خط قرمز

تازه راه افتاده بودم سمت محل کارم که دیدم گوشیم زنگ خورد. شماره ش تقریبا اشنا بود مطمئن بودم که قبلا بهم زنگ زده ولی دقیقا یادم نمیومد. بعد از چند تا زنگ جواب دادم: الو بفرمایین. پشت خط یه صدای زنونه بدون لهجه با کمی مکث جواب داد: الو سلام اقا شاهین؟
بفرماین امرتون. بازم یه کم مکث کرد و انگار که مردد باشه گفت: ببخشید من خانوم احمدی هستم چند روز پیش یه یخچال…… واسمون نصب کردین.

یه کم فکر کردم و سریع به جا اوردمش. بله خانوم احمدی خوب هستین شما. مشکلی براش پیش اومده؟ بازم یه مقدار مکث کرد و گفت: بله بله نمیدونم چرا از دیشب حس میکنم سرماش کمه. یه مقدار هم صدا میده.
وقتی حرف میزد صداش میلرزید انگار ازچیزی هیجان زده شده باشه در حالی که هفته پیش که زنگ زده بود خیلی با اعتماد به نفس و راحت حرف میزد. گفتم :موتورش روشن میشه؟ منظورم اینکه کار میکنه؟ مثل اینکه انتظار همچین پرسشی رو نداشت چون مکثش بیشتر از دفعات قبل طول کشید. “ممممم اره فکر کنم روشن میشه. میتونین یه سر بیاین خودتون یه نگاهش بکنین؟

هنوز زیاد از محله ای که خونه شون بود دور نشده بودم یه نگاه به ساعتم کردم و گفتم: خواهش میکنم، تا یه ربع دیگه اونجا هستم. تشکر کرد و گوشی رو قطع کرد. از نحوه برخوردش یه مقدار تعجب کردم مثل دفعه پیش نبود. حدود یک هفته پیش بود که باهام تماس گرفت تا یخچال تازه خریداری شده شو براش راه اندازی کنم. از صداش و همینطور طرز حرف زدن و نداشتن لهجه ش فهمیدم که باید اهل این منطقه نباشه. یه نکته جالب هم این بود که نام خانوادگی همسرش با من یکی بود واسه همین وقتی گفت احمدی هستم واسم جالب بود. وقتی در خونشون رسیدم همزمان با من از یه ماشین پراید اژانس پیاده شد. یه زن حدودا بیست و چند ساله که خیلی هم زیبا و شیک بود. از من یه ده سانتی کوتاهتر بود که برای یک زن، قد بلندی محسوب میشه. همراهش یه زن تقریبا چهل و چند ساله و خیلی لاغر اندام هم بود که از طرز حرف زدنش معلوم بود اهل همین شهره.

بعد از سلام و اشنایی راهنمایی کرد به سمت اپارتمانش که طبقه سوم یه ساختمان شش طبقه بود. اسانسورشون خراب بود مجبور شدیم از پله ها استفاده کنیم. توی راه پله خیلی سریع توضیح داد که تازه اسباب و اثاثیه اوردن و یخچال هم نداشتن و ازینکه سریع برای انجام کارشون اومدم تشکر کرد. به دم درب خودنشون رسیدیم و پس از باز کردن در وارد شدیم. یه اپارتمان خیلی شیک که هنوز اسباب خونه به طور کامل سرجاشون قرارنگرفته بود. وسایل اشپزخونه توی کارتن رو هم انباشته شده بود و هنوز باز نشده بود.از تازگی و نو بودن لوازم مشخص بود که تازه ازدواج کردن. به سمت اشپزخونه شون رفتم که یخچال رو قرار داده بودن خوشبختانه از کارتن درش اورده بودن و این کارم رو راحت تر میکرد. زنی که همراهش بود و بعدا فهمیدم که از اقوام شوهرشه و اتفاقا هم خانوادگی من هم بود اومد جلو وشروع کرد به اظهار فضل کردن در مورد مسایل فنی و اینکه اره من از این چیزها خیلی میدونم. اصلا ازین جور زنهای مرد نشاء خوشم نمیاد. با اون جثه لاغرمردنیش که نزدیک بود از وسط نصف بشه چه ادعاشم میشد. زیاد به حرفهاش توجه نکردم و فقط سوالاتی رو که درمورد یخچال میپرسید رو جواب دادم. چند دقیقه بعد خود خانوم احمدی که صاحب خونه بود از اتاق دیگه اومد.

لباس بیرونش رو عوض کرده بود و یه شلوار برمودای تو خونه ای تا زیر ساق پا و یه تاپ رکابی فیروزه ای هم تنش بود والبته یه مانتو روش پوشیده بود ولی دکمه هاشو نبسته بود. موهای یه کم مجعدشو پشت سرش جمع کرده بود. با دیدنش سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم. قبلا پیش اومده بود که واسه کار جایی برم و طرف بدون روسری باشه واسه همین زیاد تعجب نکردم. تا مدتی که یخچال باید کار میکرد تابه برودت لازم برسه ازش درمورد خونه پرسیدم و اینکه خریدن یا اجاره ست. یه نگاهی بهم کرد و خندید و گفت:نه بابا خریدن کجا بود همینجارو کلی پول واسه اجاره ش دادیم. اون زن همراهش رفته بود اتاق دیگه و مثل اینکه داشت وسیله هاشو جابه جا میکرد. وقتی ضمانتنامه رو پر کردم و ازش خواستم امضا کنه پرسید :شما از احمدی های همین شهر هستین؟

بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم: من احمدی پور هستم و اصالتا واسه همین شهریم. البته احمدی ها همشون مثل من خوش اخلاق نیستن. اینو به شوخی گفتم ولی مثل اینکه یاد موضوعی افتاده باشه گفت: بله میدونم. بعد از اون تو تموم مدتی که طرز کار یخچال رو براش توضیح میدادم خیلی ساکت و اروم نگاه میکرد و یه جورایی حس میکردم حواسش اینجا نیست. چند دقیقه بعدش هم موقع خداحافظی گفتم:اگه مشکلی پیش اومد باهام تماس بگیرین. تا دم در پشت سرم اومد و تا وقتی که پاگرد راه پله رو پایین نرفتم در رو نبست..
به این اتفاقات هفته پیش که فکر میکردم چیز خاصی نبود که توجهمو جلب کنه ولی حسم بهم میگفت که موضوع فقط خرابی یخچال نیست. رسیدم دم اپارتمان و زنگ واحد رو زدم. سریع جواب داد بله؟

گفتم: احمدی پور هستم واسه یخچال… هنوز حرفم تموم نشده بود که در باز شد. به سمت راه پله ها رفتم نمیدونم چرا به کل قضیه مشکوک بودم جلو در اسانسور که رسیدم متوجه شدم تعمیر شده. وارد اسانسور شدم و درب رو بستم خودمو توی آینه روبروی در نگاه کردم. دستی به سر و موهام کشیدم و لباسم رو مرتب کردم. نمیدونم حرکت سریع اسانسور باعث شد طپش قلب بگیرم یا همون حس لعنتی. وقتی اسانسور توی طبقه ایستاد متوجه شدم که قبلم هنوز با هیجان میزنه. اومدم بیرون و زنگ در رو زدم. اینبار یه مقدار طول کشید تا در باز بشه. وارد خونه شدم و در پشت سرم بسته شد یه صدایی شنیدم که گفت: سلاااام.
وقتی برگشتم و پشت در رو نگاه کردم حس کردم قلبم داره از جاش در میاد. خانوم احمدی رو دیدم که همون تاپ دوبنده فیروزه ای اونروز رو پوشیده ویک شلوارک همرنگ و ست تا بالای زانو پاشه ،مننتهی بدون مانتو. چهره ش مضطرب و پریشان بود و بدون ارایش. خب البته طبیعی بود هنوز ساعت نه صبح بود و تازه از خواب بیدار شده.

اینو به خودم گفتم تا اوضاع واسم طبیعی جلوه کنه. ولی لباسی که تنش بود یه مقدار غیرطبیعی نشون میداد. یه نگاه گذرا بهش کردم و درحالی که سعی میکردم خودم رو خونسرد نشون بدم جواب سلامش رو دادم و پرسیدم: یخچالتون چش شده؟

یه کم بهم نگاه کرد و راه افتاد طرف اشپزخونه. وقتی جلوم حرکت میکرد متوجه شدم که زیر تاپش سوتین نبسته چون بندش روی شونه ش نبود. نگاهم رو از روی شونه هاش به سمت کمرباریک و باسن گرد و بزرگش بردم که با هر حرکت تکون تکون میخورد. ایندفعه اندامش قشنگتر معلوم بود. همونجا بود که متوجه شدم زیر شلوارکش خط شرت نیست. یعنی شرت هم پاش نبود! توی همون فرصت کم شاید چند ثانیه ای چندین فکر به سرم خطور کرد. یعنی موضوع چیه؟ هرچقدر هم که ریلکس باشه میدونست که من میخوام بیام، میتونست یه لباس مناسبتر بپوشه. حس خوبی نداشتم. وارد اشپزخانه شدیم من رفتم سراغ یخچال. یه نگاه به درجه ها و برد دیجیتالش کردم. روشن بود و خیلی اروم کارمیکرد. بدون اینکه به خانوم احمدی نگاه کنم ازش پرسیدم: گفتین مشکلش چیه؟

بازم همون مکث لعنتیش باعث شد که به طرفش برگردم. دیدم زل زده بهم وانگار که از بی تفاوتی من نسبت بهش لجش گرفته باشه با صدایی که کمی نفس نفس میزد گفت: از دیشب موتورش صدا میکرد و سرماش کم شده بود.
دستمو بردم پشت یخچال و کندانسورش رو لمس کردم. گرم بود هیچ چیزی که نشون بده مشکلی داره وجود نداشت. دیگه مطمئن شدم که موضوع یخچال نیست. در حالی که سعی میکردم حواسم به نوک سینه های نسبتا بزرگش که زیر تاپ نخی و نازکش خودنمایی میکرد پرت نشه نگاهی بهش کردم و گفتم: این یخچال مشکلی نداره…. یه کم مکث کردم و ادامه دادم: ولی به نظر میاد واسه شما مشکلی پیش اومده.!!
ازین صراحت لهجه م جا خورد. خودمم انتظار نداشتم همچین چیزی بگم. یه مقدار ترسیدم که نکنه واکنش تند و منفی نشون بده و بابت چیزی که گفتم ناراحت بشه. اصلا شاید قصد و نیتی نداشته باشه و واقعا فکر میکرد که یخچال خرابه و برای اینکه خیالش راحت بشه باهام تماس گرفته بود. یه کم نگاهم کرد و اومد سمتم.

بازم قلبم افتاد ترسیدم گفتم الانه که بزنه زیر گوشم و سر و صدا کنه و بعدشم به شوهرش میگه و اونوقت بیاو درستش کن. ازینکه به این زودی نتیجه گیری کرده بودم ازخودم بدم اومده بود. اومد نزدیکم و درحالی که هنوز توی چشمام نگاه میکرد ناگهان خودشو انداخت توی اغوشم. بهت و تعجب تمام وجودم رو گرفته بود. انتظار هر حرکتی رو داشتم به غیر از این. دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و سر و بدنش رو محکم چسبوند بهم به طوری که برامدگی سینه هاشو روی سینه م احساس کردم. دستامو دوطرفم باز کردم و چند ثانیه تو همون حالت موندم. نفس نفس میزد و با هر نفس بالا و پایین میرفت. تمام بدنش داغ بود و یه عطر ملایم زنونه به همراه بوی عرق تنش زیر دماغم رو نوازش میکرد. نمیدونم چقدر طول کشید تا از حالت شوک در بیام. هنوز نتونسته بودم اتفاقاتی که رخ داده بود رو تجزیه تحلیل کنم. پس از چند لحظه که گذشت و تونستم خودم رو جمع و جور کنم دوطرف بازوش رو گرفتم و سعی کردم که از خودم جداش کنم. ولی محکم چسبیده بود و انگار که خجالت بکشه توی چشمام نگاه کنه نمیذاشت که رهام کنه. بالاخره تونستم جداش کنم و ازش فاصله بگیرم. چشماش پایین بود و نگاهم نمیکرد سینه هاش با نفس های تند و هیجانزده ای که میکشیدبالا و پایین مییرفت. هنوز هیچ حس محرک و شهوت انگیزی نسبت بهش بهم دست نداده بود. فقط تشنه این بودم که بدونم موضوع چیه؟!! البته یه حدسهایی میزدم.اینکه مثل خیلی از زنها که یه پسر جوون رو میبینن حس شهوتش برانگیخته شده و از این حرفها.

ولی این موضوع در مورد هر زنی صادق نیست. اونم زنی توی این سن و سال و تازه ازدواج کرده. معمولا زنهای سن بالاتر که شوهرشون نسبت بهشون سردتر میشن همچین حسی بهشون دست میده. برام پیش اومده بود که پیشنهادهایی از همچین زنایی برای دوستی بهم بشه. ولی من هرچی که باشم اهل سکس و دوستی بازن شوهر دار نبوده و نیستم. زن شوهر دار و متاهل جز خطوط قرمز من محسوب میشه. البته فاحشه های خیابانی و دخترای فراری رو هم باید بهش اضافه کنم. توی زندگیم هیچوقت دنبال این سه قشر نرفتم و البته دلایل خاص خودم رو دارم. ولی الان و توی این خونه، یه زن جوان بیست و چند ساله با یه اندام و هیکل وسوسه انگیز جلو روم وایساده و میتونم حدس بزنم که توی ذهنش چی میگذره. دستم رو زیر چونه ش گذاشتم و سرش رو بالاگرفتم. مجبور شد نگاهم کنه. سعی کردم کمی مهربانانه باهاش برخورد کنم تا شاید ازین حالت در بیاد. گفتم: چی شده خانوم احمدی؟

ازینکه خانوم صداش میکردم و هنوز اسم کوچیکشو نمیدونستم خنده م گرفته بود. در حالی که به چشمام نگاه میکرد چیزی نمیگفت. حس میکردم که براش سخت باشه بخواد چیزی بگه. پس از کمی مکث و درحالی که چشماش شروع به رقصیدن کرده بودن با یه صدای بغض کرده گفت: نمیدونم چم شده. ازون روزی که رفتی همش بهت فکر میکنم. به صدات ،به نگاه های بی تفاوتت وقتی که داشتی حرف میزدی، حتی اونروز که با اون لباس اومدم پیشت خیلی عادی و معمولی برخورد کردی. همه اینها داره دیوونه م میکنه. نمیدونم چیکار کنم. از حرفهاش جا خوردم. انتظار هرچیز دیگه ای داشتم جز این. منتظر بودم بگه بیا منو بکن بیا جرم بده، بدران…
ولی خداییش این یکیو نمیتونستم تصور کنم. اومدم بگم شما متاهلی شوهر داری و… که حرفم رو قطع کرد و گفت: میدونم، خیال میکنی به این چیزا فکر نکردم؟ خیال میکنی اینقدر پست و بیخودم که راست راست عاشق یکی غیر از شوهرم بشم؟

وقتی اینا رو میگفت دیگه نتونست تحمل کنه و بغضش ترکید و گریه کنون خودش رو دوباره انداخت توی بغلم. ایندفعه دیگه مثل قبل جا نخوردم یه جورایی انتظارش رو داشتم. بدنش خیس عرق بود و داغتر شده بود. اشکهای چشمش روی زیرپوشم که از زیر پیرهنم معلوم بود میریخت و چشماش رو خشک میکرد. این دفعه دستم رو دور شونه ش حلقه کردم و به خودم فشردمش. سرش رو بلند کرد و دستامو نگاه کرد. مثل اینکه اصلا توقع همچین حرکتی رو ازم نداشت. توی بد موقعیتی گیر کرده بودم. نمیدونستم چیکار کنم. ولی حس میکردم که این قائله رو همینجا باید ختمش کنم وگرنه این قافله سر دراز خواهد داشت. توی همون حالت ازش پرسیدم: حالا از من چی میخوای؟ چیکار میتونم برات کنم؟ میدونی که نمیتونیم باهم دوست باشیم. هرچی باشه تو شوهر داری و از هرلحاظ که فکر کنی درست نیست.
سرش رو بیشتر به سینه م فشار داد و گفت: میدونم ولی دست خودم نیست. نمیدونم چی میخوام ازت، فقط میخوام باهات باشم.

این حرفش تکونم داد و حس شهوتی که تا اون موقع خوابیده بود رو درونم بیدار کرد. میتونستم واسه یه بار هم که شده باهاش بخوابم. اینطوری شاید بیخیال من میشد و این حس هوس الودی رو که فکر میکرد عشقه رو به فراموشی میسپرد. با این فکرها حس کردم که اتفاقاتی اون پایین داره میفته. تازه اون موقع بود که تمام چیزهایی که ازش میدیدم برام لذتبخش شد. بوی تنش، گرمای بدنش، سفیدی پوستش که تا اون موقع متوجهش نشده بودم و همینطور اندام زیبا و بی نقصی که داشت همه و همه اومد جلوی چشمم. دوباره از خودم جداش کردم و توی چشماش زل زدم. هنوز حالت دخترانه ی خودش رو حفظ کرده بود و تحت تاثیر پاره شدن پرده بکارتش تخم چشماش نترکیده بود.

لبخندی زدم و اندامش رو برانداز کردم منتهی اینبار کاملا خریدارانه و از روی نیت و نظر. همیشه عاشق زنهایی بودم که قد بلند داشتن و پوست سفید. و حالا این زن که روبروم ایستاده تا مثل یه بره شکارم بشه، تمام مؤلفه های زن مورد نظرم رو داشت. همه چی اماده بود که شروع کنم ولی…. بازم اون حس درونی سراغم اومد. “داری چیکار میکنی شاهین؟ این یه زن شوهرداره واین یعنی خط قرمزت. مگه همیشه نمیگفتی که سراغ هیچ زن شوهر داری نمیری؟ مگه همیشه ادعا و افتخارت این نبود که تاحالا فقط با دوست دخترات و زنای بیوه ای که دوستت بودن و کسی تو زندگیشون نبود سکس داشتی؟ پس حالا چی شده که داری پا روی اصولت میذاری؟ درسته که مجردی ولی اگه یه روز ازدواج کنی و کسی این کار رو با همسرت کنه اونوقت چیکار میکنی؟ “
اما حس دیگه م میگفت: اصلا به توچه توکه نه شوهرشو میشناسی و نه قراره ببینیش. خودتم که نخواستی، خودش میخواد. اگه تو نکنیش میره به یکی دیگه میده توهم که نمیخوای بهش تجاوز کنی و همیشه باهاش باشی. فقط یه همین یکباره…

توی همین فکرا بودم و هرلحظه لبخند روی لبم کمرنگ تر میشد. خانوم احمدی که تردید و تعللم رو دید اومد طرفم و اینبار لبش رو محکم گذاشت روی لبم و شروع کرد به مکیدن. بازهم غافلگیر شدم. یه جورایی توی عمل انجام شده قرار گرفتم. انگار منتظر مجوز بودم و اونم با این حرکتش این جواز رو برام صادر کرده بود. حس درونی که منو ازین کار نهی میکرد پوزخندی زد و رفت و دیگه حسش نکردم. به جاش یه حس شهوت قوی تمام وجودم رو پر کرد. دیگه نمیدونستم دارم کار درستی انجام میدم یا نه فقط میخواستم ازین فرصت پیش اومده نهایت استفاده رو ببرم. همونطور که لبم رو روی لبهای داغ و قلوه ایش گذاشته بودم دستم رو از زیر تاپ نازکش به روی سینه های سفت و دخترونه ش رسوندم. وقتی لمسشون کردم تنم لرزید ،چقدر گرم و لذتبخش بود. کیرم دیگه به نهایت راست شدنش رسیده بود. دست دیگه م رو روی برجستگی کونش گذاشتم و از کمر فشارش دادم به خودم. وقتی کسش چسبید به کیرم چشماشو بست و یه آه بلند کشید. از فرصتی که لبش رو از روی لبم جدا کرد استفاده کردم و لب پایینش رو با دندونم گزیدم. این کارم باعث شد که نهایت لذت رو ازین حالت ببره. وقتی دستم رو از پشت کونش به لای پاش رسوندم، شلوارک خیسش نشون میداد که توی این مدت خیلی تحریک شده. دیگه وقتش بود که ازاد و راحت بریم سر وقت همدیگه. بهش گفتم: میخوای همینجا تو اشپزخونه سرپایی کارمون رو بکنیم؟!!

یه نگاه به دوروبرش انداخت و انگار تازه متوجه شده باشه خندید و گفت: بریم تو اتاق خواب.
دوست نداشتم که وارد حریم خصوصی زناشوییشون بشم. هرچی بود اونجا محل عشقبازی شوهرش بود و من نباید به خودم اجازه میدادم که روی تختی که باهمسرش میخوابه باهاش فسق و فجور کنم. جدا ازین حرفها اونجا اصلا راحت نبودم. گفتم: اتاق خواب نه بریم رو مبل. مثل اینکه از پیشنهادم خوشش اومد چون چشماش برقی زد و دستم رو کشید طرف کاناپه مبل راحتی که توی پذیراییشون بود. نشستم رو مبل و کشیدمش سمت خودم.نشست بین پاهامو کمربند شلوارم رو باز کرد با یک حرکت از پام در اورد. منتظر بودم که شرتم هم در بیاره ولی دستی از رو بهش کشید پاهاش رو از هم باز کرد و نشست روش. کسش رو از روی شلوارک روی کیرم که توی شرت بود تنظیم میکرد و میمالید. این کارش نشون داد که اونقدرها هم که فکر میکردم اماتور نیست. دستامو بردم دوطرف تاپشو گرفتم و خودشم دستاشو برد بالا و با یک حرکت از تنش در اوردم. تازه اونجا بود که سینه های بلوری سفیدش تکون تکون خوران نمایان شد. واقعا از زیبایی چیزی کم نداشت. اندازه ش درشت و توپر بود و نوکش رو هاله قهوه ای کمرنگ احاطه کرده بود. مثل اینکه متوجه شد که محو تماشای سینه هاش شدم با دستش دوتاشون رو گرفت و چسبوند بهم. دیگه نتونستم طاقت بیارم و صورتمو فرو کردم بینشون. گرمای تنش و عطر بدنش رو که باوجود تعرق واسم خوشایند بود با یک نفس عمیق به درون ریه هام فرستادم و مدتی از این حالت سرمست شدم.

واقعا لذتبخش بود. شروع کردم به خوردن و لیسیدن اون دوتا گوی بلورین. با لبم نوک سینه هاشو میگرفتم و فشار میدادم اونم چشماشو بسته بود و سرش رو گرفته بود رو به بالا. دستامو دوطرف کمرش گرفتم ولی هیچ چربی اضافه ای به دستم نیومد که بخوام توی دستم بگیرم. اندامش واقعا میزون بود. دستامو به پشت کمرش رسوندم و شروع کردم پشتش رو با ناخنهام خط کشیدن. البته خیلی اروم به طوری که جای دستم روی تنش نمونه. میدونستم که با هر حرکت ناخنم رعشه به اندامش میفته. توی همون حالت سرش رو جلو اورد و صورتش رو چسبوند به صورتم و زیر گوشم گفت: لعنتی داری چیکار میکنی باهام؟ دارم دیوونه میشم! وبا یه لرزش خفیف نشون داد که به ارگاسم رسیده. معلوم بود که از خیلی وقت پیش از من تحریک شده بود. منم با صدایی که سعی میکردم مملو از شهوت باشه خیلی اروم گفتم: حالا خیلی مونده دیوونه بشی. وبا یک حرکت خوابوندمش روی کاناپه و خودم بین پاهاش قرار گرفتم. توی همون حالت به اندامش نگاه کردم و دستم رو از وسط سینه هاش که با وجود درازکشیدن هنوز سفت و رو به بالا بود، تا روی نافش کشیدم. میدونست که چیکارمیخوام کنم. توی چشمام زل زد و ملتمسانه نگاهم میکرد با اینکه ارضا شده بود ولی مشخص بود که با تمام وجود میخواد که ادامه داشته باشه.

لای کسش از روی شلوارک نازکش خیس شده بود . به طوریکه اگه دستم رو میچسبوندم بهش کسش معلوم میشد. یه کم دیگه از روی همون شلوارک مالیدمش و از دوطرف گرفتمش و خیلی اروم به سمت پایین کشیدم. باسنش رو از روی کاناپه بلند کرد و کامل ازپاش در اوردم. حالا دیگه لخت لخت جلوم دراز کشیده بود. یه نگاه عمیق به کس بدون مویی که داشت انداختم. هنوز حالت دخترانه خودش رو حفظ کرده بود. یه خط صاف که فقط نوک چوچوله ش بیرون زده بود و اب از سر و روش میبارید. دوطرفش رو گرفتم و از هم باز کردم لبهای کوچیک داخلش مثل یه گل نیلوفرصورتی خودنمایی میکرد. به چشام زل زده بود از از نگاه خریدارانه و مشتاقانه من به کسش لذت مبرد. نمیخواستم به این زودی برم سروقتش و کارم رو تموم کنم. حالا عهد و پیمانی رو که با خودم داشتم شکسته، و همخوابی با زنی شوهر دار رو به جون خریده بودم، میخواستم نهایت استفاده رو ازین فرصت ببرم. چون مطمئن بودم که دیگه این اجازه رو به خودم نمیدم. پاهاشو بهم چسبوندمو دادم بالا. توی این حالت کسش مثل یه دونه گندم از لای پاش بیرون میزد. با اشتیاق بدن و کس و کونش رو نگاه میکردم و با دستام نوازش میکردم.

پاهاشو از هم باز کردم و از ساق پاش شروع کردم بوسیدن. انگار کل بدنش رو اپیلیدی کرده بود چون حتی یه خال مو هم زیر زبونم و روی لبم احساس نکردم. اروم اروم به سمت بین پاهاش رفتم. پوست بدنش بینهایت لطیف و نرم بود. دستم رو به اروم از روی سوراخ کونش تا کسش کشیدم. با هر تماس دستم به بدنش میدیدم که تنش مورمور و موی بدنش سیخ میشه. دیگه بیشتر ازین نمیتونستم طولش بدم. یه دستمال کاغذی از روی میز عسلی کنار کاناپه برداشتم و با دقت ترشحات دور کسش رو تمیز کردم. در همین حین با شیطنت نوک دستمال رو به نوک چوچوله ش میکشیدم که باعث میشد کمرش رو از رو مبل بلند کنه. دیگه اماده بود که با تمام وجود براش بخورم.سرم رو نزدیک کسش کردم و با یه نفس عمیق عطرش رو به اعماق ریه هام فرستادم و سپس زبونم رو مثل دستم از روی سوراخ کونش تا نوک چوچوله ش کشیدم.

طعم اب کسش که ترش و وسوسه انگیز بود با زبونم مزه کردم. چند بار دیگه این کارو تکرار کردم. کم کم باهربار حرکت زبونم رو وارد کسش میکردم. با دستام لب بزرگ کسش رو باز کردم و داخلش رو که باهربار نفس کشیدن جمع میشد رو نگاه کردم. زبونم سفت و تیز وارد کسش کردم. طعم ترش و گوگردیش بیشتر حس میشد. خیلی داغ و نرم بود. اروم نوک زبونم رو به نوک میانی چوچوله ش میکشیدم و حس میکردم که یه دونه داغ به نوک زبونم میخوره. میدونستم که اگه همینطوری ادامه بدم برای بار دوم ارضا میشه. پیش اومده بود که یک دختری رو فقط با خوردن کسش و بازی کردن با چوچوله ش ارضا کنم بدون اینکه حتی کیرم رو ببینه. بعد ازیه مدتی ازین حالت خسته شدم و ازش خواستم که برگرده و پشت به من قمبل کنه. با خستگی و رخوت بلند شد برگشت. سینه هاش با حالت وسوسه انگیزی تکون میخورد. اروم وسرش رو به قسمت نشیمنگاه کاناپه فرو کرد. عاشق این پوزیشن هستم چون وقتی از پشت باریکی کمرش رو میدیدم و باسن پهن و قلمبه ش، واقعا تحریک میشم. اینبار سوراخ کون تنگ و قهوه ایش رو بهتر میدیدم. اروم از زیر کسش شروع به لیس زدن کردم تا روی کون اومدم.

این کار رو چند بار دیگه انجام دادم و حس کردم که با هربار کمرش رو به طرف جلو میکشه. دیگه نمیفهمیدم که دارم چیکار میکنم. برگشتم و سرم رو زیر کسش گذاشتم و وحشیانه شروع به خوردن و لیسیدن کردم. حالا دیگه تمام کونش روی صورتم بود و همه صورتم خیس از اب. بعد از مدتی حس کردم که دیگه وقتشه بلندو اماده کردنش بشم. سرپا ایستادم و شرتم رو که تا اون موقع فقط یه مقدار پایین کشیده بودم و کیرم رو دراورده بودم، کاملا از پام دراوردم. تازه اونجا بود که فهمیدم چقدر پیش اب ازم خارج شده. چون تو تموم اون مدت دست بهش نزده بودم. خانوم احمدی وقتی دید بلند شدم یه نیم چرخی زد و اندام لخت و کیرم رو نگاه کرد. معلوم بود دوست داره که برگرده و بکنه تو دهنش ولی منکه میدونستم با کوچیکترین تماسی با دهنش ارضا میشم این اجازه رو بهش ندادم و دوباره برگردوندمش. سر کیرم رو اروم اغشته به اب کسش کردم و تنه ش رو روی سوراخ کونش مالیدم. با تماس کیرم به بدنش یه تکونی به خودش داد. اروم سرکلاهکش رو وارد کسش کردم بقدری خیس بود که اصلا نیازی نداشت تا بخوام یواش انجام بدم. وقتی کاملا واردش شد یه مقدار نگه داشتم تا ابم زودت نیاد.

پس از چند لحظه شروع به عقب جلو کردم. با هر ضربه موج قشنگی رو کونش ایجاد میشد که تا روی کمرش امتداد پیدا میکرد. سرش رو توی پشتی مبل فرو کرده بود و ناله های خفیفی میکرد. همین حرکاتش باعث شد که حس کنم دارم ارضا میشم. نه لعنتی الان وقتش نیست…! یه دستمال برداشتم و کیرم رو کشیدم بیرون و هیچ حرکتی نکردم. چندتا نبض زد و چند قطره اب سفید از روش روی دستمال چکید و بقیه ش برگشت. در این حالت تا مدت زیادی ارضا نمیشم و میتونستم به کارم ادامه بدم. این حالت خیلی کم واسم اتفاق میفته و درصورتیه که به موقع بکشم بیرون. خانوم که فکر کرده بود ابم اومده خواست بلند بشه و برگرده که دستم رو روی شونه ش گذاشتم و به حالت اول برگردوندمش. حالا که میدونستم ابم دیرتر میاد میتونستم پوزیشن های دیگه ای رو هم امتحان کنم.

کیرم رو دوباره و ناگهانی فرو کردم توش که این کارم باعث شد سرش رو بالا بیاره و ناله کنه. یک پام رو کنار مبل گذاشتم و پای دیگه م هم اون طرفش. حالا کاملا روی کاناپه و پشتش سوار شده بودم. دستم رو به پشتی اتکا کردم و شروع به کردن کردم. توی این حالت تمام کیرم به کسش میخورد و صدا میکرد. حس میکردم که نوک کیرم توی اعماق کسش به یه چیزی میخوره. فهمیدم که تا اخرش فرو رفته چون سرش رو بالا اورد و گفت:آخخخ کیرت رو توی شکمم حس میکنم. ازین حرفش خیلی هوسی شدم. بعد از چند تا ضربه حس کردم که زانوهام دارن میشکنن. از رو کاناپه پایین اومدم و درحالی که کیرم هنوز توش بود موهاش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدمش. روی زانو بلند شد وبا این کار کسش رو دور کیرم تنگ تر کرد. دستامو روی پستونهای داغ و سفتش گذاشتم و زیر گوشش گفتم: حال میکنی؟

در حالی که چشماشو بسته بود خیلی کشدار گفت: آآررررره .
دوباره هولش دادم و بلندش کردم. باز فکر کرد ابم اومده. ولی ایندفعه نشستم جاش و فهمید که باید بشینه روی کیرم. خواست که روبرو بشینه ولی منکه عاشق دیدن کونش از پشت بودم بهش گفتم که برگرده. برگشت و کیرم رو زیر کسش تنظیم کرد و به ارومی نشست روش. این دفعه هم کیرم تا ته رفت داخلش چون بازم ته کسش رو حس کردم. کمر باریک و کون گنده و پهنش روی کیرم بالا پایین میرفت. یه مقدار خمش کردم تا سوراخ کونش هم ببینم. کیرم توی کسش جا خوش کرده بود و دورش اب کس سفید رنگش پر شده بود. دیگه حس کردم که باید خودم رو ول کنم. دستمو انداختم دور سینه هاش و کشیدمش سمت خودم. جفت پستوناشو گرفتم تو دستم و فشار دادم و زیر گوشش گفتم: چطوره؟ بازم چشماشو بسته بود و چیزی نمیگفت. دیگه داشتم واقعا میومدم توی اخرین لحظه کیرم رو کشیدم بیرون و ابم با فشار از زیر ناف تا روی سینه و گردنش رو ابیاری کرد…

چند لحظه توی همون حالت موندم. نفس نفس میزدم انگار که توی یک مسابقه دوی صدمتر شرکت کرده باشم. تمام بدنم خیس عرق بود و بدنش روم میلغزید. کم کم نفسم جا اومد و دمای بدنم پایین اومد. خانوم احمدی از روم بلند شد و با دستمال کاغذی سینه ها و گردنش رو تمیز کرد.نگاهم رو به اندامش انداختم و سینه های خیس شده از اب منیمو نگاه کردم. اونم یه نگاهی به کیرم انداخت و گفت: اینو نمیشه با دستمال تمیزش کرد برو بشورش. دیگه نای سرپا ایستادن نداشتم. با اینحال بلند شدم و همونطوری به سمت دستشویی راه افتادم. وقتی خودم رو توی اینه نگاه کردم خنده م گرفت. لپام گل انداخته بود و سرخ و سفید شده بودم.

موهای سرم ژولیده شده بود و موهای سینه م خیس عرق بود. بدنم بوی تعفن گرفته بود. کیرم رو زیر اب سرد گرفتم انگار که با روغن چرب کرده باشنش پاک نمیشد. خیلی دوست داشتم یه دوش ابگرم میگرفتم. توی همین لحظه در باز شد و خانوم احمدی با یه حوله و لباس زیر و وسایل حموم اومد داخل. هنوز لخت بود و با دیدن بدن لختش بازم هوسی شدم. یه نگاه از توی اینه به من کرد و گفت با این سر و وضع میخوای بری سرکار؟ و هولم داد سمت حموم. وقتی دونفری رفتیم زیر دوش اب تمام خستگی از تنم در رفت. نگاهی به تن و بدنش کردم که اب وسوسه انگیز از روی سرش به روی سینه هاش میریخت. نگاهی به من کرد و خودش رو چسبوند بهم. حالا دیگه همه بدنمون میخورد بهم. ساق پا،زانو ،ران و کسش. دوباره کیرم راست شد و راه خودش رو به میان پاهاش پیدا کرد. ولی نه!!!

قرار نبود دوباره اتفاقی بیفته. تاهمینجاش هم خیلی زیاده روی کرده بودم. اگه هوس بود همین یکدفعه بس بود. دستم رو که دورش حلقه کرده بودم، باز کردم و از خودم جداش کردم. گفتم دیگه کافیه. منهم خیلی دیرم شده. بهتره دیگه هیچ اتفاقی بین ما نیفته. هم تو وهم من هرچیزی که امروز اینجا رخ داده رو فراموش میکنیم. و به سرعت از حموم بیرون اومدم. حوله ای رو که تو رختکن اویزون کرده بود رو برداشتم خودم رو خشک کردم و بستم دور کمرم و اومدم تو اتاق. به سمت لباسام رفتم که از رو زمین برداشته و گذاشته بود روی کاناپه. حوله رو باز کردم و مشغول پوشیدن لباس شدم که در حموم پشت سرم صدا کرد. برگشتم و دیدم یک حوله ربدوشامبر پوشیده و موهای سرش خیسه و با اشتیاق به لباس پوشیدنم نگاه میکنه. با حوله موهامو خشک کردم و به سمت اشپزخونه رفتم. کیف وسایلم رو برداشتم و به سمت در حرکت کردم. قبل از اینکه دستگیره در رو بگیرم پیشدشتی کرد و دستش رو روی دستگیره گذاشت. برگشتم و نگاهش کردم. بی اختیار چشمم به خط چاک سینه ش افتاد. نگاهمو دنبال کرد و خیلی اروم یه بوسه از گوشه لبم گرفت و گفت: ممنونم. درو باز کردم و وارد راه پله شدم. یهو مثل اینکه چیزی یادم اومده باشه برگشتم و از لای در ازش پرسیدم: راستی اسم کوچیکت چیه؟ لبخندی زد و گفت: خانوم احمدی و در رو بست…

نوشته: شاهین silver_‎fuck

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>