بازیچه

توی راهرو طبقه 7 هتل كنكورد به نرده های راهرو تكیه داده بود موبایلم رو باز كردم با سرعت مشغول تایپ شدم! همینطور كه تایپ میكردم یكی آروم دستش رو از پشت كشید روی شونم برگشتم سمتش دیدم ملیسا پشتم واساده یكمی نگاش كردم باز خم شدم روی نرده ها و به تایپ با موبایلم ادامه دادم! ملیسا نفس عمیقی كشید دوباره دستش رو گذاشت روی شونم با كنایه گفت ماهی چقدر خرج بدنت میكنی؟ خیلی خرج ثابت داره نه؟ همینطور كه تایپ میكردم خیلی طبیعی گفتم گاهی وقتا بیشتر هم میشه! نیشخندی زد گفت میدونی تو یه چیز رو هیچ وقت نفهمیدی؟ من محلی ندادم به كارم ادامه دادم، ملیسا با دستای ظریفش شونم رو فشار داد گفت كاش كنار این همه خرج روی بدنت یكمم روی مغزت گچیت خرج میكردی شاید یكمی بهتر میشدی نیشخندی زدم و بازم به تایپ ادامه دادم ملیسا چند قدم رفت اونور تر نشست روی مبل توی راهرو گفت من چند ساله میشناسمت؟ آروم گفتم 4 سالی میشه مكثی كرد گفت مو به موی زندگیت رو خبر دارم نه؟ یكمی نگاش كردم گفتم تقریبا آره ولی دلیلی برای این حرفای مسخره تو نمیبینم بعد دوباره روی نرده ها تكیه كردم و به تایپ ادامه دادم!.ملیسا نفس عمیقی كشید گفت من پاسپورت تورو دیدم میدونم اسم شناسنامه ای تو « ارا» نیست! با همون حالت نیشخندی زدم گفتم خسته نباشی زحمت كشیدی! 22 سال پیش كه من دنیا اومدم هنوز این اسمها اختراع نشده بود 6.7 ساله كه منو به این اسم صدا میكنن! ملیسا مكثی كرد گفت یه سوالی دارم؟ تو كه اسم اصلیت به این قشنگیه چرا اسمت رو عوض كردی این اسم مسخره رو واسه خودت انتخاب كردی؟ بهش نگاهی كردم گفتم دلم خواست! چون از اسمهای مسخره خوشم میاد! ملیسا آروم خندید گفت ارا واسه من فیلم بازی نكن من 4 ساله كاملا تو رو میشناسم.

درسته كه دفعه سوم میشه كه همدیگه رو میبینیم ولی خودت میدونی 4 سال حد اقل هر 10 روز یكبار باهات تماس تلفنی داشتم البته انقدر با معرفت بودی كه اگه من زنگ نمیزدم تو یه اس ام اس هم نمیزدی! ولی خوب میدونم چرا این اسم مسخره رو به اسم به قشنگی كه خودت داری ترجیه میدی! موبایلم رو بستم به صورتش نگاهی انداختم گفتم من میدونم حرف دلت چیه واسه همین هنوز كه نگفتی بهت میگم اشتباه نكن به من نزدیك نشو اولا كه من و تو بدرد هم نمیخوریم دوما كه من حوصله دردسر جدید ندارم سوما كه تو واسه من همون دوست خوب همیشگی بودی و هستی ولی نباید وارد بازی احساسات بشیم چون هردو ضرر میكنم هرچند كه تو بیشتر.با ناباوری بهم نگاهی كرد گفت این طرز حرف زدنه؟ میدونستم همینارو میگی چون پشت تلفن هم بهم گفته بودی ولی یه چیزی؟ تو چرا فكر میكنی همیشه بی تقصیری دیگران باعث شدن تو توی این همه دردسر بیافتی؟ سرم رو تكون دادم گفتم من همچین فكری نمیكنم ولی عقیده دارم دست منم نبوده و نیست همش بصورت اتفاقی پیش اومده و میاد.مكثی كرد گفت من 4 سال توی یه سایه كنارت بودم و هیچ وقت بهت نزدیك نشدم ولی خوب تو رو شناختم واسه من از این قیافه های حق بجانب همیشگی نگیر خوبم میدونم كه همیشه كرم از خودته ولی با مهارت خاصی كه توی دروغ و تظاهر داری بخوبی جریان رو عوض میكنی.عاقبت رابطه هات قبول دارم دست خودت نبود ولی در شروع همیشه خودت خواستی رابطه جدید شروع كنی و كردی! من تو رو میشناسم انقدر لج باز و یك دنده ای كه اگه چیزی به دلت نباشه خدا هم بیاد وساطت كنه بازم میگی نه! پس چطور میشه این همه رابطه خودش پیش اومده باشه تو هم براحتی تسلیم شده باشی؟ ارا من خوب میدونم مرض اصلی توی وجود خودته.یه سیگار روشن كردم یك كام عمیق گرفتم گفتم گیریم اصلا آره حرف تو درست! ولی نمیفهمم این حرفا چه ربطی به اینجا داره؟ خندید گفت ارا تو خیلی عوضی هستی چون همیشه در اوج شكست بازم خودت رو نمیبازی و دیوار حاشا كردن هات همیشه بلنده! قدر اون زبون رو بدون چون هرچی داری از اون داری! یه كام عمیق دیگه از سیگارم گرفتم آروم خندیدم گفتم راست میگی حق با توئه. ملیسا پاشد اومد سمتم بهم خیره شد گفت 4 سال دوستت داشتم ولی هیچ وقت چیزی بهت نگفتم تو آدم خیلی زرنگی هستی و حتما اینو میدونستی ولی به روی خودت نیاوردی.4 سال ارتباطم رو از دور باهات نگه داشتم همه چیز رو دیدم همه دخترایی كه توی زندگیت پا گذاشتن رو دیدم.تو میدونستی من چقدر دوستت داشتم هیچی نگفتی و منم همیشه ساكت بودم.هیچ وقت خودم رو بهت نزدیك نكردم دلم میخواست یه روزی بشه كه تو خودت قدم اول رو برداری بعد ببینی من بخاطر قدم اول تو حاضرم هركاری بكنم… البته با اینكه خوب باطن تو رو میشناسم ولی انقدر آدم پیچیده و مرموزی هستی كه حساب اینجاهاش رو نكرده بودم.

سیگارم به نصف رسیده بود یه كام عمیق دیگه گرفتم اعصابم بدجوری بهم ریخته بود اولین باری بود كه یكی انقدر رك حرف میزد و واقعا شبیخون خورده بودم! آروم گفتم همه حرفات درسته ولی خواسته تو درست نیست از منم انتظار نداشته باش بخوام حرفی بهت بزنم چون حرف اول و آخرم رو گفتم. «من و تو نباید بهم نزدیك شیم و بدرد هم نمیخوریم.» ملیسا ازم فاصله گرفت گفت خوب بهم نگاه كن تمام معیار های احمقانه ای كه همیشه توی زندگیت داشتی رو من دارم. قیافه آنچنانی دارم بدن آنچنانی دارم و یه پدر سرمایه دار! ولی یه چیزای دیگه هم دارم كه تو لیاقتش رو نداری… اول باطن پاكمه، تو میدونی من تاحالا یه پسر رو بوس هم نكردم ولی فكر نمیكنم تو دختری از دستت در رفته باشه! دوم زات صادق و بی آلایشمه ولی تو یه دروغ گوی تظار كن بزرگی كه جایزه بهترین بازیگر سال رو باید بهت بدن. سوم افتادگی منه كه تو هیچ بویی ازش نبردی و غرور مسخره تو همیشه باعث مثال زدن تو برای همه آدماست و از همه چیزای دیگه بگذریم حد اقلش من تو یه دانشگاه آمریكایی بهترین رشته رو تحصیل میكنم و 2 سال دیگه مدركم رو میگیرم ولی تو تنها مدركی كه داری اینه كه فكر میكنی ببینی چطوری میشه با ترفندهای مختلف به پدرت كمك كنی تا اموالتون بیشتر شه! به نظرم تو حتما باید دكترای افتخاری اقتصاد بگیری! .بعد مكثی كرد و ادامه داد: البته مدرك معتبری داری چون هركسی این مدرك رو نداره و تو خیلی خوب این ترفندها رو یاد گرفتی ولی ای كاش بازیگری میخوندی الان حد اقل توی هالیوود واسه خودت كسی بودی. سیگارم رو روی سطل آشغال خاموش كردم نگاهی بهش انداختم گفتم تموم شد؟ نیشخندی زد گفت در مورد شخصیت تو حرف زدن تا صبح طول میكشه! فقط چند تا نكته رو یاد آوری كردم. سرم رو آروم تكون دادم بلند گفتم آفرین 20 امتیاز! حالا برو میخوام تنها باشم.خندید اومد نزدیكم گفت قانون اول: هرگز غرورت رو از دست نده حتی اگر گردنت لای گیوتین بود! درست گفتم؟ آروم با حرص خندیدم گفتم آره خوب قانونهای زندگی من و یاد گرفتی! 20 امتیاز دیگه! حالا میشه بری؟ دستش كشید روی سینم گفت تا حالا فكر كردی چرا 5.6 تا زبون مختلف صحبت میكنی؟ سرم رو انداختم پایین گفتم تمومش كن! ملیسا خندید گفت به من اون حرف مسخره كه به همه میگی رو نگو كه باورم نمیشه! تو همیشه میگی دوست دخترهای خارجیم مجبورم كردن زبونشون رو یاد بگیرم…! ولی دقیقا برعكسه! تو بودی كه دوست دخترهات رو مجبور میكردی باهات آلمانی و فرانسه یا هر زبونی صحبت كنن تا تو هم یاد بگیری! اصلا واسه همین باهاشون رفیق میشدی! و تبریك میگم به این زرنگی و استعداد بی نظیری كه داری! خوب بلدی از هر موقعیتی چطوری استفاده كنی. بعد سینم رو محكم فشار داد گفت همیشه فكر میكردم یه روز از یكی خوشم میاد و دوستش دارم كه مثل خودمه همتای خودمه ولی 1% هم احتمال نمیدادم یه جانور مثل تو سر از زندگیم در بیاره و من دوستش داشته باشم.آروم دستش رو از روی سینم گذاشتم پایین گفتم پس زودتر از جلوی این جانور دور شو نباید بیشتر از این اذیت شی! نیشخندی زد گفت پر رویی تو در نوع خودش بی نظیره.مطمئن باش میرم و پشت سرم هم نگاه نمیكنم به اندازه كافی با همون چند تا تیكه تحقیرم كردی و جواب محبت هام رو دادی. اخمی كردم سرم رو انداختم پایین گفتم همه این حرفا رو میگی واسه اینكه انتظاری كه از من داشتی برآورده نشد؟ خنده كوتاهی كرد گفت نه! واسه اینكه نتیجه ی 4 سال ارتباط دورا دور من از تو این بود.دستم رو كشیدم توی موهام گفتم خب به نظر خودت چطوری همچین جانوری كه توصیف كردی میتونه برات تكیه گاه باشه؟ بقول خودت خیلی چیزا داری كه من لیاقت ندارم پس چرا منو انتخاب كردی؟ نیشخندی زد گفت نمیدونم شاید احساسات دخترونه. شایدم توی این 4 سال فكر میكردم یه روز سرت به سنگ میخوره آدم میشی.

دستش رو گرفتم توی چشاش خیره شدم گفتم من آدم بشو نیستم باشه؟ من همینطوری كه هستم میمونم.دستش رو محكم از توی دستم كشید گفت واسه كسی مثل من كه خوب تو رو شناخته تحمل تو سخته ولی مطمئن باش اگه همینطوری كه هستی نمیخواستمت الان اینجا نبودم كه آخرشم تحقیرم كنی مثل فیلما بگی «من و تو بدرد هم نمیخوریم!» اونایی كه به نظرت به درد تو خوردن كجان؟ صبر منو داشتن 4 سال دست گل های تو رو ببینن لام تا كام حرف نزنن؟ ارا تو یه خودخواه خودبینی همین و بس. ملیسا پشتش رو به من كرد داشت میرفت سمت آسانسور كه بره گفتم صبر كن… رفتم پشتش گفتم ولی این جانوری كه تو ازش اسم بردی میتونست 4 سال به تو هم دروغ بگه نه؟ چه لزومی داشت به دختری كه توی 4 سال این دفعه سومیه كه میبینمش راست بگم؟ در ضمن چرا فكر میكنی فقط تو محبت داشتی؟ یادت باشه تو هم یه روز مشكلاتی داشتی منم بدون هیچ چشم داشتی كمك كردم پس فكر نكن انقدر هم بدم.شاید از هر 10 تا زنگ تو یكیش رو من میزدم اولا هرموقع زنگ زدی مثل یك دوست صمیمی باهات رفتار كردم ولی اگه هیچ وقت نزاشتم بهم دیگه نزدیك شیم فكر میكنی واسه چی؟ واسه اینكه منم تورو میشناختم نمیخواستم با من و زندگی مسخره من قاطی بشی. در ضمن این جانور كه ازش اسم میبری خیلی هم بد نیست، واسه زبون 6متری من كاری نداشت خرت كنم تا جایی كه بدردم خوردی با هم باشیم بعدم بهونه بیارم تموم شه بره. من میدونستم تو به من علاقه داری به نظرت نمیتونستم سو استفاده كنم؟ فكر میكنی چون به روی خودم نیاوردم جانور بدی هستم؟ الانم بهت میگم اگه فكر میكنی من بخاطر اینا بد شدم من حاضرم حرفم رو پس بگیرم هر پیشنهادی هم خواستی به زبون بیارم ولی بدون این وسط من ضرر نمیكنم اون تویی كه ضرر میكنی.بقول خودت من تنها پسری بودم كه توی زندگیت بوده اونم از دور رابطه معمولی داشتیم پس از كجا میدونی عاقبت این كار كجاست؟ اونم یه آدم حسابی نه بقول خودت جانوری مثل من! به اندازه كافی دل دیگران رو شكستم تا همینجا بسه. ملیسا بهم نگاهی كرد اشكاش روی گونه هاش میچكید سرم رو انداختم پایین گفتم شاید الان از دستم نارحت شی 2 تا فحش هم بارم كنی ولی یه روز به حرف من میرسی توی دلت هم ازم تشكر میكنی.ملیسا اومد سمتم گفت شایدم تو راست بگی ولی بازم این جواب من نبود.حد اقل میتونستی آروم به مرور ثابت كنی نه اینكه 2 تا تیكه بندازی آب پاكی بریزی روی دستم غرورم رو بشكنی. مشكل تو اینه كه حتی یه ذره احترام به احساسات دیگران رو نمیفهمی و از احترام به احساسات دیگران بویی نبردی.نفس عمیقی كشیدم گفتم میشه بس كنی؟ تو هم كم تیكه ننداختی حالا بس كن دیگه حوصله این بحث بچه گانه رو ندارم.نیشخندی زد گفت تو حوصله چیو داری؟ بعد با سرعت رفت اونور راهرو سمت آسانسور. تكیه دادم به نرده ها اعصابم ریخته بود بهم موبایلم رو باز كردم دوباره با سرعت مشغول تایپ شدم.خیلی زود مطلب رو نوشتم رفتم سمت آسانسور.
نشستم توی ماشین بد جوری بهم ریخته بودم زدم روی فرمون گفتم لعنت به این شانس كه هرجا رو میگیری یه جا دیگه از دستمون در میره. از داشبورد یه ویتامین ث در آوردم گذاشتم زیر زبونم ضبظ رو روشن كردم مثل همیشه یاورم بود كه فریادش با صدای بلند میپیچید توی ماشین. تكیه دادم عقب دستام رو گذاشتم روی صورتم چشام رو بستم یاورم با تمام وجود داد میزد:
چكه كن ای ابرك من مثل ستاره بر زمین طلوع میلاد مرا در شب بی سحر ببین…

10 روز بعد…
آخر شب روی تختم دراز كشیده بودم با خودم فكر میكردم یهو یاد ملیسا افتادم. موبایلم رو برداشتم یه اس ام اس براش زدم «چطوری؟» جوابی نداد! دوباره اس ام اس زدم «راست میگفتی… تازه فهمیدم مرض از خودمه!» بازم جوابی نیومد! به خودم گفتم حقته! بعد یكمی فكر كردم بلند داد زدم حقشه! از كارای خودم خندم گرفته بود.هوس سیگار كردم پاشدم رفتم كنار شیشه های قدی اتاقم یه سیگار روشن كردم به بیرون خیره شدم با اون صدای كلفت و خش دارم واسه خودم آواز میخوندم!…
شمالی گفتی و شعر یادم اومد – مثل شیرین كه بود فرهادم اومد
بلند گفتم آهایی مردم چه سادن – یه باری رو دوش فریادم اومد
همه چیزا كه یادم رفته بودن – همش چشم بسته از سر یادم اومد…
همون موقع صدای اس ام اس اومد مطمئن بودم از طرف ملیسا بود ولی به خودم گفتم خب مگه مریضی؟ دختره رفت پی زندگیش تو هم بشین سر جات. اصلا تو سادیسم داری روانی! حالا پشیمون شده بودم نمیخواستم اس ام اس رو باز كنم! زدم تو سرم گفتم خره تو بخونی نخونی اون كه تورو نمیبینه به حساب خونده میزاره پس از قافله عقب نمون! سریع موبایل رو بازش كردم اس ام اس نوشته بود «چی میخوایی؟» اخمام رو كشیدم به خودم گفتم درد تنم طلب داری؟ برو گمشو. موبایل رو بستم سیگارم هنوز تموم نشده بود باز اس ام اس اومد نوشته بود «گفتم چی میخوایی؟» میخواستم فحش بنویسم باز پشیمون شدم نوشتم «هیچی میخواستم خبرت رو بگیرم ببینم احوالت چی میگه!» چند لحظه بعد اس ام اس اومد «به تو ربطی نداره» حوصلم سر رفته بود گفتم یكم سر به سرش بزارم بخندم نوشتم «پاچه میگیری؟ واحد جدید توی دانشگاه گرفتی؟» اس ام اس اومد «همینه كه هست، دلم میخواد» زدم زیر خنده گفتم مرسی! داره عصبانی میشه سوجه خنده پیدا شد! براش نوشتم «دیگه دوستم نداری؟ ای بی وفا!» خودم خندم گرفته بود از اراجیفی كه میفرستادم! جواب داد «من غلط بكنم تو باید یه دوست دختر جانور شناس پیدا كنی كه بدردت بخوره» دوباره زدم زیر خنده گفتم كجا بودی تو؟ 1 ساعت حوصلم سر رفته! براش نوشتم «نمیتونی تغییر رشته بدی؟ از مهندسی برو جانور شناسی!» فرستادم رفت جوابی نداد منم یكم خندیدم گرفتم خوابیدم!
غروب از باشگاه اومدم بیرون تنم عرق داشت هوا باد میزد خنك میشدم واسه خودم كیف میكردم! كیفم رو گذاشتم عقب رفتم كنار پیاده رو یكم باد بخوره به تنم همون موقع 2 تا دختر خارجكی رد میشدن نمیدونم چرا از دیشبش مرضم گرفته بود! یه نگاهی بهشون كردم دامن كوتا و لباس های باز اونا رو دیدم همچین یجورایی چشام نور پیدا كرد! یكشون به طرز نگاه كردن من نگاه كرد زد زیر خنده خودم سرم رو انداختم پایین خندم گرفته بود مثل بچه یتیم ها داشتم به اونا میكردم! فقط كم مونده بود برم بگم خانم تورو خدا یه آدمس بخر! یهو به خودم گفتم آره آدامس! به دخترا نگاهی كردم چند متری دور شده بودن سریع رفتم سمت ماشین داشبورد رو باز كردم گفتم جون مادرت پیدا شو بهت احتیاج دارم! خوشبختانه پیداش كردم یه بسته آدامس Orbit باز نشده بود! یه خنده ای كردم در ماشین رو بستم رفتم سمت اون 2 تا یكم بعد بهشون رسیدم گفتم ببخشید برگشتن بهم نگاهی كردن رفتم جلو تر گفتم خانم میشه یه آدامس از من بخرین؟ (بسته آدامس رو نشون دادم) این آخریشه!! دختر خارجكی های بدبخت كه تاحالا از این چیزا ندیده بودن چشاشون گرد شد یكیشون با تعجب گفت یعنی چی؟ مكثی كردم گفتم بخاطر كمك به من این آدامس رو بخرین! دختره خندید گفت من نمیفهمم یعنی چی! زدم روی پیشونیم گفتم شما این آدامس رو بخرین به من كمك كنین! دختره به دوستش نگاهی كرد كیفش رو باز كرد گفت من بازم نفهمیدم شما چی میگین ولی اگه فكر میكنین با اینكار بهتون كمك میكنم میخرم قیمتش چقدره؟ آروم گفتم فقط 2 درهم! دختره 2 تا یك درهمی در آورد داد بهم گفت برای 2 درهم اینكارو میكنی؟ با سر تایید كردم بعد آدامس رو دادم بهش گفتم مرسی! اون یكی یكمی به بدن ورم كرده من كه زده بود بیرون نگاه كرد خندید گفت بدنسازی و آدامس فروشی چه ربطی بهم داره؟ سرم رو تكون دادم گفتم نمیدونم مربیم گفته آدامس فروشی كن مسابقات اول میشی! دختره زد زیر خنده خودم خندم گرفته بود نمیدونستم چی دارم بهم میبافم! اصلا چه ربطی داشت؟!! بهشون خیره شدم هردوشون واقعا ناز بودن! از این دخترای بلوند و سفید بودن خنده هم از روی لباشون نمیافتاد! یكی شون تقریبا صاف و مانكن بود یكی دیگه هیكلش جنیفری بود بیشتر جلب توجه میكرد! دختره دستش رو جلوی چشام تكوم داد گفت تموم شد؟ گفتم بله ببخشید من دیگه قهرمان میشم با این آدامسی كه فروختم! هر 3 تامون زدیم زیر خنده یكیشون گفت اگه بازم خواستی آدامس بفروشی ما ازت میخریم بعد دست تكون داد گفت روز خوش رفتن.یكمی با خودم فكر كردم دوباره صداشون كردم رفتم نزدیكشون گفتم ببخشید من اگه خواستم دوباره آدامس فروشی كنم باید شما رو یجوری پیدا كنم دیگه؟ میشه شمارتون رو بدین؟ دختره با تعجب به دوستش نگاهی كرد بعد به من نگاه كرد گفت یعنی چی؟ به فارسی گفتم اوف كه چقدر شما خارجكی ها خرین! یه مولكول هوش ما ایرانیا به شماها شرف داره! دختره اخم نازی كرد گفت انگلیسی صحبت كن.بهش نگاهی كردم گفتم میشه شمارتون رو داشته باشم؟ دختره بازم نگام كرد گفت واسه چی؟ دیگه داشت گریم میگرفت! گفتم واسه آدامس فروشی! شما مشتری نمیشی؟ خندید گفت آها از اول بگو!!! یه نگاهی به دورو برم كردم به فارسی گفتم ای گیج بازم نفهمید منظورم چیه! دختره یه یكم نچ نچ كرد بلند گفت SPEAK ENGLISH گفتم ببخشید! بعد موبایلم رو در آوردم گفتم اسمتون با شمارتون رو بگین.اسمش الیزا بود شمارش رو سیو كردم باهاشون دست دادم گفتم برای آدامس متشكرم بعدا باهاتون تماس میگیرم! دختره خندید گفت برای خرید آدامس؟ میدونستم تا صبح توضیح بدم بازم نمیگیره گفتم بله همینطوره.بعد یه لبخندی زدم رفتم سمت ماشین.تو راه زدم زیر خنده گفتم چه تیكه هایی بودن! یادم باشه ایندفعه رفتم ایران از این آدامس فروشها تشكر بزرگ بكنم واسه این ترفند!!!
دوش گرفتم اومدم بیرون یكمی تلویزیون نگاه كردم منظور از نگاه یعنی 800 تا كانال رو هی میرفتم بالا هی میومدم پایین میگفتم اینم كه هیچی نداره! البته بماند كه عادت همیشگیمه! ساعت رو نگاه كردم 7 بود گفتم چند تا زنگ دارم بزنم شام برم بیرون یكم تنوع بشه! (منظور همون تنوع چشمی بود! بهرحال چشام باید یكم نور میگرفت) تلفنهام تموم شد ساعت 8 بود یه ست مشكی پوشیدم جلو آینه موهام رو مرتب كردم گفتم تو هم كه همیشه تیره میپوشی بیشتر هم مشكی! به خودم جواب دادم من شوالیه سیاهم! زدم زیر خنده اومدم بیرون. تو راه با خودم گفتم كجا بریم همچین تنوع بیشتر باشه؟ یكمی فكر كردم گفتم میریم رستوران دانیال!
موقع شام از تنوع فوق العاده محیط واقعا لذت میبردم! چشام كه از تنوع خسته شد نگاهم چرخید سمت چپم یه خانم تقریبا 38.9 ساله نشسته بود كنارشم یه آقای 42.3 ساله بود با یه خانم آقای دیگه! خانمه واقعا خوشگل بود مثل دخترای جوون پوست صاف و كشیده داشت یه حالت خاصی داشت.یه لباس یكسره تنش بود با كفش پاشنه بلند پاش رو انداخته بود روی زانوی اون پاش صاق پاهاش بیرون بود واقعا پوست براق و خیره كننده ای داشت.یه نگاهی به دورو برم كردم منم پام رو انداختم روی اون پام آروم تكون میدادم اون داشت به صحبتهای بقیه گوش میداد منم تو حال خودم بودم هركاری میكرد منم میكردم مثله بچه واسه خودم كلی كیف میكردم كه ادا در میارم! حالت پاهاش رو باز عوض كرد منم با دقت به پاهاش نگاه میكردم ببینم چه حالتیه كه اداش رو در بیارم یهو پاشو رو یكم آورد بالا با بند كنار كفشش ور رفت منم سریع پام رو آورم بالا زیپ كفش صاق بلندم رو سفت كردم تو حال خودم كیف میكردم! احساس كردم یكی نگاه میكنه همینجوری كه دستم روی زیپ صاق كفشم بود با ناباوری سرم رو بالا آروم دیدم خانمه زل زده به من! یواش گفتم Fuck ضایع شدیم! خانمه اخمی كرد پاشو محكم گذاشت زمین منم كه رو كم نمیارم بهم برخورد پامو مثل خودش محكم گذاشتم زمین! خانمه روش رو اونور كرد به صحبتهای بقیه گوش میداد یكم بعد من باز اداش رو در میاوردم! (البته فقط حالت پاهاش) فهمید با پر رویی به كارم ادامه میدم با تعجب یه سیگار روشن كرد بهم خیره شد منم گفتم بهتره وسعت بدیم به كارمون! مثل خودش یه سیگار در آوردم با حالت خاصی روشن كردم بعدم فندكم رو بستم تق صدا كرد! (صدای محكم بسته شدن در زیپو) خانمه خندش گرفته بود از ادا اصول من ولی به روی خودش نمیاورد! منم خندم گرفته بود به زور خودم رو نگه داشته بودم البته خودم هم نمیدونم چه مرگم بود!…

سیگارم به وسطاش رسیده بود خانمه سیگارش رو خاموش كرد منم سریع سیگارم رو خاموش كردم! یكمی گذشت خانمه نگاهی به من كرد دید انگار دست بردار نیستم به دورو برش نگاهی انداخت خوشبختانه خودم حواسم جمع بود كسی متوجه كارای من نشده بود! اطرافیاش هم باهم گرم صحبت بودن خانمه پاش رو آروم انداخت روی اون پاش صاق پای بی نظیرش دیده شد خودش هم نامردی نكرد یكمی پایین لباسش رو از روی صاق داد بالاتر تا لب زانوش بعد به من خیره شد ببینه چیكار میكنم تو دلم گفتم زكی این كه از ما زرنگ تر بود! مونده بودم چیكار كنم واقعا اینجارو دیگه كم آوردم.اولا شلوار من اینقدر بالا برو نبود دوما صاق پای ظریف و براق اون كجا بود صاق پای عضلانی من كجا! دیگه دیدم كم آوردم سرم رو انداختم پایین آروم خندیدم زیر چشمی نگاش كردم اونم یه نیشخندی زد دوباره مشغول صحبت با بقیه شد! همونجوری زیر چشمی بهش نگاه كردم واقعا خوشگل بود، از این خانمهای میان سال نزدیك 40 بود كه مثل دخترای 25 ساله میمونن! موهاش رنگ مش بود یه لباس یكسره سومه ای تنش بود چهره گیرا و خاصی داشت، مخصوصا پوستش یجورایی خیلی براق و صاف بود! یكم اینور اونور كردم ببینم دیگه چقدر تنوع وجود داره استفاده ببریم، خوشبختانه تنوع زیاد بود! تقریبا 10 دقیقه ای گذشت خانمه از كیفش یه موبایل در آورد پاشد رفت خوب دقت كردم دیدم رفت سمت سالن كناری.به خودم گفتم بریم ببینیم چیكار میكنه؟ مونده بودم چیكار كنم ولی انقدر مرض گرفته بودم كه پاشدم رفتم.بعد از اونجا اومدم بیرون رفتم سالن بغلی دیدم خانمه یه گوشه واساده داره با تلفن صحبت میكنه منم كم نیاوردم گوشی رو گذاشتم كنار گوشم الكی واسه خودم صحبت میكردم قدم میزدم میرفتم سمتش! چند متریش واسادم الكی صحبت میكردم ولی گوشم پیش خانمه بود. چند دقیقه بعد صحبتش تموم شد منم مثلا تلفنم رو قطع كردم رفتم سمتش گفتم چه جالب! خانمه یكمی اخم كرد گفت تو چرا ادای منو در میاوردی؟ به زور جلو خندم رو گرفتم گفتم من؟ شما ادای منو در میاوردین! خانمه فكر نمیكرد دیگه پر رویی تا این حد هم وجود داشته باشه! با تعجب گفت ببخشید كه من ادای شما رو در آوردم!! خندیدم گفتم خواهش میكنم پیش میاد. خانمه با ناباوری بهم نگاه میكرد خندش گرفته بود آروم گفت ماشاالله سرزبون! سرم رو انداختم پایین گفتم قابلی نداره مال خودتون! خندید گفت نه مال خودت همین یكی بسه! سرم رو آوردم بالا چشام رو یكمی تنگ كردم گفتم میشه یه سوال فنی بپرسم؟ خیلی جدی گفت بپرس؟ یه نگاه عمیق بهش انداختم گفتم چرا شما انقدر جوون موندین؟ خانمه فكر نمیكرد این حرف رو بزنم با تردید گفت جوون موندم؟ گفتم آره دیگه شما حد اقل 39 سال سن دارین ولی از 29 سال كمتر نشون میده! خانمه آروم خندید گفت من 40 سالمه! یكمی نگاش كردم گفتم خوشبحال شوهرتون یك بار ازدواج كرد یك عمر زن جوون داره! خانمه خندید با تردید نگاهی بهم كرد گفت تو هم همین كارو بكن دیگه به شوهر من و امثال اون حسودیت نشه! یه نفس عمیق كشیدم گفتم ای بابا اگه همه خانم ها مثل شما بودن كه بقیه مردا یك بار ازدواج میكردن! دیگه طلاق نبود كه درسته؟ خانمه دیگه مونده بود از پس زبون من چطوری بر بیاد با خنده گفت نمیدونم چی بگم! یه آهی كشیدم گفتم ولش كن رفتم اونور تر به نرده های سالن تكیه دادم بسته سیگارم رو در آورم گفتم بفرمایین؟ گفت نه مرسی یكمی نگاش كردم گفتم حالا افتخار بدین یه سیگار باهم بكشیم اخم خوشگلی كرد یه سیگار برداشت فندكم رو در آوردم براش روشن كردم واسه خودمم روشن كردم یه نگاهی بهم كرد گفت چه خوبه آدم یه پسر مثل تو داشته باشه! به نرده ها تكیه داده بودم به ویترین فرشگاه جلویی نگاه میكردم یه نیشخندی زدم گفتم فكر نكنم! آخه دردسرش از خودش بیشتره! خانمه خندید گفت خوبه خودتم میدونی، منم یه پسر دارم 18سالشه بقول شما دردسرش از خودش بیشتره! همینطور كه به جلوم خیره بودم آروم با سرم تایید كردم گفتم به نظرم كلا زندگی دردسره! خانمه آروم گفت افسردگی از متن چهرت داد میزنه.گفتم آره مهمون امروز و دیروز نیست. یكمی از سیگارم كام عمیق گرفتم به خانمه نگاهی كردم گفتم ولی خوشبحال پسرت چه مامانی داره! بهش حسودیم شد. خانمه خندید گفت به خودش بگو كه قدر بدونه! آروم خندیدم از روی نرده ها پاشدم رفتم اونور تر نمیدونم چرا انقدر حالم گرفته بود شاید یاد مادر خودم افتاده بودم. چرخیدم نگاهی بهش كردم خیلی بی حال گفتم امیدوارم همیشه سایه شما روی سر پسرتون باشه بعد سیگارم رو خاموش كردم خانمه هاج و واج منو نگاه میكرد یهو چی شد! یه آهی كشیدم رفتم داخل رستوران صورت حساب رو دادم اومدم بیرون خانمه هنوز اونجا واساده بود با تعجب منو نگاه میكرد.رفتم سمتش گفتم عذر میخوام میرم یكمی هوا بخورم بعدم بعد لبخندی زدم دستم رو سمتش دراز كردم گفتم خیلی خوشحال شدم خانمه همچنان با تعجب بهم نگاه میكرد گفت شما حالت خوبه؟ با سر تایید كردم گفتم آره خوبم فقط باید قدم بزنم هوا بخورم یكمی نگام كرد گفت چرا یهو اینطوری شدی؟ سرم رو تكون دادم بیحال گفتم داستانش درازه یاد مادر خودم افتادم همین. خانمه دستش رو آرود جلو باهم دست دادیم گفت كمك نمیخوایی؟ حالت خوب نیستا؟ لبخند ملیحی زدم گفتم نه ممنون.یكمی به چشمام خیره شد گفت صبر كن الان میام بعد سریع رفت داخل رستوران منم تكیه دادم به نرده های راهرو یه آهی كشیدم نمیدونستم چیكارم داشت چند لحظه بعد اومد بیرون كیفش دستش بود آروم گفت منم خیلی وقته قدم نزدم با تعجب نگاهی بهش كردم گفتم ولی شوهر شما داخل بود؟ تنهاش گذاشتین؟ آروم خندید گفت شوهر من نبود هر 3 تاشون همكارای من بودن.من شوهر ندارم چند ساله طلاق گرفتم با پسرم زندگی میكنم.با سر تایید كردم گفتم بهرحال من قصد مزاحمت برای شما نداشتم لبخندی زد گفت خودم هوس قدم زدن كردم خیلی وقته اینكارو نكردم.

جلوی ساختمون رستوران واساده بودیم آروم شروع كردیم به قدم زدن وقتی دید حالم خیلی گرفته شده خیلی اصرار كرد یكمی براش توضیح بدم داستان من و مادرم چیه منم شروع كردم به تعریف كردن اونم خوب گوش میداد.نیم ساعت بعد واسادم به آسمون نگاهی كردم یه آهی كشیدم دستم رو گرفت گفت زندگی همینه دلیلی برای نارحتی نیست.آروم خندیدم گفتم كاش مشكلات من یكی دو تا بود یه نفس عمیق كشیدم گفتم بهتره برگردیم با سر تایید كرد و دوباره از همون راه برگشتیم… به ماشینم تكیه دادم یه سیگار روشن كردم گفتم مرسی ممنون خیلی خوش گذشت.آروم خندید گفت خواهش میكنم از قیافت معلوم بود خیلی داغونی امیدوارم حالت بهتر باشه. سرم رو تكون دادم گفتم مهم نیست همیشه همینطوری هستم.یه نگاه قشنگی كرد گفت ولی منم یاد گرفتم در مورد پسرم حواسم رو بیشتر جمع كنم.با سر تایید كردم گفتم امیدوارم همیشه همینطور باشه.خندید گفت راستی اسمت رو بهم نگفتی؟ لبخندی زدم گفتم «ارا» و شما؟ اونم لبخندی زد گفت «شهره». آروم گفتم خیلی خوشحال شدم یكمی بهم نگاه كرد گفت منم همینطور فقط امیدوارم دیگه ادای منو در نیاری! گفتم شما ادای منو در میاوردی! گفت ببخشید حرفم رو پس گرفتم! خندیدم گفتم خواهش میكنم.دستش رو سمتم دراز كرد گفت بهتره بریم منم باهاش دست دادم گفتم شب خوش.داشت میرفت یهو گفت راستی؟ دوباره اومد سمتم یه كارت ویزیت داد گفت این كارت منه تو یه شركت تجاری كار میكنم هرموقع كاری داشتی شمارم روی كارت هست میتونی تماس بگیری.لبخندی زدم گفتم مرسی از لطف شما.اونم لبخندی زد گفت خواهش میكنم و سریع رفت.
******
غروب از باشگاه اومدم بیرون كیفم رو گذاشتم عقب ماشین به پیاده رو نگاه كردم یهو یاد اون 2 تا دختر خارجكی افتادم موبایلم رو در آوردم سریع شماره الیزا رو گرفتم اول نشناخت وقتی فهمید كیم یهو زد زیر خنده گفت بازم آدامس واسه فروش داری؟ گفتم آره فقط یه بسته مونده بیایین كار خیر كنین بهم كمك كنین یه بسته تموم شه من زودتر قهرمان شم! الیزا خندید گفت باشه بیا بده من ازت همون 2 درهم میخرم.گفتم باشه شما كجایی؟ گفت خونه یكی از دوستام گفتم خب من آدامس رو چطوری بهتون برسونم؟ خندید گفت شوخی كردم خیلی مسخره ای! گفتم من جدی میگم یكمی مكث كرد گفت واقعا میخوایی یه بسته آدامس رو بیاری من ازت بخرم؟ گفتم آره دیگه خندید گفت باشه بیار به این آدرس… نیم ساعت بعد اونجا بودم به ماشینم تكیه دادم الیزا اومد كنارم گفت چطوری؟ برگشتم سمتش خندیدم گفتم خوبم دست كردم توی جیبم یه بسته آدمس در آوردم گفتم این آخریشه! الیزا 2 درهم بهم داد خندید گفت من نمفهمم ایم مسخره بازیها برای چیه؟ به فارسی گفتم خیلی خری! اخمی كرد گفت چی؟ دوباره به فارسی گفتم یعنی خیلی خنگی! سرش رو تكون داد گفت انگلیسی صحبت كن! 2تا دیگه بهش فحش دادم دلم خنك شد! یكمی نگاش كردم به انگلیسی گفتم مسخره بازی چیه؟ آدامس فروش سیار ندیدی؟ خندید گفت نه! منم خندیدم گفتم توی كشور ما پر مشغله ترین و شلوغ ترین كار همین آدامس فروشی سیار هستش! بعد یكم براش توضیح دادم توی ایران بچه های 7.8 ساله چطوری آدامس فروشی و باتری فروشی و از این كارا میكنن الیزا باورش نمیشد همچین چیزی وجود داره گفت سازمان ملل اجازه نمیده! زدم خندیدم گفتم بچه ای؟ ما خودمون توی ایران سازمان ملل و پنتاگون و كاخ سفید داریم! نیم ساعتی اونجا براش از دموكراسی و قوانین ایران توضیح دادم اونم میخندید میگفت ایران عجب كشوریه! آخرش یكمی نگاش كردم گفتم من جای شما خارجكی ها بودم میرفتم ایران یه چند وقتی از لحاظ هوش و استعداد آب بندی میشدم میومدم.

با سر تایید كرد گفت توضیحات جالبی بود. گفتم خب حالا یه بسته آدامس خریدی 2 درهم اندازه 200 درهم بهت اطلاعات عمومی یاد دادم 198 درهم بدهكاری! خندید گفت بهتره بری تا پشیمون نشدم همون 2 درهم هم ازت پس نگرفتم! آروم گفتم حق با شماست! راستی دوستت كو؟ گفت تو با دوست من چیكار داری؟ گفتم هیچی دلم براش تنگ شده. با دستش ساختمون رو نشون داد گفت من خونشون بودم كه تو زنگ زدی منو آوردی پایین با سر تایید كردم گفتم خب فردا چطوری سهم شما رو بهتون برسونم؟ با تردید نگام كرد گفت دیوونه! واقعا دیگه حوصله سر و كله زدن با این خارجكی ها رو ندارم! یعنی به جرات میگم هوش دختر و پسر ایرانی همتا نداره! دستم رو بردم سمتش گفتم ارا هستم اونم دست داد گفت اسم منم كه میدونی! یكمی نگاش كردم گفتم ببخشید اگه مزاحم شدم همش شوخی بود امیدوارم نارحت نشده باشین. لبخند خوشگلی زد گفت نه اصلا. با سرم تایید كردم گفتم روز خوش نشستم توی ماشین الیزا با تعجب نگام میكرد شیشه رو دادم پایین گفتم چیزی شده؟ گفت چرا یهو اینطوری شدی؟ خندیدم گفتم جوری نشدم شوخی میكردیم كه تموم شد حالا دارم میرم. یكمی نگام كرد گفت فردا مهمونی همین دوستمه خیلی ها هستن اگه دوست داشتی تو هم میتونی بیایی.یه لبخندی زدم گفتم نه ممنون.اومد جلو یه چشمكی زد گفت خجالت نكش خوش میگذره مكثی كردم گفتم من خجالت نمیكشم ولی دوست ندارم جایی كه دیگران رو نمیشناسم برم! یه اخم خوشگل كرد گفت من و صاحب مهمونی رو میشناسی! یكمی فكر كردم گفتم باشه بگو ساعت چنده اگه تونستم میام.گفت 8 شب. سرم رو تكون دادم گفتم باشه بهت زنگ میزنم اگه خواستم بیام هماهنگ میكنیم.خندید گفت موفق باشی منم یه لبخند زدم حركت كردم رفتم.
شب روی تختم دراز كشیده بودم با خودم فكر میكردم فردا شب برم یا نه. یكمی فكر كردم گفتم ولش كن میریم یكم تنوع چشمانی پیدا میكنیم خستگی چشمامون در میره!… فردا غروب از باشگاه رفتم خونه دوش گرفتم ریشامو زدم ساعت 7 بود زنگ زدم به الیزا گفتم من امشب میام اونم آدرس دقیق رو بهم گفت یهو یادم افتاد اصلا اسم صاحب مهمونی همون دختری كه اون روز باهم بودن رو نمیدونم! ازش پرسیدم اسم اون دوستت چی بود؟ گفت «كامرون» گفتم باشه ساعت 8 به بعد میام… جلو آینه خودم رو نگاهی كردم یه مدت بود كه فقط تیره میپوشیدم دیگه لباسای دیگه به دلم نمیشست شاید بخاطر اوضاع بد روحیم بود كه تشدید شده بود.اونشب هم یه ست مشكی تنم كردم میخواستم كروات بزنم یاد اونشب خونه الناز اینا افتادم حالم گرفته شد پشیمون شدم موهام رو مرتب كردم رفتم پایین.
ساعت 8.15 دقیقه جلوی ساختمون ماشینم رو پارك كردم رفتم بالا…

آروم در زدم الیزا خودش در رو باز كرد یكم بهم خیره شد آروم خندید گفت اوه چقدر خوشگل شدی! تاحالا شیك و مرتب تو لباس رسمی ندیده بودمت! (بعد از باشگاه با لباس ورزشی و صورت خسته دیده بود) خندیدم گفتم مرسی! حالا اجازه هست بیام تو؟ در رو كامل باز كرد گفت ببخشید ولی تقصیر خودت بود! یه چشمكی زدم رفتم تو شلوغ پلوغ بود صدای آهنگ دی-جی میومد دخترا و پسرا همه با هم میرقصیدن و جمعیت توی هم دیگه میلولیدن.حالا من اصلا از این مهمونیا خوشم نمیاد یعنی اصلا اهل جاهای شلوغ و این حرفا نیستم موندم چیكار كنم! رفتم یه گوشه نشستم گفتم شلوغ بازی كه از ما گذشت حد اقل به مهمونا نگاه كنیم یكم چشامون نور بگیره! همون موقع صدای آهنگ قطع شد یه وقت استراحت زدن و جمعیت یكم پخش شدن زدم رو پام گفتم FUCK تازه میخواستیم چشم چرونی كنیم بابا! الیزا اومد سمتم گفت دور بعدی شروع شد تو هم باید بیایی! هاج و واج نگاش كردم گفتم ها؟ گفت دور بعدی تو هم باید بیایی توی جمعیت! زدم زیر خنده گفتم فراموش كن! منو هنوز نمیشناسی! الیزا اخمی كرد گفت مگه تو چته؟ گفتم هیچی فراموشش كن من هیمنجاش هم بزور تحمل میكنم! حالام كه اومدم ترجیحا در حاشیه بمونم بهتره! خندید گفت دیوونه! یه چشمك زدم گفتم من همینجا نشستم اگه یه وقت نبودم میرم بالا سیگار بكشم (آپارتمان دوبكلس بود) دستم رو گرفت گفت دور بعدی الان شروع میشه مطمئنی نمیایی؟ با سر تایید كردم گفتم حالا تو بجای منم برقص خسته شدی بیا پیش من یكم بخندیم.یه لبخند خوشگل زد گفت باشه! بعد رفت توی جمعیت منم با چشام دخترا رو نگاه میكردم ببینم كدومشون بهتره تا موقع رقصیدن دید بزنم ولی لامذهب هرچی فكر میكردم اصلا به نتیجه نمیرسیدم! همه خارجكی بودن و بلوند و ناز! مونده بودم كدوم رو ببینم! الیزا اومد جلوم یه چشم غره رفت گفت خوب دید میزنی! گفتم خب چیكار كنم؟ الیزا اخم كرد گفت هیچی سرت رو بنداز پایین! گفتم سعی میكنم.یه لیوان مشروب داد دستم خودش لیوان خودش رو زد به لیوانم مشروب خودش رو خورد به من گفت بخور دیگه.یكم من و مون كردم گفتم نمیتونم! با تعجب نگام كرد گفت باز واسه چی؟ گفتم آخه مربیم گفته مشروب خوردی سمت باشگاه نیا! گفت حالا یكم كه عیبی نداره؟ گفتم آخه منم همیشه به خودم همینو میگم بعد میخورم! خندید گفت تو واقعا دیوونه ای! خندیدم گفتم حالا میزارم كنارم باشه اگه یه وقت تونستم سر خودم رو گول بمالم میخورم! یه اخم ناز كرد گفت این دور تموم شد میام پیشت بعد رفت توی جمعیت یكم بعد كامرون اون دوستش كه اونروز باهاش بود و الانم صاحب مجلس بود با یه چهره خیلی جذاب و لباس شیك از بالا آروم میومد پایین دوستاش براش دست تكون دادن خندید اومد سمت جمعیت چون من نزدیك پله ها بودم منو دید اومد جلو گفت اینجام آدامس میفروشی؟ گفتم با اجازه شما! خندید یكمی چشاش رو تنگ كرد گفت میام پیشت بزار یكم پیش بقیه باشم گفتم باشه من همینجا نشستم.خندید یه چشمك زد رفت توی جمعیت.چند دقیقه بعد یهو دوباره همه جمع شدن وسط موزیك شروع یه دی-جی خیلی تند بود جمعیت هم با سرعت توی هم دیگه میرقصیدن.منم از فرصت استفاده كه نه در واقع سو استفاده كردم چشام میخ شد به دخترا! اصلا انگار پسرا رو نمیدیدم فقط دخترا رو میدیدم بعدم چشام نور میگرفت! سر و صدای جمعیت بلند شده بود موزیك به اوجش رسیده بود منم چشام خسته شده بود از بس فعالیتهای چشمی داشتم! دخترا و پسرا همچین میپیچیدن توی هم آدم یجوری میشد! هركس از راه میرسید دست اون یكی رو میكشید میرفتن توی همدیگه! خیلی جالب شده بود.منم دیگه چشام درد گرفته بود! وقعا از بیرون گود مهمونی رو دیدن خیلی سخت تره تا اینكه اون وسط باشی! پاشدم گفتم ولش كن بابا یه مشت كسخل جمع شدن همدیگه رو میمالن میرن توی همدیگه من كسخل تر هم نشستم نگاه میكنم! از پله ها رفتم بالا رسیدم طبقه بالای خونه سر و صدا یكمی كمتر شده بود دنبال تراس میگشتم بالاخره پیداش كردم در رو باز كردم رفتم بیرون روی تراس در رو پشتم بستم دیگه سر رو صدا نمیومد یه نفس عمیق كشیدم گفتم همتون كسخلین! رفتم جلو به بیرون خیره شدم به دبی به آسمون خراشهاش به هواپیماهایی كه از روی آسمون تند تند رد میشدن.یه سیگار روشن كردم دوباره به بیرون خیره شدم.سیگارم به نصف نرسیده بود در تراس باز شد برگشتم دیدم الیزا اومده! در رو بست اومد سمتم گفت كجایی تو؟ همه جا رو گشتم! گفتم اومدم سیگار بكشم و یه هوایی بخورم.به سیگارم نگاهی كرد اومد جلو تر سیگارم رو از دستم گرفت گفت پسر بد! بعد خودش شروع كرد ادامش رو كشیدن! سرم رو تكون دادم برگشتم سرجام به بیرون خیره شدم واسه خودم كیف میكردم.الیزا اومد پشتم دستاش رو گذاشت روی سینم سرش رو از پشت به شونم فشار داد كنار گوشم گفت به چی نگاه میكنی؟ آروم گفتم به چراغ آسمونخراشها! خندید گفت اینم دیدن داره؟ سرم رو تكون دادم گفتم نه اونا به من میخندن منم تحقیر میشم! بلند زد زیر خنده گفت میدونستم دیوونه ای! آروم گفتم فقط من میبینم چطوری بهم میخندن! با سرش محكم زد روی شونم گفت دیوونه! دیوونه! دیوونه! بعدم دستش رو از روی سینم برداشت كنارم واساد سرش رو آورد جلو یهو سر شونم رو گاز گرفت! پریدم از جام گفتم قلاده نبستی؟ خندید گفت بی تربیت! بعد اومد جلوم واساد گفت بیرون ممنوع باید به من نگاه كنی.یكمی بهش نگاه كردم واقعا خوشگل بود موهای بلوند چشای آبی پوست سفید بدن مانكن لبای قرمز بینی كوچولو بعد دست كشیدم روی صورتش گفتم خب دیدمت حالا میری كنار؟ یه خنده شیطونی كرد گفت نه! باید به من نگاه كنی! خندیدم گفتم برو كنار اذیتم نكن گفت نه! گفتم نمیری؟ گفت نه! یه لبخند زدم دستم رو گذاشتم پشت شونش خندید گفت به من دست نزن یه لبخند دیگه زدم یهو اون دستم رو بردم پشت پاهاش بلندش كردم توی بغلم یه جیغ بلند زد گفت حركت غیر قانونی بود! خندیدم گفتم ما ایرانیا قانون مانون نداریم! بعد بردمش كنار نرده های تراس گفتم حالا میندازمت پایین تا دیگه اذیتم نكنی به پایین نگاهی كرد یهو با ناباوری یه جیغ خیلی بلند زد گفت ارا میترسم! بلند زدم زیر خنده گفتم شكنجه شروع شد هی میبردمش روی نرده ها هی میكشیدمش سمت خودم حالا توی طبقه 17ام! از فیلم ترسناك بدتر بود! الیزا من و محكم چسبیده بود جیغ میزد منم هرهر میخندیدم! چند دقیقه ای اذیتش كردم بعد گذاشتمش زمین گفتم خوش گذشت؟ با بیحالی لبخندی زد گفت نمیتونم روی پام واسم! خندیدم گفتم حقته! یهو چنگ زد به من گفت ارا تمام تنم از ترس شل شده یكم نگاش كردم دیدم راست میگفت بدبخت! هركی بود بیحال و كرخت میشد! روی تراس طبقه 17 دختر مردم رو تاب داده بودم! دوباره بغلش كردم روی دستام گفتم كجا ببرمت؟ گفت بزارم رو یه تخت نمیتونم روی پام واسم! خندیدم گفتم تا تو باشی دیگه كسی رو اذیت نكنی.از اونجا اومدم بیرون رفتم توی اتاق بغلی گذاشتمش روی تخت گفتم خوبه؟ لبخندی زد گفت مرسی بعد رفتم سمت در كه برم بیرون گفت كجا میری؟ گفتم هستم بابا میرم یه سیگار بكشم.آروم گفت الان یكی بیاد منو اینجوری ببینه چی؟ من نمیتونم تكون بخورم. گفتم هیچی احتمالا اول میكنت بعدم میخورت یه لیوان آبم روش! خندید گفت خب تو همینجا باش اینطوری نشه.گفتم باشه چون ولی فقط چون تقصیر من بود اینجوری شدی میمونم.الیزا چشماش رو بست بیحال روی تخت دراز كشیده بود منم رفتم رو یه صندلی نشستم یه سیگار روشن كردم واسه خودم فكر میكردم.10 دقیقه بعد یكی در زد رفتم در رو باز كردم یه پسر و دختر مست بودن دختره گفت میشه ما هم بیایم تو؟ گفتم نه دارن استراحت میكنن پسره مادر قحبه هی سرك میكشید ببینه تو اتاق چه خبره! منم یكمی تكون خوردم جلو در گرفته شد گفتم عذر میخوام دارن استراحت میكنن بعد در رو بستم.رفتم نشستم روی صندلی یه 5.6 دقیقه بعد دوباره در زدن در رو باز كردم كامرون جلو در بود گفت شما كجایین؟ در رو بیشتر باز كردم گفتم بیا تو بعد در رو پشت سرش بستم الیزا رو دید گفت این چرا اینجوریه؟ براش تعریف كردم چی شده زد زیر خنده گفت حالا بیدارش كنیم بسشه زیاد خوابید رفت سمتش یكمی تكونش داد الیزا بیدار شد یكمی با كامرون صحبت كردت داشت براش توضیح مداد چطوری روی تراس اذیتش میكردم! هردوشون میخندیدن خودمم خندم گرفته بود. یكم بعد الیزا پاشد نشست روی تخت گفت حالا وقته جبرانه! باید تنبیه بشی! خندیدم گفتم تو میخوایی منو روی بغلت بلند كنی؟ خندید گفت نه میزنمت تا آدم شی! گفتم آخ جون خیلی وقته كسی منو نزده بیا بزن من قول میدم ساكت بشینم.كامرون خندید گفت ول كنین! الیزا گفت بخاطر كامرون الان میبخشمت ولی جبران میكنم! با سر تایید كردم گفتم باشه…

الیزا پاشد اومد سمت من یكمی نگام كرد گفت بد! گفتم خودتی! خندید جلوم واساد من روی صندلی نشسته بودم باد دستاش سرم رو آورد بالا توی چشای هم خیره شدیم دستش رو گرفتم یكمی فشار دادم جیغش در اومد میخواست دستش رو بكشه نزاشتم یهو من كشیدمش سمت خودم پرت شد توی بغلم خندیدم پیشونیش رو بوس كردم گفتم منو اذیت میكنی؟ یه لبخند خوشگل زد بعد نشست روی پام (پشتش به من بود) سرش رو داد عقب گذاشت نردیك شونم كامرون خندید گفت دیگه خیلی سكسی شدین! الیزا خودش رو بهم فشار داد گفت تقصیر اینه! كامرون و الیزا با هم صحبت میكردن من تكیه دادم عقب الیزا هم خودشو داد عقب تر تكیه داد به من! میدونستم اگه یكم دیگه ادامه پیدا كنه كار به جاهای باریك (سكس) میكشه از طرفی هم شهوت وجودم رو گرفته بود و منم خودم رو تسلیم شهوت كرده بودم! سرم رو بردم جلو كنار گوش الیزا آروم گفتم Hey Sexy Lady! الیزا خندید كامرون با تعجب نگاه میكرد گفت به منم بگین! به كامرون نگاهی كردم گفتم خب تو هم بیا نزدیك ما بشین ببین چی میگیم.

كامرون پاشد اومد كنار ما واساد گفت حالا صحبت كنین الیزا خندید گفت صحبت نداریم! كامرون یه اخم خوشگل كرد گفت به منم بگین! یكمی نگاش كردم گفتم آخه گفتن نداره عمل داره! كامرون یكمی با تعجب بهمون نگاه كرد گفت «حرامی!» با لهجه انگیسی یه كلمه عربی پروند من مردم از خنده! كامرون اومد جلوم دستش رو گذاشت روی لبام گفت نخند! دستش رو گرفتم گفتم «حرامی!» خندید گفت خودتی! دوباره دستم رو گذاشت روی لبش یكمی تكون داد الیزا هم با تعجب ما رو نگاه میكرد.یكمی توی چشای كامرون خیره شدم. شهوت تو وجود هممون بیداد میكرد.الیزا دستش رو گذاشت روی پام یكمی فشار داد دستم رو گذاشتم رو شونش یكمی چرخوندمش به سمت خودم لبام رو بردم جلو تو صورت هم نگاهی كردیم بعد لبام رو روی لباش فشار دادم دستاش رو گذاشت پشت سرم محكم فشارم داد به سمت خودش زبونش رو میكشید روی لبام یكم بعد سرش رو برد عقب یكمی بهم نگاه كردیم یهو زیر بغلش رو گرفتم بلندش كردم بردمش روی تخت یه دونه روی لباش رو بوس كردم كامرون اومد كنارم واساد سرم رو كشید سمت خودش آروم لبام رو بوسید بعد زبونش رو در آورد كشید روی لبام سرم رو برد نردیك تر زبونش رو گذاشت توی دهنم با زیر زبونم بازی میكرد چند لحظه ای همینطوری ادامه دادیم سرم رو بردم عقب از هم فاصله گرفتیم به الیزا نگاهی كردم تاپش رو در آورده بود یه سوتین قرمز تنش بود نشستم كنارش خم شدم روی لباش رو بوس كردم بعد آروم دستام رو از روی سوتین مكشیدم روی سینه هاش اونم دستاش رو گذاشت روی دستام یكمی فشار داد منم محكم تر روی سینه هاش دست میكشیدم یكم بعد پیروهن و شلوارم رو در آوردم كامرون اومد جلوم دكمه های لباس یكسره ای كه تنش بود رو باز كرد لباسش رو در آورد من خیره به بدنش بودم! پوست سفید و قشنگی داشت بدنش كشیده و ناز بود سینه هاش هم كشیده و خوشگل بودن اومد نشست جلوی پام دستش رو آروم كشید روی شرتم یه لبخندی زد شرتم رو در آورد سرش رو برد پایین آروم زبونش رو كشید روی كیرم یكمی باهاش بازی كرد بعد محكم تا جایی كه میتونست میكرد توی دهنش لباش رو بهم فشار میداد تنگ تر میشد خیلی قشنگ ساك میزد! الیزا پشت گوشم رو بوس كرد از روی تخت اومد پایین رفت پشت كامرون دستش رو گذاشت روی سینه هاش آروم شروع كرد به مالیدن. كامرون هم با قدرت تموم واسم میخورد دستم رو گذاشتم روی سرش موهای بلوندش رو جمع كردم روی سرش اونم با قدرت و سرعت به كارش ادامه میداد انقدر دهنش رو تنگ و سفت میكرد كه چند دقیقه بعدش احساس كردم آبم داره میاد ولی چیزی نگفتم نزدیك ارضا شدنم بود موهاش رو محكم كشیدم آبم با فشار توی دهنش خالی شد! یه جوری نگام كرد دیگه راه برگشتی نداشت مجبور شد تا آخرش بخوره! بزور جلو خندم رو گرفته بودم همش رو خورد تو صورتم نگاه كرد گفت چرا نگفتی؟ گفتم یهو شد! كامرون پاشد جلوم واساد دستم رو بردم جلو آروم شرتش رو از پاش در آوردم دستم رو گذاشتم وسط پاش تو صورتش نگاهی كردم یه اخم ناز كرد گفت نوبت تو شده! خندیدم گفتم نه! گفت آره! كامرون روی تخت دراز كشید منم پایین وسط پاهاش بودم الیزا هم لباساش رو در آورد روی زانو جلوی صورت كامرون نشست وسط پاهاش درست جلوی دهن كامرون بود یكمی روی كس كامرون دست كشیدم انگشتم رو بالاش میكشیدم پاهاش رو جمع كرد گفت مثل خودم! خندیدم گفتم باشه بابا دهنم رو گذاشتم روی زانو هاش با لبام از زانو هاش تا ران پاهاش رو لمس میكردم كامرون چنگ زد پشت باسن الیزا كشیدش جلو با قدرت تموم كسش رو میخورد! الیزا هم موهاش رو روی سرش جمع كرده بود آروم نفس نفس میزد سرم رو بردم بالاتر لبام رو گذاشتم روی كسش یكمی باهاش بازی كردم بعد مثل خودش محكم و با قدرت شروع كردم به خوردن یهو كامرون پاهاش رو جمع كرد خودش رو به دهنم فشار میداد معلوم بود بیش از حد تحریك شده احساس میكردم هر قدر من فشار رو بیشتر میكنم اونم فشار زبونش رو به كس الیزا بیشتر میكنه.

زبونم رو كشیدم روی چوچولش با قدرت باهاش بازی میكردم صدای نفس نفس زدن هممون توی اتاق پیچیده بود لبام رو برداشتم دستم رو بردم وسط پاش یكمی فر كردم توش دستم كاملا خیس شده بود دوباره لبام رو گذاشتم وسط پاهاش با دستم كسش رو باز كردم زبونم رو فرو كردم توش یكمی چرخوندم كامرون یه جیغ كشید خودش رو بیشتر بهم فشار داد منم یه بار دیگه همون كارو تكرار كردم میدونستم داره ارضا میشه پاهاش رو جمع كرد بیشتر فشار داد همون موقع با قدرت ارضا شد آبش ریخت روی لبام. سرم رو آوردم بالا كامرون با اینكه ارضا شده بود ولی هنوز واسه الیزا میخورد چند لحظه بعد الیزا یه جیغ بلند كشید اونم ارضا شد احساس كردم آبش ریخت توی دهن كامرون! الیزا خودش رو كشید كنار آروم به بالای تخت تكیه داد كامرون پاشد نشست به من نگاه كرد دوباره قیافش یه جوری شده بود! فهمیدم حدسم درست بود حالا آب الیزا توی دهنش بود مجبور بود بخوره! به لبم اشاره كردم یه لبخند زد منم با پشت دستم لبم رو پاك كردم اونم فكر كنم تا آخرش خورده بود! آروم گفت حقت بود گفتم تو كه مال الیزا هم خوردی پس سهمت بیشتر بود! خندید گفت عیبی نداره. كامرون چهار دست و پا شد (سگی) رفتم پشتش آروم كیرم رو از پشت گذاشتم جلوی كسش یكمی باهاش بازی كردم بعد آروم فرو كردم توش كامرون یه تكونی خورد گفت آروم تر منم حس سادیسمم تحریك شد حرصم گرفت تا ته فرو كردم! یه جیغ خیلی بلند زد بدنش یكمی شل شد سرش رو گذاشت روی بالش آروم نفس نفس میزد توی دلم كلی خندیدم! شروع كردم به تلمبه زدن تازه فهمیدم چرا میگفت آروم تر! انقدر تنگ بود احساس میكردم پوست كیرم داره كنده میشه به خودم گفتم اونجوری كه من یهو فرو كردم دختره بگا رفت! سرش رو محكم به بالش فشار میداد بلند نفس نفس میزد منم نامردی نكردم گفتم حالا كه بگا رفت بزار تا آخر بره سرعتم رو بیشتر كردم با تمام قدرت تلمبه میزدم كامرون آروم سرش رو از روی بالش بلند كرد گفت بسه چیزی نگفتم به كارم ادامه دادم دوباره با بیحالی گفت بسه اما مگه سادیسم من دست بردار بود؟ وزنم رو انداختم روش بازم محكم تر تلمبه میزدم كامرون دیگه نفسش در نمیومد كه چیزی بگه فقط به سختی نفس میكشید! احساس كردم دارم ارضا میشم سریع درش آوردم دستم رو گذاشتم زیر كیرم فشار دادم كه آبم نیاد كامرون شل شد آروم دراز كشید روی تخت الیزا با تعجب به ما نگاه میكرد! كامرون رو چرخوندم سمت خودم یكمی سینه هاش رو بوس كردم از روی تخت اومدم پایین لب تخت واسادم (تخت پایه بلند بود) الیزا اومد سمتم جلوم دراز كشید پاهاش رو دور كمرم حلقه كرد كیرم رو آروم گذاشتم جلوش یكمی باهاش بازی كردم كه دوباره سفت بشم كامرون آروم خودش رو یكمی تكون داد موهاش بهم ریخته بود تنش قرمز خون شده بود! به من نگاهی انداخت گفت دیوونه! آروم اومد روی سر الیزا یه دستی روی سینه هاش كشید بعد چهار دست و پا شد یكم خودش رو كشید پایین كسش جلوی صورت الیزا بود یكم دیگه كیرم رو به كس الیزا كشیدم سفت شده بودم سرش رو فر كردم نگه داشتم یكمی چرخوندم الیزا حلقه پاهاش رو محكم به كمرم فشار داد آروم گفت اذیت نكن! بعد چنگ زد دور باسن كامرون كشیدش پایین تر زبونش رو محكم فرو میكرد توی كسش. یكمی دیگه اذیتش كردم دیگه داشت جیغش در میومد كیرم رو تا نصفه كردم توش الیزا یه تكون آروم خورد مكثی كردم بعد همش رو تا ته كردم توش شروع كردم به تلمبه زدن الیزا نفس نفس زنان زبونش رو محكم توی كس كامرون میچرخوند منم سرعتم رو بیشتر كردم این یكی هم تقریبا تنگ بود چند دقیقه بعد داشتم ارضا میشدم سریع كشیدم بیرون گذاشتم روی كسش یكمی تكون دادم آبم با فشار ریخت روی شكمش دستم رو گذاشتم روی كسش محكم میمالیدم و چوچولش رو بازی میدادم حلقه پاهاش سفت تر شد یه تكون محكم خورد اونم ارضا شد آبش آروم سرازیر شد بیرون یكمی روش دست كشیدم آبش رو مالیدم اطراف كسش و رانهاش اونم حلقه پاهاش رو باز كرد كامرون هم كه معلوم بود ارضا شده آروم خودش رو كشید اونور لبای خیس و لزج الیزا رو دیدم خندم گرفت فهمیدم حالا نوبت اون بود كه آب بخوره! اون 2تا همینطوری بیحال افتاده بودن یه دستمال برداشتم دستام رو تمیز كردم یواش یواش لباسام رو تنم میكردم.
نیم ساعت بعد اون 2 تا هم لباساشون رو پوشیده بودن بهم دیگه نگاه میكردیم الیزا خندید گفت خیلی عالی بود باید بازم برنامه بزاریم! به كامرون نگاهی كردم هنوز صورتش سرخ بود موهاش هم خیلی بهم ریخته! معلوم بود چه بلایی سرش اومده به زور جلو خندم رو گرفته بودم یه اخم ناز كرد گفت تو سادیسم داری! دیگه خندیدم گفتم درسته! واقعا دارم! یه نفس عمیق كشید گفت میدونم، هنوز تمام تنم داره میسوزه! لبام رو گاز گرفتم گفتم ببخشید! پاشدم رفتم سمتشون گفتم دستتون درد نكنه خیلی خوش گذشت اون 2 تا كه بیحال روی تخت نشسته بودن با تعجب بهم نگاهی كردن الیزا گفت تو بیحال نیستی؟ اصلا بهت نمیاد یه سكس طولانی داشتی! آروم خندیدم گفتم بقول یكی خوب خرج بدنت میكنی كه این شدی! الیزا خندید گفت چه دوست صادقی! با سر تایید كردم گفتم شماره منو كه دارین هرموقع دوست داشتین زنگ بزنین خوشحال میشم ببینمتون در ضمن منم هرموقع آدامس اضافی داشتم برای فروش خبرتون میكنم! هردوشون خندیدن بعد دیدم كامرون دستش رو گذاشت وسط پاش محكم فشار میداد لباش رو گاز میگرفت میگفت درد میكنه! یه چشمكی زدم گفتم خوب میشی! بقول ایرانیا هرموقع بزرگ شدی از یادت میره! یه اخم خوشگل كرد گفت خیلی بدی! خم شدم لباش رو بوس كردم گفتم ببخشید اونم خندید لبام رو بوسید گفت مهم نیست بجاش كاملا ارضا شدم. بعد لبای الیزا رو بوس كردم گفتم حتما بهم زنگ بزن خوشحال میشم بابت همه چیز هم ممنون خیلی لطف كردی الیزا لبخندی زد گفت تو هم همینطور رفتم سمت در اتاق بهشون یه نگاهی انداختم دست تكون دادم از اتاق اومدم بیرون پایین هنوز شلوغ بود.
از ساختمون اومدم بیرون یه نفس عمیق كشیدم به ساعت نگاهی كردم 11 شب بود احساس گرسنگی میكردم سوار ماشینم شدم حركت كردم رفتم… نیم ساعت بعد جلوی KFC واسادم رفتم غذا سفارش دادم اومدم بیرون بیشتر صندلی ها خالی بودن روی همون صندلی كه اونشب پیش الناز و سانیا نشسته بودم اذیتشون میكردم نشستم به صندلی خالی اونا نگاهی كردم دلم واسه الناز تنگ شده بود انگار همین دیروز بود كنار ساحل واساده بودم الناز توی بغلم بود داشتیم به غروب خورشید نگاه میكردیم.دلم بیشتر از همیشه گرفت. یه سیگار روشن كردم موبایلم رو باز كردم صدای یاورم تمام اطراف پیچید یه كام عمیق از سیگارم گرفتم به صندلی خالی الناز خیره شدم یاورم با بغض میخوند…

واسه جشن دلتنگی ما گل گریه سبد سبد بود – با طلوع عشق من و تو هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شكنجه میشم كوچ تو اوج ریاضتم بود – چه مومنانه از خود گذشتم كوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس، به دادم برس، تو ای ناجی تبار من…

آخر شب روی تختم دراز كشیده بودم كم كم داشت خوابم میبرد یهو موبایلم زنگ خورد 2.3 تا فحش دادم چشامو بستم بخوابم دیدم ول كن نیست! از جام پاشدم موبایلم رو برداشتم فكر كردم اشتباه میبینم چشام رو مالیدم نه درست بود شماره ملیسا بود! ساعت رو نگاه كردم 12.30 شب بود گفتم آخه اینوقت شب چیكار داره؟! تلفن رو جواب دادم بعد از كلی این دست اون دست گفت یه كاریت دارم میخوام ببینمت منم كلی غرغر كردم گفتم نصفه شبی زنگ زدی میگی فردا ببینمت؟ خوب همون فردا زنگ میزدی! همچین خورد تو ذوقش خودم دلم براش سوخت! یه معذرت خواهی كرد گفت اگه كارم مهم نبود هیچ وقت منت تو یكی رو نمیكشیدم فردا ساعت 7 بیا لابی هتل كنكورد بعدم تلفن رو قطع كرد! یكم با خودم خندیدم گفتم حقش بود، حالا یاد بگیره دیگه واسه من مامور عدالت نشه!
غروب از باشگاه رفتم خونه دوش گرفتم زدم بیرون تا رسیدم اونجا ساعت 7.30 شده بود! رفتم دیدم با اخم نشسته منم نشستم جلوش آروم گفت ساعت چنده؟ با صراحت گفتم 7.30 یكمی سرش رو تكون داد گفت آدم بمیره از اینكه بخواد منت تو رو بكشه بهتره! مبل چرخون كه روش نشسته بودم رو مثل بچه هی اینور اونور میكردم بعد با سر تایید كردم گفتم دقیقا همینطوره! یهو برق 3 فاز گرفتش احساس كردم بغض گلوش رو گرفته سریع كیفش رو از روی میز برداشت پاشد گفت 100 سال دیگه قیافه تو رو نمیخوام ببینم.آروم گفتم بشین! مونده بود چیكار كنه گفتم بشین حالا كه این همه راه اومدم میخوایی بری؟ با تردید نشست سر جاش آروم گفت خیلی پر رویی ارا فقط همین.یكمی نگاش كردم گفتم حالا بگو گوش میدم؟ یكمی با انگشتری كه دستش بود بازی كرد گفت یه مشكلی برام پیش اومده كمكم میكنی؟ سرم رو تكون دادم گفتم من جانور بدی هستم! یه اخمی كرد سرش رو انداخت پایین گفت البته گاهی وقتها جانور بدی هستی، ولی خیلی جاها كمكم كردی اونا هم فراموش نمیكنم.با سر تایید كردم گفتم خب بهتر شد حد اقل مامور عدالت یكمی عدالت رو رعایت كرد! یكمی بهم نگاه كرد گفت ارا یكی خیلی اذیتم میكنه! با تعجب بهش نگاهی كردم گفتم خب؟ سرش رو انداخت پایین گفت حالا میخوام كمكم كنی. هاج و واج نگاش میكردم گفتم مگه من كلانتر شهرم؟ آدرس شرطه رو نداری 3 تا خیابون پایین تره! آروم خندید گفت نه منظورم این نبود! نمیخوام مامان بابام بفهمن آخه تقصیر خودم بود اینجوری شد، حالا اونا از من انتظار ندارن همچین اتفاقی برام افتاده باشه میدونی كه من تاحالا هیچ وقت تو زندگیم حاشیه نداشتم.یه اخمی كردم گفتم هركس خربزه میخوره پا لرزشم میشینه. یجور خاصی نگام كرد گفت حالا یه چیز ازت خواستما.مكثی كردم گفتم چرا از داداش جونت نخواستی؟ یكمی این پا اون پا كرد گفت ارا اذیتم نكن اون فقط 17 سالشه چرا حرف بیخودی میزنی؟ چشام رو تنگ كردم بهش خیره شدم گفتم حالا موضوع چیه؟ لباش رو گاز گرفت سرش رو انداخت پایین با انگشتری كه دستش بود بازی میكرد آروم گفت تقصیر خودم بود.یكی یه بار باهام شوخی كرد منم باهاش شوخی كردم بعدش همینطوری ادامه پیدا كرد بعد دیدم رابطه مون داره ادامه دار میشه تصمیم گرفتم دیگه ادامه ندم بعد اونم نارحت شد گفت من مسخره تو نیستم بعد اذیتم میكنه! مثل اوسكولا داشتم نگاش میكردم گفتم بعد بعد بعد! یه 2.3 بار دیگه بگو! آروم خندید گفت خب روم نمیشد بگم هول شدم.یكمی فكر كردم گفتم خر خودتی! با تعجب نگام كرد گفت چی؟ گفتم خر خودتی! قضیه شوخی نبوده.

لباش رو گاز گرفت گفت به جون خودم اولش شوخی بود بعدا یكم جدی شد منم كه میدونی از این رابطه های دوست دختر و دوست پسر خوشم نمیاد،اونم نارحت شد فكر كرد من دستش انداختم مسخرش كردم. یكمی مكث كردم گفتم با منم میخواستی همینكارو كنی نه؟ یهو مثل برق گرفته ها گفت نه! تو كه میدونی چقدر دوستت داشتم 4 سالم از دور كنارت بودم اینو بچه هم بود فهمیده بود.بعد سرش رو انداخت پایین گفت ارا اگه تو انتظارات منو بر آورده میكردی جونمم بخاطرت میدادم ولی میدونی كه مشكل از خودته… یه سیگار روشن كردم رفتم تو فكر چند دقیقه بعد بهش نگاهی كردم گفتم چیكار باید بكنم؟ یه جورایی با خوشحالی لبخندی زد گفت اذیتم نكن تو خودت میدونی باید چیكار كنی. با تردید به دورو برم نگاهی كردم گفتم یواش بابا یكی ندونه فكر میكنه من آدم كش حرفه ای هستم حالام دارم ماموریت میگیرم! آروم خندید گفت ببخشید منظورم اینه كه تو خودت تجربه زیاد داری من بهت آمار میدم تو حل كن.یه كام عمیق از سیگارم گرفتم به صورتش خیره شدم میخواستم یكمی باهاش شوخی كنم گفتم عوضش چیكار میكنی؟ لبخندی زد گفت ارا اذیت نكن دیگه یه اخمی كردم گفتم نه معامله مون نمیشه من میرم! با ناباوری بهم نگاهی كرد گفت باشه ببخشید تو بگو چیكار كنم؟ یكمی مكث كردم گفتم شرط داره شرطش هم درد داره! آروم یجوری با التماس گفت ارا اذیتم نكن تو منو میشناسی. همچین گفت كه دلم سوخت از شوخی خودم پشیمون شدم! آروم خندیدم گفتم شوخی كردم یه لبخند خوشگل زد گفت مرسی.سیگارم رو خاموش كردم گفتم چطوری ببینمش؟ یكمی فكر كرد گفت من باهاش قرار میزارم تو بیا بگو دوست پسرمی. یكمی نگاش كردم گفتم پس قرار هم میزاشتی؟ سرش رو انداخت پایین گفت به جون ملیسا فقط 2 بار اونم نیم ساعت نشد. گفتم باشه یه جای خلوت قرار بزار چند ساعت قبلش منو خبر كن.با تعجب نگام كرد گفت چرا جای خلوت؟ مگه میخوایی كاری كنی؟ یه نیشخندی زدم گفتم نه میخوام بوسش كنم بگم دستت درد نكنه به كارت ادامه بده! خب خره من اگه دوست پسر تو باشم میام میشینم سر قرار به پسره میگم آقا تورو خدا دوست دختر منو اذیت نكنین؟ آروم خندید گفت چه میدونم؟ من تا حالا از این كارا نكردم! چیزی نگفتم یه نفس عمیق كشیدم گفتم منتظر زنگت هستم هر موقع قرار گذاشتی قبلش خبر بده نه اینكه زنگ بزنی بگی الان پاشو بیا! آروم خندید گفت اینو دیگه حالیم میشه! آروم گفتم چه عجب! یه اخمی كرد گفت بی ادب.یكمی نگاش كردم گفتم شب خوش از جام پاشدم رفتم سمت در خروجی. از ساختمون هتل اومدم بیرون ملیسا صدام كرد برگشتم نگاش كردم اومد نزدیكم سرش رو انداخت پایین با تردید گفت ببخشید. گفتم بابت چی؟ گفت همین موضوعی كه گفتم دیگه. با سرم تایید كردم گفتم مهم نیست رفتم كنار ماشین دوباره صدام كرد یه آهی كشیدم نگاش كردم گفتم ها؟ دیگه چیه؟ لبش رو گاز گرفت یكمی مكث كرد گفت مواظب خودت باش یه اخمی كردم چیزی نگفتم نشستم توی ماشین حركت كردم رفتم.

ظهر دنبال كارای خودم بودم ملیسا زنگ زد گفت واسه غروب ساعت 6 قرار گذاشتم بیا به آدرسی كه میگم. گفتم باشه من تا ساعت.5.30 دقیقه باشگام 6 خودم رو میرسونم ملیسا آدرس رو داد آخرشم گفت ارا جون ملیسا دیر نكنی باز 6.30 بیایی؟ آروم خندیدم گفتم نترس میام!… ساعت 5.30 از باشگاه اومدم بیرون كیفتم رو گذاشتم عقب تو شیشه های دودی ماشینم خودم رو نگاه كردم یه تی-شرت تنگ تنم بود بدنم مثل همیشه بخاطر تمرین ورم كرده بود یكمی موهام رو مرتب كردم رفتم سمت آدرسی كه ملیسا داده بود. سر ساعت 6 اونجا بودم بین چند تا برج تجاری یه كوچه تنگ بود كه پنجره های پشتی برجها به سمت اون كوچه بود.ماشین رو یه گوشه پارك كردم تو دلم گفتم مرسی اینجا چه باحاله! خیلی عادی رفتم داخل كوچه ملیسا صورتش به سمت من بود پسره هم پشتش به من جلو همدیگه واساده بودن.آروم رفتم نزدیكشون پسره داشت میگفت اینجا دیگه كجاست؟ مگه داری مواد بالا پایین میكنی؟! ملیسا یكمی به من نگاه كرد لبخند روی لباش نشست به پسره گفت همینطوری آخه مهمون هم داریم. پسره خندید گفت مهمون دیگه كیه؟ ملیسا گفت دوست پسرم میخواد بیاد پسره سریع گفت دوست پسرت؟ چرا دروغ میگی؟ ملیسا گفت اولا كه راست میگم دوما كه درست صحبت كن. پسره گفت حالا حرف رو عوض نكن. تو فكر كردی من مسخره تو ام؟ ملیسا گفت من مسخره نكردم بین ما هم چیزی نبود از اولشم بهت گفتم من اهل دوستی و این حرفا نیستم! پسره یكمی مكث كرد گفت تو كه نبودی چرا از اولش گذاشتی كش پیدا كنه؟ ملیسا آروم گفت ببخشید پسره گفت همین؟ ملیسا گفت ولی این دلیل نمیشه تو هرچی بخوایی بگی یا اذیتم كنی.پسره نیشخندی زد گفت به همین خیال باش.ملیسا با ترس یه نگاهی به من كرد با دستام اشاره كردم آروم باش بعد به پسره گفت ببین همینجا همه چیزو فراموش كن باشه؟ الان دوست پسر من بیاد اینجا برای هردومون دردسر درست میشه تو برو من وقتی اومد بهش میگم شوخی بود.پسره گفت برو بابا بعد به ملیسا نزدیك تر شد ملیسا یكم رفت عقب گفت به من نزدیك نشو پسره خندید گفت نزدیك شم مثلا چی میشه؟ ملیسا با ترس به من نگاه كرد بعد به پسره نگاه كرد گفت هیچی منم از خودم دفاع میكنم پسره زد زیر خنده گفت حیف این لباسای گرون قیمتت نیست؟ ملیسا یكم رفت عقب تر گفت نه نیست باز پسره یكم رفت جلو تر گفت آره راست میگی، این كثیف شد نیازی به شستن هم نداری چون همون موقع میتونی بری 10 برار گرون ترش رو بخری! ترس توی چشای ملیسا فریاد میزد منم دست به سینه یكم عقب تر واساده بودم نگاه میكردم! از قصد ساكت بودم میخواستم یكم مزه ترس و حماقت رو بچشه تا یاد بگیره دفعه بد بخاطر حس دخترونه بازی های جدی شروع نكنه. پسر دستش رو دراز كرد دست ملیسا رو گرفت گفت چرا میلرزی؟ من كه باهات كاری ندارم! ملیسا دستش رو محكم كشید عقب گفت ولم كن پسره مكثی كرد گفت بهمین راحتی ولت كنم؟ احساس میكردم ملیسا از ترس چشاش داره سیاهی میره یجورایی شل شده بود پسره دستش رو كشید روی صورتش گفت نترس! ملیسا زد روی دستش گفت به من دست نزن پسره یه خنده آروم كرد دوباره دستش رو گذاشت روی صورتش برگشت پشت سرش رو نگاه كنه یهو منو دید دست به سینه واسادم دارم نگاشون میكنم از جا پرید! هوا هم كم كم داشت تاریك میشد فكر كنم یه لحظه فكر كرد روح دیده! به زور جلو خندم رو گرفتم به ملیسا نگاهی كردم یه نفس راحت كشید به زور یه لبخندی زد گفت اینم دوست پسرم.پسره به من ملیسا نگاهی كرد بعد به من نگاه كرد گفت راست میگه؟ با سر تایید كردم بعد با صدای كلفت و خش دارم گفتم ما با هم مشكل داشتیم مثلا میخواست با اینكار منو اذیت كنه.

من از شما عذر میخوام خودم باهاش برخورد میكنم.پسره لحن صحبت كردن منو دید فكر كرد چه خبره! گفت این كه نمیشه هركاری خواست بكنه بعدم بگه ببخشید یكمی اخم كردم گفتم مگه چیكار كرده؟ یجوری صحبت میكنی انگار 1 ساله باهم دوستین، خونه آخرش 1 هفته باهم صحبت كردین بعدم ملیسا فكراشو كرده دیده نمیخواد با كسی دوست شه تموم شده رفته. پسره یكمی با اخم نگام كرد! منم به ملیسا گفتم بدو بریم با تو هم زیاد كار دارم ملیسا اومد سمتم دستم رو گرفت گفت ببخشید بعد روی صورتم رو بوس كرد سرش رو گذاشت روی شونم محكم فشار داد.دستش رو فشار دادم گفتم مهم نیست بریم چند قدم رفتیم پسره گفت صبر كنین با هم برگشتیم نگاش كردیم پسره اومد جلو به ملیسا نگاهی كرد گفت جبران میكنم فكر نكن بهمین راحتی بود. ملیسا با نارحتی نگاهی به من كرد معلوم بود خیلی نارحت شده درسته كه نسبتی باهم نداشتیم ولی بهرحال اون به امید من اومده بود اینجا. منم به غیرتم بر خورد دستش رو ول كردم یهو یقه پسره رو گرفتم پسره داد زد گفت ولم كن هولش دادم عقب گفتم مادرجنده خوبه من اینجا واسادم اینو میگی پسره گفت برو گمشو! رفتم جلو گفتم یه بار دیگه مزاحم دوست دختر من شی میكشمت فهمیدی؟ ملیسا اومد دستم رو گرفت گفت ارا ولش كن بیا بریم پسره خیره شده بود به ملیسا بلند داد زدم نگاه نكن! بعد سریع دستم رو از دست ملیسا كشیدم بیرون با كف دست كوبیدم تو صورتش پرت شد عقب سرش خورد به دیوار افتاد روی زمین! ملیسا یه جیغ زد گفت كشتیش! رفتم جلو تر با پاهام پسره رو یكمی تكون دادم از بینی و دهنش خون میریخت بیرون پسره آروم دستش رو گذاشت روی صورتش یكمی آخ و اوخ كرد یه لگد زدم تو پهلوش گفتم خفه! ملیسا دستم رو گرفت گفت جون ملیسا بیا بریم تموم شد بعد دستم رو كشید گفت بیا دیگه. به پسره نگاهی كردم آروم از درد به خودش میپیچید بعد پشت سر ملیسا راه افتادم از كوچه اومدیم بیرون. سرش رو انداخت پایین گفت مرسی، یكمی نگاش كردم گفتم ماشینت كجاست؟ آروم گفت ترسیدم نیاوردمش! گفتم بشین خودم میرسونمت.
تو راه هردومون ساكت و آروم بودیم فقط نشونی خونشون رو ازش پرسیدم كه برسونمش. یك ساعت بعد جلوی یه ویلا واسادم ملیسا پیاده شد گفت بفرمایین؟ گفتم ممنون مرسی.یكمی نگام كرد گفت ارا میشه یه لحظه پیاده شی؟ گفتم خب همینجا بگو؟ گفت نه پیاده شو راحت ترم.با اكراه پیاده شدم رفتم سمتش گفتم بگو؟ سرش رو انداخت پایین گفت واسه اون روز ببخشید از دستت عصبانی بودم.لبخندی زدم گفتم مهم نیست پیش میاد كاری نداری؟ یكمی نگام كرد گفت نه میخواستم بروم گفت ارا گفتم هوم؟ گفت دستت درد نكنه بازم ممنون.با سر تایید كردم خواستم برم دوباره صدام كرد برگشتم سمتش گفتم ها؟ لباش رو گاز گرفت گفت یه چیزی دیگه ام میخواستم بگم اومد نزدیكم توی صورتم خیره شد گفت دوستت دارم بعد خودش رو ول كرد توی بغلم سرش رو گذاشت روی شونم محكم خودش رو بهم فشار میداد مونده بودم چیكار كنم آروم گفتم ببین ملیسا… یكم خودش رو كشید عقب دستش رو گذاشت روی لبام گفت بس كن دیگه نمیخوام بشنوم.بعد دوباره سرش رو روی شونم فشار داد گفت هر دلیلی میخوایی بیار ولی بازم دوستت دارم. آروم گفتم اشتباه نكن زود هم تصمیم نگیر، یكمی سرش رو برد عقب تو صورتم خیره شد گفت 4 سال منتظر همین لحظه بودم پس زود تصمیم نگرفتم لبخند ملیحی زدم گفتم پس داری اشتباه میكنی اخمی كرد گفت به خودم مربوطه بعد سرش رو آرود جلو لباش رو آروم گذاشت روی لبام محكم بوسم كرد یكم بعد ازم فاصله گرفت رفت سمت ویلاشون یه آهی كشیدم سرم رو تكون دادم سوار ماشینم شدم رفتم.

آخر شب كنار شیشه های قدی اتاقم واساده بودم و مثل همیشه به بیرون خیره بودم نمیدونم چرا احساس میكردم چراغ آسمون خراشها بیشتر از همیشه بهم میخندن! شایدم دیوونه شده بودم و خبر نداشتم بهر حال با این همه بد بختی دیوونه شدن من دور از ذهن نبود! یه سیگار روشن كردم چشمم رو دوختم به خنده مرموز چراغ آسمون خراشها نكته جالبش اینجا بود كه چراغ خطر قرمزی كه بالای آسمونخراشها نصب بود و همیشه از دیدنش لذت میبردم حالا اونم داشت بهم میخندید.نور قرمز پر رنگی كه داشت به طور مرموزی هی كمرنگ،پر رنگ میشد و شاید فقط من اینارو میدیدم.یه كام عمیق از سیگارم گرفتم گفتم خدایا كاش میدونستی چقدر خسته ام… چند لحظه بعد موبایلم زنگ خورد حدس میزدم كی باید باشه چون من اصلا منتظر تماس كسی نبودم! گوشی رو برداشتم حدسم درست بود ملیسا بود یه كام عمیق دیگه از سیگارم كرفتم تلفن رو جواب دادم…
سلام چطوری؟
- (صداش رو كش داد) سلام. خوبم تو خوبی؟
ممنون بد نیستم. (نفس عمیقی كشیدم) خیالت راحت شد؟
- (خندید) واسه كدومش؟ اون پسره یا تو؟
هردوش!
- خب آره تو باشی خیالم از همه چیز راحته! بهرحال درسته جانور بدی هستی اما كم كم دارم به این نتیجه میرسم كه حق داری! هركسی بخواد توی قرن یخی موفق باشه باید جانور بدی باشه…
(نیشخندی زدم) چی بگم، خب روزگار اینجوری بارم آورد
- میدونم و حق داری. الان كه فكرشو میكنم شرایط تورو میبینم میفهمم حق داری تازه من از گذشته دور تو خبری ندارم ولی بقول خودت باید خیلی مخوف باشه!
(آروم خندیدم) آره بیشتر از اونی كه فكر كنی.
- اوه اوه سر فرصت باید همشو واسم تعریف كنی قول میدم چیزی نگم!
كدوم فرصت؟
- (صداش جدی شد) ارا تورو خدا بس كن حوصله ندارم.
ملیسا میشه یه لحظه از واقعیت فرار نكنی؟ باور كن من بدرد تو نمیخورم.
- (با بغض) میشه بگی چرا؟ مگه تو چته؟
(نفس عمیقی كشیدم) ملیسا بس كن هر بچه ای دلیلش رو میفهمه، من و تو تنها وجه تشابه مون…
- چرا حرفت رو قطع میكنی؟ تو مگه قیافه آنچنانی نمیخوایی؟ من دارم، مگه بقول خودت اندام خیره كننده نمیخوایی؟ من دارم، یه بابای خیلی سرمایه دار هم دارم كه خودتم خوب میدونی بابای من كیه، اینا همون معیار هایه مسخره توئه كه من همشو دارم. تموم باطن و زات پاكم هم كنارش دارم كه شاید تو نبینی ولی بقیه آدما میبینن.

(كام عمیق از سیگارم گرفتم و یكی از شیشه ها رو باز كردم ته سیگارم رو انداختمش بیرون) ملیسا بحث من سر این حرفای مسخره نیست انقدر هم تیكه ننداز و بچه بازی در نیار فقط خوب به حرفام گوش كن. ببین این وسط فقط من نیستم تو هم هستی.گیرم كه درست بگی همه معیارهایی كه من بخوام رو تو داشته باشی و دوستت هم داشته باشم، ولی فكر میكنی همش همینه؟ اولا تو خودت خوب میدونی زندگیه من درگیر چه مشكلاتیه و همیشه روابط عاطفی من به كجا كشیده و در ضمن من از لحاظ روحی چه شرایطی دارم پس نیاز به تكرار این حرفای تكراری نیست. اما مسئله دوم كه باید برات یاد آوری كنم…صورت دوم رابطه خودت توئی! تو 22 سالته حتی یه دوست پسر نداشتی تنها پسری كه بوسش كردی من بودم كه اونم همین امروز بود! اینا نشون میده تو چقدر مقید به اصول اخلاق و باطن خودت هستی و اینكه تو دنبال یكی هستی كه یكبار باهاش باشی تا آخر عمرت و حتی بتونی در آینده باهاش ازدواج كنی نه اینكه مهمون امروز و فردا باشه! به نظرت من اون شخصیت هستم؟ حالا چرا باید انقدر زود این همه اصول رو زیر پا بزاری اون آدم رو خیلی زود انتخاب كنی؟ اونم كی؟ من! من كه فقط اسم قهرمان رو یدك میكشم! بجای اینكه ورزش و قهرمانی اخلاق منو عوض كنه من اخلاق اونو عوض كردم! منی كه اندازه موهای سرت اخلاق رو گذاشتم زیر پا هرگز توی زندگیم واسه خودم هیچ حریمی قائل نبودم به هیچ كس رحم نكردم همیشه گفتم باید بخوری تا خورده نشی! به نظرت این آدم ارزش این حماقت تو رو داره؟ زندگی من پر از قوانین عجیبه كه خودم واسه خودم وضع كردم! غرور من بقول خودت باعث مثال زدن من واسه دیگرانه! دیگه از كجاش بگم؟ بقول خودت خوب بلدم ازهر موقعیتی چطوری انقدر استفاده كنم تا بشه سو استفاده! دروغ كه همزاد قدیمی منه! خیانت كه تا بخوایی كردم! تجربهء نداشته كه ندارم، هر تجربه اخلاقی و غیر اخلاقی كه بگی داشتم! تو توی بهترین دانشگاه و بهترین رشته تحصیل میكنی ولی من تحصیلاتم چیه؟ بقول خودت بزرگترین مدركم اینه كه شب تا صبح فكر میكنم ببینم از چه راه جدیدی و با چه ترفندی به بابام كمك كنم مال و اموالمون زیاد شه از اونور صبح تا شب هم میرم اون راهكارها و ترفندها رو پیاده میكنم!!! اینم شد تكیه گاه برای تو؟ به نظرت این آدم بدرد یك عمر دل بستن میخوره؟! من هرچند تا خوبی داشته باشم 2 برابرش نقطه ضعف دارم! من فقط ظاهر آنچنانی دارم همین!
- (آروم داشت گریه میكرد) میدونم چی میگی خیلی هم ممنونم همینكه انقدر داری صادقانه واقعیت رو به رخ هردومون میكشی واسم كافیه اما… باور كن واسه من اینایی كه گفتی مهم نیست مگه نمیگی مشكل منه؟ خب واسه من مهم نیست.اصلا همه چیزو عوض میكنیم مجبورت میكنم خودت رو عوض كنی خوبه؟
(یه آهی كشیدم) فكر كنم دیگه خیلی دیر شده! فقط یه راه داره اونم اینه كه حافظم رو از دست بدم بعد از 22 سال ریست شم! حالا میشه یه سوالی بپرسم؟
- (با گریه) بگو؟
تو از من چی دیدی كه حاضری این همه ضرر كنی؟
- (گریه هاش بیشتر شد) نمیدونم! 4 سال از بیرون مثل یه سایه كنارت بودم زندگی تو دیدم خودت رو دیدم كاملا شناختمت آخرشم احساس كردم برای اولین بار یكی رو از ته قلبم دوستش دارم.ولی هیچ وقت غرورم اجازه نمیداد به زبون بیارم تو هم هیچ وقت به روی خودت نیاوردی من بیش تر حرصم میگرفت.
(یه سیگار روشن كردم) بازم داری زود تصمیم میگیری من نمیتونم اون تكیه گاهی كه تا آخر عمرت بهش تكیه كنی باشم.

- میدونم هرچی بهت بگم فاییده نداره.پس حد اقل بزار یه خواهی بكنم.
بگو؟
- میخوام ازت خواهش كنم بزاری كم كم این اتفاق بیافته.یعنی بزاری من كم كم فراموشت كنم.
پس من چی؟ تو میشی یه خاطره دیگه، بدبختیش میمونه واسه من!
- ارا خواهش میكنم تو 100 بار ازین اتفاقا برات افتاده راحت تر میتونی كنار بیایی ولی من دفعه اولمه (یه نفس عمیق كشید) و البته دفعه آخر.
(یكمی فكر كردم) باشه.
- مرسی.
فعلا میخوام یكم استراحت كنم شب بخیر.
- شب بخیر
تلفن رو قطع كردم یه كام عمیق از سیگارم گرفتم به بیرون خیره شدم. نمیدونم چرا خودم رو یك بار دیگه با حماقت تسلیم سرنوشت كردم.فقط میدونم انگار فكم به نه گفتن قفل شده بود.خیلی راحت آخرش رو از اول میشد حدس زد بقول قدیمی ها قصه همیشه تكرار بود برام.یه كام از سیگارم گرفتم نیشخندی زدم آروم با خودم آهنگ یاورم رو زمزمه میكردم…
من آن موجم كه آرامش ندارم – به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گذارم – نمیمانم به یكجا بی قرارم
سفر یعنی من و گستاخی من – همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل و نادیده دیدن – به پرسش های بی پاسخ رسیدن…
******
غروب از باشگاه اومدم بیرون باد خنكی به تنم خورد كیفم رو گذاشتم عقب رفتم اونجایی كه اونروز الناز از پشت بغلم كرده بود و بهم قول دادیم… باد میخورد توی صورتم یاد حرف خودم افتادم كه به الناز گفته بودم «همش تكیه بر باده» با ناباوری یه سیگار روشن كردم چند تا قطره اشك چكید روی گونه هام چند تا كام عصبی از سیگارم گرفتم كم كم اشكام داشت بیشتر میشد یهو داد زدم «مثل همیشه همش تكیه بر باده» با پشت دستم اشكام رو پاك كردم با اینكه خیلی جلو خودم رو میگرفتم ولی دست خودم نبود و بی اختیار گریه میكردم…10 دقیقه بعد نشستم توی ماشین یه دستمال برداشتم اشكام رو پاك كردم با بیحالی تو آینه به خودم نگاهی انداختم، نه من «افسردگی» نداشتم همه «افسرده ها» منو داشتن! كار من از این حرفا گذشته بود، سالها بود كه افسردگی شدید داشتم ولی به همه میگفتم درمان شدم! و یه دروغ دیگه! به موبایلم نگاهی كردم به خودم گفتم حالا كه حماقت كردی پس حد اقل تا آخرش بكن دل پاك یه دختر ساده رو نشكن.شماره ملیسا رو گرفتم… بعد از یه خبر احوال گرم باهاش واسه شام قرار گذاشتم.بیچاره باورش نمیشد میگفت میخوایی سر كارم بزاری! حالا هی قسم بخور جدی میگم! خلاصه مثل همیشه قضیه چوپان دروغ گو تكرار شد، البته من همیشه معتقد بودم اول من دنیا اومدم بعد چوپان دروغ گو! یعنی باید كتاب كلاس دومی ها اصلاح شه بجای چوپان دروغ گو یه داستان از من بزارن!

جلوی آینه به خودم نگاهی كردم بازم مثل همیشه یه ست مشكی تنم بود، دیگه واقعا به وضوح افسردگی شدید رو میشد از رفتارهای من فهمید! موهام رو درست كردم به چشای خمار و بیروح خودم نگاهی كردم نیشخندی زدم گفتم آدم یخ میكنه تو رو میبینه! همیشه همینه، انقدر نگاه سرد و بیروحی دارم كه خودم خودمو میبینم یه جوری میشم! یقه پیرهنم رو مرتب كردم دندونام رو به خودم نشون دادم گفتم FUCK YOU!
یه رستوران عربی قرار داشتیم.رفتم تو دیدم ملیسا اون عقب نشسته، پشتش به من بود ولی از موهای بلند و خوشگلش راحت میشد فهمید كیه! رفتم نزدیكش یه شاخ گل مشكی دستم بود از روی سرش انداختم جلوش یهو از جا پرید! رفتم كنارش گفتم چقدر تو ترسویی؟! یكم نفس نفس زد گفت مسخره مگه دست منه خب ترسو ام چیكار كنم؟! خندیدم گفتم هیچی بیا پیش خودم كلاس آنتی ترس! خندید دستم رو گرفت گفت بشین حرف نزن نشستم جلوش شاخه گل رو برداشت یه اخم خوشگل كرد گفت اه تو منو كشتی با این رنگ! ماشین مشكی لباس مشكی همه زندگی مشكی حالا گل هم مشكی؟ لبخندی زدم گفتم این رنگ عهد بین یاور و طرفداراشه! یكمی چشاش رو تنگ كرد گفت همتون باید برین دكتر البته به اتفاق همون یاورتون! اخم كردم گفتم شما ها هم باید حالا حالا ها بزرگ شین تا بفهمین حرف ما چیه! زد روی دستم گفت غلط كردم، با تو روی این یكی نمیشه بحث كرد چون بخاطرش رگتم میزنی! خندیدم دستش رو گرفتم گفتم خودت چطوری؟ یكمی ادا در آورد گفت چه فرقی بحال تو داره؟ یكمی نگاش كردم بعد دستش رو آوردم بالا بوس كردم گفتم بی ادب! خندید گفت خودتی! حالا اجازه هست شام بخوریم؟ با سر تایید كردم گفتم چون دختر خوبی هستی اجازه صادر میشود! زد روی دستم گفت پر روی بی نراكت!… موقع شام ساكت بودیم چیزی نمیگفتیم ولی مطمئنن هردمون داشتیم به یه چیز فكر میكردیم اونم «آخرش!»
بعد از شام یكمی باهاش شوخی كردم هردمون خندیدیم اومدیم بیرون.جلوی ساختمون رستوران گفتم یكم قدم بزنیم نیاز به هوا خوری دارم! خندید دستش رو آورد جلو اشاره كرد گفت بگیر بریم لبخندی زدم دستش رو گرفتم آروم قدم میزدیم. همینطور كه قدم میزدیم، من بلند آهنگ «گلایه» یاورم رو میخوندم…
رو به روی تو كی ام من؟
یه اسیر سرسپرده – چهرهء تكیده ای كه تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم؟
كوه تنهای تحمل – بین ما پل عذابه من خسته پایهء پل
ای كه نزدیكی مثل من، به من اما خیلی دوری – خوب نگاهی كن تا ببینی چهرهء درد و صبوری
كاشكی میشد تو بدونی من برای تو چی هستم؟ – از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خستم
ببین كه خستم – غروره سنگم – اما شكستم
كاشكی از عصای دستم یا كه از پشت شكستم – تو بخونی تو بدونی از خودم بیش از تو خستم
ببین كه خستم – تنها غروره – عصای دستم

از عذاب با تو بودن، در سكوت خود خرابم – نه صبورم و نه عاشق، من تجسم عذابم
تو سراپا بیخیالی من همه تحمل درد – تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستم رو تا كرد…
تا اینجاش كه خوندم یهو واساد دستم رو فشار داد گفت به تو چشام نگاه كن. منم سرم رو آوردم بالا توی چشاش خیره شدم اشك توی چشاش حلقه زده بود با بغض گفت اینو واسه من خوندی نه؟ منظورت من بودم درسته؟ حق با اون بود، شعری كه از یاورم خوندم كاملا معنی دار بود. سرم رو انداختم پایین گفتم آره.یكمی بهم نگاه كرد اشكاش سرازیر شده بودن محكم بغلم كرد گفت شاید بین ما پل عذاب باشه ولی من حاضرم بشم پایه پل یكمی ازش فاصله گرفتم با چشای خمار و بیروحم توی چشاش خیره شدم گفتم مهم نیست همیشه من بودم الانم دیگه عادت كردم.اشكاش رو پاك كرد گفت ارا قبول كن تا همیشه تكیه گاه من باشی منم قول میدم هركاری بخاطرت بكنم.نیشخندی زدم خیره شدم توی چشاش سریع دستش رو گذاشت روی چشام گفت تورو خدا با اون چشای خمار و سردت بهم خیره نشو انگار همه غم دنیا توی چشای تو جمع شده. من از تو یه كلمه میخوام.فقط بگو آره.بزار خیالم راحت شه بزار تا همیشه بهت تكیه كنم.مكثی كردم بعد دستش رو از روی چشام برداشتم گفتم حرفای تكراری زدن فایده نداره، بیا از این لحظات تموم شدنی كه باهم هستیم لذت ببریم چون رفتنی باید بره… با ناباوری خودش رو انداخت توی بغلم محكم خوش رو بهم فشار داد گفت از سوزوندن من چی نصیبت میشه؟ توی موهاش دست كشیدم گفتم زندگی من جز سوزوندن و سوختن چیزی نبود.همینجوری كه توی بغلم گریه میكرد با مشت ظریف و خوشگلش زد روی شونم گفت چرا اینقدر نا امیدی؟ چرا فكر میكنی دنیا تموم شده؟ مشتش رو آوردم بالا بوسیدم گفتم دنیا تموم نشده من تموم شدم، خیلی وقته از خودم خسته شدم.سرش رو محكم توی سینم فشار میداد و گریه میكرد ولی افسوس كه خبر نداشت گوشای من پر از این گریه هاست. گریه هایی كه همه خاطره شدن حالا هم نوبت ملیسا بود.اونم یه روز خاطره میشد…
اومدم خونه. آخر شب روی تختم دراز كشیده بودم دستام زیر سرم بود به سقف نگاه میكردم نمیدونستم به چی فكر كنم! مگه بدبختی یكی دوتاست؟ موبایلم زنگ خورد نگاه كردم شماره ملیسا بود! Answer رو زدم ولی صدایی نیومد تلفن رو قطع نكردم گذاشتم روی Speaker Phone ببینم چیكار میكنه! چند لحظه بعد با تعجب و ناباوری صدای یاورم رو شنیدم كه از اونور خط میمومد! ملیسا آهنگ «هم صدا» یاورم رو گذاشته بود…
اگه هم صدام بودی، اگه هم صدام بودی
هیچكی حریفم نمیشد – كوه اگه رو شونه هام بود كمرم خم نمیشد
تو اگه خواسته بودی، آخ، تو اگه خواسته بودی
تو اگه مونده بودی، موندنی ترین بودم، عمر صدام كم نمیشد
اگه هم صدام بوی، اگه هم صدام بودی…
به اینجاش كه رسید تلفن رو قطع كرد! من هاج و واج مونده بودم چی شد چی نشد! باورم نمیشد خیلی جا خورده بودم! یه نیشخندی به روزگار خودم زدم چشام رو بستم گفتم «برای گفتن من شعر هم به گل مانده است».

صبح كه میخواستم بزنم بیرون خیلی اتفاقی دست كردم تو جیبم كارت ویزیت شهره رو دیدم.(همون خانمی كه اونشب توی رستوران دیدمش) یكمی با خودم فكر كردم گفتم اگه ظهر وقت آزاد پیدا كردم یه سر میرم پیشش راهنمایی هاش خیلی بدرد میخوره. بالاخره ظهر یه وقت آزاد پیدا كردم یه دسته گل گرفتم رفتم به آدرس اون شركتی كه شهره اونجا كار میكرد.یه شركت تجاری بزرگ بود كه شهره یكی از Manager های شركت بود.پشت در شیشه ای اتاقش آروم در زدم از پشت شیشه یه نگاهی انداخت اشاره كرد بیا.رفتم تو دسته گل رو گذاشتم رو میزش اونم پاشد روبوسی كردیم گفت فكر نمیكردم بیایی اینجا! یه لبخندی زدم گفتم آدمای خوب همیشه بقیه رو دنبال خودشون میكشن خندید گفت زیاد شلوغش نكن! یكمی به دورو برم نگاهی كردم گفتم شما یكی از Manager شركت هستی نه؟ یه لبخند خوشگل زد گفت آره. با سر تایید كردم گفتم عالیه واقعا این شغل و پست برازنده شماست.خندید زد روی دستم گفت بهت نمیاد اینجوری صحبت نكن! اخمی كردم گفتم شما هم فهمیدی؟ یه چشمك زد گفت با اجازه.خندیدم گفتم عالیه… یكمی خبر احوال كردیم از خودش و زندگیش و پسرش پرسیدم صحبت هامون كه تموم شد گفتم شهره جون یه موضوعی بود میخواستم با شما در میون بزارم راستش خودم یكمی گیج شدم.با تعجب نگاهی كرد گفت چی شده كه تو از پسش بر نمیایی؟! منم قضیه ملیسا رو براش تعریف كردم… یكمی نگام كرد گفت تو دنبال دردسر میگردی؟ گفتم نه بابا دردسر دنبال من میگرده! یكمی فكر كرد گفت چی بگم! مقصر خاصی نمیبینم بیشتر شبیه یه اتفاقه.مكثی كردم گفتم 100% همینه نه من مقصر بودم نه اون یه اتفاق مسخره دیگه كه توی زندگی من افتاده بعد یكمی سرم رو تكون دادم گفتم حالام دنبال مقصر نمیگردم به اندازه كافی یك عمر دنبال مقصر گشتم چیزی پیدا نشد! فقط نمیدونم چیكار كنم گیج شدم.دستم رو گرفت گفت حالا دیگه وقته تصمیم گیریه؟ مگه بهش قول ندادی كمكش كنی كم كم فراموشت كنه؟ با سر تایید كردم گفت پس منتظر چی هستی؟ از بالا كم كم بیا به سمت پایین بعدم تموم كن بره.سرم رو تكونی دادم گفتم آره گفتنش آسونه اولا كه اون بد لج تر از منه دوما كه خودم از سر و كله زدن با این و اون قاطی كردم مگه دفعه اولمه؟! دیگه نمیدونم چی بگم.لبخندی زد دستم رو فشار داد گفت سخت نگیر سخت تر میشه! یكمی سرم رو تكون دادم گفتم باشه سعی میكنم ولی (اشاره كردم به سرم) میدونی كه من مغز ندارم! خندید گفت آره به كله شقی تو شكی نیست! از جام پاشدم گفتم خب من دیگه برم اونم پاشد گفت نشسته بودی میخندیدیم از مرغ یك پا! با دستم اشاره كردم گفتم نه نه خروس یك پا! خندید گفت راست میگی. یه چشمكی زدم گفتم مرسی خیلی خوش گذشت یكمی نگام كرد گفت راستی امشب كجایی؟ گفتم هیچ جا خونه مشق هامو مینویسم.خندید دستم رو گرفت گفت دیوونه! امشب شام با ملیسا بیایین خونه ما.با تعجب بهش نگاهی كردم گفتم خونه شما؟ شام؟ یه اخم ناز كرد گفت مگه خونه ما چشه؟ حالا درسته كاخ نداریم ولی یه خونه قشنگ داریم شما افتخار بدین. گفتم چش نیست گوشه! پسرت چی؟ گفت خب پسرم با شما 2تا چیكار داره؟ خندیدم گفتم پسرت ملیسا رو ببینه دست و پاش شل میشه پس میافته! خندید گفت انقدر خوشگله؟ با سر تایید كردم گفتم باشه به ملیسا میگم اگه شب مشكلی نداشت میاییم فقط به پسرت بگو هوا خودشو داشته باشه چپ نگاه كنه خودمو میزنم! خندید شونم رو فشار داد گفت این همه تو به مامانش چپ نگاه كردی (اون شب توی رستوران) حالا بزار پسر من یكم به دوست دخترت چپ نگاه كنه! یه چشمكی زدم گفتم اگه اومدنی شدیم به موبایلت زنگ میزنم.به لبخندی زد گفت منتظرم خوش اومدی بعد صورتم رو بوسید رفت در اتاقش رو باز كرد منم دستی تكون دادم رفتم.

بعد از ظهر قبل از اینكه برم باشگاه زنگ زدم به ملیسا جریان رو گفتم با تعجب گفت وا من كه اونو نمیشناسم! خندیدم گفتم خب حالا میشناسی! اولش گفت نه! كلی اصرار كردم و فك زدم تا رضایت داد! گفتم باشه ساعت 7.30 جلو ویلاتون منتظرتم بیا. بعد زنگ زدم به شهره گفتم اومدنی شدیم ساعت 8 به بعد میاییم اونم نشونی خونشون رو داد گفت منتظرم… غروب بعد از باشگاه سریع رفتم خونه دوش گرفتم یكمی استراحت كردم لباس پوشیدم ساعت شد نزدیك 7 جلو آینه یكمی خودم رو مرتب كردم گفتم بزن بریم كه 7.30 بشه 7.31 دختره میكشه مارو! آخرشم ساعت 7.35 دقیقه جلو ویلا ملیساشون واسادم دیدم با اخم داره نگام میكنه! سریع پیاده شدم گفتم بانو الیزابت شرمنده ترافیك سنگین بود GPRS هم جواب نمیداد! گفت حرف نزن دفعه اول و دومت نیست بعدا آدمت میكنم.
ساعت 8.15 جلو خونه شهره بودیم سبد گل رو دادم دست ملیسا گفتم دكتر به من گفته چیز سنگین بلند نكن! زد روی شونم گفت راست میگی، دكتر گفته زیر 100 كیلو بلند نكن!!! یه چشمك زدم گفتم بزن بریم.رفتیم توی سالن برج گفتم بیا از پله بریم ها؟ (خونه شهره طبقه 10 بود!) یه آهی كشید گفت ارا مسخره بازی در نیار دیر شد! رفتم توی آسانسور تازه به ملیسا دقت كردم ببینم لباس چی پوشیده! یه آستین بلند حریر مشكی تنش بود كه تمام بدنش دیده میشد! فقط روی سینه هاش آستر داشت نمیذاشت سینه هاش دیده بشه ولی انقدر پوستش سفید بود كه به جز سینه هاش بقیه تنش به راحتی قابل دیدن بود!. دامن مشكی تنگ پوشیده بود كه تا زیر زانوهاش بود ولی تمام بدن بی نظیرش زده بود بیرون.یه كفش مشكی براق پاشنه بلند پاش بود كه بندهاش رو دور صاق پاهاش بسته بود. لباس تنش با پوست سفید و براق بدنش تضاد داشت و واقعا تحریك كننده بود! ملیسا زد روی شونم گفت رسیدیم به چی نگاه میكنی؟ یهو به خودم اومدم گفتم ببخشید! یه اخمی كرد گفت تو دیگه كی هستی به دوست دخترت هم رحم نمیكنی؟! با نگات داری منو میخوری مردم چیكار كنن! خندیدم گفتم به همین فكر میكردم! از آسانسور رفتیم بیرون، خونه شهره وسط سالن بود.در زدیم ملیسا بهم نگاهی كرد گفت یه بار دیگه چشم چرونی كنی میزنم تو سرت آبروت بره.گفتم من آبرویی ندارم كه بره! ولی من غلط بكنم چشم چرونی كنم!.همون موقع شهره در رو باز كرد رفتیم تو اول با من روبوسی كرد بعدم با ملیسا بعد راهنماییمون كرد به سالن پذیرایی، من و ملیسا كنار هم روی مبل نشستیم شهره به سبد گل نگاهی انداخت گفت خودت گلی! صبح هم دست گل آوردی یادم رفت بهت بگم! خندیدم گفتم اون كه شكی نیست خودم گلم ولی بهرحال باید هرجایی یه نماینده داشته باشم! شهره خندید گفت بشینین الان میام.یه نگاهی به ملیسا انداختم دوباره چشمم به اون لباسای تنش و بدن بی نظیرش افتاد برق گرفت منو! زد روی پام گفت ارا جون بس كن الان آبرو مون میره!.

یكمی به دورو برم نگاه كردم گفتم درد! مرض! تقصیره خودته مجبوری از این لباسا بپوشی؟ شهره كه خودش زنه تورو دید یجوری نگاه میكرد انگار میخواست بخورت! انتظار داری من نگات نكنم؟ آروم گفت اصلا دلم میخواد بپوشم تو چشماتو جمع و جور كن.گفتم حرف نزن میدونی من عشق مشكی دارم دست خودم نیست! همینجوری با هم جر و بحث میكردیم شهره اومد جلومون نشست به ملیسا نگاه كرد لبخندی زد گفت شما واقعا خیلی خوشگلی. ملیسا سرش رو انداخت پایین گفت مرسی اگه بعضی ها قدر بدونن! (منظورش من بودم).آروم زدم به پاش اونم نامردی نكرد بلند گفت دروغ میگم؟ به شهره نگاهی انداختم گفتم خوشگلی رو از من ارث برده! شهره زد زیر خنده ملیسا با ناباوری نگام كرد گفت خوبه همین زبونم داری. یكم بعد یه دختر فیلیپینی اومد توی سالن پذیرایی بهمون چایی تعارف كرد فنجان رو برداشتم به فیلیپینی گفتم مرسی! دختره تعجب كرد خندید! ملیسا یه جوری نگام كرد با حرص گفت ای لعنتی!بعد فنجان خوش رو برداشت دختره رفت سمت شهره ملیسا محكم زد به پام یكمی نگاش كردم گفتم بابا فقط 3.4 كلمه فیلیپینی بلدم! یكمی چپ چپ نگام كرد با لحن تهدید آمیز گفت بعدا در موردش صحبت میكنیم. دختره از سالن پذیرایی رفت بیرون به شهره گفتم پس پسرت كجاست؟ نیومد چشم چرونی؟ ملیسا زد به پام گفت اوا؟ بی تربیت! شهره خندید گفت میاد داشت با تلفن صحبت میكرد.با سر تایید كردم گفتم پس یه شمشیری چیزی بدین به من اگه به دوست دخترم چپ نگاه كرد گردنشو بزنم! شهره خندید گفت مگه مامانش مرده؟ پدرتو در میارم گول هیكلت رو خوردی؟ ابرو هام رو انداختم بالا گفتم اینجا همه خطرناكن! ملیسا دستش رو گذاشت روی پام یكمی فشار داد آروم گفت ارا بس كن من دیگه دارم از خجالت آب میشم! منم با پر روئی براش زبون در آوردم! شهره گفت خب دیگه چیكار میكنین؟ یكمی سرم رو تكون دادم گفتم كار بدی نمیكنیم ملیسا جون یكم زیادی مقید به اصول اخلاقیه نمیذاره كاری كنیم! شهره زد زیر خنده ملیسا دستمو فشار داد با التماس گفت ارا تورو خدا بس كن.شهره یكمی به ملیسا نگاه كرد گفت كار خوبی میكنی گول این پسره رو نخور این خودش قید و بند و اخلاق و اصول نمیدونه چیه فكر میكنه همه مثل خودشن! ملیسار آروم لبخندی زد گفت بله همینطوره.همون موقع یه پسر 17 ساله خوشگل و خوشتیپ اومد توی سالن پذیرایی من از جام بلند شدم ملیسا هم همینطور، باهاش دست دادم پسره گفت خوش اومدین شهره گفت پسرم شاهین، لبخندی زدم گفتم ارا هستم اونم لبخندی زد رفت سمت ملیسا با اونم دست داد ملیسا هم لبخندی زد گفت ملیسا هستم.گفت خواهش میكنم راحت باشین بعد رفت كنار مامانش نشست، من و ملیسا هم نشستیم.شاهین به مامانش نگاهی كرد گفت معرفی نمیكنی؟ شهره گفت ارا یكی از دوستای من ایشون هم دوست دخترش. شاهین یه نگاهی به من كرد گفت از ورزشكار ها خیلی خوشم میاد! لبخندی زدم گفتم مرسی امیدوارم شما هم ورزشكار بشی تا بقیه از شما خوششون بیاد! (تو دلم گفتم با این استایلی كه تو داری من همینجوری هم میخوامت!!) بعد نگاهش چرخید روی ملیسا احساس كردم یجوری شد!(چهره و بدن فوق العاده ملیسا رو دید اونم توی اون لباس سكسی خیلی جا خورد!) به شهره یه چشمك زدم اونم خندید اشاره كرد هیس! شاهین به ملیسا گفت خیلی بهم دیگه میایین ولی به نظرم شما از ارا خان خوشگل ترین.ملیسا خندید گفت مرسی بعد به من نگاهی كرد گفت فقط نمیدونم چرا بعضی ها نظرشون یه چیز دیگست! من هاج و واج به بقیه نگاه میكردم! شهره خندید گفت اینجوری نگاه نكن پسرم راست میگه ملیسا از تو خوشگل تر و جذاب تره.اخمی كردم گفتم جدی؟ اصلا بهتر! حالا كه ملیسا از من خوشگل تره همین فردا طلاقش میدم بره دنبال یه فرشته مرد بگرده كه هم طراز خودش باشه! من به دردش نمیخورم! ملیسا با نارحتی گفت دیدین چطوری زخم زبون میزنه؟ شهره یه اخمی كرد گفت راست میگه تو هم زبونت قفل و بست نداره ها؟ یكم سرم رو تكون دادم گفتم اصلا زبون من هیچی نداره! شهره به ملیسا نگاهی كرد گفت حرف زدنش رو ببین؟ مثل بچه ها لج میكنه! آخه این چی داره انقدر دوسش داری؟ فقط یه ظاهر آنچنانی داره كه اونم ظاهر خالی بدرد چی میخوره؟ ملیسا یكمی به من نگاه كرد گفت خودمم نفهمیدم عاشق چیش شدم! گفتم ای بابا باز 2 تا ضعیفه افتادن بهم گیر دادن به ما! شاهین كه اولین بارش بود منو میدید و از زبون من خبری نداشت با تعجب زد زیر خنده! ملیسا آروم در گوشم گفت ارا ما از این خونه بیرون هم میریم دیگه نه؟ بلند گفتم نه! من میرم شما بمونی بهتره، شهره جون به یه عروس عروسك مثل تو احتیاج داره! شاهین سرش رو انداخت پایین هرهر میخندید! شهره هم با تعجب میخندید، ملیسا هم با ناباوری گفت واقعا كه هیچی نگم بهتره فقط غیرتت منو كشته! شهره با خنده گفت جدی نگیر دیوونه كه شاخ و دم نداره عزیزم.

ملیسا یه نگاه معنی دار بهم كرد گفت واقعا! شهره پاشد دست ملیسا رو گرفت گفت بیا بریم ببینیم رزی(اسم كارگرشون همون دختر فیلیپینیه بود) شام چی درست كرده. ملیسا لبخندی زد گفت چشم بریم. میخواست پاشه بره سرش رو آورد جلو آروم در گوشم گفت امشب هركاری میخوایی بكن ولی از این خونه رفتیم بیرون روزگارت سیاه میشه همون رنگی كه دوست داری! با سر تایید كردم گفتم بله سعی میكنم یادم نره! بعد شهره و ملیسا رفتن سمت آشپزخونه، همینجوری كه میرفتن شاهین با وحشت به ملیسا نگاه میكرد! (فكر كنم خیلی جا خورده بود از دیدن همچین تیكه ای!) چند دقیقه بعد شاهین میخواست بره، تا پاشد گفتم هویی كجا؟ بیچاره با ترس و تعجب گفت میرم توی اتاقم یه تلفن بزنم! یكمی چشام رو تنگ كردم گفتم بشین همینجا كارت دارم! بیچاره با ترس نشست كنارم گفت در خدمتم؟ یكمی نگاش كردم گفتم چند تا دوست دختر داری؟ سرش رو انداخت پایین گفت یكی! آروم زدم روی پاش گفتم همش همین؟ با تعجب نگام كرد گفت خب آره پس چند تا؟ یكمی نچ نچ كردم گفتم پس چطوری خیانت میكنی؟ با تردید نگام كرد گفت خیانت؟ گفتم آره دیگه خیانت! بلد نیستی چیه؟ آروم گفت بلدم ولی دوست ندارم! یكمی سرم رو تكون دادم گفتم ای بی غیرت آبروی هرچی مرد بود بردی! مردی كه خیانت نكنه ابهت نداره!! با ناباوری گفت در موردش فكر میكنم! ابروم رو انداختم بالا گفتم حالا بهتر شدی! سكس هم میكنی؟ با خجالت سرش رو انداخت پایین گفت گاهی وقتا یه كوچولو! با سر تایید كردم گفتم خوبه! تا میتونی برن زمین بكن ولی هیچ وقت عاشق نشو! آروم گفت چشم! یه 10 دقیقه ای باهاش صحبت كردم، بدبخت پسره گرخیده بود از نصیحت های پند آموز من! یكم بعد گفتم خب نصیحت تموم شد حالا میتونی بری به دوست دخترت زنگ بزنی! یه نفس راحت كشید پاشد داشت میرفت صداش كردم برگشت بهم نگاهی كرد گفتم حرفایی كه زدم یادت نره ها؟ الانم به دوست دخترت زنگ زدی با نگاه جدید و دید بازی كه بهت یاد دادم باهاش رفتار كن! آروم گفت چشم رفت.
بعد از شام توی سالن پذیرایی نشسته بودیم چایی میخوردیم به شهره نگاهی كردم گفتم پسرت خیلی گله! اصلا حرف نداره! چقدر هم حرف گوش كن بود! با تعجب نگاهی بهم كرد گفت بهش چی گفتی؟ یكمی سرم رو تكون دادم گفتم واقعیت های زندگی! با تردید گفت نه؟ گفتم آره! یه آهی كشید گفت خدا لعنتت كنه اون فقط 17 سالشه! گفتم خب بهتر از الان مرد میشه! ملیسا با تعجب گفت ارا چی بهش گفتی؟ خندیدم با پر رویی هرچی بهش گفته بودم رو براشون تعریف كردم! شهره با تردید نگام كرد گفت خاك بر سرم! ملیسا لبای خوشگلش رو گاز گرفت (چایی خورده بود لباش خیس بودن برق عجیبی میزد مثل خون قرمز بود!) گفت وایی نه! خندیدم گفتم ولم كنین بابا شماها نمیفهمین نصیحت مردونه چیه!! شهره یه اخم خوشگل كرد گفت همون ندونیم بهتره، بعد به ملیسا نگاهی كرد گفت عزیزم چیزی لازم نداری؟ ملیسا لبخندی زد گفت مرسی شهره جون خیلی زحمت دادیم دیگه بریم بهتره بعد با حرص به من نگاه كرد گفت منم یكم امشب با این كار دارم.شهره خندید گفت آها ازون لحاظ فقط مواظبش باش به جاهای حساسش نزنی اگر هم چوبی چیزی میخوایی تعارف نكن بهت میدم! یكمی به شهره نگاه كردم گفتم شهره جون با عرض شرمندگی ولی خیلی آدم فروشی! ملیسا زد به پام گفت خودمم همچین قصدی داشتم… نیم ساعت بعد جلو در خونه با شهره و شاهین خداحافظی كردیم (شاهین همچنان مات و مبهوت به ملیسا نگاه میكرد!) شهره گفت هرموقع دوست داشتی حتما بهم زنگ بزن خوشحال میشم. اومدیم بیرون.

رسیدیم پایین ساختمون ملیسا با خشم و غضب آروم راه میرفت در رو براش باز كردم گفتم بفرمایین پرنسس! ملیسا نشست توی ماشین یكمی چپ چپ نگام كرد دستم رو از روی در برداشت گفت لازم نیست هر غلطی خواستی كردی حالا فكر كردی با این كارا خر میشم؟ بشین كه باهات كار دارم بعدم در رو محكم بست! تو راه ساكت و آروم بود هیچی نمیگفت تو دلم گفتم آخیش یادش رفت! نزدیك جمیرا گفت ساحل رسیدیم بزن كنار.آروم گفتم باشه یكم بعد كنار ساحل واسادم گفت پیاده شو یكمی قدم بزنیم آخر شب خلوت و ساكته هوا هم خنكه.خودش پیاده شد به ساعت نگاهی كردم 11 شب بود گفتم خدا به دادم برسه احتمالا با غرغر سرم رو میخوره! منم پیاده شدم مثل بچه یتیما پشت سرش آروم آروم راه میرفتم.كنار دریا واساد برگشت نگام كرد گفت كی میخوایی آدم بشی؟ سرم رو انداختم پایین زد روی شونم گفت واسه امشب نمیگم، من 4 ساله از همه زندگی تو خبر دارم همیشه همین بودی! اصلا نه قید و بندی داری نه اصول! از 7 دولت آزادی! خب تا كی؟ یكمی مكث كردم گفتم همیشه! یكمی سرش رو تكون داد گفت آره حق داری نخوایی زیر بار تعهد به من بری.آدم خود رای و كله شقی مثل تو چرا باید زیر بار تعهد بره؟ چرا باید خودش رو پایبند به یه نفر و یه سری اصول اخلاقی كنه؟ آره حالا دركت میكنم، حالا فهمیدم اینهمه جر و بحث واسه چیه. پشتش رو به من كرد و نگاهش رو انداخت به دریا، یه باد محكم خورد توی صورتمون دریا آروم موج میزد.یه نفس عمیق كشید گفت ارا من از زندگی تو میرم، ولی فكر میكنی همه چیز تموم میشه؟ خودت رو میخوایی چیكار كنی؟ آخرش چی؟ یه روز نمیخوایی سر و سامون بگیری؟ نمیخوایی به اصولی خودت رو مقید كنی؟ رفتم پشتش دستم رو دور گردنش حلقه كردم سرم رو گذاشتم روی شونش گفتم نه، من دیگه حوصله هیچی ندارم از خودم و زندگی حالم بهم میخوره.موندن تو كنار همچین آدمی جز تباهی عمر و جوونیت هیچی نیست. دستش رو گذاشت روی دستام گفت نگران خودتم، میخوایی چیكار كنی؟ هدفت كجاست؟ یه نیشخندی زدم گفتم هیچی! لحظه شماری میكنم برای مردن، با هر ته سیگاری كه خاموش میكنم به خودم میگم یه قدم به مرگ نزدیك تر.یه آهی كشید گفت ارا بیا با هم بمونیم كمكت میكنم این فكرا از سرت بره بیرون، كمكت میكنم دوباره همه چیز برگرده سرجای اولش، با هم میمونیم تا همیشه بعدم همه چیزو میسازیم. یه روز ممكنه به این نتیجه برسی كه خیلی دیر شده باشه پس الان دوباره تصمیم بگیر. سرم رو محكم به كتفش فشار دادم گفتم نه نمیخوام.حالم از زندگی بهم میخوره تو هم عمرت رو بخاطر من هدر نده من انقدر احمق و كله شق هستم كه عوض نشم.بهتره به پای یكی بسوزی كه اونم به پات بسوزه نه یه دیوونه مثل من.دستش رو محكم روی دستام فشار داد گفت دفعه اول و آخرم بود.مطمئن باش دیگه حاضر نیستم حتی 1 لحظه یكی رو دوست داشته باشم.آروم در گوشش گفتم اشتباه نكن فقط همین.

میدونستم اگه تا صبح هم حرف بزنیم بازم بی فایدست! حرفای اون كاملا درست و منطقی بود ولی من كله شق تر و احمق تر از این حرفا بودم… چرخوندمش سمت خودم بغلش كردم روی دستام محكم لباش رو بوسیدم گفتم بقول یاورم «چه رنجی از محبت ها كشیدیم، برهنه ها به تیغستان دویدیم» چند تا قطره اشك چكید روی گونه هاش گفت دوستت دارم یه لبخندی زدم گفتم منم همینطور.سرش رو محكم توی سینم فشار داد بلند گریه میكرد یاد الناز افتادم یه آهی كشیدم ولی چی داشتم بگم؟ هیچی! روی پیشونیش رو بوسیدم گفتم بس كن باید بری خونه دیر شده با این قیافه كه نمیشه بری.بعد همینجوری كه توی بغلم بود سرش رو محكم توی سینم فشار داد گفتم هرچی بگی حق داری منم چیزی ندارم بگم. چیزی نگفت فقط سرش رو محكم توی سینم فشار میداد آروم گریه میكرد. منم آروم آروم میرفتم سمت ماشین و آهنگ «تلافی» یاورم رو براش میخوندم…
عاقبت ظلم تو رو یه روز تلافی میكنم – اشكامو پاك میكنم با دل تبانی میكنم
میاد اونروزی كه تو قهر دلم رو ببینی – چشماتو باز بكنی حقیقتو خوب ببینی
میاد اونروزی كه من نامه هاتو پاره كنم – میاد اونروزی كه من غم دلمو چاره كنم
اگه انروز برسه منم برات ناز میكنم – با غم و غصه و دردم تو رو غم ساز میكنم
اگه دل تاب بیاره منم به اونروز میرسم – روی ابرا میشینم به آسمونها میرسم…

تقریبا 10 روز دیگه بهمین شكل گذشت.منم تصمیم داشتم دیگه آروم آروم رابطه با ملیسا رو به سمت پایان ببرم.البته به خودش چیزی نگفته بودم نمیخواستم نارحت شه باید با احتیاط و غیر مستقیم بهش میگفتم. هوا تازه تاریك شده بود روی تختم دراز كشیده بودم موبایلم زنگ خورد برداشتم شماره شهره بود زنگ میزد.تلفن رو جواب دادم شهره یكم احوال پرسی كرد و خبر ملیسا رو گرفت آخرش گفت وقتت آزاده؟ گفتم چطور؟ گفت اگه زحمتت نیست بیا ببین این پسره چی میگه منو كلافه كرده! گفتم كی؟ گفت پسرم دیگه شاهین.خندیدم گفتم آها باشه حالا حرف چی هست؟ شهره یكمی مكث كرد گفت هیچی میگه با تو كار داره! با تعجب گفتم من؟ آروم گفت ارا جون شرمنده به من نمیگه حرفش چیه پیله كرده با خودش كار دارم! خندیدم گفتم باشه مشكلی نیست من تا 1 ساعت دیگه میام… 1 ساعت بعد در زدم شهره در رو باز كرد رفتم تو روبوسی كردیم رفتیم سمت نشیمن روی یه راحتی لم دادم گفتم خب جریان چیه؟ شهره یكمی سرش رو تكون داد گفت هیچی امروز اومده دیدم زیر چشمش كبوده! بهش میگم چی شده میگه خوردم زمین! آخه آدم با چشم میخوره زمین؟ 100% دعوا كرده! حالا پیله كرده من میخوام ارا رو ببینم! خندیدم گفتم عجب داستانی! حتما منم باید در نقش بادی گار برم متجاوزین رو بزنم نه؟ شهره یه اخم ناز كرد گفت بیخود كرده با تو! عرضه داشت خودش میزد كتك نمیخورد! به چهره گیرا و خوشگل شهره خیره شدم آروم گفتم حق با شماست. یكم بعد شهره دستش رو تكون داد گفت به چی نگاه میكنی؟ گفتم هیچی! خندید گفت اون شب تو رستوران هم همینطوری نگام میكردی، هوای چشماتو داشته باش كه یه چیزت میشه ها! آروم خندیدم گفتم انقدر دوست دارم یه چیزم بشه! همون موقع شاهین اومد شهره سریع لبش رو گاز گرفت با ابرو اشاره كرد ساكت!.

تا شاهین رو دیدم پاشدم گفتم سلام به بزرگ مرد جنگجو! دست داد گفت ممنون ارا خان كه اومدی یه چشمكی زدم گفتم زیر چشمت چی شده؟ باز رفتی میدون جنگ؟ خندید گفت نامردا 3 به 1 زدن! گفتم اوه اوه چه نامردایی! بین خودمون باشه ولی من بخاطر دوست دختر دوستم و دوستش (ماندانا و آنا) دعوام شد 3 نفر رو به قصد كشت زدم. با شوق خاصی گفت عالیه! واسم تعریف میكنی؟ شهره گفت ای بابا این تعریف كردن داره؟ شاهین یكمی غرغر كرد گفت بزار بگه بعد به من نگاه كرد گفت تعریف كن. منم براشون قضیه دعوای اونشب كه با ماندانا و آنا بودیم رو براشون تعریف كردم. شاهین دهنش باز مونده بود شهره با تردید گفت وایی خاك بر سرم! شاهین یكمی مامانش رو نگاه كرد گفت خیلی هم خوب كرد به این میگن غیرت! شهره خندید گفت چی بگم! بعد شاهین اومد سمت من گفت میخوام حال همشون رو بگیرم تو كمكم میكنی؟ شهره گفت بهتره مشكلت رو خودت حل كنی. یكمی فكر كردم گفتم چون نامردی كردن كمكت میكنم ولی فقط كمكت میكنم بقیه اش با خودته! شاهین خندید گفت همینم خوبه! بعد اومد كنارم نشست گفت خب چیكار كنیم؟ گفتم كی میخوایی حالشون رو بگیری؟ یكمی فكر كرد گفت فردا! گفتم باشه باید با هم خصوصی صحبت كنیم.شهره یه نگاهی كرد گفت یعنی چی؟ من مامانشم! گفتم خب باش! صحبت مردونست. شهره با یه حالت خاصی گفت مردونه! من به شاهین نگاهی كردم گفتم برو توی اتاقت من میرم پایین از ماشین سیگارم رو بردارم میام.یه چشمك زد رفت منم پاشدم سریع رفتم پایین از داشبورد ماشین یه قوطی قرص گذاشتم توی جیبم اومدم بالا.شهره یه نگاهی بهم كرد گفت دلم خوشه یه بزرگتر آوردم براش حواسم نبود تو خودت از همه بدتری! خندیدم گفتم نترس بزار مرد شه! یه آهی كشید گفت من سر از كار شما مردا در نمیارم. یه چشمك زدم گفتم نبایدم داشته باشی بعد میخواستم از كنارش رد شم جلوش واسادم تو صورتش خیره شدم. وقعا كه درسته 40 سالش بود ولی از یه دختر 25 ساله بهتر مونده بود! خیلی خوشگل و جذاب بود چیزی هم كه منو یجوری میكرد پوست براق و بینظیرش بود اصلا اون شب توی رستوران هم مسخره بازیهام سر همین شروع شد! لباسش تا روی زانوش رفته بود بالا پوست فوق العادش زیر اون لباس خود نمایی میكرد! دستش رو گذاشت زیر چونم آروم گفت این چشمای تو دید نزنه نمیشه؟ با ابرو اشاره كردم نه! بعد آروم گفتم چشمای من هرچیزی رو نمیبینه مطمئن باش فقط چیزایی میبینه كه نظیر نداشته باشه.یه لبخند خوشگل زد سرش رو آورد جلو آروم یه دونه روی لبام رو بوس كرد گفت برو شاهین منتظره.یه چشمكی زدم رفتم سمت اتاق شاهین.در زدم رفتم تو، اتاق خوشگلی داشت ولی بقول قدیمی ها شتر با بارش توش گم میشد! یكمی باهاش صحبت كردم كه ترسش بریزه بعد براش توضیح دادم چیكار كنه! از همون نصحیت های پر بار و پند آموز من! وقتی كاملا توجیه شد بهش گفتم ببین دفعه آخرت بود از این كارا كردی باشه؟ من اینارو بهت گفتم دلیل نمیشه از فردا راه بیافتی دنبال دردسر! اینبار هم چون نمیخواستم ازم نارحت شی كمكت كردم دفعه بعدی اصلا سراغ منو نگیر چون دیگه آقا نیستی میشی یه بی سروپا فهمیدی؟ آروم با سر تایید كرد گفت قول میدم دفعه آخرم بود.یه مكثی كردم اون قوطی كه از توی ماشین آورده بودم در آوردم یه قرص از توش برداشتم گفتم اینو بگیر قرص رو گرفت یكمی نگاش كرد منم قوطی رو گذاشتم توی جیبم شاهین با تعجب گفت این چیه؟ آروم گفتم مواد نیروزا! هرموقع خواستی بری حالشون رو بگیری شب قبلش اینو بعد از شام بخور.فرداش زورت چند برابر میشه! با تردید گفت جدی میگی؟ تو هم از اینا میخوری؟ زدم تو سرش گفتم ساكت باش بی آبرو كردی منو! خب معلومه میخورم! احمق جان همه حرفه ای ها قبل از تمرین مواد نیروزا استفاده میكنن. كلی كیف كرد با ذوق شوق گفت دستت درد نكنه منم همچین چیزی میخواستم! یه اخمی كردم گفتم باشه حالا! فقط یادت باشه صداش رو در نمیاری ها؟ خندید گفت قول مردونه یكمی با تردید نگاش كردم گفتم واسه همون قول مردونه میگم صدات در نیاد! قرص رو گذشت لای دستمال بعد انداخت توی كشوی میزش گفت به جون مامانم به كسی نمیگم.

رفتم جلو گوشش رو محكم كشیدم گفتم اینو بهت دادم چون میخوام غرور شكستت و حق خودت رو پس بگیری دیگه دنبال این چیزا نباش فهمیدی؟ دستش رو گذاشت رو دستم گفت باشه غلط كردم قول میدم تكرار نشه! گوشش رو ول كردم گفتم در ضمن به سرت نزنه فردا بری دنبال مواد نیروزا و این حرفا.من اگه میخورم اولا كه زیر نظر برنامه پزشك میخورم دوما واسه اینكه اندازه موهای سرت وزنه زدم یا بقیه قهرمانا هم همینطور، اینا مصرفش قانون داره برنامه پزشكی داره، نری سر خود دنبال این چیزا؟ 2 روز دیگه عقیم شدی و موهات ریخت گردن خودت! آروم گفت من غلط بكنم.یه دونه دیگه زدم تو سرش گفتم خاك بر سرت به جای دعوا برو زبونت رو دراز كن كه بزرگترین قدرت دنیاست! گفت ببخشید.یه چشمك زدم گفتم شتر دیدی ندیدی! بعد شمارم رو براش نوشتم گفتن هر موقع حالشون رو گرفتی بهم زنگ بزن خبرش رو بده.گفت چشم! گفتم حالا بشین سر درس و كتابت كه جا پای ما نزاری! خندید گفت پس تو ام آره؟ درس پرپر؟!! محكم زدم تو سرش گفتم مرض، درست صحبت كن تو ام آره چیه؟ بیخودی بهونه نیار خودتو با من مقایسه نكن. من 1000تا دلیل داشتم، تو ناخون كوچیكه منم نمیشی! بدبخت من از تو كوچیكتر بودم تازه دست مواد مخدر رو گذاشتم كنار. سرش رو انداخت پایین گفت ببخشید.گفتم بجز درس به هیچی فكر نكن. احمق، بزرگ میشی 1000 تا دختر زیر دست و پات میافته اما درس یه دوره خاص داره پشتت باد خورد دیگه تمومه میری سرازیری! گفت چشم حواسم رو جمع میكنم. مكثی كردم گفتم آفرین حالا بشین سر درس و كتاب من میرم اومد جلو یه دونه بوسم كرد گفت مرسی ممنون،بعدا بهت زنگ میزنم. یه چشمك زدم گفتم بدرود!
از اتاق شاهین اومدم بیرون شهره اومد سمتم گفت چی بهش گفتی؟ گفتم هیچی! میخواستم تو بدونی كه بهت میگفتم دیگه.دستم رو گرفت گفت نره فردا دردسر درست كنه؟ خندیدم گفتم نه بابا گوشش رو محكم كشیدم گفتم دفعه آخرش باشه ایندفعه هم استثناء كمكش كردم دفعه بعد تكرار كرد خونه راش نده.زد روی شونم گفت دیوونه! یه چشمكی زدم لم دادم روی مبل راحتی گفتم خب دیگه چه خبر؟ گفت هیچی! خبرا دست شماست، ملیسا چیكار میكنه؟ یه آهی كشیدم گفتم مخ مارو میخوره! خندید گفت چی بگم از دست تو كه همه چیزت با آدما فرق داره! یه آهی كشیدم گفتم خودمم خسته شدم. یكمی صحبت كردیم شاهین اومد یه اسكیت دستش بود مامانش گفت باز كجا؟ شاهین اخمی كرد گفت با بچه ها میرم اسكیت! مامانش با تعجب گفت هوا تاریكه كدوم اسكیت؟ شاهین یكمی غرغر كرد اسكیتش رو برداشت رفت سمت در خروجی گفت شب دخترا برج بغلی هم میان حالش بیشتره! شهره لباش رو گاز گرفت گفت میبینی چه آدمیه؟ یكمی خندیدم گفتم گیر نده بزار سرگرمیاش همین باشه از چیزای دیگه بهتره! شهره یه آهی كشید گفت بقول خودت پسر دردسرش از خودش خیلی بیشتره! با سر تایید كردم گفتم آره همینه! شهره گفت بگم رزی چایی بیاری؟ با ابرو اشاره كردم نه! یكمی بهش خیره شدم، اونم یه اخم خوشگل كرد گفت چشای تو دست خودت نیست نه؟ با ابرو اشاره كردم نه! چشماش رو تنگ كرد گفت یه چیزت میشه ها؟ منم چشمام رو تنگ كردم گفتم مهم نیست! شهره پاشدم اومد كنارم نشست گفت یه چیزی بپرسم؟ گفتم بگو؟ گفت هیچی ولش كن! یكمی نگاش كردم گفتم دلشو نداری خب نپرس! لباش رو گاز گرفت دستم فشار داد گفت همه مثل تو پر رو نیستن! با سر تایید كردم گفتم حالا میخوایی من یه سوال بپرسم؟ اخم كرد گفت پر رو بازی در بیاری میندازمت بیرون! یكمی سرم رو تكون دادم گفتم متاسفانه من همیشه پررو ام!

یكمی فكر كرد گفت خب باشه ولی زیاده روی كنی میندازمت بیرون! گفتم باشه! سوالم این بود كه تو كه شوهر نداری با سكس چیكار میكنی؟ یهو از جا پرید با تردید نگام كرد گفت دیوونه! زیاده روی كردی خودت پاشو برو بیرون! یكمی نگاش كردم گفتم یه سوالم نمیشه پرسید! بعد پاشدم گفتم خداحافظ رفتم سمت در خروجی از نشیمن اومدم بیرون شهره گفت نارحت شدی؟ با كنایه بلند گفتم نه زیاده روی كردم! شب خوش. بعد از خونه اومدم بیرون شهره اومد جلو در گفت ارا جدی نارحت شدی؟ من شوخی كردم. یكمی مكث كردم گفتم حالا كه میگی شوخی بود باشه نارحت نشدم. یه لبخندی زد گفت پس بیا تو اینجوری من نارحت میشم. سرم رو تكون دادم گفتم شب خوش! بعد رفتم سمت آسانسور.
پایین ساختمون آروم میرفتم سمت ماشینم ملیسا زنگ زد یكم احوال پرسی كردیم گفت كجایی؟ گفتم بیرون بودم دارم میرم خونه! گفت ساعت چنده؟ گفتم به من چه؟ خودت چشم داری ببین! گفت ایش بی ادب خودم میبینم. چند لحظه بعد گفت ساعت 7.30 دقیقه. منم گفتم اینجا دبی است امارات متحده! خندید گفت دیوونه! بعد مكثی كرد گفت میخوام ببینمت گفتم خب بخواه! یكمی صداش رو كش داد گفت 3 روزه ندیدمت دلم برات تنگ شده تو دلت تنگ نشده؟. گفتم معلومه شده! خب یه كاری میكنیم، قطع كن من از خودم عكس میگیرم تو هم از خودت عكس بگیر بعد با MMS میفرستیم واسه همدیگه! یكمی غرغر كرد گفت مسخره نشو عكس میخوام چیكار نرو خونه برو یه جا صبر كن منم بیام.منم كه چند لحظه پیش (خونه شهره) حالم گرفته شده بود گفتم من میخوام برم خونه حوصله ندارم! با تعجب گفت اوا؟ چرا لج میكنی؟ باز چی شده؟ گفتم هیچی حوصله ندارم میخوام برم خونه.یه آهی كشید گفت تو كی حوصله داری؟ گفتم ملیسا جر و بحث نكن قاطی میكنم! یكمی مكث كرد گفت برو خونه منم میام پیشت. گفتم نمیخواد بیایی حوصله ندارم. بلند داد زد به من چه از یه جا دیگه حالت گرفته شده؟ حوصله نداری كه نداری مگه من آدم نیستم؟ گفتم بابا غلط كردم چرا داد میزنی؟ اصلا میرم خونه هرموقع دوست داشتی بیا.آروم گفت حتما باید داد بزنم مثل آدم رفتار كنی؟ گفتم باشه دیگه تموم شد.
تلفن رو قطع كردم 1 ساعت بعد خونه بودم روی تختم دراز كشیده بودم زنگ زدن فهمیدم ملیسا اومده.در رو باز كردم ملیسا با اخم اومد تو در رو بستم گفتم دادت رو كه زدی! حالا چرا اخم میكنی؟ خیلی جدی گفت ساكت باش حوصله اراجیف تو رو ندارم.رفت سمت اتاقم گفتم اونجا سخته بیا بیرون میشینیم. یكمی نگام كرد گفت میخوام از شیشه های قدی بیرون رو نگاه كنم. گفتم باشه هر طور دوست داری. پشت سرش رفتم توی اتاقم. ملیسا كنار شیشه های قدی اتاقم واساده بود به دبی كه زیر پاش بود نگاه میكرد منم روی تختم لم دادم گفتم ببخشید! چیزی نگفت. رفتم پشتش در گوشش گفتم ببخشید یكمی بی حوصله بودم. یه آهی كشید گفت خواهش میكنم. یه سیگار روشن كردم پشتش واسادم ملیسا همچنان با دقت خاصی به بیرون خیره شده بود منم با ولع خاصی سیگار میكشیدم به بیرون نگاه میكردم.آروم بهش گفتم چرا ناراحتی؟ مكثی كرد گفت نمیدونم همینجوری.سیگارم به وسطاش رسیده بود شیشه رو باز كردم سیگارم رو پرت كردم پایین.

دستام رو از پشت گذاشتم روی سینه هاش سرم رو گذاشتم توی موهای نازش گفتم تو بیخود كردی نارحت باشی از همین بالا پرتت میكنم پایین.خندید گفت از خدامه! یكم سینه هاش رو فشار دادم گفتم چته؟ آروم گفت آی فشار نده! منم یكم فشارم رو بیشتر كردم گفتم بگو؟ یه جیغ كوتاه كشید گفت ولم كن میگم! منم دستم رو برداشتم گفتم بگو؟ گفت چیز تازه ای نیست، همون بحث همیشگی. یه نفس عمیق كشیدم گفتم ولش كن ادامه نده.آروم گفت چشم.دوباره دستم رو گذاشتم روی سینه هاش گفتم دیگه كم كم باید به فكر خداحافظی باشیم.دستش رو گذاشت روی دستام به سینه هاش فشار داد گفت الان حوصله ندارم باشه بعدا صحبت میكنیم.گفتم هر چی تو بگی.ملیسا دستام رو بیشتر به سینه هاش فشار داد خودش رو بیشتر داد عقب گفت حرف زدن با تو فایده نداره بهتره شبمون رو خراب نكنیم. لبام رو بردم كنار گوشش گفتم نه! به این یكی فكر نكن. سریع از توی بغلم خودش رو كشید بیرون چرخید سمت من به چشام خیره شد گفت اجازه نفس كشیدن دارم؟ سرم رو تكون دادم گفتم ربطی نداره خودت منظوم رو فهمیدی.دستش رو گذاشت رو لبام گفت اختیار بدن خودمم ندارم؟ دستش رو برداشتم گفتم داری ولی اینجا نه.تا وقتی طرف حسابت منم نه! بغض گلوشو گرفته بود گفت اجازه چی دارم؟ یكمی مكث كردم گفتم هیچی.مثل همیشه باید اصول و اخلاق رو رعایت كنی.دستم رو گرفت محكم فشار داد گفت تو چیكار با من داری؟ بدن خودمه دلم میخواد.یه اخمی كردم گفتم باشه هركاری دوست داری بكن ولی طرف من نمیایی بعد رفتم روی تختم دراز كشیدم…

ملیسا یه نگاهی به من كرد منم سریع چشام رو بستم گفتم نگاه نكن! با اینكه داشت گریش میگرفت یه خنده كوتاه كرد گفت ارا مسخره بازی در نیار.چرخیدم روم رو اونور كردم گفتم هركاری میخوایی بكن مگه نمیگی بدن خودته؟ خب برو هركاری دوست داری باهاش بكن ولی طرف من نمیایی! حد اقل اختیار خودم رو دارم دیگه نه؟ چند لحظه بعد احساس سنگینی كردم. ملیسا كنارم خوابیده بود وزنش رو انداخته بود روی من. محلش ندادم بعد آروم در گوشم گفت هركاری كنی بازم دوستت دارم.بازم محلش ندادم! با دستاش سینم رو فشار داد گفت ارا مگه نمیگی دوستم داری؟ خب پس چرا روی حرفم حرف میزنی؟ یه آهی كشیدم با التماس گفتم بس كن! تو گفتی برو تو چاه من باید برم؟ زد روی شونم گفت من همچین چیزی نمیگم.یكمی مكث كردم گفتم تو خودتم نمیفهمی چی داری میگی! من حرف از جدایی میزنم تو میگی سكس؟ ملیسا به جون خودم به جون خودت به جون هركسی بخوایی قسم با كش دادن این رابطه زندگی خودم و خودت رو تلخ میكنی، تو میری یه سم جدید به فكرای سمی من اضافه میشه. ملیسا آروم روی صورتم دست كشید 2تا انگشتش رو گذاشت توی دهنم بالا پایین میكرد با تردید برگشتم سمتش گفت خفه شو! دنبال زبونت میگردم میخوام از جا درش بیارم هردومون راحت شیم! سریع دستش رو كشیدم بیرون گفتم دیوونه شدی؟ با حرص زد روی دستم گفت نه تو دیوونه شدی داری منم دیوونه میكنی.

مكثی كردم بلند گفتم خدایا چیكارت كنم منو راحت كنی؟ بابا نخواستیم این زندگی كوفتی رو نخواستیم روزی N نفر آدم میمیرن خب یكیشم من بدبخت! ملیسا محكم زد روی دهنم داد زد دهنتو ببند خسته شدم از مضخرف گفتن هات.دستم رو گذاشتم روی صورتم آروم نفس میكشیدم ملیسا دستام رو برداشت به صورتم خیره شد عشق و حسرت رو توی چشاش میشد خوند.سرش رو آرود جلو روی پلك هام رو بوس كرد بعد لباش رو گذاشت روی لبام یكمی فشار داد سرش رو برد عقب گفت مگه من ازت چی میخوام؟ متعهد شدن انقدر سخته؟ چشام رو بستم چیزی نگفتم یه آهی كشید پاشد رفت.چشام رو باز كردم دیدم رفته كنار شیشه های قدی اتاقم واساده به بیرون خیره شده آروم گریه میكنه منم پاشدم رفتم پشتش گفتم گریه نكن.با گریه گفت به تو ربطی نداره. از خودم بیزار بودم از زندگی بیشتر از خودم.تف به این سرنوشت كه هرچی سنگه مال پای لنگه! یكمی مكث كردم خودم رو چسبوندم بهش دستام رو از پشت گذاشتم روی سینه هاش فشار دادم خودم هم بیشتر بهش فشار دادم سرش رو آورد عقب گذاشت روی شونم گفت دوستت دارم.آروم در گوشش گفتم من بیشتر. چرخوندمش سمت خودم تو صورت هم خیره شدیم دستاش رو حلقه كرد پشت گردنم لباش رو محكم به لبام فشار میداد دستم رو بردم زیر تاپ انگشتم رو گذاشتم زیر بند سوتینش یكمی مالیدم لباش رو برداشت گفت دوست داری؟ آروم لبخندی زدم گفتم خیلی. سریع تاپش رو در آورد انداخت زمین یه سوتین قرمز تنش بود، دوباره لباش رو روی لبام قفل كرد منم انگشتم رو بردم زیر بند سوتنیش با اون دستم هم باسنش رو میمالیدم.ملیسا خودش رو محكم بهم فشار میداد یكم بعد خودم رو كشیدم عقب تو صورتش خیره شدم عشق و شهوت تمام وجود هردومون رو گرفته بود.شهوت یه غریزه لذت بخش بی همتا برای همه آدماست و عشق هم یه نیروی مهار نشدنی و قابل پرستش. حالا كه هردو باهم قاطی شده بود مطنئنن لحظه قشنگ تر از این واسه هیچ انسانی پیش نمیاد. شاید اون لحظات بهترین لحظه های زندگی ملیسا بود ولی من چی؟ من دفعه اولم نبود! بارها و بارها این لحظه رو تجربه كرده بودم ولی آخرش چی؟ جز زهر حسرت چیزی توی وجودم نمونده بود.دستم رو از روی دامنش گذاشتم وسط پاهاش آروم میمالیدم ملیسا انگشتش رو گذاشت توی دهنم با پشت لبام بازی میكرد یكم سرعت دستم رو بیشتر كردم از روی شهوت یه آهی كشید لباش رو محكم گاز گرفت. مثل همیشه جدی و با اخم بودم. اون دستم رو گذاشتم روی سینه هاش از روی سوتین میمالیدمشون نفسهاش به شمارش افتاده بودن چشاش رو بست آروم گفت ارا بازش كن.دستم رو بردم پشت كمرش سوتینش رو باز كردم سینه های خوشگلش آزاد شد ولی خودم باورم نمیشد! یعنی هیچی از زیبایی كم نداشت هم چهرش هم بدنش.انگار همه اجزای بدنش رو با ظرافت طراحی كرده بودن چسبونده بودن اونجا! یه دستی روی سینه هاش كشیدم شصتم رو گذاشتم روی نوك سینش آروم فشار دادم یه آخ گفت زد رو دستم گفت نكن دردم میاد.لبخندی زدم با دستام كمرش رو محكم گرفتم لبام رو گذاشتم زیر گردنش آروم لمسش میكردم میومدم پایین.یكمی خودش رو كشید سرش رو كامل برد بالا آروم سینه هاش رو غرق بوسه میكردم میومدم پایین زبونم رو روی نافش كشیدم دوباره اومدم بالا سینه هاش رو میخوردم دستاش رو گذاشت پشت سرم فشار داد به سمت خودش منم سرعتم رو بیشتر كردم كه لذت ببره چند لحظه بعد سرم رو آوردم عقب روی لبش رو بوس كردم زانو زدم جلوی پاش دهنم رو از روی دامنش گذاشتم وسط پاش یكمی لبام رو كشیدم روش خودش رو به دهنم فشار داد دامن نازكی پاش بود دامنش رو بردم بالا شرتش هم ست با سوتینش بود دهنم رو گذاشتم وسط پاش یكم لبام رو كشیدم روش.

شرتش خیلی خیس شده بود.یه نگاهی به صورتش كردم چشماش رو بست خودش رو به دهنم چسبوند با یه دستم دامنش رو بالا نگه داشتم با اون دستم هم كش شرتش رو كشیدم بالا چسبید به كسش زبونم رو كشیدم روش یه نفس عمیق كشید خودش رو بیشتر به دهنم فشار داد منم چند تا زبون دیگه روش كشیدم آروم شرتش رو از پاش در آوردم دوباره دامنش رو زدم بالا دیگه گفتن نداره! همه اجزای بدنش با ظرافت تمام طراحی شده بودن.ترشحات كسش وسط پاهاش رو خیس كرده بود دهنم رو بردم جلو زبونم رو كشیدم روی چوچولش یه جیغ كوتاه زد تنش یكمی میلرزید دوباره زبونم رو گذاشتم روی چوچولش محكم فشار دادم یه آه بلند كشید بعد با لبام میكشیدم روی كسش لرزشش بیشتر شد دستش رو گذاشت پشت سرم محكم منو كشید سمت وسط پاهاش با یه دستم دامنش رو بالا نگه داشتم اون دستم هم گذاشتم روی باسنش انگشتم رو گذاشتم روی سوراخ باسنش آروم فشار دادم یه آخ بلند گفت، چند بار با زبونم كشیدم روی چوچولش شروع كرد به لرزید، انگشتم رو توی سوراخ باسنش بیشتر فرو كردم زبونم هم محكم تر میكشیدم روی چوچولش یه جیغ بلند كشید با قدرت ارضا شد آبش ریخت تو دهنم ولی سرم رو برنداشتم دلم میخواست حالا كه برای اولین بار سكس رو امتحان میكرد اونم كنار كسی كه واقعا عاشقش بود به اوج لذت برسه. بدنش شل شد دستاش رو گذاشت روی شونم بهم تكیه كرد من بازم زبونم رو میكشیدم رو كسش آروم گفت ارا دارم از حال میرم انگشتم رو از سوراخ باسنش در آوردم یه بار دیگه زبونم رو كشیدم روی كسش پاشدم جلوش واسادم بهم تكیه كرد زیر بغلش و گرفتم بردمش سمت تخت آورم دراز كشید دستاش رو گذاشت روی صورتش. رفتم سمت دستشویی دهنم رو شستم یه بطری آب از یخچال برداشتم اومدم دیدم هنوز بیحال افتاده از كشوی میزم یه قوطی قرص در آوردم رفتم روی سرش یكمی صداش كردم آروم گفت یكمی صبر كن. به بدن و چهره بینظیرش خیره شدم افسوس خوردم كه چرا همچین فرشته ای با این همه عشقی كه بهم داره نباید تا ابد توی زندگیم باشه… چند دقیقه بعد یكم حالش جا اومد چشماش رو باز كرد لبخند خوشگی زد گفت مرسی توی همه چیز بی نظیری! یه لبخندی زدم گفتم پاشو اینو بخور. یه قرص ژلاتینی رو با بطری آب دادم دستش یكمی با تعجب بهش نگاه كرد گفت این چیه؟ یه چشمك زدم گفتم بقول بعضی ها خوب روی بدنم خرج كردم و میكنم! یه اخم خوشگل كرد گفت تیكه ننداز دروغ نگفتم! حالا این چیه؟ گفتم بخورش چیكار داری چیه؟ آدم كه رمز كاراش رو به كسی نمیگه! این همه ورزش كردیم قهرمان شدیم حالا شك داری بهم؟ خندید قرص رو خورد گفت حالا بگو؟ مكثی كردم گفتم ویتامین طبیعی برای افزایش قدرت جنسی. راحت شدی؟ خندید گفت اسمش چیه؟ شاید بخوام همیشه بخورم. یه اخمی كردم گفتم موقع رفتن یه قوطی بهت میدم هر روز بعد از ناهار یكی بخور بدنت رو جوری تنظیم میكنه كه نه موقع رابطه جنسی كم میاری نه بعدش كمر درد و این حرفا داری شهوتت هم زیاد میشه! یكمی سرش رو تكون داد گفت خوشم اومد! خندیدم دستش رو گرفتم گفتم پاشو لباس بپوش.

با تعجب نگاهی كرد گفت وا؟ همین؟ پس تو چی؟ خندیدم گفتم پاشو پاشو حرف زیادی نزن. پاشد اومد جلوم واساد تو صورتم خیره شد گفت من بازم میخوام! اخمی كردم گفتم پر رو! دستش رو از روی شلواركم گذاشت روی كیرم فشار داد صداش رو كش داد گفت ارا اذیتم نكن.یكمی فكر كردم بهش خیره شدم (به دستش كه روی كیرم بود اشاره كردم) گفتم منظورت از این چیه؟ آروم گفت منظوری ندارم! به چشماش خیره شدم چشام رو تنگ كردم گفتم حرفشم نزن مگه با بچه طرفی؟ با تعجب گفت یعنی چی؟ یه نیشخند زدم گفتم منظورم رو خوب فهمیدی! آروم گفت تو از كجا فهمیدی؟ یكمی سرم رو تكون دادم گفتم زندگی جای سالم رو تنم نزاشته! سرش رو انداخت پایین گفت نمیدونستم چشمای دیگران هم میخونی! بغلش كردم سرش رو بوسیدم گفتم خانمی از این فكرا نكن كلاهمون میره تو هم.مكثی كرد گفت چرا؟ میخوام مال خودت باشم حتی اگرم نبودم میخوام تو برام اینكارو بكنی. (بحث ما سر پرده بكارت بود!) بلند خندیدم گفتم چرا چرت و پرت میگی؟ برو حالت خیلی بده! سرش رو به شونم فشار داد گفت حالم خوبه! سرش رو كشیدم عقب بهش خیره شدم خیلی جدی گفتم یك بار دیگه تكرار كنی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی! فكر كردی من بچه ام یا احمقم؟ یاد بگیر زندگیتو برای خودت هم فدا نكنی چه برسه به دیگران! بعد ولش كردم رفتم سمت شیشه های قدی اتاقم به بیرون خیره شدم گفتم لباس بپوش.اومد جلوم واساد گفت ببخشید دیگه تكرار نمیشه.سرم رو تكون دادم گفتم لباش بپوش.محكم بغلم كرد گفت ببخشید اشتباه كردم.خودم رو كشیدم عقب یكمی بهش خیره شدم گفتم دیگه از این فكرا نكن! یه دونه روی لبام رو بوس كرد گفت قول میدم. دستش رو كشیدم سمت تختم انداختمش روی تخت لبام رو گذاشتم روی لباس محكم فشار دادم سریع سرم رو آوردم پایین یكمی سینه هاش رو خوردم اومدم پایین تر دامنش رو زدم بالا از ساق پاهاش شروع كردم به لمس كردن همینطور با لبم میومدم بالاتر یكمی روی رانهاش مكث كردم سرم رو گذاشتم وسط پاش زبونم رو محكم و با سرعت میكشیدم روی كسش یه آه بلند كشید با شهوت و تردید گفت ارا… ارا… سرم رو آروم بالا بهش خیره شدم گفتم هوم؟ یكمی نگام كرد گفت خودتم لخت شو یكمی فكر كردم گفتم ملیسا من ختم روزگارم یه لحظه احساس كنم فكرای احمقانه به سرت زده هرچی دیدی از چشم خوت دیدی فهمیدی؟ لباش رو گاز گرفت گفت چشم هر چی تو بگی.با دقت و كنجكاوی خاصی بهم خیره شد شلواركم رو در آوردم آروم یه لبخندی زد گفت بقیش! شرتم هم در آوردم رفتم جلو خم شدم دستی روی سینه هاش كشیدم دوباره سرم رو بردم پایین با قدرت كسش رو میخوردم پاهاش رو بهم دیگه فشار داد نفس نفس میزد ترشحاتش زیاد شده بود نشون میداد خیلی تحریك شده. بهش گفتم جاتو عوض كن خودمم رفتم روی تخت نشستم وسط پاهاش دامنش رو در آوردم پاهاش رو یكم آوردم بالا كیرم رو گذاشتم وسط پاهاش یه اخمی كردم گفتم تكون بخوری دستم خط بره لخت از خونه پرتت میكنم بیرون!!! خندید گفت چقدر خشن! خودم از حرفم خندم گرفته بود یدونه زدم به ران پاش گفتم ساكت! پاهاش رو آوردم بالاتر شروع كردم به عقب و جلو! چند دقیقه ای گذشت ولی مگه اینجوری ارضا میشدم! دیدم فایده نداره! میخواستم بگم برگرد از پشت بكنم یه نگاه به بدن ناز و ظریفش انداختم پشیمون شدم! گفتم حیف این عروسك كه بخواد دردش بیاد.پاهاش رو آردم پایین با دستام كسش رو كاملا باز كردم زبونم رو فرستادم توش شروع كردم به ضربه زدن به نقطه حساس یه تكون خورد جیغ كشید گفت ارا… منم سرعتم رو بیشتر كردم یه جیغ دیگه كشید با لرزش گفت دارم میام یهو یه تكون محكم خورد ارضا شد یكم از آبش دوباره ریخت تو دهنم! سرو رو آوردم بالا بیحال گفت ببخشید دهنم رو پاك كردم گفتم فدای سرت، همه چیزت بی نظیره.

با دستام رو كسش دست كشیدم آبش رو پخش میكردم دور كسش بعد روش فوت میكردم! یكمی پاهاش رو به دستام مالید حالش كه جا اومد جلوم نشست بهم نگاهی كرد گفت پس تو چی؟ با بی اعتنایی گفتم مهم نیست.اخمی كرد گفت بیخود! اومد جلو تر یكمی با كیرم نگاه كرد گفت چطوری میشه خورد؟ خندیدم گفتم دست از سر ما بردار! نمیخواد یاد بگیری! یكمی روش دست كشید گفت حالا بگو؟ دستم رو كشیدم روی لبای نازش گفتم حیف این لبای ناز و ظریف تو نیست؟ سرش رو انداخت پایین گفت بخاطر تو مهم نیست! كشیدمش تو بغلم سرش رو بوس كردم گفتم فدات بشم كه انقدر مهربونی. خودش رو كشید عقب گفت حالا اینو چیكارش كنیم؟ خندیدم گفتم دستت رو بده بعد دستش رو گذاشتم روی كیرم گفتم بالا پایین كن، خوبه؟ خندید گفت اینو دیگه بلدم! بعد هولم داد دراز كشیدم خم شد پشتش به من بود دستش رو گذاشت روی كیرم شروع كرد به بالا پایین كردن منم دستم رو بردم روی باسنش آروم با سوراخ باسنش بازی میكردم چند دقیقه بعد گفتم دستت رو تنگ تر كن زود تر ارضا شم اونم همینكارو كرد منم با باسن خوش فرمش بازی میكردم یكم بعد احساس كردم دارم ارضا میشم گفتم دارم میام سرعت دستش رو بیشتر كرد یهو آبم با فشار پاشید روی صورتش بعدم با دستش بقیش رو دست مالی میكرد! شصتش رو گذاشت سر كیرم یكمی فشار داد یهو پریدم گفتم آی! خندید گفت حقته! با دستش صورتش رو تمیز كرد گفت حموم! یكمی نفس عمیق كشیدم گفتم بزن بریم حموم! پاشدم اونم كنارم واساد بهش نگاهی كردم گفتم خوش گذشت؟ خندید خودش رو انداخت تو بغلم گفت عالی تر از این نمیشد! مثل همیشه حرف نداری. خندیدم گفتم برو بابا تعفه گیر آوردی! یهو بغلش كردم روی دستام گفتم پیش به سوی حموم! خندید گفت تو بیا تاكسی تلفنی خونگی شو! از این ور خونه میخوام برم اونور خونه سختمه تو همیشه منو بغل كن ببر این ور اون ور ها؟ محكم گفتم اطاعت قربان! بعد همینطوری كه روی دستام بغلش كرده بودم رفتیم سمت حموم گذاشتمش توی وان آب داغ رو باز كردم.همدیگه رو شستیم كلی باهاش شوخی كردم خندید. میخواستم از اون حال و هوا درش بیارم نمیخواستم با خاطرات بد از زندگیم بره… تكیه دادم به وان حموم ملیسا جلوم نشسته بود دستش رو كشید روی بازوم گفت اگه مال من بشی میدونی اولین كار چیكار میكنم؟ گفتم چیكار؟ خندید روی تتو بازوم دست كشید گفت این صلیب رو باید پاك كنی جاش اسم منو بنویسی تا اسمم همیشه همرات باشه. با تعجب گفتم هوم؟ خندید گفت مرض مگه كری؟ تازه باید یه تغییرات دیگه هم بهت بدم.آروم گفتم مگه عروسكه بازی ام؟ خدا رو شكر مال تو نشدم! یه اخمی كرد گفت از كجا میدونی نمیشی؟ نیشخندی زدم گفتم ازونجایی كه بهت دلایلش رو گفتم.یكمی با ناراحتی بهم نگاه كرد گفت ارا… آروم گفتم هیس! تكرار مكررات ممنوع! سرش رو انداخت پایین گفت چشم.

از حموم اومدیم بیرون به ساعت نگاهی كردم 11 شب بود گفتم برو خونه دیر شد آروم گفت باشه چند دقیقه دیگه میرم.رفتم جلو شیشه های قدی اتاقم واسادم به بیرون خیره شدم یه سیگار روشن كردم همچنان چراغ آسمون خراشها بهم میخندیدن! یه كام عمیق از سیگارم گرفتم ملیسا اومد جلوم پشتش رو كرد محكم خودش رو بهم فشار داد به بیرون خیره شد موهای ناز و خیسش رفت توی صورتم یه دستی توی موهای خیسش كشیدم بعد استریو اتاقم رو روشن كردم مثل همیشه صدای یاورم بلند و رسا توی اتاقم پیچید.سر ملیسا رو بوس كردم یه كام عمیق از سیگارم گرفتم و با ملیسا به بیرون نگاه میكردیم، یاور با المتماس میخوند…
تو اون شام مهتا كنارم نشستی – عجب شاخه گلوار به پای شكستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی – كه صورتگری را نبود اینچنینی
پریزاد عشق رو مهسا كشیدی – خدا را به شور تماشا كشیدی…
تو دونسته بودی چه خوش باورم من – شكفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم كی هستی؟ تو گفتی یه بیتاب – تا گفتم دلت كو؟ تو گفتی كه دریاب
اینجاش كه رسید یهو بی اختیار با یاور بلند داد زدم…
قسم خوردی بر ما، كه عاشق ترینی – تو یك جمع عاشق، تو صادق ترینی!
همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت – به خود گفتم ای وای! مبادا دروغ گفت…

ظهر موقع ناهار موبایلم زنگ خورد شماره شهره افتاده بود! تلفن رو جواب دادم یكمی خبر احوال كردیم بعد درمورد اتفاق دیشب یكمی عذر خواهی كرد گفت فقط شوخی بود فكر نمیكردم وقعا بری! منم توجیه اش كردم چطوری مرغ من همیشه 1 پا داره اصلا هم تو این چیزا شوخی ندارم! چند دقیقه ای معذرت خواهی كرد منم گفتم مهم نیست تلفن رو قطع كردیم.تازه یادم از پسرش شاهین افتاد كه مثلا امروز میخواست بره حال گیری! یه نیشخندی زدم گفتم غروب خودش زنگ میزنه ببینم چیكار كرده!… سر شب بیرون بودم كارام تموم شد حوصلم سر رفته بود نشسته بودم توی ماشین تیكه ها كه رد میشدن نگاشون میكردم تنوع بشه! وسط تنوع و تقویت چشمانی موبایلم زنگ خورد یه فحش دادم گفتم 2 دقیقه آسایش نداریم به تنوع چشمانی دلخواه برسیم! یه شماره موبایل ناشناس بود منم زدم روی Silent گفتم شرمنده ناشناس جواب نمیدیم! دوباره به تنوع ادامه دادم! چند بار دیگه زنگ زد منم تو دلم انقدر فحش دادم كه از خواهر و مادرش گرفته تا مادر بزرگش رو آوردم جلو چشاش! با دقت خاصی به تیكه ها نگاه میكردم بعضی خیلی جالب بودن! دوباه موبایلم زنگ خورد اینبار شماره شهره افتاده بود جواب دادم شاهین بود! زدم تو پیشونیم گفتم اوه شرمنده! اون شماره ناشناس تو بودی؟ گفت آره چرا جواب ندادی؟ گفتم ببخشید شماره ناشناس رو جواب نمیدم. خندید گفت ای نامرد! تو دیگه كی هستی! خیلی جدی گفتم مرض! مگه با تو شوخی دارم؟ آروم گفت ببخشید! گفتم اون قضیه چی شد؟ گفت داستانش مفصله میایی اینجا برات بگم؟ گفتم نه! یكمی غرغر كرد گفت لج كرد بیا! من هاج و واج مونده بودم این 17 سالشه یا 7 سال! تو دلم گفتم خدایا ما كه شر روزگار بودیم این شد عاقبتمون اینا به كجا میخوان برسن؟! بهش گفتم نمیشه نمیام! دوباره غرغر كرد مامانشو صدا زد! من با ناباوری پشت تلفن به جر و بحث گوش میكردم! آخرش شهره گوشی رو گرفت گفت عزیزم شرمنده بیا ببین این چی میگه مثل بچ ها لج بازی میكنه! آروم گفتم باشه خندید گفت بازم ببخشید فعلا خداحافظ.تلفن رو قطع كردم زدم روی فرمون گفتم به خشكی شانس اینم از شانس تخمی ما! حركت كردم سمت خونه شهره. نیم ساعت بعد در زدم شهره در رو باز كرد رفتم تو جلو در دستمو گرفت آروم گفت بابت دیشب بازم ببخشید من فقط شوخی كردم.

یه چشمك زدم گفتم خواهش میكنم.یه لبخندی زد یه دونه صورتم رو بوس كرد گفت مرسی.رفتیم توی خونه گفت شاهین تو اتاقشه برو ببین چی مشگه منو كلافه كرده میخوام خفش كنم! اشاره كردم گفتم آروم بابا! رفتم سمت اتاق شاهین در زدم رفتم تو رو تختش نشسته بود SMS بازی میكرد! تا منو دید پاشد با خوشحالی گفت سلام! یكمی نگاش كردم گفتم ساكت باش نمودی منو! چی شد؟ گفت هشونو زدم! یكمی سرم رو تكون دادم گفتم خب حالا این افتخار داره؟ خندید گفت آره! الان دیگه همه از من حساب میبرن! یكمی چپ چپ نگاش كردم گفتم قرص رو خوردی؟ با سر تایید كرد مكثی كردم رفتم جلوش واسادم گفتم گوشاتو وا كن چی میگم، اگه فكر میكنی كه با قلدری و جنگ و دعوا به جایی میرسی كور خوندی فردین مرد زمان فردین بازی هم تموم شد! فردا بزرگ شدی نمیگن كی زورش بیشتره میگن كی علمش بیشتره كسی به بازوهات نگاه نمیكنه همه به مدرك تحصیلیت نگاه میكن.اگه میخوایی كارگری و باربری كنی حرفی نیست ولی اگه میخویی مثل یه آقا زندگی كنی به هیچی جز درس فكر نكن. یكمی نگام كرد گفت چشم.نفس عمیقی كشیدم گفتم در ضمن دنبال اون قرصی كه بهت دادم نرو ببینی چیه! چون از الان بهت میگم دست از پا خطا كنی عقیم میشی، موهای سرت میریزه، كبد و كلیه هات به گا میره! حالا خود دانی! دوباره گفت چشم.یه چشمكی زدم گفتم كاری نداری؟ دستم رو گرفت گفت مرسی بخاطر همه چیز ممنون روی حرفات هم فكر میكنم.با سر تایید كردم یه دستی روی سرش كشیدم گفتم آفرین. بعد از اتاقش اومدم بیرون توی نشیمن شهره نشسته بود روی راحتی داشت تلویزیون نگاه میكرد تا منو دید پاشد گفت بشین. مكثی كردم نشستم شهره گفت خب چی شد؟ لبخندی زدم گفتم مشكل حل شد! اومد كنارم نشست دستم رو گرفت گفت مرسی كاش یكی مثل تو همیشه بود آدمش میكرد من كه دیگه بریدم! خندیدم گفتم چرا به فكر یه بابا واسش نیستی؟ اخمی كرد گفت همون یكی چه گلی به سرم زد كه یكی دیگه بزنه! با سر تایید كردم گفتم اینو خوب گفتی! یكم بعد شاهین اومد سرش توی LCD موبایلش بود داشت SMS بازی میكرد! مامانش گفت كجا؟ آروم گفت میرم پایین پیش بچه ها با دخترا برج بغلی مسابقه اسكیت داریم! تو دلم گفتم احتمالا من داشتم با دیوار صحبت میكردم! شاهین یكمی به مامانش نگاه كرد گفت باید برم SMS زدن مسابقه 10 دقیقه دیگه شروع میشه! بعد سریع رفت سمت در خروجی! شهره یكمی به من نگاه كرد گفت چی بگم! خندیدم گفتم ولش كن خوب میشه.یكم كانال رو عوض كردم شهره زد روی دستم گفت چته؟ خندیدم گفتم ببخشید عادت دارم هی بالا پایین كنم! آروم گفت دیوونه! یكم به تلویزیون خیره شد بعد نگاهی بهم كرد گفت دیگه سوال نمیپرسی؟ یه اخمی كردم گفتم نخیر! دستم رو گرفت محكم فشار داد گفت لوس نشو بپرس جواب میدم. با اخم گفتم دیشب پرسیدم بس بود! خندید گفت ببخشید آخه خیلی جا خوردم! یكمی بهش نگاه كردم گفتم خب جواب بده؟ یه اخم خوشگل كرد گفت سوالت چی بود؟ یكمی چشام رو تنگ كردم گفتم شهره جون دیگه انحراف نزن! لبخندی زد گفت باشه دوباره بپرس باور كن یادم رفته! مكثی كردم گفتم فكر كنم پرسیدم بدون شوهر با سكس چیكار میكنی! لباش رو گاز گرفت زد روی شونم گفت آخه تو خجالت نمیكشی؟ خندیدم گفتم نه اصلا! دستش رو گذاشت روی شونم فشار داد آروم و با خجالت گفت زیاد توجه نمیكنم ولی اگه خیلی فشار بیاره خودم رو ارضا میكنم. یكمی سرم رو تكون دادم گفتم وای چقدر سخت بود این جواب! دیشب واسه همین نیم جمله اینجوری كردی؟ شونم رو بیشتر فشار داد گفت ساكت باش .گفتم یه سوال دیگه! با ترس گفت وای نه دیگه! خندیدم گفتم فقط یكی! اخم خوشگلی كرد گفت بگو. گفتم تاحالا با غریبه هم سكس داشتی؟ زد روی شونم گفت به تو چه! دستش رو گرفتم یكمی فشار دادم گفتم خودت گفتی بپرس! گفت وا؟ من چه میدونستم اینقدر پر رویی! گفتم باشه هرچی تو بگی! خندید گفت باشه میگم ولی دیگه پر رو بازی در نمیاری! یكمی با اكراه نگاش كردم شهره گفت آره چند باری داشتم! یه نیشخندی زدم گفتم منظورت همون مردی كه اونروز توی رستوران كنارت نشسته بود هستش درضمن چند بار هم نبوده گاهی با هم سكس دارین! یهو از جا پرید گفت دیوونه! گفتم میخوایی بگی اشتباه كردم؟ با تردید یكمی بهم نگاه كرد آروم گفت نه، كاملا درسته! خندیدم گفتم اینو بهت گفتم تا دیگه واسه من قیافه حق به جانب نگیری! با تعجب زیادی پرسید از كجا فهمیدی؟ یكمی زیر چشمی نگاش كردم گفتم حیف شد من درسم رو ادامه ندادم! الان حد اقل باید توی ناسا هوا فضا میخوندم! زد زیر خنده گفت واقعا كه آخرشی! جدا كه باید از ناسا دعوت نامه بیاد برات! یكمی بهش نگاه كردم گفتم ولش كن ما كه شانس نداریم میرم فضا اونجا دخترای فضایی هم واسه ما پاس میشن! زد روی پام گفت تو دیوونه ای.یكمی بهش نگاه كردم لبام رو گاز میگرفتم میكشیدم زیر دندونم زد روی شونم گفت اینجوری نگام نكن پر رو! لبخندی زدم گفتم باشه دیگه نگات نمیكنم! دستش رو انداخت دور گردنم گفت بیخود میكنی مثل آدم نمیتونی نگاه كنی؟ آروم خندیدم گفتم نه آخه تو زیادی خوشگلی! خودش رو بهم فشار داد صورتم رو بوس كرد گفت پر رو! دستم رو انداختم پشت كمرش از روی تاپش دستم رو كشیدم روی بند سوتینش دستش رو گذاشت روی لبام گفت نكن! ولی شهوت توی وجود هردومون موج میزد… خندیدم گفتم دوست دارم! دستم رو بردم رو بردم سمت كمرش پایین كمرش رو میمالیدم اون دستم هم كشیدم روی لباش گفتم شوهرت سرش كلا رفت! سرش رو آورد جلو تر با تردید به لبام خیره شد اخمی كرد تردید از چشاش میبارید یهو چشاش رو بست لباش رو گذاشت روی لبام یكمی فشار داد زبونم رو گذاشتم توی دهنش میكشیدم پشت دندوناش خودش رو بیشتر بهم فشار داد زبونش رو چسبوند به زبونم زیرش رو فشار میداد منم پشت كمرش رو دست میكشیدم سرش رو كشید عقب به چشای خمار و بیروح من خیره شد آروم گفت تو رو میبینم سردم میشه! دستم رو بردم زیر تاپش از روی سوتینش سینه هاش رو میمالیدم اون دستم هم از روی شلوارش گذاشتم وسط پاش شروع كردم به مالیدم یجوری نگام میكرد دستام رو برداشتم اخمی كردم بهش خیره شدم سریع پهلوهاش رو گرفتم چرخوندمش به اون سمت پشتش به من بود تاپش رو تا زیر گردنش دادم بالا موهای بلند مش كردش هم جمع كردم روی سرش لبام رو كشیدم روی كتفش میومدم پایین.به بند سوتینش كه رسیدم یكمی با لبام بهش فشار آوردم بعد بندش رو باز كردم خودش دستش رو برد جلوی سینه هاش سوتینش رو در آورد یكم دیگه لبام رو كشیدم روی كمرش. بهش فشار آوردم بیشتر به جلو خمش كردم دستم رو بردم پایین زیر شلوارش دستم رو رسوندم به باسنش آروم میمالیدم.چیزی نمیگفت فقط آروم نفس میكشید یكم بعد دستام رو گذاشتم روی شونه هاش محكم چرخوندمش سمت خودم تاپش رو دادم بالا سینه های خوش فرمش رو دیدم یجوری شدم! اصلا انگار نه انگار 40 سالش بود! پوست سفید و شفافی داشت كه واقعا دخترای كم سن هم نداشتن! سینه هاش رو دیدم یاد شارون استون افتادم! آخه اونم با اینكه سنش زیاده بازم سینه هاش گرد و ایستادست! سرم رو بردم جلو آروم سینه هاش رو میخوردم یه آخ گفت سرم رو بیشتر به خودش فشار داد خودش با دستاش تاپش رو بالا نگه داشته بود منم لبام رو میكشیدم روی سینه هاش دستم رو بردم پایین دكمه شلوارش رو باز كردم یكم هولش دادم عقب دستم رو بردم توی شرتش انگشتم رو میكشیدم بالای كسش یه نفس عمیق كشید خودش رو بیشتر به عقب مایل كرد دستم كاملا رفت وسط پاش انگشتم رو گذاشتم توی كسش آروم باهاش بازی میكردم

سرعت لبام رو بیشتر كردم محكم تر سینه هاش رو میخوردم به نفس نفس افتاده بود انگشتم خیلی خیس شده بود منم انگشت وسطیم رو تا ته فرو كردم توی كسش میچرخوندم شهره دیگه كنترلش رو از دست داده بود تاپش رو ول كرد افتاد پایین سرم رو آرود بالا لباش رو محكم به لبام فشار داد زبونش رو گذاشت توی دهنم میچرخوند یهو خودش رو كشید كنار تكیه داد عقب بهم دیگه خیره شدیم شهوت بین ما بیداد میكرد. شهره با سرعت دكمه شلوارش رو باز كرد شلوارش رو تا روی زانوش كشید پایید تكیه داد به دسته پهن مبل راحتی پاهاش رو یكم آورد بالا شرتش هم تا روی زانوش نزدیك شلوارش كشید پایین نگام چرخید روی كس ملتهب و تحریك شدش كه ترشحات زیادش همه وسط پاش رو خیس كرده بود. پاهاش رو آرود بالا خودم رو كشیدم جلو تر یكمی روی كسش دست شیدم 2 تا انگشتم رو فرد كردم توش شروع به چرخوندن كردم.یه آه بلند كشید پاهاش رو بیشتر آورد بالا به سرم اشاره كرد منم انگشتم رو در آوردم سرم رو بردم پایین زبونم رو كشیدم روی كسش ترشحاتش خیلی زیاد شده بود با دستام پخشش كردم دور كسش دوباره زبونم رو كشیدم روش نفسهاش به شمارش افتاده بودن با لبام چوچولش رو فشار دادم یه جیغ زد گفت نكن تحمل ندارم منم كه همیشه منتظر همچین حرفی ام تا نقطه ضعف بگیرم و سادیسمم ارضا شه! چوچولش رو با لبام گرفتم شروع كردم به فشار دادن و كشیدن چند تا جیغ بلند زد پاهاش رو محكم بهم فشار داد بدنش به شدت میلرزید یهو یه تكون محكم خورد جیغ بلندی زد ارضا شد آبش ریخت توی صورتم! پاهاش رو باز كردم سرم رو آوردم بالا بیحال تكیه داده بود عقب چشماش رو بسته بود، آروم گفت مرسی. پاشدم رفتم رفتم دستشویی صورتم رو شستم اومدم تازه یادم از كارگر خونه اومده بود! سریع رفتم روی سر شهره گفتم كارگرتون كو؟ آروم خندید گفت نیست رفته بیرون خرید! دیوونه جان، اگه خونه بود این همه سر و صدا رو نمیشینید؟ دیدم راست میگه! خیالم راحت شد. پاشد نشست روی مبل راحتی آروم گفت عالی بود! احساس كردم از عمق وجودم ارضا شدم! یه چشمك زدم گفتم قابلی نداشت.اشاره كرد بیا جلو رفتم جلوش واسادم به صورت هم خیره شدیم یهو كمربندم رو باز كرد بعد شرت و شلوارم رو باهم تا روی زانوم كشید پایین یكمی به كیرم خیره شد دستش گذاشت زیرش رفتم جلو تر زبونش رو از پایین تا بالا كشید بعد سر كیرم رو گذاشت توی دهنش یكمی مكید و تا جایی كه تونست كرد توی دهنش و شرع كرد خوردن.با قدرت تموم میكرد توی دهنش میخورد احساس كردم از داغی دهنش و درستی حركتش یه جوری شدم.سرش رو چسبیدم كیرم رو كشیدم بیرون بهش اشاره كردم، پاشد هنوز شلوار و شرتش روی زانوش بود تاپش هم تنش بود میخواست لباساش رو در بیاره گفتم ولش كن وقت نیست.خودمم شرت و شلوارم تا روی زانوم پایین بود. یه زانوش رو گذاشت روی مبل راحتی خم شد جلو با دستاش هم پشتی مبل رو چسبید.(یك پاش روی زمین بود، زانوی اون پاش روی مبل بود خم شده بود جلو) دستم رو بردم زیر تاپش یه دستی به سینه هاش كشیدم یه نفس عمیق كشید.دستم رو گذاشتم روی باسنش یكمی تكونش دادم خم شدم بوسش كردم و یه گاز كوچیك گرفتم جیغ زد دیوونه! سر كیرم رو گذاشتم جلوی كسش یكمی بازیش دادم گفت زودتر.

سر كیرم رو فرو كردم توش باسنش رو چسبیدم سركیرم رو جلوی كسش تكون میدادم با لرزش خاصی گفت نكن! یكم دیگه ادامه دادم بعد كیرم تا نصفه فرو كردم توش یه نفس عمیق كشید منم آروم تا آخر فرو كردم یه آخ گفت، شروع كردم به تلمبه زدن با قدرت تلمبه میزدم شهره یه جیغ كشید گفت یواش دارم میسوزم زدم روی باسنش گفتم بهتر بازم قدرتم رو بیشتر كردم به نفس نفس افتاده بود با هر ضربه ای كه كیر من به آخر كسش میخورد یه جیغ بلند میزد. همینطوری كه محكم تلمبه میزدم یه دستم رو بردم سمت سوراخ باسنش انگشتم رو فرو كردم توش یه بلند داد زد درش بیار! یه نیشخندی زدم كیرم رو كشیدم بیرون یه نفس راحت كشید انگشتم رو توی سوراخ باسنش چرخوندم یه تكون خورد گفت ارا با اونجا ور نرو. گفتم هیس! دستم رو گذاشتم زیر شكشمش محكم گرفتمش انگشتم رو بیشتر بازی دادم میخواست تكون بخوره نتونست با تردید گفت ارا اونجا نه.ولی سادیسم من دست بردار نبود! انگشتم رو در آوردم آروم گفت مرسی.نیشخندی زدم سر كیرم رو گذاشتم جلوی سوراخ باسنش یكم فرو كردم توش یهو پرید ولی دست من محكم چسبیده بودش با ترس گفت ارا جون درش بیار. گفتم شل كن درش بیارم تا خودش رو شل كرد یهو تا نصفه فرو كردم توش! یه جیغ خیلی بلند كشید گفت ارا درش بیار منم دوباره فشار آوردم تا ته رفت توش! یه جیغ دیگه زد با التماس گفت ارا دیگه طاقت ندارم.زدم روی باسنش یه لرزش خوشگلی كرد آروم شروع كردم به تلمبه زدن! انقدر تنگ و داغ بود داشتم میمردم! شهره فقط نفس میزد و از دید آه میكشید. منم بدون توجه به كارم ادامه میدادم یكم گذشت كیرم داشت میسوخت میدونستم بزودی ارضا میشم یكم خم شدم دستم رو بردم جلوی كسش 2 تا انگشتم رو فرو كردم توش با قدرت میچرخوندم یه جیغ كشید نفس زنان گفت ارا نفسم نمیاد منم كیرم رو تا ته فرو كردم توی باسنش نگه داشتم 2تا انگشتم رو با دقت خاصی توی كسش میچرخوندم یه دستش رو برد زیر تاپش سینه هاش رو میمالید نفس نفس میزد یه تكون محكم به خودم دادم همونجا توی باسنش ارضا شدم. نفس زنان گفت سوختم! 2تا انگشتم رو با قدرت بیشتری توی كسش چرخوندم اونم یه لرزش شدید كرد با آخرین نفسی كه داشت جیغ كشید ارضا شد آبش ریخت توی دستم. یكم دیگه انگشتام رو توی كسش چرخوندم و بازی دادم، دستم رو آوردم بالا آبش رو كشیدم روی باسنش و كمرش بعد آروم كیرم رو از باسنش كشیدم بیرون شهره شل شده بود داشت میافتاد! از روی میز چند تا دستمال برداشتم گذاشتم وسط پاش گفتم برو حموم كه اوضات خیلی خرابه! بیحال گفت نمیتونم تكون بخورم به كس ورم كرده و باسن قرمزش نگاهی انداختم بدبخت حق داشت! چند تا دیگه دستمال برداشتم گفتم آبمو اون تو خالی كردم بهتره بری حموم اوضات خیلی خرابه! لباش رو گاز گرفت آروم گفت نفسم در نمیاد یه نیشخندی زدم شرت و شلوارم رو كشیدم بالا آروم زیر بغلش رو گرفتم یه دستم هم پایین بود دستمال های وسط پاش رو چسبیده بودم به هر ترتیبی بود رسوندمش جلوی حموم در رو باز كردم بردمش تو تكیه داد به دیوار چشماش رو بست آروم نفس نفس میزد خم شدم شرت و شلوارش رو از پاش در آوردم بعدم تاپش رو در آوردم كمكش كردم رفت توی وان آب داغ رو براش باز كردم سریع رفتم بیرون سوتینش رو از كنار مبل برداشتم آوردم آویزون كردم كنار لباساش گفتم با من كاری نداری؟ آب داغ رو كشید روی سینش گفت تو نمیایی؟ یكمی نگاش كردم گفتم ازون حرفا بود! میرم دستشویی بعدم میرم خونه بعدا بهم زنگ بزن.گفت باشه میخواستم برم صدام كرد گفت ارا؟ برگشتم گفتم بله؟ لبخندی زد گفت مرسی عالی بود حسرت یه همچین رابطه جنسی رو داشتم.خندیدم گفتم برو بابا.رفتم سمت دستشویی یكم خودم رو مرتب كردم دست و صورتم رو شستم از خونه شهره زدم بیرون.

تو راه پشت چراغ قرمز واساده بودم به چراغ قرمز خیره شدم یاد ملیسا افتادم. یه نیشخندی زدم گفتم دیدی چقدر به اصول اخلاقی پایبندم؟ دیدی چقدر متعهدم؟ تو چطوری میتونی به همچین آدمی یك عمر تكیه كنی؟ یكمی سرم رو تكون دادم حركت كردم رفتم سمت خونه.

the end

یک دیدگاه برای “بازیچه

  1. مرسى. فكر نميكردم به اين زودى يه داستان ديگه ازت بخونم. باهاشون و باهات زندگى ميكنم. ياد سعيد و آنا و ماندانا و شهرزاد و… به خير. منتظرت ميمونم

    View Comment

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>