تردید

این ماجرا را از زبان دو گوینده با دو جنس مخالف می شنویم . از این ماجراها و تردید در اندیشه خونیها و احساسات روزی هزاران بار در جامعه ما اتفاق میفته اول می شنویم داستانو از زبان پانته آ….

عروسی داداشم بود . تو یکی از تالاهار های بزرگ شهر که می شد گفت خارج از شهر عروسی گرفته بودیم . مجلس با شکوهی بود . دور از چشم اماکن حالا با چه تر فندهایی بود زنا و مردا با هم قاطی شده جشن مفصلی به راه انداخته بودیم . زنا و دخترا که طبق معمول این جور جاها نصف بیشتر بدنشون زده بود بیرون . انواع و اقسام مدل لباس که از کانالای مد لباس ماهواره ای هم جلو زده بود رو می شد تو تن این زنا ببینی . بازم صد رحمت به لباس یه سره من که یه رنگی بود بین آلبالویی و قرمز که به پوست سفید من میومد و تازه دامن از پهلو چاک دار مد شده بود که منم یه طرف دامنه لباسم از پایین تا بالای رون پام چاک داشت و از جاهای حساس تر این لباس بگم که طوری به باسن تپل و بر جسته ام کیپ شده بود که دو تا قسمت قاچ کون و درز وسطشو به خوبی مشخص می کرد . یعنی نیمکره غربی و شرقی و نصف النهار به خوبی معلوم بود . یه خواننده هم آورده بودیم که یک گروه ارکستر و نوازنده داشت که ترانه های از پنجاه سال پیش به این ور تا پنجاه روز پیشو به خوبی می خوند . تازه دوسالی می شد که ازدواج کرده بودم . بیست و دوسالم بود بود و شوهرم سهراب هشت سالی ازم بزرگتر بود . من تازه معلم شده بودم و در مدرسه راهنمایی تدریس می کردم و شوهرم طلا فروش بود و از خودش یه مغازه زر گری داشت . بر خلاف من که خیلی خوشگل و خواستنی بودم اون چهره ای معمولی داشت . تازه موهای جلو سرشم ریخته بود و هرچی بهش می گفتم موبکاره قبول نمی کرد . زیاد وارد جزئیات نمی شم فقط همینو بگم که تازه پس از دو سال زندگی مشترک تصمیم گرفتیم که بچه دار شیم . هر چند اون شوق و ذوق اولیه رواز ازدواج و تشکیل خونواده نداشتم وحس می کردم زندگیم یه نواخته و به دوستان و فک و فامیلا که نگاه می کردم با قیافه هایی معمولی تر شوهرایی خوش تیپ تر نصیبشون شده حرصم می گرفت و عصبی می شدم .

سهراب راضی به کاشتن مو هم نمی شد و این بیشتر حرصم می داد . میون این همه زنا و دخترای رنگارنگ این خوانندهه بیشتر به من نگاه می کرد . جوون خوش تیپی بود با موهایی دم اسبی بسته و یه هیکل متوسط و خیلی هم جذاب و زیاد م از من بزرگتر نشون نمی داد . راستش من توجهی به او نداشتم . دختر خاله ام سمیرا متوجه نگاههاش شد -ببین پانته آچه جوری نگات می کنه . اون نگاههای میدی بکنمت میخوام بگامته .-بی تربیت شدی ها . من شوهر دارم . خودت مجردی با یه زن شوهر دار از این شوخی ها نمی کنن -چی میگی دختر خاله بیا و ببین پیر پاتالاش میرن دوست پسر می گیرن حال می کنن . تو چی از اونا کمتر داری . رقیه خانوم زن همسایه بغلی ما چهار تا بچه داره . شوهر بد بختش راننده کامیونه و هفته ای چند شب خونه نیست .دو تا دوست پسر داره نوبتی میرن اونو میگان .-تو اینارو از کجا میدونی .. یه لحظه سرمو به طرف خوانندهه گرفتم اسمش بود حسام . وقتی متوجه می شد من متوجهشم خیره بهم نگاه می کرد . یه لحظه به حرفای سمیرا فکر می کردم . یعنی اون راستس راستی دوست داره منو بگاد . سمیرا در این گونه موارد و حدس زدنها اشتباه نمی کرد ولی خب بخوادم منو بکنه من چیکار کنم . بذار خیلی چیزا دلش بخواد مگه من حلال مشکلاتشم . یه خورده رقصیدم و دوباره چشام افتاد بهش . نمیدونم چرا نمی تونستم از فکرش بیام بیرون . ولی هنوز فکر اینو که کیرشو تو کوسم ببینم نداشتم …… حالا میریم سراغ حسام خان تا از احساسات اونم با خبر شیم .. امشبو قرار بود تا دم دمای صبح واسه این گروه و جمعیت بخونم . یه هتلی بود که قسمت پایینش یه تالار بزرگ داشت . صدا و سیمام هردو قشنگ بود و دخترا اکثرا طرفدارم بودند . دیگه از حال کردن زیادی با جنس مخالف خسته شده بودم . این جمعیت لخت و نیمه لخت زنا و دخترا دیگه هیچ حسی رو در من به وجود نمی آورد . خوشحال بودم از این که واسه چند ساعت خوانندگی بیشتر از یه میلیون پول گیرم میاد . نمیدونم شاید از در آمد بعضی از آخوندا هم بیشتربود . سرگرم خوندن ترانه ها شدم .

چند مدل نوازنده داشتیم ولی ارگ نواز فعالیتش بیستر بود . چند تا ترانه قدیمی از ویگن و لیلا فروهر خونده بودم که یهو چشمم خورد به یه گوشه ای . یه زن جوونی رو دیدم که داره با عروس صحبت می کنه که از قرار معلوم خواهر شوهرش بود و می شناختمش . خیلی جذاب بود . پوست سفید و لباس قرمز و آرایش مختصری که کرده بود بیش از اندازه جذاب ترش کرده بود . وقتی پهلو کرده بود یه لحظه چشمم خورد به بر جستگیهای کونش و این که تفکیکی قسمت راست و چپش به خوبی مشخص بود . با این که این همه کوس و کون شوهر دار و بی شوهر کرده بودم ولی حس کردم هیجان و آب کیرم دوباره راه افتاد و در مقابل این همه گل مصنوعی که داشتن خودشونو پاره می کردن تا یه نگاه هوس آلود بهشون بندازم اون با زیبایی طبیعیش مثل یه گل خوشبوی طبیعی یه کناری نشسته بود و این طرف و اون طرفو ورانداز می کرد . خیره بهش نگاه کردم . داشت با یکی صحبت می کرد . یه لحظه سرشو گرفت طرف من . خدایا یعنی می تونم اونو جور کنم ؟/؟چه طوری ؟/؟کجا ؟/؟من که همش باید بخونم . به ساعتم نگاه کردم ظاهرا دوساعت دیگه باید شام می دادند . من باید در این دو ساعت تلاش خودمو می کردم . شوهرشو هم دیده بودم . یعنی حدس زدم که شوهرش باشه . چون موقع قرار داد اونم با خانوم خوشگله قر مز پوش حضور داشت . ولی اون لحظه زیاد بهش توجهی نداشتم . شوهره آدم خوش هیکلی بود با موهایی از جلو ریخته و جذاب هم نبود یعنی میشه روزنه کار کرد ؟/؟دوست داشتم حرف دلمو با خوندن ترانه هایی که اشعار گویا تری دارن و احساسمو کاملتر بیان می کنن بهش بزنم . فقط واسه اون . بدبختی این بود که بیشتر آهنگهای پراحساس ریتمی کند داشتند . مخم دیگه کار نمی کرد . نمی دونستم چه ترانه ای رو انتخاب کنم .

دیگه به همهمه بقیه کاری نداشتم . یکی می گفت از اندی بخون . یکی از گوگوش می خواست . یک آن به یاد ترانه تو محشری امید افتادم و بیشتر نگاهم متوجه اون خوشگله کردم . خیلی معمولی بهش نگاه می کردم ووقتی به این قسمت از ترانه که می گفت تو محشری تو یه افسونگری تو از همه سری که می رسیدم با انگشت بهش اشاره می کردم و اون با حیرت بهم نگاه می کرد انگاری در یه عالم دیگه ای داشت به یه چیز دیگه ای فکر می کرد . و اما بشنوید از احساسات آن لحظات پانته ا…….. نمی دونم حسام چرا این طوری می کرد . شاید خصلت یه خواننده همین باشه که میخواد مجلسو گرم نگه داشته باشه . اگه اون شوهرم بود دوست پسرم بود . اگه من می تونستم لخت تو بغلش باشم . اگه می خواست باهام حال کنه ….. اووووووفففففف اون وقت بایستی چیکار می کردم . از دور شوهر کچلمو می دیدم که داره با چند تا زن صحبت می کنه . عین خیالم نبود ولی اگه یه زنو می دیدم که داره خودشو به حسام می ماله حرصم می گرفت حسودیم می شد . نه نه این که بخواد منو بکنه یه رویایی بیش نیست . رویا که چه عرض کنم یک فاجعه هست . خودمو اسیر شوهر کردم . اونم په شوهری تا آخر عمرم باید اسیر این پدر فولاد زره باشم . سعی می کردم زیاد به حسام زوم نکنم ولی دست خودم نبود . اونم یه همچه حرکاتی داشت . سمیرا می گفت که یکی از دوستاش مدتی دوست دخترش بوده وقتی به حسام حال داده پسره ولش کرده . من نمیدونم چرا همش از این چیزا واسم تعریف می کرد . سرخی صورتم با سرخی روژگونه هایم در هم آمیخته بود . تب درون و بیرون سرخم کرده بود . خیسی و سنگینی کوسمو حس می کردم . مثلا خواهر داماد بودم ولی مثل مرده ها یه گوشه کز کرده بودم . نه نه پانته آمعلوم هست تو چته . می خوای دق و دلیتو سر شوهرت خالی کنی . یا راستی راستی هوس کیر حسامو کردی . ول کن تو که این جوری نبودی . تازه این که داره ترانه می خونه . اگرم بخواد بیاد سراغ تو کی و کجا ؟/؟امشبم که به صبح برسه نخود نخود هرکی میره خونه خود . دیگه دستت از همه چی کوتاه می مونه . نمی تونستم به هیچی دیگه فکر کنم . دعوت داداش دامادو برای عکس و فیلم گرفتن می شنیدم و دستورات مامان بابا که به گوشم می رسید و حتی دوستان قدیمی ام که باهام حرف می زدند عصبی می شدم .

می خواستم برم تو عالم خودم ببینم چیکار می تونم بکنم . سمیرا دوباره به من نزدیک شد -می بینم خیلی عصبی هستی چته ؟/؟تیپ عاشقای هوسبازو داری . با نگاش شکارت کرده ؟/؟-خفه شو توی گوشت فروکن که من شوهر دارم . با کمال پررویی یه کف دستی به لاپام زد و گفت این جا که شوهر نداره . وقفش کن ثوابشم زیاده . گاهی بره مرخصی بد نیست . باورکن هم اون عاشق کوس و کونت شده هم تو دوست داری خودتو بندازی زیر کیرش . من راز چشا و نگاه هردوتونو می خونم -بر شیطون لعنت سمیرا بذار تو حال خودم باشم وحالا یه بار دیگه میریم سراغ حسام خان …………تو این فکر بودم که اون دونفر دارن راجع به من چی میگن . چون نگاهشون بیشتر متوجه من بود . اوخ پسر صحنه رو رفیقه با کف دستش زد به ناحیه کوس اون خانوم خوشگله . منظورش چی بود ؟/؟من این طوری نمی تونم ادامه بدم خدایا کمکم کن . این خوشگله باید شارژم کنه . با همه تواناییهایم حس می کردم که در مقابل این زیبایی و متانت کم آوردم . ما مردا اخلاقمون این طوریه .

آدمایی رو که زود راه بدن زودم ازشون خسته میشیم ولی اونایی که مثل این ناناز که تازه متوجه شدم اسمش پانته است با وقارشون آدمو یه جوری جذب می کنن که به این سادگیها نمیشه ازشون دل کند . یه خورده مجلس بیحال شده بود چون من بیحال شده بودم . ظاهرا خبر رسید که تا دقابقی دیگه شام حاضره ومنم تمام انرژی قبل از شاممو گذاشتم روی این ترانه اندی ومثل ابی نعره ای کشیده و گفتم خوشگلا حاضر باشین یه ورزش قبل از شام .. خوشگلا باید برقصن .. نمی دونم چرا پانی در میان جمعیت گم شده بود . همه زنا و دخترا خودشونو به من می مالیدند چند تا مرد بیشتر همراهیشون نمی کرد . یه لحظه پانی رو یه گوشه ای دیدم و به جمله خوشگلا باید برقصن که می رسیدم با انگشت بهش اشاره می کردم . یه نگاهی به دورو برم انداختم . شوهرش این طرفا نبود . داداششم که داماد بود و حواسش به عروسش بود . دست پانی رو گرفته در قسمت آنتراکت خواننده یعنی آهنگ خالی ترانه بهش گفتم شما که از همه خوشگل ترین چرا نمی رقصین مگه دوست داری ترانه چرا نمی رقصی ویگنو واست بخونم ؟/؟یه نگاهی بهم انداخت که نتونستم بخونم اون داخل چه خبره . انگار فقط منتظر دعوت من بود . وای که چه سنگ تمومی گذاشت طوری هم کنارم می رقصید که چاک دامن و اون بر جستگی قاچای کونش مشخص شه . دلمو برده بود . کیرم بلند شده بود . آبروم داشت می رفت . کیره از وسط بلند شده بود و بعد یه گردش به چپ کرد که رسواییش بیشتر بود . کیر منم از اون کیرای مشتی کلفت بود که هر زنی که می خورد غیر ممکن بود دوباره سراغشو نگیره هرچی خواستم فکرمو جای دیگه ای مشغول کنم نشد . نمیدونستم چیکارکنم دستمو گذاشتم لای شلوارم یه خورده خم شدم که شلوغش کنم کیرمو از سمت چپ کشوندم به طرف وسط . وایییییییی متوجه شدم که پانی داره نگام می کنه . آخ گند زده بودم .نه نه نه …………. ویه خورده هم بریم سراغ پانی خوشگله که ببینیم اون واسه گفتن چی داره … حسام شروع کرد به خوندن ترانه خوشگلا باید برقصن .. یه خورده لجم گرفته بود . این همه خوشگل و لوند دورش بودند وبا این ترانه پر طرفدار و ریتمیک حتما با هیجان بیشتری خودشونو بهش می مالوندند . حوصله رقصیدن نداشتم . زورم میومد برم دستشویی یه خورده خیسی هوس کوسمو خشکش کنم . اذیتم می کرد . شورتم چسبون شده بود . یه شورت نازک پام کرده بودم که اگه خیسی از حد می گذشت شاید پیرهن نخی نازک منو هم تر و لک می کرد . در عالم خودم بودم که دیدم یکی اومد دستمو گرفت سرمو بلند کردم . از درون لرزیدم . نذاشتم این لرزش به دستام برسه .

حسام بود بهم گفت تو که از همه خوشگل تری چرا نمی رقصی . این جمله اون منو به عرش رسونده بود .احساس غرور می کردم . حس می کردم سوگلی و عروس مجلسم . حس می کردم این کلام جذاب ترین و خوش تیپ ترین پسر مجلس باید ملکه ذهن همه بشه . خودمو واسش کشتم اون قسمتایی از بدنمو که می دونستم بیشتر مردارو به آتیش می کشه تو معرض دیدش قرار دادم . راستی اون حاضره باهام حال کنه ؟/؟من که نمی تونم پا پیش بذارم بگم بیا منو بکن در بست در اختیارتم . من باید چراغ سبزو نشون بدم اونم رد شه . اوهههههههه اوههههههه عجب چیزی می دیدم . کیر حسام تو شلوارش شده بود اندازه یه چماق یه باطوم . یعنی به دیدن من این طور شده ؟/؟واسه همین چشم ازش بر نمی داشتم . تا ببینم کس دیگه ای هم هست که بهش زوم کرده باشه یا نه که دیدم دستشو گذاشت توی شلوارش کیرشو صاف کرد و چند ثانیه بعد نگاهمون رفت تو نگاه هم . خجالت و رنگ پریدگی رو تو چهره اش می دیدم . ظاهرا باید چراغ سبز طولانی تری بهش نشون می دادم . میریم سراغ حسام ……… موقع شام شده بود . شام سلف سرویسی . با نگام پانی رو تعقیبش می کردم که کجا میره منم رفتم مسیرش .

زنا و مردا توی هم می لولیدند . هر کی دوست داشت اون غذایی رو که بهتره تا تموم نشده اول بره سراغ اون . بیشتر از همه کباب بره طرفدار داشت شانس آوردم که همه به فکر شکم بودند . پانته آرو تو صف کباب بره دیدم خودمو رسوندم پشتش مثل آدمای بیخیال خودمو چسبوندم بهش . منتظر بودم یه تکونی بخوره و خودشو خلاص کنه ولی همین طور ایستاده بود . توی شلوغی به اون عظمت صدای تپشهای قلبمو می شنیدم . کیرم به کونش چسبیده بود هر لحظه بالاتر میومد یه خورده خودمو جابجا می کردم تا کونش وجود کیرمو بیشتر احساس کنه . خوشبختانه چند تا زن محاصره ام کرده بودند و اصلا متوجه نبودند اینجا چه خبره . دست چپم رسیده بود به چاک دامن پیراهن پانی . کف دستمو گذاشتم بالای رونش و یه خورده رفتم طرف داخل . ترسیدم از این که کسی متوجه شه ولی حس کردم که پانی هم یه حرارت خاصی داره . حرارتی که منو بیش از اندازه داغ کرده بود . شاممونو گرفتیم و چند تا ژل و نوشابه و دوغ در کنارش از محوطه خارج شدیم . اشتهای خوردن نداشتم . فقط اشتهای پانی رو داشتم .گویی تو دلم قند آب می شد . کنه شده بودم . نمی خواستم پانی رو از دست بدم . یه فکری به ذهنم رسید .اگه اونو ببرم تو ماشین خودم … یه پرشیا داشتم . هر چند سخت بود . می تونستم اون پشت ترتیبشو بدم . من و اون کنار هم بودیم . انگار نه انگار اتفاقی بین ما افتاده همین وادارم می کرد که بیشتر بجنبم چون اگه ناراحت می شد دیگه با من نمیومد -پانی خانوم شما مث این که مثل من دوست دارین غذاتو نو دو راز هیاهو بخورین -همین طوره -من میخوام برم این دو رو برایه جنگل آروم و خوشگل داره . شبه ولی یه شب مهتابی که آدم می تونه غذاشو در نهایت آرامش بخوره .ا گه دوست دارین می تونین باهام بیایین .-مزاحم نباشم -وجود شما رحمته . دو سه کیلومتری از محل دور شدیم . کنار یه محوطه جنگلی دنج که یه دویست سیصد متری هم رفته بودیم تو یه بیراهه خاکی . یه گوشه ای نگه داشتیم -پانی خانوم می ترسی ؟/؟-مرد که همراه آدم باشه ترسی نیست . خب حالا بریم شاممونو بخوریم -ولی من دوست دارم یه چیز دیگه بخورم -چی ؟/؟-همونی که قبل از شام نیمه کاره خوردمش .

حس کردم بدن پانی دچار لرزش خاصی شده التهابو تو تمام وجودش احساس می کردم . دستشو گرفتم و اونو به طرف صندلیهای عقب بردم جامون تنگ بود ولی خیلی لذت بخش بود . فضا فضای شاعرانه ای بود مهتاب ماه گرد سکوت و آرامش . یک دنیا لذت بوی خوش عطر پانی …. و اما وقایع دقایق اخیرو می شنویم از زیبان پانی ….. تو حال و هوای رقص بودم نمی دونستم که حرکت بعدی من و حسام چی می تونه باشه . اصلا جا و فضایی واسه پیشروی نداشتیم . کوچکترین حرفی هم که می خواستیم با هم بزنیم گوشها همه تیز می شد . نمی دونم چرا حس کردم که حسام دنبالمه . از گوشه چشم و از اون فاصله می دیدمش . دوست داشتم برم به جای شلوغ که محو شم واگه هم اون اومد سراغم کمتر بهمون گیر بدن ومتوجهمون نشن . جلوی صف یه حالتی ایستاده بودم که هر کی می خواست بره بدون این که بهم حرکتی بده رد می شد . یه لحظه حس کردم یه چیزی بهم چسبیده . سنگینی یه کیرو روی کونم احساس می کردم . زیر چشمی یه نگاهی انداخته متوجه شدم که حسامه خاطرم جمع شد . خوشبختانه از سهراب خبری نبود . لذت عجیبی تو تمام تنم حس می کردم . حس می کردم که تو یه رختخوابم و چند لحظه بعد باید گاییده شم . کاش در یه همچه وضعیتی بودم . داشتم به جنون می رسیدم . وای عجب کار خطرناکی !حسام دستشو از چاک دامنم به رونم رسونده بود و بعدش به کونم . خبلی آروم ناله می کردم .

که فقط خودم صدامو می شنیدم تاله همراه با ترس . می خواستم خودمو کنار بکشم که رسوایی نشه ولی با این حال بیشتر از این می ترسیدم که حسام ناراحت شه . آخ که چقدر نیاز داشتم . چقدر هوس یه مرد دیگه رو کرده بودم یه مردی به غیر از شوهرم . یه مرد خوش تیپ و همون کیر پشت شلوارش نشون می داد که خیلی کاری تر و کلفت تر از کیر شوهرم سهرابه . دستمو کشید و غذامونو گرفتیم و کنار هم رفتیم به فضای حیاط و محوطه آزاد . نه اون در مورد این حرکت چیزی بهم گفت نه من چیزی به روش آوردم . هنوز جاش نبود . آدم وقتی یه چیزی در این مورد میگه که بتونه ادامه اش بده . حس کردم که هردومون از وجود هم لذت می بریم و هوس همو داریم و از عشقبازی و سکس با هم پروایی نداریم ولی هنوز من یکی که خجالت می کشیدم . حداقل این خجالت و حیا وقتی که نگانم می خواست تو نگاه حسام بیفته وجود داشت . وقتی بهم پیشنهاد داد که شامو بریم یه گوشه دنجی بخوریم کوسم بی اختیار شورتمو خیس تر ش کرد . چون دیگه کیر حسامو تو کوسم می دیدم . قبول کردم . بالاخره طلسم شکسته می شد و این موش و گربه بازیها به انتها می رسید . وقتی به بیشه رسیدیم اون با زبون بازیهاش که لازمه هر گونه پیشروی در سکس اونم از طرف یک مرده منو که رامش بودم رام ترم کرد . از هیجان و ناباوری نمی دونستم چیکار کنم . نمی دونستم چطور این لذت و اوج هوسو در وجود خودم تقسیم کنم . از این که این قدر خوشحالم و دارم به شوهرم کیر می زنم احساس سر مستی می کردم . یعنی احساس این همه لذت گناهه ؟/؟دوسه ساعت پیش کجا و حالا کجا . کی فکرشو می کرد پانی یهویی به یه کیر دیگه برسه . وقتی حسام بهم گفت میخواد یه چیز دیگه بخوره اوخ دوست داشتم خودمو بندازم تو بغلش . غذاهامونو گذاشتیم یه گوشه ای کنار ماشین و واسه این که لباسامون چروکیده نشه خودمونو لخت کردیم و لباسارو گذاشتیم صندلی جلو و خودمون رفتیم رو صندلیهای عقب .

دوست داشتم تو اوج هوس با دست مالیهای اون لخت شم ولی باید زود به مجلس بر می گشتیم تازه بیشتر از نیمساعت نمی تونسنیم با هم باشیم چون مشکوک می شدند . آخ که چقدر قشنگ بودزیر نور ماه در آرامش شب کنار درختان جنگلی و طبیعت زیبا با یه دلبر و معشوق جوان و خوش تیپ سکس کردن . دو تا در ماشینو باز کردیم . شب تابستان خنکی مطبوعی داشت .من رو صندلیهای عقب دراز کشیده بودم . حسام پاهاشو از ماشین در آورد بیرون منم دو تا زانوهامو شکستم و پاهام رو تا اونجایی که جا داشت به دوطرف باز کردم -نه حسام نه من خجالت می کشم . پس بذار من اول کیرتو بخورم -بعدامیدم بخوریش . کوسم به آرزوش رسیده بود . دهن و زبون و دندون حسام داشت با کوسم حال می کرد و حال می داد . منم سرمو داده بودم عقب و در عالم خوشی به قرص ماه نگاه می کردم . تمام خیسیهای کوسمو لیسید و خورد . من در دل جنگل و تاریکی شب ناله می کردم -حسام حسسسسسسام از کوسسسسسسم خوشت میاد دوستش داری -اوخ که چقدر تنگ و کوچولوس . کوس لقمه ایه مثل کباب لقمه ای -حسسسسسامممممم -جاااااااااااااان -اگه با یه لقمه بگیری و بخوریش که تموم میشه -پانی من مز مزه می گیرم -قربون مزه حسام با مزه ام . عزیزم آخخخخخخخ چقدر خوب کوستو تو دهنم جا دادی . چه خوشگل می خوریش .-واسه این که کوسسسسسست خوشگله صاحبش خوشگله .-عزیزم صاحبش که تویی پس تو خوشگلی .

ایییییی حسام بزززززززن بززززززن کوسسسسسسسم داره می ترکه آخخخخخخخ نه نه می خوام طول بکشه -عزیزم تو خواهر دامادی من خواننده ام هردو با هم اگه غیبمون بزنه مشکوک میشن . من از کاسبی میفتم شوهرت تو رو طلاق میده -دوست نداری طلاقم بده همش بغل تو باشم ؟/؟-چرا ولی سرنوشت این جوری نخواسته . جای مانور دادن نداشتیم . کوسم داشت آب می شد . دیدم که زیاد وقت نداریم ازش خواستم که زودتر کیرشو فرو کنه تو کوسم . کیرش همونی بود که حدس می زدم .یه کیر جانانه و مخصوص جان جانان . هنوز تو کوسم نرفته چشام بسته شد . وقتی هم که رفت تو یه جیغی کشیدم که فکر کنم پرنده های جنگلو هم از خواب بیدار کرده باشم -چه خبره پانی !یهو دیدی سر و کله یه سری پیدا شد .-چیکار کنم دست خودم نیست . هوسمه . کیر حسام هوش از سرم پرونده بود وقتی کیره رو فرو کرد تو شدت ضربه طوری بود که دو تا جیغ کشیدم . جیغ اول به خاطر هوسم بود و جیغ دوم هم به خاطر این بود که همچین به عقب پرت شدم که سرم داشت می خورد به کفه زمین . دوباره خودمو کشیدم جلوتر و کوسمو با کیر حسام تنظیم کردم . کوس تنگ من و کیر کلفت اون دو تایی با هم اخت شده بودند و حسامی که به من می گفت سر و صدا نکنم خودش ناله سر داده بود -واییییی کوسسسسسس تنگت کییییییییییررررررررمو کشششششته کیییییییرررررررمو خفه اش کرده آخ پانی پانی چه جوجوهای ناز ودخترونه ای بده من بخورمش -آههههههه بخورششششششش همششششششش مال تو مال تو عزیزم . جای کیپ ما تو ماشین کوس کیپ من سینه هایی که تو دهنش قرار داشت و نگاه به مهتاب زیبا . آخ که حاضر به تحمل هر گونه رسوایی بودم . فقط دوست داشتم تا صبح تو بغل حسام باشم واون حالی رو که این چند سالی سهراب بهم نداده ازحسام ببرم . صرف نظر از خوش تیپی و کیر کاری داشتن خوب بلد بود چطور یه زنو به وجد بیاره و اونو به قله هوس برسونه . غرق و اسیر بوسه های اون شده بودم . نوک سینه ها و روی سینه ها و همه جاشو با هوس می خورد . با همه اینا در کنار لذت هوس اوج آرامشو وقتی بهم داد که لباشو گذاشت رو لبام و آروم شروع کرد به بوسیدن در این حالت کیرش هم مثل لباش خیلی ملایم و با هوی لباس کوسمو می بوسید .-حسام حسام جان تند تر تند ترش کن . می خوام امشب واسم یه شب رویایی باشه -عزیزم این یه رویای واقعیه . دوست دارم بازم بگامت -من واسه کیرت هلاکم . سست شده بودم . زمان داشت از دستمون در می رفت .

لبشو برداشت و سرعت کیرشو زیاد کرد . سرم به عقب و بیرون خم شده بود . لحظه به لحظه سست تر می شدم در میان ماه و ستارگان و مهتاب و روشنی جنگل با ناله های آرام به ار گاسم رسیدم -حسام عزیزم اول آب کیرتو بده بعدا خودشو . خیلی خوب دوزاریش افتاد -پانی پانی پانی جون تو منو با کوس تنگت کشتی و از همون ثانیه اول دارم آب کیرمو می کشم عقب -اوووووففففف داره میاد -جلوشو نگیر حسام میخوام تو کوسسسسسم سیل راه بندازی . منو تو آب کیرت غرق کنی نذاری ازش در آم .منو توی آب کیرت بکش -خدا نکنه اگه بمیری من دیگه نمی تونم بکنمت -همین ؟/؟-خیلی دوستت دارم پانی حالا این قدر گیرنده .بیا بیا بگیرش پانی خوشگله من سیل اومده -بریزش سیلو بیار .این سیل خونه امو آبادش می کنه . منو از نو می سازه . کی گفته خرابم می کنه ؟/؟بهم زندگی میده . حسام کییییررررررررحسام کییییییررررررتو بده ساکش بزنم . گذاشتمش تو دهنم . آبای چسبیده به کیرش و ته استکانیهاشو میک زدم و خوردم . دوسه دقیقه ای تو بغل هم آروم گرفتیم .

دیگه قمبل کردم و گارد سگی گرفتن پشت ماشین در اون جای تنگ ضایع بود . بیرون هم نمی تونستیم بیاییم . می ترسیدم پهلوهام سرما بخورن و بعد هم سنگ و خار و .. در یه حالت هم حسام دو تا پامو داد عقب طوری که سر و کونم داشت یکی می شد و به همون حالت و به زحمت و با تحمل درد ازطرف من چهار پنج سانتی از کیرشو از همون زیر گذاشت تو کونم . ویه چند قطره ای هم تو سوراخ کونم آب ریخت ولی این یکی دیگه سیل نبود . بازم یکی دو دقیقه ای تو بغل هم آروم بودیم و تازه یادمون افتاد که گرسنه ایم وغذامون هم چند متر اون طرف تر روزمینه که ای کاش می ذاشتیم تو صندوق عقب . دوتا سگ گردن کلفت ولی مهربون که تو خوابشون هم کباب بره نمی دیدند همه رو نوش جان کرده بودند ژله ها هنوز دست نخورده بود ولی دلم نمیومد برم طرفش -حسام جون براشون دوغ و نوشابه باز کنیم چطوره . کلی از خنده ریسه رفتیم .. بریم ببینیم حرف حساب حسام خان ما چیه …… خیلی دلم میخواست اونو ساعتها تو بغل خودم داشته باشم . مث یه مشروب اصل مز مزه اش کنم و بخورم حال کنم باهاش ولی افسوس که باید زود بر می گشتم و دوباره خوندنو شروع می کردم . هر دوتامون مث آدمایی که میخوان برن زیر دوش حموم لخت شده بودیم . پانی رو طاقباز رو صندلی عقب درازش کردم . چه کوس ناز و کوچولویی داشت . هم ظاهرش کوچولو بود هم یاطنش . اول یه دست روش کشیدم قلق گیری کنم . وایییییی پسر نشون می داد که این از چند ساعت پیش به این طرف نشتی داشته . وخیلی هم اثر خیسی روش نشسته بود مجبور شدم یه خورده بدنمو بیرون ماشین قرار بدم تا بتونم دهنمو رو کوسش قالب کنم . قالب کوسش یه ضرب تو دهنم جا شد . کمتر کوسی بود که تا این حد منو به هیجان بیا ره و این جور بلیسمش .. با همه لغزندگیهایی که داشت تو دهنم می گردوندمش . ناله و جیغش هوسمو زیاد تر می کرد . یه خورده هم می ترسیدم که نکنه صداش توی این شبه جنگل نزدیک جاده بپیچه . فرصت کم بود . کیرم داشت منفجر می شد . از این فرصت کم باید نهایت استفاده رو می کردم . می دونستم که این یه امشبو نمی تونم اونجوری که دوست دارم ازش کام بگیرم زن شوهر دارو هر جوری که آدم بخواد می تونه بگردونه و بکنه .

مخصوصا اگه مثل همین پانی حشری و تسلیم باشه منم که عاشق آب ریختن توی کوس بودم و خوبی گاییدن زن شوهر دار اینه که اگه بار دارشم بکنی یک کوس خلی هست که بچه رو بندازه گردنش . آخ پانی تو امشب دیوونه ام کردی . فکر نکنم بتونم به این زودیها ازت دست بردارم . کیرمن همه رو دیوونه کرده و تو با کوست کیرمو تسلیم خودت کردی .. وقتی ازم طلب کیر کرد و دیدیم که فرصت کمه با یه ضربه گذاشتم تا ته کوسش بره من بمیرم یه لحظه به طرف بیرون پرت شد ولی دوباره بر گشت داخل . خودمو روش سوار کردم . به زور به خودم فشار می آوردم که آبم نریزه تو کوس پانی جونم . من باید باهاش حال می کردم . تو آتیش عشقش می سوختم بعد آبمو توی کوس گرم و تنگ و نازش خالی می کردم . سینه های تازه اشو گذاشتم تو دهنم . نیمه درشت و نوک تیز و خیلی هم خوش دست بود . همه جای سینه هاشو با هوس می خوردم . جاتنگ بود ولی با همه تنگی ما به هم چسبیده بودیم و از وجود هم لذت می بردیم . یه خورده سردمون شده بود ولی محکم تر همدیگه رو بغل می زدیم تا گرمای بدن ما توی دور بمونه و به فضای اطراف نره . اوج کار خودمو وقتی می دونستم که لبای داغموگذاشتم روی تنوره لباش . تو دل خنکی و نسیم جنگل این بوسه به هردومون خیلی می چسبید . نور ماه به من آرامش خاصی می بخشید. چقدر دوست داشتم که این بوسه طولانی باشه . لباشو زبونشو حتی دندوناشو با هوس می مکیدم ودر حال بوسیدن پانی جونم کیرمو هم به نرمی تو کوسش فرو می کردم و می کشیدم بیرون . وقتی که لبامو از رو لباش ور داشتم و سرعت و شدت گاییدنو شروع کردم حس کردم تن پانی سست شده و اختیار از کفش خارج شده ناله های بلندش تبدیل شده بود به ناله و آه آروم . حس می کردم که ار گاسمش نزدیکه . یکی دوبار ازم خواست که تند تر بکنمش . منم با یه فشار زیادی که به خودم می آوردم و دوست داشتم که بعد از ارضای پانی تو کوسش آب بریزم اونو می گاییدم پانی خوشگل من چند تا تکون قبل از ارگاسمی به خودش داد و یهو آروم گرفت فهمیدم که کیرم کارشو کرده ازم خواست که تو کوسش خالی کنم . حس کردم که دارم به یکی از بهترین لحظه ها ی زندگیم می رسم . من که بهش توصیه می کردم جیغ نکشه فریاد وناله هام اون اطرافو تا حدودی می لرزوند -پانی پانی عزیزم می میرم واسه کوس خوشگلت . اومد جااااااااان بگیر که داره سیلم می ریزه پانی ازم خواسته بود که تو سیل منی خودم غرقش کنم که بعدش کفت که می خوام آب کیر تو به من زندگی بده . هیچوقت تا به این حد کمرم سبک نشده بود و تا به این اندازه از سکس احساس آرامش نکرده بودم . کیر منی آلوده منو گذاشت تو دهنش . اون چند قطره ای رو که روش و داخلش مونده بود با یک میک زدن حسابی پاکش کرد و خورد . دوباره داشتم از حال می رفتم . دلم می خواست قمبل کونشو ببینم و بذارم تو سوراخ کون تنگ و چسبونش و یه مزه هم از اونجا بگیرم . تر جیح دادم این کارو در همان پوزیشن انجام بدم . یه خورده با خیسی کوسش سوراخ کونشو چرب کردم و خیلی تنگ بود . می دیدم که چطوری داره به خودش فشار میاره . بیشتر از یه چهارم کیرمو نفرستادم داخل . تازه خالی کرده بودم ولی سوراخ تنگ پانی اونقدر با حال بود و به من کیف داد که چهار پنج قطره ای هم توی کونش خالی کردم . بعد از سکس دو سه دقیقه ای تو بغل هم آروم گرفتیم . خواستیم یه چیزی بخوریم که دیدیم سگا ترتیب چلو بره یا همون پلو بره مارو دادن . بازم جای شکرش باقی بود که همراه با گوشت برنج هم واسه خودمون کشیده بودیم وگرنه این زبون بسته ها یعنی همون زبون بازا چه طوری می خواستن سیر شن . حالا نمی دونستم ژله توت فرنگی و خربزه با مذاقشون ساز گاره یا نه . بالاخره این دو تا سگ باید با هم کنار میومدن . وقتی پانی گفت چطوره واسشون دوغ و نوشابه هم باز کنیم دیگه نتونستیم جلو خنده خودمونو بگیریم …….

حالا این چند کلام باقیمونده از آخر داستانو بشنوید از زبون بابا آدم یعنی راوی که یه موقعی پانی و حسام دعواشون نشه که اون بگه اول من تموم کنم اون یکی بگه نه من تموم کنم . چون همه جای کار اگه دو دفعه گفته شه آخرش با همون یه بار قشنگ تره ….. بگذریم آقا حسام وپانی خانوم ما لباساشونو پوشیدند و شماره تلفنا و آدرسا رو رد و بدل کردند و هر کدوم حس می کردند که خوشبخت ترین آدمای روی زمینن . حسام مدام داشت با مخش و دلش کلنجار می رفت که مبادا یه وقتی عاشق شده باشه . پانی هم همچه حال و روزی داشت . تازه خیلی هم بدتر از حسام شده بود . لباساشونو پوشیده بودند . قرار گذاشتند که صد متر قبل از تالار و محل جشن پانی پیاده شه و همزمان با هم نرن تو مجلس . تر جیح دادن که چند دقیقه دیگه هم منتهی این بار بعد از دقیقه نود و در وقت اضافه همدیگه رو بغل کنن . در آغوش هم به آسمون زیبا و ماه و ستاره هاش نگاه می کردند -گرسنه اته پانی ؟/؟-من گرسنه عشقتم -بیشتر از من گرسنه اته ؟/؟-این طور فکر می کنم -بد جنس نباش پانی خیلی دوستت دارم -تو که هیچوقت نمی تونی کسی رو دوست داشته باشی این همه دختر رنگ ووارنگ دورو بر تو رو گرفتن -پانی عشق من وقتی که تو اومدی بقیه همه فرمت شدن . حالا فقط تو رو میخوام -نمی دونم این عشق یا هوس من و تو آخرش به کجا می رسه . حسام !قبل از این که بریم می تونم یه چیزی ازت بخوام ؟/؟-تو جون بخواه -تو عروسی که نمیشه . باید همش شعرایی با یه ریتم تند بخونی . دوست دارم یه شعر ملایم واسم بخونی . حسام در حالی که با تمام وجود پانی رو در آغوش کشیده بود و زن هم جسم و روح خود را تسلیم عشق و هوسش کرده بود شروع کرد به زمزمه این آهنگ .. امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم امشب با تو در اوج آسمانم رازی باشد با ستارگانم ….

پایان

نویسنده .. ایرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>