انتقام شاعر

و حالا بعد از اين همه سال مي تونستم انتقام خودمو بگيرم. پرند تو چنگم بود. زن محمد ، عشق محمد ، زندگي محمد، لخت مادرزاد جلوي من ايستاده بود.
——————
من و محمد دوستاي خيلي صميمي بوديم. از دوران مدرسه با هم بوديم و بعد، راهنمايي و دبيرستان و دانشگاه رو هم با هم گذرونديم. محمد هميشه سرش مي جنبيد. مي دونستم سكس هاي زيادي داشته. خب راستش بهش حق مي دادم. خيلي جذاب بود، قد بلند، هيكل ورزشكاري، چشم هاي سياه و ابروهاي كشيده.اين قيافه هر دختر و هر زني رو جذب مي كرد. مدام ميگفت كه ميتونه كسي رو هم براي من جور كنه اما هميشه جواب من به محمد چيزي نبود جز يك لبخند دوستانه.

من اهل سكس نبودم.قيافه ام معمولي بود، اعتقادات مذهبي هم نداشته ام. شايد ميتونم بگم كه يك سري اصول واسه خودم داشتم.يه سري اصول جزئي و شايد غير منطقي. ما خانواده كوچيكي بوديم.يه خانواده چهار نفره. من و پدر و مادرم و عزيز ترين كسم سمن .خواهر كوچيكم.پدرم فرهنگي بازنشسته بود. مادرم خانه دار و سمن هم درس مي خوند. وضع مالي درستي نداشتيم اما خب هيچ وقت هم دستمون جلوي كسي دراز نبود.

ماجرا از شش سال پيش شروع شد. همون روزي كه من و محمد توي حياط دانشگاه كنار هم نشسته بوديم.
محمد گفت:احمد، آرزوت چيه؟
گفتم: تو كه ميدوني.
گفت: شاعر شدن؟ آرزوي مسخره اي. مخصوصا تو اين مملكت
گفتم: خب آرزوي تو چيه؟
گفت: من به همه آرزوهام رسيدم. فقط يكي مونده
گفتم: چي مونده؟
زل زد توي چشام و بعد زد زير خنده.خنديد…خنديد … خنديد…

ترم آخر دانشگاه بوديم. حسابي سرمون شلوغ بود. همه تلاش اين چند سال به اين ترم بستگي داشت. من زياد مي خوندم.مجبور بودم زياد بخونم. به اميد يه استخدامي با يه درآمد بخور نمير.اما محمد نه. باباش مغازه فرش فروشي داشت. خيلي پولدار بودن. هميشه فكر مي كردم كه چرا محمد درس رو ادامه ميده. يه روز بهم گفت كه ميخواد بياد خونمون ، واسه درس خوندن.خيلي تعجب كرده بودم اما خب درست نبود كه روشو زمين بندازم. فرداي اون روز من و محمد توي اتاق من مشغول درس خوندن بوديم.

- كيه؟
سمن آروم درو باز كرد و سلام داد و بعد سيني چاي رو گذاشت روي زمين و بيرون رفت.
محمد گفت: خواهرت بود؟

وقتي دانشگام تموم شد رفتم خدمت. توي يه پادگان دورافتاده، نزديكاي مرز تركيه. روز اول خيلي سخت گذشت. ما توي يه حياط بزرگ جمع شده بوديم.يه حياط بزرگ و كثيف. يه سرگرد كه به زور فارسي حرف مي زد اومد بالاي يه صندلي و با صداي بلند گفت كه حياط رو تميز كنيد.خيلي طول كشيد و تقريبا تا نزديكاي غروب مشغول بوديم.بعد توي دو دسته رديف شديم و به سمت يه در بزرگ آهني راه افتاديم. اونجا ساختمون كوچيكي بود كه آدم مودار تحويل مي گرفت و سربازهاي كچل بيرون ميداد. بعد از اينكه موهامو از دست دادم غرورم رو هم باختم. درست مثل سگ از ما كار مي كشيدم. روزاي اول برنامه شخصيت زدايي به راه بود. فحش و تميز كاري. يا فحش مي شنيدم يا مشغول تميز كردن دستشويي ها بوديم.

نزديك پادگان چند تا روستا بود. اغلب ما با كردهاي اونجا دوست شده بوديم و توي اين چند ماه تقريبا مي تونستيم زبون اونا رو بفهميم.

پنجشنبه ها اونايي كه فوق ديپلم داشتند مي تونستند دو ساعت از پادگان بيرون برند. چون از شهر دور بود ما فقط مي رفتيم توي روستا. توي پادگان من يه دوست پيدا كرده بودم به اسم هادي. اغلب با هم بوديم و چون هر دوتامون فوق ديپلم داشتيم ميتونستيم پنجشنبه بيرون باشيم. هادي توي روستا با دختري دوست شده بود. يه دختر بي نهايت زشت. من چيز زيادي از اون دختر نمي دونستم فقط احتمال ميدادم كه با هادي مشغول يه كارهايي هستن. توي يكي از همين مرخصي ها هادي بهم گفت كه من هم با اون و دوست دخترش بيرون بيام.اول قبول نكردم اما وقتي اصرار كرد راضي شدم.نزديكاي غروب توي يه استخر بي آب جمع شديم. باد سردي مي اومد و شاخه ها رو با خودش مي كشيد. اونجا بود كه دلمو باختم.

ویدا. نمي دونم چي توي صورت اين دختر روستايي بود كه منو ديوونه كرد. اون زشت نبود اما زيبا هم نبود. حتي نمي تونست فارسي حرف بزنه. از اون روز به بعد من هم هر پنجشنبه همراه هادي توي روستا مي اومدم. هادي با دوستش مي رفت پشت درختا و من و ویدا به هم نگاه مي كرديم.من براي ویدا جك مي گفتم و اون از ته دل بدون اينكه زبون من رو بفهمه مي خنديد.

ماه هفتم خدمت بود كه با ویدا تنها شدم. هادي با يكي از بچه ها دعوا كرده بود و به اون مرخصي نمي دادن. من و ویدا دوباره همون جاي قديمي همديگرو ديديم. حالا مي تونست كمي از زبون منو بفهمه. قبلا بهش گفته بودم كه شعر ميگم. چون نمي تونستيم زياد با هم حرف بزنيم ازم خواست تا يكي از شعرامو براش بخونم و من هم خوندم:

آن دم كه از پس نگاهت دلم را ربودي
نمي دانستي كه شرم چه زيباست
من زندگي مي كردم
در چشم هايت
در دست هايت
در نفس هايت
دخترك حرامي
بي تو از باد پريشان ترم

وسطاي شعرم صدايي شنيدم. صدايي ضعيف و غمگين. مثل گريه مثل بغض. ویدا بغض كرده بود و من بيشتر از هر وقت ديگه دوسش داشتم.تو بغلم ولو شد و روي دستم گريه كرد. ومن اونجا براي اولين بار ویدا رو بوسيدم.بوسه اي از سر عشق.

فقط سه ماه از خدمت مونده بود. تصميم گرفته بودم كه بعد از خدمت كاري پيدا كنم و با پدر و مادرم بيام خواستگاري ویدا. همه چيز خوب پيش مي رفت و من توي اون روزا خيلي خوشبخت بودم كه اون تلفن لعنتي زندگيمو نابود كرد.

از پشت تلفن صداي ضعيفي ميومد. انگار كسي داشت گريه مي كرد. فهميدم زن عموم هستش كه از زور گريه نفسش بالا نمياد. با نگراني پرسيدم چي شده و اون فقط تونست يه جمله بگه: احمد برگرد ، سمن مرده.

داغون شدم. چرا سمن مرده؟ اين سوال منو ديوونه كرده بود. وقتي رسيدم سمن رو دفن كرده بودند و من ديگه هيچ وقت اونو نديدم. از اون چيزي نمونده بود جز يه مشت خاطره غم انگيز و يه نامه كه براي من نوشته بود.
از عصبانيت ديوونه شده بودم. به زمين و زمان، به خدا و ابليس فحش مي دادم. سمن برام همه چيز رو نوشته بود. از محمد نوشته بود كه چطور با پيشنهاد ازدواج به اون فريبش داده بود و توي خونه خالي به اون تجاوز كرده. از خودش گفت كه وقتي فهميد محمد نمي خواد با اون ازدواج كنه شرمسار ميشه و تصميم به خودكشي مي گيره. شش ماه دنبال نشونه اي از محمد بودم اما پيداش نبود. مدتي بعد از دوستاش شنيدم كه با كسي به اسم پرند ازدواج كرده و رفته انگلیس. بعد از مرگ سمن فقط يه دلخوشي داشتم: ویدا.

مدتي طول كشيد تا به پادگان برگردم. حدود دو ماه. هر پنجشنبه به ديدن ویدا مي رفتم اما از اون خبري نبود. از هادي خواستم كه بهم بگه اون كجاست اما نمي گفت. ديگه به سيم آخر زدم. مي دونستم خونه شون كجاست. يه روز از پادگان فرار كردم و رفتم دنبال ویدا. خودش خونه نبود و همون دوست دختر هادي به من گفت كه يه ماه پيش به يك مكانيك شوهر كرده و از اين روستا رفته. دنيا رو سرم خراب شد. فرار كردم و دنبال ویدا رفتم. اما بي نتيجه بود. وقتي برگشتم منو به جرم فرار از خدمت بازداشت كردند و شش ماه اضافه خدمت بهم دادند.

—————

روز اول باورم نشد اين زن بي نهايت زيبا همون پرند رضایی هستش. با خودم گفتم حتما يه تشابه اسميه. اما كم كم نشونه هايي داد كه فهميدم سرنوشت منو بازم به گذشته كشونده. پرند رضایی 30 ساله تازه از انگلیس برگشته و ميخواد كه اشعارش توي موسسه انتشاراتي ما چاپ بشه. هنوز هم باورم نمي شد خودش باشه. يه روز كه براي ويراست اومده بود موسسه از زير زبونش كشيدم كه اون زن محمد احتشام هستش.

هر روز به بهانه اي كه باهاش تماس مي گرفتم. اين عشق يا شهوت نبود كه در درون من شعله مي كشيد بلكه نفرت بود و فقط نفرت. كم كم خودمو بهش نزديكتر كردم و با توجه به شعراهايي كه داشتم پرند خيلي زود جذبم شد.

صبح همون روزي كه قرار بود پرند رو خونه بيارم هزار جور نقشه كشيدم. اينكه حاملش كنم. اينكه بكشمش. اينكه بوسيله اون محمد رو بكشونمش ايران( محمد هنوز انگلیس بود). اونقدر فكر كردم كه نفهميدم زمان كي گذشت. زنگ در زده شد و من به ساعت نگاه كردم. ساعت پنج دقيقه به هفت بود و من و پرند سر ساعت هفت قرار گذاشته بوديم.

خدايا چي مي ديدم. موهاي بلوطي بلند، لب هاي سرخ . سينه هاي گرد و تو پر. دستاي بلوري. ناخوناي دراز و صورتي رنگ. كمر باريك و بعد باسن بزرگ. پاهاي كشيده و انگشتهايي با لاك سياه.

اون ميخواست زودتر به من بچسبه اما من ميخواستم اين معاشقه نفرت بار رو طولاني كنم. جلو اومد عقب رفتم جلوتر عقب تر پرند منو به چنگ آورد و از لبام شروع كرد. من وحشي شده بودم. پرند رو انداختم روي تخت و خودمو انداختم روش. با همه توانم نفرتمو توي وجودش فرو ميكردم اما اين زن مثل شوهرش حيوون بود. با لذتي حيواني منو توي خودش مي كشيد . با ناخوناش پشتم رو ديد ، با دندوناش گوشمو. من شروع كردم به زدن. دستاش. شكمش سينه اما اين حيوون لذت ميبرد من ميزدم و اون لذت مي برد لذت مي برد. احساس كردم با ابليس طرفم صورتمو دور كردم و خواستم بلند شم اما پرند مانع مي شد. اما اين پرند نبود كه نميذاشت. خود محمد بود كه حالا توي جلد زني زيبا ظاهر شده بود. من دست انداختم توي گلوش و مي زدم. بوي تهوع ، بوي خون ، بوي نفرت. پرند سيري نداشت . اما من جدا شدم. كمي كه گذشت به خودم اومدم و راضي از اينكه هستي محمد رو نجس كردم. زندگي محمد وجود منو احساس مي كرد. انگار همه نفرتم از بين رفته بود. پرند زشت و كبود شده بود. نفس نفس مي زد. از تخت بيرون پريد و روي پاي من خوابيد. گفت: عشقم دوست دارم.
من گفتم: من تورو ميشناسم تو زن محمد هستي من دنبال انتقام بودم و از تو سو استفاده كردم
با لبخند و رضايت لباس پوشيدم و بلند شدم. اما توي اين لحظه پرند حرفي زد كه همه روياهاي منو نابود كرد. اون گفت كه دو سالي از محمد جدا شده
اين من بودم كه در فكر استفاده ازجسم عزيز ترين كس محمد بودم اما حالا نا اميد و شكست خورده خودم رو مي ديدم كه بازيچه دست سرنوشت شده بودم. با غمي بي نهايت از خونه بيرون اومدم و بوي نمحمداي محمد رو روي تن خودم حس مي كردم.

نوشته: احمد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>