بانوی نجات بخش

میخواستم خاطره ای رو تعریف کنم که مربوط میشه به 8سال قبل تو کرج.این اتفاق مسیر زندگی منو عوض کرد و باعث شد امروز بشم سرپرست برق یک شرکت بزرگ.اگر اون اتفاق نمی افتاد الان یا توی جوب بودم یا مرده بودم.

داستان مربوط میشه به یه روز سرد زمستان که از گرسنگی و بی جایی تو خیابونا پرسه میزدم تا شاید یه لقمه نونی پیدا کنم و بخورم یا یه لوله بخاری ای که از زیر زمینی بیرون زده تا بچسبم بهش و گرمم بشه.منو بخاطر اعتیاد و دزدی از خونه بیرون انداخته بودن و حدود یه سالی بود که کارتون خواب شده بودم و جام توی پارکها بود یا خرابه ها.روزا آشغالا رو میگشتم و از زباله ها پول موادمو در میاوردم،تابستون زیاد بهم سخت نمیگذشت ولی وقتی که هوا سرد شده بود دیگه نمیتونستم تحمل شرایط رو بکنم.خیلی از دوستام خودشونو تو اول زمستون معرفی کردن به شورآباد ولی من مثل طبیعتم که از بچگی سخت با همه چی میجنگیدم و تسلیم نمیشدم تو این سرمای سگ کش هم تسلیم نشدم و با تمام بدبختی هام داشتم میساختم تا یه روز دیگه از فرط درد و بدبختی و خماری تصمیم گرفتم خودمو از بین ببرم.ساعت حدود 6 بعداز ظهر بود و دیگه نای رفتن نداشتم از پارک چمران که جای خوابم بود با هزار بدبختی رفتم کنار اتوبان کرج تا خودمو بندازم زیر ماشینا که اگه زنده موندم به نوایی برسم،

اگه مردم هم راحت شم.همینجور واستاده بودم کنار اتوبان هی دل دل میکردم که چه جوری برم تو اتوبان و خودمو راحت کنم ولی خایه نمیکردم اینکارو کنم و حدود یه ساعتی با وضعیت ژولیده و آشفته و خیس و کثیف با لباسای پاره پوره همینجوری ماشینا رو نگاه میکردم که چه جوری با سرعت از جلوم رد میشدن و میرفتن.توی ماشینا رو نگاه میکردم،بعضیا با زیداشون میگفتن و میخندیدن،بعضیا تو فکر بودن،بعضیا با خانوادشون شاد بودن و بعضیا یه نگاهی به من میکردن و با تاسف و بعضیا با نفرت از کنارم میگذشتن و در کل داشتن زندگی میکردن و در جریان زندگی بودن،ومن با بغض به اونا نگا میکردم و دوست داشتم مثل اونا بودم نه یه آشغال کنار اتوبان توی اون سرما که فکرش نابودیه خودشه.توی این احوال بودم که یه ماکسیما زد کنار و دنده عقب اومد به سمتم،با خودم گفتم حتما اومده آدرس بپرسه یا یه صدقه ای سمتم پرت کنه؛ولی وقتی نزدیک شد دیدم یه خانم با کلاس و خوشگل مثل هلو پشت فرمون نشسته.اومد جلوم و شیشه رو داد پایین بوی عطرش مستم کرد.یه نگاهی بهم انداخت و از ماشین پیاده شد و اومد روبروم منم از خجالت سرمو انداختم پایین و منتظر بودم پولی چیزی بهم بده،بهم گفت سلام،منم سلام دادم و دوباره سرمو انداختم پایین ولی سرم رو سینه هاش قفل شد عجب سینه هایی داشت مثل دو تا انار سفت و قرص و نوک بالا،اونم انگار فهمید و یقه کتش رو با دستش کیپ کرد و با دلسوزی بهم گفت گرسنه ای؛منم از خدا خواسته گفتم آره.گفت صبر کن و رفت از صندوق ماشینش چادر ماشینش رو در آورد و آورد انداخت رو صندلی ماشینش و گفت بشین بریم،منم که تو کونم عروسی بود خودمو زدم به تعارف و گفتم نه مرسی نه.اونم یه نگاهی بهم انداخت و با چهره جیگرش زبونم بند اومد و با خودم گفتم کسمغز بشین تا نرفته خدا هوری فرستاده واست،سریع نشستم تو ماشین.از بوی گندم شیشه ها رو پایین داده بود و بخاری رو تا آخر زیاد کرده بود و هیچ حرفی نمیزد.منم خوشحال و از خدا خواسته از گرمای ماشین داشت آروم آروم خوابم میبرد چون از خماری و سرما دو سه روز بود نخوابیده بودم.کم کم خوابم برد و رفتم تو رویا داشتم خواب میدیدم که روی ابرا نشستم،یه هوری اومد به طرفم و دستمو گرفت و آروم آروم داشت منو میبرد به سمت یه وانه پر از عسل منو نشوند توی وان و در آورد و شروع کرد خوردن من،منم داشتم لذت میبردم و تا رسید به کیرم که ساک بزنه با صدای خانوم با کلاسه از خواب پریدم و دیدم تو یه حیاط بزرگ توی ماشینم و یه خونه ویلایی روبرومه.بهم گفت رسیدیم پیاده شو.منم با کیره راست کرده(یه سال بود راست نکرده بودم) از ماشین پیاده شدم.وای عجب خونه ای بود،یاد فیلمای سکسی افتادم.که زنا یارو،رو بلند میکنن و میارن تو یه خونه تا بکنتشون.

چون شلوارم زیپ نداشت کیرم با شورتم از زیپم زده بود بیرون و با نگاهه زنه متوجه شدم داره به کیرم نگاه میکنه.زود با دستم سرشو هدایت کردم رو به پایین و با خنده به زنه نگا کردم اونم با یه خنده مسخره عاقل اندر صفیه بهم نگا کرد.گفت برو اونوری و منو به سمت خونه راهنمایی کرد و منم همش تو فکرم این بود که الان میخواد لختم کنه و کیرمو بخوره.رسیدیم به پاگرده خونه که کلفتشونو صدا زد زری برو از لباسای کهنه آفا چندتا بیار.بعداز چند لحظه زری با لباسا اومد،یه زنه میانسال که معلوم بود خوش کسی داره،با دیدنه من انگار جن دیده باشه با اکراه گفت واااااا خانوم جون این کیه.منم تو دلم گفتم اومدم جفتتونو جر بدم خبر نداری کسو.خانوم جون هم گفت ایشون امروز مهمون ما هستن برو شام رو آماده کن یکی هم اضافه بذار واسه آقا…برای مدت چند سال بود کسی بهم آقا نگفته بود با آقا گفتنش کیرم راست تر شد.کلی حال کردم و با خودم گفتم جوووونم امشب چه شبی بشه.کلا خماری و مواد از یادم رفت و فقط تو فکر این بودم که چه جوری این دوتا رو سیر کنم که بازم نگهم دارن.تو این فکرا بودم که گفت لباساتونو همینجا در بیارید و خودش رفت منم سریع لباسامو عوض کردم و آماده شدم که برگرده.بعد زری اومد و گفت خانوم گفت بیا تو،تو رو از کجا آورده؟منم بهش گفتم از لپ لپ درآورده و بهش خندیدم و اونم گفت واه واه واه منم گفتم جون جون جون که اونم خندش گرفت و گفت مردم چه اعتماد به نفسی دارن،منم گفتم حالا کجاشو دیدی و تو دلم گفتم همچین کیرمو فرو کنم تو حلقت که مادرت گاییده بشه.با همین افکار رفتم تو و نشستم رو مبل.وای که چه حالی میداد گرمو نرم.اینقدر رو کارتون و لب جدول نشسته بودم که مبله عین ابرا بود و با خودم داشتم خوابمو مرور میکردم تو دلم همش خدا رو شکر میکردم و میگفتم خدایا یه عمر بهم کیر زدی حالا انگار نظرت عوض شده و میخوای به این بنده بدبختت حال بدی.اونم چه حالی،یه ویلا با دوتا کس ردیف.تو این افکار بودم که دیدم از اونور یه چیزی شبیه حوریان بهشتی که تو کتابا فقط خونده بودم داره میاد.بله،خانوم جون اونم چه جونی با یه شلوارک استرج و یه تاپ داره میاد سمتم وای که چقدر کوس شده بود،موهاشو دم اسبی بسته بود و چه کوس و کونی بیرون انداخته بود،خط کوس و گردیه کوسشو قشنگ از رو شورتش میتونسم ببینم.همین جور که داشت میومد طرفم آبم اومد و ریخت تو شورتم.اومد جلوم واستاد.با خودم گفتم الانه که بیاد بشینه رو پام و کیرمو با دستش بگیره و بماله و شروع کنه به دادن و زری هم بیاد تخمامو بلیسه که دیدم گفت پاشو بریم شام و منو راهنایی کرد سر میز و زری شامو آورد و با خنده گذاشت جلوم.ولی واسه خودشون چیزی نیاورد و واستاده بودن جلوم و خوردن منو تماشا میکردن.منم با تمام ولع دولوپی شروع کردم به خوردن که دیدم خانوم جون دوربین هندی کمشو آورد و ازم شروع کرد به فیلم برداری!!!با خودم گفتم ناکسه حشری میخواد فیلم سکسی داستانی بسازه ازم و یه کم آرومتر غذا خوردم و بعد از اینکه تموم شد دوربینشو خاموش کرد و گفت پاشو دیگه.با خودم گفتم جووون الانه که منو ببرن تو اتاق خواب و لختم کنن و خودشونم لخت شن و بیوفتن به جونه کیرم و نوبتی از دادنشون بهم فیلم بگیرن.ولی با تعجب دیدم که خانوم جون با تعجب بهم گفت کجا میرید؟منم با تعجب گفتم هرجا شما بگید.اونم گفت قبلا شبا کجا میخوابیدی؟منم خواستم دلش بیشتر بسوزه گفتم تو جوبا زیر پلا.اونم گفت کدوم جوبا تو کدوم محله.منم گفتم سمت زور آباد.اونم زنگ زد آژانس و گفت واسه مسیر زورآباد یه ماشین بفرستن و بعد منو راهنمایی کرد به سمت پاگرده خروجی خونه که لباسامو اونجا درآورده بودم و بهم گفت دوباره لباساتو بپوش.من مونده بودم که میخواد چیکار کنه فقط حرفشو گوش دادم و لباسای آقا رو درآوردم و لباسای پاره و کثیف خودمو پوشیدم.

بعد لباسای آقا رو زری گذاشت تو یه کیسه و با کلی تنقلات و خوراکی داد زیر بغلم و دوباره ازم فیلم گرفت.مات و مبهوت مونده بودم که چرا با من اینکارا رو داره میکنه که دیدم رفت و با یه پسر بچه ده دوازده ساله برگشت و بهش گفت:کامی جون ببین اگه درس نخونی در آینده اینجوری میشی.بچه با دیدن من شروع کرد به گریه کردن و از ترس رفت تو بغله خانوم جون.زری هم با یه خنده کثیف بهم نگاه کرد.تازه دوزاریم افتاد که این همه کار واسه این بود که به بچشون یه نکته اخلاقی مستند رو نشون بده تا درس بخونه.منم این وسط شده بودم مثل یه بیل بورد آموزشی و باز هم همون آشغال.بغض گلمو گرفت ولی غرورم نذاشت بترکه.با همین وضعیت از خونه در اومدم و با تمام نفرتم از اون زنه پولدار،کیسه غذاها و لباس خانوم جون رو پرت کردم تو حیاطشون و با خودم قسم خوردم تغییر کنم.خودمو معرفی کردم و ترک کردم و برگشتم تو خونمون و الان 8 سال از اون ماجرا میگذره.دیگه جایگاهم تو اجتماع طوری شده که اگه به کسی بگم قبلا معتاد و کارتون خواب بودم به حرفم بخنده و پای یه شوخی مسخره بذاره.الان دارم از زندگیم لذت میبرم،پول خوب،سکس خوب،جایگاه خوب و الان احساس میکنم تو اجتماع انسان مفیدی هستم.الان میفهمم که کار اون خانوم چقدر به من کمک کرد و با یه کلک روانشناسی خردم کرد تا محکمتر ساخته بشم.و البته اون بچه ی شیطون که الان فکر کنم شاگرد اول مدرسشون باشه:)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>