امتحانا

سال آخر دبیرستان بودم و درسخون.دوست دختر داشتم ولی اصلا تو نخ خانم بازی نبودم.یه روز که تو کوچه بودم دیدم یه زنه خیلی ناز داره میاد تو کوچه از دور که میومد تا از کنارم رد شد اینقدر نگام کرد که فکر کردم حتما یه چیزیم هست که اینقدر نیگام کرد ( از قیافه اش بگم:سن : 24 – قد :180 – وزن : 85 – چشای عسلی – بدون آرایش آدم فقط دوست داشت نیگاش کنه )راستشم بگم منم کم نمیارم ، زیاد نیگاش کردم ، اونروز گذشت.چندبار دیگه هم دیدمش همونجوری بود تا بعد از چند روز تو یه مغازه بودم که اونم اومد ، مغازه شلوغ بود 5 دقیقه ای اونجا بودم تا حساب کردم تو این مدت همش تو نخم بود منم اومدم بیرون با خودم گفتم بزار یه سرش کنم بیرون وایسادم تا اومد ، دنبالش رفتم میدونست دنبالشم تو یه کوچه خلوت وایساد رفتم جلو گفتم چته چرا اینقدر نیگام میکنی؟ گفت :اولا سلام ، دومآ چرا اینقدر مغروری ؟ گفتم :نمیفهمم چی میگی ؟ گفت :اینکه میخوام با هم دوست بشیم من همون بار اول دیدمت خواستم بیام باهات حرف بزنم ولی وقتی دیدم اینقدر مغروری ترسیدم آخه شوهر دارم.منم نمیدونم چم شد شاید کرم خودم بود که نمیتونستم بیخیالش بشم شایدم دلم براش سوخت گفتم :منم ازت خوشم اومده ولی تا حالا با زن دوست نبودم ، یه جور که انگار ناراحت شد گفت :مگه تا حالا با دختر دوست بودی؟ (که این حرف شروع اعصاب خوردی من بود ) منم گفتم :نه.خلاصه شمارشو بهم داد و شماره مو گرفت.روزی بیشتر از 2 – 3 ساعت با هم حرف میزدیم.اسمش پروانه بود 18 سالگی ازدواج کرده بود خونه شون نزدیک خونه ی مادرشوهرش بود کار شوهرشم جوری بود که از صبح تا غروب بیرون بود یه پسر 1 ساله به اسم بهنام هم داشت راستی یادم رفت یه خواهرشوهر به اسم زهرا هم داشت که باهاش خیلی راحت بود.

( که اگه شد جریان زهرا هم مینویسم براتون ).

( یک ماهی میشد که با هم دوست بودیم )من همون موقع هم الان خیلی به سر و وضع خودم میرسم بیشتر موقع ها باهام سر مدل موهام و قیافه ام و طرز لباس پوشیدنم جر و بحث میکرد البته خیلی با هم خوب بودیم اما میرسیدیم به بحث قیافه میگفت تو به خاطر بقیه ی دوست دخترات اینقدر به خودت میرسی.در ضمن چون سنم کم بود بهم میگفت : بچه ، بیشتر موقع ها هم بچه صدام میزد تا سینا ، منم تو این مدت اصلا در مورد سکس و اینا هیچی نگفته بودم ولی خودش همیشه یه چیزایی میگفت که پشت تلفن یا وقتایی که با هم بیرون بودیم سیخ میکردم اما چون بچه بودم میترسیدم در موردش حرف بزنم و اون بگه تو فقط منو برای اون چیزا میخوای.چند روزی بود که رفته بود رو اعصابم (مثلا زنگ میزد گوشیم اشغال بود دیگه یک ساعت سؤال و جواب میکرد )نزدیکای ظهر بود زنگ زد منم بیرون بودم دوباره خواست شروع کنه که داد زدم سرش گفتم اشتباه کردم که باهات دوست شدم و دیگه کاری باهات ندارم اونم گفت باشه و قطع کرد.برای یه لحظه یه حالی شدم که حالام نمیدونم چی بهش بگم ، انگار پشیمون شدم چون منم دوستش داشتم ولی با خودم گفتم نباشه بهتر از این اعصاب خوردیه.( راستشم دو سه روز قبلش که رفته بودیم تفریح با یه دختر دیگه به اسم کیمیا آشنا شده بودم که اونم جریانش مفصله!!!)داشتم میومدم سمت خونه که دیدم داره زنگ میزنه خواستم جواب ندم ، که با خودم فکر کردم شاید کار داشته باشه ، برداشتم دیدم جوری گریه میکنه که صداش بالا نمیاد . به زحمت گفت : سینا خیلی وابستت شدم نمیتونم بدون تو زندگی کنم . منم دیدم اوضاع خوبه و همین حالا وقتشه .گفتم من دیگه نمیخوام تو دیگه داری منو اذیت میکنی افتاد به التماس کردن ، بعد از اینکه خوب التماس کرد ازش قول گرفتم که دیگه هیچ وقت اونجوری حرف نزنه که اونم قبول کرد. ( اینم نگفتم من اونروز ساعت 2 امتحان داشتم که حتما باید میرفتم ).وقتی خواست خداحافظی کنه گفت : الان میای پیشم ؟ فکر کردم مثل همیشه میخواد بیاد بیرون میگه برم ببینمش یا از تو کوچه شون رد بشم.گفتم : کجا بیام ؟ گفت : خونه ی ما .من چند لحظه ساکت شدم .

گفت چیه میترسی ؟ گفتم : آخه شوهرت چی ؟ مادر شوهرت اینا چی ؟ گفت : هیشکی نیست تو بیا بقیه اش پای من . منم تازه امتحان ساعت 2 یادم افتاد ، گفتم نمیتونم بیام امتحان دارم اگه شد بعدا بیرون میریم باهات حرف میزنم.گفت : اصرار نمیکنم هرجور راحتی ولی دیگه برای خونه بهت قول نمیدم.گفتم : عیبی نداره و خداحافظی کردیم . همینجوری که حرف میزدیم قدم زنان تقریبا در خونه ی خودمون بودم.ساعت نزدیکای یک بود باید ناهار میخوردم و میرفتم مدرسه . دم در انگار یکی زد پس کله ام گفتم زود میرم پیشش و بر میگردم انگار دست خودم نبود .راه افتادم طرف خونشون.رسیدم تو کوچه خیلی خلوت بود.در زدم اومد درو باز کرد چشاش قرمز قرمز شده بود ولی همونجوری زد زیر خنده ، گفت : چی شد پشیمون شدی پشت تلفن گفتم ناز نکن؟ با خنده گفتم : دلم برات سوخت.رفتم تو پسرش تو حال خوابیده بود.درو بست اومد روبروم نشست گفت : فقط میخواستی امروز گریه مو در بیاری ؟ منم گفتم : دیگه حوصله ی بازجویی هاتو نداشتم.دیدم دوباره زد زیر گریه و میگفت :نمیخوام مال کس دیگه ای باشی و از این حرفا ، که منم گرفتمش تو بغل و کلی براش خالی بستم که به غیر از تو با کسی نیستم و نمیخوامم باشم خلاصه زیاد حرف زدیم و اصلا حواسم به ساعت نبود.ساعتای 1.5 بود که پیش خودم گفتم باید برم.بلند شدم که دیدم دستمو محکم گرفت گفت کجا ؟ گفتم : امتحان دارم این حرفو تموم نکردم که بلند شد منو گرفت تو بغل و لبشو چسبوند به لبم تا حالا اونجوری ندیده بودمش ، خیلی حشری داشت لبمو میخورد .منم حشرم خیلی زده بود بالا کم کم دستمو از زیر تاپش بردم تو ،

سینه های خوش فرمش تو دستم بود هیچوقت فکر نمیکردم سینه هاش اینقدر بزرگ باشه آخه از رو لباسایی که میپوشید سایزش معلوم نبود.دیدم تاپشو زد بالا گفت : بخورشون . منم همونجوری مثل وحشیا شروع کردم به خوردن . دیدم داره دامنشو در میاره ، چی میدیدم رونهای نازش که حتی یه گرم گوشت اضافه روشون نبود وسطشم یه شرت قرمز بود که خیس خیس شده بود.منم به پشت خوابوندمش شرتشو کشیدم پایین یه کس سفید ، تنگ ، بدون حتی یه دونه مو ( حتی بعدا که بیشتر کس از نزدیک دیدم ، کس رویا بیشتر شبیه کس دخترا بود تا کس یه زن ) که با خنده بهش گفتم : فکر کنم پیش بینی این موقعیتو کرده بودی.خواستم بخورمش که نزاشت منم اصرار نکردم.گفت :لباساتو در بیار بچه.معطلش نکردم وقتی کیرمو دید ، بدجور نیگاش میکرد گفتم چیه تا حالا ندیدی ، گفت : چرا ولی مال شوهرم خیلی کوچیکه تقریبا نصف اینه.گفتم حالا اینم امتحان کن.گفت دوست داری بخورم اول گفتم تو نزاشتی منم نمیزارم . ولی زود پشیمون شدم کیرمو رسوندم دم دهنش خوردش ولی مگه دیگه تموم میکرد نزدیک بود ارضا بشم که صدای آرش بلند شد رویا منو کنار زدو رفت طرف آرش یه دو دقیقه ای طول کشید تا خوابوندش تو این مدت آمپر منم اومد پایین! برگشت ایندفعه پشتشو بهم کرد گفت بکن .منم سر سینا کوچولو رو آروم آروم میاوردم رو کسش دیدم دست چپشو آورد رو کونش ، کیرمو گرفت ، گفت : تو یا خیلی واردی یا هیچی سرت نمیشه .خندیدم گفتم : دومی . کیرمو رو سوراخ کسش تنظیم کرد و گفت : بکن چرا معطلی . منم امونش ندادم تا رفت توش یه جیغ بلند کشید ، با جیغ پروانه بهنام هم دوباره بیدار شد ولی اینبار بهش توجهی نکرد منم داشتم خیلی حال میکردم سرعتمو زیاد کردم و از پشت سینه هاشو میمالیدم هر چند لحظه سرشو میچرخوند رو به من و یه لب ازم میگرفت.با اینکه کسش خیلی تنگ بود ولی چون ارضا شده بود خیلی راحت میرفت تو و بیرون میومد.بعد از چند لحظه که تازه حواسم اومد سر جاش تازه کونش چشممو گرفت کیرمو دراوردم دیدم برگشت که آبمو بریزم رو سینه هاش که گفتم عجله نکن.گفت:چرا دراوردی؟ گفتم : میخوام از پشت برم که گفت نه من به شوهرمم از پشت نمیدم گفتم باشه دوباره همونجوری وایساد منم سر کیرمو تف مالی کردم گذاشتم دم کونش که برگشت گفت: نه. گفتم :پروانه جون درد داشت در میارم بخاطر سینا قبول کن.

که گذاشت ، رو شکم دراز کشید منم یه بالشت زیر شکمش گذاشتم تا کونش بیاد بالاتر یکم که کلاهکش رفت تو جیغش بلند شد میگفت سینا درش بیار جون پروانه درش بیار منم که میدیدم فقط حرف میزنه و مثل اول قصد فرار نداره آروم آروم جلو میرفتم به وسطش که رسید میگفت دارم میسوزم توروخدا در بیار منم حدود دو دقیقه بی حرکت وایسادم بعد از اون مدت نه من حرف زدم نه اون تا من دوباره فشار دادم تو ، تو یه لحظه تا بیخ کیرم تو کونش بود شروع کردم عقب و جلو کردن دیگه داشت آبم میومد ، که دیدم خودش برگشت گفت سینا از پشت بسه دارم میمیرم دلم نمیومد ولی وقتی قیافه ی معصومشو دیدم برش گردوندم و گذاشتم جلو حالا دیگه اون مثل وحشیا تو موسرم چنگ میزد و میگفت چند تا دوست دختر داری کثافت چند تا عوضی ؟ منم که دیگه تو حال خودم نبودم جوری عقب و جلو میکردم که سینه هاش دیگه سرجاشون بند نبودن و مثل توپ اینطرف و اونطرف میرفتن .بهنام هم دوباره بلند شده بود و صدای گریه ش قطع نمیشد.حتی وقتی از شدت شهوت لبمو میخورد از لبم خون اومد و وقتی من دیدم که خون رو سینه هاس چکیده میگفت خوب بهت کردم.خواستم بکشم بیرون که گفت:نه بزارش. منم ترسیدم گفتم حامله نمیشی ؟ خندید گفت:تو خودت بچه ای نمیتونی فعلا بچه درست کنی!گفتم نه واقعا چیزی نمیشه گفت :نه قرص خونه دارم میخورم.منم آبمو تا ته خالی کردم تو کسش دیگه نا نداشتم بغلش دراز کشیدم داشت برام حرف میزد که یه لحظه که چشامو باز کردم چشمم به ساعت دیواری افتاد اصلا حواسم به امتحان نبود ساعت 5 دقیقه به 2 بود تند تند لباسامو پوشیدم دیدم پروانه هم داره با عجله لباس میپوشه گفتم : من امتحان دارم باید برم تو چرا میپوشی؟ گفت :فکر کردم تو صدایی ،چیزی شنیدی!

یه لب باحال بهم داد و تا دم در باهام اومد منم اومدم بیرون تا خودمو رسوندم مدرسه ساعت 2.20 بود که با هزار خواهش و تمنا رفتم سر جلسه ولی مگه امتحان دادم!همش تو فکر یک ساعت قبل بودم .یه ربع نبود سر جلسه بودم که دیدم پروانه داره زنگ میزنه که نمیتونستم جواب بدم بیشتر از 60 بار تو یه ساعت زنگ زد. جلسه تموم شد و اومدم بیرون ،دوباره زنگ زد جواب دادم که میگفت : سینا توروخدا هنوزم دوستم داری؟ هنوزم باهام همونجوری هستی؟ که منم میگفتم آره و تورو با تمام دنیا عوض نمیکنم.تا دو روز بعدش روزی ده بار زنگ میزد و یه جورایی همینارو میپرسید.اون سال و سال بعدشم باهاش بودم ولی دیگه اونجوری نه. ظهرها یا شب هایی که شوهرش خونه نبود میرفتم پیشش اونم به شوخی به بهنام میگفت:بلند شو بهنام بابات اومده.

سر جریانی که با زهرا داشتم پروانه فهمید ولی به روی خودش نیاورد.تا دانشگاه قبول شدم که دیگه جواب تلفن هاشو ندادم و بعدشم خطمم عوض کردم.
تا امروز که دوباره تو یه کوچه دیدمش هردوتامون اشک تو چشمامون جمع شد.رفتم جلو بهش گفتم پروانه به خاطر کارایی که در حقت کردم میخوام ببخشیم .اونم گفت : اینقدر دوستت داشتم که هیچوقت از دستت ناراحت نشدم و رفت…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>