اشتباه

م … امروز سه شنبه است . یعنی درست 3 روزه که من لب به غذا نزده ام و فقط با آب زنده موندم اونم اگه می شد نمی خوردم . جلوی تقویم ایستاده بودم و به گذشت روزها نگاه می کردم که چقدر سریع می گذشتند و به دیروز تبدیل می شدند . سرم درد میکرد و حوصله ایستادن نداشتم رفتم نشستم رو صندلی که جلوی پنجره بود …چشمم افتاد به اتاقم چقدر نامرتب و شلخته شده بودم اولین بار بود اتاقم رو این شکلی می دیدم لباسام همه رو تختم ولو بود و وسایلها و کتابام یه گوشه رو زمین افتاده بود و ظرف غذایی که مامانم به زور مجبورم کرده بود در رو باز کنم و غذا رو بیاره تو کنار تخت روز زمین بود .. لایه ای از گرد و خاک روی میز قهوه ای رنگم دیده می شد .مثل سلول یه زندانی شده بود هیچ وقت نمی ذاشتم اتاقم نامرتب بشه اما حالا دیگه از نامرتب هم گذشته بود . دلم نمی خواست مرتبش کنم یعنی اصلا حوصله اش رو نداشتم . از پنجره بیرون رو نگاه کردم ساختمونهای بلند ،

درختهای سرسبز و آفتابی که که همه شهر رو طلایی کرده بود خیابونهای شلوغ و پرسرصدا مردم پر جنب و جوش …خوش به حالشون کاش منم می تونستم به حالت اولم برگردم . تو افکارم غرق شده بودم که صدای ضربه در اومد ..تق تق تق .. ااااااه باز کیه حوصله هیچ کسو ندارم همه فیلسوف شدن تو خونه ما همش می خوان نصیحت کنن و اندرز بدن بهم جواب ندادم ..از پشت در صدای شاهین اومد : شیرین ! در رو باز کنم منم … داداشم بود حتما اونم اومده بود حرفهای مامان اینا رو بزنه دیگه حوصله شنیدن حرفهای هیچ کس رو نداشتم حتی شاهین . اونم اگرچه حرف مامان اینا رو می زد اما حداقل نیش و کنایه نداشت حرفاش دوباره در زد : جواب ندادم … شیرین زنده ای ؟! در رو باز کن دیگه .. فقط اومدم با هم حرف بزنیم ..شیریییییییین شیییییرین … شییییییییرییییییین این قدر اینجوری صدام کرد تا اعصابم خورد شد گفتم کووووووووفت .. برو پی کارت شاهین حالم خوب نیست . چه عجب صدات دراومد آخه آدم ، من چی بگم به تو ؟ این چه مدلشه آدم وقتی کاری رو می خواد انجام بده که بقیه موافق نیستن اینجوری می کنه ؟ چه فایده قهر کردن و غذا نخوردن ؟ بیچاره می میریا .. زیر لب گفتم برو بابا تو نمی تونی منو درک کنی .. شاهین اینقدر حرف زد تا خسته شد و رفت موقع رفتن گفت : من که رفتم ولی امیدوارم حالا که اینقدر سرسختی می کنی لااقل بعدش پشیمون نشی ..

پشیمون ؟! امکان نداره … من هیچ وقت ازش خسته نمی شم اصلا اگه صداشو نشنوم ، اگه نبینمش ، اگه … وای نه اصلا نمی تونم فکرشو بکنم … اون با همه فرق داره من مطمئنم رضا با همه پسرای دنیا فرق داره …هیچ کس منو درک نمی کنه هیچ کس نمی فهمه من چه حالی دارم … صدای زنگ تلفن منو به خودم آورد حوصله جواب دادنشو نداشتم اما احتمال دادم رضا باشه واسه همین بلافاصله بلند شدم و گوشی رو برداشتم الو ؟ سلام شیرین عاشق چطوری ؟ سمیه بود بهترین و صمیمی ترین دوستم … گفتم سلام سمیه خوبی ؟ چقدر بهت احتیاج دارم الان .. بغض گلوم فشار می داد اما نمی خواستم گریه کنم مکث کردم سمیه فهمید بغضم گرفته گفت دختر تو چرا با خودت اینجوری می کنی ؟ چرا اینقدر خودتو عذاب می دی ؟ مگه دنیا به آخر رسیده ؟ مگه تو بچه ای شیرین ؟ بابا…حرفتو مثل آدم بزن و خودتو خلاص کن قهر و اعتصاب نداره دیگه . بغضم ترکید .گفتم نمیشه سمیه ..گفتنش راحته ولی عمل کردن بهش سخته ..چی کار کنم ؟ به همه گفتم یا رضا یه هیچ کس اما کسی به حرفم گوش نمی ده ..میگن تو عشق چشمات رو کور کرده اون مرد زندگی نیست …به خدا خودمو می کشم سمیه دیگه طاقت ندارم خسته شدم .. گفت برو بابا تو هم زرت و زرت خودمو می کشم خلی مگه ؟ که چی مثلا افتادی مردی ؟ خیلی با هم صحبت کردیم یه کمی آروم شده بودم اما بازم بی حوصله بودم و پکر
گوشی رو که گذاشتم دراز کشیدم رو تخت … فکرم رفت پیش رضا .. اولین عشقم …کسی که اگه یه روز صداشو نشنوم می میرم .. به اون روزهای قشنگ .. یادش بخیر …روزهای آشناییمون :
23مهر بود …

با سمیه داشتیم می رفتیم خونه یکی از دوستامون اوایل پاییز بود و برگهای زرد همه خیابون رو پوشونده بود من و سمیه هم داشتیم با هم صحبت می کردیم و پامونو می ذاشتیم رو برگها و تو عالم خودمون بودیم که یه ماشین از بغل خیابون اومد و وقتی رسید به ما سرعتشو کم کرد و یه صدایی گفت کی افتخار آشنایی با منو می خواد داشته باشه ؟ سرمونو برگردوندیم دیدم یه پسره است که یه عینک خوشگل آفتابی زده و داره با لبخند به ما نگاه می کنه ..دو تا پسر دیگه هم تو ماشینش بودن من و سمیه زیاد اتو می زدیم اما فقط به قصد تفریح بود و تا حالا با کسی دوست نشده بودیم یعنی به قول سمیه دنبال درد سر نمی گشتیم وقتی پیاده می شدیم از ماشین اگه شماره ای گرفته بودیم پاره می کردیم و می رفتیم فقط می خواستیم چند دقیقه خوش بگذرونیم که این بار با دفعه ها ی قبل خیلی فرق کرد..جوابشو ندادیم و راه افتادیم . داشت با همون سرعت کم دنبالمون میامد و تیکه می انداخت : کجا خانوما ؟ این افتخار نصیب هر کسی نمیشه ها .. بچه ها شما یه چیز بگید ..یکی از دوستاش گفت راست میگه ایشون قصدشون خیره داریم دنبال عروس می گردیم .. سمیه زبون دراز هم طاقت نیورد و گفت همیشه از تو خیابون دنبال عروس می گردین ؟ ..و این سرآغاز یه کل کل شد و هی اونا می گفتن و سمیه جواب می داد چند متری داشتن دنبال ما میومدن هی من به سمیه می گفتم : بسه دیگه بذار برن داریم تابلو می شیمااا ببین تا کجا دنبالمون اومدن …اما اون گوش نمیداد و هی سر به سر هم می ذاشتن بالاخره خسته شدم و همون وسط داد کشیدم ااااااااااااه بسه دیگه بابا برید پی کارتون دیگه با صدای داد من همشون ساکت شدن و منو نگاه کردن ..یهو راننده ماشین گفت : خودشه ..بگیریدش من همین خانومه رو می خوام …

دوستاشم دست می زدن و سرو صدا راه انداخته بودن و چرت و پرت می خوندن . نمی دونم چرا با خنده اونا و سمیه منم خنده ام گرفت این سرآغاز دوستیمون شد ماشینو نگه داشتن و راننده اشون خیلی محترمانه گفت بچه ها گذشته از شوخی بیایید سوار شید دیگه ما نصف تهران رو دنبال شما اومدیم بیایید بالا اینجوری هممون راحت تریم سمیه دستمو کشید و منم بی اختیار دنبالش راه افتادم و سوار شدیم … خیلی پسرای شاد و سرحالی بودن دیگه منم تو ماشین نطقم باز شده بود و شروع کردیم به سربه سر گذاشتن و شوخی ..اونا خودشونو معرفی کردن راننده اسمش رضا بود …ما عقب نشسته بودیم یعنی اول یکی از دوستاش بود بعد من نشسته بودم بعدم سمیه . من وسط نشسته بودم کاملا تو دید رضا بودم .. دستشو برد سمت آینه و یه کمی تنظیمش کرد تا منو کاملتر ببینه ..عینکشو برداشت ..شروع کردیم به صحبت کردن و شوخی کردن مثل همیشه… برق چشماش ، لحن حرف زدنش ، نوع کلماتی که به کار می برد ، شاد و پرانرژی بودنش بد جوری منو گرفت ..به خصوص که با من جور دیگه ای حرف می زد با سمیه فقط کل کل داشت اما با من نه ..خیلی مهربونتر و مودب تر صحبت می کرد واسه ما اتو زدن یه کار عادی بود قبلا هم زیاد اینجوری با پسرا سر به سر می ذاشتیم و شوخی می کردیم اما اینبار یه حال دیگه ای داشتم دلم می خواست حرف نزنم فقط از تو آینه به چشمای رضا نگاه کنم اونم فهمیده بود و مرتب به من نگاه می کرد از تو آینه …

دو ساعتی با هم بودیم و گشت می زدیم و می خندیدمو صحبت می کردیم …سمیه آروم با آرنج زد بهم و گفت خاک تو سرم می خواستیم بریم خونه سپیده اینا آهسته بهش گفتم برو بابا …بعدا میریم دیگه الان دیگه خیلی دیر شده یه کمی نگام کرد و چیزی نگفت خلاصه بعد از چند ساعت بهشون گفتیم ما دیگه باید بریم بچه ها ما رو برسونید ….خودمون از اونجا می ریم اونا هم دلشون نمی خواست ما رو برسونن واقعا بچه ها ی خوبی بودن و فقط قصدشون شوخی و سرگرمی بود نه اینکه منظور داشته باشن ! ما رو جایی که گفتیم رسوندن و رضا سریع شمارشو نوشت و داد به من و گفت من منتظر تماس شما هستمااا .. زیاد منتظرم نذاری ها دوستش که جلو نشسته بود اسمش فرشید بود گفت ولی گفته باشما این قصدش ازدواج نبودا ما شوخی کردیم ..خندیدمو شمارشو گرفتم و گذاشتم تو جیبم فرشید هم شمارشو داد به سمیه اونی هم که عقب نشسته بود اسمش سعید بود و از حرفاشون معلوم بود خودش دوست دختر داره … با هم خدافظی کردیم و من و سمیه راه افتادیم سمت خونه توی راه خیلی با سمیه حرف زدیم که مثل همیشه شماره ها رو پاره کنیم و بریم سمیه می گفت خب شیرین 3..2…1.. اکشن ؟! یعنی شماره ها رو پاره کنیم ؟! منتظر بود منم بگیرم تو دستم کاغذ و بگم اکشن اما اینبار نه ..دلم نمی خواست شمارشو پاره کنم چون خیلی خوشم اومده بود ازش .دوست داشتم بازم ببینمش اخمی کردم و گفتم نه ..این دفعه نه سمیه با تعجب گفت چرا ؟ گفتم من از رضا خوشم اومده می خوام باهاش دوست بشم ..یه پس گردنی بهم زد و گفت دیوونه پاره کن بره شماره رو … نکنه فکر کردی واقعا عروس و داماد می شید آره ؟ گفتم نه خیر..من فقط از رضا خوشم اومده .. آآآخی دیدی چه جوری نگام می کرد؟ سمیه نگام کرد و گفت تو قاطی کردی اینا هم مثل همون قبلیا هستن دیگه درسته از بقیه انگار بهترو باحال تر بودن اما نمیشه بهشون دل بست شیرین …گفتم مهم نیست من می خوام با رضا دوست باشم … فکری کرد و گفت باشه واسه سرگرمی خوبن پس منم شماره فرشید رو نگه می دارم تا هممون با هم باشیم خوبه ؟ خندیدم و اونم خندید.

تو راه خدا رو شکر می کردیم که به سپیده خبر نداده بودیم داریم میریم خونه اش در واقع از بیکاری تصمیم گرفته بودیم بریم خونه اونا …اگه خبر داده بودیم الان هزار بارزنگ زده بود خونمون … سر کوچه ما که رسیدیم سمیه گفت من دیرم شده تو برو منم برم خونمون.. گفتم بیا خونه ما دیگه از اونجا زنگ می زنی به مامانت خبر میدی . گفت نه برم بهتره …قرار بوده یک ساعت پیش خونه باشم مامانم می خواست جایی بره الانم اگه برم با لنگه دمپایی دم در وایساده .. گفتم باشه هر جور راحتی ..سمیه رفت و من مثل آدمهای مسخ شده تو کوچه راه می رفتم و به رضا فکر می کردم …
بعد از دو روز به رضا زنگ زدم .. شاهین بیرون بود ، مامانم رفته بود دکتر ، بابام هم که سرکار بود خودم تنها تو خونه بودم و شروع کردم به گرفتن شماره رضا به زور دو روز طاقت آوردم دلم میخواست همون فرداش زنگ بزنم بهش اما سمیه نمی ذاشت می گفت زشته بابا الان میگه چقدر هوله کلاس داشته باش یه ذره ..تا گفتم الو سلام ..گفت سلاااام شیرین خانوم ..حالتون خوبه ؟ گفتم دیگه منو فراموش کردین خندیدمو گفتم مرسی خوبم …می بینید که فراموشتون نکردم … چند دقیقه بعد خودمونی تر شدیم و راحتتر صحبت کردیم با هم … صداش از پشت تلفن چقدر قشنگ بود ، چقدر مهربون بود صداش دلم می خواست فقط اون حرف بزنه … من دختر عاطفی و رمانتیکی نبودم این اولین بار بود که به کسی خیلی سریع و بی دلیل علاقه مند می شدم و این علاقه ام لحظه به لحظه بیشتر میشد نمیدونستم چرا اینجوری شدم و بدتر اینکه نمی تونستم و نمی خواستم کاری بکنم فقط دلم می خواست با رضا باشم همین . گفت فردا عصر ساعت 3 منتظرتونیما همون جایی که سوارتون کردیم بیایید …گفتم باشه و چند دقیقه بعد خدافظی کردمو به سمیه زنگ زدم و گفتم با رضا و فرشید قرار داریم گفت می دونم منم صبح با فرشید حرف زدم بهم گفت میام دنبالت فردا

ون روز گذشت و فردا شد . ساعت 2:30 بود که سمیه اومد دنبالم.. با هم هماهنگ کرده بودیم که چی بگیم به خونه صدای مامانمو سمیه رو می شنیدم مامانم گفت سمیه جان ساغر چش شده ؟ اونکه خوب بود آخه .. سمیه با همون تبحرشروع کرد به زدن مخ مامانم : نمی دونم خاله (به مامان من می گفت خاله منم به مامان اون می گفتم خاله ) طفلی اینقدر پکر بود و می گفت چند وقته مریضم کسی نیومده حالم رو بپرسه خیلی ناراحت بود خاله اینقدر دلم براش سوخت .. خنده ام گرفت و گفتم عجب جونوریه این سمیه .. ساغر دوست قدیمیه من و سمیه بود خیلی دختر باحالی بود همیشه وقتی می خواستیم بپیچونیم خونه اونا یا خود ساغر یا هر چیزی که به اون مربوط می شد رو می گفتیم خود ساغرهم هوای ما رو داشت و خیلی کمک می کرد اون روز هم باهاش هماهنگ کرده بودیم که سوتی نده و اگه یه وقت مامان ما ازش چیزی پرسید حواسش باشه
با سر و وضعی شیک و مرتبتر از دفعه قبل آماده رفتن بودم از پله ها که اومدم پایین سمیه داشت شیرینی می خورد و مامانم هم نشسته بود روبه روش و داشتن حرف میزدن و سمیه داشت مراحل آخر مخ زنیشو تموم می کرد : خاله اگه دیر کردیم نگران نباش ساغر مامانش نیست ممکنه ما بیشتر پیشش بمونیم گناه داره تنها بمونه تا مامانش بیاد …مامانم در حالی که خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت باشه عزیزم یهو تا چشمش به من خورد یه کمی تعجب کرد ولی چیزی نگفت سمیه هم یه نگاهی بهم کرد و چشم و ابرو اومد واسم فکر کنم زیادی به خودم رسیده بودم .. خدافظی کردیم از مامانو در حالی که خیلی نگران حال ساغر بودیم راه افتادیم !!!!!!! سمیه تا از در رفتیم بیرون گفت بابا یه کمی نرمال تر می مالیدی نزدیک بود مامانت بفهمه ها … گفتم آهااا خودتو ندیدی تو آینه ؟ گفت من فرق می کنم با تو … من به هوای پاییز حساسیت دارم خود به خود اینجوری میشم دکتر گفته باید زیاد آرایش کنم .. خندیدمو گفتم خوش به حالت چه مرض خوبی داری .. اونم خندید و گفت هووو خودت مرض داری …

رسیدیم محل قرار …5 دقیقه به 3 مونده بود سمیه گفت چه قدر ما ضایعیم شیرین 5 دقیقه زود اومدیم الان میگن اینا زنبیل گذاشتن . گفتم اشکال نداره بابا 5 دقیقه که چیزی نیست الان میان تا اینو گفتم صدای بوق ماشین دلقکها اومد .. از دور مثل ماشین عروس بوق می زدن .. خنده امون گرفته بود سمیه گفت زود سوارشو این دو تا دیوونه آبرومونو بردن .. رسیدن بهمونو زدن رو ترمز فرشید گفت به به سلام عروس خانوما اومدن … فرشید که جلو نشسته بود پیاده شد رفت عقب و من رفتم جلو نشستم و سمیه هم رفت عقب کنار فرشید نشست … رضا سلام کرد و دستشو به طرفم دراز کرد ..سلام کردم و بهش دست دادم ..دستم که به دستش خورد یه حس عجیبی اومد سراغم نمی تونم بگم چه حسی بود یه گرمای لذت بخش ، یه عشق عمیق ، یه مهر شدید نمی دونم چی بود ..هر چی بود خیلی خوب و جذاب بود دلم نمی خواست دستشو ول کنم …اما مجبور بودم .. چند دقیقه بعد رفتیم توی یه کافی شاپ و اونجا رو هم گذاشتیم رو سرمون مخصوصا فرشید و رضا اینقدر با اونا خوش می گذشت که اصلا زمان رو فراموش می کردیم ..اونقدر اون دوتا شلوغ بودن که حد نداشت ما هم دست کمی از اونا نداشتیم چهار نفری افتاده بودیم بهم .. رضا می گفت بچه ها آروم تر الانه که دیگه بندازنمون بیرون .. واقعا خوش می گذشت باهاشون ..آآآآآآآآآاخ که چه روزهایی بود ..چند دقیقه بعد بلند شدیم که بریم من و سمیه جلو جلو می رفتیم فرشید و رضا هم داشتم پول و حساب می کردن با سمیه وایسادیم کنار ماشین و منتظرشون شدیم که یهو دیدم رضا دستشو گذاشته رو شقیقه هاشو می ماله فرشید هم بازوشو گرفته و اومدن بیرون و تکیه دادن به دیوار.. ما که نفهمیدیم چی شده گفتیم حتما باز دارن دلقک بازی درمیارن داشتیم نگاشون می کردیمو می خندیدیم که دیدیم نه.. انگار واقعا یه مشکلی پیش اومده فرشید دستشو انداخت دور کمر رضا و آوردش سمت ماشین گفتم چی شده ؟ رضا چیه ؟ فرشید گفت چیزی نیست بذارید کمکش کنم بشینه تو ماشین .. در عقبو باز کرد و کمک کرد رضا بشینه تو ماشین خودشم رفت نشست و گفت شما هم سوار شید تا یه کمی حال رضا خوب شه بعد حرکت کنیم .. حال من خیلی دیدنی بود که با نگرانی و اضطراب خیره شده بودم به رضا که چشماش رو بسته بود وناله می کرد … نمی تونستم نگا ش کنم .. طاقت نداشتم ببینمش .. انگار صد ساله می شناسمش .سمیه رفت نشست عقب کنار فرشید و گفت فرشید چشه رضا ؟ چی شد یهو ؟ فرشید به من اشاره کرد وگفت بیا سوارشو دیگه زشته وایسادی بیرون … من اما فقط خیره شده بودم به رضا و نگاش می کردم … یه کمی فرشید و سمیه پچ پچ کردن و سمیه پیاده شد و گفت شیرین سوار شو دیگه … گفتم سمیه رضا چشه ؟ گفت نمی دونم .. فرشید میگه تازه پروستاتشو عمل کرده هنوز جای عملش درد می کنه … گفتم پروستات ؟ به زور در جلو رو باز کردم و سوارشدم سمیه هم رفت عقب و دوباره نشست کنار فرشید ..رضا سرشو تکیه داده بود به صندلی ماشین و چشماش رو بسته بود و ناله هاش بیشتر شده بود …فرشید آروم ضربه می زد به صورتش و می گفت رضا .. رضا… تحمل کن این یه تایمی داره تموم بشه حالت خوب میشه ..تو که تا الان باید عادت کرده باشی… مگه دکترت نگفت تا چند وقت این درد رو باید تحمل کنی تا جای عملت کامل جوش بخوره .. اما رضا نمی شنید و از زور درد داشت به خودش می پیچید و صداش دیگه به زور درمیامد .. ناله های خفیف .. بغض کرده بودم .. مثل بچه ها بغض کرده بودم و نمی تونستم به صورت پر از درد رضا نگاه کنم سمیه که فهمید چشمام پر از اشک شده با تعجب نگام کرد و گفت شیرین ! دیوونه … فرشید که صداشو شنید برگشت و یه نگاه به من کرد و اونم تعجب کرد به رضا گفت بابا تحمل کن دیگه .. ببین اشک شیرین خانوم رو درآوردی …

یه 15-20 دقیقه ای تو ماشین بودیم و یواش یواش درد رضا انگار کمتر شده بود ..دیگه کاملا چشماش رو باز کرده بود و می تونست حرف بزنه ..مثل آدمی بود که غش کرده باشه و تازه به هوش اومده باشه اما بازم بهتر بود حالش .. خیال فرشید که از حال رضا راحت شد اومد نشست پشت فرمون منم اومدم عقب کنار رضا نشستم تا سمیه بره جلو .. رضا نگام کرد و گفت شیرینم … داشتی گریه می کردی ؟ چیزی نگفتم … فقط نگاش می کردم .. دستشو آروم و بی رمق گذاشت روی زانوم جوری که کف دستش به بیرون بود یعنی دستتو بذار تو دستم … دستشو گرفتم سرد بود .. حتی اینقدر بی حال بود که نمی تونست خوب دستمو فشار بده .. من دستشو به آرومی فشار دادم و اون یکی دستم رو هم گذاشتم روش با انگشتری که دستش بود بازی می کردم .. سمیه و فرشید که مخ همدیگرو کار گرفته بودن … چند دقیقه ای که گذشت حال رضا کاملا خوب شد .. جابه جا شدو نشست کامل روی صندلی و سرحالتر شده بود … گفت شیرین چرا گریه کردی ؟ ترسیدی ؟ می خواستم بگم نمی دونم چرا گریه کردم .. نمی دونم چرا طاقت نیوردم درد و توی صورتت ببینم ..طاقت نیوردم ناله هاتو بشنوم .. واقعا نمی دونستم چرا … ما که هنوز با هم اونقدر دوست و صمیمی نشده بودیم تازه بار دوم بود که همدیگرو میدیدم جوابی نداشتم بدم فقط تونستم بگم : وقتی دیدم داری درد می کشی ناراحت شدم نترسیدم ، نگران شدم .. با همون چشمها و برق خاصی که داشت زل زد بهم و گفت ممنون که نگرانم شدی ولی دیگه نبینم گریه کنی ها .. من تازه عمل کردم این دردم طبیعه .. خوب میشه تازه خیلی بهتر شدم … لبخندی زدم و نگاش کردم ..

از اون روز به بعد رابطه امون خیلی فرق کرده بود اون گریه من روی رضا خیلی تاثیر گذاشته بود .. فهمیده بود خیلی دوستش دارم .. حالا دیگه اینقدر رمانتیک شده بودیم که دیدیم تنها دوتایی بریم بیرون خیلی بهتره تا با فرشید و سمیه ..آخه اونا هی طرز حرف زدن ما قربون صدقه رفتنامون رو مسخره می کردن و می گفتن این دو تا رو تروخدا… مثل تو فیلما با هم حرف میزنن… حالا دیگه منو رضا دو تایی می رفتیم بیرون و می گشتیم سمیه هم با ماشین فرشید می رفتن می گشتن …
من روز به روز بیشتر به رضا وابسته می شدم هر لحظه و هر ثانیه وابستگیه من به رضا بیشتر می شد تو خونه که به زور بند می شدم اگه خونه بودم که یه آهنگ می ذاشتم و صداش رو زیاد می کردم و می رفتم تو دنیای خودم اگرم بیرون بودم به یه طریقی خودمو می رسوندم به رضا . سمیه دیگه از رفتارم فهمیده بود من عاشق رضا شدم می گفت شیرین عاشق شدیااا دیدی این داماد کار دستت داد نگفتم بیا شمارشو پاره کنیم ؟ من چیزی نداشتم که بگم حتی شبها هم به یاد رضا می خوابیدم . دیگه باید هر روز باهاش حرف می زدم اگه توی خونه نمی تونستم هر طوری شده بود می رفتم بیرون و بهش زنگ می زدم اکثر موقع ها می تونستم از خونه بزنم کمتر از یک ساعت با هم حرف نمی زدیم . تو خونه دیگه تابلو شده بودم معلوم بود یه چیزیم شده شیرین همیشگی نبودم غذام خیلی کم شده بود اگه مامانم اصرار نمی کرد اصلا غذا نمی خوردم همش تو لاک خودم بودم و دوست داشتم یه جای خلوت گیر بیارم و غرق شم تو عالم خودم خب رفتارم مشخص بود که یه مشکلی دارم واسه همین مامانم هی میامد و می رفت می گفت شیرین چته ؟ چرا اینجوری شدی ؟ من هی می گفتم بابا چیه مگه ؟ چیزیم نیست اوایل که می گفتم خستم ، حال ندارم ، سرم درد می کنه اما دیگه بعد از یه ماه دو ماه نمی تونستم بازم اینا رو بگم مامانم تا سمیه رو می دید شروع می کرد به گیر دادن به اون : سمیه شیرین چش شده ؟ چرا اینقدر پکره ؟ و از این حرفها ..من با مامانم خیلی راحت بودم و مشکلاتم رو بهش می گفتم اما این یکی یه کمی فرق داشت نمی دونستم چی بهش بگم .. بگم مامان من عاشق شدم ؟ اونم یه عشق اتویی ؟ هر کاری می کردم نمی تونستم چیزی بگم ..

رضا که تو این مدت فهمیده بودم سرکار نمیره و بخور و بخوابه …عجیب بود که با اینکه دید رضا هم نسبت به من عوض شده بود اما دوست داشتنش خیلی معمولی بود مثلا اونی که پیشنهاد قرار رو می داد من بودم البته رضا هم دوست داشت همدیگرو ببینیم اما اگه یه موقعی نمی شد و یه مشکلی پیش می اومد گیر نمی داد می گفت باشه فلان موقع قرار می ذاریم اما من هر مشکلی واسم پیش می اومد به زور حلش می کردم تا بتونم همون روز رضا رو ببینم …رضا منو دوست داشت اما عاشقم نبود … اینو خیلی خوب فهمیده بودم اما به قسمت دومش فکر نمی کردم همیشه به قسمت اولش فکر می کردم و آروم می شدم .
چهار ماه از دوستیمون گذشته بود زمستون بود اواسط دی تولد رضا بود دلم می خواست واسش سنگ تموم بذارم هر کاری می خواست واسش می کردم مثل همیشه اگه میگفت بمیر من واقعا می مردم .. صبحش بهش زنگ زدم و کلی قربون صدقه اش رفتم و بهش تبریک گفتم خیلی خوشحال شد چون اولین کسی که بهش زنگ زده بود و تبریک گفته بود من بودم اونم قربون صدقه ام رفت و گفت بهترین کادوی تولدم خود تو هستی شیرین امیدوارم همیشه پیشم باشی . من از خدا هیچی نمی خواستم فقط می خواستم رضا تا ابد کنارم باشه و واسم بمونه همین ! تنها آرزوم این بود که همیشه داشته باشمش

یک دیدگاه برای “اشتباه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>