ارباب رجوع

سلام

اسمم عماد و حالا که دارم داستان رو مینویسم 30 سالمه . حدودآ 6 سال قبل عقد کردم و 3 سال هم هستش که عروسی کردم. خدارو شکر زود کار گیرم اومد و توی یکی از ادارجات کشور مشغول کار شدم . قدم 178 و وزنم 75 کیلو . چهرمم بدک نیست. از وقتی فهمیدم سکس چیه میکردم . از وقتی هم داستانهای سکسی رو شناختم /میخوندم.
خلاصه 24 سالم بود که تازه عقد کرده بودم . یه روز داشتم پشت میز کارم به پرونده ها میرسیدم که یه خانمی اومد دم درب اتاقم و گفت: واحد رفاهی کدومه؟ سرم رو که بالا کردم دیدم یه خانمی بود حدودآ 32 ساله با یه قدی 175 با چهره ای جذاب . ولی هیچی آرایش نداشت با چادر . بهش گفتم آخر راهرو. تشکر کرد و رفت . از نگاهش توی دلم هررررررررری ریخت . 10دقیقه بعد رفتم سمت آبسردکن .دیدم توی اتاق انتظار نشسته و سرشم به دیوار چسبیده. حس کردم خستس . بهش گفتم : کار شما حل نشد؟ گفت نه بابا ! اداره کار آدم زودم راه بیفته کارمنداش کارکن نیستن!؟! گفتم اگه دیدید دارن کارتون رو دول میدن یه سر بهم بزنید شاید بتونم کمکتون کنم. گفت باشه / منم برگشتم سر کارم.

20دقیقه بعد دیدم خانمه با عصبانیت اومد توی اتاقم و با یه بغضی گفت: آقا این همکارتون عجب کثافتیه! رسمآ داره من رو معطل میکنه/دیگه کم مونده من رو درسته بخوره. خوبه من آشنام /با غریبه ها چه کار میکنه؟ گفتم چی شده؟ کدومشون؟ گفت: همون مردک لاغر که بو گند سیگار میده.
گفتم بشینید خودم درستش میکنم. زنگ زدم آبدارخونه دوتا چایی آوردن .گفتم تا چایی رو میفرمایید من میرم پیش آقای ترابی و میام . توی راهرو پروندش رو باز کردم.فهمیدم این بنده خدا خانم آقای مسعودی که 3ماه قبل فلبش گرفت و فوت کرد.زنش بنده خدا اومده بود دنبال کارای بیمه و برقراری حقوقش. به ترابی گفتم آخه رفیق این بابا که آشناس لااقل کار این رو زود راه بنداز! شروع کرد ایرادای بنی اسرائیلی از پروندش گرفتن که همش چندتا کپی کم داشت که همونجا حلش کردم و بردم واسه گرفتن چک وجه بیمشکه آقای یثربی مسئول صدور چک رفته بود بازرسی و این یک کارش میرفت واسه فرداش.

رفتم بالا توی اتاقم /دیدم ایستاده دم پنجره و داره خیابون رو نگاه میکنه. گفتم خانم مسعودی همه کاراتون حل شد به جز دریافت چک که باید حتمآ خودتون زحمت بکشید فردا صبح بیایید و زحمتش رو بکشید.مسئولش فعلا نیست. خانم مسعودی گفت: من فردا صبح نمیتونم بیام /میشه پس فردا بیام؟ ( پس فرداش پنجشنبه بود و روز تعطیل که میرفت واسه شنبه.) بهش گفتم جریان اینطوریه دیگه .با ناراحتی گفت میشه زحمت این رو بکشید پرونده همینجا باشه تا شنبه بیام بگیرم؟ گفتم باشه ایرادی نداره!
موقع ناهار بود با هم سوار آسانسور شدیم و رفتیم پایین /داخل آسانسورمن سرم پایین بود ولی از گوشه آیینه متوجه شدم که بدجوری بهم خیره شده. پیش خودم گفتم یه دست کوچولو بهش میزنم ببینم میشه کاری کرد؟ وقتی خواستیم از درب آسانسور بریم بیرون اجازش دادم اول بره و با دستم پشت کمرش رو به معنی هدایت به بیرون لمس کردم. وقتی رفتم بیرون کلی تشکر کرد و رفت . از خندهاش و نگاهش معلوم بود خیلی ازم خوشش اومده بود .

بعد از ناهار از جلوی قسمت مالی اداره که رد شدم دیدم آقای یثربی هستش . رفتم پیشش و موضوع رو بهش گفتم. گفت اگر میشناسیش ایرادی نداره بیا چکش رو الان میکشم. از طریق سیستم داخلی اداره اطلاعاتش رو چک کرد ومنم پروندش رو آوردم و چک در وجه خانم {ملیحه گرامی} صادر شد.
تا رفتم بالا از طریق مشخصات داخل پرونده موبایلش رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم /کلی خوشحال شد و بازم تشکر کرد. گفتم آدرستون نزدیک به من و اگر ایرادی نداره من شب بیام پروندتون رو میدم دم خونه. که با کلی عذرخواهی OK داد و (خونشون به خونه پدرزنم نزدیک بود.) من شب ساعت 9 تیپ زدم و رفتم دم خونشون . یه خونه دو طبفه متوسط اما تمیز. زنگ که زدم یه پسر حدودآ 10ساله اومد دم در و من رو کشوند داخل . دم راهرو موندم خانم مسعودی با یه چادر اومد دم در و تعارف کرد برم داخل و یه چایی باهم بخوریم. به اطرارش رفتم. وقتی روی مبل نشسته بودم و اون توی آشپزخونه بود چادرش رو برداشت .یه پیرهن دامن تنش بود که پاهاش رو میشد دقیقآ از داخلش دید و اون هم از نگاه من متوجه این موضوع شد. خلاصه چایی رو خوردم و چون بار اولم بود و همدیگه رو نمیشناختیم زود بلند شدم . بهم گفت شمارتون توی گوشیم باشه ایرادی نداره کاری داشتم زنگ بزنم ؟ گفتم نه من در خدمتتون هستم. خلاصه آخرای شب بود که یه شعر قشنگ فرستاد ازم تشکر کرد.

این موضوع گذشت و چند ماه بعد ( روز مرد ) دیدم یکی روز مرد رو بهم تبریک گفته ! شمارش save نبود و من نشناختم . نوشتم {ممنون. شما؟} دیدم زنگ زد و با خنده گفت: دیگه ما رو نمیشناسی؟ کاشکی همه همینجوری بودن.! این همه زحمت واسمون کشیدید /چطور نمیشناسید؟ از صداش شناختمش و خلاصه بعد کلی شوخی و خنده دعوتم کرد یه شب برم خونشون.

بعد کلی التماس قرار شد پنجشنبه همون هفته برم پیشش.
یه کادو واسه خودش یکی واسه پسرش خریدم و رفتم . از در که رفتم داخل دست دراز کردم و دست دادیم .خواستم ببوسمش که با خنده گفت امیر (پسرش) میبینه. نکن! به شوخی گفتم حالا کی خواست بکنه؟ اول مکث کرد بغدش زد زیر خنده. گفت ای شیطون! { از اینجا فهمیدم میشه یه کارایی کرد.} خلاصه ملیحه خانم اون شب یه کت و دامن کوتاه تنش بود که خدایی اون رنگ سورمه ای خیلی خوشگلترش کرده بود. به شوخی گفتم شما گرمتون نیست؟ گفت: چطور؟ گفتم اینهمه پوشیدی ! کی توی خونه خودش اینهمه میپوشه؟ من شما رو میبینم گرمم میشه! گفت آخه میخواستم کمال ادب رو جلوی شما رعایت کنم. گفتم پاشو خودت رو اذیت نکن یه لباس راحت بپوش تا منم راحت باشم. ملیحه رفت داخل اتاقی که پسرش بود .منم آروم رفتم دنبالش . از لای لولای در نگاهش کردم. دیدم کت ودامنش رو از تنش درآورد زیر دامنش یه شرت مشکی پاش بود و زیر کتش هم یه دوبنده مشکی. سوتین تنش نبود و معلوم بود سینه های کوچولویی داره. باور نمیکردم زنی که بچه زاییده اینقدر ناز و باریک باشه.

آروم رفتم سر جام نشستم . بوقتی ملیحه اومد باورم نمیشد . یه دامن مشکی نازک پاش بود و همون دوبنده که گفتم .بهش گفتم خوب شلیقه من رو میدونیا !؟ با خنده شیطنت آمیزی گفت: دامنشم زیادیه. گفتم خداییش خدا از توخوشگلتر نداره. خلاصه از اون روز به بعد در حد پیامای جک و حرفای سکسی جلوتر نرفتیم .
یه روز وعده کردیم با هم بریم بیرون . گفتش که پسرش رو بردن اردو و تا فردا عصر آزاده . وعده کردیم عصری بریم سینما و بعدشم گردش.تا ساعت 10 سینما طول کشید و فیلم جالبی هم نداشت. وقتی اومدیم بیرون ملیحه گفت شام مهمون من! منم که از غذای بیرون خاطره دارم گفتم من اهلش نیستم وحاظرم تو بخوری و من گرسنه بمونم. به هرحال گفت پس مخلفات میخریم میریم خونه میخوریم.

وسایل فست فود خریدیم و رفتیم خونه . توی ماشین کلی خندیدیم و با هم شوخی کردیم . حتی یادم توی یه کوچه میونبر یه ماچشم کردم. اونم هی میزد روی پاهام . توی خونه که رفتیم من خیلی راحت لباسام رو درآوردم و با یه شرت و رکابی نشستم . ملیحه رفت که لباساش رو عوض کنه .باز آروم رفتم دنبالش و در رو باز کردم و پریدم توی اتاق . داشت سوتینش رو باز میکرد که از پشت سر چسبوندم بهش و سینه هاش رو محکم گرفتم. گفت برو بیرون زشته/برو/ بدو/ منم بیشتر پستوناش رو میمالیدم و گفتم میخوام بخورمشون . تا این رو گفتم دولا شد دستم رو از خودش دور کنه که متوجه شرت خیسش شدم و بدون معطلی از کنار شرتم کیرم رو درآوردم و زدم توی کسش . انقدر خیس و لیز بود که اصلآ نتونست مقاومت کنه . کیرم تا نیمه رفت داخل کسش . یه چندباری آخ و اوخ کرد ولی گفت چرا عجله داری؟ صبر کن. منم با شدت تموم تلمبه میزدم و نشوندمش و به حالت سگی لب تخت پسرش دولا کردمش و وقتی لمبرای کونش رو میدیدم بیشتر حشریم میکرد. خلاصه صدای شهوت ملیحه که دائم میگفت جووووووووونم عزییییییییییییزم در اومد یه چندلحظه بعد ارضائ شد و افتاد رو زمین.

بهش گفتم چرا انقدر زود ارضائ شدی؟4دفیفه نشد! گفت من زیاد خودارضایی میکنم /علتش همینه. وقتی برش گردوندم فهمیدم که تازه موم انداخته. اخه بدنش حتی موهای کوچیک هم نداشت. افتادم روش و حالا بخور و کی بخور ! لبای نازی داره خیلی خوشمزس . دندونای مرتب و دهن خوشبو . سینه هاش مثل سینه دخترای باکره بود که البته ارثیه /چون سینه خواهر دومش که بعدآ د یدم هم همینجوری بود . شرتش رو درآوردم و باقی لباسای خودمم کندم و پاهاش رو گرفتم بالا و با اولین فشار تا ته کردم تو کسش.یه ناله کوچیکی کردو چشماش رو بست . یکمی کردم و نشوندمش روی رونم . دیدم دیگه آبم داره میاد که ملیحه گفت همش رو بریز داخلش. بعد فهمیدم که LD مصرف میکنه و خیالم جمع شد.

از اون روز به بعد من و ملیحه هفته ای یه بار برنامه داریم و حتی خواهرشم میدونه . چندباری هم بهم حال داده که بعدآ واستون میگم.

عماد /تیرماه 90

4 thoughts on “ارباب رجوع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>