حرمت

سلام آقای آذری
سرم پایین بودو بی توجه جواب دادم
_سلام خانم
_ببخشید من یه کم دیر رسیدم میتونم یرم سر کلاس؟
_خانم کلاس یه ربع دیگه تموم میشه
_میدونم به خدا تو ترافیک موندم
حوصله بحث کردن نداشتم ولی تن صداش مجابم میکرد ادامه بدم
_به هر حال انشاالله واسه جلسه بعد میتونید درس تون رو بگیرید
صدای زنگ موبایلش واسم آزار دهنده بود
_سلام مامان دیر رسیدم نمیتونم برم کلاس میمونم شاید آخر کلاس بتونم درس بگیرم به بابا بگو یک ساعت دیگه بیاد دنبالم.
بر خلاف میل باطنیم تن صداش مجابم کرد سرم رو بلند کنم و چهرش رو ببینم خیلی دوست داشتم بازم ازم سوالی بپرسه تا به این بهانه بازم صداش رو بشنوم .

بعد از ندا این اولین باری بود که صدای کسی واسم جذاب بود. از اون اتفاق شوم چهار ماه میگذشت ولی هنوز به این شرایط عادت نکرده بودم. ندا تمام زندگی من بود سه سال عمرم رو به پاش گذاشتم ولی این اواخر خیلی بهانه گیر شده بود به هر بهانه ای از من دوری میکرد. تا این که یک روز همه چیزو تموم کرد. گفت که میخواد با پسر داییش ازدواج کنه…
کلاس که تموم شد بازم صداش تو گوشم پیچید
_اجازه هست الان برم سر کلاس استاد رو ببینم؟
_بله حتما ولی شما چرا اصرار دارید که امروز حتما درس بگیرید؟
_آقای آذری من یک سال میشه که ساز نزدم و تازه دوباره شروع کردم نمیخوام بیشتر از این عقب بیافتم
_متوجه منظورتون شدم به هر حال اگه کمکی از دست من بر بیاد دریغ نمیکنم
_ممنون از لطفتون فعلا با اجازه
واقعا صدای زیبایی داشت ولی صدای ندابرای من آسمانی بود.من موسقی کار میکردم و یک آموزشگاه هنری داشتم از لحاظ مالی موقعیت مناسبی داشتم وندا هم یکی از هنر جو های آموزشگاه بود. چند روز بعد از ثبت نامش بهش پیشنهاد دادم و بعد از چند روز رابطه ما شروع شد. تقریبا همه میدونستن که ما قراره با هم ازدواج کنیم.
چند روز بعد…
_سلام آقای آذری
برخلاف معمول بی اختیار سرم رو بلند کردم دوباره همون صدا…
_سلام خانم؟؟؟؟
_صالحی. بنفشه صالحی

_بله خانم صالحی… این بار زود تر تشریف آوردید هنوز نیم ساعت مونده تا کلاستون شروع شه
_بله میدونم اگه اجازه بدید میخوام تو یکی از کلاس های خالی کمی تمرین کنم مشکلی که نداره؟
_نه خواهش میکنم هیچ مشکلی نیست فقط درب کلاس رو ببندید.
چهره زیبایی داشت با صورتی گرد و چشمانی درشت مخاطبش رو تحت تاثیر قرار میداد ولی بازم با ندا که مقایسه میکردم؟؟؟
نه اصلا ندا رو با هیچ کسی نمیتونم مقایسه کنم ندا برای من همه چیز بود…
همه افکار پریشانم رو جمع کردم و بازم مشغول کارم شدم. چند لحظه بعد صدای ساز زدنش شروع شد. کمی فالش بود ولی در کل لحن دخترانه ی زیبایی واسه ساز زدن داشت. بی اختیار به سمت اتاقش رفتم آهسته در رو باز کردم بدون اینکه اجازه ورود بگیرم رفتم داخل و روبه روش نشستم . احساس کردم کمی استرس پیدا کرده ساز زدنش رو قطع کرد.

_عذر میخوام خانم صالحی بی اجازه وارد شدم
_نه نه خواهش میکنم ولی شما که باشید یه کم استرس دارم
_بیرون کاری ندارم خواستم ساز زدن تون رو ببینم مشکلی که نداره
دوباره شروع کرد. خواب های طلایی… این ملودی هیچ وقت تکراری نمیشه. همیشه آخرای کلاس من ساز میزدم و ندا فقط نگام میکرد.
بی اختیار چشمام خیس شد…
_هنوز به ندا فکر میکنید؟
یه کم جا خوردم. خیلی نیاز داشتم یک نفر با هام حرف بزنه ولی از اینکه کاری کرده بودم که همه این ماجرارو بفهمن حس خوبی نداشتم. این یک قمار بود که من باخته بودم. البته میدونستم که ندا هنوز ازدواج نکرده ولی هیچ شانسی نه برای من بود و نه دوست داشتم برای اون باشه خیلی راحت همه چیز رو تموم کرده بودم و نمیخواستم دوباره شروع شه.
_ندا؟ مگه میشه به ندا فکر نکرد؟
یک لحظه باهاش احساس صمیمیت کردم. احساس کردم داره یک خلاء رو پر میکنه. ولی نمیخواستم این خلاء جای ندا باشه

اصلا جای ندا باید همیشه خالی میموند. ولی صدای قشنگ و چهره ی زیباش این احساس رو قوی تر میکرد.
_نمیخوای فراموش کنی؟
بغضم ترکید… _مگه میشه فراموش کرد؟
دوباره شروع کرد به نواختن…
هم واسم جالب بود که چرا با این صمیمیت با من حرف زده و هم کمی میترسیدم. میترسیدم حالا که به این شدت کمبود محبت و اون جای خالی آزارم میده دلم رو ببازم. دوباره غرق بشم و … روز از نو روزی از نو
حالا باهاش راحت بودم و اونم همینطور خیلی ساده یک رابطه شکل گرفته بود. این از طرز نگاه کردن هر دومون مشخص بود.
لبخند زیبایی داشت سعی میکرد من رو هم موقع لبخند زدن با خودش همراه کنه. به چشمام نگاه میکرد لبخند میزد و من هم دلم میخواست برای فرار کردن از ای شرایط نحس هم که شده همراهیش کنم. و من هم لبخند زدم….

اما غیر از صدا و چهره ی نسبتا ” جذابش چی باعث شده بود که من اینقد سریع جذب بنفشه بشم؟ منی که تا این اندازه غرق ندا شده بودم و هیچ کس حق ورود به این حریم خصوصی رو نداشت. آنا و خاتون (از کارکنان آموزشگاه) بار ها میخواستند شرایطی پیش بیارن که از این حال و هوا بیرون بیام اما هر بار با تندی بیشتری با اونا برخورد میکردم. حتی اونا رو تهدید به اخراج هم کردم. اما حالا چه اتفاقی افتاده بود که سریع تسلیم شده بودم؟ تمام این افکار در کمتر از چند لحظه از ذهنم گذشت. باید میفهمیدم…
به صورتش نگاه کردم مشغول پیدا کردن کلاوی های پیانوش بود تا مبادا نتی رو جا بندازه. و…..
مانتوی چسبش نگاهم رو به طرف سینه های برآمدش کشوند. کمی براندازش کردم. واقعا اندام جذابی داشت. از ترس این که نگاهم رو دنبال کنه سریع چشمام رو بستم. عذر خواهی کردم و از اتاقش بیرون اومدم.
یک حس تازه در من جان گرفته بود خیلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم واژه ای برای این حس تازه پیدا کنم و این واژه چیزی نبود جز شهوت….
خوب که فکر کردم دیدم شهوت در رابطه ی من و ندا جایی نداشت من هیچ وقت با ندا رابطه جنسی نداشتم. یعنی هیچ وقت به خودم اجازه این کار رو نمیدادم. عشق ندا برای من خیلی حرمت داشت ونمیخواستم به خاطر هر چیزی این حرمت از بین بره.

ولی حالا شهوت برای من معنی پیدا کرده بود. در تمام وجودم حسی رو که چندین سال سرکوب کردم به سرعت در حال رشد بود.
واین بنفشه بود که این حس رو در من زنده کرد. صداش .. چهره ی زیباش و از همه مهمتر اندامش من رو جذب میکرد به سرعت هوس رسیدن به بنفشه در من شعله میگرفت. ولی … ندا چی میشه ؟ من به خودم قول داده بودم غیر از ندا به هیچ کس دیگه ای فکر نکنم. ولی اون به من خیانت کرد… خیانت که نه. ندا من رو انتخاب نکرد من که همه ی زندگیم رو به پاش گذاشته بودم. و این حق من بود که من هم اون رو انتخاب نکنم.
با صدای فهیمه به خودم اومدم.
_امیر خان در چه حالی؟
_جان؟ خوبم شما خوبید؟

_نه مثل اینکه شما بهتری… میبینم که………. خلوت میری . ساز زدنش رو میبینی باهاش میخندی و……
بنفشه با فهیمه رابطه دوستانه ای داشت و خیلی سریع اخبار محو شدن من رو بهش رسونده بود. و این یعنی اینکه او هم به من فکر میکرد.
_نه زیاد خبری نیست. ولی در کل خبرا زود میرسه!!!

_امیر جان! بنفشه خیلی وقته به تو فکر میکنه در واقع دوست داره. تو تموم این سال ها به خاطر ندا هیچ وقت به روت نیاورده بود. تنها دلیلی هم که ساز زدنش رو کنار گذاشت این بود که نمیخواست با تو رو به رو شه. این رو بفهم که این حق تینلست حالا که قضیه ندا تموم شده عشقش رو به هر نحوی به تو ثابت کنه. انتخاب با خودته ولی خواهشا بیشتر از این نه خودت رو اذیت کن نه اون دختر بیچاره رو و نه ما رو… بابا به چه زبونی بگیم ما رئیس ترشیده و اخمو و بد اخلاق و افسرده نمیخوایم.
پیشنهاد خوبی بود ولی بای بیشتر فکر میکردم. اما شهوت و هوس رسیدن به ارضا شدن این حس نمیذاشت بیشتر از این فکر کنم. لبخندی رو لبام نشست و … صدای جیغ زدن بلند فهیمه تموم آموزشگاه رو گرفت.
_چه خبرته بابا آبرومون رو بردی. باید بیشتر فکر کنم ولی؟!!!
_دیگه ولی نمیخواد. از خدات باشه یه همچین جواهری نصیبت شه.
_البته زیاد مالیم نیست هاااا.
_پس مثل اینکه خوب ندیدیش؟ امیر اون معرکس…
کلاس ها تموم شد و آخرین نفر با حسام از کلاس اومد بیرون. (حسام استاد پیانو و یکی از دوستان صمیمی من بود)
بازم همون صدای آزار دهنده موبایلش من رو به خودم آورد.
_سلام بابا من کلاسم تموم شده میتونی الان بیای دنبالم؟ چه بد. من الان چطوری بیام خونه؟ باشه آژانس میگیرم. بای.

آقای آذری میتونید یه آژانس واسه من خبر کنید؟
_چطور مگه پدرتون نمیان دنبالتون؟
_نه ماشینش خراب شده مونده تو اتوبان.
_پس یه کم بمونید خودم میرسونمتون.
_آخه من رام دوره زحمت میشه واسه شما!
_چه زحمتی کار خاصی ندارم میرسونمتون.
حسام لبخند معنا داری به من زدو خدا حافظی کرد. من هم کیفم رو برداشتم و به سمت ماشینم راه افتادیم.
در تمام طول مسیر غیر از پرسیدن آدرس کلامی بین ما ردو بدل نشد.
_ممنون. تو زحمت افتادین
_این چه حرفیه وظیفه ست.
_میتونم امیر صدات کنم؟
فهیمه کار خودش رو کرده بود و تمایل من رو سریع به بنفشه اناقال داده بود.
_ببینید خانم صالحی…
_بنفشه…

_بنفشه من شرایط بدی دارم و الان نمیتونم تصمیم بگیرم. ندا…
حرفم رو قطع کرد.
_دوساله منتظر این لحظم…
سکوت سنگینی حکم فرما شد. بعد چند دقیقه میخواست از ماشین پیاده شه.
_ممنون که رسوندی.
_بمون…
برگشت و نگام کرد. چشماش خیس بود. سرش رو به من نزدیک کردو.. توچند لحظه لبم به لبش چسپید. چشماش رو بسته بود دستش رو پشت سرم گذاشت و سرم رو به خودش فشار میداد. طعم لبهاش دیونه کننده بود تو اون لحظه ها به تنها چیزی که فکر نمیکردم ندا بود با تمام وجود لبم رو میمکید و من هم همراهیش میکردم شیرینی زبونش رو روی زبونم حس میکردم واز تمامی این لحظات لذت میبردم. این تجربه رو هیچ وقت با ندا نداشتم. من ندا رو فقط از روی عشق و نه از روی شهوت میبوسیدم ولی این بوسه عاشقانه نبود یا حد اقل من این طوری فکر میکردم. نمیدونم اون لحظه ها چقد طول کشید ولی فراموش نشدنی بود دوست داشتنی که بخوام یا نخوام مهر شهوت رو بهش زده بودم. لبم از حرکت ایستادو فهمیدم که این شیرینی داره تموم میشه. آروم لباش رو جدا کردو بدون هیچ حرف اضافه ای از ماشین پیاده شد. منم هاج و واج به سمت خونه راه افتادم. ساعت ها به اتفاقاتی که اافتاد فکر کردم. من به اون علاقه مند شده بودم ولی چیزی که شعله ی این علاقه رو فروزان میکرد شهوت ولذت یک رابطه ی جنسی بود. چیزی که هرگز با ندا تجربه نکردم.
یک اس ام اس از یک شماره ناشناس رو گوشیم بود (بابت اون اتفاق عذر خواهی میکنم) جواب دادم شما؟
_مثل اینکه زیاد شیرین نبوده؟
_یعنی فقط یک اتفاق بود؟

_اگه تو بخوای نه. من دوست دارم امیر با چه زبونی بگم.
_بعدا در موردش حرف میزنیم.
هر چند که دلم نمیخواست این این اس ام اس بازی تموم شه ولی با این حرفم رسما این مکالمه رو تموم کردم.
نصف شب بازم اس ام اس.
_اون بعدا که گفتی رسیده؟
_تو چیو میخوای بشنوی بنفشه؟
_من به خاطر تو غرورم رو زیر پام گذاشتم. توی که هیچ بویی از ….
_ازت عذر میخوام ولی اتفاقات امروز کمی گیجم کرده. من هیچ وقت این اندازه به ندا نزدیک نشده بودم. به من حق بده کمی فکر کنم.
_امیر من خودم رو متعلق به تو میدونم.

بازم تحریک شدم. خواستم ببینم تا کجا میتونم پیش برم. بعد از چند سال به شهوت و رابطه جنسی یه جور دیگه نگاه میکردم. وطبیعی بود که بخوام سریع ترنیازم رو برآورده کنم.
_از اتفاق امروز ناراحتی؟
_نه چرا باید ناراحت باشم. بعد دو سال کسی رو که با تمتم وجود عاشقشم بوسیدم و این یعنی رسیدن به یکی از آرزو هام.
_چه احساسی داشتی؟
_تو چه احساسی داشتی؟

_خیلی قشنگ بود یک حس تازه که تا حالا تجربه نکرده بودم.
_یعنی تو هیچ وقت ندا رونبوسیدی؟!!!
_چرا ولی این حس رو نداشتم. بوسه من به ندا فقط عاشقانه بوده ولی امروز…
_یعنی امروز عاشقانه نبود؟
_عاشقانه و……
_وشهوانی…
_آره میخوام صادق باشم. تو امروز خیلی من رو تحریک کردی.
_خوشحالم که صادقی. من که گفتم خودم رو متعلق به تو میدونم. مطمائن باش تمام نیاز هاتو برآورده میکنم.

باورم نمیشد در عرض کمتر از یک روز با بنفشه تا این حد نزدیک بودم. شهوتم به جای فکرم تصمیم میگرفت. و من رو مجاب میکرد که این بار این قمار رو من میبرم.
همون شب قرار گذاشتیم که چند روز بعد همدیگرو تو آموزشگاه ببینیم . تا روزی که اومد مرتب با هم تلفنی حرف میزدیم. از کار هامون از آرزوهامون. و گه گداری هم از علایق سکسی مون. رسما وابستش شده بودم و برای اس ام اس یا زنگش لحظه شماری میکردم. علاقه ای که به اون داشتم از جنس علاقه به ندا نبود. کمی پخته تر و اصلا از یه جنس دیگه این بار همراه با هوس و شهوت.
روز موعود رسید. ازش خواسته بودم به هیچ یک از هنر جوها و یا آنا و فهیمه چیزی در این مورد نگه. اون روز با یک آرایش ملایم که جذابیتش رو چند برابر میکرد وارد آموزشگاه شد. با دیدنش رنگم پرید و ضربان قلبم بالا رفت. سعی کردم خودم رو خونسرد کنم ولی اون فهمیده بود و با نگاه های دزدکیش منو بیشتر تحریک میکرد بلاخره کلاس ها تموم شدو همه رفتن من هم با همه خدا حافظی کردم وبیرون منتظر شدم که آبدار چی در آموزشگاه رو ببنده. دوباره به آموزشگاه برگشتم و به بنفشه اس دادم که منتظرتم.
بعد از 5 برگشت و امد تو.

_زیاد که منتظر نشدی؟
_نه ولی باید زود تر بریم که واسه تو دیر نشه.
_واسه من نگران نباش به مامانم گفتم میرم خونه یکی از دوستام و آخر شب پدرش من رو میرسونه.
_یعنی تا آخر شب پیشم میمونی؟
_بعد از این همه دوری لیاقتش رو ندارم؟
_تو چقد زیبایی بنفشه..
_من خوشکلم یا ندا؟
_میشه ازت خواهش کنم اگه میخوای عذابم ندی اسمی از ندا نباشه.
رفتم جلوی پنجره و سیگارم رو روشن کردم چند پک زدم خواستم برگردم که دیدم پشت سرم وایساده سیگارم رو گرفت و خاموش کرد. سرش رو روی سینم گذاشت.
_معذرت میخوام نمیخواستم ناراحتت کنم.
_ایرادی نداره ولی تو واقعا خوشکلی.

سرش رو بلند کرد یه کم خندید و با عشوه ای فراموش نشدنی لبش رو روی لبهام گذاشت. این بار به خودم جرات دادم و من هم لباش رو میبوسیدم. تمنای خواستن و شهوت رو در ذره ذره ی وجودم احساس میکردم. دستم رو دور گردنش حلقه کردم به این معنا که نمیخوام ازم جدا شی. بنفشه هم با تمام وجود لب و زبانم رو میچشیدو مز مزه میکرد.بعد از چند لحظه با دستاش سرم رو به سمت گردنش بردو من رو مجاب کرد که ادامه بدم. با تمام وجود گردنش رو میخوردم و صدای ناله های خفیفش این اطمینان رو به من میداد که داره لذت میبره. کتمان نمیکنم که من هم لذت میبردم. زیبا ترین لذتی که ممکن بود. با دستاش پیرهنم رو از تنم بیرون کشیدو به من هم فهموند که لباس هاش رو در بیارم. باور نکردنی بود زیر مانتوش چه منظره ی چشم نوازی داشت تا حالا بدن یک زن رو تا این اندازه از نزدیک ندیده بودم. یک گردن کشیده سر شونه های کمی افتاده. تخت سینش بدون هیچ لکه ای و سینه هایی گردو برجسته. باورم نمیشد من دارم به اتفاقی به اسم سکس نزدیک میشم . بازم به من چسپید و خودش رو به من فشار میداد. این بار اون بود که من رو میبوسید و بدنم رو غرق میکرد به خودم جرات دادم ودستم رو به سینه هاش رسوندم. نرمی عجیبی رو توی دستام حس کردم. با ولع فشار میدادم و دور گردنش رو میبوسیدم. دستش رو به کمر بندم گرفت و اون رو باز کرد. راستش کمی هم خجالت میکشیدم ولی سعی کردم خودم رو ریلکس نشون بدم. شلوارم رو پایین کشیدو از روی شرتم آلتم رو گرفته بود تو دستش تمام این مدت هیچ حرفی بین ما زده نشد. ولی به محض گرفتن آلتم تو دستش با لحن خاصی گفت: قرببون کیرت که ای همه منتظر مونده.

جلوم زانو زدو شرتم رو پایین کشید. کیرم رو گذاشت تو دهنش و با ولع خاصی اون رو میمکید.
حتی تصور این که یک روز کسی واسم ساک بزنه رو نمیکردم به عبارت ساده تر اصلا تو این باغها نبودم. شاید واقعا بیمار بودم بیماری که حالا درمان شده بود.و و بنفشه همون درمانی که سالها از ذهن من پاک شده.
نمیدونم چقد طول کشید ولی تا مرز ارضا شدن من رو برد که بلندش کردم و روی مبل خوابوندمش به هم گفت که من دخترم و میخوام تو پردم رو بزنی اما نه حالا فقط وقتی که زیر یک سقف با هم زندگی کردیم. از پشت هم نمیخوام هیچ وقت تجربه کنم ولی امروز به خاطر تو حاضرم هر دردی و تحمل کنم. باورم شده بود که بنفشه عاشق منه و من هم نمیخواستم به این عشق بی احترامی کنم.

دوباره مشغول بوسیدنش شدم که به من پشت کردو آمرانه دستور داد بکن دیگه طاقت ندارم. راستش کمی برام سخت بود ولی دلم رو زدم به دریا. سر کیرم رو با آب کسش خیس کردو گذاشت روی سوراخ کونش. دستم رو به کسش رسوندم و سعی کردم اون هم لذت ببره کمی فشار دادم که دادش بلند شد ولی بازم ادامه دادم. آلتم زیاد بزرگ نیست به همین خاطر راحت تر از چیزی که فکر میکردم وارد شد. آروم عقب جلو میکردم و تنها این برام مهم بود که لذت جنسیمو کامل کنم. واسم کم نمیذاشتو به هر طریقی سعی میکرد لذت ببرم تو چند تا حرکت آخر بدنش لرزش شدیدی کردو شل شد من هم با صدا های اون به نهایت لذت جنسی که تا اون لحظه فکر میکردم رسیم و آبم با فشار تمام روی بدنش خالی شد. سرم گیج میرفت و کنترل نداشتم نشستم رو مبل و بنفشه هم نشست روی پام. چند دقیقه ساکت بودیم که سرش رو بر گردوند.
_خوبی؟
_آره تو چطور؟
_بهتر از این نمیشم.

لبم رو گذاشت روی لبش و یه بوسه طولانی. خیلی طولانی. فقط همدیگر رو میبوسیدیم.
اون شب کمی حرف زدیم و تموم شد. بنفشه رو رسوندم خونه و خودم توی ماشین تا میتونستم سیگار کشیدم و گریه کردم…
من چیکا کردم خدای من… عشق ندا رو با چی عوض کرده بودم؟ بنفشه هیچ چیزی کم نداشت شاید از ندا خیلی سر تر بود ولی ندا واسه من همه چیز بود. عذاب وجدان داشتم من حرمت عشق ندا رو شکسته بودم…..

نوشته: آمانج

یک دیدگاه برای “حرمت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>