به پریچهر بگو منو ببخشه

بعد از امیر تا مدت ها با کسی دوست نشدم. تو دانشکده دو تا خواستگار داشتم که یکیشون ازم 10 سال بزرگتر بود و اون یکی هم همسنم بود. نه دلم می خواست شبا ور دل یکی از خودم 10 سال بزرگتر بخوابم و نه حوصله خاله بازی داشتم. دانشکده کناریمون هم دانشکده علوم اجتماعی بود که پسراش همه تیریپ شلوار کردی بودن و 4 تا پسر دیگه هم تو شلوارشون جا می شد. کلا افتضاح بازاری بود. قحط الرجال واقعی.
تو دلم حرص می خوردم و به خودم غر می زدم که بیا پری خانم اینم از دانشگاه. حال کن. شده بودم سوژه خنده دوستام که همه دانشگاه آزادی بودن و نمی دونستن تو کلاس از خوش تیپی بیش از حد کدوم پسر رو انتخاب کنن. سارا همیشه می زد تو سرم که “خاک بر سر خرخونت کنن آخه توی دانشگاه دولتی پسر باحال پیدا می شه؟!” می گفت: “پری فکرشو کن هر شب باید قبل از سکس بند تنبون کردی باز کنی. ولی عیبی نداره عوضش همچین خوب عشوه بیایا موقع باز کردنش” و بعد هم ریسه می رفت از خنده. خودمم خنده ام می گرفت. یعنی اگه کسی تو دانشکده ما زاغارت ترین شلوار جین رو هم می پوشید دیگه می شد ته خوش تیپی. جدا از دانشگاه دولتی رفتن سرخورده شده بودم. دلمم نمیخواست مثل امیر باز تو خیابون با کسی آشنا بشم.
تو همین گیر و دار قحطی و مفلسی سارا و دوست پسرش نامزد شدن و دعوتم کرد برای جشن نامزدیش. با کامران تو دانشگاه آشنا شده بود. ذوق مرگ شده بودم.

اون شب یه پیراهن قرمز یقه بسته ماکسی پوشیدم که روی سرشونه هاش تا گودی کمرم دکولته بود. تا روی رون تنگ بود و بعد یه کم آزاد می شد. با کفشای مشکی پاشنه بلند که می دونستم به نیم ساعت نکشیده چلاقم می کنه. ولی حکایت همیشگی بکش و خوشگلم کن بود دیگه. موهام بلند بود ولی به خاطر لخت بودن پشت لباسم موهامو مدل شلوغ بالای سرم جمع کردم و یه جفت گوشواره مشکی براق بلند انداختم که خیلی گردنمو سکسی می کرد. آرایش چشمام ملایم بود ولی لاک قرمز جیغ و رژ جیگریم حسابی لوندم کرده بود. سارا به محض دیدنم گفت: “پدرسگو ببین چه خوشگل شده”
به دوستای کامران و دوست دختراشون معرفیم کرد. وقتی نشستیم یه نیشگون جانانه از رونش گرفتم و گفتم: “مرده شورتو ببرن اینا که همه با ساندویچاشون اومدن” زد زیر خنده و گفت “نترس اصل کاری مونده. ببینیش غش می کنی. طرف از دوستای قدیم کامرانه. فقط این روزا یه نمه دمغه که اونم تو درستش می کنی” اخمامو کردم تو هم و گفتم چیه حالا به من رسید دمغاشو پیشکش می کنی؟ من حوصله افسردگی حاد و مزمن ندارما. حتما مالی نبوده که دختره قالش گذاشته” در حالی که می خندید گفت: “خفه نشی پری یه دقه صبر کن تا بگم” تا خواست حرف بزنه یه سری دیگه مهمون رسید و سارا پرید دم کون کامران. انقدر سرش شلوغ شد که دیگه نشد چهار کلمه حرف بزنیم.

طرف مربوطه که تشریف فرما شدن انقدر سارا چشم و ابرو اومد و طناب از خودش در کرد سمت من که کم مونده بود همه سالن بفهمن واسه من شیپور دستش گرفته. سر تا پا مشکی پوشیده بود. شلوار کبریتی مشکی. کت اسپرت مشکی و پیراهن مشکی که یه نمه یقه اش باز بود و بعدا دیدم یه زنجیر نازک به گردنشه. تعجب کردم از این که کراوات نبسته. سعی کردم مثل بقیه دخترا با نگاهم قورتش ندم. خودشم می دونست چه تحفه تبرکیه و حسابی تیریپ قیافه برداشته بود که هیچ خوشم نیومد. تو دلم می زدم تو سر سارا و براش خط و نشون می کشیدم که من این تیریپ قیافه عنق و افسرده رو کجای دلم بذارم آخه؟ کی حریف این خوش تیپ مکوئین میشه؟ یه لحظه بند تنبون کردی بچه های دانشکده اومد تو ذهنم و بی اراده زدم زیر خنده. همزمان نگاهمم به شازده بود که چنان اخمی کرد و ابروهای پت و پهنشو تو هم برد که تو دلم گفتم دیگه عاشقم شد. کلا همه هنرمو در ضایع بازی به کار برده بودم که سارا آوردش پیش من و در حالی که یه لبخند گنده می زد رو به من گفت: “مهندس سینا ستوده از بهترین دوستای کامی” و بعد با همون لبخند گنده رو به خوش تیپ مکوئین گفت: “پری از بهترین دوستانم” تو دلم گفتم”ای حناق بگیری سارا می میری بگی پریچهر؟ فرت می گه پری” همون موقع با هم دست دادیم و بعد سارا یهو غیبش زد و ما مثل خنگا سرپا موندیم و منم همون لبخند ملیح مسخره رو حفظ کردم.

همونجور ساکت وایساده بودم که خوش تیپ مکوئین با یه جور شیطنت که بوی طعنه می داد گفت “همینجوری می خواین سر پا وایسین و لبخند بزنین؟” اصلا از لحن حرف زدنش خوشم نیومد. گرچه با اون دسته گلی که من آب داده بودم خوب بود که باز یه حرفی زده بود باهام. مثل مجسمه نشستیم کنار هم. فکر کردم بهتره خودمو به خریت نزنم و برگشتم گفتم: “حقیقتش من اون لحظه به شما نخندیدم. حواسم نبود و یاد یه موضوعی افتادم و بعد…” نذاشت حرفم تموم بشه و گفت: “متوجه منظورتون نمی شم” تو دلم گفتم “ای هفت خط روزگار تو غلط کردی که متوجه نمی شی” ولی با همون لبخند ملیح مسخره گفتم: “چه خوب” و دیگه حرفی نزدم و سنگین و رنگین تمرگیدم سر جام.
از اونجا که من هیچ شباهتی به ساندویچش نداشتم چند نفری با قر و قمیش اومدن و ازش با پررویی تمام تقاضای رقص کردن که همه رو مودبانه رد کرد. حرفی بین ما رد و بدل نمیشد. حواسش معلوم نبود کجا بود. تو خودش سیر می کرد که کامران اومد سمتمونو گفت “سینا کجایی؟! جون من بیا بیرون از لک. پری هم تنش خورد به تن تو ساکت نشسته یه گوشه. مثلا نامزدی رفیق فابریکته ها” سینا نفسشو داد بیرون و گفت: “بچه پر رو همین که اومدم برو خدا رو شکر کن” کامران دستشو گذاشت روی سینشو گفت “مخلصتم” منم همینجور تیکه تعارفای مردونشونو گوش می کردم. کامران قبل رفتن یه چشمک به سینا زد و گفت “هوای این پری خانم ما رو داشته باش امشب” سینا چیزی نگفت. کامران که رفت گفت “آدم بی حال و حوصله ای نیستم ولی دیروز سال مادرم بود، درواقع اولین سال و خیلی حالم خوش نیست وگرنه هر کی باشه از خداشه هوای یکی مثل شما رو داشته باشه” آروم گفتم “به خاطر مادرتون متاسفم” و به همون آرومی شنیدم “ممنون”.

تازه می فهمیدم چرا سر تا پا مشکی پوشیده و چرا سارا گفت دمغه. دلم گرفت براش. دلم خواست از اون حال و هوا درش بیارم. به شوخی گفتم: “حالا اگه منم ازتون تقاضای رقص کنم مثل اونای دیگه مودبانه رد می کنین یا با توپ و تشر رد می کنین؟” یه لبخند کم رنگ زد و گفت: “مودبانه قبول می کنم” چشمام چهار تا شد. خودشم فهمید و اینبار لبخندش پر رنگ تر شد و بلند شد و دستمو گرفت. فکر نمیکردم حال و حوصله اش بگیره برقصه. فقط می خواستم جو رو عوض کنم.
هیچی کم نداشتم. نه از خوشگلی نه هیکل ولی اونم بی شرف تیکه ای بود واسه خودش و خیلی چشما دنبالش بود تو مهمونی. مثل ضایع ها مات چشمای سیاهش شده بودم. تازه داشتم صورتشو تجزیه تحلیل می کردم که با همون شیطنتش گفت: “ببین هر قدرم خوشگل باشی من از تو خوش قیافه ترما” چشمام شد قد نعلبکی و گفتم: “ببخشید؟!” زد زیر خنده. سارا از دور یه چشمک شوت کرد برام. سینا یه کم سر به سرم گذاشت و یه جورایی یخ جفتمون باز شد. چشمم که به زنجیرش میفتاد ضعف می کردم. دلم می خواست گردنشو ببوسم. مخصوصا که بوی عطر و سیگارشم قاطی شده بود. روم نمیشد اسم عطرشو بپرسم. خیلی مردونه و خوب میرقصید. خوشم اومده بود ازش. حال میکردم واسه خودم وقتی همه دخترا با حرص نگام میکردن. بعد نشستیم و یه کم در مورد درس من و کار خودش حرف زدیم. دیگه از اون اخم و تخم اولیه خبری نبود. بعدا سارا بهم گفت که کامران قبلا در مورد من باهاش صحبت کرده بوده و قرار بوده بیاد منم ببینه اون شب.

بعد از شام بعد از تانگوی عروس و دوماد بقیه هم رفتن وسط و چسبیدن به هم. منم خیلی دلم می خواست ولی عمرا روم نمی شد بهش بگم. انگار خودش فهمید. دستمو گرفت و گفت “حالشو داری؟” سعی کردم نذارم لبخندم به یه خنده گشاد و گنده تبدیل بشه. بی شرف خوب بلد بود دل آدمو ببره. با این که اولین بار بود همو می دیدیم ولی خیلی باهاش راحت بودم. تو دلم گفتم خوبه دمغ بود اگه سر حال بود چی می شد.
دست سینا که لغزید روی گودی کمرم یه لحظه لرزیدم که امیدوار بودم نفهمیده باشه. دستاش داغ بود. یه حالی شده بودم. هم روم نمی شد دستامو دور گردنش حلقه کنم و هم از خدام بود. چشمامو بستم و دلمو زدم به دریا. بقیه کم کم داشتن لب تو لب می شدن. از فکر بوسیدن لباش همه تنم داغ شد. سرمو یه کم به سینه اش نزدیک کردم و اونم آروم لبشو گذاشت روی موهام. یه نفس عمیق کشیدم و بوی عطرشو کشیدم به خودم.
شب موقع برگشتن قرار شد منو برسونه. کله قند تو دلم آب شد. به بابا گفتم نیاد دنبالم. تو ماشین یه سکوت سنگینی بینمون بود. پخشو روشن کرد و صدای ستار پیچید تو ماشین…
انگار با من از همه کس آشناتری/ از هر صدای خوب برایم صداتری…
نگاش کردم. هرازگاهی نگام میکرد ولی حرفی نمیزد. چشماشو دوست داشتم. وقتی دیدم ساکته ترجیح دادم منم حرفی نزنم جز برای آدرس دادن. وقتی رسیدیم داشتم پیاده می شدم که یهو با یه لحن آروم و کشداری گفت “پری؟” همین که برگشتم یهو لباشو گذاشت رو لبام. نفهمیدم چی شد. فقط چند ثانیه طول کشید و سریع خودشو کشید عقب. زل زده بود تو چشمام. شوکه شده بودم. همون موقع موبایلم زنگ خورد. بابام بود. بدون این که حرفی بزنم پیاده شدم و دویدم سمت خونه.

با سینا دیگه هیچی نبود که دلم بخواد. تا جایی که می تونست برام وقت می ذاشت و با هم می رفتیم بیرون. به محض نشستن تو ماشینش دستامو می گرفت و می بوسید. همیشه دستام روی دنده زیر دستاش بود. سینا یه خواهر داشت که از خودش بزرگتر بود و ازدواج کرده بود. پدرش هم بازنشسته بود و بیشتر وقتش رو با دوستاش می گذروند. اولین بار که رفتم خونه سینا یاد خونه امیر افتادم ولی این بار خیلی حسم متفاوت بود. هیچ حسی به امیر نداشتم اما سینا رو می پرستیدم. تا توی خونه دستمو ول نکرد. به محض بستن در بغلم کرد و لباش رفت روی لبام. دستامو دور گردنش حلقه کردم و اونم کم کم دستاش رفت روی برجستگی باسنم. زبونشو فرستاد توی دهنم و شروع کردم به مکیدنش. یکی از بزرگ ترین لذتای دنیاست وقتی کسی رو که عاشقشی ببوسی. گفت: “پری بده من اون زبون خوشمزه اتو” بعد شروع کرد به مکیدن زبونم. انگار داشتم از تو خالی می شدم. رو زمین نبودم.
انقدر لبای همو خوردیم و بوسیدیم که از نفس افتادیم. دستشو انداخت زیر زانوهامو بلندم کرد و برد توی اتاق خودش. بوی تنش داشت دیوونه ام می کرد. سرمو فرو کردم تو گردنش. نشست روی تخت. منم توی بغلش بودم. آروم زبون می کشید روی گردنم و زیر گوشم. دوباره گشت دنبال لبام و لبامون رفت روی هم. بعد منو خوابوند روی تخت و همونجور که خیره بود تو چشمام یه کم خودشو انداخت روم و شروع کرد آروم آروم به باز کردن دکمه های مانتوم. یه تاپ قرمز دو بنده تنم بود. نشستم تا مانتو رو در بیاره از تنم. بعد دوباره منو خوابوند و اومد کنارم دراز کشید و یه دستشو گذاشت زیر سرش و با دست دیگه اش شروع کرد به نوازش موهام. خودمو چسبوندم بهش و سرمو فرو کردم تو گردنش. آروم تو گوشم زمزمه کرد “پری؟ دکمه هامو باز نمی کنی؟ نمی دونم چرا گرمم شده” همونجور که دراز کشیده بودم دکمه هاشو باز کردم. بوی عطرش پیچید تو سرم. عاشق زنجیرش بودم. پیراهنشو در آوردم. هنوز تاپم تنم بود. منو کشید رو خودش. برجستگی وسط پاشو کاملا حس می کردم. دستشو از پشت گذاشت روی کونم و همزمان لبامو می خورد. دستشو از روی شلوارم برد لای کسم. حس کردم دارم خیس می شم.

شیطون نگاه کرد تو چشمام. دیگه طاقت نداشتم ولی روم نمی شد چیزی بگم. منو کشید زیرش. تاپ و سوتینم رو خیلی آروم درآورد. روی سینه هامو آروم بوسید. بوسه هاش رسید به زیر نافم. بعد شروع کرد به باز کردن دکمه های شلوارم. شلوارم تنگ بود و وقتی کشیدش با شورتم با هم از پام در اومدن. نگاهش که افتاد به وسط پاهام نمی دونم چرا یهو خجالت کشیدم. زود برگشتم رو شکم خوابیدم. سینا زد زیر خنده و گفت “جوووووووووووون قربون کون خوشگلت بشم اینجوری که بهتر شد” برگشتم سمتش و باز با چشمای شیطونش که انگار می خواست درسته قورتم بده خیره شد بهم و گفت”پری به جون سینا خجالت هیچ جوری به اون چشمای شیطون و خوشگلت نمیاد” زدم زیر خنده. شروع کرد به باز کردن کمربندش. دل تو دلم نبود. اولین بار بود که جلوی یه مرد لخت بودم و قرار بود لخت اونم ببینم. هم می ترسیدم هم نه. خیلی هیجان زده بودم. همیشه هر جا می شد از فرصت استفاده می کردیم و تو بغل هم بودیم. یا لبامون رو لب هم بود. اما اولین بار بود که دیگه هیچی بینمون نبود. شورتشم خودش در آورد. کیرش به نظرم خیلی بزرگ اومد. گرچه تا پیش از اون کیر از نزدیک ندیده بودم ولی خیلی صاف و بزرگ و خوشگل بود. اومد کنارم و بغلم کرد. گفت “همیشه منو یاد بچه گربه ها میندازی. چنان می چسبی بهم که می ترسم از خودم جدات کنم.” سرمو آورد بالا و گفت”خوبی پری جان؟ راحتی؟ میخوای فقط بغلت کنم؟” گفتم” نه خوبم. دلم میخوادت سینا” باز لباش رفت رو لبام. کم کم رفت روی گردنم و بعد پایین و پایین تر. روی سینه هام. دیگه حس تو تنم نبود. خیس خیس شده بودم. زبونشو که به نافم کشید صدای آهم در اومد. سینا گفت “جووووووووووون. فدای آه کشیدنت. حالا مونده تا آه بکشی.” زبونشو که کشید به چوچولم پاهام خود به خود از هم باز شد. نوک سینه هامو گرفته بود لای انگشتاش و می مالید. با زبونش داشت ارضام می کرد. رو هوا بودم انگار. زبونشو آروم می کرد توی سوراخ کسم و در میاورد. وقتی دید صدای آهم بلند و بلند تر داره می شه با شدت بیشتری کسمو لیسید و خورد. روی تخت بند نمی شد تنم. اسمشو می بردم “وااااااای سیناااااااااااا آههههههههههه اوووووووف سینااااااااااااا” با همون لحن حشری جوابمو می داد “جووووووووووووووونم جوووووووووووون دلم. خوبه عشقم؟ حال می کنه نفسم؟”

حال نداشتم حوابشو بدم. بار آخری که زبونشو کرد توی کسم همه تنم شروع کرد به لرزیدن و چنان لذتی بردم که توی عمرم تجربه اش نکرده بودم. بعد آروم گرفتم. بی حس بی حس بودم. نا نداشتم تکون بخورم. سینا اومد بالا سرم. دور لباش از آبم خیس خیس بود. لباشو با دستمال پاک کرد و دراز کشید کنارم. چشماشم می خندید. دستش رفت سمت کسم. انگشتاشو مالید به آب کسم و بردش سمت سوراخ کونم. یه کم خودمو جمع کردم. لباش رفت رو لبام. شنیده بودم از کون خیلی درد داره. انگار حس کرد ترسیدم. تو چشمام نگاه کرد و گفت “به من اعتماد کن پری. نمی ذارم اذیت بشی” آروم آروم انگشتشو کرد توی سوراخ کونم. گفت”پری سفت نکن خودتو. آروم باش. نمی ذارم دردت بیاد” گفتم “سینا می خوای منم برات بخورم؟” خندید و گفت “چی رو؟”

“سینا اذیت نکن دیگه…”
جوووووون. آخه اینی که می خوای بخوری اسم نداره دختر؟
“سینا روم نمی شه. بذار بخورم برات”
تا اسمشو نگی نمی شه.
“سینااااااااااااااا”
جوووووووووووووونم؟
جدا روم نمی شد ولی به نظرم مسخره بود که تو بغل هم بودیم و روم نمیشد بگم بذار کیرتو بخورم. سرمو کردم تو گردنشو گفتم “باشه بذار کیرتو بخورم.”
غلت زد و خودشو انداخت روم. نفس نمی تونستم بکشم. گفت “حیف این کون خوشگل نیست؟ جون پری این کونو فقط باید کرد. دلت میاد من از خیر چنین کون گرد و قلمبه ای بگذرم؟” بعد برای بار دهم برام گفت “وای پری اولین بار که دیدمت وقتی دستمو گذاشتم رو گودی کمرت خیلی خودمو کنترل کردم که دستم روی کونت نره”
با مشت زدم تو سینه اش و گفتم “خیلی نامردی سینا از اول هم می دونستی می خوای چی کار کنی فقط می خواستی از من حرف بکشی”
زد زیر خنده. منو کشید رو خودش و شروع کرد آروم آروم انگشت کردن توی کونم. دردم که گرفت گفتم “سینا چند تاست؟” گفت “همش دو تا” خیلی آروم انگشتم می کرد و کم کم سه تا انگشتشو فرو کرد تو سوراخ تنگ کونم. اولش خیلی درد می گرفت و یه جوری می شدم ولی بعد خوشم میومد و دوست داشتم انگشتشو عقب جلو کنه. انگشتاشو با آب کسم خیس کرده بود. بعد گفت “پری یه کم کیرمو می خوریش خیس بشه؟” نشستم و سینا موهامو جمع کرد تو دستش. زبونم که خورد به سر کیرش یه آه بلند کشید. چشماشو بسته بود. منم اونجوری راحت تر بودم. انگار دارم بستنی یا آبنبات می خورم شروع کردم به مکیدن سر کیرش. یه مایع شوری ازش زد بیرون. خیلی کم بود و بدم نیومد. زبونمو می کشیدم به پایین کیرش.

از صدای آهش می فهمیدم خوشش اومده. حسابی که خیس شد برم گردوند به شکم و یه بالش گذاشت زیر شکمم. پشت گردنمو آروم آروم می بوسید و گازای کوچولو میزد. دستشو برد روی کسم و شروع کرد مالیدم چوچوله ام. داشتم دوباره تحریک می شدم که سر کیرشو فشار داد به سوراخ کونم. دردم گرفت. خواستم خودمو بکشم جلو که سینا محکم کمرمو گرفت. آروم کیرشو می کشید به کسم و می برد سمت سوراخ کونم. داشتم حال می کردم که یهو بی هوا سر کیرشو کرد تو کونم. یه جیغ بلند کشیدم و سینا همونجا کیرشو نگه داشت. خیلی درد داشت. گفت “یه کم طاقت بیاری دردش تموم میشه. بهت قول می دم پری. نمیذارم اذیت بشی. انقدر سفت نکن خودتو. ول کن خودتو. شل کن.” سعی کردم عضلاتمو شل کنم. سینا آروم آروم کیرشو توی کونم جا کرد. هم درد داشت هم لذت. یه جور خاصی بود. با این که درد داشت ولی دلم می خواستش. یه کم گذشت شروع کرد به عقب جلو کردن. دیگه منم داشتم لذت می بردم. از پشت آروم گازای کوچولو می گرفت. صدای هر دومون در اومده بود. هر بار همشو می کشید بیرون و دوباره تا ته می کرد تو. گفتم “سینا بکن توش” همونجور که نفس نفس می زد گفت “چی رو؟”
“سینا اذیت نکن. سینا بکنش تو …”
خندید و گفت تا نگی چی رو بکنم توی چی فایده نداره. آخه این که توش هست!
“کیرتو لعنتییییییییییی. کیرتو بکن تو کسسسسسم”
فدای کست بشم. نفسم الان داغی یه چیزی می گی. بعدش پشیمون می شی.
“سیناااااااااا می خوااااااااممممم”

دیگه چیزی نگفت و سرعت تلمبه زدنش زیاد شد و بعد از چند دقیقه صدای آه کشیدنش خیلی بلند شد و همه آبشو خالی کرد تو کونم و افتاد روم.
غلت زد و به پهلو بغلم کرد. شروع کرد مالیدم چوچوله ام. سرمو بردم عقب و لبامو چسبوندم به لباش. انقدر کسمو مالید و انگشت وسطشو کرد توش که دوباره ارضا شدم و تو بغل هم بیهوش شدیم.
سینا توی سکس فوق العاده بود. همیشه سعی می کرد اول من ارضا بشم. معمولا هم بیش از یک بار ارضا می شدم. انقدر ملایم و آروم بود و انقدر عاشقش بودم که هر کاری که می خواست حاضر بودم براش بکنم.
بعد از چند ماه من و سینا نامزد کردیم. اما هنوز حواسش بود که بکارتمو نزنه. همیشه یه چشمک دختر کش می زد و می گفت “می خوام شب عروسی پدرتو دربیارم.” می گفت اونجوری هیجانش بیشتره.
تا این که چند روزی از سینا هیچ خبری نشد. کامران و سارا هم جواب درست و حسابی بهم نمی دادن. وقتی از پدر و خواهر سینا پرسیدم گفتن کاری پیش اومد سینا مجبور شد بره جنوب.
سینا مهندس تاسیسات نفتی بود و به خاطر کارش خیلی وقتا می رفت جنوب ولی همیشه به من می گفت و در تماس بودیم. منم جلو بابا و مامان وانمود کردم که در جریانم.
ولی داشتم دیوونه می شدم. سابقه نداشت سینا منو از خودش بی خبر بذاره. تا این که اون شب لعنتی سارا دعوتم کرد خونه اش. سارا و کامران عروسی کرده بودن. گفتم حوصله ندارم و نمی رم ولی سارا خیلی اصرار کرد.

همه چی یه جورایی مشکوک بود. از کامی هم خبری نبود. گفتم “سارا دقم دادی می گی چی شده یا نه؟”
سارا منو نشوند و گفت “باشه می گم فقط قول بده خودتو کنترل کنی” داشتم سکته می کردم. گفتم “چیه سارا تصادف کرده؟ مرده؟ چرا نمی گی تا راحتم کنی؟”
گفت “نه پری این چه حرفیه؟ می گم برات. راستش سینا یه مشکلی براش پیش اومده. میخواد… میخواد نامزدی رو به هم بزنه”
شوکه شده بودم. باورم نمی شد. با بهت از سارا پرسیدم “آخه چرا؟ چرا تو داری اینو بهم می گی؟ خودش کجاست؟”

سارا من من کنان گفت “پری سینا داغونه. حال و روزش افتضاحه. روش نمی شه تو چشمات نگاه کنه. تو چشم بابا مامانت. می گه یه دونه دخترشونو بدبخت کردم حالا برم بگم چی!؟”
اشکام گوله گوله می ریخت و دستام می لرزید. قسم دادم سارا رو که بهم بگه چی شده.
سارا یه لیوان آب قند بهم داد و گفت “سینا خیلی به مادرش وابسته بود. پارسال بعد از فوتش، با یه زن جوونی آشنا شد که فقط به خاطر سکس و حال و روز به هم ریخته اش رفت سمتش. زنه بیوه بود و چند سال از سینا بزرگتر. اونم مادرش فوت شده بود. تو همون بهشت زهرا هم آشنا شده بودن.” با بیقراری گفتم “سارا دقم دادی آخرشو بگو” ادامه داد ” بعد از چند ماه سینا رابطه رو تموم کرد. تا اونجا که کامی برام گفته زنه بدجوری عاشق سینا شده بود اما سینا تا دید قضیه داره واسه زنه جدی می شه کات کرد.”
گفتم “خب؟ حالا چی شده؟ سر و کله خانوم باز پیدا شده؟ چی میخواد از سینا؟”
سارا نفسشو داد بیرون و گفت “زنیکه جنده…” حرفشو نمیزد و این دست اون دست می کرد. داشت حرص می خورد و منم عصبی کرده بود… ادامه داد “زنیکه همون موقع از سینا حامله می شه اما صداشو در نمیاره تا به موقع سینا رو تو منگنه بذاره. الانم چند ماهه بچه اش به دنیا اومده. رد سینا رو داشته تا این که سینا محل کارشو عوض میکنه ولی انقدر گشته تا از طریق همون محل کار قبلی باز پیداش کرده بعد هم رفته سراغش که بیا برای بچه شناسنامه بگیر”
دهنم وا مونده بود. اشکم دیگه در نمیومد. باورم نمی شد. خودمو جمع کردم و گفتم “از کجا معلوم بچه سینا باشه؟”

سارا با همون نگاه غمگینش گفت “خیلی وقته کامی و سینا دنبال همین قضیه هستن. تو دادگاه ثابت شد بچه سیناست….”
دوباره بغضم ترکید. باورم نمی شد. یه آن از سینا متنفر شدم. دلم می خواست اون زنیکه بی شرفو خفه کنم. دلم می خواست بچه اشو سر به نیست کنم.
سارا باز برام آب قند آورد. حالم داشت به هم می خورد.
گفت “پری سینا گفته حتی پری هم بخواد من نمی تونم با وجود این زن و بچه با پری زندگی کنم. گفت نمی تونم زندگی آرومی براش فراهم کنم. گفت بهترین کار اینه که همه چی رو تموم کنین.”
داد زدم و گفتم “سینا غلط کرد. سیناااا….” اشک داشت خفه ام می کرد. هیچ وقت فکرشم نمی کردم اولین عشق زندگیمو اینطوری از دست بدم. تازه می فهمیدم چرا اون اواخر سینا اونقدر به هم ریخته بود و همش کارشو بهانه می کرد. ولی نذاشت من چیزی بفهمم. حتی شب تولدمو برام بهترین شب زندگیم کرد و نذاشت بفهمم توی دلش چه خبره… ولی حالا نابودم کرده بود….
سارا بغلم کرد و گفت امشب بمون پیش من. حالم خراب تر از اونی بود که بخوام مخالفتی کنم. شب یه آرامبخش قوی بهم داد تا بتونم بخوابم.

چند روز بعد سینا رفت محل کار بابام و حرفاشو زد و به گفته سارا عذرخواهی کرد. بابام هیچ وقت به من نگفت که چی گفتن به هم. سینا هرگز نخواست که منو ببینه. حتی خونه پدر و خواهرش هم نتونستم ببینمش. اونا هم جز شرمندگی چیزی براشون نمونده بود. بارها از سارا خواستم ولی تلاش سارا هم به نتیجه نرسید. فقط به سارا گفته بود “به پریچهر بگو منو ببخشه” گفته بود “تا عمر دارم تنها عشق زندگیمه و تنها کسیه که شرمنده اشم”
از غصه و ناراحتی مدتی تو بیمارستان بستری شدم. حال روحی و جسمیم خیلی خراب بود. نه یک کلمه حرف می زدم نه به میل خودم غذا می خوردم. به زور سرم زنده نگهم داشته بودن.
تا این که پای دکتر بهرام شیرزاد به زندگیم باز شد. یه روانپزشک حدودا 40 ساله که بیشتر از 15 سال ازم بزرگتر بود اما…

پریچهر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>