جنگل عشق و انتقام

داشتم دیوونه می شدم . اصلا فکرشو نمی کردم بهم خیانت کنه . خیلی دوستش داشتم . می خواستیم با هم عروسی کنیم . من اسمم بابکه . بچه ناف تهرونم . خونه مون طرفای ناصر خسروست . شغلمم فروش وسایل صوتی تصویری تو یکی از مغازه های توپخونه نزدیک لاله زاره . خیلی شوخ و شاد و شنگولم . یعنی تا دیروز که این جوری بودم . لیسانس الکترو نیک هم دارم . دیدم درس خوندن دوزار هم نمی ارزه . بیشتر ادامه ندادم. ولی خب یه نموره ای به درد کارم می خورد . خلاصه کنم که این خوش تیپی و جوانمردی کار دستمون داد . یه دختر با لاشهری که خوشگل نبود و خوش زبون بود میاد کوس خلی مارو می بینه و عاشق ما میشه . موضوع از این قرار بود که وقتی می خواست یه جنسی رو بخره من راست و حسینی قیمت خرید و سود و همه چی رو می گفتم . جنس چینی که می خواست بخره می گفتم آشغاله اگه نخرین بهتره .-اگه آشغاله پس چرا آوردین ؟/؟روم نشد که بگم کار پدرمه . در هر حال خلاصه کنم که پدرش از اون سر مایه دارای بالای شهری بود و من نفهمیدم از شانس ما بود یا کم شانسی که اون اومده بود این طرفا خرید . عاشق هم شدیم زبونش گولم زد . هر چی بابا ننه پیرم بهم می گفتن به دردت نمی خوره قبول نمی کردم . روزهای زیادی رو با هم می گشتیم گاهی هم از عشق و عاشقی می گفتیم . روزا با دیدن خورشید و افتاب و شبا هم با دیدن ماه و ستاره کیف می کردیم . دنیایی بود . قرار شده بود که بیام خواستگاریش و اونم می گفت که نگران خونواده و این اختلاف طبقاتی نباشم . یه روز همین جوری که مثل برق و باد اومده بود مثل برق و باد هم رفت . دست یه نره خرو می گیره و میاد مغازه زل زل تو چشام نگاه می کنه و میگه بابا گفته منو از ارث محروم می کنه اگه باهات عروسی کنم . اینم رامین دوست پسر جدیدمه . قیافه یارو رو که نگاه می کردم تو دلم به پسره گفتم بی غیرت که هستی ولی خوب گفتن میمون هر چی زشت تره بازیش هم بیشتره . این دم اسبی و گیس درست کردن موهای سرت دیگه چیه . دوست دختر با لا شهری من که حتی دیگه از شنیدن و بردن اسمش حالم بهم می خوره گفت دوران خوب و پر خاطره ای بود هیچوقت فراموشش نمی کنم . منم بهش گفتم منم خیلی از آشنایی با شما خوشوقت شدم . از خجالت علت به هم خوردن ازدواجو به خونواده نگفتم و یه چاخان ساختم . با پراید مدل پنج سال پیش خودم اومدم شمال واسه خودم داشتم می گشتم تا اعصابم آروم شه . دیگه از هر چی زن و دختره بدم اومده وخیلی ها به من متلک میگفتن . منظورم دخترای لب ساحلن .بیشترشونم همشهریای تهرونی خودم بودن . دیگه از دیدن ماه و ستاره هم بدم میومد . نمی دونستم چیکار کنم . یه چادر مسافرتی داشتم و این ور و اون ور با خودم یدک می کشیدم . بی هدف از این شهر به اون شهر می رفتم . خسته شدم و تصمیم گرفتم به تهرون بر گردم .از جاده زیبای هراز راه بازگشتو پیش گرفته و چند کیلومتری بعد از آمل یه رودخونه قشنگی گیر آورده و کنارش نشستم تا چش کار می کرد جنگل بود ماشینو یه گوشه رودخونه و جایی پارک کردم که تو دید اونایی که از جاده رد میشن نباشه وبا این که نم هوا زیاد بود احساس آرامش زیادی می کردم شنیده بودم که چند کیلومتری یا حتی گاهی چند صد متری پشت این جنگلا البته نه در همه قسمتها خونه های جنگلی قشنگی وجود داره . کنجکاوی وادارم کرد که برم ببینم چه خبره . هر چی بیشتر تو دل درختا می رفتم احساس خفگی بیشتری می کردم یعنی هوا شرجی تر می شد . همین طور به رفتن ادامه می دادم . داشتم با خودم فکر می کردم به اون بلایی که سرم اومده بود . وای عجب راهی رو انتخاب کرده بودم پس از یکی دو ساعتی یه آلونکی رو یه گوشه ای دیدم .تصمیم داشتم که بر گردم . خیلی از جاده دور شده بودم .یک دفعه حس کردم یه چیزی مث یه سنگ یا یه چوب کلفت خورد تو سرم . نفهمیدم چی بود . وقتی که چشامو باز کردم همه جارو تاریک می دیدم .

سرم گیج می رفت . چند دقیقه ای گذشت که چشمم به کیر لختم افتاد . اصلا لخت لخت بودم . هیچی یادم نمیومد . ستاره ها بالا سرم چشمک می زدند پشت و فرق سرم درد می کرد . یواش یواش یه چیزایی به خاطرم میومد . خیالم جمع شد که زنده ام و از نکیر و منکر هم خبری نیست . طناب پیچ شده بودم . ولی چیزی تو دهنم نچپونده بودن . چون هر چی داد می زدم صدام جز به خدا و همون آدم دزد یا آدم دزدا به گوش کسی نمی رسید . شایدم راهزنا رفته بودن . این پشه ها پدرمو در آورده بودن . داشتن منو پوست می کندن . سر و صدای دو تا زنو شنیدم . کلی هیزم جمع کرده بودن .-تا صبح هم اگه اتیش روشن کنیم بسمونه -زودتر بریم پیک نیکو روشن کنیم . که هوا جون میده واسه چایی خوردن .-آره یه چیزی بخوریم و بعدش بریم سراغ این اقا خوشگله و حالشو جا بیاریم -به به می بینیم که بیدار شده .-دزدای کثیف چرا لختم کردین پولمو که دزدیدین ولم کنین برم -به همین سادگی ؟/؟-هنوز باهات خیلی کار داریم . چهره شون به خوبی مشخص نبود .

آهنگ صدای یکیشون نشون می داد که معتاده . همون معتاده شروع کرد به صحبت . ما نماینده جامعه زنانیم . به حمایت از اونا و خودمون می خواهیم حالتو بگیریم . اگه پشت گوشتو دیدی اونور جنگلو می بینی . اون یکی به حرف اومد و گفت راست میگه ما باید از شما مردا انتقام بگیریم .-حالا کی گفته شما نماینده زنا باشین من نماینده مردا ؟/؟من بد بخت چه گناهی کردم . دقایقی بعد از صحبتاشون فهمیدم که اون معتاده اسمش اشرفه و اون سالمه اسمش آتوساست .-حالا با من می خواهین چیکار کنین . اشرف :عجله نکن می فهمی . ببین همجنسات چه بلایی سرم آوردن . تازه به دوستم قول ازدواج دادن و ولش کردن . منو معتاد کردن و اون افسردگی گرفته . تازه اول جوونیمونه .باید نسل شما مردارو از رو زمین ور داشت .-می خواهین منو بکشین .؟/؟دردی دوا نمیشه . خوب و بد همه جا هستن . اشرف یه کاردی رو که شبیه ساطور بوده و به درد قطع کردن سر گاوو گوسفند می خورد داد دست آتو سا و با یه تخم مرغ که نمی دونستم آب پزه یا خام اومد سراغم -این یه تخم مرغ سفته می خوام بکنم تو کونت می خوام ببینم جا میشه ؟/؟-نه تو رو خدا این کارو نکنین -ببین آق پسر تو این دنیا یه کیر هایی داریم که از این تخم مرغ هم کلفت تره . نمیدونی چند تا از این کیرها خشک خشک رفتن تو کونم !حالا یکیشو تو تحمل کن . تازه مگه یه تخم مرغ چقدر طولشه .!ناراحت نشو ما زیادم نامرد نیستیم . یه خورده با مرامیم . دست و پازدن من فایده ای نداشت . هر چند به قیافه آتوسا که کنار نور آتیش مشخص بود نمیومد که این کاره یعنی بد جنس و آدمکش باشه ولی من می ترسیدم . غم یه تخم مرغو خورده گفتم فعلا ساکت باشم بهتره سر سوراخ کونمو با روغن نباتی جامد چربش کرد و تخم مرغو هم روغن مالی کرد .

انگشتشو فرو کرد تو کونم .-واییییییی بی انصاف دردم اومد -تحمل یه انگشت نازکو نداری پس ما چیکار کنیم ؟/؟داشتم از درد می مردم خدایا کمکم کن . واقعا عجب استقامتی دارن بعضی از این زنا که کیر های کلفتو توی سوراخ کونشون جا میدن . واییییی خدایا توی این جنگل من دست و پابسته ام خودت به دادم برس . نوک تخم مرغو تو کونم فرو کرده و یه خورده بیشر فشارش داد -نهههههههه دارم از درد می میرم -هر کاری بخواهین واستون انجام میدم . به نظرم اومد نصف تخم مرغ رفته تو کونم .ا گه بیشتر می رفت داخل چه جوری می خواست در بیاد . وای وای احساس سوزش و خراش می کردم . یه خورده از پوسته تخم مرغ در اثر فشار دست اشرف و تنگی کونم ترک برداشته و یه قسمت از سوراخ کونمو اذیت کرده بود . اشک از چشام راه افتاده بود -آتوسا بیا ببین عجب صحنه با حالی شده . وای اگه تو نو جوونی کون می دادم و سوراخ گشادی داشتم شاید امروز این تخم مرغو راحت تر تحمل میکردم . در همین افکار بودم که دیدم تخم مرغو از کونم در آورده و رفت سراغ کیرم .-کیر بدی نیست کلفته ولی نمیدونم چرا شق نمیشه . دو تا خانوم خوشگل جلوت وایستادن بی عرضه .خواجه ..دود آتیش می خورد به صورتم و داشت خفه ام می کرد . از شر پشه خلاص شده بودم ولی نفس نمی تونستم بکشم .-آتوسا کاردتو بنداز برنامه شماره دو رو پیاده می کنیم .دوتایی شروع کردن به لخت شدن . داشتن جلو آتیش به سبک اسپانیولی واسم می رقصیدند و استریپ تیز می کردند .

هیچ احساسی نسبت به اشرف و آتوسا نداشتم .. کون لخت و سینه هاشون کوس بی موی آتوسا و پر موی اشرف هیچکدوم کیرمو بلند نمی کرد . از تشنگی داشتم تلف می شدم -تو رو خدا بهم آب بدین از تشنگی دارم می میرم -باشه الان بهت آب میدیم . ما که یزید کربلا نیستیم . آدم سر مرغو گوسفندو که می خواد ببره بهش آب می رسونه . بیحال شده بودم .اشرف و آتوسا دوتایی اومدن طرف من . کوسشونو به طرف دهن من گرفته شروع کردن به شاشیدن .-زود باش زود باش دهنتو باز کن . این آب لوله کشی نیست که هر وقت شیر آبو باز کنی آب داشته باشه . حرومش نکن پشیمون میشی . یاد نوشته و رساله مجتهدین افتادم که اگه آدم مجبور شد به خاطر رفع تشنگی شاش هم می تونه بخوره . دهنمو بیشتر در مسیر شاش آتوسا باز می کردم که یه موقع نکنه از اعتیاد اشرف چیزی به ما بماسه . ولی شاش اشرف هم یه خورده اش رفت تو دهنم . کمی شور و بد مزه بود . می دونستم دوباره سریع تشنه ام میشه . اشرف کوسشو گذاشت رو دهنم . بوی بدی می داد . همون بوی شاش و عرق بود حالم داشت بهم می خورد نزدیک بود همون شاشو بالا بیارم -آتوسا این قدر خجالت نکش تو هم بیا جلو خودی نشون بده ناسلامتی دو ست پسر تو تو رو هم قال گذاشته . ولی خب تو حالا دختری و من نیستم . انگار آتوسا خودش استقلال نداشت و بیشتر تابع حرفای اشرف بود. کون گنده اشو آورد گذاشت رو دهنم . کوسشو می چسبوند به لبام چند دقیقه ای به خیال خودشون باهام حال کردند و بعد دست از سرم ور داشتن . دو نفری داشتن یه چیزی می خوردن و به من توجهی نداشتن . خیلی بیرحم بودند یه چیزی تو مایه های مادر معاویه . همون هند جگر خوار خودمونو میگم .-می تونم حرف بزنم ؟/؟-حتما غذا می خوای . اگه غذا می خوای باید به عرض انور عالی برسونم که ما داریم غذای تو رو تو شکممون تولید می کنیم دم صبح آماده تحویله -ممنونم نوش جون خودتون من گرسنه ام نیست . همون آبی که بهم دادین کافیه . فقط می خواستم یه چند دقیقه ای به حرفام گوش بدین . یه آدمو که می برن دار بزنن به آخرین حرفاش گوش میدن به آخرین خواسته هاش توجه می کنن -بنال ببینم چی زر می زنی . وقت ندارم باید برم خودمو بسازم . من از سیر تا پیاز ماجرای خودم و اون دوست دختر بالای شهری رو واسشون تعریف کردم . اتفاقا هر دوی این آدم دزدا هم شهریم بودن . تاثر و تاسفو می شد تو چهره آتوسا خوند ولی اشرف ککشم نمی گزید. به تنها چیزی که فکر می کردم زندگیم بود ولی خواستم احساسات این زنا رو هم تحریک کنم .-زندگی واسم دیگه ارزشی نداره وقتی عشق آدم به آدم خیانت کنه . وقتی اون پیمان قشنگ باهمه آرزوها خاک بشه زندگی واسه یه عاشق چه ارزشی داره ؟/؟!همون بهتر که اون عاشق هم خاک بشه و بمیره . زندگی دیگه برام ارزشی نداره . اگه قراره بمیرم چه بهتر به دست آدمایی باشه که خودشون مث من درد عشقو کشیده باشن . رنج عشقو قبل از من و خیلی بیشتراز من تحمل کرده باشن .منو بکشین و بیشتر از این عذابم ندین . عذابی که از جدایی می کشم خیلی بیشتر از عذاب مرگه ولی به هیشکدومتون نمیاد که قاتل باشین چون اگه دل مهربونی نداشتین هیچوقت عاشق نمی شدین . خودم تحت تاثیر قرار گرفته بودم . آتوسا در حالیکه زار زار گریه می کرد از جاش بلند شد و رفت . اشرف داد زد خر نشو دختر اولین دوست پسر منم درست مثل این بود . این مردا همش از این کوس شرات میگن . میدونم اشرف هم تحت تاثیر قرار گرفته بود . ولی غرورش اجازه نمی داد احساس خودشو نشون بده . -اشرف خانوم شمارو به هرچی که بهش اعتقاد دارین قسم میدم حالا نه .بعد از کشتنم به این شماره موبایلی که الان بهتون میدم زنگ بزنین شماره دوست دختر سابقمه . درسته که بهم خیانت کرده قالم گذاشته ولی دروغگو نیست .

اون درمورد من همه چی رو به شما میگه . آتوسا به آلونک پناه برده و اشرف پیک نیکو روشن کرده با یه سیخ نازک فلزی و تریاک داشت خودشو می ساخت -چیکار کنیم آق پسر تو بیابون لنگه کفشی هم واسه ما نعمته . اینا واسه ما تنبون نمیشه کار ما از شیشه هم گذشته . چند دقیقه بعد عین خرس گرفت خوابید . شانس آوردیم که پیک نیک خاموش شده بود ولی نزدیک آتیش بود و خطرناک بود . فرم و حالت آتیش طوری بود که واسه تریاک کشیدن مجبور شده بود از گاز پیک نیک استفاده کنه . خودمو رو زمین می کشیدم تا ببینم چیزی واسه خوردن پیدا می کنم یا نه .آتوسا پیداش شد . در هوای مهتابی جنگل و نور آتش صورت قشنگش هنوز خیس اشک بود . – ببینم حتما ماشین داری .-چی بود -می تونی یه قول مردونه بهم بدی ؟/؟-چه قولی !-اگه دستاتو باز کردم کاری به کارم نداشته باشی . وتازه اگه میشه تا تهرون باهات بیام . من از خونه فرار کردم الان همه منتظرم هستن ومن تنها دختر خونواده ام . چهار تا برادر و یه خواهریم . حتما بابا مامان تا حالا دق کردن . حرفات تکونم داد . فهمیدم که خوب و بد همه جا هست -فکر نمی کنی دروغ گفته باشم ؟/؟-تو نگات یه چیزی هست که از دروغ نمیگه .-تونگاه دوست پسر خائنت از این چیزا نبود ؟/؟فکر نمی کنی من خواسته باشم سرت شیره بمالم ؟/؟-نه نمی دونم . آدم تو زندگی اگه همش بخواد بد بین باشه باید بره بمیره -بازم کن من نامرد نیستم . قول میدم صحیح و سالم بدون هیچ حس انتقامجویی تو رو ببرم تحویل خونواده ات بدم طناب دو ر دست و پامو پاره کرد و یه ساک دستی با خودش آورد که لباس و یه خورده وسیله توش ریخته بود . بدو بریم زود باش وقت نداریم لباس بپوشیم هواهم که هنوز به اون درجه از سردی نرسیده . این اگه بیدار شه مث یه خرس قوت داره . تکواندو کار هم هست پدر مارو در میاره .-این جوری که افتاده به مرده ها هم نمی تونه لگد بزنه -بریم دیگه . سوییچ و موبایل و لباسا و پولای منو و یه خورده هم خوردنی با خودش آورد که بین راه جون بگیریم هر چند قدمی که بر می داشتم چشام سیاهی می رفت و آتوسا کمکم می کرد .خوردنیها رو داد دستم. مث یه تمساح همه رو بلعیدم . یه چراغ قوه هم با خودش آورده بود .-ببینم بابک راهو بلدی ؟/؟-فکر کنم بدونم -آخه من دقت نکردم . اشرف اینجارو میدونست . چراغ قوه اش ضعیف بود یه خورده از روبرو رو روشن می کرد . زوزه گرگ یا شغال از دوردستها به گوش می رسید . آتوسا می ترسید -نترس من باهاتم .

کارد هم که داریم . میریم . به سلامت هم میریم . بعضی از قسمتهای راهو مجبور بودیم آهسته تر بریم -من خجالت می کشم از رفتار زشتی که داشتم . باورم نمیشه این کار ها رو من کرده باشم .-می دونم تقصیر اشرفه .-آره ولی اونم خیلی عذاب کشیده خیلی -تو نمی خوای منو بزنی ؟/؟یه حرف بدی بهم بگی ؟/؟تو چه جور آدمی هستی انگار نه انگار اتفاقی افتاده .-واسه چی ؟/؟من خودمم درد کشیده ام . حالا من اومده بودم یه قدمی بزنم و خودمو تسکین بدم و شما هم اومده بودین که دق و دلیتونو سریکی خالی کنین . فقط می ترسیدم نکنه یه وقتی دیوونگی کنین آدم بکشین .-هرگز !نه من آدمکشم نه اشرف -آتوسا دنیا فقط دنیای بدیها نیست . تو این دنیای بزرگ ما خوب هم میشه پیدا کرد . درسته کمن ولی حداقل تو باید خودت خوب باشی . اگه بد باشی که نباس انتظار خوبی داشته باشی . آن قدر خوبی کن خوبی کن تا بالاخره یکی قدرتو بدونه . اونقدر خوبی کن تا بد و بدی شرمنده شه . بدی کردن هیچ سودی واست نداره … مثل انسانهای اولیه اولیه یعنی قبل از عصر حجریها لخت لخت توجنگل بودیم و درددل می کردیم یهو پامون به یه گل گیر کرد و دو تاییمون سر خوردیم . خودمو انداختم زمین تا تن آتوسا به زمین نخوره و بیفته رو من و زخمی نشه .

فهمید که چرا این کارو کردم . دیگه از روم بلند نشد . چراغ قوه خاموش شده بود . همه جا تاریک بود . درختا تا حدودی جلو نور مهتابو گرفته بودن . چشام تا حدودی به تاریکی عادت کرده بود . تن سرد من و اون هر دوداغ شده بود . من افتاده بودم رو چمن و خاک و خس و خاشاک واونم افتاده بود روم . هیچکدوممون دوست نداشتیم حرکت کنیم . نگاهمو به طرف چشاش دوختم . سفیدی مردمکشو می دیدم . اونم داشت بهم نگاه می کرد . صدای بلبل و چند تا پرنده دیگه سکوت جنگلو در هم شکسته بود . یه آب باریکه ای از چند قدمی ما داشت رد می شد . دو تا دستامو رسوندم پشت سر آتوسا و سرشو به طرف خودم و لبام خم کردم . اون خودشو رو من ول کرد ومن و اون در جنگل تاریک زیر نور مهتاب که بیشتر روی درختای کوتاه رو روشن می کرد کنار جوی آب با یه بوسه داغ عشقبازیمونو شروع کردیم . کیرم دیگه می رفت تا بلند شه . و خیلی زود هم شق شد انگار که می خواست شکم آتوسا رو پاره کنه بره توش نفسهای تند و آرومش بوی جنگل و عشق ,حس کینه و انتقامو در هر دوی ما از بین برده بود .-بابک خیلی مردی خیلی آقایی فکر نمی کردم دیگه هیچوقت بتونم به هیشکی دل ببندم .-به همین زودی ؟/؟همین نصفه روزه ؟/؟عجول نباش اسم این که عشق نیست . از این کارا کردی که به هیچ جا نرسیدی .-تو هر طور که میخوای فکر کن .فقط منو ببوس می خوام خودمو بسپرم به یه مردی که مرده -به مردی که یه مرده ولی شاش زنارو می خوره -یادم ننداز از خجالت آب می شم . بغلم کن بابک . خودشو بیشتر بهم می چسبوند . از تماس سینه هاش با خودم لذت زیادی می بردم . نمی خواستم تن قشنگ و ظریفشو بذارم رو زمین و زخمیش کنم . سینه هاشو انداخت رو لبم دیوونه وار میکشون می زدم .-بابک نمی دونی تو این طبیعت چه حالی می کنم . خیلی به من آرامش می ده و آرامش میدی .-فکر نمی کنی من دختر پررو وجلفی هستم که این طور راحت خودمو در اختیارت گذاشتم .؟/؟-کی اصلا این حرفو زده تو خانمی . شازده خانمی هستی که هیشکی تا حالا قدرتو ندونسته . من محت و مهربونی رو تو چهره ات خوندم . اشرف هم نمی تونه بد باشه ولی تو خیلی مهربون تری .

-من و اون از مدرسه راهنمایی تا آخر دبیرستان با هم همکلاس بودیم -وحالا هم با هم فرار کردیم . آره بیچاره اونا سه تا خواهرن برادر هم ندارن . حرف زدن باعث می شد که از عشقبازی عقب بیفتم . نجات از مرگ و مهلکه سبب شده بود که درجه هوس من زیاد شه و سر تاپای آتو سا رو می لیسیدم . ازش می خواستم که تنشو بچسبونه به لب و دهنم .-عزیزم اشکالی نداره من می خوابم رو زمین باور کن دردم نمیاد هر چی لباس و پیرهن و پارچه و روسری و….داشتیم پهن کردیم رو زمین مانتوی آتوسا خودش واسه مون یه فرش شده بود حالا اون طاقباز رو زمین بود و منم قرار گرفتم روش . کیر منو با دستاش گرفته بود و گفت عزیزم بده به من .برسونش به دهنم . می خوام واست ساک بزنم .من دارم واسش می میرم . نمیدونی تو این جنگل زیبا عشقبازی چه حالی میده !همیشه دوست داشتم یه همچین جایی با اونی که دوستش دارم سکس داشته باشم . دلشو نشکوندم . کیرمو سپردم به دهنش .-جووووووووون کاشکی که این کیییییییییرررررررررواسسسسسسه همیششه مال من شه . مال کوسسسسسسس و کوووووووووون و دهنم شه . خیلی باحاله می تونستم ببینمش که با چه اشتهایی داره کیرمو ساک می زنه -آتوسا نه نه این جوری نه داره می ریزه آبم داره می ریزه تو دهنت .

اینو که گفتم شدت مکشو زیاد تر کرد و با ناز و هوس بیشتری کیرمو میک زد به آب کیرم مهلت فکر کردن و منتظر بودنو نداد -آههههههه جاااااااااان قربون دهنت آتو سا سبک شدم بدت نیومد ؟/؟-نه عزیزم نمی دونی که چه حالی کردم تو شاشمو خوردی . منم چه ایرادی داشت مایه هوستو می خوردم . حالشو بردم . حالا من و تو تو وجود همیم . نسیم خنک جنگل شروع به وزیدن کرد . هوس زن یعنی دوشیزه آتو سا هر لحظه بیشتر می شد . حالا این من بودم که خوردن وسط تنشو شروع کردم .و کوسشو گرفتم به دهنم .-جووووووووون هر چی بخوام می تونم داد بزنم . صدامو بالا ببرم . وایییییییی کوسسسسسسسم داره اتیش می گیره .من سوختم من کیییییییررررررررر میخوام -یواشتر عزیزم حنجره ات پاره میشه .-بذار کیفمو بکنم بابک . هیچ جا و هیچ وقت دیگه نمی تونم این طور داد بکشم . کارم نداشته باش -ما الان به اشرف نزدیک تریم تا به جاده -نترس اون تا صبح نشه از جاش تکون نمی خوره . باهام حرف می زنی من جیغ نزنم ؟/؟یالله کوس خوردنتو شروع کن -دیوونتم آتو سا دستور بده . دوباره جیغ و دادشو شروع کرد . ضجه هاش طوری بود که آدمو به یاد مراسم عزا می انداخت . -بابک باور کن هیچوقت تو عمرم تا به این حد هوس نداشتم . راست می گفت کوسش مثل آب پاش آب پخش می کرد . یک آن همچین جیغ و نعره ای کشید که بی اختیار منو به یاد تارزان انداخت .-آخیش جووووون حسش می کنی ؟/؟ازبس که خوبی آبای کوسسسسسسسم رضایت دادن بیان بیرون . حال دادی بابک . ممنونتم . دوستت دارم . می دونم دوستم نداری . می دونم فکر می کنی هرزه و جلفم ولی من دوستت دارم . حالا کوسسسسسسم کیییییییررررررررتو می خواد -چی میگی ؟/؟تو دختری میخوای زن شی ؟/؟-تا حالا که دختر بودم به چه دردم خورده . من خودم راضیم خودمو در اختیارت بذارم . انتظاری هم ازت ندارم . میدونم میری و تنهام میذاری .اینو از تو چشات میخونم .-تو تاریکی چطور می بینی ؟/؟-حسش می کنم . بذار یه خاطره خوش از یه جوونمرد داشته باشم .

-اون جوونمردی که بکارت یه زنو پاره کنه و بره دیگه اسمش جوانمرد نیست . اون نامرده تو چه بخوای چه نخوای من این کاروو نمی کنم .-من می خوام هوس دارم دوستت دارم .عاشقتم . پس عشق در یک نگاه به چی میگن .؟/؟-الان شبه و خوب نمی بینی .-من با چشای دلم می بینم …قبول نکردم پرده اشو پاره کنم و کوسشو بگام . با این کارا بیشتر شیفته و دیوونه ام می شد . فقط ازش خواستم که واسم قمبل کنه کیرمو تو سوراخ کونش فرو کنم و اونم با کمال میل قبول کرد .-هر جوری دوست داری منو بکن . درد نمی کشم . تحملم خوبه . چون عاشق تو و مردونگی توام . حس کردم باید بدن خیلی جذابی داشته باشه . من فقط اونو در تاریکی شب و کنار اتش دیده بودم . با انگشت و سر کیرم سوراخ کونشو برای گاییدن تنظیم کردم . یه خورده به سختی می رفت حس می کردم که به خودش فشار زیادی میاره . یادم رفته بود از خیسی کوسش کمک بگیرم . ولی بالاخره تا وسطای کیرمو فرو کردم تو کونش . حالا این من بودم که از لذت زیاد تو جنگل سر و صدا می کردم .

رون پای تپل و کون تپل ترش در سکوت شاعرانه جنگل زیبا منو به وجد آورده بود . دیگه اون فشارو به خودش نمی آورد . نسیم روح نواز موهای قشنگشو از این طرف به اون طرف می برد . کیرم توی کون قشنگ و هوس انگیز آتوسا تحملشو از دست داده بود . بدون مشورت با اون و بی اجازه من آب کیرم خودشو خالی کرد تو سوراخ کون آتوسا خوشگله -جوووووووون بابک تو این هوای سرد این آب داغ تو توی کون من خیلی چسبید و حال داد . گرمم کرد .دوباره بغلش کردم لباشو بوسیدم .حس کردم خیلی دوستش دارم .سردمون شده بود .لباسامونو که خیلی کثیف و خاکی شده بود پوشیدیم -بابک چرا از این طرف میری راهو اشتباهی میری .این طرف فکر کنم ما رو دوباره به کلبه برسونه -خب منم میخوام بریم به کلبه دنبال اشرف . اون تنهاست -ولش کن ما که تازه از دستش در رفتیم اون خطرناکه -هیشکی تو زندگی خطرناک نیست عزیزم . اون که خطرناک تره می تونه از همه مهربون تر باشه . اون تنهاست تنهای تنها . یادت رفت وقتی که اسیر بودم چی گفتم ؟/؟؟/؟تو سعی کن خوب باشی . ادم از خوبی که بدی ندیده . آتوسا خودشو چسبوند بهم . صورتش پر اشک شد -یعنی راستی راستی این آخرین شبیه واین آخرین لحظاتیه که من کنار توام . باورم نمیشه . نه نه تو خیلی خوبی بابک . اصلا دوست ندارم به جاده برسیم . تو خیلی خوبی . بدیها رو با خوبی جواب میدی . با نامهربونا مهربونی می کنی . نیمساعتی به عقب برگشتیم . هوا داشت روشن می شد اشرف سر جاش نبود . یهو مثل یه ببر وحشی از روی یکی از درختا پرید جلو پای ما یه کارد بزرگ هم دستش . آتوسا خودشو انداخت بین من و اون .-ما اومدیم ببریمت -تحویل پلیس بدین ؟/؟آتوسای خائن حقته که تو رو هم بکشم . آتوسا رو به زور هل داده و جلوی اشرف قرار گرفتم -بیا با هم بریم تهرون . من کمکت می کنم که رو پای خودت وایسی . کمکت می کنم به زندگی برگردی . دنیا بزرگه . همیشه رو یه پاشنه نمی گرده .-تو تو کمک می کنی ؟/؟شما مردا همه تون از یه قماشین . می خواهین فقط آب کیرتونو خالی کنین و برین پی کارتون . تو وجودتون عشق و احساس و عاطفه نیست -تو وجودت خودت هست که اون رفتارو با من داشتی ؟/؟-اشرف ما خیلی از این جا دور شده بودیم . به در خواست بابک برگشتیم . من موافق نبودم . اما اون می گفت نامردیه که تو رو تنها بذاریم .اون میخواد کمکت کنه . اون یه جوونمرده . یه مرده . یه مرد واقعی . از همونایی که ما تا امروز ندیده بودیم . از اونایی که من عاشقشم و اون دوستم نداره و میخواد تنهام بذاره و بره . از اونایی که با تمام وجودم دوستش دارم . معلوم نبود چه وقت گفتن این حرفا پیش اشرفه . شایدم از توجه من به او حسادت می کرد .-خودم کمکت می کنم تا ترک کنی .

من خواهر ندارم . مث یه برادر از خواهر خوبم حمایت می کنم . اسم خواهرو که آوردم تازه لبخند آتوسا رو دیدم .-بنداز اون کاردتو . این لات بازیها چیه . به زنها اصلا نمیاد .-نه مردن واسم بهتره . شیشه که ترک نداره -اشتباه نکن این مرگه که میگن وقتی که آدم رفت چاره نداره . اگه اراده کنی توی زندگی نشد نداریم . اراده کن . سمو از خونت دورکن . واست یه کار پیدا می کنم . اگه هم نتونستم نمیذارم سختی بکشی .-منم کمکت می کنم اشرف . من و بابک دوتایی کمکت می کنیم -البته اگه دوباره همدیگه رو ببینیم .-آتوسا از این حرفم ناراحت شد و ساکت . کارد از دست اشرف افتاد پایین . حالا دیگه اون هق هق گریه رو شروع کرده بود . خودشو انداخت تو بغلم -داداش !یعنی تو واقعا کمکم می کنی ؟/؟آره ؟/؟یعنی تو این قدر مردی که جواب نامردیهای منو با مردونگی میدی ؟/؟-آدم اگه یه خوبی کنه از بنده خدا نباس انتظار داشته باشه . پیش خدا گم نمیشه .-من چه طور می تونم جبران خوبیهاتو بکنم ؟/؟-این حرفو نزن شاید یه روزی تو هم بتونی تو زندگیت یه قدمی واسه یکی برداری . این یه نعمتیه که آدم بتونه واسه کسی یه کاری بکنه . هیچوقت در زندگیت برای کاری که در حق دیگری می کنی ازش انتظار نداشته باش . کاری هم نکن که طرف فکر کنه داری منت می ذاری . همش احساس کن هر چقدر واسه یکی زحمت می کشی بازم کم کشیدی . از خدا بخواه به تو قدرت بده و سلامتی تا به خاطر اون و در راه اون خوبی کنی . دیگه هم این قدر به مردا بد بین نباش و همه رو به یه چشم نگاه نکن . چشای اشرف برق می زد . مثل آسمونی که یهو ابر سیاهی جلوشو گرفته باشه اشک سیل آساشو تو بغلم سرازیر کرد . تا چند دقیقه فقط صدای عذر خواهیشو می شنیدم . آتوسا داشت حرص می خورد . ولی من نمی ذاشتم که اونو ازم جدا کنه . وقتی که تقریبا ساکت شد گفت به عزیز ترین عزیزام به دل شکسته ام به روح پاک تو قسم می خورم که ترک کنم .حالا می بینی .من می تونم -آره تو می تونی …عبارت به روح پاک تو قسم رو که گفت آتوسا دوباره حساس شد و اومد اشرفو ازم جدا کرد . خودمونو به جاده رسوندیم . دوساعتی می شد که آفتاب سر زده بود . سه تایی سوار پراید شدیم . آتوسا اومد کنار من نشست و اشرفو اون پشت تنها گذاشت . هر چی بهش گفتم بره پیش دوستش بشینه قبول نکرد . تمام راه رو از بس حرف می زد سرمو خورد . خیلی جذاب تر و خوشگل تر از اونچه بود که تو تاریکی دیده بودمش .-آتوسا! یه خورده ملاحظه دوستتو بکن این قدر خودتو عاشق نشون نده . اینا همش خیالته .من و تو که تا چند ساعت دیگه ازهم جدا میشیم . اول تو رو می رسونم خونه و بعد هم پیگیر کار خواهر اشرفم می شم .-یعنی من هیشکی تو نیستم .؟/؟دیگه به من اهمیت نمیدی ؟/؟یه خاطره ای بود و تموم شد ؟/؟پس تو هم مث بقیه مردایی ؟/؟هر طور می خوای فکر کن . من که به زور باهات کاری نکردم . به تو هم که قول ازدواج ندادم .-می دونی چی دلم میخواد -چی میخواد -دوست دارم منحرف شی بریم ته دره بمیریم راحت شم تا دیگه جدایی از تو رو نبینم .-خیلی خودخواهی . ما که نمی خوایم بمیریم چه گناهی کردیم . آبجی اشرف تو دوست داری الان بمیری ؟/؟-نه من تازه یه داداش خوب پیدا کردم واسه چی بمیرم -بیا تحویل بگیر . مارو می خوای به کشتن بدی که چی بشه . ببینم آتوسا دوست داری این چند ساعت اخرو که با هم هستیم بریم یه هوایی بخوریم ؟/؟خیلی خسته شدیم . یه غذایی بخوریم -باشه ولی لباسامون خیلی کثیفه . در منطقه وانا که از طرف آمل به تهران نرسیده به پلوره ماشینو نگه داشتم . دوست داشتم بریم زیر پل وانا واون دور و بر از رودخونه و مناظر زیبای طبیعت استفاده کنیم . اینجا دیگه آب و هواش شرجی نبود . در گوش اشرف هم یه چیزی گفتم . خندید و گفت باشه .

از اشرف خواستم که از ماشین پیاده شه و یه هوایی تازه کنه چهره اش در هم شده بود . حس کردم که مواد بهش نرسیده -نترس من کمکت می کنم . نمیدونستم باید چیکار کنم -همینجا می شینم . در این جا صداشو بالاتر برد و گفت آخرین قدماتو هم با آتوسا بزن که تا چند ساعت دیگه باید تحویل خونواده اش بدی . من و آتوسا دستامونو تو دست هم گذاشتیم و رفتیم کنار رودخونه .-عزیزم یه روز خوبو با هم داشتیم نه ؟/؟-آره کاش از این روزا تکرار و تکرار می شد ومن تو حسرت اون یه روز نمی موندم .-خب هر شروعی یه پایانی داره . تو فکر می کنی که عاشقمی ولی یه خورده فکر کنی می بینی این عشق نیست . فقط با چند تا کارمن که به نظرت خوب میاد یا اومده عاشقم شدی ؟/؟تو که منو نمی شناسی . شاید پشت این چهره من یه آدم پلیدی وجود داشته باشه . تو از کجا میدونی ؟/؟-یه آدم که نمیشه تا اخر عمرش همش اشتباه کنه -مگه خودت نگفتی که مردا همش بدن .-آره ولی تو استثنایی -از کجا مطمئنی ؟/؟شاید منم بد باشم .-ولی من چند چشمه از کاراتو دیدم .من و اشرف کوچیکت کردیم ولی تو شخصیت مارو حفظ کردی . سرشو گذاشت رو سینه ام و گفت میدونی که چقدر دوستت دارم و عاشقتم و واست می میرم منو اذیت می کنی ؟/؟-نه جدی میگم -پس واسه چی منو آوردی کنار رودخونه تا این زیباییها رو بدون زیبایی عشق ببینم ؟/؟کوه ,رودخونه ,درختای کنار رودخونه سکوت ..

حتی این پل بالا سرمون انگار صدای ماشینارو می خوره . تو اگه نباشی اینا واسم چه ارزشی داره !-من نمی تونم عاشق زنی بشم که هر 6 ماه در میون عاشق یکی میشه -یعنی تو واقعا این طور در مورد من فکر می کنی ؟/؟من که الان حرارت عشقو تو دستات حس می کنم . سرشو گذاشته بود رو سینه ام و منم لحظه به لحظه حس می کردم بیشتر بهش وابسته میشم … سرانجام رسیدیم به تهرون خودمون . تهرونی که با همه زشتیها و زیباییهاش دوستش داشتم . اول باید آتوسا رو می رسوندم بعد هم پیگیر کارای اشرف می شدم .. اشرف یه نگاه خاصی بهم انداخت . فهمیدم چی میگه . ازم می خواست که آتوسارو اذیتش نکنم . من داخل ماشین نشسته بودم و آتوسا هم زنگ در خونه شونو زد . یه دقیقه بعد دیدم چهار تا گردن کلفت اومدن پایین . ظاهرا داداشاش بودن . داشتم خودمو آماده می کردم که در جواب تشکرشون یه جمله مناسب بگم که دیدم عین آپاچی ها به طرفم حمله کردند -خود خودشه . خود نامردشه . حالا آبجی ما رو می دزدی ؟/؟منو از ماشین پیاده کردند ویکیشون همچین مشت محکمی به دهنم زد که خون از دماغ و دهنم جاری شد و با یه مشت دیگه افتادم زمین . .آتوسا خودشو رسوند بالا سرم و بغلم کرد .-ولش کنین اون جونمو نجات داده برین گمشین . دلسوزی بسه . خاله خرسه ها !دست از سرم ور دارین . اون منو رسونده خونم شما تو خونه نشستین و ادای با غیرتا رو در میارین ؟/؟اون از شما با غیرت تره . اون منو پیدام کرد و به شما رسوند . برین دورشین . این جواب خوبیهاش نیست . یه کاری نکنین که دوباره بذارم برم . عجب سیاستی داشت این آتوسا . داداشا مثل موش رفتن تو سوراخاشون . اشرف هم اومده بود بالا سرم . یه اشاره بهش زدم که همین جا بمونه .-عزیزم منو ببخش اونا اشتباه کردن .عشق من منو ببخش . خودمو بالا کشیده و رفتم پشت ماشین قسمت صندلیهای عقب . اشرف هنوز اون کنار وایساده بود . دوباره یه چشمکی بهش زدم که همونجا وایسه . در ماشینو بسته و آه و ناله رو شروع کردم -بمیرم برات خیلی دردت اومد ؟//-چیکار کنم این دستمزدم بود دیگه -بگو حالا برات چیکار کنم . بهم بگو چیکار کنم که منو ببخشی -باهام ازدواج کن .

با من از دواج می کنی ؟/؟-چی !دوباره بگو !یعنی اثر این مشتها بوده ؟/؟بازم بگو -با من ازدواج می کنی ؟/؟-اشرف !اشرف !بابک از من تقاضای ازدواج کرد . باورت میشه ؟/؟-آره من از دیروز می دونستم .-چی ؟/؟راست میگه بابک ؟/؟پس تو هم عاشقمی ؟/؟تو هم دوستم داری ؟/؟اگه عاشقمی پس چرا از دیروز تا حالا اذیتم می کردی -شاید منم می خواستم آزمایشت کنم دوستت دارم آتوسا . عاشقتم . واست می میرم .-منم دوستت دارم .دوستت دارم بابک . یه اشاره دیگه ای به اشرف زده که دو زاریش افتاد .آتوسا خودشو انداخت رومن ولباشو گذاشت رولبای خونی من .. خونی که پر از عشق و احساس پاک من نسبت به اون بود .. پایان ..

نویسنده … ایرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>