اتاق تاریک

آغاز بدبختي هاي من بر مي گردد ، به اولين روز ورودم به آن مدرسه ي راهنمايي .مامانم مرا به مدرسه آورد . خودش برگشت . ما بعد بعد از صف كشيدن و مراسم صبحگاهي ، كه يك سوره از قران است ” اهدنا صراط المستقيم … ” و يك سرود ” تا انقلاب مهدي … ” به سمت كلاس رفتيم . اول پيدايش نكردم . داخل كه شدم نگاهي به سرتاسر كلاس انداختم و دنبال جاي خالي براي خودم گشتم . براي تك تك آنها غريبه اي بيش نبودم و با چشم هاي از حدقه در اومده ، به من نگاه مي كردند . پسري مو وزوزي كه لب گنده اي هم داشت و روي دسته ي صندلي نشسته بود ؛ سرتاپاي من را برسي كرد و گفت :
_ هي جاي تو اينجاست .
با انگشتش صندلي خالي اي را به من نشان داد . به سمت آن صندلي رفتم كه همان پسر گفت :
_ كجا ؟
_گفتم : چي كجا ؟ !
_گفت : منظورم اينجا بود خوشگله .
با انگشتش زد روي بيضه ي خودش و گفت :
_ هي صندلي اي نرم تر از اين جا پيدا نمي كني !
بچه هاي كلاس زدند زير خنده . روز اول برخورد اول ، به معناي واقعي گيج بودم . نمي دونستم بايد چه كار كنم . به طرف درب كلاس راه افتادم . همان پسر شانه ي من را گرفت و گفت :
_ خوشگله كجا ؟
_ گفتم : بيرون منتظر مي شم تا معلم بياد .

_ گفت : فكرمي كني صندلي اي نرم تر از مال من گيرت بياد؟
_ گفتم : مراقب حرف زدنت باش .
گلوي من را توي دستش فشار داد و گفت :
_ مي خواهي همين جا شلوارت را در بيارم ؟ !
لرز تمام بدنم را گرفته بود و قلبم به شدت مي زد .
نمي دونم چي شد كه يك دفعه زدم زير دستش و همين كه خواستم از در بروم بيرون با پا كشيد زير پام و من به سينه افتادم روي زمين . هنوز كاملا بلند نشده بودم كه معلم آمد . معلم شلنگي به اندازه ي نيم متر دستش بود . اون پسر مووزوزي هم به سمت صندلي خودش رفت .
_ گفتم : آقا اجازه .
_ گفت : دانش آموز جديدي ؟
_ آقا اجازه ي اون با پا كشيد زير پام .
_ دانش آموز جديدي ؟
_ اجازه آقا بعله ، اون با پا كشيد زير پام .
با شلنگ از زير لبگردني ، كمرش را مي خاراند . گفت :
_ كري نمي شنوي چي مي گم ؟ فقط سوالي كه ازت مي پرسم جواب بده . قبلا توي كدوم مدرسه بودي ؟
_ توي اين شهر نبوديم آقا .
_ كجا بودي ؟
_ توي كرمان .
_ خودت كجايي هستي ؟
_ پدر و مادرم جيرفتي اند .
_ پس اصليتت مال همين شهر ِ
اون پسر مووزوزي را صدا كرد و گفت :
_ حيدري بيا بيرون .
_ بدون اينكه از جاي خودش بلند بشه گفت :
_ آقا اجازه خودش خورد زمين .
_ بيا گمشو بيرون .
پسره ي مووزوزي بلند شد از سر جاش و به سمت معلم رفت . من نگاهي به بچه هاي كلاس انداختم يكي از اون ها گفت :
_ كارت ساخته است .

_ معلم گفت : دستات را بذار روي ميز .
_ ما كاريش نداشتيم آقا .
_ كري نمي شنوي ؟ ! مي گم دستات را بذار روي ميز .
روي صندلي اي كه خالي بود نشستم . در طول كلاس پسره ي مووزوزي كف دستايش را كه شلنگ خورده بود به هم مي ماليد و هر وقت معلم حواسش پرت مي شد به من نگاه مي كرد و سرخودش را به آرامي بالا پايين مي كرد و زير لب چيزي مي گفت كه متوجه اش نمي شدم . هول برم داشته بود . به خاطر همين بعد از معلم من از كلاس خارج شدم و به جاي رفتن به حياط مدرسه ، كنار درب دفتر ايستادم .
پسر موزوزي با دوتا ديگه از دوستاش به سمتم آمدند . كنارم ايستادند . پسره مووزوزي گفت :
_ كاري كردي كه مجبورم هر روز توي دستشويي ها شلوارت را در بيارم .
دوست لاغرش كه لايه هاي چرك و خاك زير ناخن هاي بلندش بود . گفت :
_ دلت مي ياد يه همچين بچه خوشگلي را توي دستشويي شلوارش را در بياري .
دوست ديگرش كه هيكل گنده اي داشت و جاي زخم تيغ ريش تراش در چند جاي صورتش به چشم مي خورد گفت :
_ بايد با شامپو اونم توي حمام كارش را ساخت .
در آن روز وقتي داخل كلاس مي رفتم كه معلم هم همون لحظه پيدايش بشود . با هيچ كس گرم نمي گرفتم و همه را به چشم اون پسره ي مووزوزي نگاه مي كردم . اصلا در مدرسه احساس امنيت نمي كردم .
روز بعد مامان براي بيدار كردنم آمد . گفتم :
_ سرم درد مي كنه من امروز مدرسه نمي رم .
النگو هايش به پيشاني ام خورد . گفت :
_ سعيد تب نداري مامان بلند شو ديرت مي شه .
از روي تختخوابم بلند شدم . بعد از مسواك زدن و صبحانه كه مربا همراه با كره بود به مدرسه رفتم . اون روز ورزش داشتيم . من اما بازي نكردم . اون ها فقط از فوتبال گل زدن بلد بودند و هيچ كدامشان راضي نمي شد توي دروازه قرار بگيرد . اون پسره ي موزوزي و دو تا دوستش از درب مدرسه رفتند بيرون . من از جايم بلند شدم و به سمت دستشويي رفتم كه انتهاي مدرسه كنار چند تا درخت اكاليپتوس قرار داشت . كارم را كه انجام دادم اومدم بيرون كه دستم را بشويم كه يك مرتبه خشكم زد . پسره ي مووزوزي با دوتا از دوستش بود . لب گنده اش را حركت داد و گفت :
_ توي كيفت چي داري ؟
جلوي راهرو ايستاده بودند و راه فرارنداشتم . دوست لاغر اندامش كوله پشتي ام را در آورد .
پسره ي موزوزي داشت زيپ كيفم را باز مي كرد . گفتم :
_ تو حق نداري زيپ كيفم را باز كني .

دوست لاغر اندامش كه داشت زردي دندانش را با ناخنش پاك مي كرد. گفت :
_ ببين بچه خوشگل ما خيلي چيزها رو حق داريم باز كنيم مي خواهي زيپ شلوارت را هم باز كنم ؟
قلبم مي زد . نفسم تا ابتداي گلوم بيشتر بالا نمي آمد .از توي كيفم دو تاموز و يك سيب برداشت . جلو آمد و كوله پشتي ام را پرت كرد توي سينه ام و گفت :
_ هي بهتره از صبح هر وقت اومدي خوراكي توي كيفت باشه . به خاطر كار ديروزت مي خواهي همين الان شلوارت را در بيارم ؟
ساكت مونده بودم و از ته دل دعا مي كردم معلمي كسي پيدايش بشود .
_ مي خواهي يا نه ؟
_ گفتم : نه .
_ گفت : چيزي كه گفتم يادت نره .
از داخل جيبش چاقوي ضامن داري را بيرون آورد و در ادامه ي حرفش گفت :
_ وگرنه با اين گلوت را مي برم .
از جلوي راهم كنار رفتند وآمدم بروم كه دستي شانه ام را گرفت . ناخن هاي بلندي داشت . گفت :
_ بچه خوشگل پشتت هم به اندازه ي شونه ات نرم ِ يا نه ؟
هنوزنرم يا نه را نگفته بود كه دستش را بين ماهيچه هاي پام احساس كردم . با تمام قدرتي كه داشتم دويدم . به سالن مدرسه كه رسيدم انگار دنيا را به من داده بودند . نفسم كه بالا مي اومد گلوم مي سوخت . دو دل بودم كه به معاون مدرسه بگم يا نه ؟ مي ترسيدم . تابه حال هيچ وقت به اين اندازه وحشت نكرده بودم . از مدرسه آمدم بيرون . به سمت خانه رفتم . خانه ي ما فاصله ي زيادي با مدرسه نداشت . فكر مي كردم بايد چه كار كنم ؟ چه طوري بايد آنها را تحمل كنم ؟ دوست داشتم برادر بزرگ تر از خودم داشتم يا دوستي كه مي توانست كمكم كند . خودم را تصور مي كردم كه مثل كارتون نيلز كوچولو سوار بر يك غاز سفيد به سمت كوه و دريا پرواز مي كنم ؛ واز اين شهر دور ودور تر مي شوم .
در مدرسه اسمم را گذاشته بودند اروپايي . نمي دانم شايد به خاطر موي طلايي اي كه داشتم بود . ولي هر چي بود حالم از اين اسم به هم مي خورد . به طور مرتب هر روز بعد از زنگ اول توي كلاس مي موندم و اون سه نفر براي باز كردن كيفم لحظه شماري مي كردند. دو نفر ديگه توي كلاس بودند كه زياد با اون سه نفر نمي گشتند ولي بدشون نمي اومد جاي اين سه نفرباشند . محيط مدرسه برايم كاملا غير قابل تحمل شده بود . يك نفر ازپشت با نوك پا به زير صندلي ام مي زد و چند نفر وقتي زنگ تفريح زده مي شد ؛ خودشون را از پشت به من مي چسپاندند .

پانزده شانزده روزي از ورودم به اون مدرسه مي گذشت . زنگ اول پسره ي مووزوزي با دو تا دوستش نيامده بودند . با خودم گفتم ديگه حتما نمي آيند به همين خاطرهر چي خوراكي داشتم خوردم . حتي يك دانه اش را هم براي زنگ تفريح بعد نگذاشتم . مي ترسيدم كه بيايند . به هر حال بهانه اي داشتم . چند دقيقه اي مونده بود كه زنگ تفريح تموم بشه كه به سمت دستشويي رفتم . داشتم كارم را انجام مي دادم كه صداي زنگ را شنيدم . بنابر اين عجله كردم . اما وقتي اومدم بيرون چشمم به اون سه نفر افتاد . نترسيدم چون وقتي خوراكي ها را به آنها مي دادم كاري به كارم نداشتند . ديگران هم با اينكه دلشون مي خواست اذيتم كنند ولي از ترس اين سه نفر كاري نمي كردند . پسره ي لاغراندام گفت :
_ بچه خوشگل برامون چي داري ؟
_ گفتم : زنگ اول نبوديد فكر كردم امروز نمي آييد همه اش را خودم خوردم .
_ بچه خوشگل چه كار كردي ؟
اومدم تكرار كنم كه پسره ي موزوزي به اون پسره ي گنده گفت :
_ بپا كسي اين ور نياد .
_ گفتم : من از كجا مي دونستم امروز مي آييد ؟
پسره ي مووزوزي از پشت بهم چسپيد ودستش را دور شكمم حلقه كرد . گفت :
_ هي دوست داري از شرمون راحت بشي ؟
برامدگي جلوي شلوارش را احساس مي كردم . خواستم با دستم خودم را رها كنم كه پسره ي لاغر اندام از توي جيبش ، چاقوي ضامن داري كه قبلا دست پسره مي وزوزي ديده بودم را بيرون آورد و ضامنش را كشيد و نوك چاقو را گذاشت روي سينه ام و گفت :
_ اگه دستت را نندازي ناكارت مي كنم .
زدم زير گريه . پسره لاغر اندام گفت :
_ خفه مي شي يا خفه ات كنم ؟
نوك چاقو را محكمتر فشار داد . صدام قطع شد . ولي همچنان اشكم مي آمد . باور كرده بودم كه مي كشنم . پسره ي لاغر اندام جلو آمد و با دستش صورتم را پاك كرد و لبش را گذاشت روي گونه ام .
_ گفتم : تو را خدا تورا به امام حسين ولم كنيد .
نوك چاقو را روي پام به حدي محكم فشار داد كه فكر كردم رفت توي پام . گفت :
_ اگه حرف بزني فشارش را بيشتر مي كنم .
پسره ي مووزوزي ناخنش را گذاشته بود بين پام و هي جابه جا ميكرد. به دنبال چيزي مي گشت كه پيدايش نمي كرد . من رو به سمت دستشويي آخري حركت دادند گفتم :
_ تورا خدا ولم كنيد هر چي بخواهيد بهتون مي دم ؟
پسره ي لاغر اندام گفت :
_ ما فقط مي خواهيم به ما بدي !

منو محكم هول داد توي دستشويي و هر دو نفرشون آمدند داخل . پسره ي مووزوزي به اون پسره ي گنده گفت :
_ اگه كسي اومد صدامون كن .
ترس داشتم . ترس از اينكه كسي بياد و من را در يك همچين موقعيتي ببيند. دلم مي خواست هر چي زودتر تمام مي شد . پسره ي مووزوزي منو از پشت گرفته بود و اون لاغر اندامه داشت كمر بندم را باز مي كرد .خواستم روي پام بشينم كه جلوي اين كار را بگيرم كه پسره ي لاغر اندام نوك چاقو را گذاشت روي نافم . گفت :
_ بچه خوشگل ناكارت نكنم .
شلوارم را تا زانو كشيد پايين و گفت :
_ بچه خوشگل شرت پاش نيست .
پسره ي مو وزوزي گفت :
_ هي مي دونسته مي خواد بده .
صداي باز كردن زيپ پسر موزوزي راشنيدم . در اون لحظه نه آرزو داشتم كسي به كمكم بياد نه حتي دست از كارشون بردارند . آرزوم بود كه هر چي زودتر كارشون تموم بشه . پسره ي مووزوزي دستش را آورد جلوي صورتم گفت :
_ تف كن توي دستم .
_ گفتم : تورا خدا زودتر تمومش كنيد .
_ گفت : حرف نزن فقط تف كن .
تف كردم كف دستش و اون ماليد بين پام و شروع كرد به جلو عقب كردن. بهم گفت :
_ اينقدر سفت نگيرش .
فقط دوست داشتم زودتر تمام بشه و فكر اينكه كسي من را ببنيد ديوانه ام مي كرد . در همين فكر بودم كه يك مرتبه خودم را پرت كردم جلو . پسره ي مووزوزي گفت :
_ آروم باش درد نداره .
_ گفتم : من اين جوري ديگه نيستم .
پسره ي لاغر اندام چاقو را گذاشت روي نافم و گفت :
_ هر كاري مي گه بكن .
پسره موزوزي دستش را آورد جلوي صورتم و گفت :
_ زود تف كن .
بين پام را كاملا خيس كرد . پسره ي لاغر اندام گردن مرا محكم گرفت . كه ناگهان از درد ماهيچه هاي پام را سفت كردم . پسره ي مووزوزي گفت :
_ شُل كن بقيه اش هم بره .

فقط مي خواستم زودتر تمام بشه . سگك كمربندش محكم به پوستم مي خورد. كمي بعد از حركت ايستاد . گرمايي راكه داشت توي بدنم خالي مي شد احساس مي كردم. پسره ي مووزوزي هيچ حركتي نمي كرد و ثابت ايستاده بود . بعد خودش را عقب كشيد و با پيراهنم بدنش را پاك كرد .
دلم خيلي مي خواد كه مي نوشتم ديگه اونها دست از سرم برداشتند ولي همچين اتفاقي نيفتاد . تا يك هفته اي بين پام مي سوخت . وقتي دستشويي مي رفتم نمي تونستم كارم را درست انجام بدم . احساس مي كردم كه خودم دارم به خودم تجاوز مي كنم . ولي جرئت نمي كردم به مادرم يا بابام بگم . ازمادرم خجالت مي كشم و ازپدرم بيشتر . خودم را به مريضي زدم تا چند روزي مدرسه نروم . كلكم گرفت اما ، فقط براي چند روز . بار آخر دكتر گفت :
_ هيچ طورش نيست شايد مشكلي توي مدرسه داره .
_ پدرم گفت : بابايي توي مدرسه مشكلي داري ؟
اشكم يك مرتبه سرازير شد.
_ دلم براي اون مدرسه تنگ شده .
نتونستم چيزي بگم . نمي دونستم چه برخوردي ممكنه با اين ماجرا بكنه . شرم داشتم توي چشماش زل بزنم .بابام دوست داشت من با جرئت بودم . وقتي مهمون داشتيم مي گفت :
_ سعيد توي مدرسه براي خودش ، كلي بروبيا داره .
وقتي كه بعد ازچند روز به مدرسه رفتم پسره ي مووزوزي توي حياط جلوم را گرفت و گفت :
_ هي اين چند روز كجا بودي ؟
_ رفته بوديم كرمان .
_ مي خواهي ماجراي دستشويي را به همه بگيم ؟
_ گفتم : معلومه كه نه .
_ گفت : بستگي داره چه جوري تا كني .
_گفتم : به هيچكي نمي گم .
_گفت : بيا بريم اون طرف حرف بزنيم .
به انتهاي مدرسه رفتيم . روي جدول نشستيم . زنگ تفريح بود و بچه ها را ازدور مي ديديم كه دنبال هم مي دويدند . پسره ي مووزوزي دستش را به پشتم گرفت و شروع كرد به ماليدن. بعد از چند ثانيه گفت :
_ عقب تر بشين كه بتونم بيشترش را توي دستم بگيرم .
توي مدرسه كارم اين بود كه بين پسره ي مووزوزي و اون لاغر اندامه ته كلاس بشينم و بگذارم اونها دستشون را هر جايي كه دوست داشتن بگيرند . بدم مي اومد ولي چاري اي هم نداشتم . فكر اينكه همه از موضوع مطلع بشوند آزارم مي داد و مثل يك كابوس بود . احساس حقارت مي كردم ولي دلم خوش بود كه كسي از موضوع خبر ندارد . اون سه نفر هم ديگه مثل گذشته كاري به كارم نداشتند .

بيشتر وقت ها همراهشون بودم . احساس برتري نسبت به ديگران داشتم و از اينكه هيچكس نمي تواند از ترس اون سه نفر دست به من بگيرد خوشحال بودم . هميشه دوست داشتم بچه ها ازم حساب مي بردند و ازمن مي ترسيدند . اون حقارت ها هم بهايي بود كه خواسته يا ناخواسته داشتم مي پرداختم . اسم پسره ي موزوزي حميد بود واون پسره ي لاغراندام نادرو اون پسره ي گنده كه معمولا كاري به كار من نداشت حسين بود .گاهي وقت ها نزديك بود كه گند كار همه جا را بردارد . يك بار، دستم را كرده بودم توي شلوار پسره ي لاغر اندام كه نزديك بود يكي ما را ببيند . يك روز پسره ي مووزوزي گفت :
_ توي مدرسه خطر داره . از اين به بعد مي ريم خونه ي ما ؟
_ گفتم : من خونه نمي يام .
_ گفت : توي مدرسه احتمال داره كسي ببينه براي خودت بد مي شه .
حرفشون بي منطق هم نبود . قرار شد سه شنبه ها زنگ آخر كه بي كاري داشتيم برم خونه شون . سه شنبه كه شد با تمام ترسي كه داشتم رفتم . ترسم بيشتر از اين بود كه نكنه پدرم يا مادرم بين راه ببيننم وبرام بد بشه . اون سه نفر هم بودند . داخل خانه شديم . حياط خانه شان موزايك نبود و درب خانه شان يه جوري بودكه هيچ وقت نمي شد درست قفلش كني . مادربزرگ پسره ي مووزوزي روي حياط دراز كشيده بود و به خواب رفته بود . اون دو نفر موندن توي حال و اول من و پسره ي مووزوزي رفتيم داخل اتاق . كارشون كه تموم شد . پسره ي مووزوزي دوباره اومد توي اتاق و كنارم نشست و گفت :
_ پسر دايي هام اومدن اينجا و موضوع را فهميدند .
_گفتم : من مي خوام برم .
_ گفت: حسين و رامين رفتند . پسر دايي هامم مال يك شهر ديگه اند . كارشون را انجام مي دهند و ديگه هيچ وقت نمي بينيشون .
_ گفتم : من مي خوام برم .
_گفت : باور كن مال اين شهر نيستن . امشب هم مي رن . كارشون هم طول نمي كشه . بعدش هم اگه به خوبي نذاري به زور اين كاررو مي كنن .
باور كردم . نمي دونم شايد هم مجبور بودم باور كنم . از اينكه مي خواستند چند نفري باهم يك جا بيايند توي اتاق خجالت مي كشيدم . يك نفر يك نفر را بيشتر ترجيح مي دادم . به خاطر همين گفتم :
_ من بهت اعتماد مي كنم . ولي يك نفر يك نفر بيان داخل و لامپ هم خاموش باشه . وقتي هم من مي خوام برم اونا برن توي اتاق ديگه تا من برم .

قبول كرد وهمين جور هم شد . وقتي كه زير قرار مي گرفتم به خودم فكر مي كردم به گذشته ي خودم. به فاصله اي كه از يك ماه قبل گرفته بودم . يك جورايي نه يعني روي هم رفته از اين كار خوشم مي اومد . وقتي اون حرارت درونم راه مي رفت ؛ خوشي زيادي بهم دست مي داد . دوست داشتم دوباره برايم تكرار شود . ولي بعدا از اين كار حالم به هم مي خورد .
چقدر سخت است بفهمي چه بلايي خواسته يا ناخواسته سرت اومده . يك مرتبه فهميدم توي چه گندابي قرار گرفتم .سه روز بعد داشتم مي رفتم به طرف خونه كه دو نفر جلوم را گرفتند . يكي از آنها گفت :
_ مي شناسي ؟
_ گفتم : نه
_ گفت :ما پسر دايي حميدم .
_ گفتم : نمي شناسم .
_ گفت : اتاق اونقدر هاهم تاريك نبود !

نوشته: کاوه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>