته دلم میدونستم که امشب، شبی نیست که بشه براحتی ازش گذشت..
وارد خونه که شدیم فرزانه همچنان استرس داشت. این موضوع رو میشد از سکوتش فهمید. وقتی روبروی ایینه ی پذیرایی قرار گرفت و خودش رو برانداز میکرد به ارومی پشت سرش رفتم و دستم رو به کناره های بازوش کشیدم. با حس دستام روی پوست دستش هیجان تمام وجودش رو در بر گرفت. صورتم رو به ارومی از لای موهاش به پشت گردنش رسوندم و نفسم رو اروم روی مهرهای گردنش دووندم. هرچی بیشتر میگذشت تنش داغتر میشد و دستاش سردتر.

درحالیکه چشماش رو بسته بود سرش رو اروم به عقب خم کرد و صورتش رو روی صورتم کشید. صدای نفس هاش که تند و کوتاه بود منو بیشتر به کاری که میخواستم انجام بدم ترغیب میکرد. از روی شونه هاش دیدن سینه های عرق کرده ش که با ضربان قلبش بالا و پایین میرفت حس شهوتم رو بیشتر بیدار میکرد.
دستهامو دور سینه ش حلقه کردم و از کنار، صورتم رو به صورتش رسوندم. قصدم رو فهمید و صورتش رو به سمت من گرفت. یکبار دیگه لبای گرمش رو به لبم گرفتم و به ارومی غرق بوسه های ریز کردم. حس کردم که هرچی جلوتر میریم فرزانه بیشتر تمایل به ادامه دادن این حالت پیدامیکنه. دیگه وقتش بود که اندام بلند و زیباش رو از زیر اون لباس مجلسی بیرون بکشم. دستم رو اروم از روی سینه هاش برداشتم و به پشت سرش و جایی که زیپ لباس بود رسوندم. خیلی اروم لبام رو از روی لبش جدا کردم و در حالی که از توی اینه چشم به چشمای پر شهوتش دوخته بودم، زیپ رو پایین کشیدم. لباس تکونی خورد و از دوطرف شونه هاش به پایین غلطید و من روبروی خودم اندام به غایت زیبا و کاملا دخترانه ش رو با یه شورت و سوتین ست مشکی که سینه های درشتش رو در بر گرفته بود، دیدم. حالا دیگه این من بودم که هیجانزده میشدم. یه بار دیگه صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و نفسهای داغ و نامنظمم رو روی صورتش کشیدم. فقط کافی بود که بند سوتینش رو باز کنم تا سینه های درشتش رو از اسارتشون بیرون بیارم. وقتی گیره ش رو باز کردم فرزانه دستاش رو بالا برد و از روی شونه هاش بندش رو گرفت. حس کردم که نمیخواد اجازه بده که سوتینش باز بشه ولی در همون حال که لب بالاییمو به لبش گرفته بود و چشماش رو بسته بود سوتین رو از خودش جدا کرد. وقتی دستم رو به نوک سینه هاش رسوندم و از گرمی ولطافتش تنم مورمور شد، حس کردم که فرزانه هم همین حالت رو داره. کم کم ازش جدا شدم و به طرف اتاق خواب راه افتادیم و به ارومی رو تخت خواب خودم دراز کشیدیم…

کمی تکونش دادم و گفتم : پاشو دیگه نفسم بند اومد. مگه اب نمیخواستی بلند شو برم از یخچال برات بیارم. وبا یه تکون روی کاناپه انداختمش و خودم بلند شدم. وقتی از سر یخچال براش اب میاوردم پریسا رو دیدم که لخت و عریان و در حالیکه سینه های سفیدش زیر نور اباژور تکون تکون میخورند، توی چارچوب در ایستاده و خمیازه کشان منو نگاه میکنه. لبخندی زدم و گفتم: تو دیگه چرا بیدار شدی؟ نکنه تو هم تشنته؟!
فرزانه که روی کاناپه نشسته بود نگاهی به پشت سرش کرد و گفت: از بس بلندبلند حرف میزنی دختر مردم خواب کش شد.
پریسا اومد و نشست کنار فرزانه و در حالیکه چشماشو بسته بود سرش رو روی زانوهای فرزانه گذاشت و پاهاش رو هم از اونطرف کاناپه اویزون کرد. فرزانه دستی به پیشونی و صورت پریسا کشید و رو به من گفت: سیاوش یه لیوان اب هم واسه پریسا بیار. وقتی دو لیوان اب رو به روی میز میذاشتم نگاهی به تن و بدن هردوشون کردم که یکی سبزه و یکی سفید کنار هم نشسته بودن. با بدجنسی هرچه تمام تر به طرف اتاق خواب رفتم و درحالیکه لبخند شیطنت امیزی روی لبم بود گفتم: من میرم بخوابم. شماهم اینقدر بلندبلند حرف نزنین.

هنوز روی تخت دراز نکشیده بودم که فرزانه و سپس پریسا خودشون رو روی من انداختن تا اینبار سکسی در نیمه شب رو تجربه کنیم….

……………………….

وقتی سیاوش و فرزانه مهمونی رو ترک کردن دیگه نمیتونستم طاقت بیارم. همش به فکر فرزانه بودم و اینکه چه موضوعی باعث شد که اینطور بهم بریزه. البته یه حدسهایی میزدم در مورد اینکه شاید کسی براش ایجاد مزاحمت کرده باشه ولی بعدها وقتی خود فرزانه بهم گفت، اصلا نمیتونستم باور کنم که این مزاحمت از جانب بیتا بوده باشه. دیگه اصلا از مهمونی لذت نمی بردم. شاهین هم که این موضوع رو فهمیده بود زیاد سر به سرم نمیذاشت. دوست داشتم هرچی زودتر مهمونی تموم بشه و برم دنبال فرزانه. وقتی شب به نیمه های خودش نزدیک شد و موزیک کم کم از تب و تاب اولیه خودش کم کرد فهمیدم که مهمونی به انتهای خودش نزدیک شده. همه برای خداحافظی پیش شهره میرفتن و بعضی از دوستهای نزدیکش هم سعی میکردن خودشون رو ناراحت نشون بدن. انگار که همین الان شهره میخواد پرواز کنه و بره. بعد از اینکه کمی دور و برش خلوت شد به همراه شاهین برای خداحافظی به طرفش رفتیم. شهره با دیدن ما لبخند قشنگی زد و گفت: بچه ها امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه. ولی چرا نیومدین وسط برقصین؟ توی پیست رقص ندیدمتون..
و درحالیکه با نگاهش دنبال فرزانه میگشت پرسید: فرزانه و سیاوش کجان؟ نمی بینمشون..
شاهین جواب داد: فرزانه یه مقدار حالش بد شد سیاوش مجبور شد ببردش دکتر. چون نمیخواستن که این موضوع روی مهمونیت تاثیر بذاره از ما خواستن که به جاشون ازت عذر خواهی کنیم.

شهره که توی نگاهش ناباوری موج میزد و سعی میکرد خودش رو نگران نشون بده گفت: خب چرا زودتر بهم نگفتین. حالا حال فرزانه خوبه؟ اتفاقی که براش نیفتاده؟!
شاهین دوباره جواب داد: نه طوریش نیست. چند دقیقه پیش تلفنی با سیاوش صحبت کردم مثل اینکه مشروب یه مقدار گرفته بودش. چیزی نیست..
ازین حرفش جا خوردم چون همچین کاری نکرده بود. شهره درحالیکه نگاهش رو به چمشهای نگران من دوخته بود و کاملا مشخص بود که ازین جواب شاهین توجیه نشده ولی نمیخواد که چیز زیادی هم بپرسه، گفت: به هر حال امیدوارم که موضوع مهمی نباشه و همینطور بهتون خوش گذشته باشه.
من خودم رو سمت شهره کشیدم و درحالیکه صورتش رو به ارومی میبوسیدم گفتم: اتفاقا خیلی خوش گذشت شهره جون. مهمونی خیلی گرم و صمیمی بود. امیدوارم سفرت به خوبی و خوشی باشه و هرجا که هستی خوب و خوش و سرحال باشی..

این حرفها رو طوری بهش گفتم که انگار از روی یک نوشته دارم میخونم. شهره هم تشکر کرد و با شاهین دست داد. ولی من هنوز نگران حال فرزانه بودم. نمیدونستم توی اون موقع از شب کجا رفته بودن چیکار میکردن. ته دلم دلهره داشتم که نکنه سیاوش از حال بد فرزانه سواستفاده کنه و بلایی سرش بیاره. لباسهای خودم و فرزانه رو از همون مستخدم تحویل گرفتم و به همراه شاهین و همون دوستش امیر و دوست دخترش سارا از سالن خارج شدیم. هنگام بیرون رفتن از ویلا ،بیتا و ندا رو دیدم در حالیکه حالت طبیعی نداشتن توی بغل دوتا از پسرها اویزون بودن و سمت ماشینهاشون میرفتن.
توی راه کم حرف بودم و سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم. شاهین که روی صندلی پشتی و کنار من نشسته بود دست سردم رو توی دستش گرفت و گفت: پریسا نگران نباش .من مطمئنم که حالش خوبه. سیاوش هواشو داره..
نگاهی به چهره ی شاهین کردم. ته دلم دوستش داشتم ولی نمیدونم چرا نمیخواستم بهش اعتماد کنم. با اینکه توی تمام مدتی که باهم دوست بودیم رفتاری خارج از یک دوستی معمولی ازش ندیده بودم ولی حس میکردم اگه بخوام بیشتر بهش نزدیک بشم ممکنه منو گرفتار خودش کنه. سعی کردم لبخندی بزنم و چیزی بگم ولی حس حرف زدن نداشتم. خستگی و خواب چشمام رو سنگین کرده بود و تکونهای ماشین باعث شد که به خواب برم…

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با صدای شاهین از خواب بیدار شدم. از چراغهای توی بلوار فهمیدم که باید به شهر رسیده باشیم. شاهین داشت درمورد مسیر با امیر صحبت میکرد و وقتی متوجه ی بیدار شدن من شد لبخندی زد و گفت: امشب رو چیکار میکنی؟ میری خونه ی خودتون یا با من میای؟
ازین حرف شاهین جا خوردم. دلم نمیخواست به این زودی رابطمون به اینجا بکشه. اگه تلفن فرزانه همراهش بود حتما بهش زنگ میزدم. ولی به همراه بقیه وسایلش دست من بود. گفتم: نه شاهین جان ممنون میرم خونه ی خودمون فقط اگه لطف کنی منو تا یه آژانس شبانه روزی برسونین ممنون میشم.
امیر که پشت فرمون نشسته بود از توی آینه نگاهی بهم کرد و گفت: نه بابا چه مزاحمتی؟! واسه چی اژانس؟ بگو خودم هرجا خواستی میرسونمت..
شاهین هم لبخندی زد و گفت: چیه میترسی خونتون رو یاد بگیریم؟ نترس بابا سرت هوار نمیشیم..
منم لبخندی زدم و گفتم: خواهش میکنم بفرمایین در خدمت باشیم..
وقتی جلوی در خونه ایستادیم دوست نداشتم که شب رو تنها بگذرونم. از طرفی بدمم نمیومد شاهین پیشم میموند. خب اگه فرزانه شب رو با سیاوش گذرونده باشه چرا من با شاهین نباشم. یه لحظه این موضوع توی سرم گذشت و بدون اینکه بخوام فکر بیشتری کنم گفتم: شاهین امشب میای پیشم بمونی؟؟
امیر و سارا که جلو نشسته بودن نگاهی بهم کردن و با شیطنت لبخندی زدن. شاهین هم که یه جورایی معذب شده بود گفت: اگه تو بخوای چرا که نه!

وقتی از امیر و سارا جدا میشدیم یه مقدار هیجان زده بودم. این اولین باری بود که میخواستم با یه پسر تنها باشم. البته میتونستم اوضاع رو کنترل کنم و اجازه ندم که اتفاقی بینمون بیفته ولی یه جورایی خودمم میخواستم که تجربه ای جدید داشته باشم. وقتی از پله های اپارتمان بالا میرفتیم تردید و دو دلی رو میشد توی نگاه شاهین دید. وارد خونه که شدیم و چراغ پذیرایی رو روشن کردم میدونستم که باید خودم رو برای یک شب متفاوت اماده کنم و اینبار باید کنارکسی غیر از فرزانه بخوابم..

رابطه ی من روز به روز با شاهین صمیمی تر شد. به طوریکه علنا به عنوان دوست پسرم شناخته میشد. توی مدت دوستیمون خیلی سعی کرده بود رفتاری نکنه که باعث بی اعتمادیم بشه. از همون روزای اول همیشه نگاه خاصی بهم داشت. توی بچه های گروه تنها کسی بود که هنوز با سیاوش رابطه ش رو حفظ کرده بود. میشد گفت که صمیمی ترین و وفادارترین دوست سیاوش محسوب میشد. اصالتا شمالی، ولی بزرگ شده ی تهران بود و از وقتی پدر و مادرش به شمال برگشته بودن، تنهایی زندگی میکرد. از نظر قد و هیکل تقریبا هم اندازه ی سیاوش بود ولی خب، جذابیت اون رو نداشت. با اینحال رفتار راحت و بی غل و غشی که با همه داشت خیلی ها رو از جمله من جذب خودش کرده بود. شغلش مدیر داخلی یکی از استخرهای خصوصی تهران بود و برای همین که ورزش شنا کار هر روزه ش بود، اندام متناسب و ورزیده ای داشت.

بعد از اینکه فرزانه تصمیم گرفت به خونه ی سیاوش بره، رابطه ی من و شاهین صمیمی تر شد. به طوریکه بیشتر مواقع یا من خونه ی اون بودم یا اون خونه ی من. ولی هر چی بیشتر میگذشت یه چیزی توی نگاه و رفتار شاهین دیده میشد که منو نگران میکرد. حس میکردم از چیزی ناراحته یا اینکه میخواد چیزی رو مطرح کنه. چند بار این موضوع رو باهاش در میون گذاشتم اما هر دفعه به من اطمینان میداد که چیز مهمی نیست.
راستش من به شاهین فقط به چشم یک دوست نگاه میکردم. یک دوست پسر که رابطه ای صمیمی بینمون جریان داره و اصلا نمیخواستم که پایبندش بشم یا اینکه اونو پایبند خودم کنم.
یک شب که طبق معمول بعد از یه سکس داغ توی بغل هم خوابیده بودیم و شاهین موهامو نوازش میکرد حس کردم که چیزی میخواد بهم بگه. دستش رو لای موهای خرمایی رنگم برده بود و هر چند لحظه یکبار بوسه ای گرم از لبهام میگرفت. عاشق همین بوسه هاش بودم. خیلی خوب میدونست که چطور منو اسیر خودش کنه. وقتی توی بغلش بودم حس میکردم که همه ی وجودم داره اتیش میگیره. یه حس ارامشی بهم دست میداد که دوست داشتم تا ابد سرم رو روی سینه های پرموی ش بذارم و عطر بدنش رو استشمام کنم.

توی چشماش نگاه کردم و گفتم: شاهین حس میکنم مدتیه یه چیزی میخوای بهم بگی. چند بار هم ازت پرسیدم ولی هر دفعه شونه خالی کردی. اگه واقعا باهم دوست هستیم بهم بگو. اتفاقی افتاده که ازم مخفی میکنی؟
شاهین که انگار منتظر این سوال من بود کمی مکث کرد و در حالیکه اینبار به ارامی سینه های لختم رو توی دستش گرفته بود گفت: راستش رو بخوای درست حدس زدی. الان یه چند وقتیه که میخوام چیزی رو بهت بگم. ولی میترسم که نسبت به من فکر بدی کنی.
این حرفش کمی نگرانم کرد. دوست نداشتم اتفاقی بیفته که بخوام نسبت بهش بی اعتماد بشم. کمی خودم رو جمع و جور کردم و درحالی که پشت دستش رو که روی سینه م بود نوازش میکردم گفتم: هرچی که هست بهم بگو. هرچی باشه ما باهم دوستیم نمیخوام که چیزی رو از هم پنهان کنیم.
شاهین که انگار این حرفم کمی ارومش کرده باشه گفت: پریسا تو به من به چه چشمی نگاه میکنی؟ منظورم اینه که از دوستی با من چه انتظاری داری؟
تقریبا میتونستم حدس بزنم که یه روزی این سوال رو ازم میپرسه. اتفاقا همیشه میخواستم که در مورد این موضوع باهم حرف بزنیم. خودم رو از زیر دستش بیرون کشیدم و یه دستم رو زیر سرم گذاشتم و توی چشماش نگاه کردم و گفتم: خب بقیه ش رو بگو.

شاهین که انگار کمی نگران شده بود یک پاشو زیر ملافه روی پام گذاشت و منو کشید سمت خودش. یکبار دیگه تمام بدنش به بدنم خورد و از تماس بین پام با تنش، تنم مورمور شد. خوب میدونست چیکار کنه. کمی نگاهم کرد و گفت: ببین پریسا من و تو دوستای خوبی برای هم هستیم و به جرأت میتونم بگم که تاحالا دوستی به خوبی تو نداشتم. ولی میخوام بدونم که این دوستی تا کجا میتونه ادامه داشته باشه؟
حرفش رو قطع کردم و گفتم: اتفاقا من هم میخواستم درمورد همین موضوع باهات حرف بزنم. تو در مورد این دوستی ما چی فکر میکنی؟
شاهین که انگار حس منو فهمیده باشه از نگرانیش کمتر شد و گفت: من از دوستی با تو دنبال این بودم کسی باشه که بتونم تنهاییمو باهاش قسمت کنم. که گوشه ای از زندگیم رو به خودش اختصاص بده و تا الان به خوبی تونستی این کارو برام انجام بدی. ولی باور کن من هیچوقت به فکر سواستفاده ازت نبودم. حتی توی تمام مدتی که باهم سکس میکردیم هم فقط دنبال این بودم که اول تو لذت ببری.

وقتی این حرفها رو میزد یه حس عجیبی بهم دست داد. خب منهم دنبال همین بودم و اصلا نمیخواستم که دائم توی زندگیش باشم یا اینکه تا ابد باهم باشیم. برای همین با این حرفهاش مشکلی نداشتم. ولی حس کردم که در پس این حرفهاش منظوری داره و میخواد چیزی بگه. برای همین بعد از کمی مکث گفتم: ببین شاهین من از همون شبی که ازت خواستم پیشم بمونی تصمیمم رو گرفته بودم باهات یه دوستی رو شروع کنم که تاحالا با کسی نداشتم. منهم مثل تو توی این شهر تنها و غریبم و به غیر از فرزانه که الان مدتیه با سیاوش زندگی میکنه و همینطور چندتا از همکلاسی هام با کسی رابطه ی انچنانی ندارم. تمام وقتم به غیر از درس و دانشگاه، با تو میگذره. ولی اصلا نمیخوام که فکر کنی من میخوام خودم رو بهت تحمیل کنم یا خدا نکرده تو رو پایبند خودم کنم. اگه اینطور بود بهت اجازه میدادم که از جلو باهام سکس کنی تا بتونم تورو برای خودم نگه دارم. مطمئن باش منم از دوستی باتو همینو میخواستم. برای همین خوشحالم که میبینم تو هم همین دید رو به دوستیمون داری..
شاهین ازین حرفم به وضوح خوشحال شد و منو محکم توی بغلش گرفت، لبای گرمش رو روی لبم گذاشت و چند لحظه بعد حس کردم که دوباره به آسمون رفتم…..

حرفهای اون شب شاهین شاید تا حدی رابطه مون رو کانالیزه کرد و هردومون فهمیدیم که از دوستیمون دنبال چی هستیم ولی هنوز نگرانی منو کاملا از بین نبرد. بازهم توی رفتار شاهین چیزی رو میدیدم که انگار توی اینده اتفاقی میخواد بیفته که یه جورایی خوشایند نیست.
تا اینکه بالاخره اون چیزی که منتظرش بودم فرا رسید و یک شب که با شاهین برای خوردن شام به یک رستوران رفتیم موضوعی رو گفت که تا مقدار زیادی زندگیم رو زیر و رو کرد..
ببین پریسا الان مدتیه که میخوام یه چیزی رو بهت بگم.

در حالیکه یه تیکه از سالادم رو به دهانم میذاشتم نگاهی بهش کردم و گفتم: میدونم. منتظرم بشنوم
شاهین بدون اینکه تعجب کنه گفت: میدونی که من و تو دوستای خوبی برای هم هستیم و همونطور که قبلا هم بهت گفتم تا حالا کسی رو مثل تو توی زندگیم نداشتم. ولی متاسفانه باید بگم مشکلی برام پیش اومده که مجبورم ترکت کنم.
یک لحظه تنم یخ کرد. اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم. درسته که زیاد روی دوستی با شاهین حساب نمیکردم ولی نمیتونستم پنهان کنم که خیلی بهش عادت کردم. هرچی باشه بیشتر لحظات زندگیم رو باهاش میگذروندم. سعی کردم خودم رو کنترل کنم. یه مقدار از نوشابه ای که توی لیوانم بود رو نوشیدم و گفتم: خب، اتفاقی برات افتاده که همچین تصمیمی گرفتی؟
شاهین که انتظار داشت برخورد بدتری داشته باشم گفت: راستش رو بخوای من از بودن با تو خیلی لذت میبرم و تمام مؤلفه های یک دوست خوب رو داری ولی مشکلی که برای من پیش اومده به تو مربوط نمیشه. به خودم و زندگی من مربوط میشه. مشکلی که مجبورم برای ادامه ی کار و زندگی به شمال برگردم. برای همین نمیتونم تهران بمونم. باور کن گفتنش برای من خیلی سخت بود ولی مجبورم..

یه لحظه بغض گلومو گرفت. تازه فهمیدم که چرا توی این مدت اینقدر نارحت بود. تازه معنای نگاههای نگرانش رو میفهمیدم. و تازه فهمیدم که چقدر دوستش دارم. حس اینکه پیشم نباشه دلم رو به درد اورد. سعی کردم خودم رو کنترل کنم. شاهین که متوجه ی حالم شده بود دستم رو توی دستش گرفت و گفت: پریسا به خدا برای من خیلی سخته که دوستی مثل تورو از دست بدم. ولی مطمئنم که میتونیم دوستیمون رو حتی جدا از هم ادامه بدیم.
بغضم رو فرو خوردم و در حالیکه ناشیانه سعی میکردم لبخند بزنم گفتم: حالا کی میخوای بری؟
شاهین نگاهی به چشمهای اشک الود من کرد و گفت: کارهامو کردم تا اخر هفته خونه رو تحویل میدم. با مجموعه هم تسویه حساب میکنم.
اینبار نتونستم قطره اشکی که گوشه ی چشمم بود رو پنهان کنم و درحالیکه به ارومی روی گونه م میدوید گفتم: پس اخرین کارت من بودم اره؟!

شاهین که ازین حرفم جا خورده بود گفت: ولی من فکر میکردم که حرفهامون رو قبلا زدیم.
یه بار دیگه بغضم رو خوردم و گفتم: کدوم حرفو؟ فکر میکنی یه رابطه حتی در این حد رو میشه به همین راحتی فراموش کرد؟ شاهین اصلا انتظار نداشتم که اینطوری برداشت کنی.
کیفم رو برداشتم و در حالیکه اشکم جاری شده بود از روی میز بلند شدم و به سمت در خروجی رستوران رفتم. شاهین به دنبال من بلند شد و در حالیکه سعی میکرد منو اروم کنه دنبالم اومد. وسط راه مجبور شد برگرده و پس از اینکه میز شام رو حساب کرد توی خیابون خودش رو به من رسوند. سعی کرد بازوم رو بگیره ولی من خودم رو از دستش کشیدم و درحالیکه بغضم تبدیل به گریه شده بود به راه خودم ادامه میدادم. شاهین چند بار صدام کرد و گفت: پریسا صبر کن، تورو خدا صبر کن، من همچین منظوری نداشتم. باور کن اونطوری که تو فکر میکنی نیست. واسه ی منهم سخته ولی باور کن مجبورم برم.

عابرایی که از کنارمون رد میشدن با تعجب نگاهمون میکردن و بعضی هاشونم بدشون نمیومد که دخالت کنن. دوست نداشتم اینطوری جلب توجه کنم. برای همین ایستادم و خودم رو توی بغل شاهین انداختم. شاهین منو توی اغوشش گرفت و به سمت پیاده رو رفت تا کمتر در کانون توجهات قراربگیریم. خودم رو ازش جدا کردم و سعی کردم کمی اروم بشم و گفتم: شاهین اگه میخوای بری همین الان برو. نمیخوام کارمون به خداحافظی و اینجور چیزا بکشه.
شاهین در حالیکه سعی میکرد اشک توی چشمش رو پنهان کنه نگاهی به چشمای من کرد و گفت: توی اینطوری میخوای؟
اما من اینطوری نمیخواستم. میخواستم بازهم توی اغوش گرمش اروم بگیرم و با ناز و نوازشش از خواب بیدار بشم. ولی بر خلاف اونچیزی که توی ذهنم بود خودم رو کنترل کردم و گفتم: اره شاهین. من همینو میخوام باور کن اینطوری همیشه توی قلبم میمونی.
فکم از بغض و گریه تکون میخورد. حتی فکرش رو هم نمیکردم که یه روز رفتن شاهین اینطور منو بهم بریزه. ولی باید قبول میکردم که این اتفاق بالاخره یه روز میفته.
شاهین یه تاکسی دربست گرفت و به همراه من روی صندلی عقب نشست. وقتی سرم رو روی شونه هاش گذاشتم باور نمیکردم که این اخرین باریه توی بغلش اروم میگیرم. چشمامو بستم تا این دقایق اخر بودن باهاش رو بگذرونم.

وقتی جلوی خونه ی من ایستادیم و از تاکسی پیاده شدیم شاهین دستم رو گرفت و گفت: مطمئنی که نمیخوای امشب رو باهم بگذرونیم؟
از ته دلم میخواستم که پیشش باشم. میخواستم برای اخرین بار سرم رو روی سینه های مردونه ش بذارم و با صدای قلبش بخوابم. ولی نمیتونستم قبول کنم. اگه قرار بود بره، باید همین امشب میرفت. اگه میموند شاید چون میدونستم که میخواد بره، دیگه نمیتونستم ازش جدا بشم.
در حالیکه سعی میکردم یکبار دیگه بغض توی گلوم رو فرو بخورم گفتم: اره شاهین. بهتره که همین امشب بری؛ و خودم رو ازش جدا کردم. وقتی درب اپارتمان رو پشت سر خودم بستم و خودم رو روی تختخواب انداختم، صدای گریه م تو اتاق پیچید و تنهایی رو با تمام وجود حس کردم…

رفتن شاهین تا مدتی منو بهم ریخت. عصبی و بدخلق شده بودم. توی دانشگاه حوصله ی هیچکس رو نداشتم. حتی فرزانه هم از رابطه ی من و شاهین تا این حد اطلاع نداشت. نمیخواستم بدونه چون ممکن بود اینطور فکر کنه که برای تلافی دوستیش با سیاوش این کارو انجام دادم. اما سیاوش میدونست. وقتی شاهین میخواست بره همه چیزو براش تعریف کرده بود و ازش خواسته بود که هوای منو داشته باشه. برای همین چند روز بعد از رفتن شاهین با فرزانه به خونه ی من اومدن و بازهم ازم خواستن که خونه رو تحویل بدم و با اونا زندگی کنم. چون چند بار دیگه هم این پیشنهاد رو داده بودن که من قبول نکرده بودم. اما حالا دیگه خودمم بدم نمیومد. از تنهایی خسته شده بودم و نبودن شاهین هم مزید بر علت شده بود.
خونه رو که تحویل دادیم فقط یه مقدار وسیله ی شخصیم رو برداشتم و بقیه لوازم خونه رو به صاحبخونه دادیم تا برای مستاجرهای بعدی که معمولا دخترای دانشجو بودن نگه داره.

خونه ی سیاوش یه اپارتمان دوخوابه بود توی یکی از محله های شمال غرب تهران. یه محله ی دنج و اروم که از سر و صدا و بوق ماشینهای خونه ای که گرفته بودیم دور بود. چون به خاطر نزدیکی به دانشگاه مجبور بودیم یه خونه سمت میدون انقلاب بگیریم تا مجبور نشیم کلی هزینه ی رفت و امد رو بدیم. توی خونه ی سیاوش با اینکه راهمون دورتر میشد، ولی از طرفی کرایه خونه پرداخت نمیکردیم. با فرزانه هماهنگ کردیم که از این موضوع به خونواده هامون چیزی نگیم.
قبلا چندبار خونه ی سیاوش رفته بودم و از دکوراسیون و حال و هواش خیلی خوشم اومده بود. یه خونه ی دوخوابه که به طرز با سلیقه ای تزیین شده بود. اونطور که فرزانه تعریف میکرد خانواده ی سیاوش متمول و پولدار بودن. پدرش ازون بساز و بفروش ها بود و یه شرکت ساختمانی رو اداره میکرد ولی سیاوش روحیه ش به این جور چیزها نمیخورد و علیرغم اصرار پدرش که میخواست مهندسی عمران بخونه تا در اینده شرکتش رو اداره کنه، مدیریت بازرگانی خونده بود و در زمینه ی واردات و صادرات فعالیت، و جدا از خانواده ش، تنها زندگی میکرد.

وقتی وسایلم رو به خونه ی سیاوش بردم متوجه شدم که یکی از اتاقها رو برای من آماده کردن و یه تخت خواب و کمد هم برام خریدن. توی اتاق دیگه هم یه تخت دونفره بود که فرزانه گفت بعد از اینکه به اونجا رفته تهیه کردن. کاملا مشخص بود که دونفری خیلی بهشون خوش میگذره ولی با دیدنش یه جورایی معذب شدم. حس کردم شاید حضور من باعث بشه که نتونن راحت باشن. البته من به زندگی در کنار و حضور یک پسر عادت داشتم چون مدتی رو با شاهین گذرونده بودم و ازین بابت مشکلی نداشتم. ولی فکر میکردم شاید بودن من برای سیاوش و فرزانه کمی مشکل ایجاد کنه. این موضوع رو با فرزانه هم در میون گذاشتم ولی بهم اطمینان داد که وجود من به گرمای بین اونها بیشتر کمک میکنه. وقتی این حرف رو زد اولش متوجه منظورش نشدم ولی اتفاقات بعد نشون داد که فرزانه برای حضور من توی اون خونه برنامه داشت. برنامه ای که تا خودم حسش نمیکردم نمیتونستم باور کنم…

فرزانه توی خونه خیلی راحت میگشت. یعنی یه جورایی زیادی راحت بود و طوری لباس میپوشید که حتی وقتی با من زندگی میکرد هم اینطوری توی خونه نبود. لباس های باز و کوتاه و تا حد زیادی سکسی. خیلی مواقع میدیدم که وقتی از حموم میاد تا مدتی فقط با یه شرت و بدون سوتین توی خونه میگرده. رفتار و حرکاتش نسبت به قبل خیلی عوض شده بود. حتی موقعی که سیاوش بود هم بیشتر این رفتارهاش به چشم میومد. البته من مشکلی نداشتم و اتفاقا خوشحال میشدم که میدیدم جلوی من اینقدر راحتن. ولی نمیدونستم که این راحتی یه روزی باعث میشه که پای من هم به محفل دونفره شون باز بشه. شبها موقع خواب تا نیمه های شب صدای سکسشون توی خونه میومد و هیچ ابایی هم نداشتن که من این موضوع رو بدونم. حتی روز بعدش هم خیلی راحت و جلوی من از سکس دیشبشون حرف میزدن. اوایل برای من یه مقدار سخت بود که در حضور سیاوش همچین حرفهایی رد و بدل بشه ولی ریلکسی و راحتی فرزانه کم کم منو هم راه انداخت.
یه روز که از دانشگاه بر گشتم خونه اتفاقی افتاد که باعث شد خیلی زودتر ازون چیزی که فکرش رو میکردم وارد رابطه ی فرزانه و سیاوش بشم.

اون روزعصر بود که خسته و کوفته از دانشگاه به خونه رسیدم. میدونستم که فرزانه خونه ست چون کلاس عصر رو حذف کرده بود. وقتیکه از پله ها بالا میومدم ماشین سیاوش رو توی پارکینگ ندیدم. به همین خاطر متوجه نشدم که سیاوش ممکنه خونه باشه. وقتی کلید رو توی جاکلیدی انداختم و در رو باز کردم و وارد خونه شدم از توی اینه ی دراور اتاق خوابشون و از پشت ،سیاوش رو دیدم که افتاده روی فرزانه و مشغول کمر زدنه. یه لحظه جا خوردم و میخواستم برگردم ولی حس کنجکاوی باعث شد همونجا بمونم و به حرکات سیاوش نگاه کنم. یه لحظه تمام بدنم داغ کرد و از چیزی که میدیدم هیجانزده شدم و یادم افتاد که بعد از رفتن شاهین با کسی سکس نداشتم. صدای فرزانه بلند شده بود و کل خونه رو گرفته بود. معلوم بود که خیلی لذت میبره. قبلا از سکسش با سیاوش برام تعریف کرده بود واینکه اندازه ش چقدره و چه جوری سکس میکنن! ولی نگفته بود که از جلو باهاش سکس داره و اینطور که سیاوش روی فرزانه افتاده بود به نظر نمیرسید که از عقب داره میکنه..!

کیفم رو اروم روی کاناپه گذاشتم و بی صدا به سمت اتاق خوابشون حرکت کردم. یه حسم میگفت که کار بدی دارم میکنم و درست نیست ولی حس دیگه م که مملو از شهوت بود منو به سمت اتاق میکشید. اروم پشت چارچوب در پنهان شدم و به صدای نفس نفس فرزانه که با صدای سیاوش مخلوط شده بود گوش دادم. فضای اتاق رو شهوت پر کرده بود و هرچی بیشتر میگذشت حس میکردم که بدن منهم گرمتر میشه. همونطور که از پشت به باسن ورزیده و خوش فرم سیاوش نگاه میکردم که بین پاهای فرزانه مشغول کمر زدن بود ،نگاهم به صورت فرزانه افتاد که سرخ و عرق کرده درحالیکه چشماش رو بسته، غرق در لذت و شهوت بود. دیگه مطمئن شده بودم که فرزانه بکارتش رو به سیاوش داده. نمیدونستم چطور حاضر شده این کارو کنه ولی کاملا مشخص بود که با رضایت این کار رو انجام داده.

درحالیکه تحت تاثیر صحنه ای که میدیدم حس شهوت همه ی وجودم رو دربر گرفته بود، دستهام رو به زیر لباسم و نوک سینه هام رسوندم و مشغول مالیدن نوکشون شدم و دست دیگه م رو توی شورتم بردم. صدای فرزانه و صحنه ی پیش روم باعث شده بود که از خودم بیخود بشم ودرحالیکه چشمام رو بسته بودم دستم رو بین پاهام حرکت میدادم. اینقدر توی خودم بودم که اصلا متوجه نشدم که سیاوش کارش تموم شده و کنار در داره منو تماشا میکنه…..

…………………………………………

زندگی با سیاوش توی یک خونه برای من خیلی لذت بخش بود. میشد گفت از روزی که اومدم پیشش تا باهم زندگی کنیم هرشب و روز باهم سکس داشتیم. البته نه فقط از این لحاظ. میشد گفت ارامشی که توی خونه سیاوش داشتم رو حتی توی خونه ی خودمون و اون موقعی که با پریسا باهم زندگی میکردیم هم نداشتم. هرچند سیاوش توی سکس خیلی باتجربه بود. اینو میشد توی رفتارش به وضوح دید. خوب میدونست چیکار کنه که منو به اوج لذت برسونه. از بوسه های گرم و عاشقونه گرفته تا نحوه ی برخورد با اندامهای جنسی رو به نحو احسن انجام میداد و همین رفتار جنسیش در کنار اخلاق خوب و مهربونیش منو روز به روز بیشتر جذب خودش میکرد واین برای من که تازه داشتم سکس رو تجربه میکردم بیشتر از هرچیزی خوشایند بود و هر چی بیشتر از بودنم در کنارش میگذشت بیشتر حس میکردم که نمیتونم بدون سیاوش زندگی کنم.
از کوچکترین فرصتی برای بودن باهم استفاده میکردیم و حالتی نبود که امتحان نکرده باشیم. از پوزیشنهای مختلف گرفته تا مدلهای گوناگون و حتی عجیب. منهم همیشه دنبال چیزهای جدید میگشتم تا بیشتر و بهتر بتونیم از این بودن باهم لذت ببریم. ولی هرچی میگذشت این روشها به مرور تازگی و جذابیت خودشون رو برای ما از دست میدادن. البته سیاوش زیاد در قید و بند اینجور مسایل نبود و این بیشتر من بودم که میخواستم روشهای جدید تر رو انجام بدیم. تازه فهمیده بودم که تا این سن چطور خودم رو از این لذت محروم کردم..

بعضی وقتها که توی اینترنت مشغول وبگردی و همینطور سرکشی به سایتهای سکسی بودم، یه موضوع همیشه خیلی نظرم رو به خودش جلب میکرد. توی بعضی از عکسها و فیلمهای پورنو، دوزن و یک مرد رو میدیدم که مشغول سکس هستن که اوایل زیاد توجه نمیکردم. ولی بعد از اینکه تمام کارهامون توی سکس تکراری و خسته کننده شد کم کم این جور سکس هم به چشمم اومد. توی بیشتر این عکسها مردهایی بودن که زنها رو نوبتی یا باهم میکردن و نکته جالب اینکه خود زنها هم همراه بودن . اوایل پیش خودم فکر میکردم که این فقط یه فیلم پورنوئه و اونها هم بازیگرایی هستن که برای اینکارها تعلیم دیدن وگرنه توی عالم واقعیت همچین چیزی غیرممکنه. اما نمیتونستم لذتی رو که در هنگام دید سکس یه زن و مرد دیگه بهم دست داده بود رو پنهان کنم. دیگه کم کم توی سکس با سیاوش همش به این موضوع فکر میکردم که اگه یه زن دیگه هم توی رابطه مون بود چقدر لذتبخش میشد. اما هردفعه به خودم نهیب زدم که همچین چیزی ممکن نیست. درثانی چه کسی رو میتونستم به این کار وارد کنم که پس از مدتی برای ما اینجاد مشکل نکنه واصلا به کی میتونستم اطمینان کنم؟ از کجا معلوم توی همین رابطه ها عاشق سیاوش نشه و قاپش رو ندزده؟ ضمن اینکه مطرح کردن این موضوع با سیاوش هم برای من مشکل بود.

چطور باید به سیاوش میگفتم که بیا یه زن دیگه رو بامن یکجا بکن؟؟! اونوقت در مورد من چی فکر میکرد؟!! با این فکرا بود که سعی میکردم همه چیز رو فراموش کنم.
روزها میگذشت و من و سیاوش بیشتر از بودن با هم لذت میبردیم ولی همیشه اون فکر مثل یه وسوسه، توی ذهنم بود. تا اینکه توی یکی از سکسهامون در حالیکه سیاوش روی من افتاده بود، این موضوع رو بهش گفتم. اون روز طبق معمول اول منو ارضا کرد و بعد از چند دقیقه شروع کرد به کردن من. با اینکه از لمس تنش بین پاهام لذت میبردم ولی چون قبلش دوبار ارضا شده بودم زیاد از حال و هوای خودم بیرون نیومدم. برای همین سعی کردم با فکر کردن به همون فانتزی سکسی همیشگی کمی خودم رو تحریک کنم. همونطور که صورت عرق کرده و پر لذت سیاوش رو جلوی چشمم میدیدم، در حالیکه با هر ضربه ش نفس نفس میزدم با صدایی که از شهوت پر بود ازش پرسیدم: سیاوش خیلی حال میکنی اره؟
سیاوش که عادت نداشت معمولا توی سکس زیاد حرف بزنه در حالیکه چشمهای پر شهوتش رو به چشمهای من دوخته بود گفت: ارررره، فرزانه تو چی هستی لعنتی؟ هرچی میکنمت ازت سیر نمیشم..
با شنیدن این حرفش خونی تازه به رگهام دوید و توی همون حال گفتم: سیاوش دوست داشتی یه زن دیگه هم بود و هردومون رو باهم میکردی؟!

این حرفم روی سیاوش خیلی اثر گذاشت به طوریکه با چندتا ضربه آبش رو توی کسم خالی کرد و در حالیکه نفس نفس میزد بعد از چند لحظه از روم بلند شد و کنارم روی تخت دراز کشید. منهم یه دستمال برداشتم و کس پر ازآبم رو تمیز کردم و به دستشویی رفتم. توی این فکر بودم که سیاوش از شنیدن این حرف من ارضاشد یا اینکه موقعش رسیده بود؟ از طرفی نگران این بودم که ازین حرفم ناراحت شده باشه و فکر بدی درمورد من کنه.
وقتی برگشتم سیاوش از خستگی خوابش برده بود و کیرش هم کم کم کوچیکتر شده بود. یه دستمال برداشتم و دورش رو که از آب من و خودش خیس شده بود پاک کردم. اروم کنارش دراز کشیدم و درحالیکه سرم رو روی سینه هاش میذاشتم خوابیدم..

تا مدتی درمورد این موضوع حرفی باهم نزدیم و اونهم به روم نیاورد ولی همیشه توی سکسهامون متوجه میشدم که یه چیزی توی رفتارش عوض شده. یه شب کنار هم روی کاناپه نشسته بودیم و داشتیم فیلم نگاه میکردیم ومنهم طبق معمول همیشه فقط با یه شرت و بدون سوتین توی بغلش دراز کشیده بودم و سیاوش موهامو نوازش میکرد و با یه دست دیگه ش سینه هامو میمالید. عاشق این کارش بودم و همیشه از هرفرصتی استفاده میکردم تا توی بغلش بخزم و اونم نوک سینه هامو لای انگشتاش بگیره. این رفتارهای اروتیکش خیلی بیشتر از یه سکس کامل برای من لذتبخش بود. فیلمی که نگاه میکردیم درمورد زن و مردی بود که خیلی به مسایل سکسی توجه و همیشه از هرفرصتی برای لذت بردن از هم استفاده میکردن. تا اینکه شخصیت زن فیلم که خیلی دوست داشت سکس همسرش با یه زن دیگه رو ببینه، پای یک زن رو به زندگی خصوصیشون باز کرد. به این ترتیب بعد از اینکه چندبار این موضوع رو با همسرش مطرح کرد، یه شب که به یک مهمونی رفته بودن یه زن قدبلند و زیبای روس رو که خیلی جذاب بود برای همسرش انتخاب میکنه تا یه سکس سه نفره رو تجربه کنن و این همون موضوعی بود که همیشه فکر منو به خودش مشغول کرده بود.

فیلم به جاهایی رسیده بود که دوتا زن به همراه مرد به اتاق یه هتل رفته بودن و سکس سه نفره ای رو به صورت خیلی رمانتیک انجام میدادن. با دیدن این صحنه بدنم داغ شد و بی اختیار گفتم: چه حالی میکنن سه نفری.
سیاوش نگاهی به من کرد و گفت: مثل اینکه تو هم بدت نمیاد..!
درحالیکه به وضوح از دیدن اون صحنه و همینطور دستهای سیاوش که روی سینه هام حرکت میکرد حس شهوتم بیدار شده بود، گفتم: اره چرا که نه؟ دیدن سکس یه زن و مرد دیگه باید خیلی لذتبخش باشه..
سیاوش اینبار با منظور خاصی گفت: یه زن و مرد دیگه یا یه زن دیگه با مرد خودت؟
این حرفش نفسم رو توی سینه بند اورد. همون حرفی رو زده بود که همیشه توی ذهنم بود. نگاهی به چشماش انداختم و گفتم: “مرد خودم”

و سیاوش رو به سمت خودم و روی کاناپه کشیدم و صدامون توی قاب تصویر تلویزیون گم شد…

بعد از اینکه فهمیدم فرزانه داره به یه سکس سه نفره فکر میکنه خیلی سعی کردم خودم رو قانع کنم که این فقط یه فانتزی سکسیه و نمیتونه تبدیل به واقعیت بشه. ولی هرچی میگذشت این موضوع رو بیشتر در رفتار و حرکات فرزانه میدیدم. نمیدونستم چی توی ذهنش میگذره که همچین فکری کرده ولی خوب میدونستم که تا چیزی روکه میخواد به دست نیاره ول کن نیست. اینو توی همین مدتی که بامن بود فهمیده بودم. اونشب هم از عمد اون فیلم رو گرفتم تا مطمئن بشم حدسم در این باره درسته یا نه. بعد از اون دیگه خیلی راحت نسبت به این موضوع حرف میزدیم. هرچند اوایل واسه ی من راحت نبود. چون همش فکر میکردم که ممکنه این یه امتحان از جانب فرزانه باشه یا اینکه فعلا این فکر رو میکنه و بعد از اینکه اینکارو انجام دادیم ممکنه مستی از سرش بپره و همه چیز بهم بریزه. فرزانه خاطرش برای من خیلی عزیز بود. اونقدر عزیز که حاضر نبودم به خاطر یه لذت زودگذر دست به انجام همچین کاری بزنم. حتی موقعی که حاضر شد پرده ی بکارتش رو پاره کنم با این نیت انجام دادم که برای همیشه با هم باشیم. حالا نمیدونم این فکر از کجا توی ذهنش پیدا شد. توی سکسهامون همیشه در مورد این موضوع حرف میزدیم و لذت میبردیم. البته نمیتونم پنهان کنم که خودمم بدم نمیومد همزمان با دوتا زن سکس کنم.

به هرحال تجربه ی نو و تازه ای بود که که میشد حداقل یه بار امتحانش کرد. اما موضوعی که این وسط خیلی مهم بود این بود که اون فرد سوم چه کسی میتونست باشه؟ و اصلا با کی میتونستیم این موضوع رو در میون بذاریم و چقدر هم میتونستیم بهش اعتماد کنیم. تا اینکه فرزانه خودش این موضوع رو حل کرد…
پیشنهاد فرزانه دوست همیشگی و قدیمش پریسا بود. وقتی اینو به من گفت، خیلی جا خوردم. راستش همش به این فکر میکردم کسی که توی رابطه مون وارد میشه حتما یه زن باید باشه و اصلا به فکر یه دختر اونم پریسا نبودم. هرچند پریسا تن و اندام خیلی سکسی داشت. پوست سفید و موهای خرمایی و چمشهای عسلیش خیلی زیباتر نشونش میداد. ضمن اینکه برعکس فرزانه، هیکل توپری داشت که منم عاشق اینجور اندامها بودم. اما موضوع این بود که پریسا دختر بود و ممکن بود قبول نکنه. تازه چطور میخواستیم این موضوع رو باهاش درمیون بذاریم؟! ضمن اینکه ممکن بود ناراحت بشه و رابطه ش رو برای همیشه با من و فرزانه قطع کنه.
میدونستم که بعد از اومدن فرزانه به خونه ی من، با شاهین صمیمی شده و رفت و امد داره. این موضوع رو شاهین وقتی که میخواست برای همیشه به شمال بره به من گفته بود و ازمن خواسته بود دورادور هواشو داشته باشم و به فرزانه هم چیزی نگم. چون وقتی چندبار فرزانه از پریسا خواسته بود که بیاد باما زندگی کنه، قبول نکرده بود.

ولی حالا که شاهین رفته بود احتمال اینکه قبول کنه زیاد بود. چندبار به فرزانه گفتم که چه نقشه ای برای اینکه پریسا رو وارد رابطه مون کنه داره؟ که فرزانه فقط با شیطنت لبخند زده بود و گفته بود: اونو بسپار به من..!
راستش من زیاد تمایل به انجام اینکار نداشتم و بیشتر نگران عواقبش بودم. عواقبی که میتونست خیلی بیشتر از اونچیزی که فکرش رو میکردیم ناخوشایند باشه. ولی فرزانه خیلی جدی دنبالش بود که این کارو انجام بده. میگفت:” رگ خواب پریسا رو خوب بلدم و میدونم که چی میتونه تحریکش کنه.” هرچند فرزانه و پریسا توی مدتی که باهم زندگی میکردن خیلی راحت و ریلکس بودن و در مورد مسایل سکسی هم باهم صحبت میکردن، ولی فرزانه به من اطمینان داده بود که هردوشون هیچ تمایل همجنسگرایانه ای نسبت به هم نداشتن. که البته این موضوع حداقل درمورد فرزانه درست بود. چون من به هیچ وجه همچین چیزی رو در وجودش نمیدیدم.
خلاصه قرار شد که پریسا خونه رو تحویل بده و بیاد پیش ما زندگی کنه. البته موضوع خانواده هاشون هم میموند که مجبور شدن قبل از اومدن پریسا یه بار برای دیدنشون به شهرستان محل زندگیشون برن و چند روز بعد هم برگردن. قبل از اومدن پریسا یکی از اتاقها رو خالی کردیم و یه تخت و یه کمد هم براش خریدیم. البته این جزیی از نقشه ی فرزانه بودتا پریسا از همون اول به چیزی شک نکنه. چون بعد از مدتی سه نفری توی یک اتاق رو روی همون تخت دونفره ی خودمون میخوابیدیم. حتی ازفکر کردن به این موضوع هم لذت همه ی وجودمون رو فرا میگرفت و توی مدتی که پریسا بیاد با این فکر خودمون رو ارضا میکردیم.
نقشه ی فرزانه از این قرار بود که بعد از اومدن پریسا کم کم رفتارهای سکسیمون رو بیشتر میکنیم. به طوری که فرزانه توی خونه و در حضور پریسا لباسهای تحریک کننده بیشتری میپوشید و باهم حرفهای سکسی میزدیم. حتی شبها هم موقع سکس هیچ ملاحظه ای نمیکردیم و حتی با صدای بیشتری که پریسا بشنوه کارمون رو انجام میدادیم. راستش برای من زیاد اسون نبود چون یه جورایی معذب میشدم و هنوز به اون درجه از راحتی نرسیده بودم که بخوام جلوی پریسا همچین رفتاری کنم.

ولی فرزانه چون با پریسا راحت تر بود خیلی بهتر میتونست این رفتارها رو انجام بده. حتی روز بعد پیش پریسا از سکس شب گذشته مون حرف میزد و اینکه چیکار میکردیم. اوایل پریسا هم خجالت میکشید که این حرفهارو جلوی من بشنوه ولی فرزانه کار خودش رو خوب بلد بود. توی خونه و پیش پریسا لباسهای راحت و سکسی میپوشید و حتی بعضی وقتها مثل همون موقع ها که دونفری باهم بودیم بدون سوتین و فقط با یه شرت رو کاناپه کنار من دراز میکشید.
یکی دیگه از نقشه های فرزانه دیدن همون فیلم به همراه پریسا بود. وقتی فیلم رو تماشا میکردیم قیافه ی پریسا واقعا دیدنی شده بود و به وضوح میشد توی صورتش شهوت رو دید. طفلکی نمیدونست که دوستش چه خوابی براش دیده ولی مطمئن نبودم وقتی میفهمید حال میکرد یا نه..!
بعد از دیدن اون فیلم انگار خود پریسا هم یه چیزایی دستگیرش شده بود و مثل قبل زیاد از رفتارهای فرزانه تعجب نمیکرد. بلکه سعی میکرد یه جورایی همراهی هم کنه. تا اینکه اجرای مرحله اصلی نقشه فرا رسید. حدود دو هفته از اومدن پریسا میگذشت که فرزانه به من گفت که موقعش رسیده پریسا رو در جریان بذاریم. اولش جا خوردم و کمی هیجانزده شدم. راستش هنوز این امادگی رو نداشتم و در ضمن اگه همه چیز اونطور که پیش بینی میکردیم پیش نمیرفت ممکن بود پریسا ناراحت بشه و از پیش ما بره. ولی فرزانه میگفت با شناختی که از پریسا داره محاله همچین کاری کنه. نقشه از این قرار بود که یکی از روزهایی که فرزانه کلاس عصرش رو حذف کرده بود و زودتر به خونه میومد، قبل از رسیدن پریسا منهم میومدم و با فرزانه یه سکس داغ رو شروع میکردیم و وقتی پریسا میومد خونه و مارو در اون حال میدید میتونستیم غافلگیرش کنیم و یه جورایی بکشیمش بین خودمون.

نمیدونم این کار ما تا چه حدی میتونست جواب مثبت بده ولی فرزانه میگفت شاید شنیدن صدای ما اونم در نیمه شب و وقتی که سکس میکردیم نتونه پریسا رو وسوسه کنه، ولی دیدن یه صحنه ی سکسی مطمئنا روش تاثیر زیادی میذاره.
به هرحال اون روز طبق نقشه سر ظهر اومدم خونه و نزدیکای ساعتی که پریسا میخواست بیاد خونه کارمون رو شروع کردیم. البته زیاد تند نمیرفتیم چون ممکن بود پریسا به جای خونه اومدن جایی بره و دیرتر برسه. با فرزانه به جاهای حساس رسیده بودیم که صدای پای پریسا رو که از پله ها بالا میومد رو شنیدیم. خیلی سریع خودم رو روی فرزانه انداختم و تا ته کیرم رو توی کسش فرو کردم. حس کردن این موضوع که تا چند دقیقه ی دیگه پریسا مارو در حال سکس میبینه، لذتمون رو بیشتر کرده بود. هر دومون از اتفاقات پیش رو هیجانزده شده بودیم و حتی نزدیک بود زودتر از موقع ارضا بشیم. قبلش اینه ی دراور رو طوری تنظیم کرده بودیم که از در ورودی کاملا روی تخت، دید داشته باشه. البته فرزانه اولش میخواست که توی پذیرایی و روی کاناپه سکس کنیم ولی خب ممکن بود پریسا با شنیدن صدای ما و یا دیدن ما برگرده و نقشه با شکست مواجه بشه. اما همه چیز درست پیش رفت. وقتی لای پای فرزانه مشغول کمر زدن بودم صدای باز شدن در ورودی رو از پشت سرم شنیدم و هیجان همه ی وجودم رو پر کرد.

چند لحظه گوش خوابوندم ببینم پریسا چه عکس العملی نشون میده. توی همون حال نگران بودم و پیش خودم میگفتم” الانه که برگرده” ولی پریسا یه کم مکث کرد و درو بست. با اینحال نمیدونستم که اومده تو یا اینکه رفته بیرون. اما وقتی صدای گذاشتن کیفش رو روی کاناپه شنیدم و اینکه به طرز خیلی احمقانه ای سعی میکنه اروم و بی صدا به طرف اتاقمون بیاد، فهمیدم که نقشه ی فرزانه جواب داده و پریسا با کله توی دامی افتاده که براش پهن کرده بودیم. البته قصد اذیت کردنش رو نداشتیم و یه جورایی هم میخواستیم بهش حال بدیم. یه چند دقیقه ای از اومدن پریسا گذشت و حضورش رو به وضوح پشت در اتاق خواب حس میکردم. دیگه میدونستم که الان داره با چشمهای متعجبش مارو نگاه میکنه. قبلا چند بار دیده بودمش که وقتی از حموم میام بیرون یا با شورت جلوش راه میرم چطور با لذت به اندامم و مخصوصا برجستگی زیر شورتم نگاه میکنه. حالا که از پشت باسن لختم رو بین پاهای فرزانه میدید، میتونستم حدس بزنم که چه حالی داره.
فرزانه هم که انگار حضور پریسا توی خونه رو حس کرده بود با چندتا کمر دیگه که بین پاهاش زدم لرزید و ارضا شد. نمیدونستم الان پریسا توی چه موقعیتیه و داره چیکار میکنه. ولی دیدن ارضا شدن فرزانه منو خیلی تحت تاثیر قرار داد و خودم رو که تا اون موقع نگه داشته بودم رها کردم و بیشتر از هر موقع دیگه ای از ارضا شدنم لذت بردم. یه چند ثانیه ای روی فرزانه موندم تا حالم سرجاش بیاد. خیلی اروم بلند شدم و پشت در پاهای پریسا رو دیدم که نسشته و معلوم بود داره با خودش ور میره. فرزانه نگاهی شیطنت امیز به من کرد و با چشمکی که زد به من فهموند که نقشه مون گرفته. فقط مونده بود ازینجا به بعد که باید پریسا رو میکشیدیم بین خودمون.

به ارومی از روی تخت بلند شدم و درحالیکه هنوز کیرم کاملا نخوابیده بود و حتی تحت تاثیر فضای موجود دوباره داشت بلند میشد به طرف در اتاق رفتم. پریسا نشسته بود کنار چارچوب در و درحالیکه هنوز لباسهای دانشگاه تنش بود و چشماشو بسته بود، یه دستش رو زیر لباسش رو روی سینه هاش گذاشته بود و دست دیگه ش توی شرتش بود و لای پاهاشو میمالید. حضور منو که کنار خودش حس کرد، چشماشو باز کرد و وقتی منو با کیر نیمه شق که هنوز اثار سکس و ترشحات کس فرزانه روش دیده میشد دید، طوری جا خورد که رنگش مثل گچ دیوار سفید شد….

از چیزی که میدیدم نفسم توی سینه حبس شده بود. اصلا نمیتونستم کاری کنم و حس میکردم که دست و پام لمس شده. چند لحظه بعد که چهره ی فرزانه رو دیدم پشت سر سیاوش ایستاده و یه لبخند شیطنت امیز روی لبش نشسته، تونستم یه مقدار خودم رو جمع و جور کنم. اما قبل از اینکه بخوام روی پا وایسم فرزانه اومد طرفم و زیر بغلم رو گرفت. اولش نمیدونستم چیکار میخواد کنه. هنوز توی شوک بودم و از دیدن تن لخت فرزانه و کیر نیمه شق سیاوش بهت و تعجب همه وجودم رو گرفته بود. با اینکه تونسته بودم حدس بزنم موضوع چیه ولی ته دلم هنوز فکر میکردم که بابت کار بدی که انجام دادم باید احساس شرمندگی کنم. اما فرزانه مانتوم رو از تنم در اورد و نوک سینه هام رو از زیر تاپی که پوشیده بودم بیرون کشید. رفتارش خیلی اروم ریلکس بود و انگار که اتفاقی نیفتاده باشه مشغول لخت کردنم شد. دیگه کاملا فهمیده بودم که چه چیزی در انتظارمه و حدسیاتی که توی اون مدت میزدم همه ش درست از اب در اومده بود. هنوز تصمیمی برای اینکار نداشتم ولی شهوت طوری وجودم رو گرفته بود که اختیار از دستم خارج شده بود. دیدن صحنه ی سکس فرزانه و سیاوش هم مزید بر علت شده بود.

رفتار سیاوش اما هنوز به راحتی فرزانه نبود. حس میکردم هنوز از کاری که میخوان انجام بدن دو دل و معذبه. حالا متوجه فهمیدم چرا توی تمام مدتی که اومده بودم خونشون اینطوری رفتار میکردن. تصمیم گرفتم خودم رو بسپارم به دست فرزانه که کم کم همه ی لباسهام رو از تن در اورده بود. وقتی به خودم اومدم فقط یه شرت پام بود و سیاوش با نگاه خریدارانه ای براندازم میکرد. فرزانه اروم نوک سینه های درشتم رو لای انگشتش گرفته بود و فشار میداد و با هر حرکتش حس میکردم که تنم مورمور میشه. وقتی نوک سینه هام رو توی دهن فرزانه حس کردم، دیگه از خودم بیخود شدم و خودم رو کاملا در اختیارش قرار دادم. لبهای فرزانه روی همه ی بدنم میچرخید و با هر حرکتش تا پشت گردنم تیر میکشید. برام عجیب بود که فرزانه اینقدر حرفه ای اینکار رو انجام میده. اصلا انتظار همچین رفتاری رو ازش نداشتم. توی تمام مدتی که با هم زندگی میکردیم حتی یکبار هم نشده بود که بخوایم همچین کاری انجام بدیم. اما مثل اینکه حضور سیاوش باعث شده بود که بیشتر تمایل به این کار داشته باشیم.

سیاوش که تا اون لحظه کنار در ایستاده بود و حرکات ما رو با لذت تماشا میکرد، به خودش اومد و به سمت من حرکت کرد. دستش رو به ارومی روی پوست بدنم کشید. اینبار لذتی بیشتر از لمس دست فرزانه بهم دست داد. تمام تنم مورمور میشد و حس میکردم موی تنم راست میشه. سیاوش به کنارم اومد و اون یکی سینه م رو توی دستش گرفت و همزمان با فرزانه مشغول نوازشش شد. دستش رو از روی سینه م به کناره های کمرم رسوند و خودش پشت سرم قرار گرفت. فهمیدم که میخواد چیکار کنه. سرم رو به یک طرف خم کردم و چشمام رو بستم و خودم رو اماده کردم تا همزمان با فرزانه و سیاوش به اوج برسم. چند دقیقه بعدش توی تختخواب سیاوش دراز کشیده بودم و درحالیکه سینه هام توسط فرزانه خورده میشد کیر کلفت سیاوش توی کونم تلمبه میزد. تا حالا همچین چیزی رو تجربه نکردن بودم و همچنان از درک اتفاقاتی که رخ میداد عاجز بودم. توی همون لحظات رفتار فرزانه برام خیلی جالب بود. خیلی ریلکس و راحت با این قضیه برخورد میکرد و اصلا ازینکه با دوست پسرش این کارو انجام میدیم ناراحت به نظر نمیومد.

چند لحظه بعد سیاوش جای خودش رو با من عوض کرد و از نحوه ی درازکشیدنش فهمیدم که فرزانه میخواد روی کیرش بشینه. سیاوش منو به سمت خودش کشید و ازم خواست که پاهام رو باز کنم و روی صورتش بشینم. قصدش رو فهمیدم و وقتی چند لحظه ی بعد همزمان با بالا و پایین رفتن فرزانه، سیاوش هم کس و کونم رو لیس میزد حس کردم که دارم یه فیلم پورنو نگاه میکنم. فیلمی که بازیگرانش منو سیاوش و فرزانه بودیم…

………………..

شاهین silver_fuck

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>