اولین سکس پریچهر و پاتریس لومومبا

تصمیم گرفتم برگردم به سالها قبل و از تجربه اولین سکسم بنویسم. گرچه نمیشه خیلی بهش گفت سکس ولی به هر حال اولین تجربه سکسیم با جنس مخالف بود. اون زمان دانشجوی سال اول مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه تهران بودم. دانشکده زبان های خارجی دانشگاه تهران زیر پل گیشا بود و هنوز هم همونجاست.
خاله ای داشتم که اون زمان توی ستارخان زندگی میکردن. اون روز بین دو تا از کلاسام دو ساعت وقت اضافه داشتم و قرار بود برم خونه خاله تا سشواری که برای مادرم از کیش خریده بود رو بگیرم. معمولا از دانشگاه پیاده میرفتم خونه خاله اما زمستون بود و آسمون نم نم شروع کرده بود به باریدن. داشتم پیاده میرفتم سر پاتریس لومومبا که خطی های ستارخان رو سوار بشم که یه پسر خیلی قد بلند از کنارم رد شد. چشم و ابرو مشکی بود و موهای لخت مشکیش خیس شده بود و ریخته بود روی پیشونیش. پوستش سبزه تیره بود و لبای برجسته ای داشت که تو نگاه اول خیلی به چشم میومد. برای چند لحظه پیش از این که از کنار هم رد بشیم همونجور که از رو به رو به هم نزدیک می شدیم بی رودروایسی هر دو خیره شدیم به هم.
اون روز یه پالتوی سفید 6 دکمه ماهوت تنم بود که از روی یه ژورنالی توی یکی از شوهای لباس شهرک غرب سفارش داده بودم برام بیارن.

همه بچه های کلاس عاشق این پالتوم بودن. کلا معتقد بودم آدم باید شیک پوش باشه و معمولا کمترین هزینه رو برای لوازم آرایش میذاشتم کنار و بیشتر خرج سر و وضعم میکردم. اهل آرایش نبودم و حتی زیر ابرومو انقدر دخترونه برداشته بودم که اصلا معلوم نبود دست خورده.
از کنار هم که رد شدیم یه لحظه هر دو برگشتیم و پشت سرمونو نگاه کردیم و بلافاصله هر دو از این حرکت همزمان، نیشمون باز شد. به همون سرعت سرمو برگردوندم و چند دقیقه بعد رسیدم سر پاتریس. وقتی بارون میبارید تاکسی قحط میومد. از خطیا خبری نبود. وقتی هم مسافر زیاد میشد و مخصوصا وقتی چند تا مرد کنار خیابون می ایستادن مطمئن بودم که حالا حالاها باید وایسم. چند دقیقه بعد یه پیکان سفید چند متر جلوتر از من نگه داشت، اهمیتی ندادم چون می دونستم تا من بجنبم یکی از آقایون سوار شده. همین هم شد اما طرف برگشت سمت من و در حالی که لبخند می زد گفت بدو بیا خیس شدی. چشمام گرد شده بود. این پسره اینجا چی کار میکرد؟! آخه مسیرش خلاف جهت من بود و اصلا متوجهش نشده بودم که برگشته. قبل از این که صدای راننده در بیاد پریدم تو ماشین. من وسط نشسته بودم و اونم نشست کنارم. گفتم: “ممنون”. خندید و گفت: “خواهش می کنم” گفتم: “شما که داشتی اونوری میرفتی!” باز لبخند زد و گفت: “خب حالا دلم خواست اینوری برم اشکالی داره؟” نیشم تا بناگوش باز بود. از چشمای مشکیش خیلی خوشم اومده بود. لباش هم خیلی خواستنی بود. تا اون موقع دوست پسر به شکل جدی نداشتم فقط چند بار پای تلفن شیطنت کرده بودم. خیلی آدم راحتی بود. منم شیطنتم گل کرده بود و کلا هم اهل خجالت کشیدنای خرکی نبودم. گفت: “من امیرم اسم تو چیه؟” گفتم: “پریچهر ولی همه پری صدام میکنن” گفت: “اسمتم مثل خودت خوشگله” یه لبخند پسرکش زدم و تشکر کردم. رسیدیم سر ستارخان. خواستم کرایه امو حساب کنم که پیش دستی کرد و گفت آقا دو نفر. خواستم چیزی بگم که پیاده شد و منم پیاده شدم و تشکر کردم. گفت: “وقت داری بریم جایی بشینیم؟” قیافه خیلی با نمکی داشت. شبیه جنوبیا بود. شیطون بود چشمای سیاهش. خوشم اومده بود ازش. گفتم: “راستش باید برم خونه خاله ام سشوار مامانمو بگیرم” گفت: “خب منتظرت میمونم تا برگردی” با تعجب گفتم: “معلوم نیست بتونم زود بیام بیرون. خاله ام می دونه دو ساعت بعد، کلاس دارم که البته الان شده یک ساعت و نیم بعد” گفت: “برو هر موقع اومدی با هم برمیگردیم” با این که ازش خوشم اومده بود بهش گفتم منتظر نمونه چون هم هوا سرد بود هم ممکن بود بارون شدید بشه. یک ساعت بعد وقتی برگشتم در کمال تعجب دیدم هنوز سر کوچه وایستاده. خندید و گفت: “بریم؟”

امیر 7 سالی از من بزرگتر بود. مهندس مکانیک بود. شیرازی بود و بعد از تموم شدن درسش مونده بود تهران. اون موقع ها همه موبایل نداشتن ولی امیر موبایل داشت. اون روز تا نزدیکای دانشکده باهام اومد و شماره موبایلشو بهم داد و گفت هر موقع وقت داشتم بهش زنگ بزنم که همدیگه رو ببینیم. ترم دوم بودم و مثل ترم اول، آموزش دانشکده برامون انتخاب واحد کرده بود. ساعت کلاسا خیلی تخمی بود. گاهی بین دو تا کلاس، 4 یا 5 ساعت بیکار بودیم. دو روز بعد با تلفن کارتی دانشکده زنگ زدم به امیر. گفتم چند ساعتی کلاس ندارم که گفت میای بریم خونه من؟ تا اون روز حتی دوست پسر نداشتم چه برسه برم خونه اش. مکث منو که دید گفت: “پری بیرون گیر بازاره میگیرنمون حوصله دردسر ندارم. بیا بریم خونه با آرامش بشینیم حرف بزنیم” انقدر شوت و از مرحله پرت بودم که بدون فکر کردن گفتم باشه. دلم میخواست ببینم خونه اش چه شکلیه. از خودشم که خوشم اومده بود. بدون این که بشناسمش قبول کرده بودم. خونه امیر طبقه سوم یه آپارتمان سه طبقه توی شهرک ژاندارمری بود. باید برای رفتن به اونور خیابون از پل هوایی رد میشدم. زیر پل منتظرم بود. یه خونه نقلی یک خوابه بود که بالکن بزرگی داشت. اولین چیزی که خیلی دلچسب بود گرمای خونه بود. رفتم روی راحتی کنار بخاری نشستم. از اتاقش که اومد بیرون همون شلوار جین سورمه ای تیره و همون پیراهن مردونه اسپرت سورمه ای تنش بود فقط پولیورش رو درآورده بود. گفت: “پری راحت باش. پالتوتم در بیار بده آویزون کنم” یه جین دودی راسته تنم بود و یه بلوز بافتنی مشکی که روش طرح های زرشکی کوبیسم داشت. اون روز تو تمام سه ساعتی که خونه امیر بودم با هم حرف زدیم و چرت و پرت گفتیم و خندیدیم. یه کم هم برام گیتار زد که خیلی حال کردم. تو ساعتای بیکاریش گیتار تدریس میکرد. قرار شد یه روز بریم برای منم گیتار بخریم. توی اون یک هفته دو بار دیگه هم رفتم خونه امیر. بیشتر ورق بازی میکردیم و هر چی ترفند تو ورق بلد بود یادم داده بود. کلی هم دوست دختر داشت که میگفت هیچ کدوم فابریک نیستن و میخندید و می گفت: “تو فابریکمی” گاهی جلوی خودم باهاشون حرف میزد و به قول خودش میرید به هیکلشون. میگفت از این جور دخترا زیادن حداقل روزی ده تاشون زنگ میزنن اگه جدی بودن که تو چشممو نمیگرفتی.

منم عاشق امیر نبودم. اولین دوست پسرم بود و درواقع بیشتر برام همه چیز ماجرا جالب بود تا جدی. و همین احساس کشف و تجربه باعث شده بود وارد فاز عشقی احساسی نشم.
اون روز برف سنگینی باریده بود و امیر مونده بود خونه. ساعت 11 صبح بود. زنگ زدم بهش گفت: “پری میای پیشم؟ حوصله نداشتم نرفتم شرکت” گفتم: “یک ساعت دیگه کلاسم تموم میشه بعدی رو دودر کنم می تونم تا 6 پیشت بمونم” گفت: “خوبه فقط سر راه یه چیزی بگیر بخوریم حال ندارم برم خرید” از سوپر سر کوچه ژامبون و نون باگت و نوشابه و سس و خیارشور و گوجه خریدم. اون نشست روی راحتی و من پایین راحتی روی زمین سفره انداختم و براش لقمه میگرفتم. آخر غذا بودیم که تکیه دادم به راحتی و دستام و سرم رو کش و قوس دادم به عقب که خستگی در کنم که امیر یهو خم شد و یه چاقو از رو سفره برداشت و گذاشت زیر گلوم. زهره ترک شده بودم.

تو چشماش از شیطنت خبری نبود. لال شده بودم. یهو شد همون امیر همیشگی و چاقو رو پرت کرد رو سفره و خم شد و جایی که چاقو رو گذاشته بود روی گلوم آروم بوسید. هنوز تو شوک بودم. زیر بغلامو گرفت و منو کشید بالا تو بغل خودش و گفت: “قربون اون چشمای گرد خوشگلت برم نمیخواستم بترسونمت عزیزم” محکم منو گرفت تو بغلش و لبای قلوه ای خواستنیشو گذاشت روی لبام. حتی بلد نبودم ببوسمش. همونجور که منو توی بازوهاش فشار میداد آروم آروم لبامو میخورد. ته ریشش که کشیده میشد روی چونه ام خیلی حال میکردم. تو بغلش ولو شده بودم و انگار اختیاری نداشتم. یه کم بعد دوباره خیره شد تو چشمام و بعد چشمامو آروم بوسید. داشت بینیش رو میمالید به بینیم که گفت: “بریم تو اتاق رو تخت؟” دستمو انداختم دور گردنش و امیر بغلم کرد و با هم رفتیم تو اتاق خواب. تختش یک نفره بود. خودش دراز کشید و منو کشید روی خودش. دستشو گذاشت دو طرف صورتم و شروع کرد به خوردن لبام. منم دیگه باهاش همراهی میکردم و هر کاری اون میکرد منم میکردم. لباش خیلی نرم و داغ بود. وقتی لبامو میکشید توی دهنش یه حس خاصی بهم دست میداد. مثل یه جور بیقراری. خواست پولیورمو دربیاره که گفتم: “نه امیر” گفت: “چرا عزیزم؟” گفتم: “خجالت میکشم” گفت: “کاری نمیکنم فقط میخوام بگیرمشون تو دستم ببینم چه سایزی هستی” گفتم: “پولیورمو درنیار” از زیر پولیور کم کم دستشو رسوند به سوتینم. دستشو آروم برد زیر سوتینم و سینه هامو گرفت توی دستاش و شروع کرد به مالیدن.

یه چشمک دخترکش زد و گفت: “پری هفتاد و پنجی؟” تعجب کردم. لبمو گاز گرفتم. غش کرد از خنده. داشتم از حال می رفتم. هم حشری و داغ شده بودم و هم به شدت خجالت میکشیدم ازش. دکمه شلوار جینمو که باز کرد با صدای بلندتری گفتم: “امیر تو رو خدا” گفت: “جوووووووووووووون نترس عزیز دلم میدونم دختری فقط میخوام نازتو بمالمش برات” گفتم: “نه امیر اونجا نه” گفت: “به کونت که دیگه میتونم دست بزنم؟” سکوتمو که دید دستشو از پشت برد توی شورتم. کونمو که میمالید حس خیلی خوبی بهم دست میداد. گفت: “پری خدا نکشتت چقدر کونت گرد و قلمبه و نرمه. اصلا فکرشم نمی کردم چنین کونی داشته باشی” کم کم انگشتشو برد سمت سوراخ کونم. خواست دستشو پایینتر ببره سمت کسم که باز ازش خواهش کردم این کار رو نکنه. گفت: “آخه چرا گلم؟ به من اطمینان نداری؟ پری حواسم هست بچه که نیستم. میدونم چطور انگشتت کنم که آسیب نبینی” اما نمیدونم چرا خجالت میکشیدم. اصلا آدم خجالتی ای نبودم و خیلی هم شر و شیطون بودم همیشه، اما اون روز مثل چوب خشک شده بودم تو بغل امیر.
یه کم که کونمو مالید غلت زد و من رو انداخت زیر و خودش اومد روم. باز سینه هامو گرفت توی دستاش. پولیورم کاملا بالا رفته بود و خیره شده بود به سینه هام. گفت: “خیلی نازن می می هات. انقدر لباس زمستونه تنته آدم فکرشم نمی کنه زیر این لباسا چنین می می خوشگلی قایم کردی” از تعریفش قند توی دلم آب شد و نیشم تا بناگوش باز شد. وسط پاش حسابی سفت شده بود و با این که هر دو شلوار جین تنمون بود به راحتی می تونستم برجستگی جلوی شلوارشو حس کنم. با چشمای شیطونش زل زد تو چشمام و گفت: “پری تو معامله منو نمی خوای بگیری توی دستت ببینی چه سایزیه؟” بعد هم بلند بلند خندید و گفت: “میدونی خیلی ناز و خواستنی شدی؟ میدونی این شرم و حیا اصلا به چشمای وحشی شیطونت نمیاد؟” بعد شروع کرد به بوسیدنم. همونجور که از روی شلوار کیرشو به کسم میمالید، سینه هامو نوازش میکرد. گفت: “اذیت نمیشی زیرم؟ میخوای تمومش کنم؟” گفتم: “نه، خوبه، همینجوری که روم هستی خیلی دوست دارم” انقدر خودشو مالید بهم که ارضا شد. وقتی داشت ارضا میشد سینه هامو محکم فشار داد و یه آه بلند کشید. بعد رفت دستشویی و یه کم بعد اومد دوباره بغلم کرد.

گفت: “پری بذار شلوارتو دربیارم. بذار منم بهت حال بدم” گفتم: “نه امیر خوبه همینجوری، فقط بغلم کن” اون روز چند ساعت تو بغل امیر خوابیدم. موهامو نوازش میکرد و لباشو چسبونده بود روی پیشونیم.
اولین بار کلمه معامله رو از دهن امیر شنیدم. حتی ساک زدن رو امیر یادم داد که به چی میگن. وقتی این چیزا رو یادم میداد کلی هم سر به سرم میذاشت و میگفت کلاس عملی هم باید برات بذارم و بعد بلند میخندید. لاپایی رو هم از امیر یاد گرفتم. گاهی می گفت پری میدونم فابریکی بذار لااقل یه لاپایی بریم. بعد قیافمو که میدید میگفت قربون فابریک خودم برم منظوری نداشتم فقط میخواستم ببینم درساتو خوب یاد گرفتی یا نه.
میدونستم با دوست دخترای دیگه اش سکس میکنه اما برام مهم نبود. بعد از اون روز بارها و بارها رفتم خونه امیر و همیشه هم تو بغلش میخوابیدم. ولی همیشه با لباس. حتی با هم رفتیم میدون بهارستان و برای من گیتار خریدیم. هم معلم خصوصی داشتم هم خود امیر یادم میداد وقتی میرفتم خونه اش. حدود دو ماهی با هم دوست بودیم. اون اواخر امیر یکی دو بار دیگه سعی کرد لختم کنه اما وقتی میدید دوست ندارم گیر نمیداد اما تا چند دقیقه کلافه و ساکت میشد. هیچ وقت کاری برخلاف میلم نمیکرد. آخرین باری که خونه اش بودم وقتی بغلم کرده بود و مثل همیشه لباش روی پیشونیم بود گفت: “پری؟” گفتم: “جون پری؟” گفت: “یه خواهشی ازت میکنم بهم نه نگو” گفتم: “خب تا ندونم چیه که…” گفت: “میشناسی که منو. هیچ وقت اذیتت نکردم. اینی که میخوام بگم به نفع خودته” سرمو بلند کردم طوری که بتونم ببینمش و بعد گفتم: “بگو” گفت: “پری دیگه هیچ وقت خونه نیا” تعجب کرده بودم. منظورشو نمیفهمیدم. ادامه داد: “پری دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم وقتی تو بغلمی. دلم میخواد بکنمت. دلم میخواد استخوناتو خورد کنم. دلم میخواد جرت بدم. دیگه نیا چون نمیتونم تحمل کنم تو بغلم باشی و بهت دست نزنم.”
امیر رو دوست داشتم اما میدونستم رابطه بین من و امیر همیشگی نیست. فقط خیلی با هم حال میکردیم و بهمون خوش میگذشت. از اون روز به بعد دیگه خونه اش نرفتم. چند ماهی با تلفن در ارتباط بودیم و چند بار هم با هم بیرون رفتیم ولی این ارتباط کم کم، کم و قطع شد.

چهار سال گذشت. یه روز که برای تسویه حساب رفته بودم دانشکده، درست زیر پل عابر سر گیشا امیر رو دیدم. خیلی گرم با هم حال و احوال کردیم. گفتم بهش که نامزد کردم. اونم گفت مخ یه دختری رو زده که دختره اقامت انگلیس داره و قراره با هم برن اونور. گفتم: “دوستش داری امیر؟” گفت: “نه بابا فقط میخوام باهاش برم اونور” و بعد یکی از همون چشمکای خوشگلشو زد. خندیدم و گفتم: “هنوزم بی شرفی پس؟” خندید و گفت: “هر قدر هم بی شرف باشم در مورد تو یکی هیچ وقت بی شرف نبودم. همون روز اول که دیدمت بدجور به دلم نشستی. شیطون بودی اما دریده نبودی. عاشق شوت بودنت بودم. مثل گربه خودتو مینداختی تو بغلم و انتظار داشتی کاری نکنم” بعد دوباره خندید. خودم هم خنده ام گرفت. بعد از اون دیگه امیر رو ندیدم و نمیدونم بالاخره رفت انگلیس یا نه ولی اولین دوست پسرم رو که برخلاف خودم حسابی حرفه ای بود، هیچ وقت فراموش نمیکنم. کسی که اگر عوضی بود میتونست خیلی بهم لطمه بزنه اما از کون خر شانس آوردم که آدم بود.

نوشته: پریچهر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>