خاطره سکس با مژگان

سلام من آرمین هستم 26 ساله یک پسر هیکلی و درشت اندام -این قضیه ای که میخوام واستون تعریف کنم تا بعدش شما با نقدهای جالبتون مورد بررسی قرار بدید برمیگرده به سن 20 سالگیه من اولین خاطره سکسیم – ما تو یه شهر کوچیک زندگی میکنیم اکثر خونه های شهر ما ویلایی هستند با حیاط های بزرگ –من از سن 15 -16 سالگی که تازه آب تو کمرم جمع شده بود نمیزاشتم کمرم آب توش بمونه تا بگنده جلق زدن رو استاد کردم پسر بسیار حشری هستم ولی در ظاهر مظلوم و سر به زیر تمام اقوام رو سر من قسم میخورند-بگذریم از این کس و شعرا بریم سر اصل مطلب گفتم که حیاط بزرگی داریم تقریبا با حیاط عموم اینا که همسایه دیوار به دیوارمون هستش برابره دیوار بین حیاط ما و حیاط عموم یک دیوار گلی و قدیمی کوتاه هم است راحت میشه اونطرفو دید زد البته عمو اینا اون خونه رو به اجاره داده بودند که مستاجرقدیمی یتازگی خالی کرده بود و چند مدتی خالی بود تا اینکه یک روز دیدم بله مستاجر جدید واسه عموشون اومده خیلی خوشحال شدم چون چند وقتی که خونه خالی بود سوژه ای نداشتم که برم دید بزنم من تو کار دید زدند حرفه ای بودم میرفتم رو درخت توتی بزرگی که تو حیاطمون هستش و خونه عمو رو دید میزدم هیکل ناز زنای مستاجر های عمو تو اون سن خیلی حشریم میکرد یا گاهی شبها یواشکی خودم رو مینداختم پشت دیوار و از پنجره کردنشونو نیگاه میکردم و خودم رو ارضاء میکردم.
خلاصه همسایه جدیدمون مستقر شده بودند یک زوج تازه ازدواج کرده شوهر کارمند و خانم که قربونش برم خونه دار- خیلی دوست داشتم زود ببینمش چه شکلیه و اندام نیمه لختش تو حیاط چه شکلیه که تو همون یکی دو روز اول شوهرش کار منو آسون کرد با خانومش اومدند خونمون شب نشینی چون شوهرش یک جورایی آشنای قدیمیمون بود –وقت رفتن مادرم به مژگان خانم گفت اینجا هر کاری داشتی خجالت نکش یا اگه تو خونه تنهایی روزها بیا اینجا شوهرش هم گفت آره خانم مشکلی نداره من که سرکارم تو میتونی بیایی خونه طلعت خانومشون هم تنها نیستی و میتونی از تجربه طلعت خانم استفاده کنی مژگانم با خجالت گفت باشه حتما – البته از خصوصیات این مژگان خانوممون چیزی نگفتم اصلا چی بگم دیگه قد بلند با سینه های واقعا دیوانه کننده سایز 85 معلوم بوده قبلا مالوندنی بوده باورتون نمیشه یک کونی داشت هر وقتی راه میرفت کل هیکلشو بازی میداد بد مصب من که تا حالا چنین کونی رو ندیدم رنگ پوست سفید موهاشم قهوه ای لبهای سکسی چشمها درشت اصلا یک چیز بیستی بود حرف نداشت جون شما روزی دو تا سه بار از دیدن هیکلش جلق میزدم فکر و ذکرم شده بود مژگان – بعد از اون روز مژگان خانم هم هر روز به خونه ما سر میزد دیگه کم کم روش با خانواده ما باز شده بود حتی به من میگفت آرمین جان منم که تو کفش بودم با صداش قند تو دلم آب میشد و کیرم به جنبش در میومد .
 یک شب همه که خوابیدند آروم مثل دزدها از رو دیوار پریدم تو حیاطشون رفتم پشت پنجره اتاق خوابشون برق اتاق خواب خاموش بود چیزی معلوم نبود میخواستم برگردم که یهو صدای مژگان پامو سست کرد نامرد نمدونم شوهرش چیکارش میکرد چنان نعره هایی میزد که نگو همش میگفت بکن بکن داشتم دیونه میشدم جاتون خالی همونجا یک جلق درست و حسابی رفتم چه حالی داشت –چند بار دیگه از رو درخت حیاطمون مژگان رو دید میزدم که هر باز از دیدن هیکل سکسی مژگان دیونه تر میشدم -دیگه شده بود واسم عادت تا از مدرسه میومدم میرفتم یک گوشه ای و حیاط مژگان رو دید میزدم به امید اینکه بیاد تو حیاط تا ببینمش یک بار که داشتم حیاطو نیگاه میکردم که ببینم مژگان هستش یا نه ، چیزی دیده نمیشد ولی یک صدایی از پشت ساختمون میومد که از اون زاویه دیده نمیشد مجبور شدم برم از یک جایی دیگه نگاه کنم اونور حیاط از اونجا هم خوب مشخص نبود فقط فهمیدم یکی داره تو دریاچه حیاط آبتنی میکنه دیگه هیچی حالیم نبود فکر دیدن بدن لخت مژگان داشت دونم میکرد آخ جون گفتمو سر کیرمو یک فشار دادمو با خودم گفتم هر طوری شده باید این منظره رو از دست ندم فقط یک جور میشد اونجا رو دید زد اونم خیلی خطرناک باید میرفتم تو حیاط شون و آروم لای درختها قایم میشدم تصمیمو گرفتم دل رو زدم به دریا آخه مغزم دیگه کار نمیکرد آروم و بی سر و صدا خودمو رسوندم اون ور دیوار و خیلی با احتیاط از پشت درختا رفتم به طرفی که حوض حیاط تو دید باشه وای چی میدیدم فقط میخواستم از شدت حشری غش کنم بدنم داغ شده بود باورم نمیشد مژگان رو با یه شورت و سوتین میدیدم که داشت آب تنی میکرد آخه هوا خیلی گرم بود دیگه آتیش گرفتم کیرمو گرفتم دستم و میمالیدم کون مژگان بقدری بزرگ بود که شورتش تو قاچش گم میشد چشام 10تا میدید خم شد تا پاهاشو بشوره دیده داشتم میترکیدم کوس تپلی داشت که میخواست شورتشو جر بده بزنه بیرون خوش بحال شوهرش تو همین حین بود که یکی در حیاط رو زد مژگان زود خودشو زد به خونه منم مثل جن خودم رسوندم پای دیوار ولی از کیر شانسی من موقع پریدن تو حیاط یک لنگ دمپاییم افتاد حیاط اونا میخواستم بردارمش ولی دیگه دیر بود آقای شوهر مژگان تو حیاط بود با خودم گفتم اگه لنگ کفشمو ببینند چیکار کنم چی بگم خیلی ترسیده بودم تو همین هول و ولا بودم که شوهر مژگان رفت خونه منم از فرصت استفاده کردمو زودی رفتم کفشو برداشتم خیالم راحت شد اون روز با یک خاطره خوش واسم گذشت شب چند باری خودمو خراب کردم همش اون صحنه لخت بودن مژگان جلو چشام بود دیونش شده بودم – روز بعد هم یک صحنه دیگه دیدم که دیگه کون فیکون شدم مژگان تو خونه ما نشسته بود درست روبروی من دیگه تقریبا جلوی من راحتر بود چادرشو زیاد جمع و جور نمیکرد بعد که میخواست بره خونه موقع بلند شدن یک جوری بلند شد که دامنش که وسط پاهاش دیده شد چون شلوار تنش نبود یهو چشامو برق گرفت شلوار که نداشت بماند شورتم نداشت یک لحظه چشمم یک کوس ثپل مپلی دید که انگار داشت بهم میخندید تا حالا چنین چیزی ندیده بودم

 همونجا کیرم حرکت کرد زود نیم خیز بلند شدم زدم به دستشویی دیگه احتیاجی به دستنم نبود تا کیرمو از تو شلوارم در آوردم با قدرت تمام آبم اومد دیگه داشتم از عشق این مژگان خانم از بین میرفتم دفعات خود ارضاییم دیگه از هفتگی به روزانه تبدیل شده بود

با خودم گفتم دیگه نباید اینجوری باشه باید خودم رو کنترول کنم هر وقت مژگان میومد خونمون میزدم بیرون میرفتم فوتبال تا دیر وقت نمیومدم با دوستام بودم دیگه که حالم دوباره خراب نشه –چند وقتی گذشت یکم بهتر شدم تقریبا از فکرش در اومده بودم – یک روز مامان و بابام و خواهرام رفتند شهرستان خونه اقوام من چون فرداش امتحان داشتم نرفتم موندم خونه آوردم دفتر کتابهامو ریختم جلوم و نشستم به خیال خودم درس بخونم که زنگ خونمون به صدا در اومد کوشی آیفونو برداشتم بله کیه؟ یهو گوشم صدای مژگان رو شنید که گفت آرمین جان مامان خونست ؟ گفتم سلام مژگان خانم نه کسی خونه نیست تنهام -گفت ببخش آرمین جان میتونم از تلفن خونتو استفاده کنم یک زنگی به خونه مامانم بزنم منم در رو باز کردم تعجب کردم خودشون که تلفن دارند چرا از اینجا زنگ بزنه؟؟؟ ولی تو کونم عروسی بود که دوباره میبینمش در سالن رو باز کردم دیدم پشت در وایساده با یک چادر سفید نازک که لباس زیرش معلوم بود یک تاب آبی و دامن روسری هم نداشت لبخندی زد و گفت مامان شون کجان گفتم رفتن دیدن اقوام اومد تو گفت تلفنمون خرابه مزاحم شما شدم ببخشید دیگه منم گفتم خواهش میکنم ورفت پای تلفن گوشی رو برداشت و شماره گرفت و مشغول صحبت شد پشتش به من منم از پشت سرش ادا میریختم هی قربون صدقش میرفتم دستمو نزدیک کونش میبردم که یهو در همون حین صحبت برگشت فکر کنم متوجه شد ترسیدم قلبم افتاد تو خشتکم یک لبخند مرموزی زد و باز مشغول صحبت با تلفن شد –با خودم گفتم دیوانه آبروت رفت الانه که هر چی فحشه نثارت کنه هیچی دیگه تلفنش که تموم شد و گفت خوب آقا آرمین ادای منو در میاری ها وایسا به مامانت بگم دیگه واقعا ریدم به خودم اگه مامانم بدونه کارم تمومه گفتم ببخشید منظوری نداشتم خنده ای کرد و گفت اون روزم که از رو دیوار پریدی خونمون منو در حین آبتنی دید میزدی هم منظوری نداشتی .تا اینو گفت خشکم زد چشمام قلمبه شد مطمئن بودم منو ندیده .زدم به اون در گفتم من.. من ؟ کی؟ اشتباه میکنی مژگان خانم گفت بی کلک باش آرمین –سرمو انداختم پایین دیگه فاتحه خودمو خوندم –دستشو گذاشت زیر چونم سرمو بلند کرد چه حرارتی داشت دستش گفت چی شده ترسیدی با سر تایید کردم –آخه من فقط 20 سالم بود اون نزدیک29 ساله و من تا اون موقع اصلا چنین شرایطی پیش نیومده بود برام طبیعی بود بترسم مخصوصا با خانواده مقیدی که من داشتم –یهو بغم کرد و گفت نتس به کسی نمیگم .حرارت بدنش داشت آتیشم میداد کیرم دیگه میخواست بترکه ولی خودمو بزور نگه داشتم بعد بهم گفت اگه بحرفم گوش کنی به کسی چیزی نمیگم فهمیدم که یک خبرایی هستش تو دلم خوشحال شدم گفتم چه کاری ؟ هر چی بگید قبوله گفت : مامانت اینا تا کی نمیاند گفتم امروز کلا نمیاند گفت پس خوبه منم شوهرم تا 3 ساعت دیگه نمیاد دیگه چادرشو انداخت هیکل نازش پدیدار شد منو بوسید و گفت تا حالا سکس کردی من با نا باوری گفتم نه اصلا فقط چند بار فیلم دیدم خندید و گفت جووووونم پس من اولین خاطره سکسی تو میشم همیشه اولین خاطره سکسی بهترین و شیرین ترین خاطره است با این حرفش تاب و دامنشو در آورد بهم گفت در سالنو قفل کن پرده ها رو هم بکش گفتم باشه رفتم و برگشتم اوه اوه چی میدیدم مژگانو لخت مادر زاد تو وسط خونه خودمون اصلا تو حال خودم نبودم گفت تو هم لباساتو در بیار خجالت نکش منم که از خدام بود لخت شدم رفتم جلو مژگانم که عین تشنه ها گفت آخ جووون آرمین جونم چه کیر نازی داری بیا میخوام بخورمش زود بیا جلو بکن تو دهنم دوست دارم یکم تو دهنم تلمبه بزنی گفتم باشه مژگان جووون کیرمو کردم دهنش چند بار تو دهنش تلمبه زدمو بعد با دستش کیرمو گرفت و عین بستی میلیسد هی قربون صدقه کیرم میرفت من فقط نگام به سینه های بزرگ و کون گندش بود –واسم حسابی ساک زد بعد بغلم کرد منم دستم بردم کپل های کونشو میمالیدم چه چیزی بود دراز کشید گفت بیا آرمین جووون کسمو بخور که دارم میمیرم آروم زبونمو نزدیک کوس تپلش کردم همینکه نوک زبونم به چوچوله کوسش رسید دادش بلند شد با دستاش سرمو گرفت و محکم چسبوند به کوسش گفت زود باش بخورش منم هم میلیسیدمو و میخوردم برای اولین بارمم که بود ولی خیلی خوشمزه بود 
بعد چند دقیقه گفت زود باش کیرتو بکن تو کوسم میخوام جر بخورم زود باش زوووود –منم کیرمو تا دسته کردم تو کوسش با اینکه تازه ازدواج کرده بود ولی بنظرم کوسش یکم گشاد بود ولی نامردی نکردمو تا قدرت هر چی تمام تلمبه میزدم بطوریکه دیگه نمتونستم نفس بگیرم مژگانم دستاشو از پشت دور کمرم حلقه کرده بود داشت داد و بیداد میکرد –دادو بیداد که بماند انگار نعره میزد بعد چند بار تلمبه زدن نگهم داشت گفت من قبلا کون دادم چند باری خیلی خوشم اومده دوست دارم بکنی تو کونم تا ته فشار بده –برگشت به به چه کونی اصلا تو خواب نمیدیدم که بتونم کون مژگان ببینم چه برسه به گاییدنش نا کس از قبل برنامه ریزی کرده بود حسابی کونشو چرب کرده بود آماده آماده بود کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش با دستش کیرمو گرفت و آروم آروم هدایتش کرد تو کونش راست میگفت قبلا فکر کنم زیاد کون داده براحتی کیرم تا ته رفت تو کونش گفت آرمینننن بکن فقط تند تند بکن دوست ندارم وایسی ها بکن بعدشم آبتو بریز تو کونم یالا زود باش –شروع کردم به تلمبه زدن آخ که چه حالی داشت نمیدونستم کون اینقدر حال داره خودشم حسابی داشت لذت میبرد داد میزد میگفت لذت همراه دردو خیلی دوست دارم جرم بده آرمین محکم بزن تو منم به تلمبه هام شدت میدادم یک 5دقیقه حسابی تلمبه زدم که گفتم مژگان داره میاد گفت بریز تو منم یک دادی زدمو هر چی تو کمرم آب داشت تقدیم کون مژگان جووون کردم پاهام سست شد و افتادم یک طرف -مژگانم همش داشت نفس میزدو آخ جون آخ جون میکرد بعد 10 دقیقه یکم حالمون سر جا اومد مژگان لباساشو پوشید و منو بوسید گفت آرمین هر موقع آب تو کمرت سنگینی کرد جایی دیگه نری خالیش کنی ها بیا پیش خودم منم گفتم حتما عزیزم و بعدش رفت –از اون دفعه به بعد دوبار دیگه حسابی گاییدمش و بعد ما از اون محل رفتیم به خونه جدیدی که ساخته بودیم که دیگه موقعیت جور نشد –بعد ها فهمیدم مژگان خانم به همسایه بغلیشون که مرد 45 ساله ای بود هم پا میداده و اصلا اون منو موقع دید زدن مژگان از رو پشت بومشون دیده و به مژگان گفته بوده – ممنون که این خاطره منو خوندید و وقت گذاشتید اگه در نوشتن متن اشتباه داشتم ببخشید اولین باره مینویسم فقط دوست داشتم این خاطر رو بگم همین موفق باشید
نوشته: آرمین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>