حق السکوت

با سلام خدمت دوستان عزیز اسم من سیناس 22 سالمه و تا حالا با بیشتر از 20 تا زن و دختر سکس داشتم الانم میخوام اولین خاطره ی سکسمو که تو 16 سالگیم با دختر عمه ام بود رو براتون بگم.اگه نظر بدین و دوست داشته باشین دوباره بنویسم.
من یه دونه پسر عمه دارم (پرهام ) که از بچگی خیلی با هم دوست بودیم و همیشه هم رو اصرار من یا اون زود به زود میرفتیم خونه ی همدیگه.پرهام دو تا خواهر هم داشت (میترا و مهشید ) که من و مهشید با هم ، هم سن بودیم.از بچگی چیزایی که یادم میاد همیشه من و مهشید با هم خوب بودیم هر وقت میومد خونمون تو دفتر و کتابام برام یادگاری مینوشت یا وقتی همه دور هم جمع میشدن اون فقط کارش نگاه کردن من بود یا با هم شوخی میکردیم.

موقعی که دبیرستانی شدیم چون هم من خوش قیافه و خوش هیکل بودم و اونم خوشگل و خوش اندام بود همه فامیل میگفتن اینا رو باید برای هم نامزد کنیم تا بعدا ، که من اینقدر خودم رو به اونراه میزدم و بچه بازی در میاوردم ( آخه اصلا خوشم از زن گرفتن و قاطی مرغا شدن نمیاد ) که یکی از اقوام پدرش اومد خواستگاریش مهشید اون چند وقتی که هنوز جواب نداده بودن چندبار پیغام فرستاد ، چند بار بهم زنگ زد و گفت که من تورو میخوام و از این حرفا که دیگه پدر مادرش به خاطر وضع مالی خوب پسر عموش مجبورش کردن بگه آره و الان دو ، سه سالی میشه که زن عرفانه ولی دیگه خیلی کم می بینمش.

ببخشید خاطره یادم رفت. من زیاد خونه ی اونا میرفتم شاید هفته ای سه روزشو اونجا بودم ، همیشه مهشید صدام میکرد تو اتاقش از هر دری باهام حرف میزد یا میگفت تو درساش کمکش کنم بعضی وقتام آلبوم عکس دوستای مدرسشو نو میاورد میگفت انتخاب کن ( که بعدا فهمیدم امتحانم میکرده ) تا شمارتو بهشون بدم ( آخه چند بار در مدرسه اش رفته بودم و دوستاشو دیده بودم ) منم که اون موقع درس میخوندم زیاد دنبال این حرفا نبودم همیشه میگفتم نه.هر روز که میگذشت کارایی میکرد یا حرفایی میزد که من باهاش راحتتر بشم.خلاصه تو یکی از همین رفت و آمد ها نزدیکای ساعت 10 بود که پرهام زنگ زد گفت حتما بیا خونه ی ما که دیگه مهلت نداد بپرسم چرا و قطع کرد.منم راه افتادم ساعتای 11 بود که رسیدم اونجا آیفونو که زدم پرهام برداشت رفتم بالا دیدم خیلی خلوته صدای هیچکس نمیاد که از پرهام پرسیدم گفت : مامان و بابا رفتن فاتحه ی یکی از بستگان ، خواهراشم مدرسه بودن.

که پرسیدم چرا گفتی حتما بیام ؟ دیدم داره تو آشپزخونه قلیون میزاره بکشیم. ( خونواده ی ما جوریه که خیلی از دود و این چیزا بدشون میاد ما هم اون موقع برای این کارا چون بچه بودیم خیلی میترسیدیم. ) خلاصه آوردش و شروع کردیم کشیدن بماند که دیگه چقدر سرفه کردیم 5 دقیقه ای میشد که شروع کرده بودیم که دیدیم در باز شد مهشید اومد تو مثل اینکه دو نفر رو در حین انجام قتل گرفته باشه کردش داد و بیداد که : من به بابا و دایی میگم این آشغالا چیه میکشید و از این جور حرفا . ما هم زود جمعش کردیم و پرهام بردش که پسش بده منم تو حال بودم که دیدم مهشید ( که رفته بود تو اتاقش لباساشو عوض کنه ) با سوتین و یه دامن کوتاه اومد تو در وایساد اصلا هم به من نگاه نکرد ( که من هیچوقت عمدی یا سهوی بودنشو نفهمیدم و ازشم نپرسیدم )منم چیزی نگفتم . پرهام برگشت یک ساعت با هم مغزامونو رو هم گذاشتیم که چجوری راضیش کنیم که به کسی چیزی نگه که گفتیم بهش قول بدیم براش یه مجوعه ی پروانه خشک شده بخریم ( آخه خیلی دوست داره ) تا شاید فعلا دهنشو ببندیم که رفتیم پیشش هیچ رقمه قبول نکرد.
یک ساعتی گذشت که میترا هم برگشت ، مهشید هم رفت که برامون غذا درست کنه . ناهارو که خوردیم پرهام گفت : مامان و بابا ساعت 4 میان ، بهتره امشبو بریم خونه ی دایی پژمان تا فردا .گفتم باشه .اونم گفت من چند روزه دوش نگرفتم میرم حموم اومدم بیرون بریم.

ساعت نزدیکای 2 بود رفتم در اتاق دخترا که دیدم هردوتاشون خوابن.مهشید رو پشت خوابیده بود من که رفتم گوشیمو بردارم دیدم یه غلت خورد رو شکم دراز کشید راستش منم اولین بارم بود اینجوری هوسی میشدم کنارش نشستم آروم صداش کردم چیزی نگفت دیدم خوابه یواش یواش داشتم بدنشو لمس میکردم یکمی تاپشو زدم بالا سوتینشم همینطور ، که دستمو از زیر شکمش رد کردم سینه شو گرفتم اندازش متوسط بود ولی خوش استیل و سفت . یکمی که باهاشون بازی کردم ( ولی تو این مدت با هر حرکتی از ترس روح داشت از بدنم پرواز میکرد چون میترا هم چند متر اونطرفتر خوابیده بود خودشم هر لحظه ممکن بود بیدار بشه ، حتی چند بار که دست و پاشو تکون داد من تا دم در اتاق رفتم ) دستمو بردم پایین ولی نتونستم کسشو بمالم دیگه راهی نمونده بود از رو شلوار کیرمو به کونش میمالیدم کیرم داشت از تو شلوارم میزد بیرون چه کونی داشت گنده و ردیف منم بعد از چند دقیقه پرروتر شدم خیلی آروم شلوارشو کشیدم پایین نمیدونید چی جلوم بود یه کون خوشگل ، تپل و سفید یکم دیگه تلاش کردم تونستم کسشم ببینم خیس خیس بود کوس از کون خوشگلتر ، ولی حیف اون روز نشد با اون کاری بکنم .

اولش ترسیدم ، کیرمو رو کونش میکشیدم دیدم فایده نداره سر کیرمو ، سوراخ کونشو تف مالی کردم آروم گذاشتمش رو سوراخ یه فشار کوچیک دادم تو نرفت ولی من دستای مهشید رو دیدم که بالشت زیرشو چنگ میزد ولی به روی خودم نیاوردم فشارو بیشتر کردم و به هزار زحمت رفت تو اصلا اون جور سوراخی تا حالا هم ندیدم حدود یه دقیقه وایسادم تا عادت کنه بعدش شروع کردم عقب و جلو همونطوری آروم آروم صورتشو میبوسیدم ، چیزی نگذشت که دیدم داره میلرزه بعدا فهمیدم ارضا شده منم دیگه وقتش بودم ارضا بشم خواستم درش بیارم که دیگه وقت نشد همش ریخت تو کون مهشید بعد از چند لحظه بلند شدم لباساشو مرتب کردم خودمم تر و تمیز کردم اومدم بیرون پرهام بیرون نیومده بود.سریع رفتم تو اون اتاق لباسامو پوشیدم تو حیاط منتظرش وایسادم تا یه ربع بعدش که اومد و رفتیم خونه ی دایی.پیش خودمون فکر میکردیم الان همه چیزو به همه گفته.پرهام از یه چیز میترسید من از دوتا.فرداش عمه ام زنگ زد اونجا و گفت : زود بیاین خونه . ماهم گفتیم کارمون تمومه من دیگه نگران قلیون نبودم تا رسیدیم هزار بار به خودم بد و بیراه گفتم که این چه غلطی بود که کردم.رسیدیم عمه ام مثل همیشه تو بغل گرفتم و بوسیدم و به پرهام گفت : آخه کم عقل آدم مهمون دعوت میکنه میبردش خونه ی کس دیگه که من پریدم وسط و گفتم عمه من خودم خواستم تقصیر پرهام نبوده دیدم عمه دیگه چیزی نگفت.تو تمام این مدت مهشید چشم از من برنداشت و یه جوری که چند برابر خوشگلش کرده بود بهم میخندید.

اومدیم نشستیم که طبق معمول مهشید صدام کرد ، رفتم تو اتاقش دیدم گفت : حالا شد دوتا ، چی میدی که به همه نگم ؟ گفتم : چی میخوای ؟ گفت : من از بچگی دوستت داشتم و الانم دارم باید باهام دوست بشی ! گفتم باشه از خدامم هست ، من چون تا حالا با کسی نبودم وتجربه نداشتم نمیدونستم چجوری بهت بگم ، که با این حرف لباشو به لبام چسبوند و یه بوس گنده ازم کرد.

تازه بعدش شروع کرد به تعریف روز قبل و اینکه چقدر درد داشته و آروم گریه میکرده ولی بخاطر اینکه من نترسم ( گفتم که چند بار خواستم بیخیال بشم برم ) همشو تحمل کرده.از اون موقع به بعد من همونجوری خونه شون میرفتم ولی دیگه سکس هامون اونجوری نبود البته بیشتر با زنگ هایی که مهشید بهم میزد میرفتم نه پرهام.تا موقعی که دانشگاه قبول شدم ترم اول بودم که بهم گفت براش خواستگار اومده ، اونموقع 19 سالش بود که ازدواج کرد (منم حسابی تو عروسیش رقصیدم ) حالا هم 22 ، 23 سالشه هنوزم که می بینمش نگاهاش همونجوره ولی دیگه باهاش رابطه ای ندارم.

نوشته:‌ سینا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>