افسانه

بازم ماموريت! خسته شدم اين رئيس هم تا از زنش کتک ميخوره سر من خالي ميکنه چاره اي نيست بايد برم ساکمو ميبندم و راهي فرودگاه ميشم سه ساعت بعد تو دبي پياده ميشم. نماينده شرکت تو سالن انتظار منتظره منو تا هتل راهنمايي ميکنه و خودش ميره منم ميرم تو اتاقم و خوابم ميبره يکي دوساعت يا بيشتر خواب بودم که صداي قهقهه چند تا دختر که تو راهرو با هم حرف ميزدن منو از خواب پروند .ديگه خواب حال نميداد بلند شدم يه آبي به صورتم زدمو رفتم تو رستوران هتل دم غروب بود يه قهوه سفارش دادمو مشغول خوردن شدم پشت سرم هنوز صداي قهقهه بلند بود يه نگاه کوچولو به پشت سرم انداختم.ديدم چند تا دختر ناز ماماني دارن باهم گپ ميزنند بي اعتنا به بخت بد خودم فحش دادامو بلند شدم رفتم بيرون دو سه ساعت بيرون علاف بودم ساعت حدود ده شب بود داشتم به هتل بر ميگشتم که ديدم چند تا عرب دارن با زور يه دخترو به داخل يه کوچه ميکشن که توش يه ماشين منتظر بود دقت کردم ديدم همون دختر ايرانيه که تو هتل ديدمش. با عجله رفتم داد زدم و با زور دخترو خلاص کردم ولي يکيشون با نامردي يه چاقو تو پهلوم فرو کرد بي حال رو زمين افتادم و از درد به خودم پيچيدم .

وقتي به خودم اومدم تو بيمارستان بودم ديدم همون دختره بالاي سرم ايستاده خودشو افسانه معرفي کرد بعد ازم به خاطر نجاتش تشکر کرد نيم ساعتي با هم بوديم و اون برام شيرين زبوني ميکرد از صداش تموم دردام يادم رفته بود تا اينکه يه افسر عرب اومد و از من بازجويي کرد دست آخر گفت شما مياين تو اين کشور بي نظمي ميکنين بعد از بهبود تنها 24 ساعت براي خروج فرصت دارم خيلي ناراحت شدم افسانه منو بوسيد گفت علي جان ناراحت نشو من ترتيب کاراتو ميدم اينا از دردسر خوششون نمياد. بعد از سه روز از بيمارستان ترخيص شدم. افسانه وسايلمو از هتل تحويل گرفت و منو تا فرودگاه همراهي کرد خيلي ناراحت بودم افسانه دلداريم داد گفت درست ميشه بعد شماره تلفن همراهشو بهم داد گفت من فردا ميام ايران با من تماس بگير. از هم خداحافظي کرديم و من سوار شدم رفتم. سه روز استعلاجي گرفتم و تو خونه استراحت کردم روز سوم بو که مادرم گفت که جيباتو خالي کن ميخوام لباساتو بشورم منم رفتم سراغ پيراهنم که ديدم شماره تلفن افسانه تو جيبشه مونده بودم چيکار کنم که بلاخره دل و زدم به دريا و زنگ زدم. ديدم خودشه زودتر منو شناخت گفت علي جان خودتي بهتر شدي گفتم بله خوبم خلاصه بعد از يه مدتي گفت من تو شمالم تو ويلام اگر دوست داري شما هم بياين. خلاصه به دعوتش رفتم شمال تو ويلاشون عجب جايي بود يه ويلاي بزرگ با کليه امکانات رفتم تو ديدم افسانه با سه چهارتا از دوستاش تو ويلا هستند. وقتي منو ديد به استقبالم اومد بعد منو به دوستاش معرفي کرد وحيده سميرا نسترن و سهيلا خلاصه بعد از معرفي رفتيم تو ويلا افسانه اتاقمو نشون داد گفت علي جان تا ميتوني استراحت کن ما هم توسالن هستيم. رفتم تو اتاقم خوابيدم ولي مگه خوابم ميبرد ميگفتم آخه خر تو بين اين دخترا چه کار ميکني؟خلاصه يه نيم ساعتي تو اوهام خودم غرق بودم که ديدم صداي گپ و خنده دخترا بلنده ولي چرا اينجوري چون همش با آه و اوه و جون و … همراه بود کنجکاو شدم آروم رفتم يه سرک کشيدم ديدم بله خانوما دارن لز ميکنن تو دلم گفتم آخه کير به اين خوش کلاسي اونوقت حيف نيست بي نصيب مونديدولي عجب صحنه اي بود. سهيلا پاي وحيده رو باز کرده بود و آنچنان ميليسد که انگار از بچگي اينکاره بوده افسانه هم که سينه هاشو داده بود سميرا و نسترن هم که کوسشو دم دهان افسانه گرفته بود تو همين حين نگاه افسانه به بالا افتاد و منو ديد يه لحظه ترس و خجالت با هم به جون من افتاد. رفتم تو اتاقمو درو بستم. يک ساعت بعد افسانه در زد او مد تو گفت علي جان ناراحت شدي گفتم نه عزيزم فقط حيرت کردم. آروم کنارم نشست گفت ما پنج نفر سه چهار ساله همديگه رو ميشناسيم از اون موقع با هم همجنس بازي داريم قصد کرديم هرگز ازدواج نکنيم و خودمونو اينجوري تخليه کنيم البته تا حالا سعي کرديم اوپن هم نشيم گفتم من که مزاحم بودم چرا دعوتم کردي؟ گفت شرمنده ولي برام اونقدر مهم بودي که خواستم محبتتو جبران کنم. خلاصه گفتيمو خنديديم چقدر حيف بود دختر به اين نازي نخواد شوهر کنه دم غروب بود افسانه با سهيلا رفته بودن خريد کنن که ديدم سميرا اومد تواتاق خيلي با من عياق شده بود.

همش هم متلک بارم ميکرد چيزي نميگفتم تا اينکه گفت علي آقا تا حالا سکس داشتي کفتم نه چطور مگه؟ گفت هيچي. گفتم بگو خجالت نکش گفت اگر من بخوام با هم يه کم شيطوني کنيم اشکالي که نداره؟ گفتم ولي پس قولي که به هم داديد چي ميشه؟ گفت هيچکدومشون نميتونن مثلاً وحيده فکر ميکنه من خرم يه دوست پسر داره ولي ما هيچ کدوم بروز نداديم. گفتم خودت چي؟ گفت من هنوز کيس مناسبمو پيدا نکردم .گفتم غصه نخور پيدا ميکني. سميرا خنديد که يه دفعه نسترن صدا کرد که افسانه شامو آورده سميرا گفت اين مطلب بين خودمون باشه يه چشمک به نشونه تاييد زدم و بلند شدم آماده شدم که بريم سر ميز شام شامو که خورديم رفتم کنار ساحل افسانه هم اومد کنارم باد خنک ساحل بدن آدمو مور مور ميکرد با هم قدم ميزديم و حرف ميزديم گفت علي جان اينا نفهمن ولي من يه جورايي دوستت دارم گفتم چه جورايي گفت نپرس ولي ميخوام حالا که تنها هستيم يه لب ازت بگيرم قبل از اينکه چيزي بگم ديدم لباش رو لبم گره خورد. چه لب نازي داشت دستمونو گردن هم انداختيم و سمت ويلا حرکت کرديم وحيده و افسانه و سميرا تو يه اتاق بودن نسترنو سهيلا هم تو يه اتاق ديگه خوابيده بودم که يه لحظه بوسه هاي گرم افسانه منو بيدار کرد گفت علي جان بذار شبو پيشت باشم گفتم باشه ولي گفت اگه ناراحتي برم گفتم نه خلاصه قبول کردم و اومد کنارم بغلش کردم ودوباره لبامون تو هم قفل شد. ديگه طاقت نياوردم شروع گردم گردنشو ليسيدن اونم مقاومت نکرد پستوناشو گرفتم و شروع کردم به ماليدنکه گفت علي بذار سوتينمو در بيارم بلندشد سوتينو در اورد. چي ميديدم دو تا بلور سفيد خوشگل جلو چشمم افتاد بيرون افتادم روشو وحشيانه شروع کردم به خوردن اونم نالش به آسمون رفته بود آروم دستمو کردم تو شورتش تمام دستم خيس شد شورتشو در آورد و چوچولشو ماليد منم پشت سرش شورتمو در آوردم کير خوش استيلم جلوش قد علم کرد چشماي افسانه گرد شده بود آروم کيرمو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن تنها کاري که ميتونستم بکنم ناله کردن بود ديگه طاقت نياووردم و آبمو با فشار رو صورتش خالي کردم يه کم چندشش شده بود صورتشو تميز کرد دوباره شروع کرد با اينکه اون روز يکي دو بار خودمو خالي کرده بودم ولي کيرم همچنان استوار مقاومت ميکردديگه طاقت نداشتم به افسانه گفتم بخواب ميخوام از پشت بکنمت گفت ولي – گفتم نترس دردش کمه گفت باشه وقتي خوابيد ديدم عجب کوسي داره برا همين از خير کونش گذشتم کيرمو دم کوسش کذاشتمو آروم بازي بازي کردم خيلي خوشش اومده بود گفت چرا نميکني؟ گفتم چه کوس نازي داري! گفت قابل نداره اروم کيرمو تو کوسش کردم. افسانه تو حال خودش نبود مثل کبوتر بق بقو ميکرد يه دفعه تو عالم خودش کوسشو به کير فشار داد کيرم يه دفعه تا ته تو کوسش رفت يه ناله کوچيک کرد وارضاء شد. گفتم عزيزم چه کار کردي گفت دست خودم نبود. منم داشتم ارضاء ميشدم کيرمو در آوردم پر خون بود حالم داشت بد ميشد ولي ارضاءشدم يه کم دستمال کاغذي برداشتم گذاشتم لاي کوس افسانه. بهش گفتم من ميرم يه کم هوا بخورم حوله رو برداشتم رفتم کنار استخر و خودمو تو آب استخر رها کردم . اومدم تو اتاقم افسانه نبود ساعت پنج صبح بود گرفتم خوابيدم ساعت نه صبح بود بيدار شدم رفتم ديدم همه کنار ميز صبحانه جمعن ولي افسانه نيست گفتم افسانه کو ؟سهيلا گفت به من گفت ميره کنار ساحل رفتم کنار ساحل ديدم رو ماسه ها نشسته داره با چوب روش نقاشي ميکشه رفتم کنارش نشستم گفتم عزيزم تنهايي حال ميکني گفت علي جان گفتم جانم گفت ميدوني که تو پردمو زدي گفتم آره متوجه شدم گفت مال من ميشي؟ گفتم يه کم فکر کردم. باورش برام سخت بود .گفتم کي از تو بهتر. يه لبخند زد با لبخندش همه دنيا رو خريد و به من بخشيد.

اون روز گذشت چند باري با دخترا بدون اينکه بقيه بفهمن حال کردم ديگه آبي تو کمرم نمونده بود يواش يواش داشتم نگران سلامتي خودم ميشدم افسانه جيگر خودم که نگو همه جوره هوامو داشت کم نمي ذاشت موقع خدا حافظي گفت علي جان کي مياي؟ گفتم کجا ؟ گفت خواستگاري رنگم مثل گچ سفيد شده بود گفتم افسانه جونم شايد من لياقت تو رو نداشته باشم افسانه صداش لرزيد کفت بگو منو نميخواي و خلاص ! ديگه ديدم روحيه‌ اش داره خراب ميشه گفتم عزيزم مگه من پردتو نزدم ؟ گفت چرا گفتم پس تا قيامت هم کسي نميتونه تو رو از من بگيره خلاصه قرار خواستگاري رو گذاشتم صبح زود بلند شدم اصلاح کردم يه ادکلن ناز هم زدم يه دسته گل و يه جعبه شيريني گرفتم ورفتم خونه افسانه. باغبون منو به پذيرايي را هنمايي کرد رفتم رو مبل نشستم يه دفعه ديدم يه آقاي جا افتاده خيلي با تکبر اومد نشست رو به روم بعد از احوال پرسي که با زور جواب داد گفت شنيدم شما دخترمو تو دبي نجات دادي ؟ گفتم بله گفت چقدر ميگيري که محبتت تلافي بشه گفتم منظورتونو متوجه نميشم گفت ميخوام دور افسانه رو قلم بکشي ! گفتم به هيچ وجه. گفت يه کلام ختم کلام. تو به درد افسانه نميخوري ضمنا اون نامزد داره انگار يه دريا اب يخ روم نازل شده. گفتم بايد با خود افسانه صحبت کنم. عصباني شد اومد طرفم يه چک داد دستم گفت برو خوش باش تو عمرت همچين رقمي رو نديدي يه نگاه به چک کردم احساس حقارت ميکردم حقارتي که اون به من تحميل کرده بود چک رو پاره کردم و تو صورتش پخش کردم جوش آورد و يه کشيده تو صورتم زد گفت اينم جواب افسانه. بغض بدي تو دلم سنگيني ميکرد گوشمو گرفتمو از اون خفقان بيرون رفتم.چند بار افسانه به من زنگ زد ولي جواب درستي بهش ندادم ديگه دست آخر گفت تورو به عشقمون قسمت ميدم اگر جواب ندي فردا بايد بياي تو تشييع جنازم دلم لرزيد هر چي باشه هنوز محبتش تو دلم بود گوشي رو برداشتم تا گوشي رو برداشتم زد زير گريه هر چي خواستم آرومش کنم نشد پنج دقيقه بعد براي اينکه از تو دلش در بيارم دعوتش کردم تو يه کافي شاپ تا با هم حرف بزنيم سر قرار اومدم زودتر از من اومده بود نشستم روبه روش يه کم به هم نگاه کرديم آخرش افسانه گفت ميدونم ضربه روحي بدي خوردي ولي به خدا بابام دروغ ميگه من نامزد ندارم ! اصلاً تا وقتي تو رو نديده بودم قصد ازدواج نداشتم وقتي بهش گفتم تو ميخواي بياي خواستگاري گفت بيجا کردم منو برا شريک عرب تجاريش ميخواد ديگه حرفي نداشتم گفتم اميدوارم خوشبخت بشين گفت خوشبختي! شب عروسي خودمو ميکشم بدون تو من ميميرم گفتم افسانه تو رو به عشقمون قسم ميدم اينکارو نکن بغض گلومو اذيت ميکرد زدم بيرون تو راه که ميومدم کارتون خوابا رو ميديم که دارن تو آشغالا برا خودشون ميچرند تو ذهنم تصور کردم خوش به حال اينا تو زندگيشون از ما خوشبخت ترند که يهو ترمز ماشين منو به خودم آورد

يه عذر خواهي تحويل راننده دادمو راه افتادم يه هفته بعد سهيلا زنگ زد گفت فردا عروسي افسانست خيلي ناراحت بودم مثل مار دور خودم ميپيچيدم به سهيلا گفتم شماره موبايلتو بده ميخوام يه کادو برا افسانه بگيرم گفت باشه شماره رو گرفتم و رفتم بيرون تو ذهنم تصور کردم چي بگيرم که چشمم به طلا فروشي افتاد رفتم تو يه مدال طلا گرفتم که شکل قلب بود توش نوشته بود علي راه افتادم اوهامو خيالات ولم نميکرد تا رسيدم به خونه کنجکاو شدم کادو رو باز کردم يه قلب خوشگل براق زل زد تو چشمام يه لحظه نفرت از رقيب و عشق به افسانه از تو ذهنم بيرون نميرفت خون جلو چشممو گرفت قيچي برداشتم مدالو نصف کردم يه لحظه به خودم اومدم ديدم عجب کاري کردم ديگه نميشد کاري کرد يه دفعه يه فکري عين بمب اتمي تو ذهنم منفجر شد نيمه با زنجير مدالو کادو کردمو به سهيلا زنگ زدم سهيلا اومد کسي خونه نبود سهيلا اومد تو خونه منم راهنماييش کردم تو پذيرايي رفتم تو آشپزخونه سهيلا اومد دم در آشپزخونه گفت علي آقا افسانه رو دوست داري گفتم آره يه خورده من ومن کرد گفت من به عشق شما دوتا کار ندارم ولي ميتوني منو نيم ساعت به جاي افسانه فرض کني يه لحظه يخ کردم تو دلم گفتم احمق کوس با پاي خودش اومده تو خونت اونوقت تو داري براي يه عشق نا فرجام دستو پا ميزني گفتم باشه ولي که ديدم علي کوچولو از خواب بلند شده ميگه ولي بي ولي برو تو کارش منم گفتم باشه ولي يه دفعه اونم به خاطر تسکين دردم خيلي خوشحال شد پريد تو بغلم گفت خيلي دوست دارم بردمش تو اتاق خودم ديدم اصلاً توحال خودش نيست گفت خيالتو راحت کنم من پردم حلقويه. اروم بغلش کردم بدن لطيفي داشت کيرم هم که داشت شلوارمو جرمي داد گيج بو دم خيلي آروم زيپ شلوارمو پايين کشيد کيرمو کرد تو دهنش منم تو اون حالت با موهاش بازي کردم خيلي برام جالب بود تو اوج ناراحتي يکي بياد اينجوري بار غصه آدمو کم کنه تجربه کنيد بد نيست خلاصه آبم داشت ميومد گفتم آبم آروم يه کاندوم تا خيري از تو جيبش در آورد گفت غصه نخور تازه اولشه سفارشه افسانه بود تااينجوري از ناراحتي تو کم کنم حالم گرفته شد گفتم افسانه غلط کرده ميخواستم ادامه ندم که گفت علي آقا افسانه هميشه مال تو هستش ولي از بابت تو هم نگران بود خلاصه سهيلا از تو دلم در آورد بردمش روتخت خودم خوابوندمش مانتوشو در آوردم

ناقلا فکر همه چي بود يه سوتين زرد قشنگ داشت که برقش آدمو کور ميکرد آروم درش آوردم و شروع کردم به خوردن پستوناش پستوناي سايز هفتادو پنج خيلي ناز بودن هرچي چنگ ميزدم بازم کش ميومد ديگه تو حال خودمون نبوديم لباسامونو در آورديم لخت لخت پاشو دادم بالا چو چولشو کردم تو دهنم محکم ميک ميزدم سهيلا جيغ ميزد منم بيشتر ميک ميزدم تمام کوسش خيس شده بود ميگفت علي بکن دارم ميميرم که ديدم ارضاء شد منم يه خورده نوازشش کردم که دوباره گفت بکن. منم کيرمو دم کوسش ميزون کردم و هل دادم تو بيقرار بود جيغ ميزد ناله ميکرداوووووووووووووف تمام بدنم عرق کرده بود يه سره تلمبه ميزدم که ديدم دوباره ارضاء شد گفتم سهيلا بکنم تو کونت؟ گفت درد داره نميتونم. گفتم بذار من بلدم چه جور بکنم. رفتم ژل آ وردم آروم در کونش ماليدم کيرمو دم کونش ميزون کردمو هل دادم تو اولش سفت بود به سهيلا گفتم اگر سفت کني سخت جاميره دردتم زياد ميشه خودشو شل کرد منم تمام کيرمو تو کونش هل دادم يه ناله اي کرد که دلم غش رفت يه کم که تلمبه زدم ديدم دوباره ارضاء شد منم تمام آبمو تو کونش ريختم تا کيرمو در آوردم سهيلا بي اراده يه گوز داد که ابمو بيرون ريخت سوراخ کونش خيلي زيبا شده بود يه دستمال برداشتم کونشو تميز کردم که دوباره يه گوز پدر مادر داد گفت علي جان با من چه کارکردي گفتم راحت باش. گفت را حت راحت گفتم آره که گفت پس دستمالتو بگير بقيه آبتو پس بدم تا دستمالو زير کونش گرفتم يه زور زد که سوراخ گشاد کونشو تنگ کرد و بقيه ابمو بيرون داد دست آخرهم بقيه هواشو در قالب گوز به من تحويل داد !منم کير نيمه جونمو يکي دو بار ديگه تو کونش عقب جلو کردم و در آوردم بعد هم يه حموم توپ باهم زديم ولي اونقدر خسته بوديم که ديگه با وجود اينکه کيرم دوباره بيدار شد بي خيال شديم ار حموم در او مديم سهيلا تازه يادش اومده بود برا چي اومده منم کادو افسانه رو بهش دادم اونم باي باي کردو رفت منم دوباره رفتم تو افکار خودم اين جريان تموم شد تا حدود دو ماه بعد تو محل کارم بودم ديگه اين جريانو فراموش کرده بودم که ديدم تلفن زنگ ميخوره گوشي رو برداشتم ديدم که صداي آشنايي پشت خطه گفتم به جا نميارم گفت من پدر افسانه خانوم هستم يه لحظه خشم تمام وجودمو پر کرد تلفنو به هم کوبيدم که صداي همکارم در اومد. حال کل کل نداشتم بي خيال شدم رفتم بيرون شک مثل خوره به جونم افتاده بود وقتي برگشتم اداره سهيلا رو ديدم که تو اداره منتظرم بودکفتم چي شده سهيلا گفت افسانه مريضه تو بيمارستان بستريه دلم آشوب شد گفتم چي شده گفت حالا بيا تو راه ميگم منم با عجله بلند شدم رفتيم تو ماشينم نشستيم گفتم حالا بگو سهيلا گفت شريک باباي افسانه که يادته گفتم اره اون باعث شد باباي افسانه افسانه رو به من نده گفت سر باباي افسانه رو کلاه گذاشتو فرار کرد

باباي افسانه هم ورشکست شده افسانه هم افسردگي پيدا کرده حالا هم که بستريه خلاصه رسيديم به بيمارستان باباي افسانه رو ديدم تو اين دوماه چقدر فرق کرده بود اون مرد خيکي نفرت انگيز به يه ترکه چوب مبدل شده بود تا منو ديد طرفم اومد گفت علي آقا من به شما بد کردم حالا هم دارم تاوانشو پس ميدم افسانمو به من بر گردون گفتم مگه من خدام يا دکترم که به من التماس ميکني رفتم تو اتاق دلم آتيش گرفت خيلي لاغر شده بود رفتم طرفش منو نشناخت ديگه طاقت نياوردم اومدم بيرون نميتونستم جلوي گريمو بگيرم از بيمارستان زدم بيرون .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>