خسته

داشت بارون میومد. زیر آلاچیق توی پارک نشسته بودم و اعصابم از همه چیز خراب بود، تازه زنم رو طلاق داده بودم، سر همون قضیه با مامان و بابام هم شدید دعوا کرده بودم که چرا دختر عموی به اون خانمیت رو طلاق دادی. همیشه اینطور بودن فقط به عشق و حال خودشون میرسیدن و اصلاً کسی براشون مهم نبود و این مهم نبود که همون خانمه همه زندگی من رو از گرفته بود و 2 سال زندگی من رو ازم گرفته بود همونی که خونم رو ازم گرفت به جای مهریه…

فقط لقب من آقای دکتر بود ولی خوشیم از یه کارگر هم کمتر بود! دیگه هیچی از خودم نداشتم به غیر یه مطب و ماشین. رفتم پیش دوستم . اونم دکتر بود ولی زندگی اون با من خیلی فرق داشت. زنش اونو دوست داشت و اونم زنش رو دوست داشت… زنش معلم بود و بیشتر خونه داری میکرد، ولی یه تار موش شرف داشت به زنه من که فوق لیسانس داشت و یه شرکت باباش براش درست کرده بود. تازه فهمیدم راسته! زندگی به پرستیژ اجتماعی و مقدار پول آدم ها و تجملات زندگی اونها که از والدینم یا گرفته بودم همه رو با اون معیار بسنجم نبود! آدم باید خودش شرف داشته باشه نه پولش!

شرف یعنی اینکه وقتی جریانو واسه دوستم تعریف کردم اون شب یه رختخواب برام گذاشت تو حال و پیش من خوابید! فرداش هم کمکم کرد و یه پولی بهم قرض داد ، یکم هم خودم پس انداز داشتم تا تونستم یه آپارتمان اجاره کنم تا به قول دوستم از صفر شروع کنم! ماشینم رو هم فروختم تا از پولش وسایل خونم رو بخرم… نمیخواستم حتی یه قرون هم دیگه از بابام بگیرم…
یه سالی گذشت، و دیگه خودم رو جمع و جور کرده بودم و اوضاع عادی شده بود. پول دوستم رو پس دادم بودم، زندگیم بد نبود! وضع کارم هم خوب شده بود، صبح ها تو چند بیمارستان کار میکردم و بعد از ظهرها هم مطب بودم. دکتر یا بهتر بگم جراح چشم بودم یه شب بدجوری حشری شده بودم، با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم که هر طور شده امشب یه حالی بکنم. یه یکی از مریضام بود که جراحیش کرده بودم، کارش جور کردن جنده بود البته خودش دو سه بار بهم رسونده بود که اگه میخواستی در خدمتیم زنگ زدم (آخه واسه همون کارا که بهم میگفت شمارش رو بهم داده بود و یه زن 40 ساله تقریباً بود) تا اونوقت 2 /3 باری کارم بهش خورده بود. بعد از سلام و معرفی به شدت تحویلم گرفت. منم گفتمش که یه مورد تر و تمیز میخوام… اونم گفت که یکی داریم تازه کاره خودش با انگشت پردش رو برداشته اگه میخواین ردیفش کنم افتتاحش کنید… از خودم خجالت کشیدم یه لحظه، خاک بر سرم که چه کارای داری میکنی… گفتم باشه و گفت امشب نمیشه فردا شب بهت میگم کجاس بری ببریش! واسه یه شب هم 65 تومن خواست. از خودم خجالت می کشیدم که داشتم شخصیت دکترها رو خراب می کردم، ولی زندگی واسه من اصلاً تا اون موقع خوب نبود واسه همین به قول فروغ فرخزاد:

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد میکردم

آب کوثر را درون کوزهء دوزخ بجوشانند

مشعل سوزنده در کف،گله پرهیزکاران را

از چراگاه بهشت سبز دامن برون رانند

************************

خسته از زهد خدائی، نیمه شب در بستر ابلیس

در سراشیب خطائی تازه میجستم پناهی را

میگزیدم دربهای تاج زرین خداوندی

لذت تاریک و دردآلود آغوش گناهی را

فرداش اصلاً حالم خوب نبود از خودم خجالت میکشیدم ولی … شب رفتم دنبالش دیدم یه دختر 20-21 ساله هستش سوارش کردم و راه افتادم… ترس تو چهرش موج میزد، کجکاو شدم که واسه چه مشکلی میخواد این کارو کنه واسه همین دم یه رستوران ایستادم تا هم غذا بخوریم هم باهاش بحرفم… اولش طفره میرفت ولی با اصرار قبول کرد…

گفت دانشگاه قبول شدم و همه چی خوب بوده تا اینکه تو مسافرت تصادف میکنن و بابا و مامانش میمرن… اونم میره پیش داییش اینا بعد از اون داییش با زنش به خاطر نگه داشتن یا نداشتنش دعواشون میگیره و اون هم از اون خونه فرار میکنه… یه سالی رو تو یه شرکتی منشی بوده و خودش شبا تنها خونه میخوابیده بعد یه سال هم که صاحب خونه اونو میندازه بیرون و مجبور میشه بره یه جایی دیگه خونه بگیره از اونجایی که خرج بالاست تازه پول اجاره خونه و شهریه دانشگاه هم زیاده از روی ناچاری مجبور شده که این کار رو بکنه!چون درسش خیلی خوب بوده ، نمیخواسنه درسش رو ول کنه! گفتمش بعدش چی؟! گفت مدرکم رو که گرفتم میرم خارج. فقط این دو/سه سال مهمه که این دانشگاهم تو ایران تموم شه بعدش میخونم برای بورسیه خارج از کشور! تنها حرفهایی که با امیدواری زد همین ها بود!
تو راه رستوران تا خونه به این فکر می کردم که این راه پایانی نداره، بعد از من خودش رو به چند نفر باید بفروشه که پول درسش در بیاد! چقدر تو این مملکت تضاد طبقاتی هست. خونه که رسیدیم تمام بدنش از ترس میلرزید بهم گفت میشه درخواستی کنم؟ گفتم: بگو گفت: بار اولمه تو رو خدا آروم اگه میشه!؟ از خودم خجالت کشیدم…. داشت لباساش رو در می آورد که گفتمش بشین کارت دارم! بهش گفتم: ممکنه فکر کنی خیلی پستم ولی یه پیشنهاد برات دارم… فردا میریم و به عقد من در می آیی و تا وقتی که درست تموم شه تمام خرجت رو من میدم فقط میخوام زنم باشی، برام خونه داری کنی، غذا درست کنی و تن خودت رو به کسی نفروشی. من هیچ چیزی واست کم نمی زارم من میخوام کمکت کنم، پیشنهادم معامله نیست فقط نمیخوام تنها باشم و تو هم هیچ چیزی کم نداری که من دوست نداشته باشم، خوشگل که هستی رفتارت هم تا حالا بد نبوده! هنگ کرده بود! نمی دونست چی بگه. بعد بهش گفتم برو روی تخت من بخواب و بهش فکر کن. و من همونجا سر مبل خوابیدم!
13 سال اختلاف سنی داشتیم ولی تنها راهش این بود!نمی دونستم کارم خوبه با بد؟! دارم بهش خوبی می کنم یا ظلم؟! مثل اینکه داشتم باهاش معامله میکردم، زن نمگیرفتم داشتم اون رو میخریدم! ولی میتونستم هم دوسش داشته باشم. من واقعاً نمیخواستم معامله کنم میخواستم تنها نباشم! قیافش قشنگ و با نمک بود قدش هم حدود 170 بود اخلاقش هم معلوم بود که مهربونه!!!
صبح فردا وقتی بیدار شدم دیدم که داره چایی درست میکنه وقتی سلام کردم، با روی باز و باخنده به من گفت: من نباید اسم شوهرم رو بدونم؟ جا خوردم و تعجب کرده بودم گفتم: حامد. گفت: حالا چرا اینقدر اخمات تو همه؟! آدم که روز عقدش اینقدر اخمو نیست! یکم چرت و پرت گفتیم که یادم نیست و فقط فهمیدم اسمش ثریاست!

اونروز رفتیم و خرید کردیم، داشت از خوشحالی بال در می اورد (خودش بعداً گفت)، فرداش عقد کردیم چون دیگه رسمی بود چند تا از دوستام هم در جریان بودن واسه همین اونشب همشون را شام دعوت کردم به رستوران. تقریباً همه میدونستن که چرا با ثریا عقد کردم ولی داستان آشنایمون رو طوری دیگه گفتیم.
شب وقتی رسیدم خونه میدونستم امشب باید یه کاری کنم. تا اونروز موهاش رو خدایی ندیده بودم، موهاش خرمایی رنگ بود یه بلوز دامن کوتاه هم که خریده بودیم پوشیده بود که خیلی توشون ناز شده بود!
اول نشستم پای تلویزیون داشت فوتبال می داد ( هنوز یادمه جام باشگاه های اروپا بود) اومد با یه سینی چایی کنارم نشست… به شوخی بهش گفتم موقع خاستگاری باید چایی می اوردی نه الان! بهش برخورد و ناراحت شد ولی چیزی نگفت. فکر کنم حق هم داشت … تو همین حین نزدیکترش رفتم و شروع کردم به حرف زدن از همه چی حرف میزدم تو اینجور مواقع اکثرمون چرت و پرت میگیم ( واقعاً شروع کار سخته) بعد یکم سکوت شد بینمون… بهش گفتم از خانوادش بگه: از پدر و مادرش یکم حرف زد و بغضش ترکید منم موقعیت رو مغتنم شمردم و بغلش کردم توی بغلم هق هق گریه می کرد، داشت منم گریه میذاشت، که بعد اینکه یکم نوازشش کردم آروم شد. همونظور یه 5 دقیقه ای تو بغلم بود بعد که دیگه از گریه وایساد بهش گفتم: حالا دیگه من رو داری و میتونی به من اعتماد کنی من هیچوقت نمی ذارم کمبودی احساس کنی! بعد آروم از لپش یه بوس گرفتم و به سمت لباش رفتم اولش خودش رو یکم عقب کشید بعد همراهیم کرد خیلی با احساس میبوسیدمش میرفتم سمت گردنش و لاله گوشش نمی خواستم احساس بدی در موردم کنه دوست داشتم اونم لذت ببره!
دستم رو از زیر دامنش به سمت کسش بردم و از رو شرت خیسش کسش رو میمالوندم بعد خودش همراهیم کرد و بلوزش و سوتینش رو در اوردم! داشت لذت می برد و منم خوشحال بودم. شروع کردم به لیبس زدن سینه هاش کم کم صداش در اومده بود و داشت اه و اوه می کرد ولی کلا آروم بود صداش! منم از همون مسیر رفتم پایین اول دامنش و بعد شرتش رو در اوردم با یه دستمال دور کسش رو تمیز کردم و بعد شروع کردم به خوردنش، زیاد خوشم نمیومد ولی دوست داشتم یه حال اساسی بهش بدم… هربار زبونم به چوچولش می خورد صداش در می اومد! بعد یه چند دقیقه نفساش تندتر شد و سرم رو با دستاش به کسش فشار میداد فهمیدم داره ارضا میشه منم کمکش کردم بعد با یه آه خفیف ارضا شد و یکم آب از کسش اومد و ریخت تو صورت من… منم بلند شدم و کنارش خوابیدم و با دستمال صورتم رو تمیز می کردم بعد از چند دقیقه و وقتی حالش دوباره جا اومد برگشت و با خنده گفت: حالا نوبت منه، نه؟! و خودش افتاد روم و شروع کرد به لب گرفتن ازم بعد کمکش کردم که تی شرت و شلوارکم رو در بیاره اول یکم با سینه هام بازی کرد بعد رفت پایین و شروع کرد به ساک زدن… بد ساک نمی زد ولی دندوناش بعضی مواقع میخورد به کیرم!!! بعد بلندش کردم خوابوندمش رو تخت پاهاش رو دادم بالا و آروم سر کیرم رو گذاشتم دم کسش . آروم هلش دادم تو آروم آروم رفت داخل. کس تنگی داشت و بسیار گرم! آروم شروع کردم به تلمبه زدن بعد تندترش کردم دیگه نفسهاش تند شده بود و صدای خودم هم در اومده بود واقعا مالش کیر آدم با دیواره کس خیلی حال میده، همونطور بلندش کردم و گرفتمش تو بغلم و یکم سینه هاش رو خوردم بعد دوباره گذاشتمش رو تخت و دوباره شروع کردم به تلمبه زدن بعد یه چند دقیقه دیگه داشت آبم میومد وقتی اومد درش اوردم و همش رو روی شکمش و سینش ریختم و بی حال هر دو تایمون رو تخت افتادیم.

چهار سال با هم بودیم و من بهترین دوران عمرم رو با اون گذروندم و واقعاً همدیگه رو دوست داشتیم. اون بعد از امتحان واسه بورسیه خارج، هیچ جایی قبول نشد. و اگه می خواست بره باید آزاد می رفت! من قلباً خوشحال بودم که پیشم می مونه. خودش هم چیزی درخواست نکرد که میخوام برم. بعد یه مدت فهمیدم که به یکی از دوستاش گفته: روم نیست دیگه از حامد واسه درس و دانشگاه پول بگیرم.
منم به این فکر کردم تا حالا که پیشم بوده، خوشحال بوده ولی اگه به چیزی که میخواد نرسه، منی که تو ذهنش آدم خوبی بودم تبدیل میشم به کسی که اونو خریده و واسه میل جنسیش حاضر شده پول دانشگاهش رو بده! تازه اون 25 سالش بود و من حدود 38 سال داشتم. ولی من واقعاً دوستش داشتم خوش بخت بشه، و گفتم حالا که تو زندگیت هیچ غلطی نکردی و ثریا کسی بوده که تو این چهار سال به زندگیت ارزش داده، بیا و جواب خوبیهاش رو بهش بده و کاری کن که لااقل اون به هرچی میخواد برسه!
همون شب تو رستوران همه حرفهام رو بهش زدم و بهش گفتم کل هزینه دانشگاه خارجت رو میدم و ازت جدا هم میشم که آزاد باشی و زندگی رو اونطور که خودت میخوای واسه خودت بسازی! هر وقت جایی گیر کردی اینبار نه به عنوان شوهر بلکه به عنوان برادر بزرگترت هواتو دارم. وقتی این حرف ها رو شنید اشک تو چشماش جمع شد، دیگه نمی دونم اشک شوق بود یا اشکی که می خواست من رو از دست بده؟!
در هر صورت اون رفت، و الان داره تو کانادا درس میخونه البته هنوز با هم در ارتباطیم ولی مثل همون خواهر و برادر.

چیزی که تموم نشد و نمیشه اینه که هر شب چند دختر مثل ثریا واسه 50 هزار تومن تن و جوونی خودشون رو به حراج میزارن وبعضی ها تو کاخ های اعیانی خودشون 50 هزار تومن فقط واسه سگشون گوشت میگیرن!! چقدر تبعیض طبقاتی هست و کسی هم نیست که بهش پایانی بده!! ثروتی که بین عده کمی تقسیم شده و با اون هر کاری می خوان میکنند و غذاها و پول ها رو به جای اینکه صرف مردم خودمون کنند به لبنان و سومالی و لیبی و عراق و …… میفرستند. هر کشوری که بگه : «شما خوبید و آمریکا بده» ساپورتش میکنند. غافل از اینکه تو این مملکت چی میگذره، غافل از اینکه بعضی ها واسه درس خوندن چقدر سختی میکشند، غافل از اینکه خانواده هایی هستند که هفته ای یه شب غذا واسه خوردن دارند!!!

اینا حرف سیاسی نیست حقیقته، حقیقتی که من خودم دیدم و تجربه کردم. نمی گم سکس و لذت بده ولی سکس با کسی که واسه پول اینکار رو میکنه لذتی نداره، احساس و عشق هستش که باعث میشه از سکس لذت برد!
مرسی از اینکه خوندید!!

5 thoughts on “خسته

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>