افسون، زنی با موهای شرابی

مثل هر غروب جمعه دیگه یه چیزی مثل کتری داغ، ته دلم قل قل می زد که پاشو از خونه برو بیرون، مکان علافی ما هم که مثل همیشه کافی نت دوستم علی بود.
در خونه رو که می بستم صدای ننم بلند بود که شب دیر نیای.
خیابونا مثل همیشه نم داشتن، نم آدمایی که مثل شبح، قصه هاشون از دهن پاهاشون توی گوش آدم خش-خش کنون روحتو آجر می کنه ، همون آجری که توی دانشگاه هر روز سیگارمو توی صورتش خاموش می کردم قبل از اینکه بخواد یادم بیاره که کی ام، چی کارم،دنبال چی ام و از این سوالای چرندی که مجریای لوس تلوزیون روز و شب جواباشو می خوان تو وجودت پرچ کنن.
پامو که گذاشتم توی کافی نت دیگه شوخیا و عنترک بازیای رفیقام لعاب سابق رو نداشت، اون روز یه جورایی به قول مرتضی رفیقم جنی شده بودم، پا شدم رفتم ته کافی نت آی دی مسنجرم رو آن لاین کردم که بلکه یکی خودش پیغام بده و ما هم مغزم از زر زدن امروزش ارضا بشه و بکشه از ما بیرون.
اما اینجا هم شانس شاشش گرفته بود. سرم رو بی تفاوت از روی مانیتور چرخوندم. نگام افتاد به نگاه دوتا دختر با لباسی که به ذهنم از جنس روپوشای دبیرستان محله خودمون بود.
از این نیشخندا می زدن که آدم بغضش می شد. از اینا بودن که عقده ی 22 سالم بودن، از همونا که وقتی دنیا لای دندوناش رقص خرد شدن استخونای تحملتو جشن گرفته، با اداهای لوسشون با استفراغ میرسوننت، سرم گردوندم به سمت چپ.

یه پسر حدودا 18 ساله داشت از یکی با اصرار وب-کم می گرفت، حرکات پسره جالب بود، مثل اینا که می خوان یکی رو زور-کن کنن، تمنا و تهدید. روی صندلیش بند نبود، مدام اطرافشو دید میزد و دوباره مثل فرفره می نوشت واسه طرف. آخر قصه بعد از نیم ساعت خایه لیسی یارو وب داد، من دیگه بی خیال خودم شده بودم، از این عادتا نداشتما، اما عجیب این یارو روی نبض نگاهم بود.
صفحه ی وب که باز شد یخ کردم!
بانوی زیبایی با موهای شرابی رنگ ، که یه تاپ سفید پوشیده بود، چند بار برای پسرک دست تکون داد و سریع وبش رو بست، پسره دوباره معلوم بود داشت التماس می کرد.
بی اختیار از پشت همون کامپیوتر به علی که پشت کامپوتر اصلی کافی نت بود پیغام دادم :
علی ببین این پسره که سر کامپیوتر شماره 7 نشسته، داره با کی چت می کنه، آی دی دختره رو می خوام.
علی هم سری آی دی رو واسم فرستاد..
بی معطلی پیغام دادم:
-سلام!
-شما؟!
-سلام رو بی جواب نمیزارن!
-شما؟!
-می گم شما از این صداهای ضبط شده نیستی؟! مدام می گی شما!!!
-شما؟!
- داود!
- میشناسیم همدیگرو؟!
- خیر، اگه میشناختیم، پیغام نمی دادم..
-پس بای!
-چرا؟!
-….

دیگه اون روز جوابمو نداد، خیلی پکر شدم، من گنده دماغ تر از این حرفام که بشینم پای سیستم کس لیسی، اما این یه مورد بدون اینکه بدونم زیر و بم اعصابمو شخم میزد..
فرداش اددش کردم توی ادد-لیستم، منتظر شدم تا آن لاین بشه، اما نشد..
این داستان یک هفته ادامه داشت، هر روز مثل مسخ شده های ولو بودم پای یه کامپیوتر و به امید آن-لاین شدنش ثانیه هارو پر-پر می کردم، همش اون تصویر جلوی چشام بود..
اون ابروهای کشیده و چشمای مینیاتوری..
گونه هاش که مثل تمشک نورسیده، دل آدمو نمک پاش می کرد، اون گردن کشیده و سینه های برآمده که هر وقت بهش فکر می کردم حتی از دست خودم عصبی می شدم که چرا این کارو کردم؟؟ شاید فامیل طرف بوده؟ شاید اصلن نامزدش بوده..
اما نه، اصلا سن و سالشون به هم نمی خورد، پسره هم معلوم بود از این لاشیاست که شب جلق زده و فرداش توی دبیرستان با هزار آب و تاب داستان رو تا اونجا جلو برده که زنه رو لخت کردم..
از خنده های مشمئز کنندش معلوم بود..
از دستش که مدام روی خشتکش می لغزید پیدا بود…
از نگاهاش…
بعد از یک هفته یکدفعه یه پیغام واسه مسنجرم اومد..اما پیغامی که انجماد من بود… درخواست ادد منو رد کرد..

پیغام دادم:
- چرا؟!!!!!!!!!!
- شما؟!
- بازم که می گی شما؟!
یک هفته پیشم ده بار پرسیدی شما!!
-آها! تو همون بچه سیریشی؟
- حالا هرچی، ضمنا بچه سیریش اسم داره!
- اسمت؟!
- قبلا هم گفتم، داود.
- خوب حالا؟
- ادد کن دیگه
- که چی بشه؟
- می خوام دوست هم باشیم..
اصلا آدما میان اینترنت که با هم دوست بشن
یعنی لااقل من اینجور فکر می کنم..
- اما من جنابعالی رو نمی شناسم، واسه باید اددت کنم؟!
- خوب می شناسی..
- که چی بشه؟
- اه!!!!!!!! بعد از یک هفته که منتظرت بودم، حالا داری بازپرسیم می کنی؟
- یک هفته منتظر من بودی؟!
- آره بی معرفت..
- اصلا منو از کجا پیدا کردی..

اگه دوست دخترم بود، هزار و یک قلم دروغ توی آستینم داشتم که تحویل ریشش بدم، اما نمیدونم چرا همه رقمه جلوش خلع سلاح بودم.. از سیر تا پیاز ماجرا رو بهش گفتم،از اینکه وبش رو دیدم از روی کامپیوتر یکی دیگه ، از اینکه یک هفتس حتی توی دانشگاه بهش فکر می کنم، از اینکه این یه اتفاق نادر توی زندگی سراسر تهی من بوده..
یکی دو دقیقه سکوت کرد، بعد پیغام اددش اومد..عین بچه گیام که آغاجونم میزد توی گوشم واسه درسای عقب مونده بغص نشست تو گلوم..واسش نوشتم دمت گرم.. می خوام برم، نمی دونم چرا این صندلی دیگه تاب سنگینی بغضمو نداره..
انتظار جوابش رو نکشیدم، لنگ خیابونا بودم تا ساعت دوازده شب، کوچه ها گشاد شده بودن، چراغا تا روی گونه هام پایین اومده بودن،شب شرجی، زیر پوستم ریشه می کرد..
فرداش بازم رفتم کافی نت، احتمال می دادم بازم تا یک هفته شازده کوچولوی من غیبش بزنه، اما پیداش شده بود، جلوی آی-دیش نوشته بود:

“ای فلانی.. زندگی شاید همین باشد”

پیغام دادم:
- سلام
- علیک سلام آقای بی ادب!
- آخ! چرا؟!

-من اددت کردم، اونوقت بی خداحافظی رفتی؟
- من که گفتم باید برم! حالم خوب نبود به خدا.
- خوب بگی! من قبول کردم!؟
- ببخشید.. نه، نکردی
- از خودت بهم بگو، ما حتی همدیگه رو نمی شناسیم، البته اگه سرکارم نذاشته باشی! شیطون!
- نه به خدا، من که همه چیزو بهت گفتم، اون پسره نامزدته یا…؟
- (با خنده) نه بابا! گیر داده بود، منم حوصله نداشتم ، می دونست وب دارم، منم بهش دادم که دیگه گیر نده.
- خب شما با این ظاهری که دارین بیشتر باعث میشی بهت گیر بده!
- مگه ظاهرم چشه..
- زیبا..
- خوبه خوبه! اینجوریا هم نیست! ضمنن اگه می خوای مخ بزنی به بیشتر از اینا نیاز داری!
- نه بخدا ، صادقانه گفتم.
- همه صادقانه میگن!
- میشه اسمتو بدونم و سنت؟
-اول تو!
- داود / 22 ساله و از اهواز
- اوکی. افسون 29 ساله از ارومیه!

یک آن به خودم اومدم..
بیچاره این اصلا تورو بچه می دونه..

- به نظر تو من بچم؟
- نه! اما تو فکر می کنی من بچم!
-چرا آخه؟!!!!
- به خاطر اینکه تا همین جاشم فکر کردی مخ منو زدی!..

تا 3 ماه طرز حرف زدن شازده کوچولو با من همینطور بود..حتی حاضر نبود وبی رو که به اون پسره آشغال داده بود، به من بده، دیگه داشتم ایمان میوردم که خیلی بدبختم، تا اینکه اون شب از راه رسید..
از توی خونه باش چت می کردم، که واسه اولین بار بدون اینکه دستم بندازه و خیلی جدی راجع به اینکه از خانوادش متنفره باهام حرف زده، آخرشم پرسید، داود تو مگه دوست دختر نداری، پسرای توی سن تو صد مدل دوست دختر دارن، اونوقت تو شب و روز گیر دادی به من..
منم گفتم که اگه داشتم به قول خودت لنگ تو نبودم، ضمنن من از تو هیچی نمی خوام، فقط می خوام باهام باشی، حرف بزنی باهم..همینجوری کافیه..
خودش گفت:
- می خوای با هم تلفنی حرف بزنیم:
- از خدامه..
- اوکی، شمارتو بده.
شمارمو دادم، قرار شد همون شب زنگ بزنه، اما فقط در این حد که صدای همو بشنویم..
در حد صدای همدیگرو شنیدن همانا و تا صبح حرف زدن همانا..
حتی تو صداشم هنوز اون لحن تمسخرآلود بود.. اما چه صدای گرمی داشت..تمام اتاقم زیر التهاب صداش رگ به رگ میشد..

تلفنا شروع شد، اما همیشه اون زنگ میزد ، میگفت خانوادش شکاکن، منم اصراری نداشتم اگر دیر به دیر زنگ نمی زد، آخه هر روزی که زنگ نمی زد خیلی چیزا توی اتاقم گم میشد که اولیش خودم بودم و آخریش خودم.

بعد از شش ماه یه روز پای تلفن بهم گفت بیا اینترنت میخوام بهت وب بدم، نمی دونم چطور آن لاین شدم، با اضطراب خاصی نشستم تا بیاد، اومد و وب داد… وای.. از دفعه قبل خوشکلتر شده بود، یه تاپ لیمویی پوشیده بود و شونه هاش می سوخت زیر اون موهای شرابی دیوونه کنندش، عاشقش بود… عاشق…
وقتی پای وب-کم لبخند می زد، تمام وجودم گُر می گرفت..
زندگی من دیگه اون روال سابق رو نداشت، برکت نگاه نازش حتی توی درس و کار و بارم هم جریان گرفته بود، ننم باورش نمی شد من همون داود سابقم، یه روز که حسابی توی فکرش بودم اس ام اس داد که برم اینترنت، شروع کردم قربون صدقش رفتن، اونم مثل همیشه خودشو لوس می کرد، اما این دفعه یه جورایی اونم به من دل می داد و حرفاش یه شکل خاصی شده بود، آخرش واسم نوشت، داود، مست مستم! دلم میخواست پیشم بودی پسر خوب!

همیشه از اینکه منو پسر خوب خطاب می کرد بدم میومد، احساس می کردم جدیم نمیگیره، اما این دفعه بدون اهمییت بود، واسش نوشتم:
اگه پیشت بودم تو بغلم غرقت می کردم.
نوشت: تو از این حرفا هم بلدی پسر خوب؟!
-آره که بلدم، اما مگه شما اجازه میدی من بهت نزدیک شم
- اگه نزدیک می شدی چی کار می کردی؟
- توی کلمه نمی گنجه..
- حالا اگه بگنجه؟
- افسون
- جانم
- می خوام همیشه با تو باشم..
- داود
- جانم
- منم همینطور..
- پس چرا هروقت می خوام بیام سمتت ، مثل موج منو پس می زنی؟ تا ساحل چشای روشنت چقدر دیگه باید شنا کنم..
- تو هیچی راجع به من نمی دونی
- افسون من عاشقتم، می خوامت، بخدا بدون تو دیگه نمی تونم، می خوام با مامانم راجع به تو حرف بزنم..
- نه!!!!!!!!!!
- چرا آخه!
- زوده هنوز..
-دیوونه نکنه فکر می کنی چون از من چند سال بزرگتری به دردت نمی خورم
- چرت نباف
- پس چی؟
- همین که گفتم ، بای!

تا یک هفته زنگ نزد..زنگ تلفنم شده بود صدای مرگم، هرکی زنگ می زد عین برزخیا می پریدم بالا پایین و وقتی میدیدم خودش نیست ذوب میشدم تو تنهاییم..
آخرش خودم بهش زنگ زدم، خیلی سرد جوابمو داد، بهش گفتم یه باره بگو منو نمیشناسی..
گفت شایدم نشناسم..
دیگه تحمل نداشتم.. قد یک عمر گریه کردم، اونقدر که دیگه به نفس تنگی افتادم، بی تفاوت پرسید:
-واسه چی گریه می کنی؟
-…
-وب می خوای؟!
-…
-چی می خوای؟! واسه من گریه می کنی یا خودت؟! واسه اینکه تا حالا بهت وب ندادم که جلوش لخت باشم؟! واسه اینکه هنوز باهام نخوابیدی؟
اینو که گفت دیگه نفهمیدم چی شد، هرچی از دهنم در اومد بارش کردم، دیگه خودم نبودم، اما اون هیچی نمی گفت، شاد 10 دقیقه فقط فحش شنید..ساکت که شدم.. صدای گریه ش تمام فضای گوشیمو پر کرد..
به گه خوردن افتادم..
قطع کرد و بعد از 2 دقیقه مجدد زنگ زد و همه چیز رو گفت..
از اینکه شوهر داره، از اینکه شوهرش بهش خیانت می کنه اونم جلوی چشمم، از اینکه یه پسر دو ساله داره که اگه اون نبود تا الان 1000 بار طلاقشو گرفته بود، از اینکه 1 سال پیش یه روز اتفاقی واسه برداشتن یه پوشه که خونه جاش گذاشته بوده و سر کار بهش نیاز داشته، میاد خونه و شوهرشو لخت تو بغل یه زن دیگه دیده و از اینکه از یک سال پیش کارش شده اینکه از طریق اینترنت بیادو با همه لاس بزنه تا عقدش سبک شه، از اینکه تا یک ماه پیش منم واسش یه آشغال بودم مثل بقیه اما الان گاهی آرمین پسرش رو اشتباهی ، داود صدا می کنه، از اینکه می ترسه..
داشتم پس میافتادم، باورم نمی شد..
سه هفته هیچ تماسی با هم نداشتیم، بعد از سه هفته تحمل نکردم و باز بهش زنگ زدم، بازم التماس..
-داود ولم کن، بزار به درد خودم بسوزم، من از او شوهر کثافتم عوضی ترم، بزار بمیرم به درد خودم.. من به درد تو نمی خورم، دلم می خواد بمیرم، تورو خدا ولم کن، بهم زنگ نزن

اما مگه می تونستم.. اتاقم بوشو می داد، هواش توی ریه هام بود، خودمم باورم نمی شد.. من دوست دخترای قبلیم رو حتی واسه سکسم قابل نمی دونستم.. اما اونو ندیده فریاد میزدم..

دوباره با هم بودیم اما نه مثل سابق، گاهی یک ربع بدون اینکه حرف بزنیم، فقط سکوت.. سکوت..سکوت میکردیم..
یه روز خبر عجیبی بهم داد..
از فردا می رم دنبال طلاقم.. داود بدون تو دیگه نمیتونم.. یا میشه.. یا..
دو ماه ماجرا ادامه داشت، بعد از دوماه بهم خبر داد که داره میره خونه پدرش، گفت اونجا میمونه تا روزای آخر طلاقش سپری شه، اوایل تابستون بود..
یک ماه بعد بهم گفت می خوام بیام ببینمت..
بهش گفتم خوب من میام اونجا، گفت نه ، اینجا همه منو میشناسن، خلاصه با پسر عمم آرمان، هماهنگ کردیم که چند ساعتی که میاد اهواز رو خونه اون باشیم،آرمان هم چون در جریان بود استقبال کرد، اما افسون خبر داد که پرواز ارومیه به تهران ساعت 4 بعد از ظهر گیر اورده، از تهران همه به اهواز ساعت 7 شب، با این حساب جور نمیشه مگر اینکه شب بتونه بمونه، با آرمان حرف زدم اونم اوکی داد، گفتم شب پیش خودم می مونی، قرار شد با پرواز فردا صبحش برگرده..

یک هفته بعد افسون توی اهواز بود، سرم به هر طرفی می رفت که ببینمش، یه دفعه دیدم یکی از پشت سرم گفت:
-آقا داود؟
برگشتم و دیدم خودشه.. چقدر لاغرتر شده بود.. قدش از اونچه فکر می کردم کمی بلندتر بود، باهاش دست دادم، اما آشکارا دست جفتمون می لرزید، تا ماشین آرمان قدم زدیم، هیچ کدوم حرف نمیزدیم، آرمان هم سلام علیکی کرد و راهی خونه شدیم، سر راه از رستوران آرمان چندتا پیتزا گرفتیم و رفتیم خونه،آرمان فقط کلیدارو به من سپرد و رفت، اومدم بالا دیدم نشسته روی مبل و لبخند می زنه، گفت اینم افسون، دیگه چی می خوای؟
من اما طاقت نیوردم، نشستم زیر پاهاش و آروم گریه کردم..
اون فقط با موهام بازی می کرد، چیزی نمی گفت.. همینش خوب بود..

ده دقیقه ای گذشت که اومد نشست کنارم، بغل مبل:
-چته پسر خوب؟ مگه نمیخواستی منو ببینی؟
-…
سرم و گذاشت روی سینش ، گرماش رو تا اعماق گذشته هام حس می کردم، رگ های آبی رنگ دستاش بهم حس زنده بودن می داد، بوی موهاش نفسمو باز می کرد، دستم رفت تو موهاش، نگاهش کمرنگ شد..
-داود…
دور تا دور قالی مثل گردباد تنبلی که با شاخه ها بازی میکنه دور همیدیگه روی زمین قلط میزدیم، لبامون مهر شده بود به همدیگه زبونش توی دهنم عسل میریخت، سینه هاش رو با دستام آروم می مالیم تو چشاش یه چیزی داد می زد امشب باید پرید میون همون حوض که مادربزرگم توش پاهامونو پاشویه می کرد..
روی من دراز کشیده بود،بارون شراب میریخت روی شونه هام،هنوز لباش رو نمی شد ترک کرد، که دکمه های پیرهنم رو باز کرد..
تمام سینه و شکمم رو آروم گاز می گرفت.. داشتم دیوونه میشدم، من قبل از اینم با چند نفر خوابیده بودم، اما هیچ کدوم همون جا نمی رفتن که من می خواستم، هیج کدوم ناگفته بدنم رو درک نکرده بودن..
دستشو که روی زیپ شلوارم حس کردم ،هرچی پرده توی روحم بود فرو افتاد،
چند ثانیه بعد حلقه گرم لبهاش سر کیرم رو نوازش می داد،با دو تا بوس شروع کرد فرو بردن کیرم رو به درون دهنش که هنوز طعمش زیر لب هام بود، دندونای نیشم رو اونقدر روی لبهام فشار داده بودم که خون رو میشد چشید و از طعمش شورش لذت برد، هربار که کیرم رو تا انتها توی دهنش می کرد روحم تا روی لب هام بالا کشیده می شد و آروم می گفتم:
-افسون … افسون…
سر کیرم توی دهنش بود و چنون می مکید که احساس کردم دیگه دارم منفجر می شدم، دلم نمی خواست اونجا تموم کنم..
پا شدم و کشیدمش توی بغلم، می لرزید… بغلش کردم و بردم توی اتاق خواب.. پاهاشو باز کردم و خواستم دراز بکشم بین پاهاش که گفت نه.. دوست ندارم داود..
منو کشید روی خودش…آروم سر کیرم رو با بهشت وجودش میزون کردم.. سر کیرم که رفت داخل مثل بید میلرزید.. اشک صورتشو داشت می شست..
مثل اسباب بازیای بچه گیم سفت چسبیدمش.. حاضر نبودم یک ثانیه از بغلم بیرون بره.. وقتی تمامن با وجودش یکی شدم، آروم شد..
شروع کردم عقب جلو کردن، آروم شونمو گاز میگرفت و اسممو زمزمه می کرد. برش گردوندم و خوابیدم روی کمرش، از پشت بازم با کیرم کس کوچولوشو که مثل یه گل کوچولوی صورتی حالا دیگه کمی باز شده بود نوازش می کردم و بازم داخل وجودش شدم..
بعد از نیم ساعت دقیقن زمانی که برگشت و نشست روی من، آروم در گوشم گفت.. میخوامش..
هنوز این جمله از دهنش خارج نشده بود که آروم هلش دادم عقب… تمام آبم روی سینه و شکشمش رو مثل دونه های سپید الماس پر کرده بود..
اون شب تا صبح 5 بار با هم بودیم..
آخرین بارش صبح رفتنش بود، که منو بیدار کرد و بدون مقدمه روی من دراز کشیده و بالا پایین شدنش، مثل نیلی دریا ، روحم رو شونه می زد..
خواستم باز بکشم بیرون که پاهاشو قفل کرد دور لگنم و با نگاه ملتمسش..

توی فرودگاه آروم گونه هام رو بوس کرد و گفت مراقب خودت باش پسر خوب..
- تو هم همینطور شازده کوچولوی من..

دیگه ندیدمش، شمارشم عوض کرد، دو ماع بعد ازش یه ای-میل واسم اومد:

ازش نمیتونم جدا شم، آرمین به پدرش نیاز داره و من به تو..
اما من مادرم..

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت، به تلخی گریستم
نالان ز گفته ها و پریشان ز کرده ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

نوشته:‌داویچکا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>