داستان بی‌ نهایت – قسمت سوم

قسمت قبل

بعد از جریان تنگه واشی رابطمون با سیاوش و گروهش بیشتر شد. به طوری که هر هفته برنامه ای رو برای جایی جور میکردن ما رو هم در جریان میذاشتن و اکثر مواقع همراهشون میرفتیم. هرچی بیشتر میگذشت رابطه م با سیاوش صمیمی تر میشد. یه جورایی خودش هم سعی میکرد به من نزدیک تر بشه که این موضوع خوشایند بقیه دخترای گروه خصوصا بیتا نبود. از نوع رفتار و برخورد بیتا به نظر میرسید که در گذشته رابطه ای صمیمی بین اون و سیاوش وجود داشته. هنوزم وقتی به سیاوش نگاه میکرد یا به اسم کوچیک صداش میکرد میتونستم توی نگاه و صداش حسی رو ببینم که نشون از یک عشق پنهان میداد. بیتا زنی بود حدود ۳۲ ساله که تجربه ی یک ازدواج ناموفق رو از سر گذرونده بود. شاید به همین دلیل نسبت به مردها اینقدر بدبین و بد دل بود. البته برای سیاوش استثنا قایل میشد. خیلی عصبی و خودخور بود. چشمهاش بعضی وقتها دودو میزد و روی صورتش جای خالی جوشهایی که کنده بود دیده میشد. بیشتر وقتها میدیدم که سیگار میکشه و توی بازی با ورق هم مهارت خاصی داره. با تمام این تفاسیر یه جذابیتی داشت که هرمرد و پسری رو به خودش جذب میکرد. اینو میشد از تعداد پیشنهادهای دوستی که همیشه از طرف بعضی پسرهای تور بهش میشد، فهمید. بعد از ورود من و پریسا به گروه و حضور تقریبا دائمی ما، شاهین و بهرام یکی دیگه از پسرها از حضورمون استقبال کردن و بیشتر مواقع یه جورایی هوامون رو داشتن. اما من خیلی نگران بقیه دخترها و خصوصا نگاههای بیتا بودم.

قرار بود که شهره ـ همون دختر پولدار و زیبا ـ برای ادامه تحصیل پیش عمه ش به بلژیک بره. به همین مناسبت میخواست یه گودبای پارتی برگزار کنه و همه ی دوستاش رو هم دعوت کنه. وقتی سیاوش این موضوع رو واسه من و پریسا مطرح کرد و گفت که شهره ماروهم دعوت کرده، پریسا خیلی خوشحال شد. ولی من حس خوبی نداشتم. میدونستم که حضور ما زیاد خوشایند بقیه نیست. سیاوش که تردید و دو دلی منو دید گفت: چیزی شده فرزانه؟
درحالیکه سعی میکردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم جواب دادم: نه چیزی نیست. فقط فکر نکنم که بتونیم بیایم. چون روز بعدش یه امتحان سخت داریم.
پریسا بدون اینکه متوجه نگاه معنی دار من بشه گفت: واسه چی نمیتونیم بریم؟! ماکه امتحان نداریم!!
و وقتی چشم غره منو دید و فهمید که سوتی داده خواست که قضیه رو جمع و جور کنه و ادامه داد: اهان راست میگه امتحان داریم. اصلا حواسم نبود سیاوش، نمیتونیم بیایم..
سیاوش که متوجه شده بود که قضیه چیه، روبه من کرد و با لحن ارومی پرسید: میدونم که فکر میکنین بقیه حس خوبی نسبت به شما ندارن ولی بهتره بهشون توجهی نکنین. مطمئن باشین با حضور شما به من وشاهین بیشتر خوش میگذره.

اسم شاهین که اومد برق شادی رو میشد توی چشمهای پریسا دید. دیگه نتونستم روی سیاوش رو زمین بذارم و با لبخندی رضایتم رو اعلام کردم..
شهره و خانواده ش توی یکی از محلات بالای شهر زندگی میکردن. ولی جایی که میخواستن پارتی رو برگزار کنن، یه ویلا بود سمت دماوند. هوا تاریک شده بود که سوار بر رونیز مشکی رنگ سیاوش که برای یکی از دوستاش بود، به ویلای شهره رسیدیم. یه محل دنج و اروم بین کوه که اطرافش رو باغهای البالو، گیلاس و انواع میوه احاطه کرده بود. وقتی وارد محوطه ویلا شدیم مخم از اون همه شکوه و عظمت سوت کشید. توی حیاط ماشینهای زیادی پارک کرده بودن. ماشینهای مدل بالایی که بعضیهاشون حتی تا چندصد میلیون قیمت داشتن. قبل از ورود ما بیتا و ندا و بهرام هم اومده بودن.

اینو میشد از ماشین بهرام که گوشه ای پارک بود فهمید. وقتی از ماشین پیاده شدیم توی محوطه ی زیر ساختمان ویلا و جایی مثل یک پارکینگ سرپوشیده یک استخر شنا دیده میشد که البته توی این فصل که اوایل پاییز بود خالی و بدون اب بود. ولی از تمیزیش میشد حدس زد که توی فصول گرم سال مورد استفاده قرار میگیره. شاهین که نگاه منو به استخر دید اروم زیر گوشم گفت: نمیدونی تابستون توی این استخر چه تیکه هایی شنا میکنن” و تعجب منو که دید با شیطنت چشمکی زد. نفهمیدم راست میگه یا شوخی میکنه ولی وقتی شهره و بقیه دوستانش رو دیدم که با چه لباسی جلوی در از مهمونها استقبال میکنه، فهمیدم که شاهین همچین پر بیراه نمیگه..
شهره یه دامن کوتاه بالای زانو پوشیده بود و یک بلوز دورگردنی خیلی زیبا که پشتش کاملا لخت بود. سینه های سفیدش، بدون سوتین از زیر یقه کاملا بازش معلوم بود. موهای سرش رو که بالای سرش جمع شده بود، زیباییش رو بیشتر کرده بود. از بین دخترها تنها کسی بود که اصلا نتونستم بفهمم چه حسی نسبت به ما داره. نه خیلی بهمون نزدیک میشد نه خودش رو زیاد دور نگه میداشت. با دیدن ما لبخندی زد، با سیاوش و شاهین دست داد و با من و پریسا روبوسی کرد و خوش امد گفت. بوی عطری که زده بودهم واقعا دلنشین بود. بعد از استقبال مارو به داخل راهنمایی کرد و خودش جلوی در منتظر بقیه مهمونها موند.
داخل خونه که شدیم چیزی از یک قصر کم نداشت. سقف بلند و لوستری که ازش اویزون بود منو یاد عکسهای کاخ سعداباد انداخت که توی کتاب تاریخ دیده بودم. ستونهای بزرگی وسط اون تالار دیده میشد. گوشه ی سالن یک گروه ارکستر مجهز به چندین ساز و دی جی جلب توجه میکرد. پنجره ها توسط پرده های ضخیمی پوشونده شده بودن تا از بیرون رفتن نور و جلب توجه جلوگیری کنند. دورتادور سالن صندلی و میزهایی قرار داشت که روی هرکدوم سبدی از انواع میوه ها به چشم میخورد.

یک نفر که لباسی شبیه مستخدم رو پوشیده بود با نهایت احترام، من و پریسا رو برای تعویض لباس به اتاقی راهنمایی کرد. وقتی وارد اتاق شدیم تعجبمون بیشتر شد. انگار اتاق گریم و پروو لباس مدلها بود. چند زن و دختر نیمه لخت مشغول تعویض لباس و ارایش کردن بودن. یک لحظه احساس حقارت کردم و از دیدن لباسها و جواهرالات اون زنها حس بدی بهم دست داد. خوشبختانه روز قبل به همراه پریسا لباس قشنگی رو برای مراسم امشب تهیه کرده بودیم. از صبح دیروز تمام کوچه برلن و بازارچه نوفل لوشاتو رو زیر پا گذاشته بودیم.

وقتی میز ارایش خلوت شد از توی ساک دستیم لباسم رو بیرون اوردم و پشت پاراونی که برای تعویض لباس در نظر گرفته بودن پوشیدمش. یه لباس بلند که رو سینه هاش کمی باز بود و رنگ سفید و مشکیش خیلی توی چشم میومد. موهامو روی شونه باز کردم و یقه روی سینه مو بالاتر کشیدم. از توی اینه متوجه نگاه خریدارانه چند زن و دختر شدم که با لبخند براندازم میکردن. پریسا هم لباس شبی مشکی رنگ پوشیده بود که هیکل تپل و باسنش رو جمع و جورتر نشون میداد. یه جورایی پوست سفیدش خیلی تو چشم میزد. موهای خرمایی و چشمهای عسلیش هم کاملا بهم میومد. پس از یه ارایش تقریبا ملایم لباسهای بیرونم رو توی ساک دستی گذاشتم و وقتی از اتاق بیرون میومدم تحویل همون پیشخدمت دادم. توی سالن مهمونها تعدادشون بیشتر شده بود دور میزها نشسته بودن و بعضیها هم کنار بار مشغول نوشیدن مشروب بودن. یه لحظه احساس کردم یه مهمونی اشرافی خارج از کشور دعوت شدم. نحوه لباس پوشیدن و رفتار مهمونها هیچ نشونی از مهمانیهای معمولی ایرانی ها نداشت. ارکستر هنوز شروع به نواختن نکرده بود ولی کم کم اماده میشدن تا مجلس رو با صداشون گرمتر کنن.

بین مهمونها دنبال شاهین و سیاوش میگشتم که از پشت سر یه صدای زنونه رو شنیدم که صدام کرد. وقتی برگشتم ندا و بیتا رو دیدم که با حسادت منو پریسا رو برانداز میکردن.از سرو وضعشون معلوم بود که حسابی مشروب خوردن. لباساشون هم خیلی توی چشم میزد. ندا یک شلوار برمودای لی پوشیده بود و صورتش رو به غیر از دور چشمش برنز کرده بود. یه رژ صورتی کمرنگ هم زده بود و یه بلوز صورتی حلقه ای تنش بود که تا چاک سینه هاش رو معلوم میکرد. بیتا اما لباسش سنگینتر بود ولی ارایشش دست کمی از ندا نداشت.
ندا طبق معمول شروع به متلک پرانی کرد و گفت: به به میبینم که کم کم دارین به زندگی توی تهران عادت میکنین. از لباساتون معلومه که میدونستین کجا دارین میاین. خواستم جوابش رو بدم که سیاوش رو دیدم به سمتون داره میاد. برای اینکه حالی از ندا گرفته باشم لبخندی زدم و دستم رو به طرف سیاوش دراز کردم. سیاوش قد و بالام رو برانداز کرد و درحالی که نشون میداد محو اندام ولباس من شده دستم رو توی دستش گرفت و مثل یک شاهزاده بوسه ای از پشتش کرد. این حرکت نظر چند نفر رو نیز به خودش جلب کرد که البته از بدو ورود ما به سالن بدجوری نگاهمون میکردن و میخواستن بدونن که همراهان ما چه کسانی هستن. بیتا و ندا که مشخص بود بدجوری ازین رفتار سیاوش ناراحت شدن ازما جدا شدن و به سمت میزی رفتن که بهرام و چندتا از دوستانش دورش نشسته بودن.

سیاوش با پریسا هم دست داد و پشت دستش رو بوسید و مارو دعوت کرد به میزی که شاهین و یکی از دوستانش نشسته بود. وقتی با شاهین و دوستش امیر دست دادیم و نشستیم، ارکستر شروع به نواختن کرد. خواننده ای که همراهشون بود با یک اهنگ ملایم شروع کرد به خوندن. کم کم همه ی مهمونها اومدن. این موضوع رو میشد از حضور شهره و همراهاش بین مهمونها فهمید. درب بزرگ سالن رو که بستن مهمونی رسما شروع شد. خدمتکاران با ظرف های میوه و سینی های مشروب به سر تمام میزها سرک میکشیدن و با نگاههای احترام امیزشون از میهمانان پذیرایی میکردن. بعضی از دختر و پسرها که مشخص بود به شرکت در اینجور مهمانیها عادت دارن به وسط پیستی که برای رقصیدن در نظر گرفته شده بود رفتن و شروع کردن به رقصیدن. با خاموش شدن چراغها و روشن شدن رقص نورها مهمونی گرمتر شد. دخترو پسر، زن و مرد از هر تیپی وسط مجلس دوبه دو، یا چند نفری مشغول رقصیدن بودن. اکثرشون مست بودن و توی حال خودشون نبودن. نورهای رنگی و مه بخار خشک، فضای خیلی عجیبی رو به وجود اورده بود. مثل کلابها و بارهایی بود که بیشتر توی فیلمها دیده بودم. سیاوش به یکی از مستخدمینی که سینی مشروبی رو در دست داشت اشاره کرد و دولیوان برداشت یکی رو طرف من گرفت. تا قبل از امشب فقط یکبار مشروب خورده بودم که از مزه و طعمش حالم بهم خورده بود. ولی نمیتونستم دستش رو رد کنم و برای حفظ ظاهر هم که شده بود باید لبی تر میکردم. با لبخند گیلاس رو ازش گرفتم و درحالیکه زیر چشمی به پریسا نگاه میکردم که لبخندی شیطنت امیز روی لبش نشسته بود، به سلامتی خودمون اروم به لبم نزدیک کردم و با زبونم کمی مزه ش رو چشیدم. برام عجیب بود چون به اون بدمزه ای که فکرش رو میکردم نبود. دفعه قبل به محض اینکه وارد دهنم شده بود تا حلقم احساس سوزش میکردم ولی این یکی فقط یه مقدار بوی الکل میداد که خیلی هم اذیت نمیکرد.
سیاوش که متوجه حرکاتم شده بود لبخندی زد و گفت: مشروبش اصله. با اونایی که بیرون میفروشن زمین تا اسمون فرق میکنه.

ازین حرفش یه مقدار معذب شدم و برای اینکه چیزی گفته باشم لبخندی زدم و گفتم: اره مزه ی خوبی داره. و یه مقدار دیگه از محتویات درون لیوان رو سر کشیدم. مجلس به اوج خودش رسیده بود. اهنگهای تند و داغ به همراه رقص دخترایی که انگار همشون معلم رقص داشتن، فضای سالن رو هرچی بیشتر داغتر میکرد. کم کم مشروبی که خورده بودم اثر کرد. سرم داغ شد و حس کردم چشمام دودو میزنه. حال خیلی خوبی داشتم ودیگه احساس خجالت و سنگینی نمیکردم. ریتم اهنگ که ملایم شد زنها و مردهای وسط مجلس چسبیدن بهم و شروع کردن رقص تانگو و رمانتیک. رقص نور هم قطع شد و یه نور خیلی ملایم جاش رو گرفت. سیاوش بلند شد و درحالیکه دستش رو طرف من دراز کرده بود با یه لحن خیلی مؤدبانه و جنتلمن گفت: افتخار رقص میدی؟
اگه توی حال دیگه ای بود شاید اصلا روم نمیشد بلند شم ولی مشروب کار خودش رو کرده بود. لبخندی زدم و درحالیکه اطرافم رو میپاییدم دستم رو به طرف دستش دراز کردم و بلند شدم. ارکستر یه اهنگ ملایم رو مینواخت که راست کار رقصهای دونفره و تانگو بود. وقتی به وسط پیست رفتیم سیاوش یه دستش رو روی کمرم گذاشت و دست دیگه ش رو به دستم گرفت و کمی منو چسبوند به خودش. دوباره یاد روزی افتادم که توی رودخونه چسبیده بودم بهش. توی چشماش نگاه کردم و سعی کردم هرچی از یک رقص دونفره رو که توی فیلمها دیده بودم رو اجرا کنم. کفش پاشنه بلندم رقصیدن رو برام مشکل میکرد و خیلی سعی میکردم که پام رو اشتباهی روی کفش سیاوش نذارم. برای دومین بار بود که اینقدر بهش نزدیک میشدم. بازم بوی عرق تنش به همراه یه عطر ملایم کول واتر بینیمو نوازش کرد. اروم سرم رو به سینه هاش چسبوندم و در حالی که صدای ضربان قلبش رو حس میکردم توی افکارم غوطه ور شدم…

با قطع شدن موسیقی، صدای دست زدن مهمانها منو به خودم اورد. وقتی به چهره ی سیاوش و لبخندی که روی لبش بود نگاه کردم، فهمیدم که خیلی تند رفتم. اصلا تو حال خودم نبودم و مشروب هم روی این حالم اثر گذاشته بود. یه مقدار خجالت کشیدم و به بهانه ی رفتن به دستشویی از سیاوش جدا شدم. وارد دستشویی که شدم خودم رو توی ایینه نگاه کردم. صورتم قرمز شده بود و یه مقدار هم حالت تهوع داشتم. نمیتونستم به صورتم اب بزنم چون میکاپم پاک میشد. ولی از طرفی هم لازم بود که یه اب سرد به صورتم بخوره. شیر اب سرد رو باز کردم و سرم رو پایین بردم. یکی دوتا مشت اب به صورتم زدم و اروم دستی به صورتم کشیدم. وقتی سرم رو بالا اوردم ناگهان توی اینه چهره ی بیتا رو دیدم که زل زده و داره منو نگاه میکنه. از دیدنش یک لحظه وحشت کردم و به سرعت برگشتم. نمیدونستم اصلا کی وارد دستشویی شده بود. مثل اینکه یادم رفته بود درو پشت سرم قفل کنم. توی نگاهش یه خشم پنهانی دیده میشد و درحالیکه یک گیلاس مشروب توی دستش گرفته بود منو نگاه میکرد. یه کم به طرفم اومد و در حالیکه صداش میلرزید گفت: خوب با سیاوش جور شدی. رقص دونفره تون مثل دوتا عاشق و معشوق بود..

از لحن حرف زدنش خوشم نیومد. صداش پیچ و تاب میخورد و کاملا معلوم بود تحت تاثیر مشروب، تعادل خودش رو از دست داده. خواستم جوابی بهش ندم و به سمت در رفتم. وقتی فهمید که میخوام برم بیرون دستش رو روی در گذاشت و مانع شد. توی چشماش که نگاه کردم ترسیدم. رگه های قرمزی خون سفیدی چشماش رو گرفته بود و دهنش بدجوری بوی مشروب میداد. سرش رو جلوتر اورد و گفت: خوب گوش کن ببین چی میگم دخترجون، اون پسره به هیچکس وفا نکرده به توهم وفا نمیکنه. اینقدر خودت رو توی اغوشش ننداز. اخر و عاقب تو هم میشه مثل الان من. با این تفاوت که تو جوونتری. پوزخندی زد و به بین پاهام اشاره کرد و ادامه داد: مطمئنا هنوز چیزی رو تجربه نکردی. پس مواظب باش خانم کوچولو…
از حرفی که بهم زد بغض توی گلوم پیچید. حرفش مثل پتک توی سرم فرو اومد. حالا فهمیدم در مورد من چی فکر میکردن. دستش رو با شدت از روی در برداشتم و دستگیره ی در رو گرفتم. وقتی خواستم درو باز کنم بازوی منو گرفت و زیر گوشم غرید: حواست رو جمع کن دختر جون. گول ظاهر سیاوش رو نخور اون از یک گرگ درنده هم بدتره..

بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و در حالیکه بغضم ترکیده بود از دستشویی بیرون اومدم. صدای موسیقی تند و تیزی به همراه رقص نور و مه فضای سالن رو پر کرده بود. صدای دست زدن و شادی مهمانها به همراه هلهله کردنشون گوش رو کر میکرد. سریع به طرف میز رفتم و درحالیکه کیفم رو برمیداشتم با گریه به پریسا گفتم: باشو بریم..!
پریسا که حال و روز منو دید با تعجب بلند شد و پرسید: چی شده فرزانه؟ اتفاقی افتاده؟!!
و به دنبال اون سیاوش و شاهین هم نگران بلند شدن. از روی میز یه دستمال کاغذی برداشتم و گوشه چشمام رو پاک کردم. خیلی سعی کرده بودم که ریملم پاک نشه حتی وقتی اب به صورتم میزدم هم مواظب بودم که دور مژه هام پخش نشه ولی ایندفعه با اشک چشمم بدجوری قاطی شده بود و کلا ارایشم رو بهم ریخته بود. سیاوش که نگران من شده بود دستم رو گرفت و سوال پریسا رو تکرار کرد: چی شده فرزانه؟ و در حالیکه پشت سرم رو نگاه میکرد ادامه داد: کسی مزاحمت شده؟

توی چشماش نگاه کردم و حرفهای بیتا توی سرم پیچید: “به این پسره اعتماد نکن”
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و درحالیکه بغضم ترکیده بود گریه کنان به سمت در رفتم. بعضی از مهمانان که نزدیک میزما بودن متوجه نابسامان بودن اوضاع ما شدن و با تعجب نگاهمون میکردن. بقیه هم که صدای موسیقی ورقص مهمانها نظرشون رو جلب کرده بود بی توجه به ما توی دنیای خودشون بودن.
کنار در یه مستخدم با دیدن من در رو با احترام باز کرد. وارد حیاط که شدم سرمای پاییزی اونم توی اون منطقه کمی تنم رو مورمور کرد. قبل از اینکه در پشت سرم بسته بشه صدای سیاوش رو شنیدم که منو صدا میزد: فرزانه صبر کن. یه لحظه صبرکن ببینم چه اتفاقی افتاده؟
و بازوم رو گرفت و به سمت خودش کشید. مجبور شدم وایسم و در حالیکه گریه امونم نمیداد به طرفش برگشتم. دستش رو دورم حلقه کرد و چسبوند به خودش. وقتی توی بغلش رفتم و عطرتنش رو حس کردم، دوباره حرفهای بیتا توی ذهنم اومد. نمیخواستم باور کنم. اگه همونطوری بود که اون میگفت چی؟ اگه واقعا سیاوش فقط برای سواستفاده به سمتم اومده باشه..

اینبار گریه م تبدیل به هق هق شد. سیاوش منو بیشتر چسبوند به خودش و بوسه ای از موهام کرد. حس کردم توی بغلش اروم شدم. یه کم توی همون حالت موندم و سرم رو بالا گرفتم وتوی چشماش نگاه کردم. نگاه مهربونش و چهره ی مردونه ش دلم رو قرص کرد. چطور میتونست مثل حرفهایی که بیتا زده بود باشه؟؟!
چند دقیقه بعد پریسا و شاهین از خونه بیرون اومدن. پریسا نگران به سمت من اومد و هراسان پرسید: فرزانه چی شده؟ تو که منو نصفه جون کردی! و بغضش ترکید و منو گرفت توی بغلش. برای اینکه بیشتر نگرانش نکنم خودم رو کنترل کردم و گفتم: چیزی نیست پری. یه مقدار مشروب منو گرفته بود حالم بهم خورد.

سیاوش به شاهین اشاره کرد که پشت سر پریسا با نگرانی منو نگاه میکرد و گفت: تو با پریسا برگردین تو. اگه شهره بفهمه که مهمونیش رو اینطوری ترک کردیم ناراحت میشه. بهش بگین که حال فرزانه بهم خورد و سیاوش بردش دکتر. پریسا خواست چیزی بگه که شاهین بازوش رو گرفت و گفت: سیاوش درست میگه بهتره ما برگردیم به مهمونی. اون خودش همه چیز رو ردیف میکنه.
نگاه نگران پریسا رو با لبخند تلخی جواب دادم و گفتم: تو با شاهین برو نگران من نباش. و بوسه ای از لپهای تپلش کردم…
توی ماشین سیاوش که نشستم انگار یه وزنه ی سنگین روی سینه م گذاشتن. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم. سنگینی مشروب و گرمی اتاق ماشین چشمم رو سنگینتر کرد و به خواب فرو رفتم…

یک دیدگاه برای “داستان بی‌ نهایت – قسمت سوم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>