حتی اسممو نمیدونی

دیگه کم کم داشت آفتاب غروب می کرد ، لم داده بودم رو یکی از صندلی های پارک طالقانی و نگاه میکردم ، نمیدونم چیو ، واسم مهم نبود که چیو دارم می بینم ، فقط می دیدیم ، آدما ، درختای سبز و قشنگ ، یا حتی اوتوبان که پایین پارک پیدا بود ، همه چیزو نگاه میکردمو خاطراتمو مرور میکردم ، چقدر صدای موزیک بهم آرامش میداد ، شاید یکی از بهترین لیستای موزیک دنیارو داشتم ، خیلی از خواننده های ایران و دنیارو گلچین کرده بودم ، آهنگ باور کن گوگوش داشت پخش میشد ، دیگه تقریبا از فکر ارغوان اومده بودم بیرون ، اما باز چند وقت یکبار یادش می افتادم ، اون لحظه هم یادش افتادم ، یه قطره اشک از چشام رو گونه هام سر خورد ، سرمو و تکون دادمو پوزخندی به خودم زدم ، یکی زد رو شونه هام ، نگاش کردم ، یه دختر بود ، اون لحظه ی اول فقط چشماش نظرمو جلب کرد که فیروزه ای بود و واقعا خوشگل ، هندزفریمو در آوردم ببینم دلیل اینکه سکوتمو شکسته چیه ، برش داشتمو گفتم : جانم ؟ با یکم مکث گفت : ببخشید مزاحم خلوتتون شدم ،

راستش روبروتون نشسته بودم با دوستم ، یه جوری از سیگارتون کام میگرفتین که آدم هوس میکرد ، اومدم ببینم اگه دارین یه نخ هم به من بدین لبخندی بهش زدمو گفتم : بهت نمیاد سیگاری باشی ! کلشو تکون دادو گفت : سیگاری که نه ، اما گاهی اوقات میکشم ، اگه ندارید مزاحمتون نمیشم ، لبخندی زدمو بدون اینکه جوابی بدم دستمو بردم کنارم و جا سیگاریمو که پسر عموم از ایتالیا برام آورده بودو برداشتم جلوش بازش کردم ، لبخندی زدو گفت : کلا همه چیتون باعث میشه آدم هوس سیگار کنه ، یکی از سیگاراشو برداشت و گذاشت روی لباش ، با اولین تماس رژ صورتی که زده بود روی فیلتر سیگار نشست ، حالا وقت داشتم بیشتر ببینمش ، صورت دخترونه ی جذابی داشت ، بهش نمیخورد بیشتر از 19 سالش باشه ، دیدم اونم داره نگام میکنه ، لبخندی زدمو سرمو تکون دادم( یعنی چیه ؟ ) گفت : سیگار بی آتیش ، مثل غذای بی نمک می مونه ، بازم لبخندی زدمو یه کبریت که کنارم بود رو به طرفش گرفتم ، با خنده گفت : چه عجب ، گفتم الان یه زیپو در میاری ، چیزی نگفتم ، دو سه بار کبریتو روشن کرد اما به خاطر باد خاموش میشد ، با یه قیافه ی معصومی نگام کرد ، دیگه روش نمیشد چیزی ازم بخواد ، بازم لبخندی زدمو فندکمو از جیبم بیرون آوردم و گرفتم جلوش ، یه زیپوی اصل نقره ای ، چشاش 4 تا شد ، با حرص گفت : میشه تورو خفه هم کرد ؟ خواستم ناراحت شم اما معلوم بود قصد بی احترامی نداره و خواسته صمیمی تر بشه ، بازم بهش لبخند زدم و سیگارش رو روشن کردم ، گفت میشه بشینم پیشت ؟ گفتم بازم سیگار میخوای؟ یه اخمی کرد و گفت : این یعنی نه برو گمشو دختر پرروو دیگه؟ گفتم : یه چیزی تو همین مایه ها ، روشو برگردوند که بره ، خندیدمو گفتم شوخی کردم ، اما خوب مگه نگفتی با دوستتی اون تنها نمی مونه؟؟ از جلوم رفت کنار و یه دختر و پسر رو نشونم داد که رو برومون نشسته بودن تقریبا ، گفت دوس پسرش اومده تنها نیست ، گفتم باشه بشین ، با یه مرسی تشکر کرد و نشست ، همینکه نشست صدای خنده های اون دختر پسر رو شنیدم ، فهمیدم دارن به اینکه مثلا مخ منو زده دارن میخندن ، داشتم نگاهشون میکردم که گفت : ولشون کن دیوونن ، نگاهش کردمو سرمو پایین انداختم ، یه کام از سیگارش گرفت و گفت : همیشه اینقدر ساکتی ، گفتم : من بیشتر گوش می کنم ، هم به حرف بقیه هم به آهنگام ، تا قبل از اینکه بیای هم داشتم همینکارو میکردیم ، گفت : این یعنی مزاحمت شدم؟ گفتم : هرکسی برداشت خودشو از مسائل میکنه ، گفت : چقد عجیبی تو ، وایسا ببینم ، تو گی ای ؟؟ به سرعت نگاهش کردمو شروع کردم تو چشماش نگاه کردن و خندیدن ، روشو برگردوند و یه پک به سیگارش زد و گفت : پس دیوونه ای ، اگه نبودی می دونستی با یه خانوم چطوری برخورد کنی ! گفتم : یه سوال ؟ داری مخمو میزنی؟؟ خندید و گفت : یکم خودتو تحویل بگیر گفتم : خوبه ، گفت : چی ؟ گفتم : همینکه نمیخوای مخ بزنی ،

گفت : معمولا پسرا مخ دخترارو میزنن ، منم گفتم : نه ، دختری نداریم که مخشو پسر زده باشه ، همیشه دختران که مخ پسرارو میزنن ، اما همیشه یه طوری مخ میزنن ، که پسر خیال میکنه خودش مخ زده اما بیچاره نمیدونه که مخش زده شده ، یکم به غیرت دختروونش برخورد و گفت: نخیر ، اینطوریام نیست ، منم گفتم : نظر شماهم محترمه ، هنسفریمو گذاشتم تو گوشامو شروع کردم به آهنگ گوش کردن ، بعد 1 دقیقه ، هنسفریمو از گوشم برداشت و در گوشم گفت : تسلیم ، قصدم از اومدن خودت بودی نه سیگارت ، لبخندی زدمو گفتم : فکر نمیکنم گزینه ی مناسبی رو انتخاب کرده باشی ، گفت : چرا ؟ زشتم یا دماغم کجه ؟ گفتم : من نگفتم تو گزینه مناسبی نیستی گفتم گزینه مناسبی رو انتخاب نکردی یعنی مشکل از منه ، گفت : چیه ؟ دوست دختر داری یا چند روز دیگه می میری؟ گفتم : هیچکدوم ، دیگه اهل این دوستی ها نیستم ، گفت : دیگه ؟ بهت خیانت کردن درسته ؟ جوابی ندادم ، گفت : چشای من چه رنگیه ؟ گفتم فیروزه ای ، گفت : اما چشای تو قهوه ایه روشنه ، چشای الناز دوستم که اونجاست ، مشکیه ، چشای دوست پسرشو نمیدونم چون اولین باره که می بینمش ، بینی هامون متفاوته ، قدامون مثل هم نیست ، میدونستم میخواست چی بگه ، سرم پایین بود ، دست گذاشت زیر صورتم و بلندش کرد و گفت : آدما مثل هم نیستن ، صورتمو از دستاش خلاص کردمو با تاکید گفتم : آدما مثل هم نیستن ، شما دخترا آدم نیستید ، بغض کرد ، تو چشماش اشک جمع شده بود ، خیال کردم الان یا میزنه تو گوشم یا بلند میشه میره ، اما یه دفعه به سرعت اومد جلو و لباشو گذاشت رو لبام ، چشماشو بسته بود ، طوری لب میگرفت که انگار 5 ساله نامزدیم ، خدارو شکر پارک خلوت بود و کسی نبود ، از این جسارتش بیش از اندازه خوشم اومد ، 30 ثانیه ای لب گرفتیمو جدا شدیم ، تو چشام نگاه نمیکرد ، احساس میکرد عصبیم اما اگه نگاه میکرد میدید که لبخند همیشگی رو لبامه ، به جای من به سمت دوستش نگاه کرد ، منم یادم افتاده بود اونا هستن ، نگاشون کردم دیدم پشتشونو کردن به ما که مثلا یعنی ما ندیدیم ، خندیدم ، وقتی صدای خندمو شنید نگام کرد و خیالش راحت شد که عصبی نیستم ، بلند شد و بهم گفت : بیا دنبالم ، دستمو بهش دادم و خواستم وسایلمو بردارم که گفت نمیخواد ، بچه ها مواظبن ، از پشت صندلی رفت و منم دنبالش ، دیدم داره میره سمت دره ها ی پارک ، تقریبا منظورشو فهمیده بودم ، پارک طالقانی تهران معروفه به پارک +18 هرکس میاد واسه اینکارا میاد ، رفتیم سمت یه دره و پشت یه درخت ، جای دنجی بود ، از هیچ جا دید نداشت تازه هوا هم تاریک شده بود و مطمئنا کسی مارو نمی دید ، ازم خواست بشینم ، چمن بود زیرمون ، نشستم و اونم بعد من نشست ، لباشو گذاشت رو لبام ، چند دقیقه دیوونه وار لبای همو میخوردیم ، وقتی سیر شد ، رفت پایین ، همینکه دستشو برد سمت کمر بندم ، دستشو گرفتم ، نگام کرد ، سریعا یاد ارغوان افتادم ، شاید سکس ارغوان و از من گرفته بود برا همین نمیخواستم دوباره تکرار بشه ، دستمو از رو دستش برداشم ، با نگاهم بهش فهموندم ادامه بده ، کمربندمو باز کرد و بعدشم دکمه های شلوار لیمو باز کرد ، شرتمو کنار زد ، کیرمو در آورد ، من نشسته بودم اما اون وسط پام دراز کشیده بود ، کیرمو گرفت تو دستاش ، یکم مالوندش ، با چشای خوشگلش دوباره نگام کرد که من نگاهمو از نگاهش دزدیدم ،

کیرمو گذاشت تو دهنش ، خیلی نرم میخورد ، لذت همه ی وجودمو گرفته بود ، چشامو بسته بودم و سعی میکردم فکرمو فقط متمرکز همین لحظه کنم ، آروم آروم کیرمو میذاشت تو دهنش ، هر بار که میخورد قسمت بیشتری از کیرمو نصبت به دفعه ی قبل میذاشت تو دهنش ، تا اینکه همه کبرمو تو دهنش جا داد ، معلوم بود بار اولش نیست ، واقعا خوب میخورد ، کیرمو در آورد و تخمامو گذاشت تو دهنش و میک میزد ، کیرمو هم با دستاش میمالوند ، دوباره کیرمو شروع کرد به خوردن ، واقعا روش خوبی بود واسه اینکه فکرت پرت دنیا بشه ، تقریبا حس کردم داره آبم میاد ، دستمو گذاشتم رو سرش که بلندش کنم اما بلند نشد ، و دوباره تو چشام نگاه کرد ، دستمو برداشتمو تو چشماش ذل زدم ، اونم تو چشمای من نیگاه میکرد ، چقدر معصوم بود چهرش ، میخورد و نگام میکرد ، هیچکدوم نگاهمونو از هم برنمیداشتیم ، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ، آبم با فشار تو دهنش ریخت ، همزمان با آبم یه قطره اشک از چشام سر خورد و پایین اومد ، نمیدونم دلیلش چی بود ، شاید واسه معصومیتش ، شاید واسه اینکه اولین بارم بود ، شاید واسه ارغوان ، شایدم از لذت زیادی ، واقعا نمیدونستم ، تا قطره آخر آبمو خورد ، وقتی خیالش راحت شد که دیگه آبی نمونده سرشو از رو کیرم برداشت و رو پاهام گذاشت ، بهم نگاه نمیکرد ، خواستم کیرمو بذارم تو شرتم که خودش اینکارو کرد و دکمه هامو کمربندمو بست و بلند شد و کنارم نشست ، لباش رفت روی لبام ، با اینکه یکم چندشم شد که آبمو خورده اما نمیخواستم بهش بی احترامی کرده باشم ، بدون اینکه خودم بخوام دستم رفت سمت کسش ، شالش از رو سرش افتاده بود ، موهاش شرابی بود ، از رو شلوار جینش یکم کوسشو مالوندم ، دکمشو باز کردم و زیپشو آروم پایین کشیدم ، اینایی که میگم هرکدوم یکی دو دقیقه طول کشید چون با یه دست اینکارو میکردم و آروم کارمو میکردم ، شلوارش رو یکم پایین دادم از زیر شرتش دستمو به کوسش رسوندم ، همینکه دستم به کوسش خورد لباشو از رو لبام جدا کرد و سرش رو رو شونه هام گذاشت و یه نفس عمیق کشید ، شروع کردم به مالوندن کسش ، چون جای دستم تنگ بود قشنگ نمیتونستم بمالمش ، اما مجبور بودم همونطوری ادامه بدم تا ارضا بشه ، همه جای کوسش رو می مالوندم و اون هرلحظه سرش رو بیشتر روی شونه هام فشار میداد و نفساشم تند تر و بلند تر میشد ، اینقدر کوسشو مالوندم که یکم لرزید و دستشو گذاشت رو دستم که منظورشو فهمیدم یعنی اینکه آبش اومد و دستمو بی حرکت رو کوسش نگه داشتم ، دستام خیس شده بود ، آروم کشیدم بیرون ، بیشتر خیسی دستام از برخورد با شورتشو شلوارش که سعی کردم بکشمش بالا و بهش بپوشونم برطرف شد ، دکمه هاشو بستم ، هنوز سرش رو شونه هام بود ، بلندش کردم دیدم ، خیس اشکه صورتش ، نگام نمیکرد ، خجالت کشیده بود ، اون لحظه احساس کردم 6 سالشه ، لبخندی زدمو سرشو آوردم بالا و لبشو بوسیدم ، گفتم چرا گریه ؟ گفت : تو چرا اشک ریختی وقتی آبت اومد ؟ گفتم : نمیدونم ، دیگه حرفی نزد فهمیدم که اونم نمیدونه چرا گریش گرفته ، دیگه چیزی نپرسیدم و لبامو گذاشتم رو لباش ، فکر کنم دو دقیقه ای لب گرفتیم وقتی جدا شدیم لباشو نزدکه صورتم کرد و آروم در گوشم گفت : دوست دارم…!!! نگاش کردمو گفتم دوباره بگو : گفت دوست دارم ، گفتم : اسممو بیار بعد بگو ، چشای خشگلشو تنگ گرد و نگام کرد ، خندیدمو گفتم : حتی اسممو نمیدونی!!!

نوشته: love_2_love

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>