… خواهر خوب اما

خسته و مونده داشتم از دانشگاه ميومدم خونه.تو يه فكرايي بودم كه بماند….رسيدم تو خيابونمون كه يه سوزوكي توجهمو به خودش جلب كرد دو تا پسر جوون داخلش بود كه اصلا به تيپشون نميومد بچه اينورا باشن آخه محله ما يه محله خيلي معمولي بود كه اكثرا يا كارگر بودن يا كارمند با خودم گفتم كه احتمالا آشنا يكي از اين بيچاره هان چون حتي دختراي محله ما دوست پسراشون با موتور ميومدن دنبالشون چه برسه به پسرا!! بگذريم وقتي از كنارم رد شدن چون سرعت ماشين پايين بود صداشون رو راحت شنيدم
يكيشون داشت به اون يكي ميگفت:عجب تيكه اي بودا!!صداي اون يكي اومد كه گفت آره به نظر گوشت خوبي بود بريم تو كارش؟بقيشو نشنيدم چون رسيدم در خونه اما كنجكاو بودم بدونم درباره كي صحبت ميكنن و كي تونسته دل اين دو تا رو ببره كه احتمالا به اندازه موهاي سرم دختر كردن

يواش از لاي در سرمو بردم بيرون ديدم همون ماشين وايساده و داره با دختري كه من درست نميديدمش حرف ميزنه همين كه ماشين حركت كرد من خواهرمو شناختم كه ساكش دستش بود زياد تعجب نكردم چون به اين اظهار نظرا درباره خوهرم عادت داشتم خواهر من اون موقع سال 4 دانشگاه بود كرمانشاه و 24 سن داشت از وقتيكه هنوز فرق چول و كير رو نميدونستم يادمه كه همه درباره خواهرم همين فكرارو ميكردن:تيكه و گوشت!! خواهر من از همون بچگي سينه هاي درشتي داشت يه كون تپل كه چشم همه رو خيره ميكرد و دهنارو آب مينداخت صورتش معمولي بود نه زياد زشت نه زياد خوشگل اما با نمك بود حتي ميدونستم كه با پسرداييم رابطه نزديكي!!!! داره اما فكر نميكردم بخواد با همه همين رابطه رو داشته باشه

خلاصه وقتي در خونه رو زد من رفتم درو واكردم و سلام احوالپرسي و……(چون همون موقع از كرمانشاه اومده بود)رفت داخل يه نيگا كردم بيرون اثري از سوزوكي نبود. با خودم گفتم بهشون محل نداده رفتم داخل و شروع كردم به حال و احوال با آبجيم.
يه چند روزي گذشت و من اون ماجرا به كلي يادم رفت تا روزي كه خواهرم ميخواست بره دانشگاه يعني 5 روز بعدش..

من از خريد اومده بودم داشتم ميخواستم كليد بندازم درو وا كنم كه صداي خواهرمو از حياط شنيدم در كسري از ثانيه متوجه شدم داره با كي صحبت ميكنه با باباي دوستش كه راننده اتوبوس بود تو همون جاده كرمانشاه و خواهرم هميشه با اون ميرفت داشت ميگفت:مرسي آقاي … همون فردا ساعت 8 صبح خوبه پس ميام همون جاي هميشگي همون طور كه صحبت ميكرد صداي پاشو شنيدم كه داشت از پله ها بالا ميرفت
منم رفتم داخل و خريدارو تو آشپزخونه گذاشتم وقتي رسيدم تو هال مامانم داشت از خواهرم ميپرسيد كه به آقاي … زنگ زدي واست جا نگه داره؟ خواهرم گفت آره براي امشب ساعت7 …من داشتم شاخ درمياوردم…
گفتم شايد اشتباه شنيدم اما كر كه نبودم بين فردا ساعت 8 تا امشب ساعت 7 رو نفهمم
خلاصه من به طور كامل مشكوك شدم كه اين 12 ساعتو چيكار ميخواد بكنه كه از ما پنهون كرده البته ميشد حدس زد اما ترجيح دادم پيش قضاوتي نكنم عصر كه شد خواهرم حسابي رفت حموم و موهاي بدنش رو زد البته اين كار هميشگيش بود اينجا چون هر وقت ميرفت دانشگاه به قول خودش نه وقت اينكارارو داشت نه امكاناتش رو ساعت 6.5 كه شد آماده رفتن شد بهش گفتم ميام ميرسونمت اما گفت نه آژانس ميگيرم وقتي ديگه اينو شنيدم حسابي جا خوردم چون هميشه ميگفت كه من برسونمش تا پول كرايه رو من حساب كنم چون بي نهايت خسيس بود

من ديگه حسابي مشكوك شدم و گفتم يه كاسه زير نيم كاسه است
وقتي ميخواست بره 5 ديقه قبلش در خونه دوستم رفتم و موتورشو گرفتم تا برم دنبالش ببينم كجا ميخواد بره
وقتي آژانش اومد موتورو قايم كردم پشت يكي از ماشيناي كوچه و با آبجيم خداحافظي صميمانه اي كردم به محض حركت ماشين منم موتورو روشن كردم و افتادم دنبال خواهرم يه چند تا خيابون كه رفتيم ماشين وايساد
منم 10متر اونطرفتر اون سمت خيابون وايستادم خواهرم پياده شد و ساكشو ورداشت و آژانس رفت
من هنگ بودم كه آقاي … اينجا مياد دنبالش؟وسط شهر؟و خواهرم قصدش چي بوده كه اينجا وايساده كه ديدم خواهرم گوشيشو درآورد و تلفن زد يه چند ديقه همونجا با تلفن صحبت كرد يهو همون سوزوكي رو كه اون روز ديدم تو خيابونمون رو ديدم اين دفعه 4نفر داخاش بودن با خودم گفتم يا اون سوزوكي نيست يا هم اتفاقي اينجان كه سوزوكي جلو پا خواهرم ترمز زد
در كمال تعجب خواهرم بدون هيچ حرفي روي صندلي عقب كنار اون دو تا پسر سوار شد

خلاصه ماشين حركت كرد منم دورادور در تعقيبشون!
زياد تو شهر نگشتن بعد از تقريبا 10 دقيقه اومدن به سمت جنوب شهر. اول دليلشو نفهميدم اما بعدش ديدم در يه خونه درپيت وايسادن.

گفتم اينا اينجا چي ميخوان؟همون موقع كه اين فكر از سرم گذشت خواهرم از ماشين پياده شد همراش اون 3 نفر ديگه هم پياده شدن و رفتن داخل اون خونه اما راننده ماشينو حركت داد و رفت..كوچه خيلي خلوتي بود حتي اون وقت كه تازه سر شب بود.. يه 10 دقيقه گذشت با خودم در كشمكش بودم برم داخل يا نه..حس كنجكاويم بدجور تحريك شده بود ولي از يه طرف عقلم بهم ميگفت اگه داخل برم امشب خودمم خوراك اين 4 تا ميشم…در آخر زور كنجكاويم به عقلم چربيد و رفتم موتورو يه كم اونطرف تر پارك كردم جلو يه خونه ديگه(اصلا فكر موتور مردم نبودم) به راحتي از ديوار بالا رفتم چون لبه درش گوشه هاي آجرپريده زياد داشت جلوم يه حياط خيلي بزرگ ديدم سمت راستم يه انباري بود كه پر از جنس بود چند قدم جلو رفتك كه يه سگ توجهمو به خودش جلب كرد به نظرم عادت داشت غريبه ببينه چون اصلا پارس نكرد خلاصه آروم و بااحتياط از كنارش رد شدم و رفتم جلو..آماده بودم با شنيدن اولين صداي سگ فرار كنم اما خوشبختانه(يا هم بدبختانه!!) به سلامت رسيدم.. جلوم بالاي 4 تا پله يه ساختمون بود كه سمت راستش يه اتاق خالي بود ولي كناره درش پنجره ي پذيرايي قرار داشت از داخل نگاه كردم.. خونه شيكي بود.

اصلا فكر نميكردم اين خراب شده همچين تشكيلاتي داشته باشه.مبلمان قشنگ و تلويزيون ال سي دي 40 اينچي خودنمايي ميكرد.وسط مبلمان سه تا پسرا نشسته بودن و وسط اونا هم…..خواهر من!!مانتوشودر آورده بود و با يه شلوار لي و تاپ بسيار بسيار تنگ نشسته بود و واسشون ساقي شده بود و تو پيكاي تك تكشون داشت ويسكي ميريخت(بلك-وايت من كه عاشقشم) اونا هم ميشه گفت داشتن فاطي(راستي اسم خواهرم فاطمه است) ما رو با نگاشون قورت ميدادن.. راستش حق داشتن من خودمم كيرم شق كرده بود اون سينه هاي تپلش داشت تاپشو جر ميداد اون دستاي چاق و گوشتي واقعا هر بشري رو شهوتي ميكرد..يه 30 دقيقه از مشروب خوريشون گذشت همشون تقريبا مست كرده بودن به اضافه خواهر خودم چون بين هر پيكي كه واسه اونا ميريخت خودشم يه قلپ ميخورد به طوري كه در عرض نيم ساعت ته دو تا شيشه رو بالا آوردن. يكيشون بلند شد رفت و بعد از چند دقيقه با يه ضبط اومد و روشن كرد يه آهنگ بندري روش بود خواهرم بدون هيچ سوالي بلند شد و شروع كرد به رقصيدن(خواهرم از اون رقاصه هاي حرفه ايه) طوري بدنشو ميلرزوند كه انگار تو بدنش ژله كار گذاشته بودن وقتي شروع كرد به تكون دادن سينه هاش انگار واقعا هم داشتي به يه ژله نگاه ميكردي ..شلوارش به قدري تنگ بود كه خط كونش از بالا تا پاين ديده ميشد و قلمبگي كونش تو چشم ميزدو داد ميزد كه واسه گاييدن آمادست من كه دور بودم دهنم آب افتاد رو خواهرم چه برسه به اون مستاي تو كف. جلوي تك تكشون وايميستاد و قر ميداد جلوشون خم ميشد و پستوناشو ميمالوند. يكيشون كه به نظرم طاقتش تموم شده بود بلند شد و خواهرم رو انداخت رو دوشش و برد تو اتاقي كه من ديد نداشتم..اون دو تا هم مشغول پوكه شدن..

يه 5 دقيقه بعد صداي در اومد من بلافاصله پشت يه درخت بزرگ كه روي زمين سايه انداخته بود قايم شدم …راننده سوزوكي بود. رفت داخل منم از سايه اومدم بيرون. شنيدم كه داشت به دوستاش ميگفت:يه وقت سعيد دختره رو حروم نكنه اون دوستش گفت فوقش ميبريمش حموم…اون يارو هم نشست و با مشروب از خودش پذيرايي كرد تقريبا 20 دقيقه مشغول بازي و پيك زدن اين سه تا شدم كه اون يارو (سعيد)از اتاق زد بيرون رو به دوستاش گفت عجب تيكه ايه بي شرفا.تنگ و آس. سينا واقعا راست گفتي ارزش 60.000 تومن رو داشت… با اين حرف منم دوزاريم افتاد..آبجيه ما جنده پولي بود و حق الزحمه اش!! هم نفري 60 بود..سينا هم گفت (سينا همون راننده سوزوكي بود) مياست شمارشو بگيري دفعه بعد هم ببريش سعيد هم گفت آره گرفتم گفت كه 2هفته ديگه دوباره مياد از دانشگاش.من ديگه برم ..سينا گفت بيا ميرسونمت.سعيد گفت مست نيستي؟ گفت ميتونم پشت ماشين بشينم.اون دو تا بلند شدن و رفتن من دوباره به مخفيگام ! برگشتم وقتي دوباره به محلم برگشتم نه از اون دو تا خبري بود نه از فاطي.مونده بودم كجا رفته بودن؟به سرم زد برم داخل .

تو همين فكرا بودم كه صداي خنده خواهرم منو به خودآورد..تازه ديدمشون..داشتن از حموم ميومدن.هر سه تا دورشون حوله بود.يكيشون داشت بدن خواهرمو خشك ميكرد و گوششو ميخورد بعدش حوله خودشو انداخت زمين و از پشت رفت چسبيد به فاطي اون يكي هم از جلو شروع كرد به ماليدن سينه و لب گرفتن…در همين حين حوله خواهرم هم افتاد و من واسه اولين بار اندام آبجيمو ميديدم…..بدنش سفيد سفيد بود دو تا پستوناش از بالا به هم چسبيده بودن و به تدريج كه پايين ميومد به دو طرف مايل شده بود.هاله قهوه ايه سينش پهن بودو نوكشون يه كم رو به بالا شق شده بود..يارو يه كم سينه هاي خواهرمو ماليد و فقط نگاشون كرد.با يه صداي شهوتي گفت چه خوش فرم و تپلن.خواهرم با يه صدا كه ازش مستي و شهوت ميزد بيرون گفت تپله واسه خوردن نه ديدن يارو هم يه چشم گفت و مشغول شد… يه ملچ ملوچي راه افتاد كه در عرض 1 ديقه اب از سينه هاي آبجيم سرازير شد اون يكي كه پشت بود گفت امين بسته نوبت منه و به زور خواهرمو به سمت خودش چرخوندو من كون آبجيمو ديدم(بازم واسه اولين بار) كونش به معناي كلمه قلمبه بود امين هم متوجه اين نكته شد چون بلافاصله خم شد و لاي كونه خواهرمو به زور باز كرد چون كونش خيلي عميق بود و سرشو گذاشت لاي كپلاي از هم واشدش..

راستش من از همون اول كه فاطي چرخيد محو كونش شده بودم.. يهوبه خودم اومدم و گوشيمو در آوردم و شروع كردم به فيلمبرداري…نميدونم چقدر گذشته بد از فيلمبرداريم. توئ فيلمم همه نوع صحنه اي بود ..خواهرم با چشماي بسته و امين كه سينه هاشو رو محكم از پشت گرفته بود…ساك زدن فاطي واسه اون يكي ..تلمبه زدناي امين تو كون و كس خواهرم.در حال فيلمبرداري از صحنه اي بودم كه آبجيم داشت حالت سگي واسه يكيشون ساك ميزد و اون يكي هم از پشت كرده بود داخلش سينه هاي آبجيم همين طور آويزون مونده بود و ..كه يهو يه صدايي شنيده بودم تا اومدم به خودم بيام اوني كه اسمش سينا بود از پله ها اومد بالا و در يه لحظه نگامون به هم گره خورد ..يه داد زد و اومد دنبالم منم به سرعت از پله ها اومدم پايين و پا گذاشتم به فرار …طوري ميدويدم كه تو زندگيم ندويده بودم.. راستش از اونا زياد نميترسيدم ..از مواجهه شدن با فاطمه وحشت داشتم…از سگه گذشتم فكر كردم دنبالم نمياد اما يه آن يارو داد زد :پيپ بگيرش! سگه بلند شد پريد دنبالم …اگه زنجيرش يه كم بلندتر بود گرفته بود اما به موقع طول زنجيرش تموم شد و نتونست جلوتر بياد..با يه جست از در پريدم بيرون و به سمت موتور دويدم..روشن كردم و با سرعت گرخيدم…حدود10 دقيقه با سرعت گازوندم …يه نگاه پشت سرم انداختم و از امني عقبم مطمئن شدم و كنار يه كوچه وايسادم..
يه كم خستگي در كردم و رفتم به سمت خونه.

تو راه خونه داشتم فكر ميكردم به آبجيم…به آيندش..تازه ميفهميدم وقتي خونه اين و اون به بهانه درس دادن به داداش دوستاش ميرفت واقعا چيكار ميكرد..وقتي به بهانه ياد گرفتن كامپيوتر از پسر داييم به خونشون ميرفت چه قصدي داشته…
رسيدم خونه…خسته رفتم تو اتاقم..روي تخت دراز كشيدم و ويديوي آبجيم رو نگاه كردم..36 دقيقه شده بود…
يه فكر شيطوني از ذهنم گذشت………..اون كه به همه ميده..مگه من چمه؟
اميدوارم خوشتون اومده باشه..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>