الهام و فرهاد

اردیبهشت 84 بود . یه روز مونده بود به تولدم . با الهه ( خواهرم که دو سال از خودم بزرگتره ) داشتیم از قنادی بر می گشتیم که از جلوی یه گل فروشی رد شدیم . یهو هوس کردم گل بخرم. وارد گل فروشی شدیم یه کمی شلوغ بود. رفتم طرف اون رزهای صورتی خوشگل که یه گوشه مغازه بود . تا دستمو بردم تا یه شاخه گل بردارم همزمان با دست من یه دست دیگه هم به طرف اون شاخه گل دراز شد. سرمو بردم بالا ببینم کیه . یه پسره بود قیافش واسم آشنا بود یه کمی که فکر کردم یادم اومد تو دانشگاه چند باری دیدمش. دو تایی باهم دستمونو کشیدیم عقب و همزمان گفتیم ببخشید. جفتمون هم به خاطر این حرکتمون خنده مون گرفته بود دوباره با همدیگه گفتیم : خواهش می کنم. خیلی جالب شده بود چند تا از حرکاتمون شبیه هم شده بود. گلهایی که می خواستم و برداشتم و با الهه رفتیم طرف فروشنده تا تزیینش کنه. چند دفعه دیگه با هم چشم تو چشم شدیم. دست خودمون نبود هی چشمامون کشیده می شدن به طرف هم. واسه اینکه تابلو نشم نشستم کنار الهه. الهه هم هی زیر چشمی نگامون می کردو می خندید.

بهش گفتم چیه ؟ گفت هیچی خیلی تابلو بهم نگاه می کنید. گلها رو که گرفتیمو خواستیم از مغازه بریم بیرون اومد طرفمونو بهم گفت : ببخشید چهره شما خیلی واسم آشناست… انگار جایی همدیگرو دیدیم نه ؟؟؟!!! گفتم بله … همدیگرو تو دانشگاه دیدیم. گفت : آهاااا بله درسته… شما خوب یادتون مونده ها… خلاصه سر صحبت باز شدو به بهونه درس و رشته هامون مخ همدیگرو کار گرفتیم. اسمش فرهاد بود . رشته اش الکترونیک بود و یه سال از درسش مونده بود.

چند روزبعد …. بعد از ظهر بود از در دانشگاه که اومدم بیرون دیدم یکی داره اون طرف خیابون واسم دست تکون میده. جوری که انگار می گه برم طرفش. یه کم که دقیق شدم دیدم فرهاده. تعجب کردم به نظرم زود خودمونی شده بود. چند بار که تو محوطه تصادفی همدیگرو دیده بودیم مثل پروفسورها قلمبه سلمبه با هم حرف می زدیم و هنوز اون حالت دوستی و صمیمیت بینمون نبود. رفتم طرفش. یه سلام علیک خنده داری با هم کردیم (یه چیزی تو این مایه ها : سلام . احوالتون خوبه ؟ متشکرم. تمنا می کنم . مرهمت دارید. ) وقتی باهاش سلام علیک می کردم خیلی جلوی خندمو می گرفتم. اصلا به این جور حرف زدن عادت نداشتم. یه کمی باهام حرف زد و گفت می رسونمت خونه. تو محل ما بودن شاید چند تا خیابون با ما فرق داشتن. من عشق پیاده روی دارم معمولا تا خونه پیاده می رفتم اما چون اولین بار بود می خواست منو برسونه نخواستم فکر کنه دارم کلاس می ذارم .

تو ماشین از هر دری حرف می زد داشتم سر گیجه می گرفتم . پسر به این پرچونگی ندیده بودم. منو رسوند و شمارشو موقع خدافظی بهم داد و گفت دوست دارم بیشتر باهات آشنا شم خوشحال می شم بهم زنگ بزنی. خب من خودمم از ش خوشم اومده بود. شاید مهمترین چیزی که باعث شد بعدها به فرهاد عادت کنم یا همون روزهای اول ازش خوشم بیاد همون نحوه دوستی رمانتیک و پروانه ایمون توی گلفروشی بود. خیلی شاعرانه با هم دوست شده بودیم. به الهه گفتم با فرهاد دوست شدم. گفت نمی گفتی هم تابلو بود از همون روز تو گلفروشی.
اوایل مثل بچه مثبتا یه راست منو می رسوند و می رفت بعضی موقع ها هم با هم تلفنی صحبت می کردیم. یواش یواش رابطه مون خودمونی تر شد. دیگه اونجوری ضایع با هم حرف نمی زدیم. بعد از کلاسام اگر می تونست و با برنامه خودش جور بود حتما منتظر من می موند و می رفتیم پارکی کافی شاپی یا با هم قدم می زدیم. هر شب موقع خواب واسم مسیج می زدو شب بخیرهای عاشقانه می نوشت . شبهای اول الهه می گفت کیه واست مسیج می زنه ؟ می گفتم فرهاده شب بخیر میگه . می گفت بخون واسم ببینم چی نوشته. .. وقتی واسش می خوندم می پرید وسط حرفمو می گفت بسه تروخدا الهام بالا میارماااااا….(حالا نمی گم چی می نوشت شما هم بالا میارید) رابطمون خیلی گرم شده بود. الهه و دوستام خیلی سربه سرم می ذاشتن. موقعی که با فرهاد تلفنی حرف می زدمو بچه ها پیشم بودن می مردن از خنده. به شوخی به جای الهام بهم می گفتن شیرین. شده بودیم شیرین و فرهاد.

به فرهاد خیلی وابسته شده بودم . با اینکه الهه خیلی سعی می کرد من به فرهاد عادت نکنم اما نمی تونست کار زیادی بکنه. من خیلی عاطفی ام. کلا دخترا اینجورین. فرهادم بهم وابسته شده بود. دیگه روزی 1 بار تلفن زدناش شده بود 3 یا 4 بار.
با هر بدبختی بود درسامونو پاس کردیم. تابستون واسه ما خیلی بهتر بود. وقت بیشتری داشتیم تا با هم باشیم. صبح تا شب با هم بودیم . دیگه کم مونده بود تو خونه لو برم. من داداش ندارم . وقتایی که دیر می رسیدم الهه ماستمالی می کرد تا من برسم خونه.

یه روز بعد از ظهر بود بهم زنگ زدو گفت : حوصله ام سر رفته خیلی دلم گرفته …موافقی بریم بیرون یه گشتی بزنیم؟ منم از خدا خواسته قبول کردم. اون روز رو قشنگ یادمه. ساعت 6 سر میدون فاطمی با هم قرار گذاشتیم. دو ساعتی وقت داشتم . تا آماده می شدم همون دو ساعت شده بود .(10 دقیقه لباس می پوشم و1 ساعتو 50 دقیقه جلوی آینم.) من یه کمی دیر رسیده بودم . فرهاد سر ساعت اومده بود. وقتی سوار ماشینش شدم دیدم یه رز صورتی گرفته واسم. بهش گفتم : مرسی عزیزم خودت گلی . خندید گفت تو گلتری . گل خوشگلشو بو کردمو گفتم ببخشید یه کمی دیر رسیدم ترافیک بود. گفت . فدای سرت اهلام جون. ( این اهلام گفتن داستان داشت. بچه که بودیم الهه نمی تونست اسم منو درست تلفظ کنه بهم می گفت اهلام. منم فکر می کردم درستش همینه واسه همین هر وقت با بچه های فامیل بازی می کردیم و اونا بهم می گفتن الهام. من فکر می کردم اونا اشتباه می گن می گفتم اسم من اهلامه نه الهام ) این جریانو واسه فرهاد گفته بودیم اونم بعضی وقتا به شوخی میگفت اهلام.

رفتیم فرحزاد . یه سی دی گذاشته بود از اونا که پسرا خوراکشونه بکوب بکوبا …. من خودمم از این آهنگا دوست دارم اما اون موقع جوگیر شده بودم بهش گفتم : فرهاد یه آهنگ ملایم بذار. گفت اهلام چند تا سی دی بیشتر نذاشتم تو ماشین همشون اینجورین. یهو یاد سی دی خودم افتادم که تو کیفم بود . سی دیمو بهش دادم و اولین آهنگش همونی که می مردم واسش اومد….. گل بارون زده من گل یاس نازنینم….. وقتی می رسید به اون قسمتاش که می گه : با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم ….فرهاد بلند باهاش می خوند. مثل دیوونه ها کل مسیرو با آهنگ می خوندیم. …. اون روز خیلی بهمون خوش گذشت… قیافمونم خیلی دیدنی شده بود با اون هله هوله هایی که خورده بودیم…. لب و لوچه های قرمز……موقعی که خواستیم برگردیم خونه تو ماشین فرهاد گفت مرسی اِلی که اومدی . خیلی بهم خوش گذشت . تا اومدم جواب بدم سرشو آورد جلو و پیشونیمو بوس کرد. خب اولین بار بود فرهاداز این کارا می کرد مثل این بچه های خجالتی سرخ شدمو سرمو انداختم پایین… ……. من خیلی دیرم شده بود… الهه چند بار بهم زنگ زد و گفت الهام زود باش بیا تا گندش درنیومده … من دیگه نمی دونم چی بگم …. شب که رفتم خونه مامانم گفت چه عجب خانوم خانوما اومد. گفتم با بچه ها رفته بودیم بیرون اینقدر خوش گذشت زمان از دستم در رفت…. یه خورده چشم و ابرو اومد واسمو گفت برو شامتو بخور تا سرد نشده. معمولا باباها گیرن مال من برعکس بود.

بابام زیاد گیر نبود. ولی مامانم چرا … یه خورده گیر میداد…
بعضی وقتا که فکر می کردمو می دیدم دوستام سر 1 ماه با دوست پسراشون به سکس رسیده بودن اما منو فرهاد بعد از 3 ماه هنوز به لب هم نرسیده بودیم خندم می گرفت . (آخی چه بچه های مثبتی )
اما مثبت موندنمون دووم نیاورد زیاد. یه روز تو خونه نشسته بودمو داشتم فیلمی رو که از یکی از دوستام گرفته بودمو نگاه می کردم (فکر بد نکنیدااا. فیلمش یه داستان خانوادگی بود) که فرهاد زنگ زد بهم….یه کمی که با هم سلام علیک کردیمو و حرف زدیم بهم گفت تو خونه تنهام … مامانم اینا یه هفته ای نیستن از حالا حوصله ام سر رفته .. می خوام فردا ناهار رو با هم باشیم… منم قبول کردم و قرار شد فردا قبل از ظهر برم خونشون… صبحش بیدار شدمو یه دوش گرفتم و کلی به قول دوستام تیریپ ترکوندم…موقع رفتن به مامانم گفتم میرم پیش یکی از دوستای قدیمیم عصر برمیگردم… قیافم بیشتر به کسایی می خورد که دارن میرن جشن.. نیم ساعت بعد جلوی خونه فرهاد اینا بودم . زنگشونو زدم.. درو باز کرد و رفتم تو…. از پله ها رفتم بالا و تا رسیدم جلوی درشون درو باز کرد تا چشمش افتاد بهم دلقک بازیش عود کرد… دستشو به شوخی گذاشت رو قلبشو گفت : آآآآآآآخ قلبم …… قلبم گرفت چرا اینقدر تیپ می زنی … نمی دونی من ناراحتی قلبی دارم دختر؟!!! گفتم خب حالا غش نکنی زحمتام هدر میره…رفتیم تو اتاقو فرهاد رفت مثلا بساط پذیراییشو بچینه… مانتوو روسریمو در آوردمو نشستم …..

یه خورده چیز میز آماده کرده بود آورد و گذاشت رو میز خودشم نشست کنارم. بهش گفتم حالا تو این یه هفته ای که تنهایی میخوای چی کار کنی ؟ گفت هیچی . کار خاصی قرار نیست بکنم. تو هستی دیگه . گفتم وا ! من که نمی تونم هر روز بیام. خندید گفت خب من میام…. صورتشو که آورد جلوتر دهنش بوی مشروب میداد. یه نگاه به سر تا پام کرد و گفت چرا اون تاپ رو که من واست گرفته بودمو نپوشیدی ؟ گفتم ببخشید ؟؟!!!! (خودم تی شرت تنم بود) انگار دوست داشت تاپ پوشیده باشم. . گفتم حواسم به اون نبود… اومد جلوتر سرشو آورد جلو یهو لباشو گذاشت رو لبام. یه بوس کوچیک کرد . لالمونی گرفتم. نمی دونستم چی بگم … دیدم چیزی نگم خیلی بهتره…یه شربت برداشت و بهم داد … خودش داشت بهم نگاه می کرد.. منم وقتی یکی بهم خیره می شد نمی تونستم کارمو انجام بدم.. گفتم تو نمی خوری ؟ تکیه داد به مبل و گفتم نه می خوام ترو نگاه کنم. (یهو یاد الهه افتادم با خودم گفتم اگه الان اینجا بود باز می گفت اه اه مرده این هندی بازیتونم.) واسه همین خندم گرفت …فرهاد گفت چیه؟ گفتم هیچی …هنوز داشت نگام می کرد نتونستم شربتو بخورم داشتم از خنده می مردم خودمو کنترل کرده بودم فرهاد فهمید خندم گرفته گفت باز یاد چی افتادی اهلام.؟ گفتم هیچی یهو زدم زیر خنده . من اصلا نمی تونم خندمو کنترل کنم همین طور گریمو … گفت جوووووووووون.. اومد جلو صورتمو گرفت تو دستاشو یه بوسه دیگه از لب.. گفتم فرهاد پرو نشو دیگه…. یه بوس از پیشونیم کرد وگفت آدم کسی رو که دوست داره ببوسه پرو شده ؟ گفتم آهاااا بععععلههههه…. فهمیدم یه کمی قاطی کرده.. چشماش داد میزد خورده….

از اینکه یه کمی طبیعی نبود خوشم نیومد…. دوست نداشتم وقتی میرم پیشش مشروب خورده باشه..اما خب چیزی نمی تونستم بگم دیگه خورده بود…منو گرفت تو بغلشو از بغل گوشم شروع کرد به بوسیدن ….داشت قلقلکم میومد اینقدر منو سفت گرفته بود نمی تونستم تکون بخورم … سرشو آورد جلوی صورتمو شروع کرد به لب گرفتن … لبامون تو هم قفل شده بود …. بعد چند دقیقه گفت الهام بریم تو اتاق من اتاقمو ببینی ؟ خواستم بگم آره جون عمت اتاق تورو ببینم یا بریم یه جای مجهزتر؟؟!! نذاشت حرف بزنم دستمو گرفت و کشید منم بلند شدم. اتاقشو پرکرده بود عکسو و پوستر و از این چیزا تا اونجاییکه می دونستم اتاق پسرا همیشه مثل جاهای جنگ زده بود ولی اتاق فرهاد مرتب بود. دستمو کشید برد طرف تختش . نشستیم و یه کم من در و دیوار و نگاه کردم … چشمم خورد به سی دی های زیر کمدش … گفتم اونا چیه؟ یهو خندیدو گفت آموزشیه می خوای واست بذارم ببینی؟ گفتم نه .. تو الان خودت ندیده آماده ای نمی خواد از اینا ببینی. گفت اِ اینا که چیز بدی نیست … گفتم آره … ضایع حداقل یه جای بهتر می ذاشتیش…. سکوت کرد… باز داشت منو نگاه می کرد ….

می دونستم الان شیرجه میاد روم.. موهامو با دستش زد کنار رو صورتشو آورد سرمو برگردوندم طرفشو لب گرفتن شروع شد… یه دستشو گذاشت روی سینمو داشت آروم می مالوند.. خودشم تی شرت تنش بود… تی شرتشو در آورد و منو یه یه جوری که بخوابم روی تخت با دستش آروم هل داد… یه ذره گردنمو بوس کرد و تی شرت منم در آورد چشاش برق زد و گفت بر گرد سوتینتو باز کنم…. سوتینو باز کرد و لب و لوچه اش آویزون شد…. یکی از سینه هامو می خورد و اون یکی رو گرفته بود تو دستش… تنش داغ بود. یه کمی اومد پایینو زبونشو دور نافم چرخوند …از تکون خوردنام فهمید قلقلکم میاد زیپ شلوارمو کشید پایینو درش آورد… خودشم بلند شد و شلوارشو درآورد… یه کمی از روی شورت باهام ور رفت و گفت اجازه هست؟ (نیست تا حالا اجازه گرفته بود) یه چشمک زدم بهشو اونم شورتمو درآورد.. یه نفس بلند کشید و آهسته گفت آآآآآآآآآآخ . سرشو برد جلو یه کمی لیسمالی کرد و رونامو بوس کرد .. خیلی خوب زبونشو می چرخوند . تنم داشت مورمور می شد.

لیسهای تندی به چوچولم می زد … زبونش هم مثل کیرش داغ بود… دید سرو صدام دراومده بلند شد و شورتشو در آورد و گفت الی نوبت تو شده هااا… بلند شدمو نشستم کیرشو که گرفتم تو دستام چشماش بسته شد و یه کمی رفت عقبتر منم سرمو دولا کردم و یه لیس آروم بهش زدم … کردمش توی دهنمو یه کم عقب جلو کردم و یه لیس نوکش زدم … آمپر فرهاد رفته بود بالا … دستاشو گذاشته بود رو سرمو با موهام بازی می کرد. نفس نفس می زد ….چند بار که این کارو کردم سرمو بلند کرد و گفت بسه عزیزم…. منو خوابوند و گفت از پشت اجازه میدی ؟ گفتم فرهاد درد داره…. از اون جا نه گفت پس چی کار کنم ؟ حالا یه امتحان کنیم اگه درد داشت درمیارم …. برگشتمو دولا شدمو پشتمو بهش کردم گفت یه کمی دیگه پاهاتو باز کن… کیرشو یه فشار که داد جیغم رفت هوا یه کم کیرشو مالید به کسم تا مرطوب بشه دوباره خواست فرو کنه کیرش اصلا نمی رفت تو … گفتم فرهاد ولش کن خیلی درد داره گقت …یه ذره تحمل کن… خوب میشه… یه فشاردیگه داد..

کونم خیلی درد گرفته بود فایده نداشت می دونستم بهتر نمیشه که هیچ بدترم میشه …. گفتم فرهاد خیلی درد داره تروخدا دربیار …. آااااااااای فایده نداره دردش زیاده…. دلش نیومد دیگه ادامه بده … گفت باشه اهلام جون… همون جور که دولا شده بودم کیرشو گذاشت لای پاهامو می مالید به کسم.. خیلی آروم این کارو می کرد .. جفتمون هم اینجوری حال می کردیم. دستاشو گذاشت روی کمرمو و خودشو آروم عقب جلو می کرد ..چند دقیقه که اینکارو کرد.یهو حرکاتش تند شد… منم داشتم ارضا می شدم… یه ذره که اینکار رو کرد من لرزش لذتبخشی گرفتمو ارضا شدم و صدای آآآآآآآآآهم به هوا رفت و فرهاد گفت جوووووووونم.. خیلی شل و ول شدم به زور خودمو نگه داشتم تا فرهاد ارضا شه چند دقیقه بعد صدای داد فرهاد بلند شده بود… یهو دیدم کمرم داغ شده..فهمیدم اونم آبش اومده … من دمر ولو شدم رو تخت و فرهادم کنارم افتاد… چند دقیقه آروم دراز کشیده بودیم تا یه کمی حالمون جا بیاد… من بلند شدمو خودمو تمیز کردم… فرهاد هنوز چشماش خمار بود.

. خواستم لباسامو بپوشم که نذاشت گفت همین جوری بیا بغلم … نیم ساعتی همون جوری نشسته بودیم و فرهاد داشت با سرو سینم ور می رفت… بعدش بلند شدیمو لباسامونو پوشیدم فرهاد زنگ زد ناهار آوردن بعد از ناهارم یه بار دیگه اومد سراغمو شروع کرد…. عصر به زور از خونشون رفتم … می گفت شب برو …
فرداش بهم زنگ زد و گفت دوباره برم پیشش . اما چون جشن نامزدیه یکی از دوستای الهه بود نمی تونستم برم . بهش گفتم نمی تونم فردا رو بیام… گفت پس فردا منتظرتماااا …

روزیکه رفتیم جشن نامزدی دوست الهه شبش خیلی دیر رسیدیم خونه… از مسیج فرهاد خبری نشده بود… خواستم من واسش بزنم اما گفتم بزاربهش زنگ بزنم … ساعت 1 و خورده ای بود موبایلش بعد از دوتا بوق جواب داد اما خودش نبود یه دختره بود… یه دفعه دیگه گرفتم باز همون دختره بود… دلم نمی خواست حرف بزنم.. قطع کردمو گفتم فردا بهش زنگ می زنم… صبح که بیدار شدم بعد از صبحونه اولین کاری که کردم زنگ زدن به فرهاد بود… گوشیش خاموش بود . گیج شده بودم … فکر کردم چیزیش شده… دلم می خواست برم دم خونشون اما به نظرم خوب نیومد .. الهه گفت بعدا بهش زنگ بزن شاید کاری واسش پیش اومده… اما عصر هم که شمارشو گرفتم خاموش بود… به الهه گفتم شب قبلش یه دختره گوشی رو برمیداشت… یه ذره فکر کردو گفت الهام دیگه زنگ نزن… فرهاد که خواهر نداره که بگیم گوشیش دسته خواهرشه اون چند شبم تنها بوده احتمالا داره خوش می گذرونه… گفتم یعنی چی ؟؟!! یعنی کسی رو برده خونه ؟؟؟ گفت نمی دونم احتمالا … خیلی عصبانی شده بودم… گوشیش خاموش بود و تلفن خونشونم رو انسرینگ بود. نمی خواستم حرف الهه رو قبول کنم …

همش می گفتم الهه اشتباه می کنه… اما اگه الهه اشتباه می کرد فرهاد کجا بود پس ؟!!! مخ الهه رو خوردم..هی می گفت :الهام بسه …..اگه دختره گوشی رو برنمی داشت ممکن بود بگیم کاری واسش پیش اومده یا مشکل داشته ولی حالا که میگی دخترجواب میداده پس مطمئن باش از منو تو سالمتره الانم داره استراحت می کنه … خیلی عصبی بودم.. یعنی اینقدر عوضی بود که حتی نمی خواست یه جواب کوتاه و خشک و خالی بده… داشتم می ترکیدم اما کاری از دستم برنمیامد… یه ذره با الهه گشت زدیم بیرون تا حالم جا بیاد اما مگه حالم خوب میشد.. هی بدتر می شدم.. رفتیم خونه و الهه گفت دیگه زنگ نزن مطمئن باش خودش زنگ می زنه و خالی بندی می کنه واست.. شمارتو دیده رو موبایلش بالاخره خودش زنگ می زنه..
شب موقع خواب بودکه مسیجش اومد… باز چرت و پرت نوشته بود.. دیگه این اداهاش خرم نمی کرد… از دستش عصبانی بودم… جواب دادم خوش گذشت ؟ چند دقیقه بعد بهم زنگ زد.. سلام عزیزم …خواب که نبودی … بدون هیچ حرف و مقدمه ای گفتم فرهاد کجا بودی ؟ می دونی چند دفعه زنگ زدم بهت ؟ خودش زد به اون را ه و گفت : کی ؟ گفتم یعنی تو خبر نداری ؟ شمارمو ندیدی ؟ گوشیتم خاموش نبوده ؟ تلفن خونتون رو انسر نبوده ؟ بازم بگم ؟ من من کرد و گفت الهام من یه کاری واسم پیش اومده بود دم دست نبودم دیشبوو .. گفتم حالا دم دستی و می خوای من بیام اونجا نه ؟… گفت الهام جون این چه حرفیه … اصلا بیا فردا بریم بیرون… من بیشتر از اینا دوستت دارم … فردا همه چیو واست می گم الان دیروقته بگیر بخواب خانومی… فردا عصر ساعت 5 همون جای همیشگی منتظرتم … یه ذره بهونه آوردم که نرم اما فرهاد از من سیریش تر بود… بالاخره قرار شد فردا برم تا حضوری بگه بهم… الهه می گفت من از حالا می دونم فردا چی بهت می گه …. یا میگه گوشیم دایورت بوده و خودمم کار داشتم یا چرت وپرتهایی تو این مایه ها…. بهت گفتم به فرهاد وابسته نشو…

نمی تونستم جواب الهه رو بدم خب حق داشت…
سر ساعت رسیدم . فرهاد اونجا بود . سوار شدم و سلام کردو یه ذره قربون صدقم رفت و مزخرف گفت … یه دونه از همون رزا گرفته بود.. داد بهم منم گرفتم و گذاشتم بغل دستم … (مثلا مهم نبود واسم ) گفتم فرهاد من میشنوم بگو … با کلی مقدمه چینی چی بگه خوبه ؟! گوشیم دست خودم نبوده و با یکی از دوستام رفته بودیم خارج از شهر…. نمی دونستم به خاطر این دروغ احمقانه بخندم یا گریه کنم…. فهمید باور نکردم .. داشت ادامه می داد …خب واسه آدم کار پیشم میاد دیگه…. الهام من هر چقدر که پست باشم واسه تو آدم میشم .. باور کن… نتونستم زودتر بهت خبر بدم ببخشید .. حالااون سی دی رو میدی بزارم دوباره ؟ به زور سی دی رو بهش دادمو گذاشت …. نه به خاطر اینکه فرهاد خواست شاید خودمم به ترانه هاش احتیاج داشتم …. آهنگ که اومد یاد روزی افتادم که رفتیم فرحزاد… رومو کردم طرف پنجره و به زور جلوی گریمو گرفتم …. طبق معمول باز موفق نبودم 2 دقیقه بیشتر دووم نیووردم …. اشکام ریخت پایین.. فرهاد داشت حرف میزد تا دید دارم گریه می کنم ماشینو زد بغلو گفت الهام داری گریه می کنی ؟ خودشم ساکت شد… شاید فکر نمی کرد اینقدر واسم مهم باشه..

برگشتم نگاش کردمو گفتم فرهاد این چیزایی رو که گفتی رو هیچ خری باور نمی کنه…. می دونم کسی رو برده بودی خونه… لااقل آدم بودنتو ثابت کنو دروغ نگو…. کجا رفته بودی که اصلا نمی تونستی بهم زنگ بزنی …… می دونم قرارنبود جایی بری فرهاد … دیگه فیلم بازی نکن… می مردی یه روز صبر می کردی تا من بیام… یه ذره من من کردو گفت با دوستام بودیم قرار نبود کسی رو بیارم اما یکیشون یکی رو آورده بود دیگه نمی شد کاری کرد… به خاطر بچه ها قبول کردم…. اونا ریختن سرمو منم کشیدن تو کار . به خدا اجباری بود الهام . یهو با اون دختره اومدن تو خونه .. مجبور بودم خب . حالم داشت ازش بهم می خورد ….بهش گفتم همون بهتر که بری با اونا خوش بگذرونی .

پیاده شدمو رفتم.. تا انتهای خیابون دنبالم اومد سوارم کنه…. وقتی پیچیدم توی کوچه دیگه نتونست بیاد …. حوصله نداشتم برم خونه …. دلم می خواست قدم بزنم …. یه ساعتی داشتم می چرخیدم که الهه زنگ زد گفت کجایی همون جا باش منم میام…. نیم ساعتی موندم تا الهه اومد …یه ذره دلداریم داد و گفت تقصیر خودت بوده…. زود بهش عادت کردی …. سر سه ماه شیرین وفرهاد نمیشن که …. خیلی باهم راه رفتیم … یه کمی بهتر بودم…. بعدش رفتیم خونه…..

تا چند روز حالم خوب نبود. فرهاد چند شب مسیج می زد واسم اما دیگه دوست داشتم نزنه …. بعضی وقتا دلم خیلی واسش تنگ می شد اما وقتی یاد کاری که باهام کرد می افتادم دلتنگیم یادم می رفت. اونم تا چند وقت سعی کرد دوباره مثل قبل باشیم مثل قبل میامد دنبالم منو برسونه تو محوطه که منو گیرمی آورد هی میامد فیلم بازی می کرد واسم .. اما من دیگه مثل قبل دوستش نداشتم از چشمم افتاده بود… همه چیز در عرض 2 هفته فراموش شد و من درس عبرت گرفتم که به حرف الهه بیشتر گوش کنم..

sara_M

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>