بابک و زنم

دوستم بابک و من همیشه آخر هفته‌ها با هم مشروب میخوردیم.گاهی هم زن هامون با ما میخوردن. اما خیلی‌ کام. ماه قبل من و بابک بعد از خوردن حسابی‌ ماست و پاتیل با هم سحرت و پرت میگفتیم.
سارا زن من تا یه لیوان بخور میخوابه و به زحمت بیدار می‌شه. فرداش هم سر دردای بعدی میگیره. اما باز به خاطر ما میخوره.عزن بابک نیومده بود و واسه امتحانش داشت درس می‌خوند. چون دانشجو بود. سارا کمی‌ با ما مشروب خورد و طبقه معمول رفت خوابید.
به بابک گفتم یه بر باید زنمون رو با هم عوض کنیم. اون خندید و گفت من حاضرم زن تو به طور داعم عزن من باشه. بس که زنت خوش هیکل هست.
عزن من فقط ۵۰ کیلو وزن داره و بسیار قلمی و باریک. سینه‌های کوچولو داره که گاهی بسیار کوچیک میزانه اما نوک هاش بزرگ. اگه کرست پارچه بپوشه نوک هاش از رو لباس هم معلومه.
بابک ولش کن نبود و یه بند در مورد سارا حرف میزد.بهش گفتم اصلا بیا برو بکنش. ما رو ولش کن.

بابک نیمه مست بلند شد و گفت مرده و حرفش. با هم رفتیم تو اتاق خواب. سارا لباساشو کنده بود و دمرو خوابیده بود.بابک همه لباساشو کند و لخت رفت تو تخت و دستشو گذشت رو کون سارا. سارا تو خواب گفت گمشو. فکر میکرد منم.
بابک با دست شروع کرد به ملیدن پشت کمر سارا. قوس کمرش رو ماساژ میداد و گاهی هم کونش رو می‌بوسید. سارا دیگه چیزی نگفت.
بابک بزم با کاف دست رو بدن کوچیک سارا راه میرفت. موهاش رو بوس کرد و بوسید.آروم دستشو انداخت در شرت که درش بیاره. خواندم گرفته بود. با اشاره بند شرت رو بهش نشون دادم. شرت بندی بود. بابک بند رو با دندوناش باز کرد و شرت رو زد کنار.از تو کمد ژل رو در آوردم چون انقد کوچیک و تنگ بود که بدون ژل نمی‌شد کرد توش.

بابک انگشتش رو کرد تو ژل و مالید در سوراخ. از سرمای ژل سارا کمی‌ پرید. پاهاش رو باز کرد تا انگشتای بابک راحت کارشون رو بکنن. تو خواب گفت این رفیق علفت رفت؟ اومدم جلو و گفتم آره. مرتیکه بی‌ کار.
برا اطمینان در اتاق خوابو بستم که یه ذره نور هم نیاد تو.کیرم شق بود و اگه دست بهش می‌زدم آبم میومد.
بابک رفت پشتش و بین پاهاش زانو زد. دستشو پر ژل کرد و مالید به کیرش. باد سر کیر رو گذشت دام سوراخ سارا.از اونور دستشو انداخت زیر بدن سارا و شروع کرد با چوچوله هاش بعضی‌ کردن. هم زمان بدنش رو آورد پایین و کیرش محو شد.
همین لحظه بود که من از رو به رو عطسه کردم. سارا یهو از خواب پرید و فهمید یکی‌ روش هست. با تعجب به من نگاه کرد و تلاش کرد کسی‌ که داره میکنتش ببینه. یهو گفت‌ای حروم زده. خواست بلند شه که بابک اونو هل داد به تشک و کلّ وزن بدنش رو انداخت رو هیکل کوچیک سارا. تقلای زیادی میکرد و من مجبور شدم برم کمک بابک.

اونو چسبونده بودیم به تشک و بابک هم با دستش اونو میمالید هم بالا پایین میکرد و می‌کوبید.
بعد از چند دقیقه بابک آبش اومد. اما نکشید بیرون و سارا فقط فحش میداد به من و اون.بابک دستش رو انداخت زیر بغل سارا و کتفشو کشید بالا و از پشت قفلش کرد که نتونه هیچ حرکتی بکنه. بعد شروع کرد در آوردن کیرش. دوباره راست کرده بود. تو همون حالت کیرش رو گذشت دام کون سارا.
من تا حالا یه بر هم از کون اونو نکرده بودم .یه بر تلاش کردم اما دردش اومد و نزاشت دیگه. بابک با کمک ژل سرش رو فشار داد تو. سارا فقط گفت: اااا
بابک تا ته فشار داد و همونجا خوابید روش تا جا باز کنه. انقد سارا تکون خورد که بابک آبش دوباره اومد. اما نکشید بیرون. سارا شل شده بود از درد.یه نیم ساعتی‌ همون جا چرت زد فکر کنم. سارا به من میگفت نگاه کن که این آخرین برای که زنت رو میبینی‌.خیالت راحت باشه.
بابک اونو به زمین فشارش میداد و به من گفت پس بیا واسه آخرین بر تو هم بکن. چون این دیگه میذاره میره. نفهمیدم چند بر تا صبح اونو کردیم اما صبح که بیدار شدیم من و بابک تو تخت بودیم و زنم دیگه نبود.

دو ماه بعد بود که رفتم منّت کشی‌ و راضیش کردم بیاد خونه. اما اون شرط گذشت که حالا با هر کی‌ دلش بخواد می‌خوابه. نه فقط با بابک.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>