بابای خوب

“بابا می ترسم. می شه باشه واسه یه روز دیگه ؟ “

این حرف رو که شنیدم بیشتر دیوونه شدم و نفهمیدم دارم چه کار می کنم. از 5 سال پیش که زنم تو یه تصادف منو تنها گذاشت دخترم جای خالی مامانش رو برام پر کرد. چشماش وقتی که نگام می کنه انگار چشمای مامانشه. وقتی می خنده انگار مامانش به من می خنده. همه تلاشم رو کردم که خوب بزرگش کنم که جای خالی مامانشو احساس نکنه.
“بابایی درد نداره ؟ “
یادمه چند سال پیش بود که برای اولین بار پریود شد و وقتی اومدم خونه دیدم از ترس رفته قایم شده. 2 ساعت طول کشید تا زبون باز کرد و گفت که چی شده.
مونا جون هر دختری وقتی که بزرگ میشه و به سن تکلیف می رسه کم کم اینجوری میشه.( حال خودم از کلمه سن تکلیف به هم خورد ولی چاره نیست همین حرف ها رو تو مدرسه یادشون میدن به جای اینکه 4 تا چیز واسه آینده شون یاد بدن ).

” بابا آخه واسه چی ؟ تو هم اینجوری میشی ؟”
می خواستم از خنده بترکم ولی جلوی خودم رو گرفتم. ببین خانومی از این به بعد ماهی یک بار اونم چند روز از اینجات خون میاد. زیر دلت درد می گیره و بی حوصله میشی. باید…. و همه ی کارهایی که باید بکنه رو توضیح دادم که یک کم رنگ و روش باز شد.
غروب زود تر از مغازه برگشتم. نشته بود رو تختش و پاهاش رو باز کرده بود داشت حرف های من رو برای عروسکش توضیح می داد ! یه کادوی کوچیک با یه چیز جدید.
” وای بابایی چه دست بند قشنگی. مرسی.اوممممممممممممم “
گردنم رو گرفت و بوسم کرد.
بابایی این یکی چیه ؟ “
خانومی این اسمش تامپونه.یا نوار بهداشتی. بهت که گفتم به چه درد می خوره.
” ااااا پس اینه ؟ مرسی بابایی “

و اومد محکم منو بغل کرد. مثل مامانش سینه هاش داره بزرگ تر از سنش میشه. یه نگاهی به هیکلش کردم و به دید خریداری که نکنه رو دستم بمونه بترشه. موهای صاف و بلند و نا مرتب با چشمای درشت سیاهش با اون صورت سبزه و چونه ی کوچیک و دندون های مرتب و تن و بدنی که یکمی هم شکمش اومده جلو و از زیر پیرنش بیرونه و کون تپلیش واقعا عالی بود. واقعا که دست منو مامان خدا بیامرزش درد نکنه….
مونای من نه خاله داشت نه عمه. مامانش تهرانی بود. من بچه شمال. مامانش برای من از همه خانوادش گذشت و واقعا سالهای خوبی با هم داشتیم. من سعی می کردم یک روز در میون یا دیگه نهایتا هر 3 روز یک بار دخترم رو حموم کنم. خودم از بس حموم می رفتم مامانش به من می گفت تمساح. یه دفه گفتم خوب حداقل بگو اردک که زنم گفت اردک که بی آزاره. توی وحشی با اون حشر زیادت تمساح هم واست کمه. آره. من جنون سکس داشتم. همیشه با هم بودیم و اونم دیوونه ی دیوونه بازیام بود.

مغزم واسه کارای تازه تو سکس عالی کار می کرد. الکی می رفتیم توی انباری و ترتیبشو می دادم که حال و هوای جوونی و ترسمون از دیده شدن از بین نره. بعد از مامانش و شکی که وجودم رو گرفت عوضم کرد دیگه با هیچ کسی سکس نداشتم و خود ارضایی می کردم. چون می دونم هیچکسی جای زنم رو نمی گیره و نمی خوام احساس پشیمونی بعدش رو تجربه کنم. اون حال و هوا رو هم نداشتم و هفته ای 2 یا 3 بار واسم کافی بود که نیازمند هیچ زنی نباشم. خلاصه به جایی رسید که مونای من کم کم داشت به چیز مخفی ای که همیشه زیر شرتم توی هموم میدید حساس میشد. بدنش برای یک دختر 10یا 12 ساله زیادی بزرگ بود و وقتی به تن لختش نگاه میکردم با اون سینه های نازش که کم کم داشت شروع به افتادن می کرد و کون برجسته ی خوشگلش و ران بزرگش همون حسی رو داشتم که با دیدن مامانش داشتم. تا اینکه یک بار که توی حموم روی پام نشسته بود و داشتم تن نازشو می شستم دستش رو همین جور گذاشت روی کیرم و همونجا نگه داشت. من همه بدنم مور مور شد. اما به روی خودم نیاوردم.اما حرکت نکردم و دوست داشتم دست کوچولوش همونجا بمونه. با یه سوال ساده همه رابطه پدر و فرزندیمون تغییر کرد.
“بابایی این چیزه چیه ؟ چرا تو زیر شرتت بزرگه مال من نیست ؟ “
با تعجب نگاهش کردم. خجالت کشید. کلی فکر کردم که چی بگم.

” ببخشید بابایی نمی خواستم ناراحت شی.به خدا… “

حرفش رو قطع کردم و بوسیدمش. تصمیم گرفتم همه چیزایی که باید رو بهش بگم. پس دلمو زدم به دریا و گفتم. مونا جون دخترم تاحالا اسم” دودول” رو شنیدی ؟
” آره بابایی عروسک مهرناز (دوست و همکلاسیش که بعضی وقت ها می ره خونشون ) دودول داره. یک دفعه به من هم نشون داد !! پس این دودوله ؟!!! “
نه…یعنی آره… یعنی… موندم چی بگم. ببین دخترم مردها بین پاهاشون دودول دارن. زن ها یه سوراخ دارن. همونی که تو هم داری و هر ماه شیطونی می کنه و ازش خون میاد. حالا گاهی وقتها کسایی که با هم ازدواج می کنن چیزهاشون رو کنار هم میگذارن و به هم می مالن که نشون بدن همدیگر رو دوست دارن…جدا عجب دروغی تمیزی گفتم !
” راست میگی بابایی ؟ پس تو هم وقتی که به مامانی می خواستی بگی دوسش داری اینجوری میکردی ؟ “
خندم گرفت. آره عزیزم. منم همینجوری می کردم. توی چشماش هزار تا سوال دیگه دیدم ولی سریع پاشدم و جفتمون تنمون رو شستیم و و اومدیم بیرون. تو این مدت همش داشت به شرتم نگاه می کرد. شانس آوردم که ازمن نخواست ببینتش وگر نه نمی دونستم چی بگم.

مونا پیش من می خوابه. معمولا به من پشت میکنه که بغلش کنم. و زیر گوشش لالایی یا قصه یا هر چی که بلدم و از شکمم در میاد رو بخونم. اونم عروسکش رو بغل می کنه و میخوابه. این اواخر یه حس عجیبی تو تنم اومده بود. مونا بزرگ تر شده بود.خیلی بزرگ تر از سنش و وقتی بغلش میکردم احساس خوبی پیدا میکردم. فکر نمی کردم یک دختر بچه نق نقو تو بغلمه. فکر می کنم یک زن تو بغلمه و این خیلی چیزها با خودش داره. هوس و شهوت و سکس. حدود یک ماه بعد شب تولد 13 سالگیش بود که وقتی تو بغلم خوابید حس کردم باسنش رو زیادی داره میده عقب. من یک کم خودم رو کشیدم عقب. ولی اون بازم عقب تر اومد. دیگه موندم که ببینم چکار میکنه. کون نرمش رو حسابی داد عقب و به کیر خوابیدم فشار داد. کیرم راست شد و مونا دیوونه به خواستش رسید. حالا می تونست با کونش کیر منو که فقط 2 تا شورت بینشون فاصله بود رو لمث کنه. من خودم رو به خواب زده بودم که نترسه. نخواستم پوزیشنم رو عوض کنم. هیچ وقت نمی خوام جلوی احساس دخترم رو بگیرم و اصلا خودم هم خوشم اومده بود. کیر راست شده من داد میزد که خواب نیستم و تنها یک بچه نمی تونست اینو تشخیص بده. هنوز صدای نفس نفس زدناش تو گوشمه. نمی دونم ترسید یا چیز دیگه که یک دفعه خودش رو جدا کرد و اون شب همینجوری تموم شد. اما درست فرداش مونای خوشگلم حرفشو زد. اویل اردیبهشت بود و هوای خوبی بود و می شد بدون پتو راحت خوابید. ساعت حدودا یازده بود که من کنار دخترم خوابیده بودم و مثل همیشه تو بغلم داشت می خوابید. یک دفعه برگشت و رو به اسمون خوابید و دستش درست موند کنار کیرم.

” بابا می شه دودولت رو ببینم ؟ “
جا خورم ولی از سوالش خوشم اومد و می خواستم یک کم هم سر به سرش بزارم. من که دودول ندارم عزیزم ؟ ” ولی خودت گفتی که داری ؟ “
اون واسه وقتی بود که کوچیک بودی. نمیشد گفت. این دیگه دودول نیست. وقتی مردا بزرگ میشن اسم دودولشون میشه کیر.
“اه. چی ؟ ؟؟؟ “
همین که شنیدی. باشه. اخم کرد و گفت :
” خب حالا میشه… میشه کیر تو رو ببینم ؟ “
کیف کردم. اینش به خودم رفته. آره عزیزم. بیا. شورتم و در آوردم و همونجوری کنارش خوابیدم. با اینکه خوابیده بود ولی بد هم نبود.
” آیی چه بزرگه. میشه دست بزنم ؟ “
آره. دستشو گذاشت روش و پوستش رو کشید.کمی قرمز هم شده بود.یک دفه یه چیزی به ذهنم رسید. ببینم جوجو تو از کجا فهمیدی بزرگه ؟ مگه تو قبلا کیر دیدی ؟
” دعوام نمی کنی ؟ “
نه.
” یه دفعه منو مهرناز از داداشش خواستیم که به ما نشون بده. تازه اون که کیر نبود دودول بود “
با همه وجودم خندیدم و بعدش همه صورتش رو بوسیدم. دوست دارم دختر خوبم.
” منم دوست دارم بابایی “
و از اون شب دیگه روی ما به هم باز شد……

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>