خاطرات من در شرکت

یادمه ساله ۷۵ بود که اولین کار مهندسیمو بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه تو یک شرکت دولتی وابسته به وزارت نیرو شروع کردم. محیطی بس مردونه که تو کله ۴۰۰ ، ۵۰۰ نفر ۵-۶ تا زن اونم قسمته اداری کار میکردن . طبعا ان چند تا هم زیر ذربین این همه مرد حشری جرات تکون خوردن نداشتن.
چند وقتی از کارم تو اونجا گذشته بود که دیگه حسابی داشت از محیط خسته کننده حالم به هم میخورد اما چون از اولم خیلی آدم اجتمایی بودم سعی میکردم با همه مهربان و مودب باشم از جمله آبدارچی اداره که من تنها کسی بودم که تو سینی چایش پول میگذاشتم. اونم خیلی منو دوست داشت و آقای مهندس آقای مهندس از دهانش نمیافتاد.

بگذریم . شرکت ی مدیر عامل داشت از اون پدرسوخته ها. ساعت ۱۱ عینه فرعون از ماشینش پیاده میشود بدون اینکه جواب سلامه هیچ کی را بده با اخم میرفت تو اتاقش.یک منو نیم هم پشم رو صورتش بود . ی تسبیح و شکمه گنده هم که جزو ملزوماته مدیرانه اداره اون موقع بود.
این آقای مدیر تو اتاقه انتظارش ۲ تا خانم داشت که براش کار میکردن یکیش منشیش بود که ی خانومه حدودای ۴۰ ساله به اسمه مهشید میرزایی (اسما واقعی نیست ) و دیگری فاطمه براتی که حدودای ۲۶ -۲۷ سالش بود که کارای تایپ را میکرد. مهشید خانم یک زنه جا افتاده بود مثله خیلی از زنای کارمنده این سنی ایرانی.نه چاق بود و نه لاغر ، راستش خوش هیکل و باربی هم نبود بلکه خیلی معمولی ولی صورته قشنگی داشت . چیزه جالبی که بعد از یک مدت متوجه شدم این بود که با مانتو و مقنعه میامد اداره و جورابه کلفته سیاه میپوشید ولی هیچ وقت شلوار پاش نمیکرد. چون خیلی سگ بود کسی هم جرات لاس زدن باهاش نداشت. بعدن فهمیدم که شوهرش جانباز ه و رو صندلی چرخدار میشینه و به جز پوله مختصری که از سازمان جانبازان میگیره خرجه اصلیشو زنش در میاره . . فاطمه خانم اما کاملا متفاوت از خانم میرزایی بود . ریزه پزه و نمکین. شوهر داشت ( بعدن فهمیدم به شدت معتاد که وابسته شدید به پوله زنش). همیشه ی چادره سیاه با مقنعه میپوشید و اگه ۴ کلمه بیشتر باهاش حرف میزدی عینه لبو از خجالت سرخ میشد.
امیدوارم تا اینجا خسته نشده باشین و صبر کنیم تا برسیم به اصل داستان..

همون طور که گفتم ممد آقا آبدارچی مون منو خیلی دوست داشت..یک روز که تو اتاقم نشسته بودم از در آمد تو که برام چای بیاره منم شروع کردم به درد دل که آره ممد جان دیگه حوصلم از این شرکت سر رفته و میخوام برم ی جای دیگه. ممد که اصلآ دوست نداشت این حرفو بشنوه، یکم فکر کرد و گفت مهندس از انجا که تورو خیلی دوست دارم میخوام رازی رو بهت نشون بدم فقط جانه هر کی دوست داری به کسی نگو. . گفت امروز گوش به زنگ باش هر وقت بهت زنگ زدم تندی بیا تو آبدار خونه ولی سعی کن توجهه کسی رو جلب نکنی. گفتم باشه. ساعت حدودای ۲ بود که تلفن زنگ زد منم جواب دادم دیدم ممد . تندی از جام پاشدم و رفتم به طرفه آبدارخونه که ی اتاقه کوچیک پشته اتاقه مدیر عامل بود. وارده اتاق که شدم ممد دستشو گذشت رو دماغش یعنی ساکت در را بست و قفل کرد و خیلی آروم گفت الان خانم میرزایی کارتابله ریسو میاره اتاقش. من که حاج و واج مونده بودم که داستان چیه دیدم ممد پرده کلفته اتاق رو کشید و چراغم خاموش کرد . اتاق حسابی تاریک شد . تو دلم گفتم یا حضرته خرس این یارو حتمان واسه اینکه اداره برام جذاب بشه میخواهد کونم بزاره که دیدم ممد رفت سراغه پریزه برق و روپوشه پریزو از جاش در آورد پشتش ی دستمال بود اونم ور داشت پشته اون پریز ؛ ی پریزه برق بود که تو اتاقه آقای ریس بود و در واقع میشد از تو سوراخش اتاقه آقای رییس رو دید.ممد اشاره کرد که بیا نگاه کن. منم نشستم و چشمامو چسبوندم به پریز. پریز پشته آقای رییس بود واسه همین هر کی میامد تو اتاق میشد روبروی ما. دیدم خانم میرزایی بعد این که در زد با ی کارتابل وارد شد بعد آمد نشست روی مبله جلوی میزه آقای رییس.

موقع نشستن با دو تا دستش مانتوشو گرفت و بر عکسه همه به جای اینکه بکش پایین اونو کشید بالا به طوری که وقتی نشست مانتوش بالای زانوش بود وبعد شروع کرد به صحبت کردن درباره کار. آقای رییس هم یواش ی دستشو از رو شلوار گذشت رو کیر خایه یش ولی قیفاش هنوز همون قیافه اخمو و جدی بود. خانم میرزایی کارتابلو گذشته بود رو میز کوتاهه جلوش و داشت ورق میزد و نامهارو میخوند یواش یواش دیدم پاهای خانم میرزایی از هم باز شد حتمان یادتونه که گفتم که هیچ وقت شلوار پاش نمیکرد . با اون زاویه من و فاصله کمی که داشتم (۳-۴ متر ) کاملا میتونستم با جزییات همه چیزو ببینم . جورابای سیاهه خانم میرزایی ی وجب بالای زانوش تموم میشد و بعد رونای سفیدش بود که تا کسش امتداد پیدا کرده بود، بله درست حدس زدن پای خانم میرزایی هیچ شورتی نبود . وسط دو پاش ی کوسه قلمبه خوشگل بود که معلوم بود به دقت تراشیده شده . آقای رییس حالا دیگه زیپشو باز کرده بود و کیرشو گرفته بود تو دستش . جالب اینجا بود که هیچ کدوم به روی خودشون نمیاوردان و خیلی جدی به کارشون ادامه میدادند پاهای خانم میرزایی دیگه تقریبا ۹۰ درجه از هم باز شده بود و آقای رییس هم شروع کرده بود جلق زدن. خانم میرزایی ی نامه ی از کارتابل در آورد و و در حالی که داشت رو مبل جا به جا میشد تا به حالته نیمه خوابیدهبه پشتی لم بده شروع به خاندان نامه کرد. حالا دیگه راحت میشد کسه خانم میرزایی را با جزییات دید. لبای گوشتی کسش ی کم آویزون بود ولی واقعن کسه قشنگی داشت. آقای رییس دیگه عملا داشت جلق میزد و صدای نفس نفس زدنش بلند شده بود اما خانم میرزایی در حالی که سعی میکرد با زاویه ی که به پاهاش میده هیچ جای از لاپاشو پنهان نگذره سرشو پشته نامه پنهان کرده بود که ریسو نبینه و فکر کنم برای باره چهارم بود که داشت نامه رو از اول میخوند. آقای رییس که آبش آمد خانم میرزایی پاهاشو جام کرد از جاش بلند شد و کارتابلو گذشت رو میزه آقای رییس و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده اجازه گرفت و از اتاق خارج شد. من که کف کرده بودم سرم از رو سوراخ برداشتم بلند شدم و ممد تندی چیزارو گذشت سره جاش. از تعجب خشکم زاده بود ممد گفت ۴-۵ ماه پیش آقای رییس به خاطره خراب کارییای زیاده خانم میرزایی میخواسته اونو اخراج کنه ولی بعد خانم میرزایی این روشواختراع کرده که با کلاه شرعی نه به شوهرش خیانت کنه نه کارشو از دست بده. آره آقای مهندس این شرکت ی چیزا داره که این چیزی جلوش نیست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>