اتفاق و اشتباه

سلام به دوستان عزيز
قبل از هر چيز دوست دارم آدماي با جنبه اين سايت اين داستان واقعيه منو بخونن .زندگي ما آدما مملو از اتفاقات خوب و بد يعني اتفاقاتي كه ناخواسته پيش مياد و اتفاقاتي كه ما ميسازيم . منم يه اتفاقي تو زندگيم داشتم كه ناخواسته پيش نيومد بلكه ما خودمون ساختيم و مربوط به دوران خدمت سربازيم كه هم خاطره اي خوش و هم تلخ . اگر احساس ميكني اين ماجرا يه دروغ محض بازم بخونيش بد نيست ممكن طولاني باشه ولي خب مجبور بودم با تمام جزئياتش و به دقت بنويسم بخاطر همين كمي طولاني ميشه .البته اسمهايي كه ميبرم همه مستعارن اسم من حميد الان 35 سالمه و فعلا فوق ليسانس بازرگانيم و متاهل از اهواز و يه بچه دارم داستانم مربوط به سال 1380 وقتي كه يه ليسانس وظيفه بودم . خانواده ما 5 نفري بود من بابام و مامانم و خواهرم كه سه سال از من كوچكتره و ازدواج كرد و برادرم كه هفت سال از من كوچكتره ولي الان اونم متاهل بابام كه در سال 1375 كارمند شركت نفت بود در اثر يه سانحه تصادف در يه ماموريت عمرشو داد به شما. البته ناگفته نمونه كه وضع ما هم خوب بود و هم هست بهر حال بابام شركت نفتي كه بود درآمدش هم بالا بود و محل زندگيمونم جاي خوبي بود و مادرم كه اسمش هانيه و بچه آبادان و زن فوق العاده لارجيه و با اينكه خانه دار بود ولي ديپلم زمان شاه بود وبنظر منم يجورايي روشنفكر.

اول بگم كه من اصلا اهل دوز و كلك نبوده و نيستم از مردم آزاري بدم مياد و حوصله دروغ گفتن يا شنيدن واقعا ندارم از داستانهاي سكسي با محارم و گي اصلا خوشم نمياد ولي سكس با زنها مخصوصا زناي مسن بشرط بيوه يا مطلقه بودن خيلي خوشم مياد و حتي تو دوران دانشگاهم فقط دو بار زن مسن كردم . بهر حال همونطور كه گفتم خدمت سربازيم در سال 80 با پارتي داييم كه مهندس بود افتادم تو شهرمون ( حالا كجا محرمانست ) و با يه بچه شيراز كه همسن و همدوره خودم و با هم افتاديم اونجا به نام حامد و مدركش ليسانس زبان انگليسي بودكه البته پسر خوشتيب و با كلاسي بود ( البته ما اونموقع 24 سالمون بود ) اون تو عقيدتي بود و منم با پارتي افتاده بودم ستاد و ما از همون اول بخاطر طرز فكرمون با هم دوستاي خوبي شديم وبا حامد شبها كه خونه نميرفتم با هم زبان انگليسي كار ميكرديم و در هفته يكبار حامد مياوردم خونه خودمون و مادرمم به اون محبت ميكرد بحدي كه من بعضي وقتا بهش حسودي ميكردم ولي دركل حامد با من و مادرم و داداشم كه اون موقع با ما بود خيلي راحت بود ضمنا بگم كه خواهرم اون زمان تازه شوهر كرده بود . يه چيزيو تو حامد فهميدم كه اونم مثل من به زناي مسن علاقمند و حتي وقتي خونه ما بود و فكر ميكرد من حواسم نيست هر از گاهي يه نگاه به تن و هيكل مادرم ميكرد بعضي وقتا بحدي با ما راحت شده بود كه ميگفت حميد بزنم به تخته مادرخشكل و خوشتيپي داريا و بعضي وقتا تو آشپز خونه به مادرم تو آشپزي كمك ميكرد واقعا دستپخت خوبي داشت البته اون موقع مادرم 45 سالش بود وخداييش مادرمم هم خشكل وهم سبزه و تپل با قد 1 مترو 70 سانتيمتر بعد از مرگ بابام ديگه حاضر نشد با كسي ازدواج كنه حتي با پسر عموي بابام كه اونم زنشو از دست داده بود. و در كل مامانم با من خيلي راحت و در مورد همه چيز با من صحبت و مشورت داشته و داره .

در هر صورت چون حامد از خانواده با كلاسي بود و اهل سوئ استفاده نبود واسه همين بهش اعتماد داشتم داشتم تااينكه توهفتم يا هشتم فروردين سال 81كه حامد تازه از مرخصي اومده بود خبر دادن باباش بخاطر مريضيش فوت كرده كه حامد مجبور شد برگرده شيراز و منم فرداي اونروز براي تسليت رفتم شيرازوشب اولي كه رسيدم خونه حامد خيلي خسته بودم و تو اون لحظه مامان حامد كه اسمش شهلا بود كه نوشتم واقعا زن باكلاس و تقريبا هم مذهبي و هم آزاد وقتي تو اتاق حامد بودم يه نيم ساعتي اومد پيشم كه هم ازم تشكر كرده باشه و كمي هم با من تعريف كنه با اينكه عزادار بودولي سعي ميكرد من احساس دلتنگي نداشته باشم و يادم وقتي داشت با من صحبت ميكرد دو تا از دكمه هاي پيراهنش مشكيش باز بود و سينه هاي سفيد و ناز و تپلش تو ديد من بود ولي ميدونستم الان وقت ديد زدن نيست و بايد مراعات مجلس رو بكنم و گرنه خداييش واقعا بدن سفيد و نازي داشت با اينكه چهل و سه سال سن داشت ولي هيكل كاملا متوسط و سفيد كه فكر ميكنم قدش يك متر و 65 تا بود وبا قيافه كاملا معمولي ولي بانمك و جذاب بود بهر حال من تو اين مدت كمك حامد تو همه چيز بودم البته حامد هم يه خواهر همسن خودش كه دو قلو بودن و اونموقع ازدواج كرده بود و درتهران زندگي ميكرد و يه خواهر كوچكتر از خودش كه اونموقع 8 يا 9 سالش بود داشت .

در كل خانواده حامد هم با اينكه وضع ماليشون خيلي خوب بود ولي زندگيه كاملا معمولي و مقيدي داشتن چون پدرش معلم بود كه تازه بازنشسته بود كه فروش لوازم خانگي هم داشت و مادرشم قبلا پرستار بوده كه بعد از ازدواجش از شغلش استعفا ميده و پدرشم كه سكته مغزي كرده بود كه چند ماه بعد سكته بعديو ميكنه و ميميره ولي خب حامد گفته بود ما قبلا گريه هامونو كرده بوديم چون ميدونستيم بابام رفتنيه و اين موضوعو ميشد يه جورايي تو خانوادشون فهميد البته ناگفته نمونه كه مامان منم به احترام حامد طي يه تماس تلفني اداي احترام كرده بود. بهر حال و بعد از مراسم برگشتيم اهواز همه چيز عادي بود و من و حامد با هم دوست و رفيق بوديم و همون رفت و آمدها و بعدش چهلم پدر حامد شد و دوباره رفتيم شيرازهمه چيز طبق روال قبل ولي ارتباط من و مامان حامدم كمي راحتتر شده بود حتي روز بعد از چهلم كه فرداش ميخواستيم برگرديم اهواز من وحامد كه رفته بوديم مغازه پدرش ديدم مامان حامد اومد دنبالم مغازه و از حامد خواست كه منو ببره بازار تا واسه مامانم و خانوادم سوغات بگيره و تو بازار كلي با هم تعريف ميكرديم و تنها خاطره اي كه از اونروز دارم اينه كه وقتي ميخواست براي مادرم يه ادكلن امريكايي زنونه و يه سري چيزاي ديگه بخره و من كنارش بودم و داشتيم خوش و بش ميكرديم آقاي فروشنده به شهلا خانم گفت واسه آقاتون هم ادكلن خوب داريم كه وقتي شهلا به من نگاه كرد هر دومون سرخ شديم و به اون فروشنده گفت آقا يعني من انقدر جوون موندم يا اين آقا انقدر پير نشون ميده كه خود فروشنده خجالت كشيد ولي يه نگاه معنا دار جونداري هر دو به هم انداختيم و بعدشم رفتيم پارك و تا غروب تو پارك با هم بستني خورديم و كلي تعريف ولي واقعا نگاه من ديگه به اون عوض شده بود اما حيف كه نميتونستم بگم چقدر دوستش دارم .

بهر حال گذشت و هر از گاهي شهلا خانوم اگر با حامد كار داشت به دفتر ما زنگ ميزد و پس از چند دقيقه اي صحبت با من حامد و صدا ميكردم و گوشيو بهش ميدادم تا اينكه يكروز تلفن ستاد زنگ خورد و به من گفتن تلفن كارم داره منم وقتي گوشيو برداشتم ديدم شهلا خانوم مامان حامد بعد از سلام و احوالپرسي و خوش و بش وقتي حرفاي حامد هم تمام شد به من گفت حميد مامانم گفته تا تابستون تموم نشده يه مرخصي بگيريد و با حميد بيايد شيراز و منم از خدا خواسته مرخصي 10 روزه گرفتيم و رقتيم شيراز و دوباره تفريح بود و گردش و واقعا خوش گذشت البته بخاطر تابستون خواهر كوچكتر حامد اونموقع پيش خواهر بزرگترش در تهران بود . سه چهار روزي بود كه شيراز بوديم كه يه شب من و حامد تو اتاقش كمي مشروب كونياك خورده بوديم و سر جفتمون داغ بود من تو شرايطي كه سرم داغ بود و چشمام سنگين بود و احساس خواب داشتم فقط متوجه شدم كه حامد ازاتاق رفت بيرون و بعد گرفتم خوابيدم نميدونم چقدرخوابيده بودم كه ديدم يكي منو بيدار ميكنه وقتي بيدار شدم ديدم حامد كه به من ميگه ميخواد با من حرف بزنه و از من ميخواست بريم تو حياط . منم بيدار شدم البته فكر ميكنم 1 صبح بود و در حالي كه تو حال خودم نبودم رفتيم تو حياط . حامد تا يه 10 دقيقه اي حرف نميزد و وقتي ازش پرسيدم واسه چي اومديم تو حياط گفت : حميد من به عنوان يه دوست چه جور آدميم؟ گفتم چه سواليه ؟ خب اگر دوست خوبم نبودي مريضم با تو رفاقت كنم . گفت : حالا اگر همين دوست خوبت ازت يه انتظار داشته باشه حاضري واسش يه كاري انجام بدي ؟ گفتم تا چي باشه ! گفت درخواست زياديه گفتم : اگر پول ميخواي اينجا ندارم مگر بريم اهواز تا از داييم يا عموهام واست بگيرم .

گفت : نه بابا كي پول خواست ما خودمون پولداريم گفتم : خب بنال ببينم چه مرگته . گفت حقيقتش هم ميترسم و هم خجالت ميكشم . گفتم : خجالت و ترس واسه چي ؟ گفت : ميترسم درخواستمو بگم و بعدشم ناراحت بشي و همين امشب بذاري بري . گفتم : آخه چرا ! مگر چي ميخواي بگي ؟ گفت : قول بده ناراحت نشي . راستش من واقعا ترسيده بودم كه چي ميخواد بگه ولي خب دوست داشتم بدونم و بهش قول دادم ناراحت نشم . گفت ميخوام تا يه مدتي مادرمو واست صيغه كنم يعني فعلا تا پايان خدمتمون . البته اين درخواستشو كمي بريده بريده ميگفت ولي من واقعا بخاطر كونياك گيج بودم و گيجتر شدم . گفتم: ميدوني چي داري ميگي ؟ تو الان مستي و متوجه نيستي چي ميگي گفت : نه اتفاقا الان خيلي عاقلم و در كمال صحت عقلي ميخوام روي منو زمين نندازي. گفتم: حامد ميفهمي چي ميگي اون مامانت . گفت: ميدونم هم من و هم مامانم به تو اطمينان داريم .گفتم : من از مامانت حدود 20 سال كوچكترم گفت مهم نيست قرار نيست ازدواجت دائم باشه. گفتم : چي شد به اين فكر افتادي گفت : حميد مدتيه تو فكر مامانم هستم گفتم : چرا ؟ گفت طفلك تا زماني كه بابام سالم بود زندگيه خوبي داشت ولي از زمانيكه بابام سكته كرد و تا وقتي كه فوت كرد مامانم يه روز خوش نديده . گفتم: خب گفت : حامد يه چيزي رك بگم مامانم زياد هوسي نيست ولي چند وقت پيش در حاليكه حواسم نبود و فكر ميكردم تو اتاقش و اونم فكر ميكرد من بيرون هستم زمانيكه از اتاقم ( البته اتاق حامد طبقه بالا بود ) اومدم پايين ديدم مامانم لخت داره با يه خيار با جلو و عقبش بازي ميكنه

يه لحظه چشممون افتاد به هم و خيلي خجالت كشيديم و مادرم به حدي سرخ شد كه حتي براي شام هم از اتاقش بيرون نيومد تا مجبور شدم خودم برم سراغش تو اتاق و بهش گفتم با من راحت باشه . اول خيلي خجالت كشيد ولي وقتي با من راحت شد گفت خيلي سختشه و شديدا نياز داره منم دلم به حال مامانم سوخت واز اينكه نميتونستم واسش كاري كنم خيلي ناراحت بودم گفتم: خب ازدواج كنه گفت : مامانم فعلا 44 سالشه و با هر كسي هم نميتونه ازدواج كنه و فعلا خودشم بخاطر ما تمايلي نشون نميده ولي تا زمانيكه يه مرد خوب واسش پيدا بشه تا پايان سربازيمون مامانمو با تو صيغه بشه و هر وقت من اومدم تو هم با من مياي يا اينكه تو هر 10 روزي يكبار برو شيراز و برگرد و بعد از خدمت اگر هر دو تمايل داشتيد ادامه بديد و اگر نداشتيد تمومش ميكنيد ..گفتم : ممكن مامانت راضي نباشه. گفت : البته منم برام سخت كه دوستم بخواد جاي پدرم رو بگيره و با مامانم همخواب بشه ولي باور كن مطمئن تر از تو فعلا سراغ ندارم ولي حميد ميترسم تو مدتي كه من اينجا نيستم مامانم اشتباهي بكنه و آبرومون بره آخه مامانم هنوز خيلي جوون و تو اين مدت وقتي بهش فكر ميكردم خيلي عذاب ميكشيد تا اينكه به تو فكر كردم و درباره اين موضوع با مامانم حرف زدم . البته به اين آسونيها هم نبود ولي بعد از چند مرحله متقاعدش كردم كه تو پسر خوب و مطمئني هستي و چون مامانم به من اعتماد داره حاضر شد قبول كنه گفتم :پس مامانت هم ميدونه گفت : حقيقتش آره ما قبلا حرفامونو زده بوديم و اينكه خواستم با من بياي شيراز واسه اين بود. گفت : بهر حال مامانم هميشه ازتو تعريف ميكنه و احساس خوبي نسبت بهت داره گفتم : حامد تو به غير از خودت دو تا خواهر و فاميل داري شايد اگر اونا بفهمن ناراحت بشن. گفت: شرط مامانم اينه كه اين موضوع كاملا مخفيانه بمونه گفتم : حامدواسه من سخت كه در حضور توداخل اين خونه با مامانت بخوابم هر چي باشه اون مامانت گفت : فكر اونجاشم كردم ما يك خونه آپارتماني ديگه هم تو شيراز داريم كه طبقه دوم و از اينجا خيلي دور و كسي هم ما رو نميشناسه و چند وقت پيش مستاجرمون از اونجا رفت و فعلا به كسي اجارش نداديم و اگر تو موافقت كني يه سري وسائل توش ميذارم واسه استراحتت و هر وقت تو و مامانم با هم كار داشتيد اونجاكاراتونو انجام ميديد .

بهر حال من كه از خدا خواسته بودم چون واقعا يه مدتي شديدا به شهلا خانوم فكر ميكردم و حالا كه شانس در خونه منو زده بود و حامد هم خودش ميخواست. در هر صورت مقرر شد كه اگر من موافقت كردم تا قبل از برگشتنمون به اهواز در صورت موافقت صيغه رو بخونيم . نميدونم اگر شماي جاي من بوديد چه ميگفتيد از يه طرف بحدي هوس به من فشار آورده بود كه بدم نميومد يه مدتي از لحاظ جنسي با اين شهلا ارضا بشم و از طرف ديگه هم نميخواستم رفيق صميمي و دوست داشتنيه خودمو ناراحت كنم از طرف ديگه هم شهلا واقعا يجورايي به من علاقمند بود . در هر صورت فرداي اونروز وقتي كه از خواب بلند شدم يه جورايي روم نميشد برم پايين و فكر ميكردم تمام اين چيزايي كه شنيدم همه خواب بوده ولي واقعا همه چي در بيداري اتفاق افتاد . بهر حال با صداي حامد رفتم پايين و شهلا خانوم بر خلاف من اصلا خجالت نميكشيد و من بي سرو صدا و خجالت داشتم صبحونمو ميخوردم . البته اونا هم فقط هر از گاهي ميخنديدن كه بعضي وقتا فكر ميكردم نكنه حامد داره سر به سرم ميذاره و همه كارش شوخي بوده . اما حامد بعد از صرف صبحونه گفت : حميد امروز بايد بريم و تا ظهر يه سري وسائل و خرت و پرت براي اون خونه تهيه كنيم . البته قرار نبود ما زياد تو اون خونه باشيم و فقط براي انجام امورات سكسيمون اونجا ميرفتيم واسه همين چيز زيادي تو اون خونه نبرديم به غير از دو تا فرش و يه تخت دو نفره و يخچال و يه سري خرت و پرتاي ديگه و بخاطر اينكه كسي چيزي نفهمه حامد با يه روحاني مشورت كرد و يه كاغذيي از اون آورد و اول يه چيزايي تو اتاق به مامانش گفت و بعدشم اوم پيشم و گفت : حميد اين برگه شرايط و صيغه رو نوشته و تا زماني كه در شيراز هستي حالا هر چند روز با مامانم واسه همون تعداد روز صيغه ميكنيد و بعدش يه چيز به عنوان مهر به مامانم ميدي تا همه چيز قبول باشه.و ازت يه خواش دارم و اينكه مامانم از اين ازدواج موقت باردار نشه . و همونروز عصرمن و شهلاخانوم در حضور خود حامد تو خونه خودشون براي مدت 5 روزي كه اونجا بوديم با هم صيغه كرديم و يه جورايي از خجالتم كم شد اما هيچ كار زننده اي انجام ندادم و منتظر بودم هر جور كه خود حامد ميخواد تصميم بگيره و مقرر شد من و شهلاخانوم كه حالا ديگه زنم بود از فرداي اونروزظهر بريم آپارتمان و تا قبل از شب به خونه برگرديم .

عصرهمونروز من و حامد رفتيم بيرون و منم واسه شهلاخانوم براي اولين صيغمون يه گردنبند به عنوان مهريه واسش گرفتم البته شهلا با اين كار من موافق نبود و ميگفت بخاطر قانوني بودن كار يه اسكناس صد توماني هم كافيه ولي من موافقت نكردم . البته من درباره اين موضوع چيزي به مامانم نگفتم . بهر حال با اينكه آروم و قرار نداشتم ولي سعي ميكردم تابلو بازي در نيارم و همه چيزو عادي نشون بدم. بهر حال فرداي اونروز من و حامد بعد از صبحون رفتيم مغازه پدرش البته با اينكه من و شهلا صيغه هم بوديم ولي شهلا جلوي من با روسري بود و فكر ميكنم بخاطر خجالتش از پسرش بود و منم اينو درك ميكردم و تو اون خونه سعي ميكردم به شهلا بعنوان مامان دوستم فقط نگاه كنم .بهر حال تا ظهر من پيش حامد بودم و بهش كمك ميكردم كه يادم مياد حدود ساعت 12:30 ظهربود كه تلفن مغازه زنگ خورد و حامد بعد از اينكه گوشيو جواب داد با يه لبخند اومد جلوگفت : بابا مامان ميگه آب دستت بزار زمين و بيا خونه نهار البته اونجا هم دو تا شاگرد داشتن كه هميشه حامد با من رمزي صحبت ميكرد ومن واقعا با اين حرف حامد خيلي شهوتي شدم و قبل از اينكه از مغازه برم بيرون حامد گفت : حميد اگر يكروزدرخواست ديگه اي ازت داشتم، بهت بگم ؟البته منظورشو خوب نفهميدم ولي از بس عجله داشتم گفتم با كمال ميل و خداحافظي كردم .و وقتي رفتم با آژانس تو راه به حدي كيرم شق شده بود كه واقعا تعجب كردم واقعا ديگه تحملم تموم شده بود وقتي رفتم داخل آپارتمان بوي غذايي مياومد كه واقعا مستم كرد و يه حوري بهشتي رو ديدم كه با يه تاپ قرمز كه تمام سوتينش كاملا بيرون زده بود و يه دامن مشكي تا روي زانو و چون قبل از اون به آرايشگاه رفته بود يه تيپ ساده ولي باو قار و بروز به موهاش داده بود وخونه كه با يه عطر ملايم خوشبو شده بود و خلاصه يه فضاي رمانتيك و كاملا آماده سكس واسه يه جوون 25 ساله با يه كس ناب و با تجربه و كاملا سفيد و فوق العاده با كلاس بهر حال به رسم ادب گفتم : سلام شهلا خانوم

اونم جواب داد : اولا سلام و دوما شهلا خانوم مال اون خونست اينجا من فقط شهلام همين . فقط اجازه داد يه بوس نابي از لپ و لبش بگيرم و ديگه اجازه چيزي به من نداد به قول خودش نميخواست همون اول به من رو داده باشه خلاصه وقتي ناهار و ميوه رو خورديم و كمي تلوزيون تماشا كرديم شهلا گفت من ميرم يه دوش بگيرم و ازم خواست تا يه نيم ساعتي مزاحمش نباشم بعد از نيم ساعت كه نميدونم چجوري گذشت و واقعا داشتم براي اون لحظه ثانيه شماري ميكردم و يه دوشي گرفتم و رفتم طرف اتاق خواب اول در زدم گفت بيا تو وقتي رفتم ديدم نشسته رو تخت ولي با يه لباس توري كاملا سكسي كه تمام هيكل سفيد و نازش زيرش معلوم بود و يه آرايش مجدد و كاملا ساده و دوماد پسند واقعا اين زناي مسن و باتجربه كارشونو خوب بلدن اولش همونجوري موندم وقتي ديد خجالت ميكشم گفت بيا وقتي رفتم نزديكش حس كردم گريه كرده چون كمي رنگ مداد زير چشماش بود . گفتم : گريه كردي؟ گفت : اشكالي داره ؟ گفتم: نه ولي اگر دوست نداري ميتونم برگردم پذيرايي گفت: پس من واسه چي اينجام ؟ گفتم : شايد برات سخت باشه پيش دوست پسرت كه سن پسرت رو داره بخوابي گفت : فعلا كه اين دوست حامدم شوهرمه و منم بايد حق شوهرمو ادا كنم و اگر ديدي گريه كردم ياد مسائل خصوصيم كه قبلا با شوهرم داشتم افتادم و بخاطر فهم و شعور پسرم كه حال مامانشو ميفهمه و چقدر عاقلانه با اين موضوع برخورد كرد واقعا داشتم رواني ميشدم كير من زير اون شلوارك سفيد كه زيرشم شورت نبود بحدي جلو اومده بود كه خودمم يادم رفته بود اون زيرچه خبره واقعا يه ماه بود با اينكه ازدواج كردم ولياون سكس يه چيز ديگه بود. ديگه واقعا شهلا فهميده بود من خجالت ميكشم شروع كنم واسه همين خودش در حاليكه نشسته بود آغوش خودشو واسم باز كرد و گفت عزيزم نميخواي شروع كني ما بايدتا قبل ازشب برگرديم بهر حال كارشو خوب بلد بود و بلد بود چجوري با من حرف بزنه و روح و روانمو بازي بده و منم فورا رفتم رو تخت و شروع كرد به ليسيدن من .

باور كنيد من هيچكاره بودم نا اينكه تجربه نداشتم خودش كارشو بلد بود نميدونم ولي ظرف سه سوت منو لخت كرد نميدونم كي شلواركمو درآورد كيرم بلادروغ 18 سانتي هست و تقريبا نسبت به قدش هم كلفت ولي قبل از خوردنش يك دقيقه اي داشت براندازش ميكرد ميدونم كيرم واسه يه دختر باكره كلفت ولي واسه يه زن با تجربه و مسن خيلي شيرين و بعد شروع كرد به خوردنش اتفاقا من آبم دير مياد ولي چنان ساك زد كه قرمز شدن چشامو از روي شهوت تو آينه بزرگ روبرو زير اون نور چراغ خواب نارنجي رنگ ميديدم ( البته اتاق آفتابگير نبود و چون پنجره نداشت و ممكن بود سكس ما با سرو صدا باشه واسه سكس ما عالي بود) حدود 5 دقيقه اي كيرمو خورد ولي ازش واسم يه كير كباب شده گذاشته بود كه از زور حرارت دهنش ، قرمز شده بود . بعدش رفت سراغ نوك سينه هام انگار اين زن تمام نقاط حساس بدنمو ميشناخت هر كدوم از سينه هامو يك دقيقه مك زد بطوري منو ديونه كرد كه تازه فهميدم دستمو از زير شرت و لباس توريش بردم تو كس خيسش ولي خداييش طوري منو با زبون ودهنش خورد كه يه لحظه فكر كردم من زنم و اون مرد انگار جامون عوض شده بود . واقعا نميدونم اما تا سكس با يه زن مسن و باتجربه رونداشته باشي هيچي از حرفم نميفهمي واسه همين اونايي كه اين تجربه رو دارن بهتر ميفهمن من چي ميگم .

بگذريم اما اونجاش باحالتره كه تو بشيني و اون هر كاري كه ميخواد انجام بده انگار تو عروسكي و اون انسان و بعد از 20 دقيقه كير خوري و تن خوري تازه فهميد چي ميخواد باور كنيد عطش شهوتش با خوردن من فروكش كرد و يه لحظه بدن داغش خنك شده بود چون واقعا تواون لحظه اي كه داشت منو ميخورد انقدر كسشو به انگشت دستم كه تو كسش بود و لبامو با دندوناش ميكند و زبونشو محكم ميكرد تو دهنم و رون پاهاشو فشار ميداد به كير و خايه هام تاارگاسم شد .واي كه ارگاسم اون منو زجر كش كرد تازه بعد از يه استراحت شايد ده دقيقه اي كه همونطور با لباس خواب رو من خوابيده بود با چشماي قرمز و راضي شدش و لباي گوشتيه لبخند گونش كه مدام منو ميبوسيد وكلمه ممنون عزيزم رو ازش ميشنيدم ولي گذاشتم تو اونحال بمونه و بصورت كاملا لخت رفتم و از يخچالي كه حامد براي ما آورده بود دوتا ليوان شربت پرتقال آوردم و هر دو خورديم و به كار ديگه اي هم مجبورش نكردم . حدود نيم ساعتي بهش كار نداشتم و گذاشتم خوب استراحت كنه كه ديدم چشماشو باز كرد و لبخند قشنگي به من زد گفتم : اگر خسته اي ادامه نديم .گفت : نه عزيزم ولي ميخوام چند دقيقه اي چشمامو ببندم حقيقتش خيلي حال كردم چند سالي بود اين حسو نداشتم و فكر ميكردم ديگه اين حس تو وجودم از بين رفته ولي الان دوباره تجربش كردم دارم حال ميكنم .اين حرفا رو وقتي كه توي بغلم بود و بوي عطر موهاش و اون حرارت داغ دهنش و نفس نقس زدناش و حتي اون سرخيه لباش كه كاملا مكيده شده بود ميدونستم حالا ديگه نوبت منه در حاليكه اون داشت استراحت ميكرد آروم رفتم سر وقت سينه هاي نازش و سوتين كرمي رنگي كه تنش بود و باز كردم . واي چي ميديدم يه سينه ناز در حد 75 با نوك سيخ شده و كاملا صورتي رنگ كه بوي عرق و شهوت ازش مي باريد واقعا خوردن داشت شايد حدود 15 دقيقه اي جفت سينه هاشو خوردم و رفتم سراغ اون شكم سفيد و نافش اونارو حسابي ليسيدم و فقط صداي آه و اوه شهلا بود كه آروم به گوشم ميرسيد .

بعدش رفتم سراغ پاش و خيلي آروم از انگشتاي پاش شروع كردم به ليسيدن حتي كف پاشم ليس ميزدم و ساق پاي سفيد و بدون مو واقعا خوردن داشت مخصوصا اون روناي گوشتيه سفيد . با اينكه هيكل متوسطي داشت ولي رون گوشتي و كلفتي داشت كه خيلي قشنگش كرده بود و بعد از خوردن روناش رفتم سر وقت باسن و اون سوراخ خوشبوي كونش چقدر همه چيز عالي بود البته سوراخ كونشو ليس نميزدم ولي اونو حسابي بو ميكردم و باسناشو حسابي گاز ميگرفتم و همه اين كارا ازرو شورتش انجام ميدادم وعجله داشتم اون كس نازشو زود بخورم و خيلي آروم شرت توري كرمي رنگش و دراوردم و شروع كردم به زبون كشيدن به تمام نقاط كس سفيدش و حسابي ميخوردمش مخصوصا اون چوچولشو و سوراخ كسشو نميدونم چقدر طول كشيد ولي شنيدم صداش بلندتر شده و عين مار دور خودش ميپيچه وتا اومدم حرفي بزنم دوباره افتاد بجونم و لبمو اونقدر مكيد و زبونمو خورد كه واقعا دوباره هوس به هردومون برگشت و اين بار تمام صورتمو و سينه هامو خورد و دوباره رفت سروقت كيرم چون آبم نيومده بود دوباره كيرم بحالت اول شق شد و اونم با تمام وجود كيرمو واسم خورد و و بعد دوباره لبامو خورد و با دست ديگش كسشو رو كيرم تنظيم كرد و كمي با احتياط و درد آروم فرستاد داخل و اقعا كيرم تو كسش سوخت بحدي داغ بود كه لحظه به لحظه هيجاني تر ميشدم و وقتي كيرم تو كسش جا باز كرد شروع كرد به بالا و پايين رفتن . باور كنيد توصيفش تو اينجا نميگنجه ولي خيلي حرفه اي بود من فقط سينه هاشو ميخوردم كه نوكشون قرمز و بزرگ شده بود اصلا با تمام هوسي كه داشتيم صداي ما در حد نفس و آه كشيدنهاي خفيف بود فقط 10 دقيقه طول كشيد تا هردومون از زور حرارات عرق كنيم تمام بدنمون خيس عرق بود حتي ملافه سفيدي كه زير ما بود كاملا خيس بود ولي اون دست بردار نبود انگار ميخواست يه چيزيو به من ثابت كنه كه ميتونه منو تا سرحد جنون ببره و اينكارو هم كرد

چون در يه لحظه هم سينه هامو ميمكيد و هم خودشو رو كيرم دوراني ميكرد واقعا صحنه عالي بود وقتي ديدم خسته شده و زور آخرشو داره ميزنه فوري اونو در همون حالت برگردوندم و من اومدم رو و اون رفت زير و در حاليكه كيرم تو كسش بود در هر ثانيه دو تا تلمبه ميزدم واقعا سرعت عملم غير قابل باور بود خودمم نميدونم چطور شد ولي بحدي خيس عرق بودم و تو اون لحظه فقط يه چيز ميشنيدم كه يه يك نفرميگفت حميد بريز توش امروز قرص ميخورم يه نگاهم به ساعت كه با ثانيه هاش رقابت داشتم و بالاخره با يه نعره اي كه تو ميدون رژه ميزديم همه آبمو پمپاژ كردم تو يه كس. ديگه يادم نمياد فقط صداي يه زنو ميشنيدم كه ميگفت حميد گلومو زخم نكن روم نميشه به حامد نگاه كنم واقعا راست ميگفت تو حالت مستي خروج آبم داشتم زير گلوشو ميخوردم مثل يه گرگ با دندونام به خرخرش حمله كردم چون سرش پايين تخت بود باور كنيد تو اون فاصله همه بدنشو ميخوردم وكلي ازش تشكر ميكردم و تو اون لحظه حس ميكردم تنها معبود منه و در آخر هر دو به معني واقعي فروكش كرديم و صداي نفس نفسامون و بوي عرق و شهوت تمام اتاق رو پر كرده بود واقعا يادش بخير . بهر حال بعدش سريع به نوبت رفتيم حموم و اتاق رو مرتب كرديم و شهلا هم كمي استراحت كردوهر دو كاملا راضي قبل از شب برگشتيم به خونه. البته وقتي اومديم حامد هنوز خونه نيومده بود ولي ديگه تو اون خونه به حرمت احترام باباي حامد هيچ كاري نميكرديم و منم رفتم بالا و تو اتاق حامد خوابيدم و براي شام بيدارم كردن كه ديدم حامد اومد پيشم و آروم طوري كه مامانش نفهمه از من تشكر كرد چون واقعا مامانش كاملا سرحال بود .

بهر حال تا قبل از برگشتنمون به اهواز دو بار ديگه با هم سكس داشتيم كه فوق العاده جذاب بود و بعد از برگشتنمون صيغه ما خود بخود فسخ شد . بعد از برگشت به اهواز همه چيز عادي بود و انگار كه اتفاقي نيفتاده و منتظر بودم كه خبري از طرف حامد به من برسه اما تا حدود40 يا 50 روزي كه مشغول خدمت بوديم و اگر هم شهلا بخاطر حامد تماسي داشت طبق درخواست خودش با هم كاملا رسمي صحبت ميكرديم و در اين فاصله هم حامد آخر هفته ها و روزهاي جمعه در منزل ما بود و تقريبا يه جورايي شاهد نگاههاي عجيب حامد به مادرم بودم و حتي تو اين مدت خيلي كم حرف و يجورايي مثل آدماي افسرده تو خودش بود و چند باري پرسيدم اما جوابي نگرفتم تا اينكه از حامد شنيدم كه چهارروزديگه قراره بره مرخصي و منم خوشحال از اين موضوع كه دوباره با حامد ميرم شيراز و يه دل سير سكس ميكنم بعد از ناهار بود كه روي تختم استراحت ميكردم كه حس كردم كسي منو صدا ميكنه وقتي چشمامو باز كردم ديدم حامد كه ميخواست با من حرف بزنه گفتم : چيزي شده حامد ؟ گفت : وقت داري حرفامو بشنوي ؟ گفتم : آره بگو گفت : حميد يادت مياد يكروز تو مغازه بابام بهت گفتم اگر درخواست ديگه اي ازت داشتم حاضري واسم انجام بدي ؟ گفتم آره يادمه گفت : حالا ميخوام اون درخواستمو بدم البته يه جورايي هم درخوست منه و هم مامانم . گفتم بگو : گفت ناراحت نميشي . گفتم : حالا تو بگو گفت : ميخوام رفاقتت رو به من ثابت كني و مادرتو برام صيغه كني .

نميدونستم چي بگم فقط با تعجب داشتم بهش نگاه ميكردم و حالا دليل اونهمه ديد زدن مامانم و افسردگيه حامدو فهميدم . گفتم : درخواست مامانته يا خودت ؟ گفت اول خودم ولي با مامانمم مشورت كردمو مامانم به من گفت ميخواد ببينه تو تا چه حد رفاقتتو درحق من تمام ميكني .گفتم : پس تو ميخواي با من معامله كني گفت : معامله ؟ اگر ميخواستم معامله كنم به تو درخواست نميدادم بياي با مادرم ازدواج موقت كني ولي حميد واقعا ازت انتظار نداشتم .گفتم : حامدپس تو زماني هم كه خونه ما بودي به مامانم نظر داشتي . گفت : نه حميد باور كن گفتم : پس راستشو بگو واسه چي ميخواي با مامانم صيغه بشي ؟ گفت : حميد حقيقتش نمي بايست پيشنهاد ازدواج با مامانمو بهت ميدادم چون بعدش پشيمون شدم ولي ديگه كار انجام شده بود . درست كه منم به مامانت علاقمندم ولي بيشتر از همه احساس عقده اي بودن ميكنم و يه حالت انتقامي دارم اگر منم مامانتو بكنم اين حس انتقام در من از بين ميره و دوستيمون ادامه پيدا ميكنه .من اين جريانو واسه مامانم توضيح دادم و مامانمم گفت اگر ميخواي عقدت فروكش كنه به حامد بگو همون رفاقتو در حقت تموم كنه و گرنه ديگه نبايد به تو بگه رفيق و حق نداره ديگه بياد اينجا. با يه حالت عصبي گفتم : حامد من نخواستم اين اتفاق بيفته بلكه خودت خواستي . به اين زوديا يادت رفت ؟ گفت : ميدونم حميد و اشتباه كردم . ولي اگر ميخواي احساس اشتباه نكنم بايد اجازه بدي با مامانت همون كارو بكنم تا تو هم بتوني بياي شيراز و با مادرم دوباره صيغه بشي .

گفتم : و اگر نخواستم چي ؟ اول يه نگاه تو چشام كرد و بعد گفت : هيچ فقط كار تو ميشه نامردي و كلك و ديگه بعد از اين مرخصيم به اهواز برنميگردم و ديگه ادامه نميدم وديگه اين حقارتو تحمل نميكنم و ديگه حاضر نميشم تو اين دنيا زندگيمو ادامه بدم و بعدش رفت. باور كنيد ميتونستم خيلي راحت بگم نه ولي ازطرز حرف زدنش ترسيدم چون ميدونستم افسردگيش بحدي پيشرفت كرده كه واقعا ممكن خودشو بكشه و من نتونم جواب شهلا رو بدم . باور كنيد تا زماني كه حامد ميخواست بره مرخصي بحدي تو فكر بودم كه حتي ديگه به شهلا هم فكر نميكردم و مدام به خودم ميگفتم احمق حالا حامد يه حرفي زد تو چرا قبول كردي با مامانش صيغه بشي كه اينجوري بشه . واقعا سخت بود كه به مادرم بگم ميخوام تو رو واسه دوستم صيغه كنم .نميدونستم حامد چجوري راجب اين موضوع با مامانش حرف زده. بهر حال از اونروز تا زمانيكه حامد ميخواست بره شيراز با من حتي يك كلمه حرف نزد و وقتي ميخواست بره رفتم دنبالش و بهش گفتم من راضيم كه اون با مامانم صيغه بشه ولي به من فرصت بده تا بتونم تا زمانيكه ميخواد از مرخصي برگرده يه راهي براي راضي كردن مامانم پيدا كنم . اونم يه لبخندي زد و گفت : حميد من ميدونم كه ميتوني راضيش كني پس سعي خودتو بكن تا دفعه ديگه با هم برگرديم شيراز و رفت .

دوستان عزيز واقعا شب و روز نداشتم چون خيلي سخت بود اين جريانو به مامانم بگم در هر صورت 12 روز بعد حامد از شيراز برگشت و بعد از سلام و احوالپرسي گفت : مامانم سلام رسوندو حقيقتش دوست داشت ميومدي شيراز ولي بهش گفتم اگر به قولش عمل كرد اينبار با هم ميايم . بعد گفت چكار كردي موفق شدي ؟ گفتم تا الان داشتم فكر ميكردم چكار كنم . گفت : حميد مگر تو به من نگفتي مامانت با تو راحت گفتم : چرا . گفت : اگر اينجوري هستي خب راحت حرفتو بزن . مامانت كه شوهر نداره و به حرفات گوش ميده . گفتم : برم به مادرم بگم مامان مياي امروز صيغه حامد بشي تا حامد تو رو بكنه . گفت : خب منم برام سخت بود كه بگم ولي گفتم .اولش نشد ولي بعد همه چيز درست شد .گفت : حميد بايد از يه جا شروع كني وگرنه اينطوري نميتوني ادامه بدي و بعدش رفت . به هر حال تصميم گرفتم همون شب حرفمو رك به مامانم بزنم. وقتي كه شب رفتم خونه خوشبختانه چون داداشم كنكوري بود بخاطر خستگيش تو اتاقش خوابيده بود . وقتي شامو خوردم مونده بودم چجوري شروع كنم . بهر حال مامانمو بردم تو اتاقم و با هزار مصيبت و ترس و خجالت در حاليكه سرم پايين بود موضوعو بهش گفتم .

و همون لحظه اولين سيلي محكم به گوشم نواخته شدو در حاليكه مامانم عصبي بود با يه حالت گريه كه خيلي دوست داشت فرياد بزنه ولي بخاطر همسايه ها و آبرومون آروم گفت به تو ميگن با غيرت به مامانت كه ناموست و بعد از بابات به تو دلخوش كرده ميگي بره صيغه اون بچه شيرازي بشه و بعد باش بخوابه ديگه حق نداري اونو بياري اين خونه وگرنه ميدم عموهات و داييت سرتو ببرن بعدش گفت ميخواستم بدونم وقتي تو خونشون شيراز بودي جرات كردي به مادرش نگاه كني كه اون به خودش اجازه ميده از تو ساده و بدبخت سوءاستفاده كنه و مادرتو به قصد كردن صيغه كنه و بعدشم در حاليكه گريه ميكرد گذاشت ورفت تو اتاقش. البته ناگفته نمونه كه مامانم از جريان من و شهلا خبر نداشت ديگه اون خونه هم جاي من نبود ترجيح دادم كه برگردم سر خدمتم و يه چند روزي يا چند ماهي تا پايان خدمت خونه نيام چون واقعا روي ديدن مادرمو نداشتم ولي قبل از رفتن يه نامه اي نوشتم كه خيلي دوستش دارم و اينكه قضاوت بد نكنه چون اول من مامان حامد رو صيغه كردم ولي حامد بخاطر مادرش از خود گذشتگي كرد چون مادرش نياز داشت و ما هم كار غير شرعي نكرديم براش نوشتم من به حامد بابت مادرش بدهكار بودم و در اخر كار هم خداحافظي و ازش خواستم نه دنبالم بياد و نه با كسي حرفي بزنه و بعد نامه رو گذاشتم تو كيف پولش ( واسه اينكه مامانم هر روز صبح ميرفت براي خريد نون) و همون شب برگشتم سر خدمتم .

فرداي اونروز حامد وقتي شنيد من شب برگشتم متوجه همه چيز شد و حتي بخاطر اينكار از من تشكر كرد ولي خب ميتونستم تو دلشو بفهمم . بد جوري غرورش خرد شده بود باور كنيد اصلا ديگه به مادرش فكر نميكردم و تصميمم اين بود بعد از اين ماجرا ديگه ادامه نديم . البته مادرم يه چند باري زنگ زده بود ولي چون ازش خجالت ميكشيدم گوشيو قطع ميكردم و جوابشو نميدادم تا اينكه بعد از حدود يكهفته كه خونه نرفتم از دژباني به من خبر دادن كه مامانم اومده براي ديدنم كه مجبور شدم برم و وقتي رسيدم ديدم داييم هم همراهش . باور كنيد از ترس نزديك بود خودمو خيس كنم چون فكر ميكردم مامانم همه چيزو به داييم گفته اما وقتي رسيدم داييم با من سلام تعارف كرد و فهميدم چيزي بهش نگفته و داييم گفت چرا خونه نمياي كه گفتم : سرم شلوغ و كارمون زياده و مجبور شدم بمونم ولي مامانم ميدونست قضيه چيه و ميدونست دارم دروغ ميگم . بهر حال بعد از كمي تعريف مامانم خيلي آروم به من گفت ميخوام باهات تنهايي حرف بزنم و ما مجبور شديم كمي از داييم فاصله بگيريم و بعد گفت : چرا جواب تلفنمو نميدادي گفتم : خب خجالت ميكشيدم . گفت : البته كارت خجالت داره و بعد گفت اون چيزايي كه تو نامه نوشتي همش راست بود . گفتم : آره اين اتفاق افتاد و باور كن من نميدونستم اينجوري ميشه گفت : چه مدت صيغه بوديد ؟ گفتم فقط يكبار و اونم براي 5روز . گفت : با مامانش نزديكي كردي . گفتم : آره . گفت : بنظر من حامد واست نقشه كشيده بوده . گفتم : چطور ؟ گفت : از اولين روزي كه اومد خونمون متوجه شدم خيلي به من نگاه بد ميكنه ميخواستم بهت بگم ولي گفتم شما رفيق هستيد و نميخواستم رفاقتتون بهم بخوره و از همه مهمتر اون مهمون بود ولي دركل تو اونو خوب نشناختي و چون نميتونست از من سواستفاده كنه مجبور شد از طريق تو به هدفش برسه و اون با اين كارش هم مامانشو گول زد و هم تو رو .

بهرحال اون موفق شد تو الان به اون بدهكاري و منم بايد بدهيتو بهش بدم . گفت : بهر حال كاريه كه شده و فردا شب داداشتو ميفرستم بره خونه مادر بزرگش و وقتي حامد شامشو خورد بيارش خونه چون ديگه خوشم نمياد تو خونم چيزي بخوره تا بدهيتو بهش بدم اما به يه شرط ! گفتم : چه شرطي ؟ گفت : بشرطي كه بعد از اين ماجرا دوستيتون با هم تموم بشه و هر كسي بره دنبال كار خودش و ديگه حق نداري بياريش خونه و ديگه قول بده بدون اجازه من هيچ تصميمي مثل همين صيغه كردن نگيري . منم گفتم : مامان مجبور نيستي گفت : مگر تو نامه ننوشتي بهش بدهكاري ؟ گفتم چرا . گفت : پس مجبورم بدهيتو بدم . فقط به حامد بگو كارش كه تموم شد زود لباسشو بپوشه و گورشو گم كنه نميخوام تو خونم حمام كنه . منم ديگه چاره اي نداشتم ولي از مامانم خيلي عذر خواهي كردم و بعدش مامانم با داييم رفت . و منم مثل شكست خورده ها برگشتم به خدمتم ولي ديگه يه جور احساس تنفر نسبت به حامد داشتم فقط بخودم گفتم : حميد حامد نميتونه به تو فخر بفروشه چون اگر حامد ميخواد مامانتو يكبار بكنه تو مامانشو سه دفعه كردي و بعد از اينكار همه چيو باش تموم ميكنم و مجبور شدم اينجوري خودمو آروم كنم . فرداي اونروز كه پنجشنبه بود ظهر به حامدگفتم برگه مرخصيشو بگيره گفت : واسه چي ؟ گفتم مگر نميخواستي بري پيش مامانم . گفت : مگه راضيش كردي؟ گفتم : بر خلاف ميلش ميخواد بدهيه منو بهت بده گفت : كدوم بدهي ؟ گفتم : مهم نيست تو ميخواستي با مامانم سكس كني امشب هم اينكارو ميكني .

.باور كنيد انقدر كه خوشحال شد ميخواست پر دربياره . البته حالشو ميدونستم چون منم با مامانش همين حسو داشتم ولي از قديم ميگن چيزي كه عوض داره گله نداره . بهر حال پنجشنبه با حامد رفتيم بيرون و كلي تو اهواز گشتيم تا شب بشه و بعدش با هم رفتيم رستوران و شامو خورديم كه ديگه حامد فهميد كه بعد از اون شب ديگه جايگاهي تو خانواده ما نداره . و حامد تو رستوران پرسيد : حميد اگر تو و مامانت ناراحتيد من بي خيال ميشم نميخوام دوستيمون به خاطر اين موضوع از بين بره گفتم : اگر دوستيمون براي تو مهم بود از همونروزي كه بعنوان مهمونت به شيراز اومدم اجازه نميدادي كار به اينجا بكشه و من اسم اين كارتو ميذارم معامله و اگر به من ميگفتي اين يه معامله هست هرگز تن به اينكار نميدادم . گفت : پس چرا الان ميدي ؟ گفتم : مگر تو نگفتي اين كار من نامرديه ؟ حالا ميخوام مردونگي كنم . و ديگه اجازه ندادم بيشتراز اين حرف بزنه و بهش گفتم : وقتي رفتي داخل خونه با مامانم تعريف نميكني و بعد از خوندن صيغه ساعتي فوري ميري سر اصل مطلب و بعدشم كارت كه تموم شد لباستو ميپوشي و برميگردي به خدمت همين و چون مامانم كون خوش تركيبي داشت بهش گفتم ضمنا حق نداري مامانمو از كون بكني . وقتي رفتيم خونه ساعت حدود 11 شب بود قبلش يه زنگ به خونه زدم و مطمئن شدم داداشم يا كسي خونه نيست وبعدش با حامد رفتيم خونه . و وقتي حامد به مامانم سلام كرد مامانمم با خشكي جوابشو داد و مامانم سريع رفت تو اتاقش و و قتي اومد تو پذيرايي يه كتاب رساله همراهش بود و بعد به من گفت : حميد همه چيو بهش گفتي ؟ گفتم آره مامان و بعد به حامد گفت : گوش كن ببين چي ميگم وقتي كارت تموم شد راجب اين موضوع با هيچكه حرف نميزني فقط به مامانت ميگي حقت ادا شد و بعدش به مامانت ميگي بره يكي ديگه رو صيغه كنه .

حامد هم بحدي از جديت مامانم ترسيده بود كه با حالت خاصي گفت باشه و وقتي به كير حامد نگاه كردم فهميدم كه از ترس بلند نشده . بهر حال مامانم در حضور خودم يه صيغه 2 ساعته رو با حامد خوند و مهرشم 1000 تومان قرار داد و بعدش به حامد گفت برو تو اون اتاق ( منظورش اتاق من بود) و بخواب رو تخت حامد و لخت شو تا بيام ميدونستم مامانم اين كارو از عمد كرده تا هر وقت تو اون اتاق و رو اون تخت خوابيدم هميشه ياد اون كارم و حامد هم مثل آدماي مطيع به مامانم چشم گفت و رفت تو اتاق . مامانم هم به من گفت : حميد تو هم از خونه برو بيرون و يه دو سه ساعت ديگه بيا نميخوام ببيني با اون توي يه اتاق تنهام . ميتونستم بفهمم چي ميگه واسه همين مامانمو گرفتم تو بغلم و گريه كردم اونم گريه كرد ولي زود منو از خونه بيرون كرد ودر حياط رو بست . تو اون لحظه دم در خونمون احساس يه آدمي رو داشتم كه به مامانش خيانت كرده ولي دركل اين احساسات روهم زماني خود حامد داشته . بهر حال رفتم تو پارك محله خودمون و به آدما و رفت و آمدهاشون نگاه ميكردم و هر از گاهي هم يه نگاهي به در خونه مينداختم ببينم حامد كي مياد بيرون تقريبا ساعتاي حدود يك و نيم نيمه شب بود كه ديدم حامد از خونه ما اومد بيرون و نگاهي به دور وبر انداخت تا بلكه منو پيدا كنه ولي وقتي منو پيدا نكرد سوار آژانس شد و رفت . منم برگشتم خونه نميدونستم چجوري بايد به مامانم نگاه كنم . بهر حال رفتم طرف حموم گفتم شايد رفته دوش بگيره ولي نديدمش و حموم خالي بود و بعد رفتم طرف اتاقش و در اتاقشو آروم باز كردم گفتم شايد داره لباس عوض ميكنه و ديدم اونجا هم نيست و بعد رفتم طرف اتاق خودم و آروم دروباز كردم و ديدم مامانم رو تختم خوابيده ولي صورتشو اونور گرفته و دستاشو گذاشته رو صورتش و داره قاب عكس خانوادگيمون كه زمان زنده بودن بابام گرفته بوديم و ميبينه و گريه ميكنه و 1000 توماني هم كه بعنوان مهريه گرفته بود تكه تكه كرده و پخش كرده تو اتاق .

البته مامانم تو اون لحظه خودشو لخت گذاشته بود و فقط ملافه سفيدي رو كه زيرش گذاشته بود انداخته بود روش و فقط آب كمر حامد كه مقداريش روي ناف و شكم و تقريبا رو سينه هاي مامانم بودرو روش ملافه نكشيده بود . احساس كردم مامانم چقدر تحقير شده كه مجبور شد ه با يه جوون همسن من سكس كنه و يه جورايي شرمنده باباي خدا بيامرزم باشه . وقتي متوجه شد اومدم داخل اتاق با چشماي اشكيش يه نگاهي به من كرد و بعدش گفت : ( البته چون مامانم تو حرفاش حرمت رو رعايت ميكنه و منم دوست ندارم راجب دستگاه تناسليش بد بنويسم با عرض شرمندگي مودبانه مينويسم )اين آب كمر دوستت نگاه كن ميدوني از كجا اومده ؟ ازآلت دوستت . ميدوني اين آلتش تو كجام بود ؟ و همون لحظه ملافه رو از روي فرجش برداشت و در حاليكه هق هق ميكرد گفت تو جايي كه فقط بابات حق داشت بهش دست بزنه اون جايي كه تو ازش اومدي بيرون جايي كه حريم خصوصيه بابات بوده اما يك غريبه ديگه هم واردش شد و اينجا الان ديگه حريم خصوصي نيست بهش ميگن مكان عمومي ببين اين اب چقدر زياده حالا فهميدي اون چقدر به من نظر داشته . ميدوني وقتي داشت منو ميكرد با پرويي ميگفت هانيه آرزوم بود بكنمت . نه تو نميدوني . تو نميدوني با چه شدتي داشت كينه هاشو از طريق آلتش به من تحميل ميكرد و من فقط درد تحمل ميكردم . نكنه رفتي بيرون فكر كردي مامانت داره لذت ميبره .گفت : پس چرا وايسادي و داري نگام ميكني بيا . گذاشتمش تا خوب ببينيش و بعدش بياي با دستاي خودت پاكش كني .ديگه واقعا نميتونستم تحمل كنم واسه همين رفتم طرفش و ملافه رو كشيدم رو فرجش و بعدشم تمام آب حامدو با همون ملافه كاملا پاك كردم و بعدشم مامانمو در حاليكه گريه ميكردم و عذر خواهي ميكردم بوسيدمش و با همون ملافه بغلش كردم و بردمش حموم و بعدشم ملافه رو انداختم تو سطل آشغال و همون شبم تخت چوبي رو برداشتم و بردم بيرون و انداختم تو سطل آشغال و وقتي برگشتم خونه مامانم از حموم دراومده بود و وقتي منو ديد گفت : ميتونستم خودم همه چيو پاك كنم ولي خواستم خودت بياي تا ببيني من مثل مامان حامد از روي لذت صيغه نشدم وگرنه پسر عموي بابات خاطرخوام و آرزوشه زنش بشم و تمام دنيا رو واسم مياره ولي خواستم بدوني كه چقدر دوست داشتم تا بخاطر اون كارت حرف نامرد از دهن دوستت نشنوي و بعد از اون من و مامانم تو بغل هم حسابي گريه كرديم و تا صبح كنار هم خوابيديم

. البته بعد از اونروز من و حامد با اينكه سلام و عليك مختصري داشتيم ولي تا پايان خدمتمون ديگه با هم گرم نبوديم و يه جورايي ميخواستم به قولي كه به مامانم دادم احترام بذارم . ( در واقع ميخواستم بهش بفهمونمكه نامردي از خودش بوده كه هدف واقعيشو همون زمان تو شيراز به من نگفت )و ديگه بعد از اون موضوع من نه از حامد و نه از مامانش خبر ندارم . و يكماه بعد از خدمت هم با موافقت مامانم خونه رو فروختيمو رفتيم محله ديگه تا خاطرات اون سكس تو اتاق من نباشه و مامانمو اذيت نكنه . چون بعد از اون واقعه ديگه مامانم به اتاقم نميومد البته اين كار من و حامد شايد گناه نبوده ولي بعد از اون جريان احساس خوب نسبت بهش نداشتم و تا به امروز كه مامانم داره باهام زندگي ميكنه و همه چيو بخاطر من فراموش كرده خيلي بهش افتخار ميكنم و حس ميكنم كه معلم خوبي براي من در زندگيمه . اينو واسه خاطر اونايي ميگم كه حرمت مادري و فراموش ميكنن و در خيالاتشون هم حتي بدروغ با مادراشون سكس ميكنن كه واقعا براشون متاسفم . بهر حال در پايان ضمن عذر خواهي بابت طولاني شدن داستانم اميدوارم كه هميشه موفق و مويد باشيد .

نوشته: هموطن

یک دیدگاه برای “اتفاق و اشتباه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>