خاطره ای از دوران نوجوانی

رفتم توی کوچه که با بچه ها بازی کنم. دیدم مریم کنار دیوار وایساده و گریه میکنه. پرسیدم چی شده؟ گفت امیر مسخره اش کرده و بهش گفته خپل. مریم همسایه مان بود و با ما رفت و آمد خانوادگی داشت. نسبت به سن 10-12 ساله اش نه کوتاه بود و نه زیادی چاق اما بدن عضلانی و توپری داشت، فقط کمی خجالتی بود و شاید برای همین امیر سر به سرش گذاشته بود. همه مون تازه بالغ بودیم و زودی بهمون برمی خورد. به مریم گفتم برو خونه ی ما پیش خواهرم تا من حساب امیر رو برسم. بدرقه اش کردم تا خونه و به خواهرم مینا تحویلش دادم. مینا دو سه سالی از ما بزرگتر بود و مریم اونو خیلی دوست داشت. خودم برگشتم کوچه و سرگرم بازی شدم. هنوز گرم نشده بودم که خواهرم اومد دم در منو صدا کرد. گفت من و مامان داریم می ریم دندونسازی. مریم داره کارتون تماشا می کنه. به مامانش زنگ زدم، می دونه اینجاست. بذار هر وقت دلش خواست بره. من هم که کلید نداشتم مجبور شدم برگردم خونه. مامان و خواهرم که رفتن، از تو یخچال بستنی برداشتم رفتم طرف پذیرائی که مریم اونجا بود.

توی چارچوب در خشکم زد. مریم روی کاناپه نشسته بود و محو سیندرلابود. پاشنه ی پاهاشو گذاشته بود لبه ی کاناپه که راحت تر باشه. دامنش افتاده بود پائین و چه منظره ای! پاهای سفیدش معلوم بود. رونای کلفتی که اصلا بچه گونه نبودن و مثل مال دخترهای بزرگ حالت زنونه داشتن. امتداد این دو ستون سفید و هوس انگیز در باریکه ی شورتی سفید گم می شد که نازک بود و چیزی رو پنهون نمی کرد. تصویر کم رنگی از اون اندام ورقلمبیده که همیشه حسرت دیدنش رو داشتم جلوی چشمم بود. اصلا فکر نمی کردم این قدر قلمبه باشه. انگار دوتا ماهی کوچولوی چاق رو به زور اون زیر جا داده باشن. دلم می خواست برم وسط پاهاش و صورتم رو اونجا فرو کنم. از هیجان کارتونی که تماشا می کرد پاهاش گاهی باز و بسته می شدن. وقتی روناش به هم می نزدیک می شدن احساس می کردم به صورتم می چسبن و وقتی از هم دور می شدن جا باز می شد که صورتم رو جلوتر ببرم و گرمی و نرمی اندام زنانه اش رو بچشم، صورتم را به روناش بمالم، لبه ی شورتش را کنار بزنم و اندام نرمش رو بمکم.
گنجی که تا اون روز تو شلوار یا زیر دامن ماکسی قایم شده بود حالا جلوی چشمم بود. باید عرضه به خرج می دادم و از فرصت استفاده می کردم وگرنه فقط خاطره ای می شد برای جلق زدن.
تو فکر نقشه ای که باید می کشیدم رفتم کنارش نشستم و بستنی را دادم دستش.
- خودت نمی خوری؟

- حالا تو بخور.
- تو خیلی مهربونی، مثل میناجون.
گفتم تو هم دختر خوبی هستی، از همه ی دخترای کوچه بهتری و خوشکل تر. لبخند رضایت صورتش رو پوشوند و بستنی رو به طرف من گرفت که لیس دوم رو من بزنم. موقع چرخیدن به طرف بستنی قسمت بالای زانوم رو که از شلوارک بیرون بود زیر رونش بردم و همونجا نگه داشتم. در حالی که وجودم سرگرم لذت بردن از این تماس شهوانی بود، انگار که کشفی ارشمیدسی کرده باشم با تعجب گفتم: تو هم مثل مینا دست و پات خنکه ها، هر وقت گرمم میشه صورتمو به مینا می چسبونم تا خنک شم. مریم دست گذاشت روی لپم و گفت: راست می گی، چقدر داغی، از بس بدو بدو کردی. و کف دست خنکش را روی لپم گذاشت. اما آنچه حس می کردم جریان شهوتی بود که از رونش توی تنم می دوید و با جریان تازه ای که از بالا اضافه شده بود آن وسط غوغا می کرد. همش همون خیال اول توی کله ام بود: سرم بین روناش باشه و لپام چسبیده به اونا و دهنم روی شورتش. گفتم این جوری فایده نداره، دستت کوچولوئه، باید صورتمو بچسبونم به پاهات. و بدون آن که منتظر جواب بشم بلند شدم رو زمین جلوش نشستم و گفتم حالا پاهاتو بذار پائین دو طرف سرم. تو رودروایسی این کارو کرد. پاهاش از روی شونه ام رد شده بود و سرم بین اونا بود.
کارتون سیندرلا به ته اش رسیده بود اما کار من تازه شروع شده بود. کمی سرم رو عقب دادم تا صورتم از هر دوطرف به روناش بچسبه: آخیش چه خنکه! البته اصلا خنک نبود و برعکس، گرمای دلنشینی داشت.
- ناراحت که نیستی؟

- نه فقط یه کم قلقلکم میاد.
- اگه بدت میاد بلند شم؟
- نه، راحت باش.
کله ام را یواش یواش عقب جلو می کردم و لپامو به روناش می مالوندم. سرم رو کج می کردم تا لبام با رونیش تماس پیدا کنه. هر دفعه خودمو کمی عقبتر می دادم تا پس سرم به انتهای رون و شورت قلنبه اش رسید و اندام نرمش رو حس کردم. دلم می خواست 180 درجه بچرخم و دهنمو همون جائی بذارم که پس سرم لمس می کرد. دیدن و بوئیدن برجستگی ای که فقط از دور تصویر محوی از اون رو تماشا کرده بودم بی طاقتم کرده بود. گفتم: نوک دماغم می خاره، میشه با پات بخارونم؟ و بی آنکه منتظر جواب بشم کمی چرخیدم و دماغم رو به رونش مالیدم و یوتش یواش به انتهای تنگه نزدیکتر شدم. دیگه دو سه سانتی بیشتر با هدف فاصله نداشتم. در یک لحظه دماغم رو به برجستگی شورتش چسبوندم و در طول شکافی که حسش می کردم بالا و پائین کردم. یک آن پاهاشو جمع کرد و صورتم بین رونا و اندام زنانه اش گیر افتاد. حسی در حد اوج لذت جنسی داشت. چیزی نمونده بود ارضا بشم. اما زود پاهاشو از هم وا کرد. نفس عمیقی کشیدم و سینه ام رو از بوی زنانگی پر کردم. تو همون فرصت کم تونستم شکاف صورتی اندام زنانه و تک و توک موئی که در آورده بود رو ببینم. بلند شدم و دوباره کنارش نشستم. گفتم: تو واقعا بزرگ شدی ها؟
- نه بابا، هنوز بچه ام.

- نه، خیلی هم بزرگ شدی. من چند تا نشونه هست. اولیش این که سیندرلا رو دوست داری و دلت می خواد جای اون باشی، مگه نه؟
- آره، خب بعدیش؟
- بعدیاشو نمی تونم بگم، روم نمی شه، آخه ما که محرم نیستیم؟
- خب چطوری می تونیم محرم شیم؟
یه کم فکر کردم، گفتم: باید مثلا نامزد شیم.
- چطوری؟
- رفتم یه کتاب پیچیدم تو یه روسری که یه خورده مرموز بشه، آوردم گذاشتم رو کاناپه، دستمو گذاشتم روش، گفتم تو هم دستتو بذار، هرچی من می گم تکرار کن. گفتم: ای خدا، تو می دونی که ما چقدر با هم دوستیم، ما رو به هم محرم کن، مثل نامزدا، مثل زن و شوهرها، که بتونیم هرچی دلمون می خواد به هم بگیم. همدیگه رو عاشقانه بغل کنیم و ببوسیم، بتونیم جلوی هم لباس عوض کنیم، خلاصه همه ی کارائی که نامزدا می کنن ما هم بکنیم.
مریم همه ی اینها رو طوطی وار تکرار کرد.
- خب دیگه محرم شدیم، فقط باید بین خودمون بمونه. اگه کسی رازمونو بفهمه دیگه نمی تونیم با هم دوست باشیم.

- من که نمی گم. حالا بگو اون نشونه های دیگه که من بزرگ شدم چی بود؟
دستشو گرفتم و لپشو بوس کردم. گفتم تو هم منو بوس کن تا عهدمون کامل بشه. بوسیم که کرد خیالم راحت شد به هدف می رسم. گفتم: دلیل اول این که دخترا وقتی بزرگ میشن ممه هاشون هم بزرگ میشه، مال تو هم شده، ببین، تو دست من جا نمی شه. خیلی آروم دستم رو قالب سینه ی سفتش کردم که هنوز با سوتین آشنا نشده بود. دوباره جریان برق توی تنم راه افتاد ولی خودمو کنترل کردم و دستمو از رو سینه اش برداشتم. می دونستم عجله و بی احتیاطی کار رو خراب می کنه.
مریم یه کم سرخ شد ولی چیزی نگفت. گفتم ببین، درسته که ما محرم شدیم ولی اگه دوست نداری بقیه شو نگم. انگار بهش برخورده باشد گفت: نه، بگو، می خوام بدونم. گفتم زیر بغل و اونجات هم مو در آورده. مال بچه ها که مو نداره.
- از کجا می دونی؟
- خب همین یه دقیقه پیش دیدم، از روی شورتت پیداست. یه کم پائینترشو، اگه ناز کنی خیلی خوشش میاد، همونجا که دماغم خورد بهش یه جوری شدی. می خوای نازش کنم؟
بی آنکه منتظر بشم دستمو گذاشتم روی پاش و آروم آروم رفتم طرف شورتش. به جای حساس که رسیدم شروع کردم به مالیدن. روناشو به هم چسبوند.
- نترس، طوری نمی شه.
- نمی ترسم، روم نمی شه.

- یادت باشه ما به هم محرم شدیم، تو هم دستتو بذار روی مال من، خوشش میاد.
دکمه و زیپ شلوارکم را باز کردم و دستشو گذاشتم روی برجستگی شورتم.
- باش بازی کن، بگیرش، فشارش بده.
بالاخره از روی شورت گرفتش. با دو دلی لمسش می کرد ببینه چه اتفاقی می افته. گفتم: اگه از توی شورت بکنیم بیشتر کیف داره. آروم دستمو کردم تو شورتش. اندامش دستم رو کاملا پر کرد. بی حرکت نگهش داشتم تا عادت کنه. بعد انگشتمو لای شکافش گذاشتم. مرطوب بود. اون موقع نمی دونستم که این علامت ارضا شدن تدریجیه. ازش خواستم اونم دستشو بکنه تو شورتم. وقتی گرفتش دیگه کاملا سفت و بزرگ شده بود. من مال اونو می مالیدم اونم مال منو. بعد از یکی دو دقیقه حسابی خیس شده بود. منم دیگه نمی تونستم صبر کنم. گفتم حالا رسیدیم به اصل نامزد بازی. باید خودمونو لخت بچسبونیم به هم. به پشت خوابوندمش رو کاناپه. شورتشو کشیدم پائین. خدای من چه هلوئی. لباش به هم چسبیده بود،چوچولش معلوم نبود. هنوز کوچولو بود و اون لا قایم شده بود. یه کم از هم بازش کردم. توش صورتی بود و از خیسی برق می زد.
- چه گل قشنگی داری.

بوسش کردم و بهش زبون زدم. بعد شلوار خودمم کشیدم پائین. رفتم روش. خودمو بهش می مالوندم و فشار می دادم. نوکش که می رفت لای پاش حالی به حالی می شدم. دو سه دقیقه نکشید که آبم اومد. یه دقیقه ای بی حرکت بودم. بعد بلند شدم.
- خیلی عالی بود، مگه نه؟
- منم خوشم اومد.
درحالی که تمیزش می کردم توضیح نیم بندی راجع آب مرد وزن دادم. دوباره همدیگه رو بغل کردیم و بوسیدیم. تاکید کردم این راز بین خودمون بمونه. مریم را تا دم در بدرقه کردم. چند دفعه ی دیگه هم با هم بودیم ولی هیچ کدوم مثل دفعه ی اول یادم نمونده.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>