حیدر و دخترخاله

سلام … من و دختر خالم از کوچیکی باهم بزرگ شدیم وهمین باعث شد که رابطه خیلی خوبی باهم داشته باشیم . من واقعا از اندامش خوشم میومد چون ورزشکار بود و به فرم بدنش اهمیت میداد .. با اینکه اکثرا باهم بودیم ولی هیچ وقت راجع به مسایل عشقی باهم حرف نرده بودیم .. این اواخر واقعا حس زیبایی نسبت بهش پیدا کرده بودم ودلم میخواست یه جوری بهش بفهمونم که دوستش دارم .. انگار خدا هم حرف دلمو شنید وبهم کمک کرد.. یروز عصر که از باشگاه خودمون اومدم بیرون ومیرفتم که اونو ببینم دیدم سر خیابون با دوستش ایستاده وبا یه پسر ژیگول بحثش شده منم تا این صحنه رو دیدم هم از روی عصبانیت و هم ازخدا خواسته چند تا سیلی زدم تو گوش پسر بیچاره وقتی که پسرمزاحم رفت ساکشو از دستش گرفتم و راه افتادیم بیاییم خونه .. تو راه باهاش حرف میزدم وخواستم یه جوری بهش بفهمونم که دوستش دارم هرچی منومن کردم نتونستم بگم که خودش ازم پرسید چیه چی میخوای بگی ؟ نمیدونم چیشد یکدفعه بهش گفتم دوستت دارم ومیخوام باهات باشم …سرخ شد وچیزی نگفت ساکشو گرفت و سوار تاکسی شد دنبالش نکردم تا راحت باشه …شب توخونه نشستم پشت کامپیوتر ورفتم تو یاهو منتظر شدم تا روشن بشه (اخه هرشب با هم چت میکنیم)… اما خبری نشد ..

یک هفته از جریان میگذشت دیگه شک کردم که اونم حسی به من داشته باشه برای همین رفتم خونشون تا ازش معذرت خواهی کنم وبخوا م که باهام قهر نباشه وقتی رسیدم خونشون ت اتاقش بود وفقط خالم توی سالن بود وطبق عادت وسواسیش مشغول تمیز کردن خونه … با شوخی وادا بهش سلام دادم ورفتم تو اتاق دخترخالم .. متوجه ورود من نشد چون هندزفر ی توگوشش بود .. اروم دستمو گذاشتم روشونش و سلام دادم زیر چشمی نگاه کرد و با دلخوری گفت حالا هم نمیومدی منم در جوابش گفتم ترسیدم ازم دلخور باشی بعد از مدتی صحبت فهمیدم که اونم منو دوست داره ….القصه …یه سه هفته ای فقط مشغول چت بودیم و اس ام اس بازی که شب زنگ زد به خونمون و از خواست تو نوشتن پایان نامش کمکش کنم ..قرار شد صبح زود بیاد … صبح که اومد من تازه دوش گرفته بودم و فقط حوله به خودم پیچیده بودم فقط مامانم خونه بود بعد از سلام واحوال پرسی مامانم رفت توی اشپز خانه که مثل برق گرفته ها پریدم و یه بوسش کردم ..شوکه شد ولی معلوم بود بدش نیومده.. داشتم به جزوه اش نگاه میکردم که تلفن زنگ زد … عمه مادرم پشت خط بود بدون سلام وجواب سلام گفت گوشیو بده مامانت منم گوشیو گذاشتم ومامانموصدا کردم… اومد جواب داد دیدم سریع چادرشو انداخت سرش و یه چیزایی راجع به بستری شدن یکی از فامیلای دور مون میگفت .. منم که یه فرصت خدادادی گیرم اومد تعارف نکردم که همراش برم مامان که رفت من به شوخی وبا نیشخند به دختر خالم نگاه کردم متوجه شد و سرشو انداخت پایین ..

اینو نگفتم که من هر روز کمی مشروب میخورم وچون تاحالا همش توخونه خوردم کسی باهام کارنداره .. رفتم سریخچال و لیوانمو نصفه مشروب ریختم دیدم توی چارچوب در ایستاده وبا تعجب منو نگاه میکنه ..قبلا دیده بود مشروب میخورم ولی سوال میکرد که صبحونه نخورده؟؟جوابی ندادم ولیوانمو کمی سر کشیدم اونم وقتی منو دید ازم خواست که یه لیوان بهش بدم . باترس لیوانو گرفت ویه دفعه سرکشید گلوشو سوزوند لیوانو گذاشت ورفت تو سالن به من متلک انداخت که اینچیه میخوری فق بدمزست ..چون هنوز اثر نکرده بود چند دقیقه بعد که مست شده بود بهم گفت دوباره مشروب میخواد اما اینبا ر کم ریختم و اونم دوباره از ترس مزه بدش یکباره سرکشید ولی اینبار پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن لیوانشو گرفتم و دستمو انداختم دور کمرش و نشوندمش رو مبل .. از حرکاتش معلوم بود که کاملا مست شده … سرشو گذاشت رو شونم ..تکیش دادم به مبل و خواستم کمی لیمو بهش بدم تا حالش بهتر بشه که یه دفعه دستمو گرفت وگفت میخوام یه چی تو گوشت بگم ..گوشمو گرفتم جلوی دهنش و اروم گفت که دوستم داره وسرمو با دستش گرفت وچرخوند ولباشو روی لبام گذاشت .. واقعا حس خیلی خوبی داشتم و منم شروع کردم به لب گرفتن ..اصلا متوجه نشدیم که از روی مبل افتادیم روی زمین .. منکه فقط حوله برم بود تقریبا باز شده بود وبرهنه بودم اونم که انداممو دید شروع کرد به مالیدن تنم و سینه ام و گردنمو میمالید و بوس میکرد ..کامل خوابیدم روتنش وشروع کردم به بوسیدن لبو صورتو گردنش …

اروم پیرهنشو در اوردم دوباره بوسیدمش … دستم از پشت قلاب کردم دور کمرش وبرش گردوندم روی خودم چاربنده سوتینش مزاحم مالیدن سینه وپشتش میشد بازش کردم که چشمم افتاد به سینه های نه چندان بزرگش که خیلی سفت وسفید بودن واقعا حشرم زد بالا شروع کردم به خوردن سینه هاش وگاهی هم دندون میگرفتم که اخ بلندی میکشید و به کمرش قوس میداد.. از رو زمین بودن خسته شدم اخه خیلی زبر بود واسه همین بغلش کردم وبردم تو اتاق خودم خوابوندمش روی تخت تنش خیلی داغ شده بود چندتا لب محکم ازش گرفتم و زبونمو تو دهنش چرخوندم که زبونمو با دندونش گرفت بعد شروع کرد به مکیدن زبونم واقعا جفتمون حشری شده بودیم دیگه طاقت نیووردم وبه شکم خوابوندمش بالشمو گذاشتم زیر شکمش و شروع کردم به مالیدن باسنش .. لای لمبرشو نگاه کردم و بلند شدم کرم اوردم ودور سوراخ کونشو کیرمو چرب کردم کمی با انگشتم باسوراخ کونش بازی کردم وسر کیرمو گذاشتم روسوراخش اما انقدر حشری بودم که بااینکه سوراخش تنگ بود وتاحالا سکس نداشت یکدفعه وبا تمام زورم فشار دادم وکیرمو توکونش جاکردم یه جیغ بلند کشید وخواست در بره اما دستام دورش حلقه بودن ونتونست با دستاش چنگ انداخت به سینم که زخم شد بعد از یدقیقه که تقریبا عادت کرد شروع کردم به تلمبه کردن ..

خیلی تنگ وداغ بود مچ دستمو گرفته بود تو دهنش و فشار میداد خیلی دردش میومد ولی درعین حال لذت میبرد کیرمو در اوردم واز بین پاهاش به کسش میمالیدم که دیدم خیلی لذت میبره با کیرم یه خورده محکمتر ولی با احتیاط باکسش بازی میکردم نفسش به شماره افتاده بود و هاهاها میکرد به حالت سگی نشوندمش ودوباره از کون شروع کردم با اینکه درد داشت ولی خودشم یاری میکرد با انگشتم با کسش بازی میکردم که دیدم دستم خیس شد یه جیغی کشید ومحکم به دستم چنگ انداخت منم باسرعت تلمبه میزدم که دیدم داره ابم میاد سرعتمو بیشتر کردم ووقتی ابم اومد کمرشو محکم گرفتم وابموخالی کردم تو کونش چند لحظه همونجوری موندم وگرفتمش تو بغلم ..بلند شدم یه بوس ازش گرفتم رفتم یه شربت خنک اوردم . دادم بهش نیم ساعتی توبغل هم بودیم باهم رفتیم دوش گرفتیم تو حمام هم باز با هم سکس کردیم همدیگروشستیم اومدیم بیرون …تاوقتی که مامانم اومد توبغل هم بودیم … پایان نامشو یادمون رفت بنویسیم فقط موقع رفتن باخنده بهم گفت بازم بهم مشروب میدی منم اروم گفتم تا ازین مشروبا …… ( قصه ما بسر رسید .. تخیل ما به جایی نرسید….. دوسای خوبم این فقط داستان بو د ..واقعیت نداشت… ممنون که خوندید)

نوشته:‌ حیدر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>